مشاعره آنلاین
لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم
| مكن از خواب بيدارم خدا را | كه دارم خلوتى خوش با خيالش |
شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست
کشید در خم چوگان خویش چون گویم
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دامن شادی چو غم آسان نمی آید به دست
پسته را خون می شود دل تا لبی خندان کند
دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است
شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است
دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
از بهر بوسهای ز لبش جان همیدهم
اینم همیستاند و آنم نمیدهد
دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن
کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید
| در مقامى كه به ياد لب او مى نوشند | سفله آن مست كه باشد خبر از خويشتنش |
شــراب خــانــگــیــم بــس مــی مـغـانـه بـیـار
حــریــف بــاده رسـیـد ای رفـیـق تـوبـه وداع
| عيان نشد كه چرا آمدم كجا رفتم | دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم |
مـن نـه آن رنـدم کـه تـرک شاهد و ساغر کنم
مـحـتـسـب دانـد کـه مـن ایـن کـارهـا کـمتر کنم
| من از رندى نخواهم كرد توبه | ولو آذيتنى بالهجر والحجر |
| بر آى اى صبح روشن دل خدا را | كه بس تاريك مى بينم شب هجر |
ره رو مـنـزل عـشـقیم و ز سرحد عدم
تـا بـه اقـلـیم وجود این همه راه آمدهایم