مشاعره آنلاین
نـشـایـد گـفـتـن آن کس را دلی هست که ننهد بر چنین صورت دل از دست
بـه مـنـظـوری کـه بـا او مـیتوان گفت نه خصمی کز کمندش میتوان رست
تا فضل وعقل بینی بی معرفت نشینی
یک نکته ات بگویم خود را مبین که رستی
یک روز دلم بستر توفان ها بود
گهواره مهر پرور جان ها بود
امروز کویری است عطشنک افسوس
آن دل که طربخانه باران ها بود
یک دل بنما که در ره او
بر چهره نه خال حیرت آمد
دوری از تو قسمت ما شد خدا داند چرا
اشک و آه و ناله و ماتم یار ما شد خدا داند چرا
آیینه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
اینجا دل سفره ها پر از نان و زر است
آنجا جگر گرسنه ها شعله ور است
ای وای بر این شهر که در غربت آن
همسایه ز همسایه خود بی خبر است
تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر
ندامت که در این دامگه چه افتادست
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی تـا کـی دوم از شـور تـو دیـوانـه به هر کوی
صــد نــعــره هــمــیآیـدم از هـر بـن مـویـی خـود در دل سـنـگـیـن تـو نگرفت سر موی
یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین من است