مشاعره آنلاین
تویی که خوبتری ز آفتاب و شکر خدا
که نیستم ز تو در روی آفتاب خجل
لطف حق با تو مداراها کند چون که از حد بگذرد رسوا کند
دلت می آید آیا از زبانی اینهمه شیرین تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان داری
یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست
که مغیلان طریقش گل و نسرین من است
توانگرا دل درویش خود به دست آور که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ریز که معذور نماندست
تا تو نگاه میکنی کار من اه کردن است ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هر کس به قدر همت اوست
تا رسیدم به فرات بنشستم لب آب یادم آمد ز کبودی لب طفل رباب
بایاد وصال تو به بتخانه شدم تسبیح بتان زمزمه ی ذکرتو بود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
دلم از چارپاره ها پر بود قاتل جان مثنوی شده ام
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیت خیر مگردان که مبارک فالیست
توانگرا دل درویش خود به دست آور که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند