دانستني هاي قرآني
آداب تلاوت قرآن
برای آنکه بتوانیم حرمت قرآن را برای همیشه در جان خود حک کنیم و با تلاوت آیات نورانی قرآن به گوهرهای ناب آن دست یابیم و توفیق تدبر در آن را بیابیم، خوب است آدابی را رعایت کنیم.
از جمله آداب ظاهری تلاوت قرآن کریم می توان به این موارد اشاره کرد:
1. پاکیزگی بدن، وضو گرفتن یا غسل کردن قبل از تلاوت قرآن زمینه دریافت نور الهی و بهره مندی از آیات قرآن را فراهم می نماید؛ و البته طهارت با قصد قربت می تواند زمینه طهارت روح و پاکی از آلودگی های نفسانی و پلیدی غرور را فراهم سازد؛ که قرآن می فرماید: "ولایمسه الا المطهرون" یعنی قرآن را لمس نمی کنند مگر کسانی که طاهر شده اند.(واقعه/۷۹)
پیامبر اعظم(ص) فرموده اند: گذرگاه قرآن را نظافت کنید. عرض شد: ای رسول خدا، گذرگاه قرآن چیست؟ فرمودند: دهانهایتان. عرض شد: با چه تمیزش کنیم؟ فرمودند: با مسواک نمودن.(میزان الحکمة، محمد محمدی ری شهری، ج ۸، ص ۵۸-۸۶)
در این حدیث شریف، به نظافت جسم و خصوصا دهان اشاره شده است، تا دهان مجرای نور قرار گیرد و فرشتگان الهی از نزدیک شدن به قاری لذت برند.
قرائت قرآن در حال ایستاده بهتر از نشسته، و در حال نماز از سایر حالات بهتر است.
حضرت باقر(ع) فرموده اند: هر که قرآن را در حال ایستاده در نمازش بخواند، خداوند در برابر هر حرفی از آن صد حسنه برای او بنویسد، و هر کس آن را در نمازش نشسته بخواند، خداوند برای هر حرفی پنجاه حسنه برایش بنویسد و هر که قرآن را در غیر از نمازش بخواند، خداوند برای هر حرفی ده حسنه برایش بنویسد.(اصول کافی، ج ۴، باب ثواب قراءه القرآن، ج۱، ص۴۱۴)
2. شروع قرائت قرآن با خواندن دعای آن: دعاهای مختلفی در هنگام شروع قرائت نقل شده است که خواندن آنها مستحب است و در کتب ادعیه آمده است.
3. پناه بردن به خدا از شر شیطان: استعاذه لفظی به گفتن ذکر "أعوذ بالله من الشیطان الرجیم" است، به این معنا که باید به خدا پناهنده شد؛ چنانچه قرآن کریم می فرماید: "فإذا قرأت القرآن فاستعذ بالله من الشیطن الرجیم" یعنی چون خواهی قرآن را تلاوت کنی، از شر وسوسه شیطان، به خداوند پناه ببر.(نحل/۸۹)
امام صادق(علیه السلام) در روایتی فرموده اند: "اغلقوا أبواب المعصیه بالإستعاذة وافتحوا أبواب الطاعة بالتسمیة" یعنی درهای معصیت را با استعاذه ببندید و درهای اطاعت را با گفتن "بسم الله الرحمن الرحیم" باز نمایید.(سفینة البحار، شیخ عباس قمی، ج۲، ص۷۱۴)
4. شروع قرائت با نام خدا: پس از پناه بردن به خدا و استعاذه از شر شیطان، انسان با نام و یاد خدا، شروع به قرائت می نماید، تا نفس خود را آماده تجلی نور حق نماید. همانطور که در حدیث نبوی، نام خدا را در هر امری سفارش نموده است. "هر کار ارزشمندی که با اسم خدا شروع نشود، آن کار، ناقص و ابتر(ناتمام) می ماند."(المیزان، ج۱، ص۵۲)
5. نگاه کردن به قرآن: بسیاری از صحابه، قرآن را از روی مصحف می خواندند و با نظر نمودن به آیات الهی، روح خود را صفا می بخشیدند.
حضرت صادق(ع) فرموده اند: "هر که قرآن را از روی آن بخواند از دیدگان خود بهره مند شود، و سبب سبک شدن عذاب پدر و مادرش گردد، اگرچه آن دو کافر باشند."(اصول کافی، باب قراءه القرآن فی المصحف، ج۴، ص۷۱۴، ح۱)
6. خواندن قرآن با صدای خوش و با ترتیل: خواندن قرآن، لازم است با صدای زیبا باشد تا هم در روح فرد قاری اثرگذار باشد و هم شنوندگان با تلاوت زیبا، هر چه بیشتر در فضای معنوی آن قرار بگیرند.
حضرت رسول اکرم(ص) فرموده اند: "لکل شیء حلیة، وحلیة القرآن الصوت الحسن" یعنی برای هر چیزی زینتی است، و زینت قرآن، صوت زیبا و نیکوست.(همان، باب ترتیل القرآن بالصوت الحسن، ص۲۴، ح۹)
7. قرائت با حزن و اندوه: حضرت صادق(ع) در رابطه با خواندن قرآن همراه حزن فرموده اند: "إن القرآن نزل بالحزن فاقرأوه بالحزن" یعنی قرآن برای ایجاد تاثر در نفوس مردمان نازل شده، پس آن را با آواز حزین بخوانید.(اصول کافی، باب ترتیل القرآن بالصوت الحسن، ج ۴، ص ۸۱۴، ح ۲)
منبع:تبیان
|
آداب قرائت بر دو قسم است: 1- آداب (ظاهريه) 2- آداب (بـاطنيـه) 1- با طهارت بودن. (يعنى با وضو بودن) 2- با كمال ادب خواندن. 3- با طماءنينه در حال ايستاده يا نشسته، بدون اينكه تكيه دهد يا چهار زانو بنشيند. 4- شمرده، شمرده بخواند، چنانچه در قرآن مى فرمايد: و رتّل القرآن ترتيلا. 5- جهر متوسط (يعنى معمولى بخواند) اگر ايمن از ريا باشد و الاّ آهسته بخواند. 6- با حال حُزن و گريه و بكاء باشد. 7- با تحسين و تجويد قرائت، يعنى با در نظر گرفتن قواعد تجويد. 8- اداء حقوق قرائت، با اينكه اگر به آيه سجده رسيده سجده كند، و اگر به آيه عذاب رسيد به خدا پناه ببرد و استعاذه كند و اگر به آيه رحمت و مغفرت برخورد كرد استرحام و استغفار و شكرگزارى نمايد و به آيات بهشت مسئلت و درخواست كند. و به آيه دعاء، دعا نمايد، وبه آيه تكبير، تكبير گويد و به آيه تسبيح، تسبيح كند. 9- قبل از شروع به قرائت استعاذه كند (اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم گويد). 10- پس از فراغ از قرائت هر سوره بگويد: صدق اللّه العلى العظيم و بلّغ رسوله الكريم اللّهم انفعنا به وبارك لنا فيه و الحمد للّه رب العالمين .1 فهميدن و پى بردن به عظمت كلام، به اين معنى كه بداند «قرآن» كلام الهى است كه از عرش عظمت حق نزول نموده تا به مرتبه افهام خلق رسيده براى اينكه بشر را از تيهِ ضلالت و سرگردانى به سرمنزل سعادت جاودانى هدايت كند. و كليد خزائن گوهرهاى گرانبهائى است كه هر كه بچنگ آورد، بغناى حقيقى نائل گردد و آب حياتى است كه هركه بياشامد از زندگانى جاويد بهرمند شود و داروى شفابخشى است كه هركه بنوشد از دردهاى نهانى و آشكار شفا يابد. دانستن و پى بردن به عظمت گوينده كلام، يعنى بداند كه گوينده آن خداوند بزرگ و آفريدگار و پروردگار جهانيان است كه ذات مقدسش جامع جميع كمالات و منزّه از همه عيوب و نواقص و مبرّا از احتياج است. و نهايتى براى صفات كمالى و عظمت و كبريائى و علوّ او نيست و او حكيم على الاطلاق و عالم به جميع سرائر و نهان ها و ضمائر و قادر بر هر چيز وسيع و بصير و مُدرِك و لطيف و خبير است . از طهارت ظاهر به طهارت باطن التفات نمودن، به اين معنى كه بداند، چنانچه ظاهر «قرآن» را بدون طهارت نمى توان مسّ نمود تا زمانى انسان از سخنان زشت و ناروا پاك نگردد و دل انسان از اخلاق ناپسند و صفات نكوهيده پيراسته نشود، حقيقت كلام حق را در نمى يابد و لذّت شيرينى آن را درك نمى نمايد. با خضوع و خشوع و رقّت قلب و خوف خدا قرائت كردن، چنانچه از حضرت صادق عليه السلام روايت مى كند: من قرء القرآن يخضع ولم يرقّ قلبه ولم ينشاء حزنا و وجلا فى سرّه فقد استهان بعظيم شاءن اللّه و خسر خسرانا مبينا با حضور قلب و ترك حديث نفس كه روح هر عباداتى است ، «قرآن » خواندن. در معانى آيات «قرآن» تدبّر نمودن، چنانچه در «قرآن» مى فرمايد أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا 3 پس آيا در قرآن تدبر نمى كنند بلكه بر دلهاى آنان قفل زده شده. و آقا اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: در عبادت بدون علم، و در قرائتِ بدون تدبير و فكر خيرى نيست.4 متحقق شده به حقايق «قرآن» از اعتقادات واخلاق فاضله و اعمال صالحه چون قرآن مشتمل بر توحيد و بيان صفات و افعال صانع عالم و اوصاف و احوال روز قيامت و بهشت و دوزخ و علّت بعثت انبياء و صفات و رفتار آنها و تمجيد از گروندگان به پيغمبران و تقبيح مخالفين آنان. و بيان صفات حسنه و اخلاق پسنديده و همچنين صفات سيّئه و اعمال نكوهيده و ذكر فوائد اطاعت و ايمان و عمل صالح و زيانهاى معصيت و كفر و اعمال زشت، و بيان قصص و حكايات امم گذشته، و غير اينها از امور ديگر مى باشد كه خواننده «قرآن» بايد از هر قسمت از اين امور كاملاً بهرهبردارى كند. به امور اعتقاديه آن معتقد، و به اخلاق فاضلهاش متخلّق، و به اعمال شايستهاش عامل گردد. از قصص آن عبرت گرفته، به وعدههاى «قرآن» اميدوار و از وعيد آن بهراسد. تخصيص: يعنى متوجه باشد كه خداوند او را مخاطب قرار داده با وى تكلم مى كند و گويا در محضر پيغمبر صلى الله عليه و آله بوده و از زبان آنحضرت كلام الهى را مى شنود. تاءثير قلبى: يعنى از مواعظ «قرآن» متعظ و متذكر شود، (پند بگيرد) اوامر آن را امتثال، و از نواهى آن اجتناب كند، به ذكر نِعَم الهى كه مى رسد شكرگزار و از بليّات و نعماتش استعاذه نمايد و به حول و قوّه الهى متمسّك و از هر حول و قوّهاى بيزارى جويد و توفيق امتثال اوامر و اجتناب از نواهى «قرآن» را از خدا طلب نمايد. ترقّى به درجات و مراتب كلام حق به اين معنى كه: در مرتبه اول: خود را مقابل حق ببيند كه با خدا تكلم مى كند. و در مرتبه دوم: كلام حق را بشنود كه بندهاش را مخاطب قرار داده با او سخن مى گويد. در مرتبه سوم: خدا را به چشم دل ببيند، چنانچه از «حضرت سيّد الشهداء عليه السلام» و از «حضرت صادق عليه السلام» روايت شده است كه:5 خداوند بر بندگانش در كتاب خود و كلام خود تجلّى مى نمايد.6 _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ 1- تفسير اطيب البيان: ص.33
2- جامع السعادات: ص 614. 3- سوره محمد صلى الله عليه و آله: ص23. 4- جامع السعادات: ص614. 5- جامع السعادات: ص617. 6- تفسير اطيب البيان: ص.1/34 |
فرق تقیه و نفاق
انسان موجودي اجتماعي است كه همواره در زندگي خويش براي رسيدن به هدف با مشكلات بسياري روبهرو است و چه بسا در اين طريق خطراتي نيز او را تهديد كند.
بر همين اساس همواره حفظ جان همراه با التزام و باور به اعتقادات مورد پذيرش بشر بويژه در جوامعي كه دستگاه حاكم با عقايد مورد پذيرش فرد عناد و دشمني دارند اصلي مسلم و معقول بوده است.
اين اصل درباره مسلمانان نيز جاري است، زيرا آنان همواره از ناحيه مشركان كه دين و اعتقادات ديني را سد راه اهداف و مطامع خود ميديدهاند و نيز حكام جور كه اسلام واقعي را در تعارض با خود ميدانستهاند مورد تهاجم بودهاند.
بر همين اساس تقيه عبارت است از كتمان عقيده باطني براي حفظ جان و سلامت شخصي بدون عدول از عقايد و باورهاي ديني.
مرحوم شيخ مفيد از اعيان و بزرگان شيعه درباره تقيه چنين ميگويد:
«التقيه ستر الاعتقاد و مكاتمْ و مكاتمْ المخالفين و ترك مظاهرتهم بما يعقب ضرراً في الدين و الدنيا»(1)
تقيه مستور داشتن اعتقاد باطني و كتمان آن در برابر مخالفان است به جهت ترس و اجتناب از زيانهاي دنيوي و ديني.
با توجه به معناي تقيه به روشني ميتوان دريافت كه تقيه شيوهاي است براي اجتناب از انفاق بدون برداشتن اعتقادات.
نفاق عبارت است از:
اظهار ايمان و كتمان كفر در حالي كه تقيه كتمان عقيده براي حفظ جان و اين اصلي است كه همواره مورد پذيرش و عمل عقلا بوده و ميباشد.
مسأله تقيه افزون بر پشتوانه عقلي، داراي مبناي قرآني است و در آيات بسياري عمل به تقيه مطرح شده و تقيه به عنوان راهي عقلايي و پسنديده مورد پذيرش قرار گرفته است كه به چند نمونه از آن اشاره ميشود:
1. (من كفر بالله من بعده ايمانه الا من اُكراه و قلبه مطمئن بالايمان ولكن من شرح بالكفر صدراً فعليهم غضب من الله و لهم عذاب عظيم).(2)
كساني كه بعد از ايمان كافر شوند - جز آنها كه تحت فشار واقع شدهاند در حالي كه قلبشان آرام و با ايمان است -
آري، آنها كه سينه خود را براي پذيرش كفر گشودهاند، غضب خدا بر آنهاست و عذاب عظيمي در انتظارشان ميباشد
2. (لا يتخذ المؤمنون الكافرون اوليأَ مَن دون المؤمنين و من يفعل ذلك فليس من الله في شئ اَلاّان تتقوا منهم تُقَيًْ)(3)
افراد با ايمان نبايد به جاي مؤمنان، كافران را دوست و سرپرست خود قرار دهند و هر كس چنين كند، هيچ رابطهاي با خدا ندارد - و پيوند او به كلي از خدا گسسته ميشود - مگر اين كه از آنها بپرهيزيد - و به خاطر هدفهاي مهمتري تقيه كنيد
بسياري از مفسران حتي مفسران اهلسنت نيز از اين آيه حكم تقيه را استفاده نمودهاند.
3. (و قال رجل مؤمن من آل فرعون يكتم ايمانه اتقتلون رَجُلاً ان يقول رَبّي الله)(4)
و مرد مؤمني از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان ميداشت گفت: آيا ميخواهيد مردي را بكشيد به خاطر اينكه ميگويد پروردگار من الله است.
امام صادق(ع) ميفرمايد: «التقيْ حرز المؤمن(5)
تقيه وسيله حفظ مؤمن است. تقيه به عنوان سپري براي حفظ جان در قرآن كريم و روايات امامان معصوم مطرح است.
امام صادق(ع) در اين زمينه ميفرمايد:
«التقيْ تُرس الله في الارض لانّ مؤمن آل فرعون اظهر الاسلام لقتل»
تقيه سپر خداوند در روي زمين است زيرا اگر مؤمن آل فرعون ايمان خود را اظهار ميداشت كشته ميشد.
در سيره اهلبيت(عليهم السلام) نيز استتار و استفاده از تقيه را به عنوان نوعي روش مبارزاتي مشاهده ميشود
حركت شبانه پيامبر اسلام(ص) بدون اطلاع از مشركان مكه به مدينه و پنهان شدن آن حضرت در غار ثور و همچنين حركت شبانه امام حسين(ع) از مدينه به مكه و از مكه به سوي كربلا هنگامي - كه مكه سرگرم مناسك حج بودند - نوعي استتار جهت رسيدن به هدف و حفظ جان است.
با توجه به آنچه گفته شد ميتوان نتيجه گرفت كه تقيه و يا كتمان عقيده براي حفظ جان امري مهم و حياتي است و به عنوان اصل مسلم مورد پذيرش قرآني پيامبران و ائمه(عليهم السلام) قرار گرفته است. اين اصل همواره مورد عمل عقلاي جهان بوده و عمل به آن از ناحيه مسلمانان نيز مطرح شده و اختصاص به شيعه ندارد.
1.تصحيح الاعتقاد، شيخ مفيد، ص 66/
2.سوره نمل، آيه 106/
3.سوره آلعمران، آيه 28/
4.سوره غافر، آيه 28/
5.وسائل الشيعه، شيخ حرعاملي، ج 11، باب 24، ص 6؛ مجمع البيان، طبرسي، ج 8، ص 521/
در اينكه منظور از" قول" در جمله" يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ" (سخنان را مىشنوند) چيست مفسران تفسيرهاى گوناگونى دارند:
بعضى آن را به" قرآن" تفسير كردهاند، و آنچه در آن از طاعات و مباحات است، و پيروى از احسن را به معنى پيروى از طاعات مىدانند.
بعضى ديگر آن را به مطلق اوامر الهى تفسير كردهاند خواه در قرآن باشد يا غير قرآن.
ولى هيچگونه دليلى بر اين تفسيرهاى محدود در دست نيست، بلكه ظاهر آيه هر گونه قول و سخن را شامل مىشود، بندگان با ايمان خداوند از ميان تمام سخنان آن را برمىگزينند كه" احسن" است، و از آن تبعيت مىكنند، و در عمل خويش به كار مىبندند.
جالب اينكه قرآن در آيه فوق صاحبان" هدايت الهى" را منحصر در اين قوم شمرده، همانگونه كه خردمندان را منحصر به اين گروه دانسته است، اشاره به اينكه اين گروه مشمول هدايت ظاهر و باطنند، هدايت ظاهر از طريق عقل و خرد، و هدايت باطن از طريق نور الهى و امداد غيبى، و اين دو افتخار بزرگ بر اين حقيقتجويان آزادانديش است.
تفسير نمونه، ج19، ص: 413
و مراد از"قول" به شهادت اينكه دنبالش مساله" اتباع" آمده، آن قولى است كه ارتباط و مساسى با عمل داشته باشد، پس بهترين قول آن قولى است كه آدمى را بهتر به حق برساند، و براى انسان خيرخواهانهتر باشد. و انسان فطرتا اين طور است كه حسن و جمال را دوست مىدارد و به سويش مجذوب مىشود، و معلوم است كه هر چه آن حسن بيشتر باشد اين جذبه شديدتر است.
و اگر زشت و زيبا، هر دو را ببيند، به سوى زيبا متمايل مىشود، و اگر زيبا و زيباتر را ببيند به سوى زيباتر مىگرايد. و اما اگر به سوى زيباتر نرود، و باز به همان زيبا سرگرم شود معلوم مىشود كه سرگرمىاش به زيبا به خاطر زيبايى آن نبوده، چون اگر براى زيبايى آن بود با بيشتر شدن زيبايى، بايد بيشتر مجذوب شود، و زيبا را رها كرده به طرف زيباتر متمايل شود.
پس اينكه آيه شريفه بندگان خدا را توصيف فرموده به اينكه" پيرو بهترين قولند" معنايش اين است كه مطبوع و مفطور بر طلب حقند و به فطرت خود رشد و رسيدن به واقع را طالبند. پس هر جا امرشان دائر شود بين حق و باطل، بين رشد و گمراهى، البته حق و رشد را متابعت مىكنند و باطل و گمراهى را رها مىنمايند. و هر جا امرشان داير شود بين" حق" و" احق"- حقتر- و رشد و رشد بيشتر،البته حقتر و رشد بيشتر را انتخاب مىكنند.
پس حق و رشد، مطلوب بندگان خداست، و به همين جهت هر چه بشنوند به آن گوش مىدهند و اين طور نيست كه متابعت هواى نفس كنند و هر سخنى را به صرف شنيدن بدون تفكر و تدبر رد كنند.
ترجمه الميزان، ج17، ص: 380
يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ لَا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسَارِعُونَ فِي الْكُفْرِ مِنَ الَّذِينَ قَالُوا آَمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ وَمِنَ الَّذِينَ هَادُوا سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آَخَرِينَ لَمْ يَأْتُوكَ يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَوَاضِعِهِ يَقُولُونَ إِنْ أُوتِيتُمْ هَذَا فَخُذُوهُ وَإِنْ لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا وَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللَّهِ شَيْئًا أُولَئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ لَهُمْ فِي الدُّنْيَا خِزْيٌ وَلَهُمْ فِي الْآَخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ (41) سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ فَإِنْ جَاءُوكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَإِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ يَضُرُّوكَ شَيْئًا وَإِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ (42) وَكَيْفَ يُحَكِّمُونَكَ وَعِنْدَهُمُ التَّوْرَاةُ فِيهَا حُكْمُ اللَّهِ ثُمَّ يَتَوَلَّوْنَ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ وَمَا أُولَئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ (43) إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَنُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هَادُوا وَالرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتَابِ اللَّهِ وَكَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ فَلَا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ وَلَا تَشْتَرُوا بِآَيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ (44مائده)
تفسیر نمونه:
آنها سخت شنونده و پذيرنده دروغ و خورنده حرامند (مردمشان از علماى خود دروغ مىپذيرند و علمائشان از مردم رشوه مىگيرند) پس اگر به نزد تو آمدند خواهى ميان آنها داورى كن يا از آنان روى برتاب، و اگر روى برتافتى هرگز هيچ زيانى به تو نمىرسانند، و اگر داورى كردى ميانشان به عدل و داد داورى كن، زيرا خدا عدالت پيشگان را دوست دارد
ما پس از نزول انجيل بر عيسى (عليه السلام ) به پيروان او دستور داديم كه به آن عمل كنند و طبق آن داورى نمايند. كسانى كه بر طبق حكم خدا داورى نكنند فاسقند ... کافرند ...ظالمند.
اين آيه بحث درباره يهود را در مورد داورى خواستن از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كه در آيه قبل آمده بود تعقيب مى كند و از روى تعجب مى گويد: چگونه اينها ترا به داورى مى طلبند در حالى كه تورات نزد آنها است و حكم خدا در آن آمده است . (و كيف يحكمونك و عندهم التورية فيها حكم الله ). بايد دانست كه حكم مزبور يعنى (حكم سنگسار كردن زن و مردى كه زناى محصنه كرده اند) در تورات كنونى در فصل بيست و دوم از سفر تثنيه آمده است . تعجب از اين است كه آنها تورات را يك كتاب منسوخ نمى دانند، و آئين اسلام را باطل مى شمرند با اين حال چون احكام تورات موافق اميالشان نيست آن را رها كرده و به سراغ حكمى مى روند كه از نظر اصولى با آن موافق نيستند. و از آن عجبتر اينكه بعد از انتخاب تو براى داورى ، حكم تو را كه موافق حكم تورات است چون بر خلاف ميل آنها است نمى پذيرند. (ثم يتولون من بعد ذلك ). حقيقت اين است كه آنها اصولا ايمان ندارند و گر نه با احكام خدا چنين بازى نمى كردند. (و ما اولئك بالمؤ منين ). ممكن است ايراد شود كه چگونه آيه فوق مى گويد: حكم خدا در تورات ذكر شده است در حالى كه ما با الهام گرفتن از آيات قرآن و اسناد تاريخى تورات را تحريف يافته مى دانيم و همين تورات تحريف يافته در زمان پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بوده است ؟ ولى بايد توجه داشت كه اولا - ما تمام تورات را تحريف يافته نمى دانيم بلكه قسمتى از آن را مطابق واقع مى دانيم و اتفاقا حكم فوق از اين احكام تحريف نايافته مى باشد ثانيا - تورات هر چه بوده نزد يهوديان يك كتاب آسمانى و تحريف نايافته محسوب مى شده با اين حال آيا جاى تعجب نيست كه آنها به آن عمل نكنند؟!.
به يقين ما تورات را فرو فرستاديم كه در آن هدايت و نور بود، پيامبرانى (از زمان موسى تا زمان عيسى) كه تسليم (دين موسى) بودند بر طبق آن براى كسانى كه يهودى بودند داورى مىكردند، و نيز علماى ربّانى و دانشمندان (توراتشناس) بدان جهت كه از آنها حفظ كتاب خدا خواسته شده بود و بر (بقا و مصونيت) آن گواه بودند، (به آن حكم مىكردند) پس (اى علماى يهود) از مردم نترسيد و از من بترسيد و به وسيله (تحريف) آيات من بهاى اندكى به دست نياوريد. و كسانى كه بر طبق آنچه خداوند نازل كرده حكم نكنند آنهايند كه كافرند.
( روم / 30 )
و بايد هم چنين باشد، زيرا مطالعات توحيدى به ما مىگويد ميان دستگاه " " و " " هماهنگى لازم است، آنچه در شرع وارد شده حتما ريشهاى در فطرت دارد و آنچه در تكوين و نهاد آدمى است مكملى براى قوانين شرع خواهد بود.
به تعبير ديگر: " تكوين " و " تشريع " دو بازوى نيرومندند كه به صورت هماهنگ در تمام زمينهها عمل مىكنند، ممكن نيست در شرع دعوتى باشد كه ريشه آن در اعماق فطرت آدمى نباشد، و ممكن نيست چيزى در اعماق وجود انسان باشد و شرع با آن مخالفت كند.
بدون شك شرع براى رهبرى فطرت حدود و قيود و شرائطى تعيين مىكند تا در مسيرهاى انحرافى نيفتد، ولى هرگز با اصل خواسته فطرى مبارزه نمىكند بلكه از طريق مشروع آن را هدايت خواهد كرد، و گرنه در ميان تشريع و تكوين تضادى پيدا خواهد شد كه با اساس توحيد سازگار نيست.
بنا بر اين وظيفه پيامبران اين است كه اين امور عارضى را زايل كنند و به فطرت اصلى انسان امكان شكوفايى دهند.
جمله لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ و بعد از آن جمله ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ تاكيدهاى ديگرى بر مساله است هر چند بسيارى از مردم بر اثر عدم رشد كافى قادر به درك اين واقعيت نباشند.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه" فطرت" در اصل از ماده " فطر " ( بر وزن بذر ) به معنى شكافتن چيزى از طول است، و در اينگونه موارد به معنى خلقت به كار مىرود، گويى به هنگام آفرينش موجودات، پرده عدم شكافته مىشود و آنها آشكار مىگردند.
به هر حال از نخستين روزى كه انسان قدم به عالم هستى مىگذارد اين نور الهى در درون جان او شعلهور است.
روايات متعددى كه در تفسير اين آيه آمده آنچه را در بالا گفتيم تاييد مىكند.
***********************
تفسير نمونه، ج16، ص: 418 و 419
|
}} |
اگر شما از راه مطالعة قرآن و شنيدن روايات ائمة اطهار ايمان داشته باشيد جزء پرهيزكاران هستيد، البـته به شـرط اينكه ساير ابعاد پرهيزكاري را داشته باشيد.
ولي انسان به ايماني در مرتبة علم اليقين قانع نيست يعني اگر از زبان قرآن مي شنود كه عالم غيبي هست و فرشتگان و عالم ملكوت وجود دارد، ميل دارد اين عوالم را ببيند و حس و تجربه و آزمايش كند تا به مرتبة و ايمان حسي و اعتقاد تجربي برسد.
"و مما رزقنا هم ينفقون" يكي ديگر از ابعاد تقوي چنانكه در قرآن آمده، انفاق در راه خدا از آنچه كه او به عنوان روزي عنايت فرموده، مي باشد.
پرهيزكاران ايمان به غيب دارند و نماز مي خوانند و از آنچه كه خداوند به عنوان روزي به ايشان عنايت فرموده انفاق مي كنند.
یا حق
ـ مجاهد از ابن عباس درباره شأن نزول اين سوره چنين روايت کرده است:
حسن(ع) و حسين(ع) بيمار شدند. رسول خدا(ص) و همه مردم به عيادت آمدند و به علي(ع) گفتند: يا اباالحسن، کاش براي فرزندانت نذري مي کردي!
علي (ع) گفت: اگر شفا يافتند، براي سپاس از خداي عزوجل، سه روز روزه مي گيرم. فاطمه(س) و خادم آنها، فضه، نيز چنين گفتند.
حسن(ع) و حسين(ع) شفا يافتند، و چون در خانه آل محمد(ص) توشه اي نبود، علي(ع) نزد شمعون رفت و سه پيمانه جو قرض گرفت و به خانه آورد.
فاطمه(س) با يک پيمانه آن نان تهيه کرد. علي(ع) با رسول خدا(ص) نماز گزاردند و به منزل بازگشتند و غذا را فراروي خود نهادند .
در خانه آمد و گفت: سلام بر شما اهل بيت محمد (ص) ، من مسکيني مسلمان زاده ام ، غذايم دهيد تا خدا از سفره هاي بهشت غذايتان دهد.
علي(ع) دستور داد تا غذا را به او بدهند و در آن روز و آن شب چيزي جز آب نخوردند.
فاطمه(س) يک پيمانه ديگر آرد کرد و با آن نان فراهم ساخت، و چون غذا را فراروي خود نهادند،
سر رسيد و بر در خانه ايستاد و گفت: سلام بر شما اهل بيت محمد (ص) ، يتيمي از اولاد مهاجرانم که پدرم شهيد شده است.
غذا را به او دادند و يک روز ديگر خويشتنداري کردند و جز آب نخوردند.
فاطمه(س) پيمانه باقيمانده را برگرفت و آرد کرد و نان پخت. علي(ع) با پيامبراکرم(ص) نماز گزاردند و بازگشتند ، و چون غذا را فراروي خود نهادند ،
بر در خانه ايستاد و گفت: سلام بر شما اهل بيت نبوت ، اسيرمان مي کنيد و غذايمان نمي دهيد ؟ غذايم دهيد که من اسيرم .
غذا را به او دادند و سه روز و سه شب خويشتنداري کردند و جز آب نخوردند.
رسول خدا(ص) نزد آنان رفت و شدت گرسنگي آنها را ديد . خداي سبحان اين آيات را فرو فرستاد:
علي حبّه مسکينا و يتيما و اسيرا انما نطعمکم لوجه الله لا نريد منکم جزاء و لا شکورا... » [9]
« آيا زماني طولاني بر انسان گذشت... (ابرار) به نذر خود وفا مي کنند و از روزي که شرش فراگير است مي ترسند،
و غذاي خود را به پاس دوستي خدا به مسکين و يتيم و اسير مي خورانند و مي گويند شما را تنها به خاطر خدا اطعام مي کنيم
و هيچ پاداش و سپاسي از شما نمي خواهيم. » [10]
_____________________________________
[9]. سوره انسان، آيه 1-9.
[10]. ابن اثير، اسدالغابه، ج 5، ص 530.
برای بیان معنای "الامر" در آیات الهی، به تفسیر دو آیۀ زیر توجه کنید:
چنان چه در آیه "ثم استوی علی العرش یدبر الامر"(1) آمده و معنای حقیقی آن ( تخت ، سریر) مقصود نیست و معمولا دراستعمالات عرب این لفظ به عنوان کنایه کاربرد دارد. در آیات بسیاری واژه عرش باعبارت « تدبیر» قرین شده است تا همین معنای کنایی را ایفا کند: "ان ربکم الله الذی خلق السماوات و الارض فی ستة ایام ثم استوی علی العرش یغشی اللیل النهار یطلبه حثیثا و الشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره الا له الخلق و الامر، (2)؛ خداوندی که آسمانها وزمین را در شش روزگار آفرید ، سپس بر عرش [ جایگاه تدبیر] استقرار یافت [ یعنی به تدبیر جهان پرداخت] . شب ، روز را فرا می گیرد و پیوسته آن را دنبال می کند [ یعنی چرخش زمین همواره و بدون درنگ ادامه دارد] . آفتاب و ماه و ستارگان را که در گردونه تدبیر او قرار گرفته اند [ نیز پدید آورد] . همانا آفرینش و تدبیر جهان [هر دو] از آن اوست».
ملاحظه می شود در هر دو آیه امر تدبیر به دنبال « استوای بر عرش » آمده و مترتب بر آن آورده شده است. به ویژه در آیه دوم، نخست از آفرینش و سپس ازاستیلای بر عرش سخن رفته است و در پایان هر دو را یک جا جمع کرده ، گوید: الا له الخلق و الامر. مقصود از « الامر» امر تدبیر است که بازگوی « استوی علی العرش » می باشد.(3)
موفق باشید ...
|
كلمه عبارت از لفظى است كه دلالت بر معنى كند.
کلمه در معانی زیر استعمال شده است: 1- کتاب 2- قصیده 3- آیه و نشانه 4- حکم 5- إبراز چيزی كه در باطن باشد، و شامل الفاظ و موضوعات خارجى مىشود.بنابر این معنا، كلمات خداوند بصورت كلمات لفظى و كلمات تكوينى ظاهر مىشوند. مثلا در آیه شریفه « فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ وَ هُوَ قائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْرابِ أَنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيى مُصَدِّقاً بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّه» كلمه تكوينى مراد است که وجود حضرت عيسى روح اللّه است، و آن از مصاديق كلمات تامّه و از مظاهر و مجالى مقامات لاهوت و از جلوههاى صفات و أسماء إلهى باشد.و در آیه شریفه« لَهُمُ الْبُشْرَى فِي الْحَياةِ الدُّنْيَا وَفِي الآخِرَةِ لاَ تَبْدِيلَ لِكَلِمَاتِ اللّهِ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» مراد کلمات لفظی و سخنان خدای متعال است. ممكنات هم چون دلالت بر وجود واجب و بر علم و قدرت و حكمت او دارند کلمات الله هستند، لكن دلالت انسان اتمّ از ساير مخلوقات است و در افراد بشر انبياء دلالة آنها بر شئون الهى بيشتر است و در ميان انبياء عليه السّلام وجود مقدّس نبوى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و اوصياء او عليهم السلام دلالتشان اتمّ است. مرحوم مجلسى عليه الرحمة در جلد هفتم بحار يك باب عنوان دارد (باب انّهم عليهم السلام كلمات اللَّه) و در جلد نهم (انّ عليّا عليه السّلام كلمة اللَّه) و عيسى عليه السّلام كلمة اللَّه است چون وجود عيسى بر خلاف عادت بود و معجزات باهرات او از تكلّم در مهد و احياء موتى و ابراء اكمه و ابرص و غير آنها و رفتن بآسمان تمام دلالت تامّه دارد بر شئونات ربوبى.(اطیب البیان و تفسیر روشن) |
|
كلمه عبارت از لفظى است كه دلالت بر معنى كند.
کلمه در معانی زیر استعمال شده است: 1- کتاب 2- قصیده 3- آیه و نشانه 4- حکم 5- إبراز چيزی كه در باطن باشد، و شامل الفاظ و موضوعات خارجى مىشود.بنابر این معنا، كلمات خداوند بصورت كلمات لفظى و كلمات تكوينى ظاهر مىشوند. مثلا در آیه شریفه « فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ وَ هُوَ قائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْرابِ أَنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيى مُصَدِّقاً بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّه» كلمه تكوينى مراد است که وجود حضرت عيسى روح اللّه است، و آن از مصاديق كلمات تامّه و از مظاهر و مجالى مقامات لاهوت و از جلوههاى صفات و أسماء إلهى باشد.و در آیه شریفه« لَهُمُ الْبُشْرَى فِي الْحَياةِ الدُّنْيَا وَفِي الآخِرَةِ لاَ تَبْدِيلَ لِكَلِمَاتِ اللّهِ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» مراد کلمات لفظی و سخنان خدای متعال است. ممكنات هم چون دلالت بر وجود واجب و بر علم و قدرت و حكمت او دارند کلمات الله هستند، لكن دلالت انسان اتمّ از ساير مخلوقات است و در افراد بشر انبياء دلالة آنها بر شئون الهى بيشتر است و در ميان انبياء عليه السّلام وجود مقدّس نبوى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و اوصياء او عليهم السلام دلالتشان اتمّ است. مرحوم مجلسى عليه الرحمة در جلد هفتم بحار يك باب عنوان دارد (باب انّهم عليهم السلام كلمات اللَّه) و در جلد نهم (انّ عليّا عليه السّلام كلمة اللَّه) و عيسى عليه السّلام كلمة اللَّه است چون وجود عيسى بر خلاف عادت بود و معجزات باهرات او از تكلّم در مهد و احياء موتى و ابراء اكمه و ابرص و غير آنها و رفتن بآسمان تمام دلالت تامّه دارد بر شئونات ربوبى.(اطیب البیان و تفسیر روشن) |