مشاعره آنلاین
اول دفتر به نام ایزد دانا صانع و پرور دگار حی
یک نفر آمد صدایم کرد و رفت در قفس بودم، رهایم کرد و رفت
آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد
در آن دریا به غوّاصی در آییم
وز آن شادی به رقّاصی در آییم
درین دریا بسی کشتی براندم
به آخر رخت در دریا فشاندم
مرا باید که جان و تن نماند
و گر هر دو بماند من نماند
| دلربائى همه آن نيست كه عاشق بكشند | خواجه آنست كه باشد غم خدمتگارش |
شیرینتر از آنی به شکر خنده که گویم
ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم در میان لاله و گل آشیانی داشتیم
منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن منم که ديده نيالوده ام به بد ديدن
تا تو مراد من دهي كشته مرا فراق تو تا تو به داد من رسي، من به خدا رسيده ام
مرا تاعشق صبر از دل براندست
بدین امید جان من بماندست
تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که همی سپرم
مسافر چون بود رهرو کدام است
که را گویم که او مرد تمام است