مشاعره آنلاین
ما را رها کنید در این رنج بی حساب
با قلب پاره پاره و سینه ای کباب
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل میرسانی نه به قتل میرهانی
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
هر دم از این باغ بری می رسد
تازه تر از تازه تری می رسد
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامت او دوخته بود
دیشب به کنج میکده من بودم و سبو
گفتم حدیث گیسوی آن فتنه مو به مو
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
یا رب ای کاش نیفتد به کسی کار کسی
یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند
گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود
دلم را مشکن و در پا مینداز
که دارد در سر زلف تو مسکن