مشاعره آنلاین
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
شـهـر خـالـیـسـت ز عـشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
دوش گـفـتـم بـکـند لعل لبش چاره من
هــاتــف غـیـب نـدا داد کـه آری بـکـنـد
تــو را صــبــا و مــرا آب دیــده شــد غــمــاز
و گــر نــه عــاشـق و مـعـشـوق رازدارانـنـد
در اندرون من خسته دل ندانم کيست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من
پــیــاده مــیروم و هــمــرهــان ســوارانـنـد
ز زیــر زلــف دوتـا چـون گـذر کـنـی بـنـگـر
کــه از یـمـیـن و یـسـارت چـه سـوگـوارانـنـد
در اندرون من خسته دل ندانم کيست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
تـشـویـش وقـت پـیـر مـغـان مـیدهـنـد باز
ایـن سـالـکـان نـگـر کـه چـه با پیر میکنند
دلم تنهاست ماتم دارم امشب
دلی لبریز از غم دارم امشب
بـود آیـا کـه در مـیـکـدههـا بـگـشـایـنـد
گــره از کـار فـروبـسـتـه مـا بـگـشـایـنـد