مشاعره آنلاین
اگر قضاست که می رم به عشق تو آری
بکارهای قضا و قدر چکار مرا؟
سلام
دوست عزیز مشاعره آن هست که حداقل دوطرفه باشه، یعنی مثلاً شما بگی بعد یکی دیگه بگه و بعد دوباره شما و همینطور الی آخر ! حال در بالا میبینم که جنابعالی دو پست متوالی را خودتان درج کردید!! یعنی ظاهراً خودتون با خودتون مشاعره کرده اید!!
و یه توصیه دوستانه هم دارم براتون....با توجه به اینکه میبینم که شما در این تاپیک حضور فعالی دارید میخواستم ضمن تشکر ازتون خواهش کنم در کنار این برنامه به کارهای دیگری که نتایج مثبت(چه برای خودتون و چه برای سایت)داشته باشه بپردازید ، بنده نیز در تالار تحت مدیریتم پذیرای شما برای هرگونه فعالیت و کارهای نوآورانه هستم.
موفق باشید
سلام دوست عزیز خیلی سپاس گذار از توضیحتان. اگر صفحات قبلی را بررسی کنید بیشترین پست مربوط به من است واز این مسئله اطلاع کامل دارم وبهتر بود قبل از اظهار نظر یک بررسی انجام می دادید
مشکلاتی شبیه به این مورد مربوط به قطع و وصلی اینترنت است نه بی اطلاعی من
با تشکر
سلام مجدد
بله بنده از فعالیت گسترده ی شما در ایت تاپیک اطلاع کامل دارم و به همین جهت بود که عرض کردم که دوست داریم فعالیتتون فقط معطوف به اینجا نباشه و در تالارهای دیگر هم حضور فعالتون رو داشته باشید!
تا اونجایی که من در این چندساله که عضو راسخون بودم دیدم قطع و وصل سایت باعث میشه که یک پست مثلاً چندین مرتبه ثبت بشه،اما شما در اینجا دو پست مجزا را ثبت نمودید که خب این را قطعاً از قبل اطلاع داشتید.... اما به هر حال پیش آمده و کاریش نمیشه کرد.
سپاس
سلام
صرفا جهت اطلاع چون دیدم دو تا پست کاملا مشابه برام ثبت شده پست تکراری دوم را ویرایش کردم و تغییر دادم تا روند مشاعره بیشتر از این بهم نخورد.
مرنج از بهر جان خسرو اگر چه می کشد یارت
که باشد خوبرویان را بسی زین گونه مذهبها
ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با توام، همه عالم ازان من
نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود
تویی امروز در این شهر که نامی داری
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دلاخوکن به تنهایی که از تنهایی بلاخیزد***سعادت راکسی بیند که از تن ها بپرهیزد
دعای دوستی از خون نویسند اهل درد و من
به خون دیده دشنامی که بشنیدم از آن لبها
آخر شب صبح را کردم غلط***زانکه هم رویش بد هم ماهتاب
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند
گر از آن یار سفرکرده پیامی داری
يادم آرد روز باران: گردش يک روز ديرين خوب و شيرين
توی جنگلهای گيلان: کودکی ده ساله بودم
مرا عهدی ست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دانم
من عاشقم و دل بدو گشته تباه
عاشق نبود زعشق معشوق آگاه
هر چه کنی به خود کنی
گر همه نیک و بد کنی
یک نعره مستانه ز جایی نشینیدیم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد