ویژه حج
تاريخچه مقام ابراهيم (عليه السلام)
مقام ابراهيم يكى از «آيات بينات» الهى است و نماز طواف نزد مقام، داراى فلسفه عميق اعتقادى، اجتماعى و تاريخى است و به همين دليل در فقه اسلامى به ويژه فقه اماميه، نماز طواف در حج و عمره جز پشت مقام ابراهيم يا نزديك آن پذيرفته نيست؛ چنانكه آيه كريمه: وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّىً...(1) بيانگر است و روايات نيز به تبيين و تشريح آن پرداخته و فقهاى عظام بدان فتوا دادهاند. در اين نوشتار نگرشى گذرا داريم به پيشينه اين سنگ تاريخى و فلسفه نمازِ طواف در جوار مقام و پارهاى احكام و ديدگاههاى فقهى آن.
مقام و ريشه تاريخى آن
مقام (به فتح ميم) در لغت به معناى محل قيام و جاىِ ايستادن است و در اينجا مقصود همان سنگى است كه ابراهيم خليل (عليهالسلام) هنگام بناى كعبه بر آن ايستاد و با دستيارى اسماعيل (عليهالسلام) عَلَم كعبه را برافراشتند و به روايتى، سنگى كه حضرت ابراهيم پس از بناى كعبه بر آن ايستاد و آهنگ حج داد و مردم را فراخواند تا به طواف بيت عتيق بيايند و هنگام ايستادن اثر پاى او بر آن سنگ نقش بست.
آثار و اسناد تاريخى نشان مىدهد كه مقام ابراهيم در تاريخ پيشينهاى گسستناپذير دارد. جناب ابوطالب عموى گرامى پيغمبر (صلىاللهعليهوآله) در شعرى به اين موضوع اشاره كرده و مىگويد:
و موطىءُ ابراهيم في الصخر رطبة على قدميه حافياً غير ناعل
«اثر پاى ابراهيم در اين سنگ پابرجاست آنگاه كه با پاهاى برهنه و بدون كفش بر آن ايستاد.»
از برخى روايات استفاده مىشود كه مقام ابراهيم (عليهالسلام) از سنگهاى بهشتى است؛ مانند «حجرالأسود» و «حَجَر بنىاسرائيل» و در برخى روايات آمده است كه چون آدم (عليهالسلام) به بناى كعبه مأمور شد، كوه ابوقبيس صدا زد: «اى آدم، امانتى نزد من است، يكى حجرالأسود و ديگرى مقام ابراهيم و آدم آن دو را گرفت و در موضع خود در ديوار كعبه نهاد.»
مشخصات مقام
مقام ابراهيم، آنگونه كه توصيف كردهاند، سنگى است از نوع مرمر، به رنگ سفيد مايل به زردى و سرخى، به شكل مكعب، با مساحت حدود يك ذراع در يك ذراع (حدود 40 × 40 سانتىمتر و يا 36 × 36 سانتىمتر) با ارتفاع بيست سانتىمتر كه با پوشش از ورق طلاى خالص اطراف آن بسته شده و جاى دو پا در وسط آن ديده مىشود كه بر اثر تماس دست زائران، اثر دقيق پاها و انگشتان آن مشخص نيست و تنها دو حفره بر جاى مانده است.
اين سنگ بر پايهاى از سنگ مرمر با قطر 36 سانتىمتر قرار گرفته و با اتصالاتى از طلا بدان مهار گرديده است. مقام در داخل مقصورهاى از شيشه، از نوع كريستال قرار گرفته و بالاى آن قبهاى كوچك است و هلالى بر فراز آن نصب گرديده است. ارتفاع اين بنا از كف زمين به سه متر بالغ مىگردد. مقام در ضلع شرقى كعبه، تقريباً مقابل درِ كعبه مستقر است و كسى كه رو به مقام بايستد كعبه و درِ خانه را پيش روى دارد. مقام ابراهيم عليهالسلام مورد توجه و احترام عمومى زائران از هر فرقه و مذهب مىباشد. هر چند در مورد نماز پشت مقام اختلاف نظريههاى فقهى وجود دارد.
پيشينه مقام ابراهيم (عليه السلام)
هر يك از مشاعر و مناسك حج را پيشينهاى است كه نشان مىدهد رمز و راز اين مشاعر و مناسك، فراتر از آن چيزى است كه در بدو امر جلب نظر مىكند؛ از اينرو خداوند حج را مشتمل بر «آيات بينات» خوانده است: فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ...(2) از جمله اين آيات روشن و روشنگر، مقام ابراهيم است كه تخصيص به ذكر داده شده. مقام هر چند به ظاهر بيش از قطعه سنگى نيست كه اثر پاى انسانى بر آن نقش بسته است، اما از نظر تاريخى اين سنگ ويژگى خاص دارد و از آن مهمتر بُعد معنوى آن است كه با اين آيات نمادين تبيين مىگردد.
نقطه آغازينِ مقام، چنانكه در روايتى از امام صادق عليهالسلام نقل شده، بدينگونه است: «هنگامى كه خداوند به ابراهيم وحى كرد اعلام حج كند، سنگى را كه جاى پاى ابراهيم بر آن است، گرفت و در كنار خانه كعبه، درست مقابل موضع كنونى مقام نهاد و بر آن ايستاد و با صداى بلند فرمان الهى را اعلام نمود و همين كه ابراهيم لب به سخن گشود، آن سنگ تحمل وى را نداشت و دو پاى او در آن فرو رفت. سپس ابراهيم پاى خود را به سختى از آن سنگ بيرون كشيد. با مرور زمان، وقتى ازدحام مردم موجب مشقت و زحمت زائران بيت شد، آن سنگ را از جاى پيشين به محل كنونى (با فاصله 26 ذراع و نيم، تقريباً سيزده متر، از خانه كعبه) منتقل كردند تا مطاف براى زائران خلوت شود و بدينگونه بود تا خداوند حضرت محمد (صلىاللهعليهوآله) را به رسالت برانگيخت و آن حضرت مقام را به همان محلى برگرداند كه ابراهيم نهاده بود و بدينگونه بود تا پيامبر رحلت نمود و در زمان ابوبكر و اوايل خلافت عمر نيز بدين منوال بود تا اين كه عمر دستور داد به جهت ازدحام زائران مقام به جاى قبلى برگردانده شود... .»(3)
از برخى روايات استفاده مىشود كه مقام ابراهيم (عليهالسلام) از سنگهاى بهشتى است؛ مانند «حجرالأسود» و «حَجَر بنىاسرائيل»(4) و در برخى روايات آمده است كه چون آدم (عليهالسلام) به بناى كعبه مأمور شد، كوه ابوقبيس صدا زد: «اى آدم، امانتى نزد من است، يكى حجرالأسود و ديگرى مقام ابراهيم و آدم آن دو را گرفت و در موضع خود در ديوار كعبه نهاد.»(5)
پينوشتها:
1. بقره: 125 .
2. آلعمران: 97 .
3. عللالشرايع، ص423 .
4 . تفسير عياشى، به نقل از مقاله ميقات عربى، شماره 9، ص192 .
5 . ميقات عربى، همان، از قصصالأنبياى قطب راوندى.
مقام ابراهيم نماد قيام لله
از آيه كريمه: وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّىً... .(1) استفاده مىشود، محل نماز طواف بايد از مقام ابراهيم اتخاذ شود و آيه كريمه با كاربرد ... مِنْ مَقامَ إبْراهيمَ ... بيش از اين بيان نمىكند كه محل نماز بايد برگرفته از مقام ابراهيم باشد. و بدين ترتيب مقام در نماز طواف موضوعيت پيدا مىكند، در هر جا كه قرار گرفته باشد، خواه در جوار كعبه؛ مانند گذشته و چه با فاصله كعبه مانند زمان حاضر. همانگونه كه حضرت صادق عليهالسلام براى اثبات خلفيت به همين آيه مباركه استناد كرده است:
«لَيْسَ لاِءَحَدٍ أَنْ يُصَلِّيَ رَكْعَتَيْ طَوَافِ الْفَرِيضَةِ إِلاَّ خَلْفَ الْمَقَامِ لِقَوْلِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ: ... واتّخِذُوا مِنْ مَقامِ إبراهِيمَ مُصلًّى... فَإِنْ صَلَّيْتَهُمَا فِي غَيْرِهِ فَعَلَيْكَ إِعَادَةُ الصَّلاةِ»(2) ؛ «براى احدى جايز نيست دو ركعت نماز طواف را جز پشت مقام ابراهيم بخواند، به دليل گفتار خداوند بزرگ: از مقام ابراهيم نمازگاه برگزينيد، پس اگر در غير اين مكان، اين نماز را خواندى بايد آن را اعاده كنى.»
و امّا دليل بر اين كه «خلف مقام هر كجا قرار گرفته باشد» براى نماز موضوعيت دارد، روايتى است كه كلينى از ابراهيم بن ابى محمود نقل كرده كه گفت: از حضرت رضا (عليهالسلام) پرسيدم: آيا دو ركعت نماز طواف را پشت مقام ابراهيم، همين جايى كه امروزه قرار دارد، بخوانم يا جايى كه در زمان پيامبر خدا (صلىاللهعليهوآله) قرار داشته است؟ حضرت در پاسخ فرمود: همان جايى كه امروزه قرار دارد؛ «قُلْتُ لِلرِّضَا عليهالسلام : أُصَلِّي رَكْعَتَيْ طَوَافِ الْفَرِيضَةِ خَلْفَ الْمَقَامِ حَيْثُ هُوَ السَّاعَةَ أَوْ حَيْثُ كَانَ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللهِ صلىاللهعليهوآله، قَالَ: حَيْثُ هُوَ السَّاعَةَ.»(3)
مقام ابراهيم نماد قيام لله
از بعد فقهى مسأله كه بگذريم، فلسفه اين حكم نيز شايان تأمل است، مناسك حج سراسر تكرار و تمرينى است از آنچه ابراهيم خليل (عليهالسلام) و خاندان او، چهار هزار سال قبل در اين مكان مقدس تاريخى، با تأسيس امّالقراى اسلام و بناى كعبه، قبله موحدان، انجام دادهاند، از طواف و نماز و زمزم و صفا و مروه گرفته تا عرفات و منا و قربانى و رمى جمرات و ديگر اعمال و مناسك كه هر يك تذكارى است از خاطرات ابراهيم و اسماعيل و هاجر كه در جوار بيت عتيق بنيان مكتب توحيد را نهادند و نسلى را پىافكندند تا در آينده جهان، پرچمدار آيين جهانى توحيد در لواى شريعت والاى احمدى (صلىاللهعليهوآله) باشند و ادامه دهند: سيره و سنت ابراهيم و خاندانش را كه در آن كوير سوزان و وادى انقطاع، از هرچه جز خدا بود دل بريدند تا «امامت» خلق را به عهده گيرند و شايسته حمل بار امانت الهى شوند و از آنچه رنگ شرك و طغيان و جهل و جور است تبرّى جويند.
راز اين كه به نماز پشت مقام ابراهيم تأكيد شده، همانا تأسى به خليلالله و قدم جاى قدم او نهادن است. البته نه تنها در اين نماز بلكه در همه عرصههاى حيات توحيدى. قيام در مقام ابراهيم در حقيقت «قيام لله» است؛ يعنى: بپا خاستن براى خدا و استقامت در راه تحقق آيين توحيد و نفى شرك و ستم و طغيان در هر عصر و براى هر نسل و اين قيام تا بدانجا اهميت يافت كه وارث ابراهيم خاتمالنبيين (صلىاللهعليهوآله) مأمور شد مردم را به يك موعظه اندرز دهد و آن قيام للهِ بود:
قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا للهِِ...(4) به عبارت ديگر: حج كه حركتى است پر راز و رمز و پيام خود را با حركت و سكون بيان مىدارد و با شيوه نمادين ابلاغ مىكند دعوت به قيام است همانگونه كه كعبه مشرّفه «قياماً لِلنّاس» و عامل پابرجايى مردم است و قيام در مقام ابراهيم تذكارى است از قيام و پايدارى بانى كعبه توحيد و قبله موحدان كه در عصر تاريك بتگرى و بتگرايى، قهرمانانه بر بتهاى صامت و متحرك شوريد و آتش نمرودى را در اين راه به جان خريد و خانه توحيد را بنيان نهاد و در يك آزمايش بزرگ و عارفانه و با قربان كردن اسماعيل، اوج شيدايى در برابر معبود را متجلّى ساخت و اين درسى شد براى همه رهروان توحيد و سالكان راه ابراهيم كه چگونه براى خدا قيام كنند و در توحيد ذوب شوند و از آنچه رنگ شرك و دوگانهپرستى دارد بگريزند تا امام خلق باشند! پس حج ابراهيمى بدون قيام پشت سر ابراهيم خليل عليهالسلام و نهادن قدم جاى قدم آن قهرمان توحيد مفهوم ندارد. جالب آنكه فقه شيعه نماز در مقام ابراهيم را به استناد صريح آيه كريمه قرآن و روايات صحيح الزامى مىداند و اين دقيقاً با فرهنگ تشيع همخوانى دارد كه ولايت و برائت را در درون مىپرورد و قيام براى خدا و استقامت در برابر طاغوتهاى هر زمان و پرخاشگرى در برابر ستمگران را در متن تعاليم خود به ويژه در مناسك حج، كه يك عبادت با مفاهيم اجتماعى ـ سياسى است، جاى مىدهد.
پينوشتها:
1. بقره: 125 .
2 . التهذيب، ج5، ص137 .
3 . تهذيب، ج5، ص135؛ كافى، ج10، ص282 .
4 . سبأ: 46 .
v
رازهاي مقام ابراهيم و حجر اسماعيل(عليهماالسلام)
امام سجاد (عليه السلام) به شبلى فرمود:
«معناى خلف مقام ايستادن و نماز در پشت مقام ابراهيمى خواندن را فهميدى، و انجام دادى؟»
شبلى عرض كرد: نماز خواندم امّا نيتهايى را كه شما مىفرماييد نداشتم.
فرمود: تو اصلا طواف نكردهاى و به مقام ابراهيم نرفتهاى، چون عمل تو بدون سرّ و روح بوده است.
قرآن فرمود: بعد از طواف، كنار مقام ابراهيم برويد و از آنجا محلّى را براى نماز برگزينيد: «واتَّخِذوا من مقام ابراهيم مصلّى»(1)؛ در پشت مقام ابراهيم نماز بخوانيد و آنجا را به عنوان مصلّى انتخاب كنيد.
در روايات، سخن از خلف مقام ابراهيم است وليكن تعبير قرآن كريم است كه: آن محدوده را به عنوان محل نماز انتخاب كنيد. سرّ اين قيام و اتخاذ مكانى در مقام ابراهيم، اين است كه:
«خدايا! در جايى كه ابراهيم (عليه السلام) ايستاده است، من ايستادم»؛ و اين دو حكم دارد: 1ـ حكم ظاهرى 2ـ حكم باطنى. و آن باطن، سرّ اين ظاهر است. ظاهر اين است: طواف كننده در مكانى كه حضرت ابراهيم ايستاد بايستد و دو ركعت نماز بخواند. و اما باطنش آن است كه مكانت را دريابد و در آن مكانت مستقر شود و نمازى چون نماز ابراهيم بخواند. پس دو مطلب هست؛ يكى مربوط به مناسك حج است و ديگرى مربوط به اسرار حج .
آرى، وقتى انسان به مقام ابراهيم مىرسد؛ يعنى خدايا! من به جايگاه ابراهيم خليل پا گذاشتم. همانگونه كه خليل گفت: «انى وجّهتُ وجهى لَلّذى فطر السموات والأرض حنيفاً و ما أنا من المشركين.»(2) من هم خليل گونه و ابراهيم گونه به هر طاعتى روى مىآورم و از هر معصيتى رو بر مىگردانم. كسى كه در حال نماز خضوع، خشوع و خلوص ندارد، به جاى ابراهيم نايستاده است.
بر راهيان آن ديار مقدس است كه وقتى كعبه را طواف مىكنند، لحظه به لحظه و قدم به قدمِ آن مواقف را گرامى بدارند؛ چرا كه در آنجا انبيا و اوليا گام نهادهاند.
كسانى كه با اسرار حج آشنا نيستند و معلوم نيست كه با چه مالى به مكه مىروند و در آنجا با چه مقالى سخن مىگويند، اينها اطراف كعبهاى مىگردند كه مشركين هم آن را زياد طواف كردهاند، كه نماز آنها عندالبيت «مكاءاً و تصدية» بوده است؛ (و ما كان صلوتهم عند البيت الاّ مُكاءاً و تصديةً.)(3) افراد تبهكار هم دور اين كعبه بسيار گشتهاند. آنگاه كه اين كعبه بتكده بود، بت پرستان هم زياد دور اين كعبه مىگشتند. در دوران جاهليت نيز دور اين كعبه را تعداد بسيارى گشتهاند. تنها كسانى كه با اسرار حج آشنايند، مىبينند كه به جاى انبيا و ائمه (عليهم السلام) گام نهادهاند كه اينان مخلصين هستند و وسوسههاى شيطان در آنها اثر نمىكند.(4) خاطرات شيطانى در صحنههاى نفس آنها راه پيدا نمىكند. دسيسههاى بيگانگان نيز در مرزهاى فكرى آنان نفوذ ندارد.
شبلى و امثال او، از كسانى بودهاند كه به مناسك و احكام حج آشنايى داشته و به آن عمل كردهاند ليكن زيارت بى روح، مثل ترك زيارت است.
حِجر اسماعيل
حجر اسماعيل، قبله نيست ولى مطاف است. هاجر (سلام الله عليها) و بسيارى از انبيا (عليهمالسلام) در آنجا دفن شدهاند و به احترام قبر هاجر و انبيا، حجر اسماعيل مطاف قرار داده شده است.(5)
پينوشتها:
1ـ بقره: 125.
2ـ انعام: 79.
3ـ انفال: 35 .
4 ـ حجر: 40 .
5ـ بحارالانوار، ج12، ص117 ـ 79 .
منبع:
برگرفته از كتاب عرفان حج، آية الله جوادي آملي .
اسرار صحراي عرفات
امام سجاد (عليه السلام) در حديثي، اسرارِ اعمال مختلف حج را به شبلى آموختهاند؛ از جمله اسرار، اسرار روز عرفه است. به طور معمول شخص حجگزار در روز ترويه (روز هشتم ذيحجّه) احرام مىبندد كه شب نهم را در سرزمين عرفات بماند تا آن وقوف لازم را كه روز نهم مىباشد، درك كند. روز نهم را، از زوال خورشيد (ظهر)، بايد در سرزمين عرفات بماند و در شب دهم از عرفات به مشعر كوچ نموده و در آنجا بيتوته كند و روز دهم بعد از طلوع آفتاب، از مشعر به طرف منا حركت و كوچ كند. آنگاه كه وارد سرزمين منا شد، قربانى، حلق و رمى جمرات مىكند. سرّ حج در اين نيست كه انسان، اعمال ظاهرى را ـ چه واجب و چه مستحب ـ انجام دهد.
اميرالمؤمنين (سلام الله عليه) فرمودند: مىدانيد وقتى زائر و انسان حجگزار احرام بست، چرا بايد به عرفات رود و بعد بيايد كعبه را طواف كند؟ براى آن كه عرفات خارج از مرز حرم است و اگر كسى ميهمان خدا است، ابتدا بايد به بيرون دروازه رود و آنقدر دعا و ناله كند تا لايق ورود به حرم شود بعد در عرفات، هم شب و هم روز، به خصوص روز عرفه، دعاى مخصوصى است. و دعا جزء فضائل برجسته و وظائف مهم روز عرفه در سرزمين عرفات است؛ چرا كه اگر كسى روز نهم ذيحجّه در عرفات نباشد نيز از فضائل برجسته آن روز، خواندن دعاى عرفه سالار شهيدان حسين بن على (عليهماالسلام) مىباشد.(1)
زائر ابتدا بايد در خارج از محدوده حرم، آنقدر دعا كند و خود را تزكيه و تطهير نمايد تا لايق ورود به مرز حرم شود؛ از اين جهت گفتهاند كه قبل از طواف، بايد به بيرون دروازه؛ يعنى عرفات رود؛ مثل اين كه اگر ميهمانى بخواهد بر بزرگى وارد شود، اول بايد در قسمت ورودى در؛ اجازه ورود بگيرد آنگاه به محضر وارد شود. حاجيان در روز نهم، به سرزمين عرفات مىروند، در آنجا تضرّع مىكنند، دعا مىخوانند و اجازه ورود به حرم را از خدا مسألت مىكنند آنگاه كه لياقت يافتند، وارد محدوده حرم مىشوند.
عرفات پنج سرّ دارد كه در حديث شبلى آمده است:
1ـ وقوف در عرفات به اين معنا است كه انسان به معارف الهى واقف، عارف و آگاه شود. بداند كه خداوند به همه نيازهاى او واقف است و براى رفع همه نيازمنديهاى او توانا است. خود را به خدا بسپارد و احساس كند كه بنده او و محتاج به او است تا تنها او را اطاعت كند. اگر بندهاى مطيع و پيرو خدا شد، از همه چيز و همه كس بى نياز است؛ چرا كه سرمايه وسيله هر بى نيازى است (و طاعتهُ غِنًى.)(2) پس كسى كه در عرفات ايستاده، بايد از معرفت طرفى ببندد.
2ـ بايد عارف بشود كه ذات اقدس الهى به صحيفه قلب او و به درون او و رمز و راز او آگاه است، زائر بايد در سرزمين عرفات آيه شريفه: «و ان تجهر بالقول فانّه يعلم السرّ و أخفى»(3) را درك كند.
خداوند متعال مىفرمايد: پروردگار شما، از هر كارى كه انجام مىدهيد، از هر چرخى كه مىزنيد و از هر سرّى كه در درون خود داريد، آگاه و مستحضر است. حرف آشكار و راز نهانى شما را مىداند و آنچه را كه پوشيده است و حتّى احياناً براى خود شما روشن نيست و بطور ناخودآگاه در زوايا و شيار مغز و قلب و روح شما عبور مىكند مىداند.
خلاصه آن كه انسان بايد عارف شود كه خداوند متعال بر صحيفه قلب او احاطه كامل دارد. اگر آدمى بداند كه قلب او در محضر و در مشهد حق است، همانطورى كه گناه با زبان، دست و پا مرتكب نمىشود، گناه خيالى و فكرى هم نخواهد داشت و آرزوهاى باطل به خود راه نخواهد داد. همانگونه كه حرف باطل بر لب ندارد و به كسى بد نمىگويد، بدىِ كسى را در دل نيز نمىطلبد. و بالاخره همانگونه كه بدن خود را تطهير مىكند، قلبش را نيز از خاطرات آلوده پاك مىسازد.
3ـ شايسته است كسى كه در سرزمين عرفات بسر مىبرد، از جبل الرّحمه بالا رفته و دعاى خاص آن را بخواند. سالار شهيدان حسين بن على (عليهماالسلام) در قسمت چپ آن كوه رو به كعبه ايستاد و آن دعاى معروف را خواند. راز و سرّ بالا رفتن از جبل الرّحمه، اين است كه بداند خداوند متعال بر هر زن و مرد مؤمن رؤوف و رحيم است. ولىّ هر مرد و زن مسلمان است. گرچه ولايت خداوند متعال تكوينى است و او ولىّ كلّ است؛ «هنا لك الولاية لله الحق»(4) و اگر چه رحمت خداوند متعال فراگير است؛ «رحمتى وسعت كلّ شىء»، اما آن، ولايت و رحمت عامّ است و در كنار اين ولايت و رحمت عامه، رحمت خاصّ و ويژه نيز دارد كه براى همه نيست؛ «رحمتى وسعت كلّ شىء، فسأكتبها للّذين يتّقون»(5) در بخش اول آيه مشخص فرمود كه رحمتش فراگير است؛ (رحمتى وسعت كلّ شىء) و در بخش دوّم بيان كه رحمتش به سود متّقين است (فَسَأكتبها لِلذينَ يَتَّقوُن) فرمود: بر خود لازم كردهام كه رحمت خاص را شامل متّقين سازم؛ چرا كه «كتَبَ ربّكم على نفسه الرحمة»(6)؛ خداوند متعال رحمت را بر خود لازم كرده است. از مجموع دو آيه، استفاده مىشود كه خداوند متعال بر خود لازم كرده است رحمت خاص را به پرهيزكاران دهد.
بالاى جبل الرحمه رفتن آدمى را به اين سرّ و راز و رمز، آشنا و عارف مىكند(7) كه خداوند متعال رحمت و ولايت خاصّى دارد بر مرد و زن با ايمان و مسلمان. طبيعى است كه وقتى به اين سرّ مزيّن شد، نسبت به زن و مرد مؤمن رحمت خاص دارد و به آنان ولايت مخصوص پيدا مىكند و در رفتار، گفتار و نوشتار خود، اين سرّ را پياده مىكند.
4ـ در سرزمين عرفات، منطقهاى است به نام «نَمِره» كه با علامتهايى مشخص شده است. فرزند رسول خدا بر تخته سنگى از اين كوه ايستاده و خطبه معروف عرفات را خواندند. در اين كوه قبّهاى بنام قبه حضرت آدم قرار دارد كه نماز گزاردن در آنجا مكروه است و حسين بن على (عليهماالسلام) در دامنه اين كوه دعاى عاليه مضامين روز عرفه را با چشمى اشكبار خواندند. (فاكهى، اخبار مكه). به فرموده امام سجاد (عليه السلام) وقتى به اين منطقه از عرفات رسيديد، راز و رمزش اين است كه بگوييد:
«خدايا! به چيزى(8) امر نمىكنم مگر آن كه قبلا خودم به آن عمل كنم و مؤتمر باشم و از چيزى نهى نمىكنم مگر آن كه قبلا خودم از آن منزجر باشم.»
هر انسان مسلمانى وظيفه دارد امر به معروف و نهى از منكر كند. امر به معروف و نهى از منكر، يك حكم فقهى دارد و يك سرّ. حكم فقهى آن، اين است كه عالم به حكم شرعى، اگر ديد كسى از روى علم و آگاهى و از روى قصد و عمد حكمى را رعايت نمىكند، بايد او را راهنمايى كند. بديهى است امر به معروف و نهى از منكر غير از تعليم، موعظه و ارشاد است.(9)
امر به معروف و نهى از منكر جنبه ولايت و امريّت دارد، گرچه ممكن است در بعضى از موارد، مصداق تعليم، ارشاد و يا موعظه قرار گيرد وليكن حقيقت امر به معروف و نهى از منكر از عناوين ياد شده جدا است.
در امر به معروف و نهى از منكر لازم نيست خود انسان درون پاك داشته باشد و يا متّصف به عدالت گردد. عدالت شرط امر به معروف و نهى از منكر نيست بلكه علم، آگاهى و احتمال تأثير، از شرايط آن مىباشد. اما با اين همه، در سرزمين عرفات راز و رمز امر به معروف و نهى از منكر، به عدالت برمىگردد؛ يعنى انسانى كه آمر است بايد قبلا مؤتمِر باشد. انسانى كه ناهى و زاجر است قبلا بايد منتهى و منزجر باشد و بگويد: خدايا! آنچنان توفيقى بر من عنايت كن كه هر چه را به ديگران، به عنوان «امر به معروف» امر مىكنم، ابتدا خود بدان عمل كرده باشم و از امر و نهى مىگويند گناه انجام نشود اما در موعظه اهتمام بر اين است كه انجام دهنده گناه و تارك فريضه هدايت شود.
بنابراين امر به معروف و نهى از منكر متوجه «قبح فعلى» است و ارشاد و موعظه متوجه «قبح فاعلى» است.
5ـ منطقه وسيعى است در عرفات كه با علامتهاى خاصّى به عنوان «نَمِرات» مشخص شده است. حضرت سجاد(عليه السلام) فرمود: روز نهم كه وارد سرزمين عرفات شدى و به اين منطقه وسيع رسيدى، سرّش آن است كه آگاه باشى اين سرزمين، سرزمينِ شهادت، معرفت و عرفان است و مىداند كه چه كسانى بر روى آن گام مىنهند و با چه انگيزهاى آمدهاند و با چه انگيزهاى برمىگردند! گذشته از آن كه خدا و فرشتگان هم شاهدند. خداوند ـ تعالى ـ اين منطقه و اين سرزمين را شاهد اعمال شما قرار داد؛ بطورى كه خوب مىداند شما چه مىكنيد. زمينهايى كه زير پاى زائران بيت خداوندى است، كاملا مشخص است كه زائر، حاجى و معتمر به چه نيّت آمده و با چه نيّت باز مىگردد.
پينوشتها:
1ـ كافى، ج4، ص224/ وسائل الشيعه، طبع جديد، ج11، ص225/ شعب الايمان، ج3، ص468 .
2ـ دعاى كميل .
3ـ طه: 7 .
4ـ كهف: 44 .
5 ـ اعراف: 156.
6ـ انعام: 54 .
7ـ جبل الرّحمه، تقريباً در انتهاى عرفات قرار دارد به طول تقريبى 300 متر و مستقل و از كوههاى اطراف مىباشد. بر بالاى اين كوه نمازگاه ابراهيم (عليه السلام) و پيامبر (صلي الله عليه و آله) بوده است.
8 ـ اصول كافى، ج4، ص245.
9ـ فرق بين «امر به معروف و نهى از منكر» و «موعظه و ارشاد» آن است كه حوزه مأموريت امر به معروف و نهى از منكر «عمل» است و حوزه مأموريت موعظه و ارشاد «انجام دهنده عمل».
منبع:
برگرفته از كتاب عرفان حج، آيةالله جوادي آملي .
سر تراشیدن و راز آن
موى سر، به حسب ظاهر، جمال و زیبایى انسان است. اگر كسى موى سر شخصى را به اجبار بتراشد، زیبایىاش را از او گرفته است و باید دیه بپردازد.
ابن ابى العوجاء در مناظرهاى كه با امام صادق (علیه السلام) داشت،(1) و شكست خورده بازگشت، از او پرسیدند: جعفر بن محمد (علیهماالسلام) را در این مناظره عملى چگونه یافتى؟
گفت: او دریاى علم است! سپس ادامه داد: «كَیفَ وَ هُو ابنُ مَن حَلَقَ رؤوسَ هؤلاء»(2)؛ «او (جعفر بن محمد) فرزند كسى است كه پدرش سرِ همه این مردم را تراشید!»
هیچ كس حاضر نیست موى سر خود را با تیغ بزند، به خصوص جوانان، اما وقتى وارد سرزمین منا مىشود، این جمال را هم، كه برایش ارزش بسیار قائل است، در پاى فرمان آن جمیل محض، نثار مىكند.
در میان عرب، بسیار دشوار بوده است كه موهاى سر خود را تیغ بزنند اما از آن هنگام كه فرمان وحى را توسط پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیدند براى رضاى خدا از این جمال ظاهرى و صورى هم دل بریدند.
راز سر تراشیدن، این است كه انسان هرگونه غرور و كبر و نخوت و منیّت را از سرش به دَر كند، و خود را از هر معصیتى تطهیر و تنظیف نماید.
امام سجاد (علیه السلام) به شبلى فرمود: آیا هنگام تراشیدن سر و رمى جمرات و قربانى كردن این اسرار را در نظر داشتى یا نه؟
عرض كرد: نه.
فرمود: گویا به منا نرفتهاى و احكام آن را انجام ندادهاى.
این گویاهایى را كه امام سجاد(علیه السلام) فرمودند؛ گویا طواف نكردى، گویا در مقام ابراهیم نماز نخواندى، گویا آب زمزم را ننوشیدى و اشراف نكردى، گویا سعى بین صفا و مروه نكردى، گویا در عرفات نایستادى، گویا به مشعر نرفتى و ... شبلى را به شدّت متأثّر كرد به طورى كه سال بعد موفّق شد حجّى را با دستورات امام سجاد (سلام الله علیه) انجام دهد.
پینوشتها:
1ـ وافى، كتاب الحج، باب ابتلاء الخلق و اختبارهم بالكعبه، ج2، ص34/ احتجاج طبرسى، ج2، ص71.
2ـ احتجاج طبرسى، ص173 .
منبع:
برگرفته از كتاب عرفان حج، آیةالله جوادی آملی .
اسرار تلبيه و مراتب آن
لبيك گفتن در حال احرام نيز به اين معناست كه:
«خدايا! من هر چه كه حق اسـت، به آن گويا هستم و از هر چه كه باطـل است زبانـم را مىبنـدم.» لبيك گفتـن، تطهير زبـان است از هر چـه كه معصيت است.
زبان قليل الجِرم و كثير الجُرم است. جِرم آن كوچك و جُرمش زياد است. گناهان فراوانى به وسيله زبان انجام مىگيرد؛ از انكار لسانى تا مسأله غيبت، تُهمت، دروغ، افترا، مسخره كردن و ... .
راز لبيك گفتن اين است كه: «خدايا! از اين لحظه متعهّد مىشوم هر چه را كه طاعت تو است بر زبان جارى كنم و از هر چه كه معصيت است زبانم را ببندم.»
شهادت دروغ معصيت است انسان مُحرِم و حجگزار هرگز شهادت دروغ نمىدهد، غيبت نمىكند، دروغ نمىگويد، تهمت نمىزند، كسى را با زبان مسخره نمىكند و در هنگام داد و ستد، خلاف نمىگويد. زبان زائر بيت الله، زبان طاهر است.
سرّ لبيك گفتن، زبان به اطاعت گشودن و براى هميشه از معصيت بستن است، آن هم نه تنها در محدوده محور حجّ و عُمره، كه براى هميشه.
مرز حرم(1) در بخشى از قسمتها بيشتر از مرز مكّه است. ورود غير مسلمان و مسلمان غير مُحرم به آنجا جايز نيست، مگر آن كه كسى اهل مكه باشد و مكرّر بخواهد به آنجا رفت و آمد كند يا كسى كه از مُحرم شدنش هنوز يك ماه نگذشته است و مىخواهد دوباره از مرز حرم خارج شود و به آن بازگردد. تنها چند مورد خاص است كه استثنا شده و كسى حق ندارد بدون احرام وارد مرز حرم شود.
لبيك گفتن در حال احرام نيز به اين معناست كه:
«خدايا! من هر چه كه حق اسـت، به آن گويا هستم و از هر چه كه باطـل است زبانـم را مىبنـدم.» لبيك گفتـن، تطهير زبـان است از هر چـه كه معصيت است.
امام سجاد (عليه السلام) به شبلى فرمود: «آيا وارد حرم شدى؟ و آنگاه كه وارد مكه شدى، كعبه را زيارت كردى؟
شبلى عرض كرد: آرى.
امام فرمود: «سرّ ورود در حرم اين است: «خدايا! من غيبت و عيبجويى احدى از ملّت اسلام را نمىكنم.»
و آنگاه كه وارد مكّه شدى بايد بگويى: «خدايا! به قصد تو آمدم نه به قصد تجارت يا شهرت و يا سياحت و تفريح و تفرّج.»
مراتب و درجات تلبيه
آنان كه به مكه مشرف مىشوند و حج يا عمره انجام مىدهند و لبيك مىگويند، چند گروهند؛ چون ايمان درجاتى دارد و مؤمنان هم طبقات و درجاتى دارند. تلبيه هم مراتبى دارد. همه مىگويند لبيك، امّا بعضى اعلان و تقاضا و سؤال انبيا را لبيك مىگويند بعضى ديگر دعوتِ الله را.
بعضىها مىگويند: «لبّيك داعى الله، لبّيك داعى الله»؛ يعنى اى كسى كه ما را به الله دعوت كردهاى، ما لبيك گفتيم و اجابت كرديم و آمديم. اينها همان گروه اول؛ يعنى متوسّطين از زائران بيت خدا هستند و كسانى هستند كه دعوت ابراهيم خليل را اجابت مىكنند. ابراهيم خليل (سلام الله عليه) مردم را به زيارت بيت الله دعوت كرد نه به غير آن.
فرمود: «و أذِّن فى النّاس بالحجّ يأتوك رجالا و على كلّ ضامر يأتين من كلّ فجٍّ عميق.»(2) «اَذان»، اعلام عمومى كردن است به صورت عَلَن و آشكار. اين عده سخنان ابراهيم خليل را مىشنوند و همان را جواب مىدهند و مىگويند: «لبّيك داعى الله، لبّيك داعى الله.»
فراتر از گروه اوّل، گروه دوم هستند كه دعوت «الله» را مىشنوند و به آن پاسخ مىگويند.
ذات اقدسِ اله در قرآن كريم فرمود:
«و للهِ على النّاس حِجُّ البَيْتِ من استطاع اليه سبيلا»(3)؛ «از طرف خداوند بر بندگانِ مستطيع، حج واجب است.» مستطيع، نه يعنى كسى كه مالك و مالدار باشد. مستطيع؛ يعنى كسى كه بتواند اين سفر را به صورت عادى طىّ كند و بعد هم مشكلى نداشته باشد، خواه مال داشته باشد، خواه به عنوان خدمات يا ميهمان و يا بذلى باشد و امثال آن. انسان مستطيع بايد دعوت خدا را لبيك بگويد. اين زائر بيت الله كه جزء اَوحدىّ از مردان با ايمان است، به خدا پاسخ مثبت مىدهد و مىگويد:
«لبيك ذا المعارج، لبيك داعياً الى دارالسلام، لبيك مرهوباً مرغوباً اليك، لبّيك لا معبود سواك لبّيك.»
اين تلبيهها نشان مىدهد كه زائر بيت الله جواب «خدا» را مىدهد نه جواب «خليل خدا» را، گرچه جواب خليل خدا هم جواب خداست. و گرچه جواب خدا بدون جواب خليل خدا نيست. امّا اين شهود عارف زائر بيت الله است كه فرق مىكند.
تلبيهها هم يكسان نيست گرچه ممكن است كسى بگويد: «لبّيك ذا المعارج لبّيك» ولكن در حقيقت به «و اذّن فى الناس بالحجّ» لبيك مىگويد و دعوت خليل را لبيك مىگويد نه دعوت جليل را؛ چون هر اندازه كه انسان در همان مرحله اول پاسخ داده باشد به همان اندازه در مقام ظاهر هم لبيك مىگويد. انسانها دو بار لبيك مىگويند و اين دو لبيك در طولِ هم هستند و همواره اين دو بار محفوظ است. يك قضيه تاريخى و قضيّة فى واقعه نيست كه گذشته باشد. در قرآن كريم آمده است:
امام سجاد عليه السلام عرض ميكرد: خدايا! فقر و تنگدستى مرا به اينجا آورده است. ما چيزى نياوردهايم، آمدهايم چيزى ببريم.
اگر كسى به اعتماد اعمال خود به زيارت خانه خدا برود؛ ضرر كرده است، چون مال خدا را مال خود پنداشته و خيرات و توفيقات و نعمات الهى را از آنِ خود دانسته است. توفيقاتى كه بايد خداوند متعال را به خاطر عنايت كردن آن ستايش كرد.
«و اِذ أخذ ربّك من بنى آدم من ظهورهم ذُريّتهم و أشهدهم على أنفسهم ألستُ بربّكم قالوا بلى.»(4)
خداوند به رسول خود فرمود: گرچه اين آيه شريفه، مخاطب پيامبر خدا است ولكن در حقيقت همه انسانها را خطاب قرار داده است كه: به ياد آوريد آن صحنه ميثاقگيرى را كه ما از شما تعهد گرفتيم و حقيقت خودتان را به شما نشان داديم. شما ربوبيّت ما را فهميديد و عبوديّت خود را هم مشاهده كرديد و گفتيد: «بَلى». در جواب خدا كه فرمود: «آيا من ربّ شما نيستم؟» گفتيد: «آرى ربّ ما هستى.»
اين يك صحنه بود كه خداوند بندگان را به مشاهده آن كشيد و صحنه
دوّم زمانى بود كه ابراهيم خليل (سلام الله عليه) از طرف ذات اقدس اله مأمور شد تا اعلان حج كند و به مردم دستور داد كه به حج بياييد ابراهيم (سلام الله عليه) بالاى كوه ابوقبيس رفته، دستور پروردگار را اعلام كرد كه: «از هر راهى كه هست، به زيارت بيت خدا مشرف شويد.» مرد و زنِ جهان بشريت كه در اصلاب پدرانشان بودند، همگى لبّيك گفتند. اين صحنه لبيك گويى به دعوت خليل، مشابه صحنه لبيك گويى دعوت خداوند متعال است در جريان عالم ذرّ و ذرّيه. همانطورى كه آن صحنه الآن هم هست، صحنه تلبيه دعوت خليل حقّ نيز الآن هست. اينها كه قضيّه تاريخى نيستند، چون سخن از ذرّات ريز و صلب و رَحِم نيست، سخن از فطرت و روح است.
در حقيقت ارواح بشر و فطرتهاى آنها پاسخ مثبت دادند هم به دعوت خدا و هم به دعوت خليل خدا . آنها كه در دعوت خليل خدا، خليل را ديدند، در هنگام لبيك هم مىگويند: «لبّيك داعى الله، لبّيك داعى الله» و آنان كه در هنگام تلبيه به اعلان حضرت خليل، صاحب اصلى و ذات اقدس اله را مشاهده كردند، در هنگام تلبيه مىگويند: «لبّيك ذا المعارج لبّيك لبّيك مرهوباً مرعوباً اليك لبّيك، لبّيك لا معبود سواك لبّيك، لبّيك لا شريك لك لبّيك»(5) و مانند آن.
اين دو نوع پاسخ دادن، دو نوع آگاهى داشتن و عبادت كردن، در بسيارى از مسائل دينى مطرح است؛ مثلا افراد عادى كه قرآن را تلاوت مىكنند، براى آنها مطرح نيست كه اين سخنان را از چه كسى مىشنوند. امّا مؤمنانى كه اهل معنا و اهل دل هستند، قرآن را طورى قرائت مىكنند كه گويا دارند از وجود مبارك پيامبر (صلي الله عليه و آله) اين كلمات را تلقّى مىكنند. و گويى دارند از خود پيامبر مىشنوند.
آنها كه اوحدىّ از اهل قرائت و معرفت هستند به گونهاى قرآن را قرائت مىكنند كه گويا دارند از خدا مىشنوند. درباره امامان شيعه (عليهم السلام) وارد شده است كه آن بزرگواران هنگام نماز وقتى حمد را قرائت مىكردند، بعضى از كلمات را آنقدر تكرار مىكردند كه گويا از خود خدا مىشنوند!(6)
در آيه شريفه «و اِن أحدٌ من المشركين استجارك فأجرهُ حتى يسمع كلام الله»(7) نيز اين دو مطلب هست. بعضى كه در محضر رسول خدا قرار مىگرفتند، قرائت پيامبر را طورى مىشنيدند كه گويا از خداوند متعال تلقى مىكنند و مىشنوند چون اين كتاب براى همه نازل شده است. منتهى كسى كه مستقيماً دريافت كرد و گيرنده وحى است، شخص پيامبر است ولا غير.
«أنزلناه اليك الذِّكر لتبيّن لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَيْهم ...»(8) قرآن كريم هم «انزال» به طرف پيامبر است و هم «تنزيل» به طرف مردم. براى مردم هم نازل شده است و مردم هم گيرندگان كلام خدا هستند. منتهى به وساطت رسول گرامى خدا. بنابر اين گروهى مىتوانند به جايى برسند كه هنگام تلاوت قرآن كريم به گونهاى باشند كه گويا اين كلمات را از ذات اقدس اله استماع مىكنند. در مسأله تلقّى سلام هم همينطور است، ذات اقدس اله بر مؤمنان صلوات و سلام دارد كه: «هو الذى يُصلّى عليكم و ملائكتهُ ليخرجكُم مِنَ الظُّلمات الى النُّور»(9)، «سلامٌ على موسى و هارون»(10)، «سلامٌ على نوح فى العالمين»،(11) اين سلام مخصوص حضرت نوح است؛ زيرا در سراسر قرآن اين تعبير فقط يك جا آمده است، آن هم درباره نوح و اين به خاطر تحمل ده قرن رنج و زحمت در راه تبليغ الهى است. درباره انسانهاى ديگر، كلمه «فى العالمين» ندارد.
خداوند به دنبال سلام بر انبيا فرموده است: «انّا كذلك نجزى المحسنين»(12)؛ «ما اين چنين مؤمنان و محسنين را پاداش مىدهيم»؛ يعنى اين كه سلام خداوند بر مؤمنان نيز شامل است.
سلام خدا هم فعل خدا است چون خود او سلام است. و سلام يكى از اسماى حسنى و اسماى فعلى حق تعالى است(13) و انسانها را به دارالسلام(14) دعوت مىكند؛ يعنى به دار و خانه خود دعوت مىكند و همين سلامت را هم به عنوان فيض، نصيب بندگان صالح قرار مىدهد. پس خداوند بر مؤمنان هم صلوات مىفرستد و هم سلام، و كسانى كه اين سلام را تلقّى مىكنند، گاهى از فرشته تلقّى مىكنند و گاهى از پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله). و اوحدى از انسانها هم از ذات اقدس اله تلقّى مىكنند.
«و اذا جاءَك الَّذين يؤمنون بآياتنا فَقُلْ سلامٌ عليكم»(15) ؛ يعنى وقتى مؤمنان در محضر و مكتب تو بار يافتند تا معارف الهى را بشنوند و ياد بگيرند، بگو «سلام عليكم.»
وقتى مؤمنان در محضر حضرت براى خطابه و مانند آن حضور مىيافتند، حضرت به آنان سلام مىكردند و چون سخن رسول خدا (صلي الله عليه و آله) جز وحى نبود طبعاً به دستور خداوند متعال اين سلام را به مؤمنان ابلاغ كردهاند.
مؤمنان دو دستهاند؛ عدّهاى از آنان سلام را از خود پيامبر تلقّى مىكردند و تحويل مىگرفتند و عدّهاى ديگر از ذات اقدس اله.
تلبيه هم همينطور است؛ حاجيان و معتمران كه لبيك گو هستند، گاهى دعوت خدا را لبيك مىگويند و گاهى دعوت خليل حق را.
وقتى زائر به بارگاه پروردگار بار مىيابد، هر مشكلى كه دارد، چون درست لبيك گويد، مشكل او برطرف مىشود و برمىگردد. اينها را به عنوان سرّ گفتهاند و در كنار اين اسرار، داستانهايى هم هست كه آن داستانها ولو در اصل واقعيت نداشته باشد و قضيه خارجى در كار نباشد ولكن روح او حق است.
گويند كه صاحب دل و اهل معرفتى با لباس ژنده و چركين به حضور صاحب مقامى بار يافت، به او گفتند با اين لباس چركين به پيشگاه صاحب مقام رفتن عيب است او در جواب گفت: با لباس چركين به پيش صاحب مقام رفتن عيب نيست لكن با همان لباس چركين از حضور صاحب مقام برگشتن ننگ است؛ يعنى انسان وقتى چيزى ندارد به حضور صاحب مقام مىرسد. در آن هنگام اگر صاحب مقام او را لايق ندانست و ردّ كرد و چيزى به او نداد براى او ننگ و عيب است و اگر او انسان شايستهاى باشد صاحب مقام او را مىپذيرد و به او انعام مىدهد و هديه و عطيه مىبخشد و ... اين صاحب دل با اين داستان و ماجرا گفت: با گناه به سوى خدا رفتن و دست پر از گناه را به طرف خداوند متعال دراز كردن ننگ نيست با دست پر از گناه از پيش خدا بازگشتن ننگ است! اگر خداوند متعال نپذيرد و گناهان را نبخشد، انسان آلوده مىرود و آلوده باز مىگردد. اين يك داستان است وليكن واقعيتى را به همراه دارد.
و نيز گفتهاند از صاحبدلى كه به حضور صاحب مقامى رسيده بود، پرسيدند:(16) چه آوردهاى؟ گفت: وقتى كسى به حضور صاحب مقام مىرود از او سؤال نمىكنند «چه آوردهاى»، بلكه از او مىپرسند «چه مىخواهى» من اگر داشتم كه اينجا نمىآمدم؛ يعنى انسان وقتى به بارگاه خدا مىرود، نمىتواند بگويد: من عمرى زحمت كشيدم، عالِم شدم، مبلِّغ شدم، معلّم و راهنماى مردم شدم، يا مالى فراهم كردم و در راه خدمت به جامعه مصرف كردم و ... چون همه اينها عطيّه او است «ما بكم من نعمة فَمِنَ الله.»(17)
پس هيچ كس نمىتواند بگويد كه من با كوله بارى از فضيلت و هنر به پيشگاه خدا رفتم، اينها كه مال او است، خود انسان چه دارد، دو دست تهى دارد و بس. هيچ كس به درگاه حق با دست پُر نمىرود لذا به هيچكس نمىگويند چه آوردهاى؟ به همه مىگويند چه مىخواهيد؟
زيارت بيت الله الحرام، به عنوان ضيافت و ميهماندارى است،(18) ما بايد اين مطلب را بدانيم كه هيچگاه كار خيرى را كه از ما صادر مىشود به حساب خودمان نگذاريم و بگوييم: «خدايا! ما اين مقدار كارهاى خير كرديم اينها همه مال تو است. وقتى به خانه او مىرسيم، مىگوييم: «الحرم حرمُك، البلد بلدك، البيت بيتك، و أنا عبدك.»(19)
امام سجّاد (سلام الله عليه) هم عرض مىكند:
«سيدى عبدك ببابك اقامته الخصاصة بين يديك، يقرع باب احسانك بدعائه، فلا تعرض بوجهك الكريم عنّى»(20)؛ خدايا! فقر و تنگدستى مرا به اينجا آورده است. ما چيزى نياوردهايم، آمدهايم چيزى ببريم.
اگر كسى به اعتماد اعمال خود به زيارت خانه خدا برود؛ ضرر كرده است، چون مال خدا را مال خود پنداشته و خيرات و توفيقات و نعمات الهى را از آنِ خود دانسته است. توفيقاتى كه بايد خداوند متعال را به خاطر عنايت كردن آن ستايش كرد.
پينوشتها:
1ـ حدود حرم: حد حرم از جانب شمال مكه مسجد تنعيم است كه در راه مدينه قرار گرفته و 6148 متر تا مسجدالحرام فاصله دارد. طرف جنوب، محلّ اضاءة لبن است كه در راه يمن قرار گرفته و فاصله آن تا مسجدالحرام 5/12009 متر است. از جانب شرق؛ جعرانه است كه در مسير طائف قرار دارد و در فاصله 30 كيلومترى مكه است. از جانب غرب كه اندكى به جانب شمال است، قريه حديبيّه است كه در مسير راه جدّه در فاصله 48 كيلومترى واقع است. نشانههايى در اين حدود نصب گرديده است كه حدّ حرم به وسيله آنها مشخص شده است. اين حدود را خداوند محل امن قرار داده و حتى از قطع درختان در اين محدوده نهى فرموده است. البته در مرات الحرمين، ج1، ص225/ الاعلاق النفسيه، ص57، معجم البلدان، حرف الف با ضاد.
نظريه دوم درباره حدّ حرم:
از طرف شمال غربى، مسجد تنعيم و 6148 متر است. از طرف جنوب متمايل به شرق اضاءة لبن و 5/12009 متر است. جعرانه از طرف شرق متمايل به جنوب، عرفات و منا و مشعر است كه 18333 متر مىباشد. كه 9 مايل مىشود بعضى هم 12 مايل گفتهاند.
حديبيّه در طريق جدّه حدود 14 كيلومتر است. (13353 متر). از اعلام حرم تا مسجدالحرام اين متراژ را دارند. در برخى از اين حدود، نظرات ديگرى نيز هست.
2 ـ حج: 27 .
3 ـ آل عمران: 97 .
4ـ اعراف: 172 .
5 ـ مستدرك، ج9، حديث 10618 و 10603/ فروع كافى، ج4، ص214 .
6 ـ اصول كافى، كتاب فضل القرآن، ج2، ص602.
7ـ توبه: 6 .
8ـ نحل: 44 .
9 ـ احزاب: 43 .
10ـ صافات: 120 .
11ـ صافات: 79 .
12ـ صافات: 80 .
13ـ حشر: 23 .
14ـ يونس: 25 .
15ـ انعام: 54 .
16 ـ قاضى سعيد قمى، اسرار عبادات، ص234 .
17 ـ نحل: 53 .
18ـ بحار، ج96، ص34 .
19 ـ آداب الحرمين، ص162 .
20ـ دعاى ابوحمزه ثمالى.
منبع:
عرفان حج، آيةالله جوادي آملي، ص 43 .
وعدهگاه عاشق و معشوق
- اي بقيع، اي گنجينهدار فرياد
حکايت بقيع، حکايت غربت است، غربت اسلام، و با که بايد اين راز را باز گفت که اسلام در مدينةالنبي از همه جا غريبتر است؟
خطاب ما اينجا با عاشقان است، و با درد آشنايان، که اين حکايت را ديگر، هر دلي تاب شنيدن ندارد. اي اشک مهلتي، تا بازگويم حکايتي را که قرنهاست در سينهام مستور مانده است، و درد آشنايي نيافتهام، که اين راز سر به مُهر را با او زمزمه کنم.
اينجا گورستان بقيع است، و اين خاک گنجينهدار فريادي است که قرنها ارباب جور آن را در سينه ما محبوس کردهاند، و هر چند اشک ما تاب مستوري نداشته است، اما اين بار، اين بغضي نيست که فقط با گريه باز شود، و اين جراحت نه جراحتي است که با مرهم اشک شور التيام يابد.
حکايت بقيع، حکايت غربت است، غربت اسلام، و با که بايد اين راز را باز گفت که اسلام در مدينةالنبي از همه جا غريبتر است؟
خطاب ما اينجا با عاشقان است، و با درد آشنايان، که اين حکايت را ديگر، هر دلي تاب شنيدن ندارد. اي چشم، خون ببار، تا حجاب از تو بردارند، و ببيني که اين خاک گنجينهدار نور است و مدفن عشق و اينجا، بقعهاي است از بقاع بهشت. و آن نفخهاي که در بهشت روح ميدمد، از سينه اين خاک برميآيد، چرا که اينجا مدفن کليدداران بهشت است.
و اگر حجاب از گوشها و چشمها بردارند، طنين ناله کروبيان را در ملکوت اعلي خواهد شنيد، و خواهي ديد که چگونه فرشتگان بال در بال جلوههاي جاوداني رحمات خاص حضرت حق را بر اين خاک گسترانيدهاند.
اي بقيع، اي مطهر، اي رازدار صديق صديقه اطهر(عليهاالسلام)، و اي همنواي مولا مهدي (عج) آنگاه که غريبانه، آنجا به زيارت ميآيد، اي بقيع مطهر، اي گنجينهدار نور، اي مدفن عشاق، و اي حکايتگر غربت، به راستي اين راز را با که بايد گفت؛ که اسلام در مدينةالنبي از همه جا غريبتر است؟
اي بقيع مطهر، منتظر باش، اگر آنان توانستند، که نور را در حبس کشند، تو هم غريب خواهي ماند، اي بقيع، با ما سخن بگو، با ما، از رازهاي سر به مُهري که در سينه داري بگو.
اي بقيع، اي همنواي مولا مهدي (عج) اي رازدار آن يار غريب، بگو آنجا چه ميگذرد، هنگامي که او به زيارت قبور ميآيد؟
بگو، با ما بگو لابد صداي گريه غريبانه آن يار مضطر را هنگامي که بر غربت اسلام ميگريد، شنيدهاي؟
بگو، با ما بگو که حبيب ما، در رازگوييهاي عليوار خويش، و در مناجاتهاي سجادانهاش چه ميگويد؟
اي تربت مطهر، اي آن که بر تربت تو، جايجاي نشانه پاي حبيب و اثر اشکهاي غريبانه او باقي است.
اي همنواي «امن يجيب» مولا مهدي (عج).
اي مصداق، «طبتم و طابت الارض التي فيها دفنتم»، اي کاش که ما به جاي خاک تو بوديم و هنگامي که آن يار غايب از نظر به زيارت قبور ميآمد، بر پاي او بوسه ميزديم. اي بقيع، اي تربت مطهر، اي کاش ما نيز چون تو، ميتوانستيم که با آن محبوب، وقتي که «امن يجيب» ميخواند، همنوا شويم، و به راستي که «امن يجيب» حکايت دل پر غصه اوست، گوش کن ....
«امن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء و يجعلکم خلفاءالارض.»
چرا که اوست مصداق اتم "مضطر"، و خلافت ارض ميراثي است که به او باز ميگردد. و اي بقيع مطهر، منتظر باش.
اگر آنان توانستند، که براي هميشه شمس را در غربت غروب نگاه دارند، تو نيز غريب خواهي ماند.
- در ميقات
تمثيل حج، تمثيل آفرينش انسان است، و تو، اي انسان، اي آن که مشتاقانه به لقاء محبوب شتافتهاي.
اينجا، تمثيل مرگ است، که فرمود: «موتوا قبل ان تموتوا» و اين کفن است که ميپوشي تا پيش از آن که مرگ ترا دريابد، تو با پاي خويشتن به مقتل عشق بشتابي و به مذبح معشوق. و چه ميگويي؟... لبيک اللهم لبيک، اکنون به ميقات آمدهاي، و تمثيل ميقات، تمثيل وعدهگاه قيامت است که فرمود: «قل ان الاولين والاخرين لمجموعون الي ميقات يوم معلوم» و اکنون تو به ميقات آمدهاي و اينجا باب ورود به حرم کبريايي است، اي آن که از خود به سوي خدا گريختهاي و به نداي آسماني «ففروا اليالله» (3) لبيگ گفتهاي، ورود به حرم کبريايي، بياحرام جايز نيست. و تو نخست بايد باطن را از حب ماسوي الله تطهير کني، و اينگونه لباس عصيان را که شيطان بر تو پوشانده است، از تن برآوري و لباس ورود به حرم عشق بپوشي، و تمثيل احرام همين است، سفيد است، چرا که کفن است، و دوخت و آرايش ندارد، چرا که لباس تقوي است.
رنگها از رخسارهها پريده است، و ... دلها در سينه ميلرزد، و ... صداها در گلوها پيچيده است... چرا که لحظه تشرف نزديک است، و دعوتها به اجابت رسيده و حضرت حق (جل و علا) ترا به حرم خوانده است. بشتاب، بشتاب، اي از خود گذشته، به سوي خدا بشتاب.
لبيک اللهم لبيک، لبيک لا شريک لک لبيک، ان الحمد والنعمه لک و الملک
لبيک لا شريک لک لبيک.
- به سوي کعبه
و اکنون لحظه تشرف نزديک است، و وعدهگاه معشوق در پيش. دلهاي مشتاق، آرام و قرار ندارد و تو گويي همچون طايري قدسي، ميخواهد از قفس تنگ سينه پر بکشد، و خود را به بحر معلق آسمان آبي، بسپارد و غرقه در جذبههاي روحاني محبت يار، خود را به حرم دوست برساند. و ارواح مشتاق، تو گويي تاب هماهنگي و همقدمي با تنهاي سنگين دنيايي را ندارند و پيشاپيش بدنها، خود را به حريم وصل رساندهاند و به حضرت اقدس او تعليق يافتهاند، همچنان که اشعه شمس، به شمس. چرا که فرمودهاند، پيوند روح مؤمن به ذات اقدس پروردگار محکمتر است و شديدتر، از اتصال شعاع خورشيد به ذات خورشيد، و چه عجب اگر اين طاير قدسي روح، در اشتياق حرم وصل به ترنم درآيد و تلبيه کند، آنچنان که تو گويي به نداي دعوت فطرت خويش پاسخ ميگويد، به همان پيمان نخستين، آنگاه که پرسيد: «الست بربکم» و پاسخ داديم، «بلي، بلي» لبيک اللهم لبيک. و اين نواي دلنشين «لبيک، لبيک» ترنم روح مؤمني است، که وعدههاي پروردگار خويش را محقق شده يافته است، و ميشتابد تا خود را به مبدأ و معاد خويش پيوند دهد، و با فناي در معشوق، به جاودانگي برسد.
لبيک اللهم لبيک، لبيک ذالمعارج لبيک لبيک.
- و اينجاست بيت الله الحرام
اللهم البيت بيتك و الحرم حرمک و العبد عبدک؛ خدايا، اين خانه، خانه تو است و اين حرم، حرم تو است. و اين بنده، بنده ذليلي...
که از خود و نفس خويش به سوي تو گريخته است. تو گويي اينجا مرکز آفرينش است، و اين طواف، تمثيل حرکت سبحاني عالم وجود است. يعني که کائنات بر محور وجود مطلق حق ميگردد و حکايت اين انسانهاي شيدايي که سر از پا ناشناخته گرداگرد بيتالله طواف ميکنند، تفسير عيني اين آيت است که «يسبح لله ما فيالسموات والارض» و تو اي انسان، به ياد آر که هماکنون بر کوکبه ارض، گرداگرد خورشيد و در عمق آسمان لايتناهي شناوري. و از دل ذره تا بي نهايت اين آسمان، لايتناهي، همه جا، همه چيز در طواف است، و همه ميچرخند و از يک مدار وضعي به گرد خويش، به مدار بزرگتري بر گرد خورشيدها منتقل ميشوند و تو گويي که اين همه، تمثيل اين معناست، که تو اي انسان بايد از مدار معرفت نفس خويش به مدار معرفت، رب منتقل شوي که فرمود: «من عرف نفسه فقد عرف ربه». مجموعه مناسک حج، تمثيلي جامع است از سير روحي انسانهاي متکامل در سير اليالله و اين چنين است که مناسک حج، از طواف آغاز ميشود و به طواف خاتمه مييابد، و به کمال ميرسد. و سرّ اين که حجت خدا علي (عليه السلام) در کعبه متولد ميشود همينجاست، يعني که کعبه جسم است و روح آن، حجت خدا و انسان کامل است و تو نيز بايد با اتمام مراحل و موقف حج به کمال برسي و مدار رجعت تو به مبدأ و معاد کامل شود. انالله و انا اليه راجعون.
- حالا هنگام سعي در رسيده است
گويي هنوز آواي پر غصه هاجر، به گوش ميرسد، که «هل بالوادي من انيس؟»
گويي هنوز اين هاجر است که هرولهکنان در هُرم آفتاب ظهر بيابان مکه، از اين سراب به آن سراب در جست و جوي آب است .
اي مضطر، خسته مشو، خسته مشو، در باطن اين سعي تو چشمه زمزم نهفته است.
حکايت آن وادي خشک و سوزان، حکايت دنياي ماست، و آب، تمثيل حيات طيبه و اخروي است و انسان فطرتاً تشنه و عطشان آب حيات است و اين آب، از چشمه ولايت و خلافت ميجوشد که در قلب تو است .
«امن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء و يجعلکم خلفاء الارض.» اي مضطر خسته مشو، آب زمزم اجر سعي تو است، مبادا که اين سرابهاي فريبنده تو را به ياس بکشاند، که يأس، چشمههاي روح را ميخشکاند، سعي بين صفا و مروه سعي بين خوف و رجاست و خوف و رجا، بالهاي طيران الي الله هستند .
و عاقبت سعي تو، چشمه زلالي است که از زير پاي اسماعيل جوشيده است. يعني که اي انسان، چشمههاي حيات طيبه از منابع غيب، اما از درون همان فطرت پاکي ميجوشد که بر آن تولد يافتهاي.
خسته مشو، از مضطر، خسته مشو، سعي تو مشکور افتاده است و دعايت به استجابت رسيده.
- وقوف به عرفات
مناسک حج از يک سو تمثيل سيري است که انسانهاي متکامل به سوي الله طي ميکنند و از سوي ديگر، تذکاري است بر تاريخ زندگي انسان بر کوکبه ارض در منظومه شمسي و اين چنين وقوف در عرفات هم براي کسب معرفت و عرفان است و هم ... براي تأمل و تفکر در تاريخ حيات انسان بر کره زمين. و «وقوف» هم به معناي درنگ و تأمل آمده است و هم به معناي آگاهي و عرفان، و همين عرفان است که در مشعرالحرام بايد به شهود متنهي شود.
"سفرنامه شهيد مرتضي آويني"
در حریم عشق
سفرنامه حج
پنجشنبه 30/2/72 برابر با 29 ذىالقعده 1413
«و للهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ البیت من استطاع الیه سبیلاً»
عرشیان بانگ و لله على الناس زنند پاسخ از خلق سمعنا و اطعنا شنوند
از سرپاى درآیند سراپا به نیاز تا تعال از ملك العرش تعالى شنوند
هنگام اذان صبح بود كه از خواب برخاستم. بعد از اقامه نماز و صرف چایى، كه تا ساعت 6 به طول انجامید، عازم حركت به مسجد محمدى شدم. مراسم بدرقه انجام شد. هنگام جدایى از خانواده و بستگان، لحظاتى بغض گلویم را فشرد و ...
در طى مسیر، احساس دیگرى داشتم، راه خسته كننده دزفول ـ اهواز كه سالهاست از آن مسیر در تردّد و رفت و آمدم بسیار سریع گذشت. در میان راه افرادى صلواتهاى پى در پى مىطلبیدند و از این ثواب بىبهره نمىماندند. در مصلاّى اهواز برخى از آشنایان بودند كه ما را شرمنده الطاف خود كردند. خداوند بار دیگر به خود و دیگران توفیق تشرف عنایت نماید و این آرزو به دل كسى نماند.
بیش از نیم ساعتى در مصلاّ نبودیم كه حركت به فرودگاه آغاز شد. به علت كوچكى فرودگاه اهواز، بدرقه نهایى در مصلاّ انجام مىشد. البته با مختصر تفتیش و كنترل.
اولین سالى است كه حاجیان خوزستانى از اهواز عازم جده مىشوند. تا سالهاى پیش، بیش از 4800 نفر باید از شیراز مىرفتند و این جدا از هزینه و فوت وقت و خطرات احتمالى، مایه دردسر و رنجش براى زائران و هیأت استقبال كننده بود كه در بدر مىشدند و با هزار سختى خود را به شیراز مىرساندند، و اینك گرچه فرودگاه كوچك است، كمبود جا احساس مىشود و مشكلاتى را در پى دارد لیكن بسیار بهتر از سالهاى پیش است. به همین خاطر تابلوهایى نصب كردهاند و در آنها به حاجیان خوشآمد گفتهاند و این اقدام را به فال نیك گرفتهاند.
هواپیماى بوئینگ 707 با حدود 300 نفر مسافرِ دیار دوست، تا ساعتى دیگر پرواز به طرف جده را آغاز مىكند و الآن هنگام ظهر است كه باید 300 نفر نماز ظهر را در اتاقك 9 مترى فرودگاه بخوانند و این، سرعت در عمل را مىطلبد.
در فرودگاه جدّه
ساعت دو و پنجاه دقیقه بود كه هواپیما از باند فرودگاه اهواز به پرواز درآمد و مسیر اهواز ـ جده را در دو ساعت و پنجاه دقیقه پیمود. البته ده دقیقه زمان هم براى فرود در فرودگاه جده سپرى شد. ساحل دریاى احمر و شهر جده با ساختمانهاى بلندش نمایان بود. ساعت پنج و چهل دقیقه بود كه در فرودگاه نشستیم، ساعت را به وقت محلى اعلام كردند كه چهار و چهل دقیقه بود.
فرودگاه جدّه بسیار بزرگ و دیدنى است به خصوص قسمت مخصوص حجاج (مدینة الحاج الجویه) از قسمت شماره 4 كه مخصوص فرود پروازهاى ایرانى است پیاده شدیم. در هواپیما به یك راهرو باز مىشد. بعد از عبور از این قسمتِ سرپوشیده، از پلهها پایین آمدیم، ایستگاه موقتى بود براى تفتیش و نشست اولیه؛ سالنى مجهز و تمیز به ابعاد 20 متر در 30 متر با دستگاه فیلمبردارى و كنترل مخفى كه بر روى دیوار نصب است و بطور خودكار عمل مىكند. در دو طرف سالن صندلیهاى آبى رنگى بود با پلاستیك فشرده، محكم و زیبا كه بر روى هر یك چهار نفر مىنشستند. قسمتى براى آقایان و طرف دیگر خانمها. بالاى در خروجى سمت چپ جمله «خوش آمدید» را به چند زبان نوشته بودند. لولههاى آتشنشانى را بطور مرتب در سقف كشیده بودند. چندین ستون مانند لامپهاى بدون حباب كه به هنگام خطر آب را با فشار قوى پخش مىكنند و براى شستن سالن وسیله مناسبى هستند نصب شده بود.
كمتر از نیم ساعت در آنجا بودیم كه چند نفر، چند نفر به سالن جنبى منتقل شدیم تا گذرنامهها چك شده و برنامه رفتن ما از جدّه ترتیب داده شود، سالن دوم به همان كیفیت سالن اوّل بود، با این تفاوت كه سه الى چهار برابر نمودار مىشد. جوانان سعودى كه اغلب لباس شخصى بر تن داشتند بطور كامل، خود و اسباب و اثاثیه مختصرمان را بازدید كردند یكى از آنها به چند دفتر سفیدم نگاه چپ انداخت و معترض بود. مفاتیح را مىبردند و مُهر نماز را نیز همچنین. بعضىها اهل معامله بودند و مىخواستند زعفران و پسته و خرماى زائران را ببرند. بیشتر از كشورهاى دیگر بودند؛ از دانشجویان و یا كارگران مصر و یمن و ... سیگار بر لب، امر و نهى مىكردند. ردیفى به جلو مىرفتیم و بر گذرنامه ما مُهر ورودى مىزدند و اگر چند كلامى با آنها انگلیسى و یا عربى صحبت مىكردیم لبخندى هم مىزدند. در سردرِ بیرونى سالنى كه ما بودیم نوشته شده بود «4» و بعد مشخص شد كه 15تایى همچون این سالن و آن فرود از هواپیما را دارد.
محوطه بیرون كه سالن انتظار فرودگاه است بسیار زیبا و دیدنى است و عظمت فرودگاه جده را باید در آن جستجو كرد. اكنون كه به آن نگاه مىكنم هوا اندكى تاریك شده است.
فرودگاه مجهّز است به وسایل بهداشتى، اطلاعاتى، حمل و نقل، رستوران، نمازخانه، بازارچه، كیوسك تلفن شهرى ـ دولتى و خیلى چیزهاى دیگر كه فرصت دقت در آنها را نداریم. شایان ذكر است این وسایل طورى جمع شدهاند كه هیچگونه ازدحامى احساس نمىشود و افراد در مقابل ترمینال ورودى خویش مىنشینند تا مسؤولان كاروان بعد از تهیه غذا به حمل و نقل آنها بپردازند. مسؤول اطلاعات و حل و فصل تمام امور در اینجا شركت «مكتب وكلاء موحد» است كه با ساختمانهاى مجهز و مدرن و ماشینهاى پارك شده در اطراف، آماده انتقال حجاج به میقاتهاى جحفه و یا مدینه و ... است.
فضاى این منطقه وسیع به وسیله پوششهاى چادرى مانند مسقّف شده كه بسیار محكم و جالب به نظر مىرسد و به وسیله حفاظهایى قوى و سیمهایى محكم به ستونهاى كنارى بسته شدهاند.
در این سالن انتظار براى هر كشورى جایى براى سلف سرویس دارد. ساعتى قبل براى حمل غذاى شب كه رفته بودیم، جاى بسیار تمیزى است مجهز و كاملاً بهداشتى؛ غذاهاى درست شده را در وسایل یكبار مصرف مىگذارند و با كشیدن زر ورق آلومینیومى بر روى هر كدام، به تعداد افراد كاروان تحویل مىدهند.
سیستم فاضلاب و برق، همه زیرزمینى است و ماشینهاى نظافتچى لحظهاى آرام و قرار ندارند. غرّش هواپیماها لحظهاى بند نمىشود. الآن كه ساعت از 10 شب به وقت محلى گذشته، باید بار و بنه را بر بالاى ماشینها گذاشته براى مُحرم شدن راهى جحفه شویم؛ چرا كه مدینه دوّمى هستیم. گفتنى است كه هواى جده اندكى شرجى است.
جحفه
جمعه 31/2/72 مسیر تا جحفه را با ماشین روباز آمدیم. جحفه در 156 كیلومترى شمال غربى مكه و در كناره دریاى سرخ واقع است. حركت ما به ساعت محلى 12 شب بود. باد مىوزید و ما به زور چرتكى مىزدیم دو ساعت و اندى طول كشید كه در جُحفه بودیم. جُحفه میقات(1) ماست. از ماشین كه پیاده شدیم غسل كردیم، وضو گرفتیم، عریان شدیم و احرام پوشیدیم. لباس احرام دو تكه پارچه ندوخته سفیدِ ساده است كه یكى را به كمر پیچیدیم و دیگرى را بر دوش انداختیم. نمودى داشت از تهى شدن همه منیّتها، تكاثرها، تفاخرها و دنیاطلبىها و نمادى داشت از بهداشت، صفا و صمیمیت، روشنى و نور و لباس روزگار تولد و مرگ. و نمایشى بود از قطع همه چیز براى پیوستن به ابدیت؛ انگار به دارالقرار مىروى و مىگریزى ازین دارالفرار.
در اینجاست كه باید خود را پاك كنى و بیایى، به قول «عینالقضاة»: دَعْ نفسك وَ تَعال. و در اینجاست هر چه تو را به یاد «تو» مىاندازد و نشانت مىدهد كه كیستى و چیستى! بر تو حرام مىشود. به آینه نگاه مكن، بگذار بودن خویش را فراموش كنى؛ عطر مزن اینجا فضا سرشار از عطر دیگرى است، رایحه خدا را استشمام كن، دستور مده، به هوس منگر و سوگند مخور و ...
نماز در میقات با احرام، عرضه خویش است در جامه تازه بر خدا و هر قیام و قعودش پیامى است از سر صدق و صفا و پیمانى است با درگاه رحمان و حركت به سوى كعبه در جامه احرام با فریاد پر جلال و طنطنه تلبیه.
لبّیك اللّهمّ لبّیك، لبّیك لا شریك لك لبّیك، اِنّ الحمدَ والنّعمة لك والملك، لا شریك لك لبّیك.
گفتم خدایا! منِ مسافر، كنون غرق در خلسههاى امل از «فجّ عمیق»(2) تو را مىخوانم و به نداى تعال مَلَكُ العرش لبّیك مىگویم، اكنون در میقاتم با زبان الكن و دیدگان اعمى و گوش اصم خود به سویت مىشتابم اى بىنهایت بخشندگى و عطوفت و مهر و شفقت، منِ سرا پا كژى و نادانى و عصیان و شكمبارگى را دریاب و درهاى فضل و كرمت را به رویم باز نگهدار.مسجد جحفه دو سالن براى غسل كردن داشت، هر سالن دو ردیف دستشویى دهتایى، چهل تا بودند و سالن دیگر چهلتاى دیگر. تمیز بودند و جمع و جور و ازدحامى نبود. سالن مسجد خنك و به وسیله یك موكتِ پرزدارِ خاكسترىِ روشن فرش شده بود و دیوارهاى سفید حالت احرام را بیشتر به ذهن متبادر مىكرد گویى دیوارها هم مُحرمند. بیش از نیم ساعتى در میقات جحفه نبودیم كه حركت به سوى مكه آغاز شد. قسمتى از مسیر رفتن را برگشتیم و خود را به جاده اصلى جدّه ـ مكه رساندیم یادم رفت بگویم جحفه همانجایى است كه پیامبر در حجةالوداع حضرت على (علیه السلام) را به جانشینى خود معرفى كرد. آبگیر مانند بوده به نام «خُم» و گویا الآن هم پایین بودنش محسوس است البته هیچگونه اثرى از غدیر بودنش با آن تصورى كه ما داریم وجود ندارد.
شوق دیدار كعبه هر لحظه افزون مىشود
مسیر را كه به طرف مكه مىآمدیم، لبیكگویان كمتر نمىشدند بعضى در زیر لب مىگفتند و بعضى هم چرتك پاره مىكردند. در خود مىنگریستم و در زیر سقف این آسمان، كه گویى نزدیكتر شده بود، مىاندیشیدم گاهى نیم چرتكى مىزدم و در این عوالم بودم كه سپیده دمید. درست دیروز صبح بود همین موقع كه از دزفول راه افتادیم و اكنون نزدیك مكهایم خدا را شكر. نماز صبح را در بیابانهاى اطراف مكه خواندیم. شوق دیدار كعبه هر لحظه افزون مىشد. هفت صبح مكه بودیم كه متأسفانه به جاى رفتن به مسجدالحرام به هتل رفتیم. من در اتاق اولى؛ كه یك اتاق 4×3 بود همراه 5 نفر دیگر اسكان یافتیم. جز چند نفر كه در طبقه دوم هستند، همگى در طبقه پنجم ساكن شدهایم. به هر كداممان یك پتو، ملحفه و بالش دادهاند پتوهایمان را سهلا نموده، زیرانداز كردهایم؛ چرا كه موكت خشكى در كف اتاق پهن شده است. ساكهایمان را در دو طرف اتاق چیدهایم و مشغول شرح ماوقع از میقات جحفه شدهام باید بگویم جا تنگ است. هواى اتاق نه تنها تمیز و فرحبخش نیست بلكه آلوده هم هست و دستشویى بغلمان این آلودگى را بیشتر مىكند. كولر در آن یكى اتاق است و پنكه در اتاق ماست با آن كه آرام مىچرخد ولى از بادش ناراحتم. قرار است بعد از نهار عازم مسجدالحرام شویم.
همان روز، ساعت دو بعد از ظهر بود كه مسجدالحرام بودیم. خلوت به نظر مىرسید. گویا بعد از اداى نماز جمعه مردم در خانهها ماندهاند. شهر هم خلوت بود و تردّدى دیده نمىشد. فقط ماشینهاى آخرین سیستم را مىدیدم كه پشت سر هم پارك شده بودند و صاحبانشان با خیال راحت غنودهاند. تقریبا در ضلع غربى؛ یعنى قسمت بابالملك پیاده شدیم. از بیرون، مسجدالحرام را دور زدیم تا به قسمت ورودى صفا ـ مروه رسیدیم. از در بابالسلام (صفا ـ مروه) وارد مسجدالحرام شدیم، همین كه چشمم به خانه كعبه افتاد یكّه خوردم. صحن مسجدالحرام كمى خلوت بود از پلّهها به سرعت پایین آمدیم، كمى جلوتر بىاختیار به سجده افتادیم، حالت بهتزدهاى داشتیم بعد از اندكى برخاستم و به محل شروع طواف كه سنگ مرمر سیاه ضلع حجرالأسود است رفتم، ابتداى طواف از نزدیك حجرالأسود است. طواف كننده، بعد از استسلام (اداى احتلام و سلام) از سنگ مرمر سیاه، كعبه را در سمت چپ خود قرار مىدهد و به طواف مىپردازد، آن هم در بین كعبه و مقام ابراهیم و به سوى ركن عراقى كه در جهت شمال است حركت مىكند بعد حجر اسماعیل ـ هاجر را دور مىزند و از ركن شامى كه در غرب است مىگذرد و به ركن یمانى كه در قسمت جنوبى است مىرود كه خلوتترین قسمت طواف هم هست، سپس دوباره به مبدأ طواف؛ یعنى حجرالأسود كه در مشرق قرار دارد باز مىگردد و دور دوم را كه شدّت ازدحام در اوائلش و هجوم جمعیت زیادتر است آغاز مىكند و همینطور این مسیر چرخشى را هفت بار تكرار مىكند. گویى هفت طواف، نمودى از مقامات هفتگانه سلوك است. توبه، ورع، زهد، فقر، صبر، توكّل و رضا.(3)
طواف بر نقطه عشق
طواف خیلى راحت بود، مىگفتند به این خلوتى سابقه نداشته. سیل سپیدى یكدست و یكرنگ، همه طائف و ذاكر و همه در حال گردش و حركت. فقط براى اقامه نماز عصر لحظهاى طواف را قطع نمودیم.
كعبه نقطه عشق است و تو نقطه پرگار؛ در این دایره به دور او مىچرخى خود را در او ذوب شده مىبینى. در او محو شدهاى، مىچرخى، مىگردى و خود را به كلّى از یاد بردهاى، نه تنها حواست به كسى و چیزى نیست كه خود را فراموش كردهاى. غوطه مىخورى، بىخودىوار در این امواج متلاطم، در چند جاى طواف بغضم تركید و مختصر اشكى و نالهاى از سر درد و درخواستهایى كه خداوند به حق فضل و كرمش از ما بپذیرد و ما را مورد حمایت و لطف خویش قرار دهد.
بعد از طواف نوبت نماز طواف است آن هم درست پشت مقام ابراهیم.
مقام ابراهیم قطعه سنگى بوده با اثر دو رد پا بر آن؛ حالا در یك محفظه شیشهاى نهادهاند. گویند ابراهیم بر روى این سنگ ایستاده و بناى كعبه را با خلوص نیت بالا برده است واقعا به قول مولانا:
كعبه را گر هر دمى عزّى فزود آن ز اخلاصات ابراهیم بود
دو ركعت نماز به یاد ابراهیم:
آن كه شالوده این خانه بریخت آن كه بتهاى كهن را بشكست
بخوان: «واتّخذوا من مقام ابراهیم مصلّى.»
و بكوش تا ابراهیموار زندگى كنى گویى فریاد ابراهیم، این معمار كعبه و احیاگر سنت حج، هنوز هم بلند است و مىشنوم كه مىگوید:
«و ما أنا من المشركین» ؛ «و انّى لا اُحبّ الآفلین.»
بعد از نماز طواف بود كه احساس لذّت كردم وقتى كه فهمیدم سعادتمند بودهام كه راهى مكه شدهام و این كم سعادتى نیست تا زمانى كه در این اقیانوس غوطهور نشدهاى شكرگزار این خوان الهى نمىشوى گفتم خدا را هزاران هزار مرتبه شكر، الحمدلله
سعى
از اعمال بعدى عمره تمتع، سعى بین صفا و مروه است. الآن اتوبان مسعى دو طبقه است به درازى 420 متر. آثار صفا و مروه از بین رفتهاند و در ابتدا و انتهاى دو كوه صفا ـ مروه قسمتى از تپههاى صفا و مروه را گذاشتهاند كه در قسمت صفا، این آثار بجا مانده بیشتر است.
هاجر مادر اسماعیل آنگاه كه شویش ابراهیم او را در این وادى «غیر ذى زرع» در جوار «بیت مُحرّم»(4) تنها مىگذارد او بىدرنگ به سعى مىپردازد و با دو پاى خویش، این مسیر را خستگىناپذیر در جستجوى آبِ حیات مىپیماید و او بعد از آن همه تلاش از جایى كه فكرش را نمىكند فوران آب را مىبیند.
حال به یاد هاجر و تلاشها و مجاهداتش هفت بار باید این مسیر را از صفا به مروه پیمود. بر بالاى آثار بجاى مانده از صفا و مروه نیز مىرفتم و از سنگهاى تیز و خاراى آن با جستنهاى هاجروار خویش بیقرارى خود را نشان مىدادم چند دور با گروه رفتم. خیل جمعیت هر لحظه زیادتر مىشد. بیقرارى درون مرا به تكروى و غوطه خوردن در این امواج انسانى كشاند بیخودىوار حالتهاى هروله را مىرفتم. دعا مىكردم. مىخواندم. زیر لب زمزمه مىكردم. به عربى و به فارسى، به ناله و به فریاد. هر چه در چنته داشتم رو كردم.
به «یا محسن قد أتاك المسىء» كه رسیدم بغضم شكست، نالهام حزینتر شد و اشكم سرازیر گشت. بیقرارتر گام برمىداشتم اشكها بود كه سرازیر مىشد. همه دعا مىخواندند؛ زرد مالزیایى، سیاه سودانى، سفید اروپایى و ... سعى مىكردند. نهایت این بیخودى را در حالت هروله(5) و در ابتدا و انتهاى مسعى داشتم كه اندكى سربالایى است و باید دور بزنى و برگردى، حجاج دیگر كشورها را مىدیدم كه در موقع برگشت و شروع دوباره از صفا به طرف خانه كعبه لحظهاى مىایستادند و با تكبیر و تواضع خاصى سعى را ادامه مىدادند و این شور وَجْدم را افزونتر مىكرد.
پس از سعى در بالاى مروه منتظر ماندم تا بقیه همراهان بیایند. بعد از تقصیر، كه كوتاه كردن قسمتى از موى سر و ناخنهاست، به بیرون صفا و مروه رفتیم محوطهاى باز با چند هزار مترى مساحت كه به وسیله سنگ مرمر سفید پوشیده شده. تا چند سال پیش این محوطه كه اكنون استراحتگاه مناسبى بعد از سعى در بیرون مسجد است جزء بازار بوده و قسمت كنار كوه ابوقبیس هم پاركینگ وسایل نقلیه؛ اما اكنون به وسیله در و پنجرههاى فلزى جزء مسجد است و وسایل نقلیه براى رفت و برگشت از تونلهاى ساخته شده استفاده مىكنند. قدرى ماندیم تا نفسى تازه كنیم كه بىاختیار به یاد زمزم افتادم و پرسان پرسان به طرف چاه زمزم رفتم؛ در صحن مسجد است. آبى به سر و صورت زدم و به سرعت بازگشتم. از سعیم خوشم آمد، از طوافم نیز رضایت دارم تا آنجا كه توان معرفتى، جسمانى و روحى بود، حق مطلب را ادا كردم. خداوند خود تفضّل خیر كند و خوبیهایش را زیادتر نماید كه او به هر كارى تواناست؛ «و أنَّهُ على كلّ شىء قدیر.»
هنگام برگشت، احساس سبكى مىكردم آن حالت پكرى صبح رفته بود. سر شوق بودم و طراوتى درخور احساس مىكردم كه از فیوضات الهى و توان معرفتى حج بود خداوند همه رفتگان ما را غریق رحمت كناد!
بعد از شام؛ حاج آقا؛ یعنى روحانى كاروان با بلندگو اعلام كرد: «برادران و خواهران براى سخنرانى در پشت بام هتل حضور یابند.» چند بارى تكرار كرد و تقریبا همه راهى شدند. قرار بر این است كه هر شب برنامه سخنرانى دایر باشد و بینش معرفتى ـ عبادى به زائران داده شود. كاروانِ ما دو روحانى دارد؛ یكى همشهرى ماست كه معین كاروان است. خوش سخن و با سواد است. تازه لباس پوشیده و در دادنِ بینش معرفتى ید طولایى دارد. روحانى اصلى از حوزه علمیه قم و مشهدىالأصل است. به گفته خودش هشتمین بار است كه به حج مشرّف مىشود. جوان متواضع و خونگرم است. معمولى سخن مىگوید و نسبت به كم و كیف مناسك آشناست.
روحانى اصلى سخن از طواف مستحبى، نماز طواف و فضیلت نگاه كردن به مسجدالحرام و این كه در طواف همه را شریك كنید؛ به خصوص مادر امام رضا(علیه السلام) و مادر امام زمان (عج) را، كه یك دفعه منقلب شدم، چون گفت: آنها مشكلات گره خورده و ناراحتیها و گرفتاریهایى كه با دست برطرف نمىشود را مرتفع مىكنند و حدیثى از امام صادق (علیه السلام) نقل كرد كه فرمودند: هر كس با اینها (اهل سنت) نماز بخواند گویى در صف اول نماز با رسولالله بوده است.(6) او گفت در مساجد جایى براى زنان نیست چون در اعتقاد اهل سنت مسجد زن، خانه اوست؛ «مسجد المرأة البیت.»
ساعتى از نیمه شب گذشته بود كه به طبقه فوقانى مسجدالحرام رفتم، چقدر وسیع و زیبا و دیدنى است. الآن از طبقه سوم به صحن مسجدالحرام نگاه مىكنم بارگاه الهى چون روز منوّر و درخشان است. نیم ساعتى است كه بالا هستم. جمعیت موج مىزند و عجیب صحنه با عظمتى است. در قسمت مشرف به حجرالأسود هستم. اطراف حجرالأسود با ورق نقرهاى، جدار بیرونش سپیدى خاصى دارد و منظره بدیع و دلكشى را ایجاد كرده كه كاملاً مشهود است. و سپیدى نقره بر سیاهى سنگ كاملاً مىچربد. بوسیدن حجر لذّت خاصى دارد ولى مگر مىشود! امّا هر چند هم شلوغ باشد كسى نمىتواند دست از آن بردارد. نگاهش تأثر مىآورد و عظمت و عشق و جمال و جبروت را مىبینم.
آدم در این مسجد احساس عجیبى دارد. همین كه نشستى، گویى هیچ اضطراب و دلهرهاى ندارى. تصوّر مىكنى خانه خدا خانه خود است و جایگاه دل تو، در جوار حق، گذشت زمان مطرح نیست، گویى در لازمانى! آدمى به واسطه آن نفخه الهى است كه جز بارگاه الهى، مأمن و ملجائى براى تسكین آلام و دردهاى خویش نمىیابد. گویى این «نى»هاى بریده شده از اصل خویش اكنون به نیستان (جوار حق) مىشتابند و حكایت وصل را مىسرایند و «ینیفرم»ها و صوتهاى آهنگین و محزون آنهاست كه همه را در خود فرو برده و بىخیال از وجود غیر به وجد آورده است ما «نى»هایى هستیم كه اكنون در خانه دوست به نیستان رسیدهایم و حال سینهاى شرحه شرحه از فراق، از هجر و بیتاب وصل را مىخواهد كه این لذت بزرگ و سعادت شگفت را بفهمد و دریابد. افسوس بر این فكر و احساس محدود و قلم قاصر و شكسته كه توان گام زدن در وادى عشق و شور و مستى را ندارد؛ ما كجا و ثناى او كجا؟!
وقت اذان است، اذان اول از بلندگو پخش شد، درست یك ساعت قبل از اذان صبح؛ به خاطر برخاستن از خواب و اداى نافله شب. بعد از «حى علىالفلاح» مىگفت: «الصلاةُ خیرٌ من النوم» نماز بهتر از خواب است! همه مشغول نماز شدهاند و این تا یك ربع مانده به چهار ادامه داشت.
اذان صبح از بلندگوهاى مسجدالحرام پخش شد، جماعت متحرك طواف كننده از محیط به سمت مركز، شروع كردند به آرام شدن و به صورت صفهایى دایرهوار حلقه زدند و به محض این كه تكبیر گفته شد، تمام مسجد صف شد و سرتاسر رواقها و بام و صحن مسجد، بزرگترین جماعت بشرى زیر این آسمان و دور این خانه، الله اكبر، چه نماز پرشكوهى! چه صلابت و عظمتى!
امام جماعت قرائت دلنشینى داشت، حمد را زیبا تلفظ مىكرد و ضالّین آن را كشید كه آمین كشیده نمازگزاران به دنبال داشت و امّا من «الحمدلله ربّ العالمین» را كه مجوزش را داریم، گفتم. نماز كه تمام شد از همان گوشه مقابل حجرالأسود صفها در هم شكست. امام جماعت كه عگال سرخ بر سر داشت، عگال سرخ بر سران، او را بردند. بار دیگر طواف آغاز شد. صفوف مجاور هم به سرعت برخاستند و به طواف پرداختند. حال كه دارم آن ابّهت و جلال را به تصویر مىكشم، به بیان زیبا و ظریف مولوى در داستان رقوقى افتادم كه با تعابیر بدیع نماز جماعت را صحنه قیامت مىداند و حالات بندگان را در قیام و قعود و تشهد و سلام زیبا و سمبلیك سروده است. در این نماز جماعت با گفتن «الله اكبر» حالتى از خجلت و شرم و تسلیم محض را داریم و ضعف و لابه ما در ركوع، تسبیح و شرمسارى ما در سجده كه به رو مىافتیم و تضرّع را به نهایت مىرسانیم، كاملاً مشهود است و در پایان كه با گفتن السلام علیكم و رحمة الله ... به جانب چپ و راست مىنگریم گویى از انبیا و اولیا و صالحان و شاهدان انتظار كمك و یارى داریم.(7)
خدایا! در آن روز وانفسا كه «لا ینفع مال ولا بنون الاّ من أتى الله بقلبٍ سلیم»(8) است، اطمینان، امید، اعتماد، توكل و علاقه خاطرم به لطف و رحمت تو است.(9)
یكشنبه 2/3/72 امروز بعد از استراحت صبح در هتل ماندم هم به خاطر جمع و جور كردن نوشتههاى روز قبل و هم براى نوشتن دیدههاى خود در مسجدالحرام. تصمیم گرفتم چیزهایى را كه در این دو روز دیده بودم بنویسم.
كعبه
ساختمان چهارگوشه مسقفى است كه نماى ظاهرى آن از سنگ مرمر قدیمى سبز، مایل به خاكسترى ساخته شده و به وسیله پردهاى سیاه كه حاشیه فوقانى و میانى آن قلاّبدوزى است پوشیده شده. بناى آن بر روى پایهاى از سنگ مرمر به ارتفاع 30 سانتىمتر گذاشته شده كه در طرف حجر با سطح زمین زاویه شیبدارى دارد. بلندى خانه كعبه پانزده متر است. درِ خانه كعبه در ضلع شرقى، مقابل مقام ابراهیم قرار دارد، مطلاّ است و دو مترى از سطح زمین بالاتر است. در قسمت پایین آن حك شده: «هدیة خادم الحرمین الشریفین ملك خالد بن عبدالعزیز آل سعود.»
صحن مسجدالحرام از سنگ مرمر سفید پوشیده شده است به طورى كه همه سنگها رو به قبله قرار گرفته است.
حجرالأسود یك و نیم مترى از سطح زمین بالاتر و تقریبا بیضى شكل است. اصل سنگ سیاه و نقطههاى قرمز دارد و با روكشى از سنگ مرمر برّاق محافظت مىشود. این سنگ آسمانى تاریخچهاى شگفتانگیز دارد. در احادیث آمده: «الحجر الأسود یمین الله فى أرضه.»
«حجر اسماعیل» دیواره كوتاهى است هلالى شكل رو به كعبه به بلندى یك و نیم متر و به ضخامت یك متر كه میزاب یا ناودان طلا رو به حِجْر قرار گرفته و آبش داخل آن مىریزد. اینجا مدفن هاجر، اسماعیل و بعضى از انبیاست.
آب زمزم، نماى قدیمش حوضچهاى سه طبقه بوده با سنگ مرمر سبز به عمق سى متر. دهنه چاه پیش از این وسط صحن بوده اما اینك آن را به كنارى كشیدهاند پلكانى دارد عریض با دو قسمت مجزا براى مردان و زنان. ده پله كه به پایین مىروى سالن وسیعى است با پنج ستون مرمرى هلالى شكل و بر روى هر كدام بیست شیر آب. ته شبستان چاه اصلى زمزم است كه امروزه در محفظه شیشهاى حفظ مىشود و آب با دستگاه و سیستم دقیق كامپیوترى، با لولههاى پنج اینچ به هر دو طرف مىریزد.
دیدم كه بعضى به طرف چاه نماز مىخوانند! در این سرزمین خشك و سوزان با این تپههاى سنگى و خارا، این چاه نعمتى است گرانقدر و شایسته تقدیس و احترام گفته شده كه این آب غمها را برطرف مىكند و بر سر و صورت ریختن آن مستحب است. منبعى است كه هر چه مصرف مىشود، تمامى ندارد!
پرسشى كه در ذهن آدمى ایجاد مىشود این كه آبهاى مصرف شده به كجا مىریزد؟ با توجه به این كه مسجدالحرام نسبت به اطراف پایینتر است؟ باید بگویم كه مأموران نظافتچى مسجدالحرام بسیار زیادند و شركت دلّه مسؤولیت نظافت و رساندن خدمات رفاهى به حجاج را به عهده دارد و افرادش بىوقفه با آمادگى تمام در تلاشند.
از خدمات اوّلیه كه صورت گرفته، مرتب كردن مسیر مسعى است. آن را با ظرافت خاصى پوشاندهاند. الآن دو طبقه است. ارتفاع طبقه اول 12 متر و طبقه دوم 9 مترى مىباشد. عرض مسعى به 20 متر مىرسد؛ با راه رفت و برگشت. در وسط آن راهى جداگانه براى عبور وسایل معلولین قرار دادهاند كه آن نیز دوطرفه است. حركت از جانب صفا آغاز و در مروه پایان مىیابد. محلّ هروله با مهتابیهاى سبز رنگ مشخص است.
بیرون صفا و مروه محوطه وسیعى است. بخشى از كوه ابوقبیس را برداشته و بر آن محوطه افزودهاند. اینجا نیز با سنگ مرمر سفید پوشیده شده است.
از دیگر مطالب گفتنى درباره مسجدالحرام، امكانات رفاهى و سیستم پیچیده كامپیوترى براى فیلمبردارى است كه در همه جاى مسجد نصب شده است. البته این وسایل نباید طورى چشمها را خیره كند كه آدمى را از هدف اصلى بازدارد.
خداوند كعبه را در آن سرزمین خشك بنا كرد تا مردم را از زرق و برق مادّیات و تجمّلات دنیوى دور سازد. ساده بودن بیت و دور بودنش از زینتهاى آنچنانى ما را با گذشته افتخارآمیز تاریخمان بیشتر پیوند مىدهد.
از چیزهاى جالبى كه درباره مسجدالحرام گفتهاند و در سفرنامه ابنبطوطه نیز آمده، این است كه بر خلاف اماكن مقدس، كبوترى در فضاى حرم پرواز نمىكند. مىگویند هیچ مرغى روى كعبه نمىنشیند مگر آن كه مرضى داشته باشد و همین كه آنجا نشست یا شفا مىیابد و یا در همان حال مىمیرد. من كبوترى نه تنها در صحن كه در رواقها و ایوانهاى اطراف مسجد هم ندیدم.ظهر براى اقامه نماز به مسجد محل رفتم. مسجدى است مختصر و كوچك با شماره 403. اهل سنت براى نماز جماعت اهمیت بسیار قائل مىشوند و شاید این در مكّه بیشتر نمایان باشد. مىگویند اگر مردم نیایند جریمه دارد. پیش از این خوانده بودم كه مردم را وادار مىكنند به نماز و حتى گاهى كتك مىزنند لیكن الآن وضع قدرى فرق كرده است. اهل بازار به هنگام نماز، مغازههاى خود را به سرعت تعطیل مىكنند و به نماز مىروند بعضىها هم خود را مخفى مىكنند! در هر حال هنگام نمازهاى پنجگانه، كار و كسب تعطیل است. امامان جماعت از دولت حقوق مىگیرند. خیلى معمولى مىآیند و بعد از اقامه نماز بدون هیچگونه مصافحه و برخورد با مردم مىروند. مردم هم هیچگونه قداست و ارزش معنوى برایشان قائل نیستند. سن امام جماعت از بیست تجاوز نمىكرد. او كه از حوزه درس امام شافعى بود نمازش را با یك چهره بسیار جدى و عبوس، دستها بر سینه و پاى باز به فراخى سینه(10) و بسیار آرام خواند. فقط الله اكبر را بلند مىگفت. بعد از نماز آهسته ذكرهایى گفتند و به سرعت پراكنده گشتند.
روحانى كاروان در وصف حطیم ـ بین حجرالاسود و در كعبه ـ و نماز در حجر اسماعیل گفت و ما پس از شنیدن سخنانش روانه مسجدالحرام شدیم، به خصوص كه از صبح هم نرفته بودیم؛ شبهاى حرم صفاى دیگرى دارد. این بار از قسمت بابالندوه كه حجر اسماعیل مقابلمان بود وارد شدیم. ورود به محوطه طواف از اینجا تا حدّى راحتتر است. بیش از نیمدایرهاى به محلّ شروع طواف فاصله داشتیم كه سرانجام خود را به میان جمعیت رساندیم.
طواف، این نماز متحرك كه توقف و ایستادنى در آن نیست را آغاز كردیم از همان مبدأ حركت ـ سنگ مرمر سیاه كف صحن كه حجرالاسود را به گوشه صحن مسجدالحرام متصل مىكند ـ الله اكبر گفتیم. انسان در آن هنگام حالتى دارد كه به وصف نمىآید. وجود آدمى شور است و احساسات و عشق ...
طواف كه به پایان رسید، بیرون آمدم نماز طواف را ـ كه مستحب بود ـ خواستم در حجر اسماعیل بخوانم(11) به هر زحمتى بود خود را به داخل حجر رساندم و مشغول نماز شدم، چند دو ركعتى براى خود و دوستانى كه التماس دعا گفته بودند و رفتگان و شهدا و به خصوص عزیزانم كه اكنون در این عالم نیستند و در جوار قرب حق مسكن گزیدهاند، خواندم. اشكها بود كه سرازیر مىشد یك دو ركعتى هم به یاد و به علاقه و به نیابت از طرف ... تا الطاف خفیه حق شامل حالش شود و ما را بیش از این منتظر نگذارد و ...
حال كه دارم آن لحظات سراسر از معنویت و اخلاص را مىنویسم، پردهاى از اشك بر چشمانم حلقه زده. بعد از حجر اسماعیل به طرف حجرالاسود رفتم جمعیت امان نمىداد. به زحمت دستم به قسمتى از حجر رسید. در همان لحظه با گریه و انابه از خداوند خواستم كه دستم را در آتش جهنم نسوزاند و مورد مهر و شفقت خویش قرار دهد. اما به این حدّ قانع نشدم و به قسمت حطیم آمدم استغاثه و دعا را مناسب دیدم، همانند بچهاى كه از پدر و مادرش چیزى طلب مىكند، خواهشم را با صاحبخانه در میان گذاشتم اصرار پشت سر اصرار، درخواست پشت سر درخواست، با زبان مادرى با یلایلا با ... هیچوقت خود را اینگونه ندیده بودم، از همانجا در میان هجوم مشتاقان حجر، دست راستم را به حجرالاسود رساندم. در میان حَجَر و هجوم جمعیت قرار گرفتم. بیم آن داشتم كه خطرى متوجّهم شود، از این رو بالاى قسمت شیبدار 30 سانتى (شاذروان) رفتم كم مانده بود كه نَفَسم بند آید. مىخواستم بیفتم كه آخرین تلاشم را كردم و دستم را به حجرالاسود رساندم. بیعتى بود با حق و راه او و این كه همواره بر این راهِ مطمئن و استوار بمانم؛ دیگر رمقى در بدنم نبود. موج جمعیت حركتم داد و 10 متر آن سوى مقام ابراهیم برد!
ظهر از مسجدالحرام راهى خانه شدیم و همه چون سیل به دامنه ـ مسجدالحرام ـ سرازیر گشتیم. جاى تأسف است كه در اقامه نماز موفق نبودیم و در اجراى به هنگام این سنت محمدى تلاش نكردیم؛ این ضعف ما شیعیان است كه چرا اینگونهایم؟! علت كجاست؟ حیف است كه آدمى در خانه كعبه باشد و اینگونه كاهل نماز! در حالى كه برادران اهل سنت، هنگام نماز با رغبت و شوق در جماعت حضور مىیابند.
در صف نماز، نفر جنب چپىام مسلمانى بود از اندونزى از نژاد زرد و نفر دست راستیم سیاهپوستى بود از آفریقا و من هم مخلوطى از سفید و زرد و سیاه چند رگه گندمگون، هیچ حرفى نزدیم و نمىدانستیم كه بزنیم ولى احساس نزدیكى و اخوت حس كردیم كه ناشى از اعتقاد مشترك، عمل مشترك و ... بود تقبّلالله گفتم و آنها خوشحال جواب دادند، جزوه دعاهاى مناسك حج را مىخواندند؛ دعاى سعى، دعاى طواف و ... بعد از نماز هوا گرمتر شده بود و از جمعیت طواف كننده كاسته مىشد. فرصتى است براى ما خوزستانیها كه چند ركعتى نماز در حجر اسماعیل بخوانیم، ستونى حركت كردیم و خود را به حجر اسماعیل رساندیم، گرچه داخل شلوغ بود اما جایى براى خویش دست و پا كردیم و مشغول شدیم، قدرى به گریه و ناله گذشت و استغاثه و قدرى هم به نماز خواندن براى این و آن.
برگشت ما از حرم پیاده و با تشنگى و گرسنگى همراه بود ولى به خاطر همان چند لحظه حجر اسماعیل ارزید. خداوند خود راههاى امن و استوار خویش را برویمان گشاده نگهدارد و آثار معنوى و روحانى حج را تا آخرین لحظات عمر همراهمان بگرداند و لحظهاى ما را به حال خویش وامگذارد و این قبیل توسلات ما را به شایستگى بپذیرد و مورد اجابت خویش قرار دهد؛ انك ولىّ النعم و انك على كلّ شىء قدیر.
در راه چندین زن عرب را دیدم كه دختران سفید هفت هشت سالهاى را با خود همراه داشتند و كالسكه خرید اجناس پر از احتیاجات غیر مفید روزانه، مقنعهشان را مانند گلى در پشت سر گره مىزنند و روبندى بر روى آن مىگذارند. مانتوى بلندشان سیاه رنگ بود و نسبت به حجاب خشك و شدید و عبوس زنان نگهبان در حرم ظرافت و انعطافى بیشتر داشت. زنان آفریقایى ولنگار و لاقید به نظر مىرسند اما نمىدانم چرا از حجاب مالزیاییها خوشم آمد، شاید به علت ظرافت و هنرى است كه در حجاب آنهاست.
حجاب ایرانیها هم در لباس احرام مناسب است، هم برجستگى و ظرافت نژاد زرد را داراست و هم با فرهنگ و خُلق و خوى ایرانى سازگار است و در مجموع معتدل، ملایم و منطبق با شرع است.
چند بچه عرب را دیدم كه آب مىفروختند و سر و وضعى نامناسب داشتند، فقیر و با فرهنگى پایین، گویا از مناطق فقیرنشین جنوب شهرىها؛ این چند روز گدایانى را دیده بودم كه در كنار مسجدالحرام مانده غذاها را مىبردند و از ماشینهاى سعودى نان و ماست مىگرفتند مسلم است در مقابل این رفاهى كه در شهرها شاهد آنیم تهیدستانى هستند كه در همین گوشه و كنار شهر زندگى مىكنند و براى تأمین مایحتاجشان در اطراف مسجدالحرام گرد آمدهاند! نفت را فقط صرف ظواهر مىكنند. در این كشور بسیارند افرادى كه با وسایل بدوى و عشیرهاى در بادیههاى عربستان روزگار پرمشقّتى را سپرى مىكنند و از امكانات مدرن شهرى كاملاً به دور و بیگانهاند.
حكومت عربستان آمارى از تعداد زاد و ولد و گزارشى از موقعیت فرهنگى جامعه خویش و میزان باسوادها و بیسوادها در دست ندارد و اصلاً هنوز تعداد جمعیت شهرى و روستایى ـ عشیرهاى خود را نمىداند ...!
از سیاست فاصله بگیریم و كمى هم به مناسك و احكام بپردازیم، چند روز است كه دو روحانى كاروان اصرار دارند كه حمد و سوره را حداقل به خاطر طواف نساء هم كه شده براى زائران كاروان بخوانند. معضل عجیبى است طواف نساء! اگر اشتباه بخوانى مثلاً «س» را «ص» تلفظ كنى یا «ط» را «ت» بگویى مىدانى چه مىشود؟ واویلا است! اگر مجرد باشى نمىتوانى زن بگیرى و در صورت تأهل كه پناه بر خدا ...!
بحث پیرامون این قضیه به اتاق ما هم سرایت كرده و پچ پچ راه افتاده است. استاد صفرعلى كه مرتبه دوّم تشرّف او به حج است، از كم و كیف آن آگاهى بیشترى دارد و مىگوید: «اگَ ایطور خُونى مارْ غُلُوم اَدَسْتِ رُووَ!»
هر دفعهاى چند نفر نزد آقا مىروند و او با صداى بلند و واضح و تأكید بر جاهاى حساس، قرائت را تصحیح مىكند؛ «... رَبِّىَ الاَْعْ اَعْ اَعْلى و بِحَمْدِه»، «سُبْحانَلْ نَلْ نَلْلهِ وَالْحَمْدُ لِللْ لِلْلهِ ولا ...» و همینطور كلمات مسألهدار دیگر.
بیشتر، از این گوش وارد و از گوش دیگر خارج مىكنند و یادگیرى نمىبینیم. سنین عمر از بیست و چند سالگى كه گذشت تار آواهاى گلو آنقدر ستبر مىشوند كه دیگر محال است بتوان حرفها را مانند عربها تلفظ كرد، البته براى ما چندان مشكل نیست، چون در مخارج حروف دست كمى از عربها نداریم، دردسر ما بیسوادى و دقّت نكردن است و مشكل براى آن ترك آذرى است كه «اِنَّ الْهَمْتَ وَنِّهْمَةَ!» نگوید و «سُبْهانَ الله!» و «رهمن الرّهیم!» نخواند.
امروز با خستگى و مریضحالى گذشت، مزاج یُبْسَم هم كه قوز بالا قوز شده، این همه پرتقال و خاكشیر! بیشتر شكمم را بند كرده، دارد كلافهام مىكند، هر چه مُسْهِل مىخورم بهبودى حاصل نمىشود. شب گذشته به درمانگاه جدیدالتأسیس شماره 5 ایران رفتم، طبقه دوم ساختمانى را اجاره كردهاند و دو پزشك خوش برخورد و خوش تیپ مریضها را مىبینند. مراجعه كنندگان هر یك دردى داشتند؛ سرماخوردگى، گرمازدگى، حسّاسیت و ... از میان داروها قرصهاى ادولت كُلْد، آنتى هستامین، آموكسى سیلین و شربت اِسپكتورانت نصیب من شد. از تلاش منظم و آرام و بىسر و صداى بهدارى خوشم آمد، سرى به بهداشت و درمان سعودیها هم زدیم كه این همه تعریف مىكنند و از شأنش مىگویند! من كه چیزى ندیدم! گاهى با بىانصافى تمام، زحمات و ارزشهاى خودمان را نادیده مىگیریم و باورمان مىآید كه مرغ همسایه غاز است. با همه كمبود دارو و پزشك، درمانگاههاى ایرانى خوب مىرسند، كم متخصص نداریم. به بیماران بسیارى از كشورهاى دیگر برخوردم كه سراغ بهدارى ما را مىگرفتند. از آنها به خوبى استقبال مىشود. بدون حقالزحمه معاینه مىشوند و حتى دارو نیز، بى آن كه وجهى دریافت كنند، در اختیارشان قرار مىگیرد.
مشكل اصلى در آنجا مُسرى بودن دردهاست، بسیار سریع به دیگران سرایت مىكند.
كار خدمه كاروان امروز سنگین بود چادرها را در منا و عرفات تحویل گرفتهاند و قدرى هندوانه «هفوفى» خریدهاند براى روز چادرها. اما هنوز غذایمان همان غذاى وارداتى است؛ پرتقال مصر، موز كلمبیا، آب پرتقال و بیبسى جدّه با كارخانه آمریكا، برنج هندى، مرغ فرانسوى، گوشت نیوزیلندى، چاى سیلانى، قند بلژیكى، پیاز هندى و ...!
از امروز بعد از ظهر حركت به سوى عرفات شروع شده و هوا بدجورى دم كرده است. روز بادبزنهاست. ساعتى قبل یك دوش گرفتم و احرام را پوشیدم و در پشت بام هتل مكه رو به قبله نشستهام. آسمان مكه ابرهایش سفیدى خاصّى دارد سرخى عجیبى در گوشه آسمان مىبینم كه از نورافكنهاى «منا» است ماه در آسمان آنقدر بزرگ شده كه در مقابل ستارگان كم رونق اظهار خودنمایى و تفاخر مىكند در این هوا كه گاه گاهى نسیمى مىوزد در خویش مىنگرم چه كردهام؟ چه باید مىكردم كه نكردهام؟ چه باید بكنم و همت و توفیق از صاحب بیت بخواهم كه همواره یار و یاورم باشد و مرا بىاُنس و اُلفتش هرگز نگذارد و تفضّل نماید كه عرفات را درك كرده، توبه ما را بپذیرد و حوائجمان را برآورد.
خدایا! بر رنجها و دردهاى كهنه و زخمهاى ریش ما مرهم احسان و لطف و انعام بنه.
خدایا! پرتوى از شعاع معرفت دیار محشرگونه عرفات را در دلهایمان بتابان و آرامش و سكینهاى نازل كن تا فقط رضایت تو را بجوییم و تو را ببینیم و لحظهاى بىتو نباشیم.
خدایا! تو آگاه به ذات الصدورى، تو علیمى، تو خبیرى، تو سمیعى، تو سزاوار ثنایى، تو غفارالذنوبى، تو ستّارالعیوبى، تو كاشفالكروبى، تو نعمالطبیبى، تو نعم الحبیبى، تو نعم المجیبى، غیر از تو كسى نیست. وجود تویى، هستى تویى، مایه امید تویى، روضه رضوان تویى و ...
اى خداى پاك و بىانباز و یار دستگیر و جرم ما را درگذار
بازْ خَرْ ما را از این نفس پلید كاردش تا استخوان ما رسید
حرمت آن كه دعا آموختى در چنین ظلمت چراغ افروختى
دستگیر و ره نما توفیق ده جرم بخش و عفو كن بگشا گره
عرفات
ساعتى از نیمه شب گذشته بود كه سوار ماشینهاى روباز شدیم و حركت آغاز گردید. نزدیكى مسجد جن نیت احرام داده شد؛ «احرام مىپوشم براى حج تمتع از حَجّةالاسلام واجب قربةً الى الله» و بعد لبیك و این بار روحانى كاروان وسواس بیشترى به خرج مىدهد. فریاد لبیك اللّهمّ لبیك ... تا عرفات همچنان بلند بود. سه ساعت از نیمه شب گذشته بود كه به عرفات رسیدیم و منطقه داخل آن را دور زدیم، ماشاءالله به این عظمت! مىگفتند صحرایى است به درازاى 12 كیلومتر و پهناى 6 كیلومتر و در فاصله 22 كیلومترى شمال مكه بر سر راه طائف واقع شده. اكنون وصل است به شهر و كاملاً پوشش جنگلى پیدا كرده و دور نیست كه این صحراى سوزان و لمیزرع، به جنگلى سرسبز و گردشگاهى فرحبخش تبدیل شود! با این كه شب بود اما نورافكنهاى عرفات روز را تداعى مىكردند. بیش از یكهزار پایه سیمانى به بلنداى 30 متر و بر بالاى هر كدام 15 ردیف سهتایى نورافكن و 200 الى 300 هزار چادر و تقریبا همین مقدار اصله درخت «تیم». محل رویش این نوع درختها صحراهاى آمریكا بوده كه با یك طرح و نظم خاصى، در محورهاى معینى كاشتهاند، تا چند سال دیگر عرفات به یك پیكنیك روز تعطیلى تبدیل خواهد شد من مخالف سرسبزى نیستم ولى پیشرفت و توسعه این افكار دیر یا زود ما را از هدف اصلى و سمبلیك این مناسك دور مىكند. آن صفا و سادگى صحراى عرفه بوده كه معرفت و شناخت را به وجود آورد. مسلّما وقتى گردشگاه و محلّ تفریح شد ما را به عالم بالا و سیر الىالله پرتاب نمىكند؛ امكانات بسیار زیادى را در عرفات مىبینم كه كارهایى خارقالعاده و شگفت آورند اما براى حج و حجاج سمّ قاتل و كشندهاى كه بنیانهاى استوار این سنت ابراهیمى را سست مىكنند و یك نماى ظاهرى و فریبندهاى كه از محتوا خالى است نشانمان مىدهند. واقعا چه احتیاجى است به باران مصنوعى پودرگونه؟! چه ضرورتى است این همه كانتینرهاى مبرّد كه علاوه بر «میاه نقیّه» انواع میوه، ماست، خرما و ... را به این سو و آن سو مىپراكنند؟! این همه اسراف و تبذیر براى چه؟! اینگونه كارها را باید در مقایسه با هدف اصلى سنجید و دید كه چند درصد ما را به آن نزدیك مىكنند. در طرح هدفها و برنامههاى حج به اشتباه نرفتهایم؟! این كجا و حج ابراهیمى كجا ...؟!
شب بود كه رسیدیم، كاروانها یكى پس از دیگرى مىآمدند و در چادرها مستقر مىشدند. گروهى به خواب و استراحت مىپرداختند و بیشترشان به صحبت و عبادت. فضایى ملكوتى در چادرها احساس مىشد و نسیمى از عطر دلانگیز راز و نیازهاى شبانه به مشام مىرسید. هر كس با خود نجواهایى داشت و این تا اذان صبح ادامه داشت ...
پىنوشتها:
1 ـ «میقات» از «مِوْقات» و اسم مكان و زمان است. در معنا وقت بیرون آمدن از مادیت و سیر به سوى معنویت است.
2 ـ فج عمیق، در معنا راه دور، قسمتى از آیه 25 سوره حج. به تفسیر مرحوم علامه طباطبایى به جلد 28 صفحه 240 المیزان مراجعه شود.
3 ـ منازل و مراحلى را كه عارف براى رسیدن به مقصود در طریقت طى مىكند مقام گویند و به نقل از ابونصر سراج در اللّمع از هفت مقام نام مىبرد.
4 ـ قسمتى از آیه قرآنى و اشاره است به آن. سوره ابراهیم : 37
5 ـ وَهَرْوِل هرولةً مِن هواكَ و تبرّیا من جمیع حَوْلكَ و قوّتك .
6ـ «من صلّى معهم فى الصّف الأول كان كمن صلّى خلف رسول الله فى الصّف الأوّل.»
7 ـ برگرفته از داستان رقوقى از دفتر سوم مثنوى مولوى، ابیات 2140 به بعد، چاپ دكتر استعلایى.
8 ـ برگرفته از مناجات حضرت على (علیه السلام) در مسجد كوفه.
9ـ برگرفته از دعاهاى ابوحمزه ثمالى.
10 ـ در حدیث رسول خدا خوانده بودم كه پیامبر مسلمانان را در حین نماز از «صفد»؛ فاصله انداختن و از هم بازنهادن دو استخوان قوزك پا نهى فرمودند از این رو با روشى كه اینان مىخوانند هیچگونه مطابقتى ندارد. عوارف المعارف سهروردى، ص133.
11 ـ فقط طواف واجب نمازش پشت مقام ابراهیم است.
منبع:
مجله میقات حج، ش 17 ، محمدتقى نعمتزاده .
در حريم دوست
سفرنامه حج
آنچه در پى مىآيد تأمّلها و درنگهايى است كه در سفر حج داشتهام معمولاً پس از پايان يافتن قسمتى از سفر آن را به قلم مىآوردم و احساسم را مىنگاشتم. گفتنىهاى مربوط به منى بسيار گذراست و از شور و هيجان و چگونگى انجام آن در روزهاى پىدرپى و رمى جمرات آن چنان كه شايسته و بايسته بود سخن نرفت و آن حركتهاى زيبا و ديدنى به تصوير نيامد، و اين همه به خاطر مسائلى بود كه در حج امسال پيش آمد و در روزهاى پس از مراسم منى آرامش را از راهيان ديدار دوست ربود. والى الله المشتكى.
از خانه كه بيرون مىآيى، نگاههايى به سويت قد مىكشد كه سرشار از تمنّا است. در عمق نگاهها و در التهاب سينهها آروزى راه يافتن به حريم دوست را مىنگرى، اكنون تو آهنگ ديار قدس دارى و آنان كه از اين توفيق بزرگ محرومند، به بدرقهات آمدهاند و هر يك به گونهاى راز دل مىگشايند، و همه يك سخن مىگويند: التماس دعا، در مزار پيامبر ما را دعا كنيد. در كنار بقيع ما را فراموش نكنيد. در كعبه، طواف، عرفات، منا و ...
و تو كه اين توفيق را يافتهاى سر از پا نمىشناسى. ماشين كه از جا كنده مىشود و تو را به سوى مقصود مىكشاند در خود فرو مىروى؛ من و مكه! من و مدينه! ديار قدس، حريم الهى، سرزمين خاطرهها، شكوهمنديها، والائيها. سرزمينى كه روزى و روزگارى قلّه سانان بى بديل بشريّت، بر گستره آن گام مىنهادند، و از بام تا شام براى گسترش آيين حق مىكوشيدند و براى عينيّت بخشيدن به آرمانهاى بلند پيشواى عظيمشان سر از پا نمىشناختند. اينك مىروى تا بر پيمان عبوديت، ولايت و استوارى در راه، پاى بفشارى، مىروى تا با جلاىِ دل و صفاى جان و زمزمه با معشوق جانت را از ناهنجاريها، ناراستيها بپيرايى و حرمت حريم پاكان و نيكان را پاس دارى. قلب مىتپد و در سر سوداى حضور در محضر معشوق غوغا مىكند؛ و كيست كه قلبش براى ديدار ديار دوست نتپد؛ و سوداى زيارت مزار قلّهسانان بشريت را بر دل نداشته باشد. به فرودگاه كه مىرسى درهاى آستانه ورودى آن، جلوه شگفتى دارد، انبوهى از جمعيت آمدهاند و گروه گروه گرداگرد افرادى حلقه زدهاند. تبسّمهاى نشسته بر لبها، نشانى از رضايت خاطرى است كه راهيان دارند؛ و التهاب درونى، نمايشى از سپاسى كه توفيق زيارت يافتهاند. اشكهايى كه در ديدگان برخى حلقه زده است پيشتر و بيشتر از آن كه غم فراق كوتاه عزيزى را رقم زند، شوق ديدار، نياز زمزمه با يار و شعلههاى عشق به اين وادى مقدس را به تصوير مىكشد.
كسانى هم كه بدرقه كنندهاى ندارند آرام آرام به سوى سالن گام برمىدارند تا مقدمات پرواز را فراهم كنند، مجريان با مهربانى و لبخندهاى شيرين زائران را بدرقه مىكنند، و گاه با التماس دعايى، تمنّاى دل را مىنمايانند.
سالن آكنده از جمعيّت است، لحظهها به كندى سپرى مىشود، اين سو و آن سو كه مىنگرى، چهرههاى برجسته علمى و فكرى را نيز مىبينى كه سر در گريبان انديشه، با زائران لحظههاى آغاز پرواز را انتظار مىبرند. با اعلام مسؤولان، زائران يكجا از جا كنده مىشوند. صف طولانى و فشرده به هم، آرام آرام پيش مىرود. در داخل هواپيما سرمهماندار اعلام مىكند هر كجا صندلى خالى بود بنشينيد، يكباره به فكر مىافتم اين اوّلين گام بسوى بىپيرايگى است، مگر نه اين است كه اين سفر هيچ رنگى را برنمىتابد، پس آزاد از علقهها گام بردار.
هواپيما از جا كنده مىشود و سينه فضا را مىشكافد، اكنون به سوى ميعاد به پيش مىروى، خلبان با لحنى سرشار از ادب و صفا، موقعيت را اعلام مىكند و در ضمن سفر چگونگى سير را نيز برمىشمارد، پس از حدود سه ساعت اينك در جدّه هستى. راهيان ديار دوست در انتظارند تا سعوديان مقدمات گذشت آنان را به مقرّشان در فرودگاه، فراهم آورند. كار به كندى پيش مىرود، و نوبت بازنگرى وسايل كه فرامىرسد سختگيرى شدّت مىيابد. تمام محتواى چمدانها بر روى سكوها فرو مىريزد و با حساسيّت و ودقّت نگريسته مىشود، دست نوشتهها بيشتر از هر چيزى، حساسيّت را برمىانگيزد، برخى از كتابها با اندكى تورّق، راهى چمدان مىگردد، امّا برخى ديگر را بايد مأموران اطلاعات ببينند، صداى مفتّشان بلند مىشود كه: اِعلام، اِعلام.
فردى مىآيد و گاه با نگاهى اخمآلود و از سر خشم، كتاب را به يكسو مىافكند و با صدايى زير و بم دار فرياد مى زند كه: ممنوع. اعلام ممنوعيّت چرا بردار نيست! و ديگرگاه به سوى متاع پرتاب مىشود كه نشان بى مانع بودن آن است.
در پيشديد ما چمدان جناب بىآزار شيرازى مورد بازرسى قرار گرفت كه با ديدن دو مقاله، حساسيت افزون يافت از اين روى وى را به محلّ اطلاعات بردند.
ايشان پس از بازرسىهاى دقيق بدون اين كه مقالهها را بازگردانند، بازگشت. تمام صفحات گذرنامه وى را زيراكس كرده بودند. يكى از مقالات وى نقد فتواى مزوّرانه و زشت عبدالله بن جبرين در «حرمت اكل ذبيحه» شيعه بود.
محل استقرار كاروان را يافتيم و نشستيم، چهرهها شاداب و نگاهها سرشار از رضايت است. شب از نيمهها گذشته، كاروانها در حال انتظار براى كوچ به سوى مدينهاند، برخى از اينجا و آنجا گفتگو مىكنند، گروهى در حال استراحتند و بعضى آرام در گوشهاى به راز و نياز پرداختهاند و خداى را براى توفيق به دست آمده سپاس مىگويند، مسؤولان كاروانها با همت مجريان سختكوش نهادهاى مسؤول ايرانى در حال فراهم آوردن وسائل كوچ هستند، و برخى مشغول پذيرايى از راهيان ديار دوست. اذان صبح فضاى فرودگاه را عطرآگين مىكند، تكاپوى شگفتى تمام فرودگاه را مىگيرد، زائران به نماز مىايستند، جلوه هيجانبار و زيبايى است. پس از نماز گروهها آهنگ كوچ دارند، اتوبوسها آمادهاند و راهيان در التهاب ديدار دوست.
«طريق الهجره» اتوبانى كه جدّه را به مدينه متّصل مىكند اكنون پذيراى بهترين مسافران است، مسافرانى كه آنان را اشتياق زيارت و شوق ديدار بدين سوى كشانده است.
در محضر پيامبر
به مدينه وارد مىشوى، مدينه ديگر حال و هواى ديروز را ندارد، بسيارى از آثار تاريخى آن كه مىتواند تو را بر بال خاطرهها بنشاند و تا دور دستهاى تاريخ ببرد، ويران شده است، اما تو كه هويت تاريخىات را از دست ندادهاى، از وراى اين همه ديگرسانىها حقايق را خواهى ديد و در آن سوى آنچه به وجود آمده است پيوندت را با گذشتهها بازخواهى شناخت.
اكنون مدينه است؛ با آثارى شگرف و هيجانبار.
مدينه است؛ شهر پيامبر و شيران روز و پارسايان شب.
مدينه است؛ شهر ايثارها و مقاومتها، رادمرديها و بزرگىها از يكسوى، و از ديگر سوى...
نـه، مـن تاريخ نمىگويم، بگذار سحرگاهان به سوى پيامبر (صلي الله عليه و آله) برويم، و از شهر پيامبر بگوييم، شهر زيباييها و عظمتها و ... آرى از مدينه مىگويم.
مدينه در قلب جزيرةالعرب سرشار است از خاطرهها و يادها. جاى جاى آن مكانهايى است آكنده از خاطره كه بارِ سدهها حادثه را به دوش دارد. مساجد كهن در اين ديار از جلوه شگرفى برخوردار است امّا چه كسى مىتواند انكار كند كه مسجد النبى، اين پايگاه توحيد و جايگاه فرياد عليه شرك و كفر و خاستگاه قهرمانان بىبديل تاريخ، دُرّ شاهوار اين مجموعه است. مسجدالنبى كه اكنون بر اساس ضرورتهاى تاريخى و اجتماعى بسى گستردهتر و عظيمتر از آنچه كه بوده، شكل گرفته است. در اين ايّام صدها هزار انسان دلداده بحق و عاشق رسولالله را به خود فرامىخواند. در دل شب و آستانه دميدن سحر كه جهان در خوابى سنگين غنوده است، راههاى منتهى به مسجد چونان جويبارى زلال، شاهد ترنم قطرههايى است كه مىروند تا در اين وادى قدس، سيلاب عظيمى را شكل دهند. سحرگاهان، بدان هنگام كه هنوز چادر قيرگون شب دريده نشده است، آستانه مسجد ديدنى است، مردم با صورتهاى گونهگون و سيرتى همگون با التهاب و عجله چونان كسانى كه به سوى آوردگاهى به پيش مىروند از هم سبقت مىگيرند تا در مسجد رسولالله در پيشگاه الله زانو به زمين زنند و با خدايشان راز گويند و با پيامبرشان زمزمه كنند. امّا تو كه با اين جويبارها پيش مىروى اگر اندكى اين سوى و آن سوى را بكاوى زنهاى تكيده چهره و سياهى را خواهى ديد كه توشهاى اندك را بر سر گرفتهاند و با اين جويبارها به پيش مىروند امّا نه براى رسيدن به آن سيلاب، بلكه براى آنكه بساطى پهن كنند، و در هنگام بازگشتِ اينان، جامه و متاعى عرضه كنند و چيزى براى زندگى فلاكتبار روزانهشان به چنگ آرند. چهره اينان در كنار قبر پيامبرِ مستضعفان، استضعاف را فرياد مىكند و حضور اينان در كنار ساختمانهاى آسمانخراش در دخمههاى كوچك، شكاف شگرف طبقاتى را در اين ديار مىنماياند و تو بايد با داغى در دل از كنار آنان بگذرى كه قافله عشق در حال رفتن است.اكنون در مسجد نشستهاى، بنگر! يك سويت برادرت مصرى است و در سوى ديگر الجزايرى، اندكى آن سوتر مغربى و كمى فراتر بحرينى و ... اينجا همه امت محمّدند، اى كاش اين حقيقت را با همه وجود باور مىداشتند. چشمها به مأذنه دوخته شده است همه منتظر فرياد توحيدند، سكوت سراسر مسجد را فراگرفته است برخى زانو به بغل گرفته غرق در انديشهاند و برخى ديگر قرآنى به دست آرام آرام زمزمه مىكنند. هان! فرياد بلند شد: «الله اكبر»، و در پى آن زمزمهها، همهمهها، آرام، آرام، الله اكبر، لااله الا الله و ...
همه بر گامها استوار مىايستند تا نماز بخوانند و خود را آماده مىكنند تا نماز جماعت را يك آهنگ و يك صدا با امام جماعت بجا آورند، امام جماعت با آهنگى دلپذير نماز را مىخواند و در اين روزها پس از ركوع ركعت دوم به تفصيل در قنوت به مسلمانان بوسنى و هرزگوين دعا مىكند و به صربها و هجوم آورندگان آنها نفرين مىكند، و گاه آنچنان لحن از سرسوز و با آهنگى حزين است كه بسيارى مىگريند و شانهها تكان مىخورد، اين حالت در نماز مغرب نيز تكرار مىشود، چرا اين روزها؟! و چرا ...
نماز تمام مىشود و صفوف منظم آرام آرام درهم مىآميزد. گروهى به سوى خانهاند و گروهى ديگر از لابلاى صفوف به سوى مزار رسولالله (صلي الله عليه و آْه) ؛ براى زيارت قبرش ـ كه مسلمان تمام رازهاى دين و ايمانش را در آن مىنگرد ـ عشق همگانى است. گو اين كه برخى پنداشتهاند و يا چنين بر پندارها دادهاند كه آن پنجرههاى رو به معشوق را اگر رخصتى باشد تنها شيعيان به آغوش مىكشند، امّا نه چنين است؛ سياهانى كه تمام آرمانشان را در اينجا مىنگرند با اشكهاى زلال غلطيده بر گونههاى سياه، و با نالههاى برخاسته از دلهاى سپيد در انتظارند كه رخصتى يابند و با آغوش كشيدن قبر، با رسولشان زمزمه كنند، مصريان، الجزايريان، و ... تمام اقاليم قبله چنيناند، مگر نه اين است كه اينجا تنديس ابرمردى خفته است كه تمام عظمتها و كرامتها، شرافتها و راديهاى روزگاران و انسانيت را در خود يكجا دارد. مسلمان اينجا احساس قرابت مىكند و بر اين باور است كه در محضر پيامبر نشسته است، و با همه وجود آهنگ رازگويى دارد امّا ...
تربت پاك امامان
نبوت در ولايت استمرار مىيابد و محمد (صلي الله عليه و آله) در على (عليه السلام) و فرزندانش در جاريهاى زمان جلوه مى كند، و اكنون تو كه با پيامبر زمزمه كردهاى آماده مىشوى تا با امامت سخن بگويى، پس آهنگ بقيع كن.
بقيع گورستانى ديرپاست؛ كه انسانهاى بسيارى بر خاك آن خفتهاند. بقيع روزگارى بيرون از مدينه بوده است امّا امروز در دل آن جاى دارد. در گوشهاى از بقيع قامت عطرآگين چهار تن از پيشوايان راستين هدايت (حسن بن على، على بن الحسين، محمد بن على و جعفر بن محمد عليهمالسلام) در دل خاك است كه روزگارى با حرمى خرد و منارهاى كوچك نمودى دلپذير داشته است. امّا امروز در تابشگاه آفتاب و با چهار سنگ ساده مزار، تو را فرامىخواند؛ مظلوميت شگفتى است، زائران غالباً با پاهاى برهنه بر خاك گام برمىدارند و در كنار گودى كوچكى كه اين مزارها در دل آن قرار گرفته است با چشمانى اشكبار مىايستند تا زيارت كنند. اكنون چندين سال است كه سعوديان روزى حدود 5 ـ 4 ساعت در دو وقت درهاى بقيع را باز مىكنند تا زائران در پيشديد، مأموران مزارها را زيارت كنند. جمعيتى انبوه سرازير آن مىشود هر كس به آهنگى و هوايى. امّا اين مزار بىپيرايه كه تبلورى از مظلوميت است اكنون در گرداگردش شاهد تجمّعى شگرف است. تركان با لباسهاى متحدالشكل در ميان جمع نمودى زيبا دارند و پاكستانيان با احساسى رقيق و قلبى مالامال از عشق و مظلوميت؛ التهابى شگفت. آنان گويا در اين آينه مجموعه مظلوميت خود را نيز مىنگرند و مظلوميت خود با امامشان را يكجا فرياد مىكنند، بحرينيان با آرامش ستودنى، جمعى و گاه فردى به گونهاى دلپذير با رهبرشان راز مىگويند. و ايرانيان حضورشان جلوهاى عظيم و نمودى خيره كننده دارد، اشكها كه بر گونهها مىريزد، شانهها كه مىلرزد، سينهها كه برمىآيد و فرو مىنشيند، رگها كه متورم مىشود، چهرهها كه ملتهبانه به سرخى مىگرايد؛ چشمها نه اشك كه خون مىريزند همه و همه نمايش عظيمى را رقم مىزند.
جانبازان بر روى چرخها آرام مظلوميت را فرياد مىكنند و كهنسالان با كمرهاى خميده عشق به پيشوا را زمزمه. اينجا سرزمين عشق است و مظلوميت. عاشقان با معشوق راز مىگويند، و زمزمههايى را بر لب دارند كه فقط عاشقان دانند و معشوقان.
بقيع نيز چونان ديگر بخشهاى كهن مدينه امسال دستخوش تغييرات گستردهاى است. مساحت آن در حدود قابل توجهى افزايش يافته و ديوارى نو با ارتفاعى حدود 4 متر در حال احداث است. امّا آنچه همچنان باقى است مظلوميت بقيعيان است و مزار شاهدان تاريخ و تو كه اينك گام بر اين خاك نهادهاى اين همه را در اشكهاى جارى، بغضهاى تركيده و فريادهاى آميخته به اشك و ناله عاشقان مىبينى، به گوشهاى از احساسها و رازها بنگر:
بانويى كه در پس نردهها ايستاده و با نگاهى حسرتآلود از دور مزارهاى امامان را مىنگرد و آرام، آرام اشك مىريزد و صميمانه با امامانش راز مىگويد، در حالىكه اشكهايش پهنه صورتش را پوشانده است، مىگويد: درباره احساسم در اين وادى چه بگويم؟ گاهى واژهها آنقدر محدودند كه انسان به راحتى نمىتواند احساسش را بيان كند، با غربت بقيع آشنايى ديرينهاى دارم، امّا باورم نمىشود كه هر سال نسبت به سالهاى پيش بر غربت اين مكان مقدس و متبرك افزوده شود، آخر چرا اين قوم احساس پاك ما را نمىشناسند؟!
دلسوختهاى از همين ديار كه گويا در ايّام ديگر نمىتواند، در كنار بقيع راز دل بگشايد، اكنون كه به يمن حضور گسترده و عظيم امت اسلامى به اين دريا پيوسته است، از مظلوميت اهل بيت (عليهمالسلام) سخن مىگويد:
اينجـا عشـق مـا، تـاريخ ما و مدفن امامان ماست. امّا ما از ديدار اين عزيزان نيز محروميم. آرزوى زيارت ثامن الائمه (عليه السلام) در دلهاى ما باقى است، امّا چه كنيم اينجا نيز آرزوى زيارتى آرام، بى دغدغه قلبهاى ما را مىفشارد.
گفتم روزها دوبار (صبح و عصر) بقيع باز مىشود، و زائران با هجوم شگرفى بقيع را از جمعيت مىآكنند امّا شگفتا كه زنان اجازه ورود و حضور ندارند، تنگانديشى و جمودنگرى اينان تهىتر از آن است كه شوقها، عشقها، التهابها، معنويتها و هيجانهاى عاشقان قلّهسانان تاريخ را دريابند و سوز و گدازى را كه از اين منعها و جلوگيرىها بر جانها مىنشيند بفهمند.
شُرطهها جلوى جمعيت مىايستند و آنان را از نزديك شدن به قبور جلو مىگيرند. و گاهى «آمر به معروف و ناهى از منكرى»! از فراز ديوار و بلندگوى دستى، به وعظ مىايستد و تأكيد مىكند كه از اعمال بدعت آميز! بپرهيزند، اينان تا ديروز اصل حضور را هم بدعت مىشمردند و اينك دست نهادن، گريه كردن، راز دل گفتن را. امّا گفتنى است كه هيچ كس حتى آنان كه كاملاً سخنان آنان را درمىيابند (عربها) هرگز به آنچه جناب ناهى از منكر! مىگويد گوش نمىدهند، او آب در هاون مىكوبد و آب با غربال مىكشد، همين و همين ... و زائران بىتوجه به موعظههاى! وى، در كار خويشند و در اوج مهرورزى، زمزمه و گفتگو با مرادها و معشوقها. روزى يكى از اينان خطبهاى آغاز كرد و در ضمن آن گفت: «... نسألهُ ان يجعلنا من المتبعين وأن يجنّبنا من المبتدعين» امّا ديگرى از ادامه جلو گرفت، و با گفتگوى تندى كه بين آن دو گذشت، وعظ ادامه پيدا نكرد، و من از چرايى آن جلوگيرى چيزى درنيافتم. آن آمر بمعروف! سپس بدون بلندگو بازگشت و به ارشاد! مشغول شد.
بقيع امسال حال و هواى عجيبى دارد و زائران اين مزار امسال بگونهاى شگفت افزايش يافته است. شاهدان عينى مىگويند: اين تجمّع شگرف بىسابقه است، صبحها و عصرها دهها هزار زائر وارد بقيع مىشوند، انبوه جمعيّت بحدّى است كه گام برداشتن در نزديكيهاى مزار به سختى صورت مىگيرد.
روزهاى مدينه رو به پايان است.
اينـك وداع
اكنون بايد آهنگ كوچ كنى، تو را براى چند روزى آورده بودند.
روزهاى آغازين، ماهى دريايى را مانندهاى كه به خشكى هرگز نمىانديشى، امّا روزهاى پايانى هر چه به فرجام نزديكتر مىشود دلشورهات زيادتر مىگردد.
يا رسول الله...! جدايى از مزارت؟!
بقيع! دورى از شميم دلنواز صبحهايت؟!
روز آخر دلدادگان آل على از هر فرصتى براى رفتن به حرم بهره مىگيرند و فاصله كوتاه مسجد النبى ( صلي الله عليه و آله) و بقيع را مىنوردند، گويى جدا شدن را به هيچ روى برنمىتابند و رفتن از كنار اين همه زيبايى. شور، هيجان و عظمت را نمىتوانند بپذيرند.
بر سينه ديوارى نوشتهاند: حركت 30/17، دلها مىتپد، نفسها در سينه حبس مىشود؛ چارهاى نيست بايد رفت. ماشين با اندكى تأخير حركت مىكند. در چهره همه غم را مىنگرى، همه رو به مزار پيامبر (صلي الله عليه و آله) و ائمه بقيع (عليه السلام) نشستهاند، صاحبدلى همت مىكند و با نوايى دلنشين مىخواند:
«السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا نبى الله...»
بغضها مىتركد، اشكها فرو مىريزد، هقهق گريه آغاز مىشود و گاه به نالهها و فريادها تبديل مىگردد، چشمهاى اشكبار به مسجدالنبى دوخته شده، جدايى باورناپذير است. سراينده با نواى دلپذيرى زيارت پيامبر، زهرا، ائمه بقيع (عليهمالسلام) و جاودانههاى اين ديار را ياد مىكند و دلها را از غم مىآكند. شانهها مىلرزد و گريه امان نمىدهد، فريادها آنگاه اوج مىگيرد كه اين يادآور هوشمند مدينه را به كربلا پيوند مىزند و از دردها و رنجهاى معلّم شهادت، و چگونگى هجرت سيدالشهدا از مدينه به كربلا ياد مىكند. اينك مدينه از چشماندازها دور شده است و تو بايد آماده احرام باشى، ديارى ديگر، ديار دوست.
مسجد شجره
«مسجد شجره» كه آميخته است به خاطرههاى شورانگيز تاريخ صدر اسلام، و صحنه غرورآفرين و شكوهزاد احرام بستن رسول الله (صلي الله عليه و آله) و صحابيان را پس از سالها فراق از مسجدالحرام بر سينه دارد، اكنون بسى بزرگتر و وسيعتر از آن است كه تاكنون بوده است.
فضاى بيرون آن، چونان پاركى با نخلها و درختها پوشيده است، امكانات تطهير و مقدمات احرام بسيار گسترده است و بدون تضييع وقت زائران مىتوانند براى احرام غسل كنند، وضو بگيرند و آماده احرام گردند.
شبستان بسيار بزرگ مسجد، حال و هواى عجيبى دارد. روحانيان ـ اين هاديان زائران ـ راهيان قبله را توجيه مىكنند و فلسفه احرام را باز مىگويند، و آنان را به وظايف و بايستگىهاى زيارت آشنا مىسازند.
زائران كه اينك آرزوى چندين و چند ساله را برآورده مىبينند، دلهايشان سرشار از سپاس و قلبشان آكنده از شوق است، اشكها بر گونهها مىغلتد و انسان در اين هنگامه بىبديل به وادى پيراستگى از همه چيز و وابستگى به الله گام مىنهد.
او اكنون با بستن دو جامه سپيد تمام وابستگىها را گسسته و با نداى: «لبّيك اللهمّ لبّيك...»، اعلام حضور در محضر دوست كرده است.
اندكى در آستانه مسجد درنگ كن، چه زيبا و دلپذير است.
زائران به مسجد وارد مىشوند، با رنگهاى گونهگون، شاخصههاى ظاهرى متفاوت و پوششهاى مختلف و چون برمىآيند همه چيز فرو ريخته است، همه همگون هستند، همه يك رنگند. سپيدجامگانى كه مىروند با نداى لبيك و اجابت دعوت الهى، بر دلها نقش سپيدى زنند. زائران مسجد را به سوى مكه ترك مىكنند. نداى ملكوتى: «لبّيك الّلهم لبّيك...» بلند است. نيك نهادى از زائران مىخواند:
«لبّيك اللّهم لبّيـك، لبّيـك لا شريـك لـك لبّيك، ان الحمد والنعمة لك و الملك لاشريك لك لبيك.»
ماشين بر اسفالت جادّه مىلغزد و تو را پيش مىبرد و تو به كعبه نزديك مىشوى نزديكتر، گام در حرم مىنهى، حرم أمن، حريم دوست، وادى قدس.
فريادهاى شورانگيز و دلپذير لبّيكها قطع مىشود.
ترنّم دلنواز عاشقان اندك اندك كاستى مىگيرد و سپس يكسر قطع مىگردد.
سكوت، سكوت، سر در گريبان انديشه، تأمّل، تنبّه، بيدارى.
يعنى كه: رسيدى.
آنكه تو را فراخوانده بود (اذان من الله) و تو عاشقانه به فراخوانى او پاسخ مىگفتى، اينجاست. به خانه او رسيدهاى پس ساكت!
سكوتى آميخته به تأمّل. سكوتى همراه با تنبّه.
در حـريم يـار
اينك در مكهاى؛ شهر ديرپاى و دراز آهنگ تاريخ، شهر آكنده از خاطرهها، ديارى كه پشته پشته حادثه را در خويش دارد و سينهاش انباشته است از هزاران هزار حادثه، واقعه، خاطره و ...
شهرى شگفت پيرامونش يكسر كوه، هر كوى و برزن و خيابان و كوچهاش در درهاى و شكاف كوهى.
شهر مكه نيز دستخوش ديگرسانيهاست و از آن همه ميراثهاى جاويدان و نمادهاى عشق و ايثار و مظاهر راستى و رادى، و يادگارهاى تاريخى آغازين روزهاى اسلام اكنون چندان اثرى نيست، امّا تو به ژرفى بنگر؛ كه اگر با «اشارتهاى ابرو» آشنا باشى و با «پيچش مو» در پس اين همه، آن همه را خواهى ديد.
اينك كعبه در پيش رويت هست، صحنى وسيع و در وسط آن يك مكعب خالى و ديگر هيچ.
اوّلين نگاه ميخكوبت مىكند، از حركت باز مىمانى، تحيّر سراپايت را مىگيرد، شگفتا!
اين است آن خانه ديرپاى ايستاده بر معبر تاريخ و فروزان چونان مشعل، بر رواق زمان.
خدايا اينجا كجاست؟!
به كجا آمدهام؟!
بگفته آن زنده ياد:
«قصر را مىفهمم: زيبايى يك معمارى هنرمندانه.
معبد را مىفهمم: شكوه قدس و سكوت روحانى در زير سقفهاى بلند و پرجلال و سراپا زيبايى و هنر.
آرامگاه را مىفهمم: مدفن يك شخصيت بزرگ، يك قهرمان، نابغه، پيامبر، امام ...
امّا اين ...؟ در وسط ميدانى سرباز، يك اطاق خالى! نه معمارى، نه هنر، نه زيبايى، نه كتيبه، نه كاشى، نه گچبرى، نه...»
اينجا هيچ كس نيست، هيچ چيز نيست، بدين سان تو يكسره خويشتن را به ابديت پيوند مىزنى، تمام وابستگىهايت مىگسلد و تو وارسته از هر وابستگى و پيراسته از هر پيوستگى به او مىپيوندى: «خـدا».
اينجا حرم اوست، درون حريم او، خانه او، و تو همآهنگ، همرنگ، هملباس، همدل و همسوى با خلق او آهنگ او كن. با مردم درآميز و در حركتى منظّم، سمبليك و خوشآهنگ، بر گرد خانه او، خانه ديرپاى، خانه آزاد، بگرد: «طواف».
از ركن «حجر الأسود» در انبوه خلق داخل شو، پيمان توحيد و عبوديت را استوار ساز. حركت را با آهنگ عبوديت آغاز كن كه: «... هو يمين الله فى ارضه.»(1)
هفت بار بر گرد خانه مىچرخى، فقط هفت بار! نه كم و نه زياد. در نظمى استوار و بدون اندكى ناهنجارى. چرا هفت بار؟ تأكيد بر اين عدد جانت را به انديشه وامىدارد، «هفت»، يادآور آفرينش هستى است؟ اين عدد از نوعى نگاه سمبليك برخوردار است؟! يا اين كه مهمترين راز حج در آن نهفته است: «تعبّد»، همين. طواف كن. هفت بار. چرا؟ نپرس! و روح عبوديت، تعبّد، پذيرش و تسليم را در جانت بريز.
و اكنون دو ركعت نماز.
كجا؟
پشت مقام ابراهيم!
قطعه سنگى با دو رد پا.
نقش پاى ابراهيم بر روى سنگ، و تو با اين نگاه به اعماق تاريخ مىروى و ابراهيم را در هنگامه بنياد نهادن اين خانه، خانه توحيد، عشق، عرفان به ياد مىآورى، و جانت لبريز از شوق مىشود كه تو اينك بر «مقام ابراهيم» ايستادهاى.
ابراهيم: سمبل عشق و عرفان، ستيز و جهاد، توحيد و تعبّد، مهر و كين، عشق به الله و نفرت از هر آنچه جز اوست و تو بر اين جايگاه ايستادهاى تا نماز بجاى آورى، و با خدايت از اين مكانَتْ رازگويى، زمزمه كنى، و پيمان عبوديت را استوار دارى. اكنون كه جان را پيراستهاى، و از وابستگىها وارستهاى. و با خدايت پيمان عبوديت بستهاى، آهنگ ديگر كن آزمونى ديگر، رو به سوى مسعى. و سعى در ميان دو كوه صفا و مروه.
سعى؛ تلاش است، حركتى پرشتاب، جستجوگرانه و هدفدار.
پاسداشت تلاش يك زن، تجديد خاطره شكوهمند حركت سختكوشانه و تلاش جستجوگرانه بنده وارسته خداوند؛ «هاجر»!
سمبل تسليم، رضا، تلاش، توكّل و عرفان.
مسعى ـ محبوبترين جايگاه براى خداوند، جايگاه نبرد قهرمان توحيد ابراهيم و رويارويى پيروزمندانه او با سمبل تزوير و شرك؛ «شيطان»(2)
گامهايت را استوار دار و حركت را پرشتاب كن، دل به خدا بسپار و ياد خداى را در جانت زنده كن، در خلق غرق شو، خود را فراموش كن. به خدا بينديش و تلاش و توكّل، تا جباريّتهاى جانت فرو ريزد، و آخرين بقاياى ناخالصى پيراسته شود كه: السعى مذلّة للجبّارين.(3)
و در پايان هفتمين سعى بر بلنداى مروه «تقصير كن» از احرام بيرون آى، جامه زندگى بپوش، اكنون از حركتى پرشكوه و تلاشى آميخته به عشق و عرفان رهيدهاى و جانت را لبريز از آگاهى و معنويت ساختهاى، درنگى تا آغازى ديگر ...
عـرفـه
اكنون پس از روزهايى كه در مكه درنگ كردهاى و بر كعبه مقصود طواف نمودهاى، و عاشقانه بر گرد اين خانه توحيدچرخيدهاى، آهنگى ديگر كن. كجا؟! عرفات.
از واپسين ساعات روز هشتم شهر مكه به تلاطم مىافتد. شب نهم را در منا درنگ كردن و روز نهم به عرفات براى وقوف در آن آمدن، ستوده است و مستحب.
اين است كه بسيارى از زائران آهنگ مِنا دارند و بسيارى براى رهايى از دشواريهاى حركت در روز نهم به سوى عرفات؛ آهنگ عرفات.
خيابانهاى منتهى به سوى مشعر به گونه شگفتى ديدنى و وصفناكردنى است. ماشينهاى خرد و كلان آماده جابهجا كردن زائران هستند، و آهنگ زير و بمدار: مِنا، مِناى رانندگان، موسيقاى دلنواز شوق رفتن به سوى سرزمين عشق را در جانت فرو مىريزد.
شب نهم بسيارى از زائران در عرفاتند. چه زيباست آن شب، بسيارى از زائران رازگويى پيشه مىكنند؛ و در درون چادرها، راكعان، ساجدان و قائمانِ پرستشگر، نماد زيباى عبوديت را رقم مىزنند.
سحرگاه كه شب مىگريزد و هستى در نور غرق مىشود، به بيابان كه مىنگرى انسان است كه موج مىزند اينجا، عرفات: جامع الملل، جامع الشتات... چه مىگويم؟ نمايشگاه بزرگ انسان است. در بيابان عرفات سياه، سفيد، و ... همه دوش در دوش هم، و آهنگ ندايشان يكى است: «خـدا».
جبل الرحمه در دل عرفات نيز ديدنى است، زائران كه يكسر سفيدپوشند چون بر آن فراز مىآيند و از ستيغ تا دامنه آن را مىپوشانند از دور كوه بزرگى را ماننده است كه گويى تمام آن با برف پوشيده است: سفيدِ سفيد.
آفتاب بىدريغ حرارت مىبارد، عرق بر تنها نشسته امّا شوق و التهاب و دلدادگى با خدا همچنان در جان بسيارى موج مىزند.
خيمه بزرگ بعثه مقام معظم رهبرى چونان نگينى در ميان خيمهها شور و هيجان ويژهاى داشت. در آستانه وقوف واجب (نزديك ظهر) مراسم دعا و نيايش اعلام مىشود. دلها آماده است، قلبها مىلرزد صاحبدلى بانواى دلنشين و شورانگيزى از معشوقى مىخواند كه «صد قافله دل همره اوست» از حجت حق، ولىّ الله الأعظم، امام زمان (عجلالله تعالى فرجه الشريف) .
ياد مهدى (عج) اشكها را بر ديدهها مىنشاند، سيلاب اشكها برگونهها جارى مىشد. فريادهاى يا مهدى فراز مىآمد و تمنّاى ديدار دوست را بر جانها مىريخت، نداى «يابنالحسن»هاى عاشقانه فضا را ديگرسان ساخته و عطرآگين كرده بود. زائران كه از ديرباز شنيدهاند كه يار در اين ديار است، از ژرفاى جان و اعماق قلب فريادش مىزنند؛ و با مولايشان سخن مىگويند.
زيارت «آل يس» آغاز مىشود:
«سلام على آل يس، السّلام عليك يا داعى الله و ربّانى آياته، السّلام عليك يا بابالله و ديّان دينه ... السّلام عليك ايّها العَلَمَ المنصُوب والعِلْمُ المصْبوُب و ...»
ياد دوست حال و هواى هيجانبارى را به وجود آورده بود. زائران حريم دوست، عاشقان امام، صاحبدلانى كه سنگينى بار گناه را بر دوش احساس مىكردند؛ و تمنّاى غفران داشتند، ديدگان اشكبارى كه آرزوى نظاره بر چهره عزيز زهرا را در دل مىپروراندهاند و سرهايى كه شور ديدار سكّاندار والاى كشتى هستى را داشتند، او را مىخواندند، عزيزى كه با ظهورش تاريكزار يخزده انسانى را گرمى خواهد بخشيد، نور خواهد پاشيد و به سپيدى و زيبايى خواهد نشاند.عرفه، خاطره پرشكوه و شورانگيز دعاى عرفه معلّم بزرگ عشق و ايمان و ايثار سيدالشهدا اباعبدالله الحسين (عليه السلام) را نيز بر سينه دارد. شيعيان امام حسين (عليه السلام) كه مهرش را در ژرفناى جان نهادهاند، و روزها و شبهاى فراوانى در رثاى آن چهره خونين مويه كرده اشك ريختهاند، اكنون مىخواهند در زير آسمان عرفات جايى كه حسين (عليه السلام) اين معلم بزرگ عشق و عرفان و شهادت با خدايش زمزمه كرده با او همنوا شوند و با كلمات شورانگيز و هيجانبار حسينى با خداى خود راز گويند، روحانيان ـ اين هاديان زائران خانه خدا و راهنمايان راهيان كوى دوست ـ در هنگامه فرويش آفتاب به سوى مغرب مراسم دعاى عرفه را برگزار مىكنند. جمع انبوهى نيز در بعثه مقام معظم رهبرى گرد آمدهاند كه با نواى دلنشين دعاى عرفه، با خدا زمزمه كنند؛ دعا آغاز شد:
«الحمدلله الذى ليس لقضائه دافع، ولا لعطائه مانع ولا كصنعه صنع صانع، و هوالجواد الواسع،...».
زائران با اين احساس كه با امامشان هم نوايند سرشار از شوق و آكنده از طلب بودند، دعا با صدايى دلپذير خوانده مىشد و زائران آرام، آرام زمزمه مىكردند. فضاى ملكوتى عرفات، مضامين بلند دعا، تضرّع نهفته در واژهها، كلمات انديشهسوز و آتشين، قلبها را مىلرزاند و چشمها را اشكبار مىكرد. آنان به پيروى از امامشان كه با ديدگان اشك آلود عاشقانه زمزمه مىكرد:
«اللهم اجعَلْنى أَخشاكَ كاَنى اراك و أسعِدْنى بتقويك ولا تسقينى بمعصيك و خيّرلى فى قضائك و بارك لى فى قَدَرِكْ حتى لا اُحِبُّ تَعْجيل ما أخّرْت ولا تأخير ما عجَّلْتَ، اللّهم اجْعَلْ غِناتى فى نَفسى واليقين فى قلْبى... .»
با خدا گفتگو مىكردند.
شور و هيجان آن محفل ربّانى چيزى نيست كه با اين قلم به تصوير آيد. نالهها همچنان اوج مىگرفت، و تمنّاى دل مىگسترد، زمزمههاى عاشقانه نمايش دلپذيرى از دلدادگى بيقرارانه زائران سفيدپوش را رقم زده بود، همه با اين احساس كه با اشكهاى جارى زنگارهاى دل را مىشويند و تيرگيهاى جان را جلا مىدهند حال و هواى عجيبى داشتند. در سطور پايانى دعا مجرى به عظمت صفت «ارحم الراحمين» و فرياد خداوند با اين صفت توجه داد پس از اين تنبّه فريادهاى «يا ارحم الراحمين» زائران فراز آمد كه مجلس يكسر شور و اشك و هيجان شد و براستى صحنه شگرفى پديد آمد.
لحظات پايانى دعاست، آفتاب مىرود كه در كام مغرب پنهان شود، اكنون زمزمهگران بدانجا رسيدهاند كه پيشواى عارفان: چهره به سوى آسمان دوخت و دستها را فراز آورد و سيلاب اشكها محاسن زيبايش را شست و با ندايى بلند و جانسوز فرياد زد.
«يا اسمع السامعين، يا ابصرالناظرين و يا أسْرَعَ الحاسبين و يا ارحَمَ الراحمين صل عَلى محمد و آل محمد السّادة الميامين...»
«يارب، يارب، يارب...»
فرياد يارب يارب از جمعيت فراز آمد، التهاب، ناله، دلدادگى، و شور و هيجان جمع وصف ناشدنى است. همه از عمق جان و ژرفناى قلب فرياد مىزدند: يارب...
در چنين حال و هوايى دعا به فرجام رسيد و زائران با دلهاى شكسته و چشمان اشكبار، بغضهاى تركيده، نالههاى حزين، از امامشان ياد كردند و رضوان الهى را به آن عزيز از دست رفته و قلب تپنده امت از خداى خواستند و سلامت رهبرى امت و مسؤولان را از خداوند طلب كردند.
مـشعــر
آفتاب كه مىگريزد و روز در آستانه به كام شب فرو رفتن قرار مىگيرد، عرفات يكباره در هم مىريزد. خلق چونان سپاهى كه بانگ رحيل شنيده باشد به هيجان مىآيد، زائران اينك لشگرِ گرانى را مانندهاند كه سواره و پياده با گريز آفتاب از عرفات آهنگ مشعر كردهاند.
سرتاسر اين بيابان يكسر حركت است و شور، هيجان است و نُشور همه در تكاپويند اكنون سپاه توحيد كه در وقوف خويش در عرفات با شناختها، عينيتها آميخته، با خداى خويش رازها گفته به پيشگاه بىنياز، نيازها برده رو به سوى مشعر دارد. شب را بايد در مشعر باشد تنگهاى جارى از عرفات، به سوى منا و مكّه، كه هر چه پيشتر مىرود تنگتر مىشود و تجمّع عظيم مردم فشردهتر و آهنگ حركت كندتر.
در مجتمع يك روزه عرفات آشوبى بهپاست، صدها هزار انسان با پوششهاى همگون با درهم آميختن، و پرشور و هيجان حركت كردن صحنه شگرفى را تصوير مىكنند، انبوه جمعيت بهم فشرده حركت را كند مىكند، و سپاه ناپيداى كرانه توحيد، اندك اندك وارد مشعر مىشود.
مشعر براستى محشرى است، نه خيمهاى، نه درى و ديوارى، نه سقفى، بيابانى با دريايى از انسانهاى بهم فشرده! شگفتا اين چه حكمى است؟! حج رازناكترين، رمزآميزترين و سمبليكترين احكام الهى است و مشعر راز آلودترين آن.
اكنون در دل شب سلاح برگير (ريگ جمع كن) و سپس به تأمل نشين كه اينجا مشعر است و سرزمين خودآگاهى. در انتظار صبح باش و با سلاحى كه بر گرفتهاى به جنگ اهريمنهايى بپرداز كه با خود آگاهى تو در جنگند.
فرصت كوتاه است و آهنگ رحيل برفراز.
در اين لحظههاى كوتاه گشت و گذارى در ميان زائران، در گوشه و كنار اين بيابان، در دامن آرام و گسترده كوه، در فرازمندىها و گستره سينه آن، تأمل برانگيز، تنبه آفرين و دلپذير است. بسيارى از كسان كه بر قامتشان جز دو تكه پارچه سفيد جامهاى نيست، بر روى حصيرى خرد، يا مقوايى كوچك و يا ريگزار بيابان و خاكهاى آن ديار، بپا ايستاده و يا نشسته آرام سر به آسمان دوختهاند. و سيلاب اشك از چشمانشان جارى است. ستارههاى آسمان مشعر چه خيالپرور و دلانگيز است. و لحظههايش چه سان شورانگيز و الهام بخش.
طلوع فجر، مشعرِ آرام را برمىآشوبد، راهيان حريم دوست بپا مىخيزند. و در جمعهاى كوچك و بزرگ و يا تنها به پيشگاه خداوند نماز مىگزارند و آنگاه بار و بنه اندكى كه به همراه دارند برمىگيرند و گام در مسير مىنهند، كه بايد از تنگهاى درگذرند و به آخرين ميقات درآيند: «منا».
مِنـا
اكنون سپاه توحيد مركب را نيز وا نهاده و استوار و راست قامت، به سوى معبد مىرود، آفتاب از پس ستيغ كوهها سر برمىكشد و انبوه جمعيت از وادى محسّر مىگذرد و به سرزمين «منا» گام مىنهد.
خيمههاى توحيديان چهره نموده است و در بخش عظيمى از بيابان منا پرچمهاى پرافتخار جمهورى اسلامى ايران افراخته شده و زائران ايرانى را به خود فرامىخواند. تجمّعهاى به هم فشرده، دقيق و منظم چينش چادرهاى استانها با «بالونهايى» كه سينه فضا را شكافته، و در گستره فضا در تكاپو مىباشد، مشخص شده است. و مجموعه خدماتى حاجيان و بعثه مقام معظم رهبرى با «بالونى» كه پرچم زيباى جمهورى اسلامى را در ديدهها مىنهد.
اكنون در «منا»يى؛ سرزمين عشق و عرفان، سرزمين آرزوها، آرمانها، خواستها و ... بىدرنگ به سوى دشمن بتاز، آخرين سمبل شيطان و دشمن را بزن. چشمانت را تيز كن. گامهايت را استوار و آنگاه سعى كن مقصد را بزنى، تيرت به انحراف نرود و بدون قطع به اصابت تيرها روى برنتاب. آگاه باش كه به گفته امامت ـ اين احياگر حج ابراهيم ـ
«شيطان را رجم كنيد و شيطان از شما بگريزد، و رجم شيطان را در موارد مختلف با دستورهاى الهى تكرار كنيد كه شيطان و شيطان زادگان همه گريزان شوند.»
اكنون كه از نبرد دشمن بازگشتهاى، با تيغ بىدريغ آگاهى و ايمان، اخلاص و ايقان رگ طمع را بزن، و هواى نفست را در پيشگاه خداوند در قالب گوسفندى به مسلخ كَشْ.
شب را بيتوته كن، ياد خداى را در جانت زنده دار، با خدا زمزمه كن، از او نيرو (عشق و عرفان) بطلب و روز به سوى دشمن بشتاب و با او درآميز، و بيزارى و برائت و خشم و نفرتت را با آخرين قدرت بر سينهاش بزن (عشق و برائت) كه تو در چهره اصيلترين مؤمن پيرو ابراهيم: پارساى شبى و شير روز.
ياد هيجانبار و شورانگيز مهدى (عج) در منا نيز تمناى ديدار يار را در جانت فرو مىريزد و ياد آل على در لطافت دلها و آماده سازى جانها براى زمزمه با خدا، اثر عظيم دارد. اوّلين شب منا، در مراسم شكوهمندى، آيات الهى با قرائت زيباى قارى ارجمندى دلها را جلا داد و سخنرانى حضرت آيةالله خزعلى بر معرفتها افزود، وى با استناد به آيات بسيارى نشان داد كه حج: نفى است و اثبات «لا» است و «الاّ». تيغ توحيد را بر فرق شرك كشيدن است و در جاودانههاى معرفت الهى غرق شدن. نفى آلودگيهاى درون است از صفحه دل و زدودن طاغوتهاى كوچك و بزرگ از صحنه زندگى، و رسيدن به عرفان الهى است و دست يافتن به توحيد خالص و ناب.
آنگاه يادآورى پرسوز و گداز به رثاء آل على پرداخت و مرثيه مظلوميت آن عزيزان را سرود و دلها را با ياد مهدى فاطمه جلا داد و قلب منتظران را با نام زيباى او به التهاب كشيد، و عشق به آن امام هدايت را در جانها ريخت و به مراسم شب منا شكوه ويژهاى بخشيد.
شب دوازدهم منا حال و هواى عجيبى داشت. در منا امسال خشم عليه شرك و فرياد عليه زورمداران، زراندوزان و تزويرگرايان، و سمبل، جهل، ستم، شيطنت و جباريّت؛ آمريكا عينيّت يافت و فريادهاى مرگ بر آمريكا، سينه آسمان منا را شكافت و جهاد در حال و هواى عشق و عرفان و فرياد در هنگام زمزمههاى عاشقانه تصوير دلپذيرى از ابعاد توحيد؛ عشق به الله و خشم به شيطان را به نمايش گذاشت.
مراسم برائت در منا يكى از ماندگارترين خاطرههاى حج خواهد بود و شكوه و عظمت آن بر رواق تاريخ همچنان خواهد ماند.
و اكنون لحظههاى پايانى مشاعر است و زائران كه از آخرين نبرد با اهريمن پيروزمندانه و با شكوه برگشتهاند رو به سوى كعبه دارند. براى طواف و سعيى ديگر.
تركيب دلپذير منا روز دوازدهم در هم مىريزد، و راهيان كوى دوست سواره و پياده به سوى مكّه و كعبه روى مىنهند. مرز سرزمين منا در لحظههاى آستانه ظهر بسيار ديدنى است، بسيارى از زائران بر مرز منا مىايستند تا با حلول ظهر آن سرزمين را ترك گويند. با فراز آمدن «الله اكبر» مؤمنان در جمعهاى كوچك و بزرگ به نماز مىايستند و آنگاه روى به سوى مكه مىگذارند، خيابانى كه منا را به مكّه پيوند مىزند جلوه زيبا، ديدنى و دلپذيرى دارد. سپاهيان توحيد سرشار از شوقند كه توفيق اعمال در مشاعر و عبادت در سرزمين منا و عرفات و رازگويى در وادى عشق و عرفان را يافتهاند. به كاروان كه مىرسى خادمان زائران، اين سختكوشان ارجمند پذيرايى مىكنند، اندكى مىآسايى و با رهيدن از خستگى راه، آهنگ كعبه مىكنى، طوافى ديگر و سعيى ديگر ...
پاورقىها:
1ـ علل الشرايع، ج 2، ص 426؛ الحج فى الكتاب و السنه، ص 121.
2ـ الحج فى الكتاب والسنه، ص 393 م 1036 و 1037.
3 ـ همان.
منبع:
مجله ميقات حج، ش 5 ، محمد على مهدوى راد .
خواندنيهاي سفـر حج
1ـ مسئلـه صـدور انقـلاب
شبهاى كعبه ديدنى است
هواى خنكِ سَحَر مىوزيد، در كنار دوستان روبروى حِجر اسماعيل(عليه السلام) نشسته بوديم، گروهى مشغول طواف بودند، برخى نماز مىخواندند و بعضى با خداى خود نجوى مىكردند برادرى از سياهان آفريقا به ما نزديك شد، ابراز احساسات شديدى مىكرد، با همهمان دست داد مىخواست چيزى را به ما بفهماند.
مشكل او و ما اين بود كه زبان يكديگر را نمىفهميديم.
سر به آسمان بلند كرد با دست خود حركاتى را مرتّب به نمايش مىگذاشت هر چه تلاش كرديم كمتر با مقصودش آشنا شديم، خدايا چه مىخواهد؟ چه مىگويد؟ ميان اين همه آدمهاى رنگارنگ و جورواجور چرا ما ايرانىها را انتخاب كرده است؟
آرام آرام دو كلمهاى را بگونهاى بيان كرد كه براى ما آشنا بود «ايران» و «خمينى» ـ رحمةالله عليه ـ و تازه نام امام عاشقان را نيز با سبكى تلفّظ مىكرد كه به زحمت فهميديم.
دست بردار هم نبود و تلاش مىكرد اهداف خود را هر طور كه هست بما بفهماند، ناگهان به انبوه طواف كنندگان خيره شد، گويا راه حلّى پيدا كرده است، به سرعت رفت و كودكى را از آغوش برادر مسلمان پاكستانى گرفت و به سوى ما آمد (برادران پاكستانى با خانواده خود به سفر حج مىآيند) و به صورت تئورى، عملى بما فهماند كه:
خداوند پس از سالها انتظار به من در دلِ آفريقا كودكى عطا فرمود كه اسم او را گذاشتم خمينى(ره).»
تازه فهميديم كه چه مىگويد، اشك در چشمان ما حلقه زد، دوباره با او روبوسى كرديم و دستان گرم او را فشرديم، برادر روحانى كه در جمع ما نشسته بود گفت:
اين است صدور انقلاب، چقدر در ايران ما، احزاب سياسى و گروهكهاى التقاطى بر سر مسأله صدور انقلاب، با هم نزاع مىكردند و بشارتهاى امام را ناديده مىگرفتند، ليبرالها مىگفتند مگر انقلاب يك كالاست كه صادر شود؟!
گروهكها مىگفتند: صدور انقلاب معنى ندارد، انقلاب اسلامى چيزى براى دنيا ندارد. اما در اين سفر معنوى مشاهده كرديم كه انقلاب اسلامى ما صادر شد و دانستيم كه وحشت ابرقدرتها نيز از روى حساب است، سرگرم بحث و گفتگو بوديم كه صداى اذان جانها را نواخت.
در حالى كه با امّت ميليونى اسلامى به نماز بر مىخاستم يادم آمد كه امام راحل ـ رحمةالله عليه ـ فرموده بود:
«انقلاب اسلامى راه خود را باز كرده است و به دنيا صادر شده است.»
و باز هشدار داده بودند كه:
«انقلاب اسلامى ما بنبست ندارد شماها خودتان به بنبَست رسيدهايد.»
و حركات تند و سريع برادر سياه آفريقايى مرتّب مرا به فكر كردن وامىداشت كه چگونه انقلاب ما به دنيا راه يافت؟ و عشق و شور امامِ ما در دلهاى همه آزادى خواهان جهان روشنائى آفريد، در روزگارانى كه همه به تقليد از تمدّن وازده غرب سعى دارند نامهاى غربى و شرقى براى فرزندان خود انتخاب كنند، چگونه نام خمينى، آرزوى عاشقان آزادى مىشود؟ همه روزنامهها و كانالهاى خبرى و تلويزيونها و بلندگوها، ما را مىكوبند و عليه ما صف بستهاند و در داخل و خارج به هم پيوستهاند، آيا صدور انقلاب اسلامى يك معجزه نيست؟
2ـ قدردانـى از نعمـتهـا
هنگامه اذان مغرب بود در مسجدالحرام جائى براى نماز نيافتم، فوراً به طرف پلّكانى برقى دويدم و چند لحظه بعد در حالى كه لباس روحانى داشتم در پشت بام مسجدالحرام به نماز ايستادم.
پس از نماز با دو برادر مسلمانى كه در دو طرف من نشسته بودند دست دادم و ابراز محبّت نمودم يكى از آنها مصرى بود دستم را فشرد و گفت: ايرانى هستى؟ پاسخ مثبت شنيد با مهربانى خاصّى گفت (2) صفحه قرآن بخوانيد تا من استفاده نمايم، خواندم، آنگاه ادامه داد حال من مىخوانم اگر غلطى دارم تذكّر دهيد، در طول قرائت قرآن، يك مورد را تذكّر دادم پذيرفت در حالى كه سخت مراقب اطراف خود بود و با اضطراب به صحبتهاى خود ادامه مىداد گفت:
شايعات عليه شما ايرانىها و شيعه فراوان است و همه به شما تهاجم دارند، اما موفّق نمىشوند و شما روز به روز در دلهاى مسلمانان جهان بيشتر نفوذ خواهيد داشت.
و در حالى كه با كنجكاوى خاصّى اطراف خود را تحتنظر داشت از او پرسيدم:
چرا نگرانيد؟ چرا با اضطراب به اطراف مىنگريد؟
اينجا شهر مكه است، شهر أمن و امان است، از چه كسى هراسناكيد؟
گفت، شما ايرانىها خون داديد، شهيد داديد بر استعمار پيروز شديد، همه جا احساس ايمنى مىكنيد، اما ما در شرايطى هستيم كه همه جا براى ما ناأمن است، ما در كشورمان مصر، شهرمان، وطنمان، و همين جا كه نشستهايم، احساس ناامنى مىكنيم، منظور او را دريافتم كه از همراهان خود احساس ايمنى ندارد، مىترسد رابطه او را با يك ايرانى انقلابى گزارش كنند.
ناگهان چند نفر گويا مصرى بودند و از كاروان ايشان، به ما نزديك شدند با شگفتى ديدم اين برادر مصرى كه با هم صحبت مىكرديم حالتى به خود گرفت كه گويا اصلاً ما را نديده است، آشنا غريبه شد پس از آن كه همراهان رفتند، دوباره رو به من كرد و گفت:
آيا قدر اين آزادى به دست آمده را شما ايرانيان مىشناسيد؟ و خدا را سپاس مىگوييد؟ در خود فرو رفتم، به ياد دوران حفقان حكومت شاه و ساواك افتادم، از آن روزهاى فرياد در سكوت و درخشش خون در سياهىهاى ستم شاهى، از آن همه جنگ و گريزها، زندانها و شكنجهگاهها و سپس رويش لالهها، پيروزى خون بر شمشير، و استقرار حكومت الله و در برابر سئوال غم آلود اين برادر مصرى قدر نشناسىها، نق زدنهاى بيهوده، بىتابىهاى بچهگانه گروهى از هموطنان ناآگاه در صفحه دلم گذشت كه نعمت آزادى را قدر نمىشناسند و عظمت رهايى را درك نكردهاند، با خود زمزمه كردم:
«تو قدر آب چه دانى كه در كنار فراتى؟»
برادرى از تركيه بما نزديك شد و گفت، آيا مىدانيد كه ما براى تشكيل جلسه قرآن مشكل داريم؟ و براى جلسات احكام و قرائت نماز بايد اجازه بگيريم؟ و اگر معلّمى آزاده را كشف كنند با او چه مىكنند؟ مخصوصاً اگر شيعه باشد؟
خدا مىداند بر ما چه مىگذرد، بچّههاى ما كه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى ايران به قُم رفتند و درس خواندند بعد از 5 يا 6 سال حق ندارند و نمىتوانند به وطنشان برگردند.
دوباره همان غصّهها، همان تلخىها قلبم را فشُرد.
از مسلمان مصرى پرسيدم:
وضع حكومت مصر و سردمداران آن كه روشن است، اما مردم مصر با انقلاب ما چگونهاند؟ برداشت آنها چيست؟ راجع به ايران و انقلاب ما چگونه قضاوت مىكنند؟
كمى صبر كرد و پاسخ داد.
دلهاى مردم مصر با شماست، به شما و امام خمينى (ره) و انقلاب ايران عشق مىورزند، گرچه ممكن است اسلحههاى خود را به زور به طرف شما گرفته باشند.
گفتم مرا به ياد اظهار نظر فرزدق شاعر انداختى، وقتى حضرت ابا عبدالله (عليهالسلام) از فرزدق پرسيد مردم كوفه را با ما چگونه ديدى؟ پاسخ داد: دلهاى مردم كوفه با شما و شمشيرهايشان عليه شماست.
خنديد و گفت همين طور است، الآن قدم اوّل برداشته شده، انقلاب شما مردم در بند اسارت را بيدار كرد، يك حركت ديگر، يك قيام ديگر، يك كار ديگرى بايد انجام شود.
گفتم اميدوارى؟ جواب داد نه، مشكل است.
در اينجا با خواندن چند روايت از ظهور حضرت مهدى(عج) سعى كردم اميدوارش كنم، با آمدن دوستانش آرام خداحافظى كرد و رفت.
منبع:
مجله ميقات حج، ش 1 ، محمد دشتى .
حاجىنامه
هنگام خداحافظى، با گريه دخترك خردسالم، بغض گلويم را گرفت؛ قدرى هم بىنظمى و تأخير در اتوبوس وجود داشت كه البته تا حدى طبيعى بود، ولى از اين تعجب كردم كه چرا هواپيمايى براى مسافران شماره مشخص نكرده است و مسافران كه غالبا روستايى بودند، با هجوم همسفران را ناراحت مىكردند، البته اين حالت موقع رفتن كمتر و در برگشت بيشتر بود. جا دارد كه از اين پس مسافران را با شماره، در صندليها بنشانند. شگفتتر آن كه مهماندار هواپيما مىگفت هيچگاه نه پيش از انقلاب و نه پس از آن، بليط حاجيها شماره نداشته است.
سرانجام بعد از حدود سه ساعت، پرنده آهنينبال در جدّه بر زمين نشست و زائران زير چادرهاى عظيم فرودگاه جدّه نشسته، تا استراحتى كنند در همان لحظات آغازين، عربها، پاكستانيها و افغانيها براى خريد، اطراف ما را گرفتند و مسافران شروع كردند به عرضهكردن پسته، زعفران، گز و تسبيح و انگشتر.
معامله، به صورت بسيار كهن، و با زبان اشاره انجام مىشد و البته غالبا بيشتر سرِ طرفِ ايرانى كلاه مىرفت، چرا كه پسته حداقل كيلويى دو هزار تومان را مىداد به پانزده ريال سعودى و نمىدانست كه با آن پول فقط مىتواند پنج مرتبه تاكسى سوار شود!
مسؤولان قبلاً به مسافران تذكر داده بودند كه از اينگونه كارها پرهيز كنند اما كو گوش شنوا! در اين ميان منظره دردآور و ناخوشايندى نظرم را به خود جلب كرد، خانم نسبتا جوانى زعفران مىفروخت و خريداران دور او جمع شده بودند. خداوند خير دهد مسؤول كاروان را كه با پرخاش و تشر به زبان عربىِ بندرى، مشترىها را پراكنده ساخت.
سالهاست كه مدير كاروانها پيرمردها و پيرزنهاى بىدست و پا را در اين راه مىبرند و بازمىگردانند. و بايد از اين جهت قدرشان را شناخت. حال كه صحبت مدير كاروانهاست اين را هم بگويم كه در كار حج يك خودگرانى بزرگ محسوس است و هر بيننده هشيارى مىفهمد كه اين تنها لياقت مديران و مسؤولان نيست كه امر حج را به خوبى به فرجام مىرساند بلكه همكارى و همدلىِ حدود دو ميليون حاجى است كه در اين عظيمترين مراسم مذهبى جهان، نقش اول را دارد و اگر جز اين بود، شايد هزاران نفر تلفات جانى و ميليارها تومان تلفات مالى درپى داشت.
در راه حرم
آفتاب از نيمه گذشته بود كه راهى ميقات «جُحفه» شديم. آشفتگى و گرما و سر و صدا تا حدودى طبيعى است و قابل تحمل. اتوبوسى كه در اختيار كاروان است وابسته به شركت «مغربى» است. رانندهاش يك مصرى نجيب است و با مسافران، مهربانانه و با محبت برخورد مىكند. شركت مغربى و چند شركت ديگر؛ از قبيل «ام القرى»، «الجزيره»، «دلّه» «سابتكو» و ... اتوبوسهاى زيادى در اختيار دارند و به وسيله آن، زائران را جابجا مىكنند.
بريدن از دنيا
اوايل شب به «جحفه» رسيديم و مُحرم شديم. فريادهاى «لبيك» كه از اعماق جان برمىآمد، دلها را مىلرزاند. با تن خيس از غسل در حوله احرام، مىترسيدم كه مبادا در اتوبوس روباز از باد بيابان سرما بخورم اما هنوز نيمه اول شب بود و باد گرم نه تنها آزارنده نبود كه راحتبخش هم بود.
در حريم حرم
بعد از نيمه شب به مكه رسيديم. با آن كه خسته و خوابآلوده بوديم، اما وجودمان از شوق لبريز بود. شهر مكه با خيابانهاى وسيع و چراغهاى پرنور جلوه خاصى دارد.
محل اقامت ما در مكه، يك ساختمان چهار طبقه بود؛ از شدت خستگى، در سالن طبقه اول بىحال افتاديم. از اين رو، كه همه سپيدپوش بوديم تو گويى گروهى مردگانيم كه در كنار هم آرميدهايم. ساعتى بعد چاى آوردند، و آنگاه شامى يخ كرده، چون دير رسيده بوديم. ساعت سه بعد از نيمه شب خوابيديم و چهار و نيم براى اداى فريضه صبح بيدار شديم.
بعد از صبحانه جانى گرفتيم و دستهجمعى عازم حرم شديم تا عمره تمتع به جاى آوريم. گرچه به دليل فيلم و عكسهايى كه از كعبه ديدهايم ديدار كعبه ناآشنا نيست، با اين همه ديدار «خانه خدا» به راستى روحافزا و دلگشا است، گرچه صد بار آن را ديده باشى. به گفته حافظ:
ما در پياله عكس رخ يار ديدهايم اى بىخبر ز لذت شرب مدام ما
حرم قدرى خلوت بود، معلوم شد كه ساعتى پيش مراسم شستشوى كعبه انجام گرفته است. بهر حال طواف، نماز طواف، سعى بين صفا و مروه و تقصير تا نزديك ظهر طول كشيد و دستهجمعى به منزل بازگشته، از احرام بيرون آمديم. همگى خوشحاليم، چرا كه يك مرحله از اعمالمان را به سلامت و موفقيت انجام دادهايم.
در نزديك محل اقامت، مسجدى است پاكيزه، خنك و مرتّب كه مىتوانيم در آن، نمازها را به جماعت بخوانيم. براى برادران اهل سنت، شركت شيعيان در نمازهاى جماعت، بسيار جالب توجه و از نمودها و جلوههاى برادرى اسلامى است. در روايات شيعه نيز بر فضيلت آن تأكيد شده است.
آگهى يا اعلاميهاى كه بر ديوار مسجد زدهاند، توجّهم را جلب كرد، اعلاميهاى است بر ضد استفاده از ماهواره و نيز مضرات فيلمهاى مبتذل ويدئويى و نشان از آن داشت كه حتى صداى روحانيان وهابى كه نانخور دولت سعودى هستند درآمده و تصور مىرود كه سرانجام اين تعارضها به برخوردى بين سختىانديشان مذهبى و تجدّدطلبان دولتى بيانجامد. شهر مكه از آنتنهاى بزرگ ماهواره و نيز مغازههاى نوار فروشى انباشته است. اين آنتنها تنها تصاوير برهنه و شهوتانگيز را عبور نمىدهد بلكه فرهنگ غرب را با تمام زير و بم آن، ميان خانوادهها مىبرد. مردم عربستان از جهت راديو هم در معرض تهاجم راديوهاى مختلف بيگانه به زبان عربى هستند.
افزون بر اين، مردم عربستان با درآمد فراوانى كه دارند، مىتوانند زياد به مسافرت بروند و همه جا را ببينند. از اين رو، پيدايش تعارض و تضاد بين انديشههاى كهن سياسى و فرقهاى با حقايق زندگى و ديدگاههاى متفاوت حتمى مىنمايد؛ بايد منتظر بود و نتيجه را ديد. نمونهاى از اين تعارض، در موضوع توسعه توريسم توسّط دولت سعودى در سال گذشته رخ نمود. بدين سان كه در غير فصل حج و عمره براى بازديد «حرمين شريفين» بردند و اين عمل صداى روحانيان سنى مذهب و حتى وهابىها را درآورد. اشتياق مسافر غربى را به آفتاب و به مناظر شرقى در نظر بگيريد و ببنيد كه دولت عربستان در فصل زمستان به شرط آن كه با مراسم حج و عمره برخورد نكند چه درآمد هنگفتى از توريسم غربى مىتواند كسب كند. شايد به همين دليل است كه در شهر مكه و مدينه بيش از صد ساختمان بالاى ده طبقه، هماكنون به سرعت در حالِ بالا رفتن است. اينك سؤالى كه پيش مىآيد اين است كه: اگر برنامه «توسعه توريسم» عملى شود، آيا در گستردن فرهنگ غربى در بين مردم عربستان مؤثر نخواهد بود؟ و آيا اين عمل بدون واكنش خواهد ماند؟ بگذريم.
كعبه و حج هميشه اسلام را حفظ كرده است اگر تاريخ را نگاه كنيد كعبه هميشه در اختيار كسانى بوده كه به حداقل آنچه اسلام ناميده مىشود مىانديشيدهاند. كمتر اتفاق افتاده كه كعبه و مكه و حج در اختيار شيعه و باطنيان باشد حتى در زمانى كه حاكمان كعبه سادات حسنى بودند، همان سادات حسنى (يا شُرفاء) زيدى مسلك و حتى بعضا سنى مذهب بودند. اين است كه حفظ حداقل اسلام و ظاهر اسلام در مكه قدر مشترك تمام مسلمانان عالم از هر فرقه و مذهب بوده است؛ مانند قبله كه قدر مشترك همه مسلمانان است. اسلامى كه سياهپوست مبارز آمريكايى تا كشاورز عقبمانده تبّتى را به يكسان در بر مىگيرد. مكه كه براى عرب جاهليت امن بوده براى مسلمين نيز «حرما امنا» و «البلد الامين» بايد باشد و اين با فرقهگرايى از هر نوع سازگار نيست. لذا حرمت كعبه همچنانكه پيشوايان بزرگ (چونان حسين بن على (عليه السلام) در حركت تاريخى خود از مكه به سوى كوفه) نشان دادهاند به هر قيمت بايد محفوظ بماند. تا اين نشانه توحيد هست ما هميشه مىتوانيم به حقيقت اسلام بازگرديم و اگر از آن دور شدهايم بازآييم، شايد معناى «مثابةً للناس»(1) همين باشد كه بازگشتگاه مردم است از افراط و تفريط به محور اسلام.
غروب روز سوم ذيحجه، با پله برقى به پشت بام مسجدالحرام رفتم. بسيار وسيع و با صفاست و غرق جمعيت. از بالا كه طواف كنندگان را مىبينى، در يك نگاه، درياى مواج انسانها را كه همچون باغچهاى از گلهاى رنگارنگ است. اما وقتى با آن همراه شوى؛ يعنى نگاه را در آن رها كنى طيف انسانى بىنهايتى را مىبينى برگرد آن مغناطيس بزرگ، يا گردابى تمام نشدنى كه گويى در كعبه فرو مىرود. كعبه، معشوقه سيهجامه ميلياردها مسلمان تا قيام قيامت است با آن حال چهرهاش كه هزاران هزار انسان با آرزوى بوسيدن و يا دست ساييدن بر آن، زير دست و پا مىروند موفق نمىشوند.
مكه شهر «لا اله الا الله» و كعبه سمبل «توحيد» است. در اينجاست كه از هر سمت بايستى قبله است؛ زن و مرد در كنار هم نماز مىخوانند، بل گاه زن پيشتر مىايستد و نمازها همه درست است. در اينجا، تفاوتها و رنگها همه از ميان برمىخيزد. هنگام طواف زن و مرد در كنار همند تا فرق جنسيت هم لحاظ نشود.
در اين احساس يگانگى و از خود بيگانگى در هر دور كه بغضى گلوگيرت نشود و هر ركوع و سجودى كه بىاشك بگذرد مغبونى؛ دريغ از ذكر گفتن آنجا كه خود عين ذكر مىشوى. نماز در حجر اسماعيل محشر است؛ سجدهكنندگان زير دست و پا را مىبينى كه بىخبر از همه چيز شانههاىشان مىلرزد؛ مثل بچه گم شدهاى كه مادرش را يافته و تازه بغضش تركيده، بىاختيار با تمام تن مىگريد و از هيجان و احساسات مىخواهد خفه شود. دريغ كه «الحالُ لا يدوم.»
اگر درويش در حالى بماندى سرِ دست از دو عالم برفشاندى
توهّم يا تصوّر، هر چه مىخواهند اسمش را بگذارند. اگر اين حالت اتصال به كل و فراتر رفتن از خود، در اينجا ميليونها بار تجربه نشده بود، اين همه سفارش «حجر اسماعيل» را نمىكردند، در اينجاست كه:
ديدار مىنمايى و پرهيز مىكنى بازار خويش و آتشِ ما تيز مىكنى
اين حالت برقگرفتگى را حتى عوام هم همين جور تعبير مىكنند: «سيمش وصل شده بود.» ديدم: شفتهاى در سعى صفا و مروه، به آواز، غزل مىخواند و مىرفت. شايد عارفانى كه همه ساله به حج مىآمدند دنبال همين حال بودند. ممكن است بگوييد: مگر خدا همه جا نيست؟ آرى؛ اما مجموع شرايط چنين نتيجه مىدهد كه در اينجا گِره بُغضت باز شود. آن انقطاع مصنوعى و بريدن از خانمان و وطن و مال و جامه و حتى رفيق راه ـ كه بهتر است هنگام عبادت زود رهايش كنى ـ به طرف انقطاع راستين مىكشد. در اين انقطاع كه تعليمش را دادهاند حقيقت و مجاز، ظاهر و باطن، ماده و معنا، جزء و كل، روح و جسم، مجمل و مفصل، مبهم و مبين، عجيب به هم آميخته است:
چند گويى اين و آن و جسم و جان جسم و جان و اين و آن آميخته
چند گويى آن جهان و اين جهان اين جهان و آن جهان آميخته
آن كه كعبه را از نزديك نديده است نمىگويم از ديدن شگفتترين شگفتىها، ليكن از ديدن يك شگفتى بسيار بزرگ محروم شده است. در اينجاست كه متوجه مىشوى چرا ملاصدرا براى چندمين بار مىخواسته است به حج برود و آخر در طريق حج، وفات يافته است.
و اين كه بايزيد به آن مريد گفت: «خرج حج را به من بده و هفت بار دور من بگرد و برو كه حجت مقبول است» بايد ديد كه آن مريد چه كسى بوده و براى چه مىخواسته برود؟ و اين كه آن صوفى ديگر هيزم مىبرد گفتند كجا؟ گفت مىخواهم اين خانه را آتش بزنم كه مردم خدا را بپرستند. باز هم معنايى فراتر از ظاهر گزافه آن دارد چه هم خلاف عُرف است هم خلاف شرع و هم خلاف عقل. مُراد او تأكيد بر پرستش خداست و حج جز اين چيزى نيست. او با اين عربده و ستيز مىخواسته است حقيقتى را گوشزد كند. اين كه كعبه «كهنه صنم خانهاى است» و اين كه يك وقت معبد زُحل بوده منافاتى به آنچه گفتيم ندارد. كعبه نخست خانه توحيد بوده و به شرك آلوده شده و بالاخره به دست آخرين فرستاده خدا از آلايشها پاك گرديده است.
پيغمبر غالب رسوم جاهلى را منسوخ كرد جز حج را كه تصفيه فرمود. چنان توحيد محمدى پاك كننده بود كه بعضى مسلمانان سعى بين «صفا و مروه» را هم مىخواستند به كنارى نهند، آيه آمد: «انّ الصفا و المروة من شعائر الله فمن حجّ البيت أو اعتمر فلا جناح عليه أن يطّوّف بهما و من تطوّع خيرا فانّ الله شاكر عليم»(2) يعنى كه طواف اين دو بلا اشكال است و بهتر است صدقهاى هم بدهند. باز بعضى مسلمانان مىخواستند از داد و ستد در حج، خوددارى كنند؛ آيه آمد: «ليس عليكم جناح أن تبتغوا فضلاً من ربكم ... .»(3)
از ويژگىهاى ديگر حج محمدى اين بود كه امتيازات قريش را حذف كرد؛ آنان خود را «احمسى» و تافته جدا بافته مىانگاشتند، آيه: «أفيضوا من حيث أفاض الناس»(4) و آيه: «وأتُوا البيوت من أبوابها»(5) در ردّ اين پندار، نازل گرديد.
ديگر از خصوصيات حج محمدى، اعلام برائت از مشركين است: «و أذان من الله و رسوله الى الناس يوم الحج الاكبر انّ الله برىء من المشركين و رسوله.»(6) و اين تكاندنِ آخرين پندارهاى شرك آميز از مراسم حج و جدا كردن همه حسابهاست. (پارهاى از مستشرقان باقى ماندن مراسم حج را در ديانت توحيدى اسلام شگفتآور پنداشتهاند) براى اعلامِ برائت از مشركان، مخصوصا به اين نيت، سوره توبه را بار ديگر با تأمّل و توجه خواندم؛ (علاوه بر آن كه در ختم قرآن خوانده بودم) از باب حرف توى حرف اين را هم بگويم كه امسال برنامه برائت از مشركان هم به شكل تجمع آرام و سخنرانى در عرفات و هم به صورت تظاهرات و شعار دادن در اطراف مسجدالحرام، در عصر روز دوازدهم كه حجاج از منا به مكه برمىگردند، توسط شيعيان لبنان و ديگران صورت پذيرفت. تظاهرات عصر روز دوازدهم، چون قبلاً اعلام نشده بود با موفقيت بهترى تحقق يافت چه اين كه پليس خواست، خودش را جمع و جور كند، ظاهرا اذان مغرب شده بود و صف نماز بسته و مقصد انجام يافته بود، از اين رو نتوانستند كسى را دستگير كنند. بدين گونه در حج كه جامع عبادات اسلامى است، جهاد هم تجلى مىيابد. قرآن نيز كسانى را كه با دعوى «سقايت حجاج» و «عمارت مسجدالحرام» خيال برترى فروختن دارند، فروتر از كسانى قرار داده كه با ايمان به خدا و روز جزا «جهاد فى سبيل الله» هم مىكنند.(7)
چند روزى تا حركت به سوى عرفات فرصت بود. ساعت يك بعد از ظهر به كوه «حرا» رفتيم شايد كلاً از سربالايى عاجز هستم. من توان بالا رفتن را نداشتم بر دامنه كوه نشستم، دوستان رفتند در «غار حرا» نماز خوانده و برگشتند بعضى بچههاى كوچك و پيرزنها هم مىرفتند. بر خلاف ديگر مساجد، مسجد اين محل، آب ندارد و خيلى كوچك است. يك آگهى هم اول كوچه نصب كرده كه لمس سنگها و بوسيدن سنگهاى اين كوه و نماز خواندن در اين كوه، جزء سنت نيست و بدعت است. اين سال، به خيال خود با مظاهر ضد توحيد مبارزه مىكنند در حالي كه دوست داشتن پيغمبر و آنچه مربوط به اوست، عين توحيد است. و جدا كردن حبّ خدا از دوستى رسول، تصور غلطى است كه در زمان پيغمبر (صلي الله عليه و آله) هم داشتهاند. اشتباه اينجاست كه محبت رسول الله و اهل بيت (عليهمالسلام) را در عرض محبت خدا فرض مىكنند، حال آن كه اينها در طول همان محبت خدا است. «قل ان كنتم تحبون الله فاتّبعونى يحببكم الله.»(8) براى ديدن غار ثور هم خواستم بروم نشد.
تقريبا هر روز طوافى داشتيم و نماز در حجر اسماعيل.
شهر مكه مثل گذشته تاريخىاش همه مصنوعات و اشياى خوب عالم را در خود گرد آورده است و عربهاى مكه در گذشته كاسب و تاجر بودند، ليكن اكنون تنپرور شدهاند و فروشندگان پاكستانى و افغانى و هندى جايگزين آنان شدهاند. خيابانها پر از مغازههاى دلالى و بنگاه معاملاتى است. كوهها را مىتراشند و جايش ساختمانهاى چند طبقه مىسازند. مىگفتند: دولت، براى احداث ساختمان وامهاى دراز مدت مىدهد. هتلدارى و ... براى آنان راه درآمد خوبى است. صاحبخانه ما عربى است عدنان نام. وى سه زن دارد و درآمدش از اجاره دادن خانه خويش به زائران حج و عمره است. ضمنا كارگاه جوشكارى صندلى فلزى هم دارد. در اوقاتى كه زائر نيست، هر طبقه، در اختيار يكى از زنان و بچههايش است، وقتى مسافر آمد، هر سه خانوار در قسمت انتهايى و مجزاى ساختمان جمع مىشوند. يك نوكر افغانى متأهل و يك نوكر تايلندى هم داشت كه توى گاراژ مىخوابيدند.
دكانهاى انباشته از مواد خوراكى با نام «بقّاله» و بنگاههاى صرافى و مغازههاى فروش لوازم صوتى و نوار ويدئو و تلويزيون و ساير كالاهاى مصرفى، خيابانهاى اصلى ـ به ويژه در منطقه مركزى ـ را پوشانده است. حاجىهاى آسيايى زرد پوست، امسال زياد بودند و خوب خريد مىكردند. اين يكى از مظاهر رفاه اقتصادى جديدشان است و گويى منعى چندين ساله برداشته شده كه اينطور با شور و شدت و كثرت به حج مىآيند. خيلى هم معتقد و منضبط به نظر مىآيند و مؤدب هم هستند.
از عصر روز هشتم آمادهباش دادند. نماز مغرب را خوانديم و شام خورديم ولى تا ماشين حاضر شد و راه افتاد به نصف شب كشيد. البته وقوف در عرفات قدرِ واجبش از ظهر روز نهم تا مغرب است، ولى حجاج ايرانى و شيعه و بعضى ديگر، براى آن كه فضيلت شب عرفه را درك كنند، زودتر مىروند. به هر حال، با احرام به عرفات رفتيم و جاگير شديم. روز نهم، تا پاى بلندى «جبل الرحمه» رفتم. مىگويند در اينجا آدم و حوا يكديگر را شناختند و توبهشان قبول شد. روز عرفه دعاى عرفه هم خوانده شد؛ خيلى با حال و پر معناست.
مراسم برائت به آرامى در اين روز انجام گرفت؛ در حالى كه روبروى «بعثه» ماشينهاى پر از كماندو توقف كرده بود.
بعد از مغرب، از عرفات به سوى مشعر حركت كرديم. حركت سنگين و گام به گام است، چون همه حجاج در اين طريق هستند. سنگ جمع كردن براى «رمى جمرات» در اينجا صورت مىگيرد. طبق فقه شيعه، سنگها بايد بكر باشد. زائران شيعى سنگها را از خاك در مىآورند يا سنگ بزرگى را مىشكنند و حدودا به اندازه فندق در مىآورند.
«وقوف» در «مشعر»، بين طلوع سفيده صبح تا طلوع آفتاب از واجبات اين مرحله است. شايد به قول عرفا: اين وقوف اشارهاى به طى مراحل سلوك باشد. در اينجا، اتفاق خندهدارى افتاد، بعد از اذان اول، روحانى ما جلو ايستاد و كنار خيابان نماز صبح خوانديم، نماز ما كه تمام شد، اذان دوم را سر دادند. يك افسر راهنمايى كه قدم مىزد و ظاهرا از اين كه ما كنار خيابان را اشغال كرده بوديم، ناراحت بود، تَشَر زد كه «لِمَ لا تصلّون؟» در حالى كه ما نماز خوانده بوديم، ولى تا آخر وقت (طلوع آفتاب) كه ما بوديم، نديديم او نماز بخواند. اين هم از نهى منكر بعضى مأموران سعودى. نظيرش را در مدينه ديدم، حدود چهار بعد از ظهر از كنار «مركز صحّى» سيّار هلال احمر سعودى مىگذشتيم، گفتيم برويم تو ببينيم با مريضها چطور برخورد مىكنند؟ ـ البته ايرانىها نيازى به «مركز صحّى» سعودى ندارند، درمانگاههاى ايران، بيماران غير ايرانى را هم مىپذيرد. ـ وقتى داخل شديم و توى صف ايستاديم، وقتِ نماز عصر بود، مأمور اسم نويسى، مىگفت: «لِمَ لا تصلّون؟» حال اين كه خودش و رفقايش نشسته بودند نوشابه مىخوردند و بگو بخند داشتند و نماز نمىخواندند. اين كه مىگويند: وقت نماز خريد و فروش موقوف مىشود، اغلب همين طور است، ولى خلافش را هم ديديم. يا اكنون عادى شده يا از اول هم به آن قرصى كه مىگويند نبوده است. به هر حال، بايد پشت و روى سكّه را ديد.
بعد از آفتاب، به سوى منا حركت كرديم اين شهرك، نزديك مكه و به آن چسبيده است و صحراى آن كه محدوده معينى دارد، مانند عرفات، تمام ظرفيت پُر مىشود. و ظاهرا آمار حجاج همين دو ميليون است. مگر اين كه ترتيبات ديگر مثل احداث ساختمان چند طبقه به جاى چادر، انديشيده شود. در گرما، به منا رسيديم و در چادرها مستقر شديم و پس از صرف صبحانه مختصرى جداى از گروه، براى سرعت در كار، سه نفرى راه افتاديم. به سرعت به طرف جمرات رفتيم، سيل جمعيت با اتومبيلها كه رفت و آمد مىكرد و گرما و بوى تعفّن شديد ـ كه مُحرم نبايد از آن اظهار كراهت كند ـ درآميخته بود و راه رفتن در حال تنه زدن و فشار و گرما با بىخوابى شب و كوفتگى عرفات چنان مشكل بود كه يكى از همراهان در چهار ـ پنج كيلومترى «جمرات» واماند. او را كنار سقاخانهاى نشانديم و رفيقِ ديگر كه يازدهمين سفرش بود، قرار شد نيابتا به جاى او «جمره عقبه» را سنگ بزند؛ بقيه راه را تندتر رفتيم. رسيديم به جمره عقبه ـ شيعه مرجّحا بايد از طبقه پايين براى سنگ زدن استفاده كند ـ با آن كه بار اوّلم بود، در ازدحام شديد كارم را به نيكى به جا آوردم و شيطان را هفت بار مورد اصابت قرار دادم. فقط اميدوارم كه با نيشخند معنىدارى به ريشم نخنديده باشد. در آنجا يك ايرانى را ديدم كه سنگ تمام كرده بود و كارش لنگ بود؛ مىخواست از زمين سنگ بردارد. گفتم: اينها پوكههاى خالى و عمل كرده است، به درد نمىخورد و از آن سنگهاى بكر «مشعر» به او تعارف كردم. گفت: اى آقا، فرقش چيه؟ گفتم: تو در خانهات هم مىتوانستى در دل خود شيطان را سنگ بزنى، حال كه اينجا آمدهاى آنطور كه گفتهاند عمل كن. قبول كرد و چند سنگ برداشت كه خرجِ شيطان بزرگ كند. برگشتيم و رفيق اول را از كنار سقاخانه برداشته راه افتاديم، ظهر بود كه به چادر رسيديم، گرما زده و از پا درآمده.
خيلى دوست داشتم كه به قربانگاه بروم و «ذبح عظيم» را ببينم، ولى در خود توان نديدم و عجله هم داشتم كه زود از احرام بيرون بيايم، از اين رو به اتفاق چند تن، به مدير كاروان وكالت داديم تا برود و به جاى تك تكِ ما قربانى با شرايط فقه شيعه بخرد و به دست ذابح شيعى با شرايطِ درست ذبح كند. اين كار ساعتى بيش طول نكشيد و ما بعد از صرف نهار (نان و هندوانه) و چاى، بعد از آن كه يقين كرديم، قربانى ما ذبح شده است، سر تراشيديم (حلق) و كلّه شستيم، و از احرام خارج شديم. آنها كه به دست خود قربانى مىكردند، احساس اداى تكليف بيشترى داشتند. يكى از آنان گفت: چشم قربانى را سرمه كشيدم، آبش دادم، يك تكه نبات در دهانش گذاشتم، بوسش كردم و به زمينش زدم و سرش را بريدم.
قيمت قربانى صبح سيصد و پنجاه ريال و ظهر سيصد ريال سعودى بود. بعد از ظهر به دويست و پنجاه ريال و عصر به دويست و بيست ريال هم رسيده بود. بعضى سالها عكس اين جريان واقع مىشود، يعنى عصر، رو به گرانى مىرود.
پيشتر در مكه يك آگهى از سوى بانك اسلامى ديدم كه قيمتِ دام را تعيين نموده و پيشنهاد كرده بود پول قربانى را به حساب بانك بريزند و قربانىها دستهجمعى ذبح و يخ زده شود و براى فقراى كشورهاى مسلمان حمل گردد. ظاهر پيشنهاد بسيار معقول بود و از اتلافِ تأسف انگيز گوشت تازه جلوگيرى مىشد. با روحانى و مدير كاروان مطرح كرديم، گفتند: اشكال در اينست كه اوّلاً: آنان در انتخاب قربانى رعايت شرايط فقه شيعى را نمىكنند، همچنين ذابح شرايط فقه شيعى را ندارد افزون بر اين قربانى هر شخص، بايد معين باشد و به دست خود او يا نايب او ذبح شود. هزار قربانى نامعين براى هزار حاجى نامعين، مُجزى و مُكفى نيست ـ در هر حال ما طبق فقه شيعه عمل كرديم ـ بر عهده مجتهدان است كه با توجه به مآخذ و اصول، راه حل معقولى براى اين مشكل پيدا كنند. به ويژه كه قرآن، تصريح فرموده است: «فكلوا منها و أطعموا البائس الفقير.»(9) گفتند: يكى از مجتهدان فتوا داده است كه اگر قربانى در منا يافت نشود شخص مىتواند تلفنى با ايران تماس بگيرد كه در ساعت معين به نيابتش قربانى كنند و پس از احراز صحت وقوع قربانى، حاجى مىتواند «حلق» كند. اين خوب حرفى است و گوشت به مستحق مىرسد و تلف نمىشود؛ جز اين كه قيد اوّلش كمتر تحقق مىيابد. آنقدر قربانى مىآورند كه زياد هم مىآيد. چنانكه گفتند: امسال چندين كاميون دامِ زنده برگرداندند.
حدود ساعت پنج بعد از ظهر، عيد قربان با لباس معمولى (بدون احرام) بيرون آمديم، تا در منا گشتى بزنيم. چادرهاى ايرانىها در جاى متوسط و بهتر از متوسط بود. محدوده حاجىهاى آفريقايى ـ چه عرب زبان و چه غير عرب زبان ـ بسيار فقيرانه و آلوده بود. همه جا دستفروشها بساط پهن كرده بودند. سياههاى آفريقايى غير عرب زبان، ظاهرا ـ تحت تأثير استعمار ـ از جهت حجاب، نسبت به سياههاى عرب زبان، كمتر مقيّدند. خريد و فروش با زبان اشاره و يا همان زبان بندرى و حمالى و بازارى ـ كه در ابتداى نوشته آمد ـ صورت مىگرفت. شادمانى در همه چهرهها بود كه قسمت عمده كار را به جا آورده بودند.
بخش مربوط به عربها (مصرىها، سورىها، لبنانىها و ...) هم نسبتا پاكيزه بود، ولى ورود و خروج به كمپها كنترل مىشد، بر خلاف كمپ ايرانىها كه آزاد بود. مصرىها و سورىها و لبنانىها خرج هم به عهده خودشان است، بخرند و ببرند و بپزند و بخورند و بشويند. ليكن، ما از مهمان هم محترمتر بوديم. دلم مىخواست كمپ مسلمانان اروپايى و آمريكايى را ببينم؛ از يك شُرطه، پرسيدم؟ گفت: كارتت را ارائه بده. حاليش كردم كه تازه مُحلّ شدهام و فراموش كردهام كارتم را در جيب بگذارم. منطقه دورى را نشان داد، ديدم وقت ندارم. به طرف چادرهاى خودمان برگشتم و شب را با وجود فشردگى و ازدحام و ناراحتى جا، نسبتا راحت خوابيدم. نزديك صبح بيدار شدم و با يكى دو نفر براى نماز صبح به طرف مسجد «خيف» راه افتاديم.
هوا خنك و نسبتا خلوت بود، ولى مسجد خيف مالامال از جمعيت. به هر شكل نمازى خوانديم و بيرون آمديم و به طرف جمرات رفتيم. طبق فقه شيعه بايد منتظر بود تا آفتاب بزند، بعد از طلوع خورشيد، جمره «صغرى» و «وسطى» و «كبرى» را به ترتيب هر كدام را هفت سنگ زديم و ديديم كه اصابت كرد. در پاى جمره بزرگ، شايد از اين بابت كه ديروز هم سنگش زده بودم، سنگى به ملايمت به پشت گردنم خورد؛ اما يك حاج آقاى بازارى، سنگ بزرگى به پيشانيش خورده و حسابى شكسته و خونين شده بود. ماندن در منا از غروب تا نصف شب الزامى است. بعضى صبحها به مكه مىرفتند ـ براى اعمال يا خريد يا استراحت ـ و به موقع برمىگشتند. ما در منا مانديم. بعد از ظهر روز يازدهم، به گردش در شهر پرداختيم. منا غالبا چادر است، اما قدرى ساختمان هم دارد. به طرف پاكيزهتر و آبادتر شهر رفتم. كمپ خودِ حجاج سعودى و اروپايىها و آمريكايىهاى مسلمان، بسيار پاكيزه و اعيانى است. از لجن و قاذورات و دستفروشان مزاحم خبرى نيست. حجاج سعودى را ديدم كه با اتومبيلهاى مجلل آمده بودند، زن و مرد و پير و جوان مثل اين كه بخواهند به تفرج صحرا بروند. قدم زنان از راه بالا كه كم ازدحام و حتى مصفّاست به طرف جمرات مىرفتند. بعضى جوانترها آدامس مىجويدند و سيگار مىكشيدند. مسنترها با وقارى كه لازمه عبادت است راه مىپيمودند. بعضىها در راه نوشابه سبيل مىكردند.
در مراسم توحيدى حج، طبقاتى بودن محسوس است. يك مقايسه گذرا ميان كمپ پاكستانيها و خود سعوديها، حقيقت را نشان مىدهد. الآن هم در نظرم عبور مىكنند: سياهان خوش قلب و آرام، پاكستانىها با صداى نازك و متضرع، افغانىهاى زبان باز و احيانا پرخاشجو، اين دسته عموما فقيرند. تركها خشن و مغرور راه مىروند، امّا در حرم و مراسم عبادت خاشع هستند. عربهاى سعودى بيشتر متفرعناند تا كى باد ثروت خالى شود؟! حالا پول دارند و باد كردهاند و نمىدانند كه به قيمت فقر سياهان در نيجريه، سعودى دارد نفت را بىحساب حراج مىكند. حالا شايد نظم نو جهانى خوابى هم براى دوشيدن بقيه پساندازهايشان و صاف كردن حسابها ديده باشد. الآن كه پول سعودى با دلار همسو تثبيت شده است. بايد ديد مجموع شرايط داخلى و خارجى به كجا مىكشد؟
شب دوازدهم را هم مىگذرانديم. صبح باز هم نماز را در مسجد خيف خواندم. پيغمبر در اين مسجد نماز گزارده و متبرك است. بعد از نماز، خواستم استراحتى بكنم، عربى تكانم داد،در حالى كه پهلوى من عرب ديگرى خوابيده بود. بحث نكردم، برخاستم و آرام آرام به سوى جمرات راه افتادم كه براى آخرين بار، هر سه ستون شيطان را سنگ بزنم. پشت بام را هم رفتم تماشا كردم، خلوت و دلباز و گشاده است. عربها و خارجىها خودشان از اينجا سنگ مىزنند. سالن پايين هميشه پر از گرد و خاك و هواى گرفته است، با آن كه تهويههاى بسيار قوى در آن كار مىكند. بعد از طلوع آفتاب، به پايين رفتم سنگها را زدم. پاى جمره وسطى وسط جمعيت گير كردم و كم مانده بود زير پا بروم، همتى كردم و با ياد خدا، خود را از منگنه بيرون كشيدم، تنم به تمام معنا خيس عرق، پاچه شلوارم تا نزديك زانو پاره شده بود اما پاى استخوانيم، دمپايى را محفوظ نگه داشته بود. آن راه هشت نه كيلومترى برگشت را كه نمىتوانستم پابرهنه برگردم. تا گير نكرده باشى نمىدانى من چه مىگويم. در هر حال، به خير گذشت. «جمره كبرى» را با موفقيت از دور، زدم. باز هم، به چند ايرانى بقيه سنگهايم را هديه دادم و فارغالبال براى صبحانه بازگشتم. خواب مختصرى بعد از صبحانه حالم را جا آورد. ولى تمام هيكلم عرق آلوده است. البته هنوز نمىتوان اظهار نفرت كرد؛ براى همين تو را آورده است كه شاخت را بشكند، منيّتت را خُرد كرد، زير پا بشوى، دست از پا خطا نكنى، قسم نخورى، فحش ندهى، به محيط زيست لطمه نزنى، به جانور و گياه صدمه نزنى، زينت نكنى، عطر نزنى، در آينه خود را نبينى، به لذّت جنسى نيانديشى، سر برهنه باشى، دوخته نپوشى، يك رنگ باشى. آخر عيد قربان البته ما مُحلّ شده بوديم؛ ولى حال و هواى احرام در سر ما بود و هنوز اعمالى باقى داشتيم كه بايست در مسجدالحرام صورت پذيرد. بعد از ظهر دوازدهم، با اتوبوس به طرف مكه حركت كرديم باز هم قدم به قدم. كاش پياده مىرفتيم. پيادهها يكى دو ساعته به منزل رسيدند و سوارهها سه چهار ساعته. منزل ايرانىها اكثر در منطقه «عزيزيّه» بود كه نزديك منا است عدهاى هم ظاهرا در «كعكيه» بودند كه در مسير «غار ثور» است. ايرانىها را معلوم است كه چرا دور از حرم مسكن دادهاند. البته «عزيزيّه» تازهساز و پاكيزه است و از محلاّت خوب مكه محسوب مىشود. «جامعة امالقرى» يا دانشگاه دينى و چند كتابفروشى در همين منطقه است و كوى دانشجويان در اطراف خيابان دانشگاه واقع است.
ما به منزل رسيديم و به استراحت پرداختيم. عمليات شب نهم تا عصر دوازدهم با كم خوراكى و كم خوابى و گرما و زندگى فشرده در چادر و محيط آلوده، بسيار سنگين است و بعضى را از پا مىافكند. به محض رسيدن به منزل «عدنان»، كاروان به استراحت پرداخت. من حمام كردم و آلودگىها را در حد توان زدودم و خوابيدم.
روز سيزدهم، اول صبح، براى «طواف» و «نماز طواف» و «سعى» و «تقصير» سپس «طواف نساء» و «نماز طواف نساء» رفتيم. تمام اين كارها را به سرعت و شوق به جاى آورديم و حاجى شديم، بحمدالله. ازدحام غريبى بود و هيچ نسبتى با مكه هفته پيش نداشت. ظرف آب هرگز از دستم جدا نمىشد. در يكى از طوافها كه به ساعات گرم برخورد، در يك فشار و تلاطم عجيب، جوانى را ديدم كه مادر پيرش را ميان بازو گرفته طواف مىداد و پيرزن از گرما و ضعف داشت غش مىكرد، بىمعطّلى و بىخبر آب را به سرش خالى كردم. مثل ماهى كه از روى خاك بردارى و در آب بياندازى زنده شد و جوان كه هاج و واج شده بود، ممنون گرديد.
در بازگشت به خانه كه عمدا پياده آمدم، باز ظرف آب را پر كردم و راه افتادم، در راه پيرمردى را ديدم از گرما لهله مىزد او را هم به همان ترتيب سر حال آوردم و كلّى با او شوخى كردم؛ دو سه روز بعد، در طواف مستحبّىِ «عمره مفرده» دست بر دوشم زد و آشنايى داد.
در كتابفروشىها گشتى زدم. كتاب خيلى گران است تقريبا هر ده، پانزده صفحه را يك ريال قيمت زدهاند. به جز كتابهاى عمومى ـ مثلاً تاريخ طبرى يا شرح صحيح بخارى يا سيره حلبيه ـ كه همه جا يافت مىشود. يك مشت نشريه بازارى بود از قبيل آيين آشپزى، چگونه سلامت روانى خود را حفظ كنيم؟ كتابهاى سادهاى در معرفى قهرمانان عرب و اسلام، آموزش كامپيوتر، و ... كتابهايى هم بود با سليقه و انديشه حاكم بر عربستان، بر ضد فرقههاى مذهبى ـ و غالبا بر ضد شيعه ـ بر ضدّ عَلَمانيه (يعنى حكومت لائيك) و بر ضد هر نوع تجدد و ترقى طلبى. در واقع آنجا جمود و تحجّر تبليغ مىشود.
زرگرىها غوغاست و حضورِ من از همه خندهدارتر، چون پولم براى خريد هداياى معمولى براى خانواده خودم هم به زور مىرسد.
يك لطيفه ادبى هم اينجا بياورم: به مغازهاى رفتم فروشندهاش پاكستانى بود. دو سه بار جنسى را كه مىخواستم زير و رو كردم و روى قيمت چانه زدم و آخر نخريدم و بيرون آمدم و گفتم: «عُذرا» فورى افزود: «أو نُذْرا»! دانستم از خودش نيست، از يك اديب شنيده ولى خوب و به جا خرجش كرد.
روز چهاردهم ذى حجه رفتيم به «تنعيم» و براى عمره مفرده مستحبى مُحرم شديم و در ماشين سر باز نشسته به مسجدالحرام آمديم. ـ تمام كارها به سرعت انجام شد ـ و ثواب آن را به شخص منظور هديه كردم.
در بازگشت كه باز پياده آمدم ـ كه اين پيادهروى اگر از آفتاب صدمه نبينى كاملاً مفيد است ـ از تونل مخصوص پيادهروها گذشتم. ـ دو تا تونل است، يكى براى روندگان يكى براى آيندگان و عربها به تونل «نَفَق» مىگويند كه در اصل به معناى سوراخ موش است ـ در اين تونل هواكشهاى قوى كار گذاشته شده، و خيلى كمك به عبور و مرور مىكند. روى ديوارها كلمات فارسى هم گاه ديده مىشد كه با گچ و زغال نوشته بودند زير پا پارههاى ورقِ بازى هم ديدم. ظاهرا عبارات فارسى كار افغانىها بود. در مورد كلمه «نَفَق» به يك شوفر تاكسى گفتم: «لِمَ يسمون التونل بالنفق، النفق حُجْرا للفأرة، و الفأرة هى التى تأكلها الهرّة.» سجع اخير را تكرار كرد و خوشش آمد و «أيه» گفت. پاركها و درختهايى كه در مكه هست، با زحمت و خرج زياد تهيه شده حتى خاكش را از بيرون آوردهاند.
روز ديگر هم از فرصت استفاده كرده به «تنعيم» رفتم و بار ديگر مُحرم شدم و عمره مفرده مستحبى، رجاءاً، به جاى آوردم و ثوابش را براى شخص ديگرى هديه كردم. در بازگشت كه نيز پياده مىآمدم و حوله خيس را بر سر كشيده بودم، جوانى ايرانى را ديدم كه زير آفتاب مىرفت و در آفتاب ده صبح از گرما كاملاً متأذّى بود، به شيوه خودم سر حالش آوردم. خيلى ممنون شد و دستى داد. معلوم شد بچه شهركرد است و به عنوان خدمه آمده. همو به من خبر داد كه بعد از ظهر روز دوازدهم شيعيان لبنان هنگام عصر در اطراف مسجدالحرام تظاهرات كرده «مرگ بر آمريكا» و «مرگ بر اسرائيل» گفتهاند. بعدها بازرس «بعثه» كه به كاروان ما هم مىآمد خبر را تأييد كرد.
كلمه «تنعيم» كه نام مسجدى است در حومه مكه و يك وقت خارج شهر بوده است، قبلاً در شعر «ناصر خسرو» و شعر «ابن عربى» برايم آشنا بود. ظاهرا اهل مكه از اينجا مُحرم مىشوند. گفتند قبلاً مسجدى مخروبه بود. اخيرا احياء و بازسازى كردهاند از جهت آب، هر دو روزى كه ما رفتيم وضع خوبى نداشت. ولى ظاهر شكوهمندى دارد.
در ايام مكه با آن كه وقت كم داشتم (بحمدالله) قرآنى ختم كردم و بيشترش را در بيت الحرام خواندم. طواف مستحب زياد به جاى آوردم. در طواف، صحنههاى جالبى پيش مىآمد. هر وقت دو نفر نزاع مىكردند، با عبارت: «لا جدال فى الحج» آنان را از اين كار بر حذر مىداشتم. گاه هر دو نفر و هر سه نفر روبوسى مىكرديم. يك روز صبح، تُرك ميانسال تنومندى را ديدم كه عيال خود را ميان دو بازو گرفته طواف مىداد. شايد دست كسى به زنش خورده بود كه داد و فرياد مىكرد، گفتم: «لا جدال فى الحج» بانگ زد: «آروادى باسدى، لا جدال فى الحج؟!» دو سه ايرانى و ترك كه دور و بر بودند خندهشان گرفت.
يك روز سياهپوست پر زورى ندانسته پاى يكى را لگد كرده بود و آن يكى داد مىزد و سياهپوست داشت عصبانى مىشد، به شانه لخت و خيس از عرقش زدم و گفتم: «لا جدال فى الحج» گفت: «لا جدال فى الحج» طرف را بوسيد و اشك از چشم هر دوشان سرازير شد و من هم گريه را رها كردم. سياهها خيلى خوش قلب و بىشيله پيلهاند. بىاختيار، ياد بلال، آن موحّد پيشگام مىافتى، و اين كه پيغمبر «اسهدِ» او را بر «اشهد» ديگران ترجيح مىداد، و اين كه بلال بعد از پيغمبر براى كسى اذان نگفت و ... .
زردها هم زياد بودند. اسلام رنگينپوستها را ربوده است. اين كه قرشى بر حبشى برترى ندارد و اين كه همه خاكزادهايم و خاكى بر خاكى برترى ندارد، براى رنگينپوستِ تحقير شده مفهومتر است. خيلى از عربها متأسفانه هنوز «حميّتِ جاهليت» خود را دارند. يك روز صبح در طواف، كسانى خود را به مقام ابراهيم مىچسباندند و آن را مىبوسيدند؛ عربى داد زد: «حرام، حرام.» آرام به او گفتم: من اين كار را نكردم و نمىكنم، اما تو چرا مىگويى حرام است؟ اينها براى خدا اين كار را مىكنند. گفت: براى خدا آنطور بايد عمل كرد كه در سنت آمده است. خواستم چيزى بگويم، لج كرد و رفت. بيشتر روى ايرانىها حساسيّت دارند. اگر ترك يا سياهپوست و يا زردپوست كارهاى ـ به نظر آنها ـ بدعتآميز يا به تعبير كوته فكرانهشان شركآميز بكند، زياد سر به سرش نمىگذارند؛ ولى روى شيعه ايرانى حساسيت دارند؛ چه در مكه چه در مدينه، اين محسوس بود. البته از اين طرف هم جبههگيرى هست. بر عهده علماى مذاهب اسلامى است كه عوام را با تعصباتشان برنيانگيزند، و انصافا در سالهاى اخير، تعليماتى كه به حجاج شيعه ايرانى داده مىشود در جهت تقريب و اخوت اسلامى است. من حُسنِ اثر شركت در جماعات اهل سُنت و اقتداى به ايشان را كرارا به چشم ديدم. آن كوردلانى كه از جدايى قلبى مسلمانان سود مىبرند، قشر گرايىهاى جاهلانه را از هر سو دامن مىزنند. عاقلان و خيرخواهان، ضمن آن كه نمىخواهند چندگانه باشيم، چندگونگى را مىتوانند تحمل كنند.
بالاخره راهى مدينه مىشويم. از شهر «لا اله الا الله» به شهر «محمد رسول الله صلي الله عليه و آله» مىرويم. ازدحام جاده و كنترل مكرر گذرنامهها، باعث مىشود كه راه، حدود دوازده ساعت طول بكشد. نهارى و استراحتى و حرم رسول الله صلي الله عليه و آله. مردم مدينه، با شيعيان همدلترند؛ چون شيعه هم دارد اما مأموران آنجا خشكتر و گاه بىادبترند. در زيارتِ اول كفشم را از كفشكَن بردند، كفشى كه در طوافها و رمى جمرات و آن همه رفت و آمد حرم، گم نشده بود و با هم رفيق شده بوديم، يك جفت دمپايى پلاستيك بود، كه روى تقاطع دو تسمهاش را هم به اندازه يك سكّه سوراخ كرده بودم. شايد گم شدن كفش، اشارتى بود كه: «فاخلع نعليك.»
دم غروب، رفتيم بقيع غريب. چقدر غمناك است. حقيقتا قبرستان است.
باز فردا صبح، حرم رسول الله صلي الله عليه و آله، سپس بقيع. ايرانىها گروه گروه، مجلس ذكر و زيارت داير كردهاند. جمعيت كه زياد شد، مأمور آنان را متفرق مىكند. شيعه اينگونه خوش دارد كه به گوشه ديوارى كز و ندبه كند و بغض خود را بتركاند. مأموران سعودى چه با «انيفورم» و چه با «چفيه عگال» با نگاهِ سرد و گاهى مسخرهآميز ليكن دقيق، ايرانىها را در نظر دارند. زائرى مىپرسد: اينجا قبر «زوجات رسول الله» است؟ مأمور شخصىپوش مىگويد: «ان شاء الله» من براى امتحان از ديگرى پرسيدم: «اينجا قبر امالبنين است؟ گفت: «الله أعلم، و من امالبنين؟»
كنار قبر چهار امام (امام حسن، امام سجاد، امام باقر، امام صادق عليهم السلام) هميشه صف فشردهاى از زوار هست و زيارتنامه مىخوانند. بقيع از اذان صبح تا ساعت هشت و از نماز عصر تا مغرب باز است. اما بقيع، مشترى بيست و چهار ساعته دارد. مخصوصا شبها مىروند پشت ديوار، دعا مىخوانند و ذكر مصيبت و گريه مىكنند؛ همچنين صبحها. زيارتنامهخوان عرب هم هست، عين زيارتنامهخوانهاى قم و حضرت عبدالعظيم (عليه السلام) و مشهد. وقتى شروع مىكند به خواندن، اگر دور و برش قيافه ترك و افغانى ببيند، بعد از سلام بر پيغمبر و صحابه و زوجات رسول، مىگويد: «السلام عليك يا عثمان بن عفان.» و اگر قيافه ايرانى ببيند، مىگويد: «السلام عليك يا حسن بن على، السلام عليك يا على بن الحسين، السلام عليك يا محمد بن على الباقر، السلام عليك يا جعفر بن محمد و رحمة الله.» و پولى مىگيرد و يك عده مشترى ديگر تور مىكند. روى سه موضوع حساسيت دارند: قبرها را لمس و بوس نكنيد، خاك برنداريد، صدا به روضهخانى و گريه و زارى بلند نكنيد. وگرنه با زيارتنامه خواندنِ آهسته كارى ندارند. شيعه اصرار دارد پشت ديوار بقيع نماز بخواند. چه بهتر كه صد قدم آن طرفتر در صحن مسجد و حرم پيغمبر بخواند و هزاران برابر بيشتر ثواب ببرد. اينها را مسؤولان هم گوشزد مىكنند اما خيلىها نمىپذيرند. در كنار مجلس مصيبتى در بقيع ايستادم خواننده، با صداى خوش و غمبارى مىخواند، معلوم نبود چه كسى مىخواند؛ بعد صدا عوض شد؛ باز صدا عوض شد. مأمور آمد و جمعيت را پراكند. ولى نفهميد چه كسى مىخواند. مأمورها مختلف بودند، گاهى كسى حتى مفاتيح را توى حرم مىبرد؛ گاهى حتى كتاب دعاى مُجاز چاپ شده به وسيله معاونت آموزش و تحقيقات بعثه مقام معظم رهبرى و تأييد شده مقامات سعودى را هم مىگرفتند. يك روز هم ديدم چند ايرانى را از صف اول نماز به صفهاى پشت سر روانه كردند. متانت ايرانىها قابل درك و محسوس بود، تحسين كردم.
مدينه، نسبت به مكه ييلاقى است. اما مىگويند: آب مكه ـ آبى كه در مكه مىخورديم و از چاههاى راه طائف مىآورند ـ بهتر و سبكتر بوده است. احساس كردم، داريم مريض مىشويم. علت هوا به هوا شدن و آب به آب شدن مجدد است و اين كه مقاومت بدنها و ارادهها كمتر شده.
زيارتِ وداع در حرم و بقيع خوانديم كه شب بايد به سوى جده حركت كنيم. رانندگى بىروال يك راننده مينىبوس كه مثل موشك عمودى زد وسط اتوبوس ما، و تقصير با وى بود، ما را يك ساعت معطل كرد. بارها به اتوبوس ديگرى منتقل شد. راننده خوابزده و بداخلاق، ماشينش يكى دو ساعت بعد خراب شد و از حركت بازماند. سه ساعت طول كشيد تا اتوبوس ديگرى آمد و باز هم بارها را به آن منتقل كردند و اين يكى تيپ خپله خوشرويى بود، هر سه مصرى. به هر حال حدود ساعت يازده به فرودگاه جدّه رسيديم و به زور زير چادرها جايى پيدا كرديم و مستقر شديم. ساعت حركتمان دوازده شب است. ناهار را در تنگى جا خورديم. مسافران به تدريج سوار مىشوند و مىروند و جا باز مىشود. بعد از ظهر، جاى با صفايى گيرمان آمد. دم غروب، بعد از تحويل بارها، توانستيم گشتى در بازارچه فرودگاه جدّه بزنيم. ته مانده جيب حاجى را اينجا خالى مىكنند. كمپانى وينستون با هر بكس سيگار وينستون يك فندك چينى قشنگ و يك ساعت بچگانه جايزه مىدهد. به همراه يك شماره كه قرعه كشى كند و جايزه اضافى هم بدهد.
اين را براى آن نوشتم كه يك روز صبح، امام جماعت مسجدالحرام بعد از نماز صبح نشسته بود به مسأله گفتن و سؤال جواب دادن، عدهاى دور و برش ايستاده بودند. در ميان سخنانش گفت: دخانيات حرام است (بدعت است، اتلاف مال است، ضرر جسمى دارد.) من پرسيدم: «لِمَ لا يمنعون بيعه و شرائه؟» پاسخ نداد. تكرار كردم، پاسخ نداد. بار ديگر پرسيدم: «لم لا تمنعون بيعه و شرائه؟» باز هم پاسخى نداد. دانستم نمىخواهد پاسخ دهد. پاسخم را در جده گرفتم.
موقع سوار شدن به هواپيما، حجاج بيت الله خيلى بىحوصلگى به خرج دادند و صحنه اسفانگيزى از زرنگىهاى بىمعنا پديد آمد. معلوم نيست چرا يك شماره، روى بليط هر كس نمىزنند كه جاى نشستنش معلوم باشد. حاج عزتالله، با آن هيبت و هيأت در سرتاسر راهروِ هواپيما، حاجيه گلنسابگم را جستجو نكند و دو حاجى سر صندلى با هم گلاويز نشوند. پيرزنى هم اصرار داشت نامحرم در صندلى پهلويش ننشيند و آخرش با وساطت خانم مهماندار، يك پيرمرد مريض را پذيرفت پهلويش بنشيند به شرطى كه پيرمرد رويش را حتما عكس طرف او ـ يعنى طرف اينجانب ـ بگرداند.
هواپيما بدون تشريفات از جا كند. من آنقدر خرد و خسته بودم كه چشم بستم و به خواب رفتم، وقتى بيدار شدم هواپيما داشت در مهرآباد فرود مىآمد. پياده شديم. تحويل ساك و نماز صبحِ مسافرى من، همهاش شد، بيست دقيقه. چون نه استقبالچى داشتم نه پاىبند. مثل برق خودم را به ولايت رساندم. در حياط را كه كوبيدم، كسى احتمال نمىداد من هستم. اگر يكى از دعاهايم مستجاب شده باشد خيلى خوب است. چه رسد به اين كه انتظار استجابت همهاش را دارم.
پىنوشتها:
1ـ بقره : 125.
2ـ بقره : 158 .
3 ـ بقره : 198 .
4 ـ بقره : 199 .
5 ـ بقره : 189 .
6 ـ توبه : 3 .
7 ـ توبه : 19 .
8 ـ آل عمران : 31 .
9 ـ حج : 38 .
منبع:
مجله ميقات حج، ش 13، عليرضا ذكاوتى .
نگرشـى كوتاه بـه اسرار حـج
كلمه «حج» و عناوین «مناسك حج» خود گویاى محتواى والاى این فریضه الهى پر راز و رمز و آكنده از اشاره و كنایه است.
حج این لفظ كوتاه و خوش آهنگ كه به معناى آهنگ و عزم و تصمیم است، معنایى به بلنداى تاریخ معنوى بشر دارد. تاریخ معنوى كه نظام بخش زندگى اجتماعى، سیاسى جامعه انسانى، بر محور حق و عدل است.
حج كه در یك نگرش كلى از عناصر سكون و تأمل و تدبر و تفكر و حركت و تلاش و پیكار تركیب یافته، داراى اشاراتى جامع و فراگیر به سنن جارى پروردگار در تكوین و تشریع است.
زبان حج، زبان «سمبولیك» است و اعمال آن، به تعبیرى خودمانىتر به «پانتومیم» پرمحتوایى مىماند كه مىتواند حكایتگر و تجسمبخش تاریخ انبیاء و نشأت دنیا و نشأت آخرت باشد.
حج، این فریضه رمزوار و اشارت شعار، از زوایاى گوناگون و با دیدهاى متفاوت از سوى نویسندگان، بحّاثان و تحلیلگران از لحاظ «فردى و اجتماعى»، «عبادى و سیاسى»، «اجتماعى و نظامى» و «بینالمللى و جهانى» مورد بحث و تحلیل قرار گرفته است كه پارهاى نسبتاً جامع و پارهاى تكبعدى و با دیدى یك جامعه است.
نكته اصلى شایان دقت و توجه این است كه اگر حاجى به «خود» نپردازد و از «خودبینى» رها نشود و به «تزكیه» و «تصفیه» همت نكند، و به رموز و اسرار «حج» دست نیابد و از «احرام» تا تقصیر و طواف نساء، خود را نپالاید و از لوث رذایل و پلیدیهاى اخلاقى و روحى پاكیزه نشود، به هیچ یك از مقاصد چندگانه حج دست نخواهد یافت.
آنچه در تحلیلهاى یكسویه، از آن غفلت شده است، جامعیت حیرتانگیز و احیاناً متناقض نماى حج است كه زهدگرایان عبادت پیشه خسته از دنیا، و اجتماع و سیاست را از یك جنبهاش غافل مىسازد و سیاستپیشگان و دست اندركاران اداره جوامع اسلامى را، از جنبه دیگرش .
از این رو، در این مقال كوتاه سعى بر آن است كه در نهایت اجمال به جامعیت حج اشارهاى گذرا شود كه البته اهل فضل و اطلاع، بدین مختصر بسنده نخواهند كرد و بلكه در تصحیح و تكمیل و تشریح آن خواهند كوشید.
حج را مىتوان از یك دیدگاه گردهمآئى پاكان و نیكان، وارستگان معنویتگرا و از دنیا رستگان آخرتگرا بشمار آورد. اجتماعى به پاكى قدوسیان ملأ اعلى و فرشتگان عالم بالا، كه در «اشهر معلومات» بر گرد اولین خانهای كه براى «همه مردم جهان» نهاده شده فرا گردهم آیند و اقیانوسى جوشان وخروشان پدید آرند كه هر فرد حاجى، قطرهاى از این دریاست. در این گردهمآیى حاجیان از آن دم كه به نیت حج، از خانه و دیار و همه پیوندهاى دنیائى مىگسلند، تا آنگاه كه در میقات احرام برمىبندند، تا طواف، تا وقوف، تا رمى، تا ذبح ... همه جا و همه جا، خدا را مىجویند و در طلب وصال اویند.
مناسك حج یكایك تبلور حالات گوناگون انسان خداجوى عاشق پیشه بیقرارى است كه كو به كو، رو به سوى او دارد و نشان از او مىجوید و بوى او مىبوید ... عاشقِ از فراق معشوق بجان آمدهای كه عنان اختیار از كف فرو هشته، در راه وصال یار، گاهى با تأمل و قرار و گاهى با اضطراب و بىقرار به این سو و آن سو مىرود، در كوه و بیابان، شب و روز، آرام نمىگیرد و همه جا نشان از بىنشان مىخواهد.
حج در یك نگرش عمیقتر، صعود انسان است در برابر هبوط تاریخى او و تسالم و تعاون بقاست در برابر تنازع بقاى ریشهدار و پر ماجراى انسان.
حج در این نگرش، یك سیر معنوى انسانى است كه یك جا و یك زمان توسط انسانهایى فراهم آمده از چهارسوى جهان به مقصد تقرب به مبدأ، والاى آفرینش صورت مىپذیرد.
حج از این دیدگاه، كنگره مخلصین و متقین و صالحین و عابدین و قانتین روى زمین است.
مجامع و كنگرههاى جهانى و بینالمللى، به اشكال گوناگون و بر محورهاى مختلف سیاسى، نظامى، اقتصادى، تاریخى، ادبى، هنرى (و حتى دینى) بسیار فراوان است. اما كنگره «توحید» و «اخلاص» و «عبادت»، كنگره «دعا» و «مناجات»، كنگره مجاهده با نفس و بریدگى از دنیا و تمرین آمادگى براى سفر آخرت، كنگره تمرین سیر الى الله و مجاهده و مراقبه و مكاشفه، در هیچ كجاى دنیا نیست. كنگرهای كه «فرد» و «جمع» را در یكدیگر ذوب مىكند: عمل فردى را در فضاى جمعى و فضاى جمعى را در عمل فردى محو مىكند بدان گونه كه هر «حاجى» در ایام حج، در اندیشه خویشتنیابى و حدیث نفس و راز و نیاز و تصفیه باطن خویش است، كاری كه همانند رهبانیت راهبان از خلق گسسته نیاز به خلوت و تنهایى و جدایى از خلق دارد ... و در عین حال، فردیت هر فرد، در جاى، جاى مواقف عظیم حج و با شكوهتر از همه، در عرفات، در كل جمع نابود مىگردد ... این محو «فردیت» در كار «جمعى» در تخطیط خطوط سیاسى اجتماعى و جمع كل امت عظیم اسلامى نیز صورت مىگیرد .
حج، از نگرش دیگر، بازساخت عرصات قیامت است، مجسمسازى حشر خلق، همه یكسو و بىهیچ امتیاز، روى به سوى بهشت یا جهنم، حشرى عظیم در پهنه دنیا كه نمونهاى كوچك از حشر اكبر در سراى آخرت است.
حج، از سوى دیگر نشان از ژرفاى تاریخ نورانى انبیا و اولیاى الهى دارد ... از آدم، نوح، ابراهیم، سلیمان، موسى، عیسى، محمد و اصحاب و آل محمد، در حج، تاریخ پرخاطره و مخاطره انبیاى الهى و اولیاى خدا بازسازى و بازنگارى مىشود. حج، در این نگرش بازنگارى تاریخ انبیا است.
حج نمایشى است از اعمال و رفتارى كه بنا به نقل كتاب و سنت، (و از طریق برادران شیعه و سنى) پایه تشریع آن در زمان آدم ابوالبشر گذاشته شده و پیامبران بعدى تا آخرین پیامبر، همگى بر گرد همین خانه چرخیدهاند و مناسكى در همین سرزمین مقدس، در همین عرفات و مشعر و منا انجام دادهاند.
حج، به ویژه ناظر بر بازسازى، تجدید نظام سازمان فرو پاشیده توحید توسط ابوالانبیاء حضرت ابراهیم خلیل است كه به نقل قرآن قواعد بیت را بالا برد و خانه را براى طائفان و عاكفان و راكعان و ساجدان، پاكیزه و مطهر ساخت، فداكاریها و گذشتها و ایثارها و سخت كوشیها و هیجانات روحى و بیم و امیدهاى ابراهیم و هاجر و اسماعیل در یكایك مناسك حج به گونهای كه بدان اشاره خواهد رفت بازنگارى مىشود و در حقیقت، ابراهیم قهرمان توحید، در كل قالب مناسك حج و به توسط میلیونها حاجى عاشق و شیدا هر ساله چهرهپردازى مىشود و حیات مجدد مىیابد.
به یاد داشته باشیم كه ابراهیم پدر انبیاى توحیدى: موسى و عیسى و محمد است و از میان سه امت موحد و اهل كتاب جهان یعنى یهود و نصارى و مسلمین، تنها امت اسلام و مسلمین جهانند كه پاس پیشواى توحید را این چنین در خور مقام ارجمند او مىدارند و یاد گرامیش را نه تنها در گفتار كه در مناسكى عظیم و پرشكوه نگه مىدارند.
در حج به آدمى مىآموزند كه در راه زندگى پرافتخار و انسانى و اسلامى باید از دیار و مال و زن و فرزند و همه علقههاى زندگى برید و سختى سفر و بیخوابى و دوندگى و اضطراب و دربدرى و بىخانمانى را تحمل كرد و هر چه را كه موجب خودآرایى و به خود بستگى است از لباس و زیب و زیور باید از خود دور ساخت و باید تنها به مبدأ لایزال، پاسخ مثبت داد و دعوتهاى گوناگون را نشنیده گرفت و باید بر محور حق و عدل چرخید و در زندگى، محور و مقصدى جز طهارت و پاكى و راستى و درستى نداشت و باید وقوف و تأمل را با سیر و حركت در هم آمیخت كه سكونها و تأملها و توقفها، هم باید حركت آفرین باشد و حركتها و تلاشها و فعالیتها همه، مبتنى و متوقف بر تأمل و پیشبینى و حساب و كتاب ... كه «تأمل بىحركت» و «حركت بىتأمل» هر دو آفت دین و دنیاى انسان است.
حج، از جنبه دیگر، یك آموزش تمرینى همه جانبه و یا به اصطلاح معمول و مرسوم، یك «مانور» جامع الاطراف سیاسى ـ عقیدتى، نظامى براى تحریك روح حماسى و زنده ساختن غیرت و حمیّت دینى و اسلامى در جامعه اسلامى است. آیا منظور از مانورهاى نظامى یا آموزشهاى تمرینىای كه براى نجات غریق یا اطفاى حریق و یا براى مقابله با حوادث و سوانح گوناگون هوائى، زمینى و دریائى گسترده یا محدود صورت مىگیرد، چیست؟ در یك مانور نظامى یا یك عملیات نجات، صحنه كاملاً فرضى و از پیش ساخته است، اما اگر همین تمرین محدود و چند روزه انجام نگیرد، كارآیى نظامى و آمادگى رزمى و چستى و چالاكى و سرعت انتقال و سرعت تصمیم و سرعت عمل كه لازمه این گونه فعالیتهاى حیاتى مهم و سرنوشتساز است، پیدا نخواهد شد و این است نقش حج در ترسیم راه و رسم زندگى و تخطیط خطوط حیات فردى و اجتماى انسانى كه آكنده است از كار، پیكار، تلاش و پیگیرى ... و ملازم است با كفّ نفس و خویشتندارى و مخالف است با تنآسانى و راحت طلبى و تنپرورى .
حج، یك تمرین است، یك مانور است یك آموزش چند روزه است براى آمادهسازى فرد تا در پهنه زندگى براى پیكارى بىامان، تمرین دیده و آموزش دیده باشد .
در حج به آدمى مىآموزند كه در راه زندگى پرافتخار و انسانى و اسلامى باید از دیار و مال و زن و فرزند و همه علقههاى زندگى برید و سختى سفر و بیخوابى و دوندگى و اضطراب و دربدرى و بىخانمانى را تحمل كرد و هر چه را كه موجب خودآرایى و به خود بستگى است از لباس و زیب و زیور باید از خود دور ساخت و باید تنها به مبدأ لایزال، پاسخ مثبت داد و دعوتهاى گوناگون را نشنیده گرفت و باید بر محور حق و عدل چرخید و در زندگى، محور و مقصدى جز طهارت و پاكى و راستى و درستى نداشت و باید وقوف و تأمل را با سیر و حركت در هم آمیخت كه سكونها و تأملها و توقفها، هم باید حركت آفرین باشد و حركتها و تلاشها و فعالیتها همه، مبتنى و متوقف بر تأمل و پیشبینى و حساب و كتاب ... كه «تأمل بىحركت» و «حركت بىتأمل» هر دو آفت دین و دنیاى انسان است.
در حج، در روزهائى اندك، این مراحل را به انسان مىآموزند كه سرمشق همه زندگى او در سراسر دوره زندگیش باشد.
حج، از نگرش دیگر، بازساخت عرصات قیامت است، مجسمسازى حشر خلق، همه یكسو و بىهیچ امتیاز، روى به سوى بهشت یا جهنم، حشرى عظیم در پهنه دنیا كه نمونهاى كوچك از حشر اكبر در سراى آخرت است.
حج، یك تمرین است، یك مانور است یك آموزش چند روزه است براى آمادهسازى فرد تا در پهنه زندگى براى پیكارى بىامان، تمرین دیده و آموزش دیده باشد .
... جدایى از خانه و كاشانه، در این نمایش به «مرگ» مىماند كه سرفصل حیات اخروى است و مواقف و مناسك حج، یكایك نشان از مواقف عبد در برابر مولى در روز قیامت دارد كه سرانجام آن «رد» یا «قبول» است: فریق فىالجنة و فریق فىالسعیر. حاجى با این توجه، و در این نگرش، پیوسته در التهاب است و در میان بیم و امید كه رو به كدام سو دارد و در چه فریقى است؟ چون پارهاى از حاجیان را نیز چون مبعوثان حشر، به سوى دوزخ مىبرند و نتیجه حجشان جز خسران و تباهى نخواهد بود ...
شرح مواقف حج و مواقف قیامت و تطبیق رسا و زیباى این مواقف با یكدیگر به مقالى دیگر نیاز دارد و در اینجا همین اشاره كافى است: اشارهای كه براى مرگ آگاهان بیداردلى كه، پیوسته در اندیشه سراى آخرتند و به قول قرآن مجید از «سوء حساب» و «سوء دار» مىترسند، بسنده است.
و بالاخره حج در یك نگرش عمیقتر، صعود انسان است در برابر هبوط تاریخى او و تسالم و تعاون بقاست در برابر تنازع بقاى ریشهدار و پر ماجراى انسان.
این نگرش، تأملى درخور را مىسزد و لذا لختى در این مرحله درنگ مىكنیم. سقوط و هبوط آدمى از آنجا آغازید كه بشر به حكم نیاز طبیعى و فطرى به سوى ضروریات زندگى دست یازید و طبیعت را براى ادامه «زندگى» به استخدام گرفت. این استخدام طبیعت، به زودى، آدمى را فریفته طبیعت كرد و خیال افزونجوئى او را بر آن داشت كه زیاده طلبد و این آغاز هبوط آدمى بود. و این كار را نه در آغاز كه كمكم، با درگیرى و مبارزه با همنوعان خود دنبال كرد و هبوطى مضاعف یافت ... «الهاكم التكاثر ...» و همین یك نكته منشأ همه جنگهاى طولانى و خانمانسوز بشر در طول تاریخ پرفراز و نشیب اوست.
حج، از جنبه دیگر، یك آموزش تمرینى همه جانبه و یا به اصطلاح معمول و مرسوم، یك «مانور» جامع الاطراف سیاسى ـ عقیدتى، نظامى براى تحریك روح حماسى و زنده ساختن غیرت و حمیّت دینى و اسلامى در جامعه اسلامى است.
و اما حج، آموزش و آزمایش موقت و نمونهواریست كه بشر را به كنترل نیروهاى زیاده طلب و افزون خواه او وامىدارد تا براى همه عمر از این آموزش محدود، سود جوید.
این نگرش نیز به حج به عنوان یك مكتب سازنده و نیرومند اخلاقى و معنوى مىنگرد كه با تهذیب نفس و تزكیه اخلاق و بازسازى روحى انسان، او را از آلودگیهاى روحى و آز و طمع و تفاخر و تكاثر و تكالب مىرهاند و از هبوط و سقوط نجاتش مىدهد و او را به طرف بالا مىآورد و اوج مىدهد.
این اوج متعالى انسانى گرچه در محتواى خود، اخلاقى و عرفانى و عبادى است اما براى صاحب نظران روشن است كه همین محتواى روحانى و اخلاقى و معنوى، پایه و مایه اصلى پیروزى انسان در جبهههاى مختلف زندگى اعم از سیاسى، نظامى، اقتصادى و ... است.
حج از سوى دیگر ـ در یك مقیاس بلندمدت چنان كه بسیار گفته شده است ـ تمرین است براى تأسیس حكومت جهانى واحد و برداشتن مرزهاى جغرافیائى و اداره جوامع بشرى تحت یك حاكمیت عادل و دانا و توانا و چنان كه مىدانیم حاكمیت واحد جهانى ایده بسیارى از متفكران و جامعهشناسان و سیاستمداران و فلاسفه جهان است. هر چند تحقق چنین ایدهاى در قرون حاضر كه شاید بتوان اواخر دوران بلوغ بشرش نامید، میسور نیست ولى تحقق ایدههاى الهى و پیاده شدن آرمانهاى والا و آسمانى، با كل تاریخ بشرى سنجیده و مدتگزارى مىشود. از این رو، نمایش وحدت سیاسى اجتماعى بشرهاى چهارگوشه جهان در مراسم حج، خود، یكى از عوامل تحققبخش نهائى این وحدت خواهد بود.
حج، به ویژه ناظر بر بازسازى، تجدید نظام سازمان فرو پاشیده توحید توسط ابوالانبیاء حضرت ابراهیم خلیل است كه به نقل قرآن قواعد بیت را بالا برد و خانه را براى طائفان و عاكفان و راكعان و ساجدان، پاكیزه و مطهر ساخت، فداكاریها و گذشتها و ایثارها و سخت كوشیها و هیجانات روحى و بیم و امیدهاى ابراهیم و هاجر و اسماعیل در یكایك مناسك حج به گونهای كه بدان اشاره خواهد رفت بازنگارى مىشود و در حقیقت، ابراهیم قهرمان توحید، در كل قالب مناسك حج و به توسط میلیونها حاجى عاشق و شیدا هر ساله چهرهپردازى مىشود و حیات مجدد مىیابد.
حج در یك مقیاس محدود و كوتاهمدت، نیز در كار آن است كه مسائل و مشكلات جامعه اسلامى را در روابط داخلى و خارجى در زمینههاى گوناگون اجتماعى، اقتصادى، سیاسى مورد بحث و بررسى قرار دهد و براى مقابله با دشمنان سوگند خورده و دیرینه اسلام و مسلمین، طرحهایى بریزد و دست اندركاران اداره جوامع اسلامى و نیز صاحب نظران و متفكران و مصلحان و مورخان و جامعه شناسان و سیاستمداران و عالمان دینى و رهبران مذهبى از چهارسوى جهان در مراسم حج فراگرد هم آیند و در ضمن تجدید عقد اخوت اسلامى و تحكیم مراتب مودّت و محبت و آشنائى روز افزون به روحیات و اخلاقیات و آداب و مراسم و افكار و عقاید و نظرات و طرحها و پیشنهادهاى گوناگون و با بحث و بررسى و مشاوره و مداقه به صورت دسته جمعى و هم آهنگ و با توجه به همه مقتضیات و تحولات عصر، راهحلهاى مناسب و جامع و مرتبط بیابند و در بازگشت به مراكز اصلى و وطنهاى خود، دست آوردهاى خود را از این سفر پربركت به اطلاع مردم خودشان برسانند و از دیگر مطلعان و صاحبنظران كه در كشورهاى مختلف اسلامى اقامت دارند و نیز مسلمانانی كه در سایر كشورهاى غیر اسلامى جهان پراكندهاند، نظرخواهى كنند و این پیوند و كسب اطلاع و مراوده و مطالعه و بررسى دسته جمعى را سازماندهى كنند و براى آن نظم و ترتیب و سیاق شناخته شده و مقبول برقرار دارند ... تا بدینسان، هم روابط بینالمللى اسلامى تقویت گردد و هم راه براى وحدت آینده و آرمانى جهان اسلام هموار شود.
حج در عین حال و با حفظ همه این جهات معنوى و سیاسى و اجتماعى، یك زاویه دیگر نیز دارد و آن «رویه اقتصادى» حج است. حج در این دیدگاه یك بازار مكاره بینالمللى اسلامى است. رشد اقتصادى كشورهاى اسلامى در گرو تبادل فرآوردههاى صنعتى و دست آوردهاى علمى و محصولات كشاورزى آنهاست. اگر هر كشور اسلامى، در داخل خود محبوس بماند و رشته مبادلات اقتصادیش با سایر كشورهاى اسلامى سست و گسسته گردد، یا عقب خواهد ماند و یا به صورت «قمر» یكى از قدرتهاى اقتصادى جهان درخواهد آمد. حج، در صورت فعلى، البته، از جنبه اقتصادى، آنگونه كه باید با آرمان اقتصادى اسلامى هم آهنگ نمىنماید و بیشتر نمایشگاه و فروشگاه و تجارتگاه كشورهاى غیر اسلامى است، اما این عارضهاى است مربوط به كل مشكلات سیاسى تاریخى موجود در جهان اسلام و ربطى به حج ندارد. حج، خود، یك باشگاه اقتصادى بینالمللى اسلامى است كه بدون شك در تسریع رشد اقتصادى و خودكفائى صنعتى و علمى و كشاورزى دنیاى اسلام نقش قاطع و تعیین كننده دارد.
حج، از سوى دیگر نشان از ژرفاى تاریخ نورانى انبیا و اولیاى الهى دارد ... از آدم، نوح، ابراهیم، سلیمان، موسى، عیسى، محمد و اصحاب و آل محمد، در حج، تاریخ پرخاطره و مخاطره انبیاى الهى و اولیاى خدا بازسازى و بازنگارى مىشود. حج، در این نگرش بازنگارى تاریخ انبیا است.
و با همه آنچه گذشت، حج عملاً تجربه یك عمل بهداشتى درمانى براى تأمین سلامتى افراد است! چه بدون شك، مسافرتى این چنین متحرك و جاندار و با روح، علاوه بر آن كه بر اثر جوش و خروش و تحرك فراوان، بسیارى از سموم بدن را دفع مىكند و گردش خون را تنظیم مىكند و به فعالیت قلب و مغز و اعصاب كمك مىرساند، نشاط و روح و معناى حج كه حاجى را در یك فضاى معنوى سازنده و خلاق قرار مىدهد و صفاى جان و آرامش دل حاكم بر فضاى معطر حج، به تندرستى آدمى كمك مىكند. این نكته را همه كسانى كه به این سفر پاك و مطهر توفیق یافتهاند تجربه كردهاند.
سخن كوتاه: حج هم «رهبانیت اسلام» است هم «قوام دین و دنیا»، هم «منافع» است، هم «ذكر خدا». هم «عبادت» است، هم «سیاست». هم «سیاحت» است، هم «زیارت». هم «اقتصاد» است، هم تندرستى. هم «فرد» است، هم «جامعه». هم «ماده» است، هم «معنا». هم «دنیا» ست، هم «آخرت»، مثل خود عالم، مثل خود آدم كه تركیبى دوگانهاند از جسم و روح و تن و جان!
و نكته اصلى شایان دقت و توجه این است كه اگر حاجى به «خود» نپردازد و از «خودبینى» رها نشود و به «تزكیه» و «تصفیه» همت نكند، و به رموز و اسرار «حج» دست نیابد و از «احرام» تا تقصیر و طواف نساء، خود را نپالاید و از لوث رذایل و پلیدیهاى اخلاقى و روحى پاكیزه نشود، به هیچ یك از مقاصد چندگانه حج دست نخواهد یافت.
حج را مىتوان از یك دیدگاه گردهمآیى پاكان و نیكان، وارستگان معنویتگرا و از دنیا رستگان آخرتگرا بشمار آورد. اجتماعى به پاكى قدوسیان ملأ اعلى و فرشتگان عالم بالا، كه در «اشهر معلومات» بر گرد اولین خانهای كه براى «همه مردم جهان» نهاده شده فرا گردهم آیند و اقیانوسى جوشان وخروشان پدید آرند كه هر فرد حاجى، قطرهاى از این دریاست. در این گردهمآئى حاجیان از آن دم كه به نیت حج، از خانه و دیار و همه پیوندهاى دنیائى مىگسلند، تا آنگاه كه در میقات احرام برمىبندند، تا طواف، تا وقوف، تا رمى، تا ذبح ... همه جا و همه جا، خدا را مىجویند و در طلب وصال اویند.
نه در سیاست و نه در اقتصاد و نه در جبهه جهاد با دشمن و نه در اقتصاد و نه در تبادل افكار ...، در هیچ كدام، زیرا تا انسان بر دشمن درونى خود یعنى «نفس» كه در هر فرد انسانى به كار دشمنى با الله و مظاهر الله و راه مستقیم الله مشغول است، پیروز نشود، پیروزى بر دشمن بیرونى یعنى تبلور و تجسم و تجمع همان نیروهاى ضد الهى كه در نفسانیت هر كدام از خود ماها نیز هست، پیروزى واقعى نیست، كه دشمن، از درون خودِ ما، سر برمىدارد. در حقیقت هر كدام از ما، در خود یك ستون پنجم از لشكر دشمن داریم! كه همان «خودپرستى» و نفسانیت «ما» و «من» ماست. اگر این ستون پنجم كه به تعبیر دقیقتر، ستاد فرماندهى اصلى دشمن است، نابود نشود، انسانیت، هیچگاه از شر دشمن رهایى نخواهد یافت.
غرض آن كه اهمیت دادن به جنبه والاى معنوى حج و تكیه بر زوایاى عرفانى و آخرت گرایانه و معانى و رموز و اشارات و سیر و سلوك مستتر در حج، نباید مانع از نگرش جامعه شناسانه، و سیاستگرایانه و جنبههاى دنیایى و فواید سیاسى و اجتماعى حج باشد.
منبع:
مجله میقات حج، شماره 1 ، محمد جواد حجتى كرمانى .
میقات یا نقطه آغازین سیر الى اللّه
«واتمّوا الحجّ والعمرة للّه.»(1)
گرچه همه ازمنه و تمامى امكنه، زمان و مكان هجرت به سوى پروردگار است، (اینما تولّوا فثمّ وجه اللّه)(2) لیكن نسیم فیوضات رحمانى و عطر عنایات ربّانى، بر اساس حكمت الهى، در مقاطع مكانى و فواصل زمانى خاصى وزیدن مىگیرد، (فى ایّام دهركم نفحات) و آنچه كه در چنین فرصتى ارزشمند است، همانا داشتن شامه الهى است (ألا فتعرّضوا لها) تا از آن نسیم رحمت جان به عطر طهارت معطر گشته و در سایه آن، تعالى روح و شكوفایى جان به ارمغان آید.
بارقه حج، از غمام رحمت حق در زمان خاص و از مكان ویژهاى جهیدن مىگیرد و تمام حج بر اساس رعایت چنین خصوصیتى است.
عن ابى عبدالله علیه السلام: «من تمام الحج أن یحرم من المواقیت»(3) ؛ امام صادق علیه السلام فرمود: احرام از مكانهاى مخصوص كه (در اصطلاح حج) مواقیت نامیده مىشود از عواملى است كه حج بدان تمام مىشود و بدون آن، ناقص است.
اهمیت میقات و احكام آن
میقات از جمله مكانهایى است كه شعاع فیض ربّ، مستقیما آن را تحت پوشش گرفته، همانگونه كه ماه حج در عداد زمانهایى است كه گذرگاه خاص نسیم رحمانى است.
اما اراده الهى نسبت به میقات، كه در احكام آن تجلى یافته؛ عبارت از آن است كه بنده ابتدا به بریدن همه تعلّقات و جدا شدن از همه آنچه كه او را به مظاهر دنیایى توجه مىدهد، و حرام كردن هر چه غیر خداست، خود را به ربّ و مدبّر خویش نزدیك مىنماید، و سپس با نیّت و آهنگ حج، لباس احرام بر اندام مىپوشاند و با آن، بدیها را از حریم وجود خود، دور مىدارد. آنگاه با سر دادن نداى «لبیك ...» دعوت الهى و اذان ابراهیمى را پاسخ مىدهد.
بررسى و تأمّل در مجموعه روایات این بابت؛ خصوصا روایت فوق، مشعر این معناست كه همه اوامر شرعى و نواهى الهى، داراى سرّى تكوینى و رازى وجودى هستند و البته هر یك در عرصه وجود، به مقدار هستى خود در جهان تشریع، مؤثرند.
این سه حكم الهى كه در میقات تحقق مىیابد و به نوبه خود از عالیترین فرائض حج است، جایگاه رفیع و مكانت منیع میقات را مىنمایاند.
واژه میقات
واژه «میقات» كه جلوهاى از كلام الهى در تجلّى بالغ حق؛ قرآن پروردگاریست، نشانگر زمانى مخصوص و بیانگر مكانى ویژه است. میقات كه از ریشه لغوى «وقت» گرفته شده، در معانى و حقایق متعددى استعمال مىشود. این كلمه وقتى در كتب لغت مورد بررسى قرار مىگیرد، اینگونه بازگو مىگردد كه میقات در اصل «مِوْقات» بوده و واو به جهت مكسور بودنِ میم، به یاء مبدل شده و میقات گشته، و معناى لغوى آن مصدر وقت است؛ یعنى وقت داشتن.
اما مراد از «وقت داشتن» آن است كه به طور مسلّم «زمان» در یك عمل، نقش حتمى دارد و لزوما باید در یك مقطع زمانى خاص، فعل یا عملى صورت پذیرد؛ به عنوان مثال وقتى پروردگار عالم در قرآن مىفرماید: «ان الصلاة كانت على المؤمنین كتابا موقوتا»(4) به جهت آن است كه نماز ضرورتا در زمان خاصى تحقق خواهد یافت.
كاربرد واژه میقات در مكان، به خاطر قرابت مفهومى آن با زمان(5) و یا به جهت كاربرد استعارهاى آن در مكان، به معناى لزوم امرى در مكان مشخص است. بنابراین اگر كلمه میقات در مورد مسائل حج به كار مىرود؛ یعنى واجب است در مكان خاص عملى مثل احرام انجام پذیرد. همانطوری كه در خصوص نماز مىگوییم: واجب است در وقت مخصوص، نماز خوانده شود، و بدین بیان معناى حدیثى كه وارد شده؛ «انه وقت لاهل المدینة ذاالحلیفة»(6) روشن است؛ یعنى براى اهل مدینه در میقات ذوالحلیفه، احرام واجب است.
بر این اساس، در جریان حضرت موسى علیه السلام تحقق وعده نیز در یك زمان خاص صورت پذیرفته، از این رو در آغاز فرمود: «و اذ واعدنا موسى»(7) و در پایان فرمود: «تم میقات ربه»(8) كه تحقق وعده الهى با كلیم الله، در زمان مخصوص تحقق یافت.
و همچنین اگر در قرآن آمده: «ان یوم الفصل كان میقاتا»(9) به معناى آن است كه محققا زمان فصل و جدایى حق از باطل در موعد و وقت خاص خود تحقق خواهد یافت. و همچنین اگر در كلام الهى (قرآن مجید) آمده كه فرمود: «یسئلونك عن الأهلة قل هى مواقیت للناس و الحج»(10)؛ یعنى نقش هلالها در تشخیص اوقات است، به خصوص زمانهایى كه به جهت ضرورت، فعلى مثل حج در آن صورت مىپذیرد.(11)
تمام حج در رعایت میقات
در مجموع، آنچه مىتوان به عنوان محصول این بحث بیان كرد، آن است كه میقات در فرهنگ حج، به مكانى گفته مىشود كه انجام فعل، مثل احرام، در آن مكان مشخص، ضرورت دارد. یا تحقق وعده الهى، براى گام نهادن در بارگاه ربوبى، ضرورتا از آن مكان آغاز مىگردد. و همانطوری كه قبل و بُعد زمانى در ماه حج مُخِلّ به حقیقت و عبادت حج است، همچنین قبل و بعد مكانى نیز اخلال به مناسك حج وارد مىسازد، و بدون توجه به آن، هرگز حج به تمام نخواهد رسید.
اراده الهى نسبت به میقات، كه در احكام آن تجلى یافته؛ عبارت از آن است كه بنده ابتدا به بریدن همه تعلّقات و جدا شدن از همه آنچه كه او را به مظاهر دنیایى توجه مىدهد، و حرام كردن هر چه غیر خداست، خود را به ربّ و مدبّر خویش نزدیك مىنماید، و سپس با نیّت و آهنگ حج، لباس احرام بر اندام مىپوشاند و با آن، بدیها را از حریم وجود خود، دور مىدارد. آنگاه با سر دادن نداى «لبیك ...» دعوت الهى و اذان ابراهیمى را پاسخ مىدهد.
امام صادق علیه السلام میفرماید: «اعلم ان من تمام الحج و العمرة ان تحرم من المواقیت التى وقتها رسول الله صلی الله علیه و آله لا تتجاوزها الا و أنت محرم»(12) ؛ آگاه باش، از امورى كه حج به وسیله آن تمام مىشود، آن است كه، از مواقیتى كه رسول خدا تعیین فرمودند، مُحرم شوید، و هرگز از مواقیت نگذرید، مگر این كه در حال احرام باشید.»
همچنین در بیانى از امام رضا علیه السلام وارد است، كه حضرتش فرمود: «ولا یجوز الاحرام دون المیقات، كما قال الله ـ عزّوجلّ ـ و اتموا الحج و العمرة لله»(13) ؛ «احرام بستن قبل از میقات، جایز نیست، همانطوری كه خداوند عزّوجل فرمود: حج و عمره را به تمام برسانید.»
مراد حضرت از شاهد آوردن آیه شریفه، آن است كه: احرام بستن از گذرگاه میقات از عوامل تمامیّت حج و عمره محسوب مىشود.
از امام صادق علیه السلام نیز نقل شده است كه فرمود: «من احرم بالحج فى غیر شهر الحج فلا حج له و من احرم دون المیقات فلا احرام له»(14)؛ «كسى كه در غیر ماه حج مُحرم شود، در حقیقت حجى براى او نیست، و همچنین كسى كه قبل از میقات مُحرم شود اصلاً احرام نبسته است.» زیرا همانطوری كه احرام از میقات، از عوامل تمامیّت حج محسوب مىشود، از اركان احرام نیز خواهد بود و بدون آن اصلاً احرام تحقق نمىیابد.
بنابر این اگر حكم الهى و سنت نبوى در امر حج بر آنست كه میقات مكانى است كه احرام از آن مكان صورت پذیرد. اگر از آن تخطى گردد و احرام در مكانى قبل از میقات یا بعد از آن بسته شود، همانند آن است كه مسافر در سفر، نماز را چهار ركعتى بجا آورد، كه این مطلب از سخن امام صادق علیه السلام استفاده مىشود.
ابن فضّال كه از روات مىباشد از امام صادق علیه السلام اینگونه روایت مىكند:
«دخلت الى ابى عبدالله علیه السلام و انا متغیر اللون، فقال: من أین احرمت؟ قلت: من موضع كذا و كذا لیس من المواقیت المعروفة قال: رب طالب خیر تذل قدمه ثم قال: أیسرّك انك صلّیت الظهر فى السفر اربعا؟ قلت: لا، قال: فهو ذلك.»(15)
ابن فضّال مىگوید: «خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم در حالى كه رنگ چهرهام تغییر كرده بود، حضرت از من سؤال فرمودند: از كجا مُحرم شدید؟ گفتم: از فلان جا (محلى كه از مواقیت معروف نبود) حضرت فرمود: طالبان خیر فراوانى هستند كه لغزشگاههایى براى آنها وجود دارد. سپس فرمود: آیا ممكن و صحیح است كه تو در مسافرت نماز ظهر را چهار ركعتى بجا آورى؟ گفتم: نه، هرگز. فرمود: احرام بستن در غیر مواقیت، مثل نماز چهار ركعتى در سفر است كه هر دو موجب بطلان یا نقص مىگردد.»
تا كنون دو مسأله به طور اجمال مطرح شد:
1 ـ موقعیّت میقات و عظمت آن
2 ـ احكام ثلاثه (نیت، احرام و تلبیه) كه براى معتمر یا انسان حج گزار، در مكان میقات واجب است.
این كه احكام نورانى؛ همچون نیت، احرام و تلبیه، در امكنهاى كه از آن به مواقیت یاد مىشود واجب شده، بیانگر راز عمیق و سرانیق حقیقت میقات است.
نقش تلبیه
به عنوان نمونه توجه به این نكته كه تلبیة الاحرام حج، نقش همگون با تكبیرة الاحرام نماز دارد، و همانطورى كه مصلّى، زمانى مىتواند با پروردگارش مناجات كند (المصلى یناجى ربّه) كه از آستانه تكبیرة الاحرام بگذرد، در حج نیز زمانى انسان به لقاى حق بار مىیابد كه از درگاه تلبیةُ الاحرام بگذرد. و این معنا جز در میقات (غیر از موارد استثنائى) امكان پذیر نیست. این مسأله خود نشانگر بخشى از عظمت و موقعیت والاى میقات است.
سرّ میقات از لسان امام سجاد علیه السلام
تحقیقا اهل ذكر و رازدانان جهان هستى، سرّ این حقیقت را به خوبى آگاهند، بلكه خود سرّ این حقائقند. آن چنان كه امام سجاد علیه السلام فرمود: «انا ابن زمزم و صفا، انا ابن مكة و منى.»(16) از اینرو با بهرهگیرى از بیان معصوم اشارتى براى راهیابى به سرّ مسأله میقات مناسب مىنمایاند. و آن این كه بطور كلى حقیقت قرآن یك مرتبه عالى و عظیم دارد، (انّه فى ام الكتاب لدینا لعلىٌ حكیمٌ)(17) قرآن در جایگاه اصلى، در نزد ما داراى رفعت مكانت و حكمت است. و همین حقیقت عالى و حكمت، با تمامى جامعیّتش تنزّل كرده، كه از آن جمله حج با تمام شؤونش مىباشد، و میقات نیز یكى از جلوههاى بارز حج است كه بدون شك داراى سرّ، بلكه اسرارى است؛ زیرا اقتضاى تنزّل و تجلّى، همانا وجود یك حقیقت برتر به عنوان باطن و سر، و یك امر نازل شده كه ظاهر و آشكار است، مىباشد.
میقات و معراج رسول اكرم
در اینجا به نكتهاى كه از امام صادق علیه السلام راجع به باطن میقات ایراد گردیده، اشاره خواهیم نمود. راوى از حضرت سؤال مىكند:
«قلت لأبى عبدالله علیه السلام: لأىّ علّة احرم رسول الله من الشجرة و لم یحرم من موضع دونه؟ قال: لأنّه لما أُسرى به الى السّماء و صار بحذاء الشجرة و كانت الملائكة تأتى الى البیت المعمور بحذاء المواضع التى هى مواقیت سوى الشجرة، فلما كانت الموضع الذى بحذاء الشجرة نودى یا محمد! قال: لبّیك، قال: ألم اجدك یتیما فآویت و وجدتك ضالاًّ فهدیت؟ قال النبى: انّ الحمد و النعمة لك و الملك، لا شریك لك لبیك، فلذلك احرم من الشجرة، دون المواضع كلها.»(18)
حضرت صادق علیه السلام در مقام پاسخ به این سؤال كه چرا رسول اكرم صلی الله علیه و آله از شجره احرام بست، و مكان دیگرى براى این امر انتخاب نفرمود، اینگونه توضیح داد: علّت این امر و راز چنین حقیقتى عبارت از این است كه رسول اكرم در حركت سماوى و سیر الهى معراج خود، به جایى رسیدند كه محاذى آن شجره است، و از طرف دیگر هم فرشتههاى آسمان تا بیت المعمور (به استقبال رسول اكرم) آمده بودند، و به محاذات با مواقیت متعددى غیر از شجره، قرار گرفته بودند. وقتى رسول اكرم در محاذات شجره قرار گرفتند، هاتف غیبى ندایى آسمانى سر داد و حضرتش را مخاطب ساخت:
امام صادق علیه السلام فرمود: احرام از مكانهاى مخصوص كه (در اصطلاح حج) مواقیت نامیده مىشود از عواملى است كه حج بدان تمام مىشود و بدون آن، ناقص است.
«آیا اینگونه نبوده است كه قبلاً یتیم بودى و پروردگارت به تو پناه داد؟ و آیا اینگونه نبود كه گمراه (گمشده) بودى و با هدایت الهى مستقیم گشتى؟ اینجا بود كه در همان مكانِ شجره، رسول اكرم تلبیه معروف را در پیشگاه ربوبى ایراد نمود و اینگونه عرضه داشت: «انّ الحمد و النعمة لك و الملك لا شریك لك لبیك.»
این امر مبناى حركت از بیت المعمور بوده است، كه اسوه حركت از شجره میقات گشته و بر این اساس است كه رسول اكرم احرام را فقط از آن مقطع آغاز كرد.
بررسى و تأمّل در مجموعه روایات این بابت؛ خصوصا روایت فوق، مشعر این معناست كه همه اوامر شرعى و نواهى الهى، داراى سرّى تكوینى و رازى وجودى هستند و البته هر یك در عرصه وجود، به مقدار هستى خود در جهان تشریع، مؤثرند.
همانطورى كه آب در نظام هستى، درخت در عالم وجود و جماد در نشأه خارج، داراى بخشى از واقعیّت هستند و هر یك در عین حال كه ضرورىاند، اما عهدهدار امرى مستقل هستند كه به اندازه اثر وجودى و نقش شایسته آنها تأثیر دارند. در نظام تشریع نیز مسأله به همین گونه است، با این تفاوت كه یكى در آسایش تن و دیگرى در فزایش جان، مؤثّر است. یكى راه را براى رسیدن به حیات فانى و دیگرى طریق را براى نیل به زندگى باقى آبادان مىسازند.
بر این مبنا تمامى شؤوناتى كه در شریعت مقرّر شده، هر یك به منظور تكمیل سعادت و تتمیم هدایت تنظیم شده، و لذا، امرش، نهیاش، حركتش، وقوفش، آغازش، انجامش، همه و همه بر مبناى همان هدایت كامله الهى صورت مىپذیرد.
و لذا اگر در جریان میقات، اینگونه آمده كه حاجى لزوما باید از مكانهاى خاص، به نام «مواقیت» سفر الى الله خود را آغاز كند. گویاى سرّى لاهوتى و رازى الهى است.
و تا انسان، سالك كوى دوست نباشد و سیر عاشقانه خود را به سوى معراج الهى آغاز نكند، هرگز نه استقبال ملائك را و نه محل توقف آنها كه محاذات با مواقیت حج است مشاهده نخواهد كرد.
و همانطورى كه در معراج نبوى هر قدمى كه حضرت مىزد مرحلهاى از كمال در مقابل دیدگان رسول خاتم روشن مىشد، در سفر حج نیز تنها زمانى كه از میقات به قصد حج احرام بسته شود، ابواب كمال مفتوح و فیض حق مكشوف مىگردد. از اینجا به آن قانون حاكم در نظام هستى كه هر ظاهرى را باطنى و شریعت را حقیقت است مىرسیم، كه البته نردبان وصول و سكوى عروج همانا عمل به شریعت است تا نیل به حقیقت دست دهد.
نكتهاى كه قابل دقّت است این كه، گرچه روایت فوق، سرّ احرام از مسجد شجره را بیان كرده، لیكن مسجد شجره به عنوان یكى از مواقیت مورد نظر است نه تنها به عنوان یك مكان مقدس. و لذا به لحاظ سرّ و باطن داشتن همه مواقیت دیگر نیز در حكم مسجد شجره مىباشند. و فرشتگان به استقبال بندگانى كه قاصد بیت الهى هستند، تا محل مواقیت پیش آمدند؛ یعنى از آن نقطهاى كه حركت و سیر الهى آغاز مىشود، و با اولین قدمى كه حاجى در كوى دوست مىنهد و لحظهاى كه لباس احرام بر تن مىكند، حضور ملائك و همراهى فرشتگان آسمان با خود را احساس مىكند.
با این بینش، نه تنها مواقیت، امكنهاى مقدس و مورد نظر الهى هستند بلكه مصاحبت و همراهى ملائك براى انسانى كه رهسپار كوى ولا و پویاى سوى صفا است، از آن مكان خواهد بود.
البته روشن است استقبال ملائك جهت صورى و تشریفاتى نخواهد داشت، بلكه ضمن تجلیل از قاصد بیت عتیق و سالك طریق حبیب، همراهى، راهنمایى و مساعدت در این سیر الهى ضرورى مىنماید. و تنها انسانى مىتواند وظایف و مناسك حج را آنگونه كه شایسته حق است انجام دهد، كه اعوان و یارانى آسمانى، او را همراهى كنند.
صاحب وسائل در جلد پنجم كتاب شریف خود در باب اوّل مواقیت، سیزده روایت ذكر كرده كه بیانگر امكنهاى است كه لزوما نوع حجاج سراسر گیتى از آن مىگذرند و از آن نقطه محرم مىگردند و البته حكم ظاهرى و باطنى همه آنها واحد است. فقط به اقتضاى عالم طبیعت تعدّد و كثرت پذیرفته است؛ به عنوان نمونه، به یكى از آن روایات پرداخته و تذكر بدان را در این مقاله سودمند مىدانیم.
قال ابوعبدالله علیه السلام: «ان رسول الله صلی الله علیه و آله وقّتَ لأهل المدینة ذاالحلیفة و وقت لاهل المغرب الجحفة و هى عندنا مكتوبة مهیعة و وقت لأهل الیمن یلملم و وقت لاهل الطائف قرن المنازل و وقت لأهل النجد العقیق.»(19)
امام صادق علیه السلام از رسول اكرم صلی الله علیه و آله نقل مىكند كه: «حضرت براى اهل مدینه مكانى به نام ذاالحلیفه را به عنوان میقات، و براى اهل مغرب جحفه را ـ كه اكنون در نزد ما به عنوان مهیعه شناخته شده ـ و براى اهل یمن یلملم را و براى اهل طائف قرن المنازل را و براى اهل نجد، عقیق را معرّفى فرموده است.»
امید است توفیق ولىّ توفیق، رفیق و صحبت مصاحبان كریم و فرشتگان رحیم براى همه حجاج فراهم گردد و ضمن عمل به ظواهر و انجام مناسك بهره وافى را از باطن و اسرار حج برده و راه را براى تعالى هموار سازیم.
پىنوشتها:
1ـ بقره: 196
2ـ بقره: 115
3 ـ جامع احادیث شیعه، ج10، ص492
4 ـ نساء: 103
5 ـ لسان العرب، ج2، ص107
6 ـ جامع احادیث شیعه، ج10، ص492
7 ـ بقره: 51
8 ـ اعراف: 142
9 ـ نبأ: 17
10 ـ بقره: 189
11 ـ نكتهاى كه علامه شعرانى ـ ره ـ در كتاب شریف نثر طوبى در مقام تفسیر آیه مىفرمایند: این است كه شناخت كارهاى دینى و دنیوى از طریق ماههاى قمرى، به جهت وجود «اهله»، به مراتب آسانتر از شناخت اوقات از طریق ماههاى شمسى است. نثر طوبى؛ ج2، ص 518
12 ـ بحارالانوار، ج99، ص 128، ح 13
13 ـ جامع احادیث شیعه، ج10، ص 515
14 ـ جامع احادیث شیعه، ج10، ص513
15 ـ بحارالانوار، ج99، ص130، ح18
16 ـ خطبه حضرت سجاد علیه السلام در شام.
17 ـ زخرف: 4
18 ـ بحارالانوار، ج99، ص 128، ح12
19 ـ وسائل الشیعه، ج 5، ابواب مواقیت، باب 1، ح 1 .
منبع:
مجله میقات حج، شماره 11 ، مرتضى جوادى آملى
رمز و راز حج
سالها و قرنهاست كه اندیشهها، زبانها و قلمهاى بسیارى، به تلاش براى شناختِ «اسرار حج» و فلسفه احكام و عبادات، پرداخته و از این رهگذر، تألیفات ارزشمند و گرانقدرى پدید آمده و فرهنگِ مكتوب دینى را غنى ساخته است.
كتاب «فلسفة الحج فىالاسلام» كه به قلم «شیخ حسن طراد» از محققان خوشذوق و علماى شیعى در لبنان است، یكى از این آثار است. این اثر در سال 1418 ق . در 236 صفحه، از سوى انتشارات «دارالزهرا» در بیروت منتشر شده است.
خوشحالیم كه ضمن معرفى این كتاب به خوانندگان گرامىِ «میقات حج»، فشردهاى از مباحث آن و دیدگاههاى نویسنده را تقدیم كنیم.
اسرار حج
عبادت، فلسفه آفرینش انسان است و اگر با شرایط و آدابش انجام شود، رابطه ایمانى و عبودیت انسان با خدا را تحكیم مىبخشد. نتیجه مثبت عبادت همان «تقوا» است كه روح و قلب عبادت است و عبادت بىتقوا، پیكرى بىجان است.
همه عبادتها از جمله حج، از همین رمز و راز برخوردارند و با تأمین روحیه تعبد و تسلیم، سیر انسان را هماهنگ با مجموعه هستى در مسیر هدف خلقت و كمال وجود، تنظیم مىكنند.
براى روشن شدن این هدف و بهره نهفته در حج، باید در برابر یكایك برنامه حج درنگ و تأمّل داشت.
اخلاص
پیش از پرداختن به رموز و اسرار و فواید هر یك از اعمال این عبادت مقدّس، باید از مهمترین ركن آن یاد كرد كه درستىِ عمل و پذیرش این عبادت و رسیدن به هدف، به آن بسته است، یعنى «اخلاص» كه در همه عبادتها شرط نخستین است.
طواف، علاوه بر چرخش اختیارى بر گرد كعبه، هماهنگى با چرخش تكوینى همه موجودات بر گرد محور و مركزى است كه خداوند قرار داده است و از سه جزء اتم (پروتون، الكترون و نوترون) پروتون محور است و آن دو جزء دیگر بر گرد آن مىچرخند. انسان نیز جزئى از این هستى است و جسم او از اجزاى مادّى تركیب شده كه حركتى طوافگونه بر گرد مركز خویش دارند.
آن چه زمینهساز فراهم آوردن این عنصر اساسى است، اهمیت دادن به نقش آن در درستى عبادت و برخوردارى انسان از ثواب است. باید كمى به خود نگریست و انگیزههاى درونى را ارزیابى كرد و آن را از هر انگیزه غیرالهى پیراسته ساخت و همانگونه كه آلودگى جامه، مانع صحّت نماز است، باید آلودگى نیّت را هم مانع صحّت و پذیرش نماز و هر عبادت دیگر دانست و با نیّت پاك، به عبادت پرداخت و به رضاى الهى رسید. هم آیات قرآن به این اخلاص در عبادت فرمان داده است، هم توصیه اكید رسول خدا صلى الله علیه و آله و امامان معصوم علیهمالسلام است. بالاترین انگیزه عبادت هم «حبّ الهى» است كه به فرموده حضرت على علیهالسلام عبادت آزادگان است و برتر از عبادتى است كه به قصد رسیدن به بهشت و ثواب یا به انگیزه گریز از عذاب دوزخ انجام مىشود. براى رسیدن به اخلاص نیز، از جمله باید با راهها و روشهایى آشنا شد كه ابلیس از آنها وارد مىشود و بهره مىگیرد و عبادت را تباه مىسازد، مثل ایجاد تردید در اصل خداى متعال، یا ارزش و جایگاه دین و نقش آن در مدیریت جامعه، یا جاودانگى تعالیم اسلام و قدرتداشتن بر پاسخگویى به نیازهاى روز. اگر از این راهها نتوانست، حسنات او را از راه دیگرى مىسوزاند و خاكستر مىسازد، راه آلودهساختن به گناهان، یا آمیختن نیت به ریا و خودنمایى.
پاكى مال
گام دیگر پس از پاكسازى درون از ریا و عوامل عملسوز، پاكسازى مال از حقوق شرعى است و بدون آن نماز و عبادات و حج انسان تباه مىشود. حاجى كه بخواهد با مال و ثروتى كه حقوق دیگران به آن تعلّق گرفته، هزینه سفر حج و تهیه جامه احرام و قربانى و ... را بپردازد، نماز و طواف و حجّش باطل مىشود و از قربانى حرام بهرهاى نمىبرد و از مسیر طاعت و بندگى كه جوهره حج و عبادات دیگر است، دور مىشود.
اهتمام به اداى این حقوق لازم است و سهلانگارى در پرداخت خمس و حقوق واجب مالى و امروز و فردا كردن، حاجى را در پرتگاه این تباهى عمل و عبادت قرار مىدهد و نوعى بىتوجهى به سپاس نعمتهاى الهى بهشمار مىرود.
همسفر خوب
حج، علاوه بر آن كه عبادت است، یك سفر و كوچ هم محسوب مىشود. نقش همسفر و همراه در موفقیتآمیز بودن سفر را نمىتوان انكار كرد، به خصوص اگر این همسفر، عهدهدار كارهاى كاروان و مدیریت حج زائران باشد. همسفر خوب كسى است كه این ویژگىها را داشته باشد: دینشناسى و آگاهى از مسائل شرعى، راستگو و درستكردار و امین بودن، صبورى و داشتن سعه صدر و ظرفیت و تحمّل.
برترین و كارآمدترین همسفر و همراه انسان «خدا» است كه مىتواند پیوسته تكیهگاه و همدم و مونس انسان قرار گیرد و ضعف انسان را به قدرت خویش جبران كند و در مشكلات، هراس زائر را به ایمنى تبدیل سازد و او را تقویت روحى و ایمانى كند. «دعا» كلید ارتباط با این همدم دایمى است و انس با او، انسان را از احساس تنهایى نجات مىدهد.
حج، كوچ فكرى و روحى
عبادت، براى رساندن انسان به ارزشهاى برتر معنوى و گسستن از وابستگىهاى مادّى است. روح، كششى به سوى بالا و افقهاى متعالى دارد و عبادت، زمینهساز این ارتقاى روحى است و سبكبالى روح، در سایه پرستش فراهم مىآید. نمازهاى روزانه، مثل شستشوى پنج نوبت در آب كه بدن را پاك مىكند، پاكساز روح از آلایشهاى گناهان است. حج نیز با آنكه در سراسر عمر یك بار واجب است، همین نقش را ایفا مىكند و ویژگىها و كیفیتى كه در این عبادت نهفته، آن را امتیاز مىبخشد و رنجهاى سفر و تنگناهاى انجام اعمال، پالاینده روح و بیدارگر فكر است. «عامل كیفى» حج، جبرانِ «عامل كمّى» را بر عهده دارد و حج را به مثابه حضور در یك میدان نبرد مىسازد. از این رو اثربخشتر و كارسازتر است.
در این فریضه، هم حركت جسمى است هم فكرى، هم تلاش بدنى است هم تكاپوى روحى، و جان آدمى با این دوبال در آسمان فضیلت و معنویت به طیران مىآید. در سایه حركت فكرى است كه انسان به فلسفه آفرینش و رمز عبودیت و بندگى خویش نزدیكتر مىشود و به منافع برتر از سود مادّى مىاندیشد و «راه آخرت» را مىپیماید و از دوراهىِ تقوا و عصیان، راه تقوا و طاعت را برمىگزیند. این كوچ معنوى براى یك مسلمان بسیار سودمند است. در كنار آن تحرّك جسمى هم وجود دارد و ناگفته پیداست كه هر حركت جسمى، مسبوق به حركت فكرى و رسیدن به مرحله عزم و اقدام است. مجموعه این برنامهها «ملكه عبودیت» را براى انسان فراهم و روح بندگى را تقویت مىكند.
بازگشت آثار و نتایج حج، به خودِ حاجى است و ثمراتش در زندگى خود او متجلّى مىشود. قرآن هم فرموده است كه از قربانى شما، گوشت و خونى به خدا نمىرسد، بلكه تقواى شما به خدا مىرسد(1) و این اشاره به بهرهورى خود انسان از عبادات خویش است و آنكه سود مىبرد، خود اوست نه خدا. باز هم قرآن، ثمره حضور در عرصه مهم و گسترده حج را مشاهده منافع خویش معرفى مىكند ... یَأْتِینَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ * لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ ... .(2)
هدف از طواف، عمیقتر و وسیعتر از آن است كه یاد شد. هدف، الزام كامل و انضباط دقیق و هماهنگى با اراده تشریع خداوند است كه در همه زندگى لازم است و «طواف»، ترجمانى از آن تعهّد است.
این كه اسرار و فواید حج چیست، نیاز به توضیح و تبیین دارد. از احرام گرفته تا طواف و نماز و قربانى و وقوف و ... همه حكمتها و اسرارى دارد كه باید آنها را شناخت و شناساند. مؤمنان راستین باور آگاهانه دارند كه خداوند، سرچشمه خیر و نیكى است و از رهگذر تشریع اینگونه عبادتها هم قصدى جز خیر رساندن به بندگان ندارد. پس باید خیرهاى نهفته در این شعائر و عبادات را فهمید. توجّه به این حكمتها و فلسفهها ریشه در دین ما دارد. امام صادق علیهالسلام در «توحید مفضّل» به تبیین اینگونه معارف پرداخته است، كتاب «عللالشرایع» مرحوم صدوق، بر اساس همین هدف تدوین شده است. علماى بسیارى هم به نگارش كتابهایى در فلسفه عبادات پرداختهاند.
شناخت این حكمتها، ایمان را راسختر و معرفت را ریشهدارتر مىسازد.
حكمت احرام
نخستین گام حج یا عمره، «احرام» است. چرا احرام؟ و چرا از میقاتى معیّن؟
اینكه كیفیت انجام حج، مقیّد به قیود و آدابى است، درسى تربیتى در مسیر عبادت، خضوع و تسلیم در آستان خداوند است. حتى اگر راز آن را ندانیم، خود این فرمان و لزوم اطاعت آن، سازندگى دارد و گردن نهادن به حكم خداى حكیم، نشانه پذیرش و ایمان عمیق است. در قرآن نیز تن دادن به داورى خدا و چون و چرا كردن در آنچه فرمان اوست، دلیل ایمان راستین است.(3)
به هرحال، حكمت احرام آن است كه وقتى زائر به میقات مىرسد، در ذهن خویش صورت اقدام براى ورود به حرم الهى و مراعات محرّمات و حرمت نهادن به اوامر خدا را ترسیم كند و همه اعمال را با همین نیت و ذهنیت انجام دهد. براى اینكه احساس در جان زائر اثر عمیق بگذارد، خواسته شده كه وضع ظاهرى خویش را كه نمودار شؤون دنیوى و حالت اهل دنیاست تغییر دهد و لباس آخرت بپوشد و شبیه آنان گردد كه با مرگ، به آخرت قدم مىگذارند و از جامههاى دنیوى عریان مىشوند. این حالت، خشوع او در پیشگاه خدا و قطع وابستگى به جلوههاى دنیوى را در پى دارد. بر زبان آوردن ذكر «لبّیك»، بیانگر آمادگى روحى براى پذیرش هر ندا و فرمانى است كه تكلیفى شرعى را در بر دارد، چه امر باشد چه نهى.
فریضههایى چون روزه، نماز، خمس، زكات و جهاد، با همه مفاهیمش، به نحوى در دل حج نهفته است و احرام، آغاز پایبندى به انجام فرمان نسبت به «امساك»هایى است كه در طول حج خواهد داشت. مشقّتهاى حج و نماز طواف و قربانى و... همان رهاوردها را دارد كه عبادات یادشده داراست.
احرام، محرِم را با دیگران همسان مىسازد و امتیازات و مرزهاى تشخّص و نمودهاى برترى را از میان برمىدارد و همگان را یكسان در پیشگاه خدا به تكرار شعار واحد مىكشاند: «لَبَّیْكَ اللّهُمَّ لَبَّیْك...»
حج و درس تواضع
نقش حج، تربیت بر اساس تواضع و خاكسارى و لغو امتیازات اجتماعى است. خدا خواسته از نظر امكانات مادّى ظاهرى، همه در پایینترین سطح باشند تا تنظیم امور جامعه، آسانتر شود. این آموزه، از خلال تجرّد از لباسهاى دوخته و علائم تشخّصآفرین به دست مىآید تا از این رهگذر به امتیاز معنوى «تقوا» نائل آیند و شكل و ظواهر را معیار برترى ندانند.
حج به راحتى این اثر روحى را در انسان پدید مىآورد و او را به «مكارم اخلاق» كه هدف بعثت پیامبر اسلام است نزدیكتر مىسازد.
حج و پارسایى
دلبسته نبودن به دنیا و زهد ورزیدن، از مكارم اخلاق است و یكى از درسهاى تربیتى حج همین است. از نخستین لحظات تصمیم گرفتن براى حج، مشقّتها، رنجهاى جانكاهِ راه و اعمال و ازدحام مطاف و صحنه رمى جمرات و شداید وادى منا به ذهن انسان مىآید و شبحى از مرگ ترسیم مىشود. این تصوّرات، یادآور آن است كه وى در این دنیا نزد خویشان و دوستان مهمان است و جایگاه ابدى جاى دیگرى استكه آنجا دستاورد عمل دنیوىخود را مشاهده خواهد كرد و یا به بهشت یا دوزخ خواهد رفت. به این سبب، وابستگى به دنیا كمتر و توجه به آخرت بیشتر مىشود. احساس مىكند كه تحت مراقبت الهى و در پیشگاه او قرار دارد و حالتى بین خوف و رجا در وى پدید مىآید.
دستورالعملها و امر و نهىهاى حج و محرّمات بسیار كه باید مراقب آنها باشد، حالتى از بیدارى و مواظبت و پرواپیشگى در وى ایجاد مىكند، تا پس از درآمدن از احرام نیز، این كنترلهاى دقیق را بر اعمال و حالات خویش داشته باشد.
حج و امنیت
از درسهاى تربیتى حج، ایجاد فضاى امن و آرام و گسترش آن نسبت به همه كس و همه چیز است. حتّى غیرمسلمان از رفتار حاجى در آرامش است. آزار او حتى به حیوانات و مركب سوارى خویش هم نمىرسد. گیاهان و درختان و حشرات هم در مقطعى از اعمال، احساس امنیت مىكنند.
حج، صفت بردبارى و تحمّل و سلم و پرهیز از آزار و جفا به موجودات دیگر را در انسان به ودیعت مىگذارد. اگر به این خصلت، آگاهانه بنگرد، آن را به مثابه صفتى شایسته در طول زندگى تلقّى مىكند و در رفتار اجتماعى او جز سلم و صلح نخواهد بود و اینگونه به قرب و رضاى الهى نزدیكتر مىشود و تا حدّى رشد مىكند كه بدى را با خوبى پاسخ مىدهد و خشم خود را فروخورده، از دیگران درمىگذرد و با رشته محبّت و احسان، دلها را شكار خویش مىسازد.(4)
خداى متعال، چهارماه حرام (ذىقعده، ذىحجه، محرم و رجب) را براى همین هدف قرار داده كه صلحى فراگیر در همهجا و همیشه پدید آید، نه تنها در حرم و در حال احرام. مراعات این برنامهها پس از بازگشت هم در رفتار و سلوك حاجى اثر مىگذارد و او را به بركات صلح و امنیت واقف مىسازد.
حج و پاىبندى به آداب
احكام دین و آداب و سنن شرع، وقتى در رفتار یك مسلمان جلوه كند، ارزش آن روشن مىشود. در سایه حج، تعهّد به این آداب، در روح و رفتار زائر رسوخ مىكند، از دروغ و ناسزا و استهزا و حرامهاى زبانى پرهیز مىكند، از جدال بیهوده چشم مىپوشد و زبان را به خیر و ذكر و دعا عادت مىدهد. قرار گرفتن در بوته «ادب اسلامى» و گداخته شدن در كوره «اخلاق قرآنى» او را چنان مىسازد كه پس از خروج از احرام و در خارج حرم و بعد از بازگشت به میهن نیز، مقیّد به این آداب باشد. البته همه اینها وقتى است كه آگاهانه اعمال حج را انجام دهد و فلسفه و عمقِ «احرام» را دریابد.
حكمت طواف
انجام این تكلیف با كیفیت خاصّ و تعداد معین، نشاندهنده مراعات پاىبندى به احكام الهى و تعبّد در پیشگاه خداست. وقتى طواف به صورت خاص انجام مىگیرد، بىآن كه زائر، سرّ آن را بداند و تنها به خاطر اطاعت فرمان خدا و انجام تكلیف الهى و با باورداشت نسبت به حكمت آسمانى آن انجام مىدهد، روح تعبّد و جوهره عبودیت تقویت مىشود.
هرچه تشریع دینى پیچیدهتر و رمز آلودهتر باشد كه فلسفه تفصیلى آن را ندانیم، در تربیت بُعد تعبّد و تسلیم مؤثرتر است و اگر در آیات و روایات، برخى حكمتهاى احكام بیان شده، جهت تأكید بر وجود حكمت در احكام خداست، مثل آیاتى كه روزه را براى پیدایش تقوا و نماز را بازدارنده از فحشا و منكر و زكات را براى پاكسازى جانها و جهاد را براى دفع مفسدین و حج را براى مشاهده منافع و عامل یاد خدا مىداند. حضرت زهرا علیهاالسلام نیز در خطبه معروف خویش به فلسفه تشریع و برخى از احكام الهى اشاره كرده است (فَجَعَلَ الاْءیمانَ تَطْهِیراً لَكُمْ مِنَ الشِّرْكِ ...) .
در روایتى از حضرت رضا علیهالسلام آمده است: فرشتگانى كه به خلقت آدم اعتراض داشتند، پشیمان شدند و به عرش الهى پناه بردند و استغفار كردند. خدا دوست داشت بندگان نیز اینگونه پرستش كنند. در آسمان چهارم خانهاى مُحاذى عرش قرار دارد به نام «ضراح». كعبه را هم در زمین محاذى بیتالمعمور قرار داد و از آدم علیهالسلام خواست كه آن را طواف كند و توبه نماید. این سنّت در نسل او تا قیامت جارى گشت.(5)
البته هدف از طواف، عمیقتر و وسیعتر از آن است كه یاد شد. هدف، الزام كامل و انضباط دقیق و هماهنگى با اراده تشریع خداوند است كه در همه زندگى لازم است و «طواف»، ترجمانى از آن تعهّد است.
طواف، علاوه بر چرخش اختیارى بر گرد كعبه، هماهنگى با چرخش تكوینى همه موجودات بر گرد محور و مركزى است كه خداوند قرار داده است و از سه جزء اتم (پروتون، الكترون و نوترون) پروتون محور است و آن دو جزء دیگر بر گرد آن مىچرخند. انسان نیز جزئى از این هستى است و جسم او از اجزاى مادّى تركیب شده كه حركتى طوافگونه بر گرد مركز خویش دارند.
مىتوان چنین برداشت كرد كه هدف از وجوب طواف، هماهنگ ساختن حركت اختیارى انسان بر گرد كعبه یا حركت اتم بر گرد محور خویش و حركت فرشتگان بر گرد بیتالمعمور است. همه هستى مثل حركت تكوینى طواف بر محور مشخّص شده انجام مىگیرد و حركت تشریعى هم طواف تمرینى است ارادى براى هماهنگى با این حركت كلّى تكوینى و نتیجهاش خضوع و تسلیم و عبودیت مؤمن با همه وجودش در برابر اراده الهى است و به هر اندازه این هماهنگى بین دو حركت تكوینى و تشریعى بیشتر باشد، آرامش و سعادتِ روحى و مادى براى انسان پدید مىآید، چون خداوند، هستى را مسخّر انسان ساخته تا به او خدمت كند. نظام تشریعى هم براى كمال و سعادتمند ساختن انسان است. هرگاه دوّمى با اوّلى در زندگى انسان هماهنگ شود، همه آن سعادت و كمال منظور تحقّق مىیابد.
گام دیگر پس از پاكسازى درون از ریا و عوامل عملسوز، پاكسازى مال از حقوق شرعى است و بدون آن نماز و عبادات و حج انسان تباه مىشود. حاجى كه بخواهد با مال و ثروتى كه حقوق دیگران به آن تعلّق گرفته، هزینه سفر حج و تهیه جامه احرام و قربانى و ... را بپردازد، نماز و طواف و حجّش باطل مىشود و از قربانى حرام بهرهاى نمىبرد و از مسیر طاعت و بندگى كه جوهره حج و عبادات دیگر است، دور مىشود.
در همه عبادات كه بر كیفیتى خاص تشریع شده است، دو اثر وجود دارد: یكى اثر خاصّ همان عبادت، دیگرى نقشى كه همه اینها در سعادت، رشد مادّى و معنوى و كمال دنیوى و اخروى انسان دارند، مثل اعضاى یك پیكر، كه علاوه بر نقش و وظیفه خاص هر یك، در تأمین هدف كلّى یعنى خدمت به انسان در مسیر خیر و احسان همكار و هماهنگاند. نقش این تعاون وقتى روشن مىشود كه یكى از اعضا به عللى نتواند وظیفهاش را انجام دهد. تأثیر اختلال كارىِ آن بر همه اعضاى دیگر آشكار مىشود، هر كدام به تناسب و اهمیت نقشى كه در این مجموعه دارد.
در تشبیه عبادتهاى مختلف به اعضاى بدن، مىتوان نماز را به «قلب» تشبیه كرد كه اثرى نیرومند بر حیات انسان دارد و حج را به «عقل». یكى حافظ حیات است، دیگرى جهت دهنده به حركت.
كمترین اثر شعائر حج و انجام این اعمال، اداى تكلیف و سقوط آن از ذمّه انسان است، ولى اثر مطلوبى كه خدا خواسته، قرار دادن پیوسته بنده در چهارچوب شریعت الهى است، یعنى باید با ترك همه حرامهاى شرعى، پیوسته در احرام بماند و پس از پایان طواف، حركتى عمومى طواف با طواف معنوى قلب بر گرد مركز شریعت پروردگار آغاز شود و هرگز از هیچ حدّى از حدود این مطاف تخطّى نكند، چرا كه قلمرو طواف معنوى به گستردگى حركات عبادى مكلّف است و به ماههاى خاص یا اماكن معیّنى محدود نمىشود.
محدوده طواف و نقطه آغاز
طواف از حجرالاسود آغاز مىشود. به تعبیر روایات، حجرالاسود رمزى از مصافحه و پیمانبستن با خدا براى پاىبندى به عبودیت و میثاق فطرت است.
عادت مردم بر این است كه با دست راست پیمان مىبندند. به بیان مجازى، حجرالاسود هم دست الهى است و رمز قدرت فراگیر الهى. از این رو به این سنگ مقدّس در روایات «یمینالله» گفته شده است. خداوند میثاق پیامبران را در این سنگ قرار داده و از مردم خواسته تا امانت تكلیف و مسؤولیت را از طریق این سنگ ادا كنند و به این خاطر در دعاى طواف آمده است كه هنگام قرار گرفتن در محاذى حجرالاسود، با جمله «اِلهی اَمانَتی اَدَّیتُها...» بر این نكته تأكید كند.
امام سجاد علیهالسلام فرمود: هرگاه در مطاف قرار گرفتى، پیش از آن كه جسمت طوافِ كعبه كند، دلت صاحب خانه را یاد كند. این، توجه دادن آن حضرت به حقیقت و جوهر عبادات است كه باید جسم و جان هماهنگ باشند و «ایمان قلبى» به «عمل اندامى» منتهى شود. بدون این هماهنگى تن و روح، ایمان سودى نخواهد بخشید. رعایت محدودههاى طواف و نقطه آغاز و انجام آن و تعداد دورهایش، براى تقویت همین بُعد از وجود انسان است.
حكمت نماز طواف
در این كه پس از طواف، باید نماز طواف را در پشت «مقام ابراهیم» خواند، نكتههاى مهمى است:
نخست آن كه نماز به طور كلّى بارزترین نمود عبودیت و خضوع در پیشگاه خداست و پس از طواف، آن عمل عبادى را به كمال مىرساند. دیگر آنكه پیوند این نماز به مقام ابراهیم (واتّخذوا مِن مَقامِ إبراهیمَ مُصلّى) توجه دادن نسلهاى آیندهاى كه به این جایگاه مىرسند به نقشى است كه حضرت ابراهیم به همراهى پسرش اسماعیل نسبت به حج داشتند كه تجدیدكننده بناى كعبه و برافرازنده پایههاى آن بودند. چون پس از طوفان نوح و وزش بادهاى توفان، پوشیده و پنهان شده بود و با وزش باد به امر خدا، دیگربار پایههاى اساسى آن آشكار شد. نیز آگاهى از سیره این پیامبر بزرگ و عبادت خالصانه وى، شخصیت معنوى و برجسته و نمونه او را كه به قلّه اخلاص و توحید رسیده بود آشكار مىسازد و این شناخت، الهامبخش روح عبودیت و قلب عبادت حقیقى است.
آن پیامبر بزرگ، با ایمان و ارادهاى بزرگ، سختترین آزمونها را پشتسر گذاشت، تا اسوه دیگران گشت. اقتدا به این شخصیت نیز، تنها نسبت به مواردى نیست كه قرآن یاد كرده است (مثل ذبح اسماعیل و طرد شیطان و واگذاشتن همسر و فرزند در بیابانى خشك و ...) بلكه همه زمینههاى تعبّد و عبادت خالص را فرا مىگیرد.
ابراهیم، با ایمان خالص خویش، آن امتحانات را با موفقیت پشتسر گذاشت، تا به خواست الهى اسوه مؤمنان قرار گیرد و همسرش هم سرمشق زنان باایمانى شود كه در معرض اینگونه آزمایشها قرار مىگیرند و باید با تحمّل مشقتهاى جسمى و روحى، اراده و فرمان حق را اجرا كنند. دشوارترین مرحله آزمونِ هاجر، تشنگى اسماعیل در آن صحراى خشك بود كه مادرش در پى آب براى كودك، مسیر بین كوه صفا و مروه را هفت بار پیمود و از رحمت خدا نومید نشد، تا آن كه چشمه از زیر پاى اسماعیل جوشید و رحمت الهى شامل آن مادر و فرزند شد و جسم و جانشان را سیراب ساخت و آموخت كه در نهایت غربت و تنهایى و بىپناهى هم، خدا بهترین پناه و تكیهگاه است. قبیله «جُرهم» نیز كه این عنایت خدا را شاهد بودند، محبت آن كودك و مادر را بر دل گرفتند، به خصوص وقتى فهمیدند كه او از نسل ابراهیم است و مادرش همسر اوست و این همان دعاى حضرت ابراهیم بود كه:
رَبَّنَا إِنِّی أَسْكَنتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِیُقِیمُوا الصَّلاَةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنْ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنْ الثَّمَرَاتِ .(6)
حكمت الهى جایزهاى دیگر به هاجر بخشید، تا جبران آن صبر و خلوص باشد، یعنى سعى میان صفا و مروه، همسان هاجر بر هر حاجى واجب شد، تا یاد هاجر به عنوان الگویى براى آنان كه در راه هدفى بزرگ مىكوشند و صبر مىكنند تا به رضاى الهى برسند، جاودانه بماند.
عبادت، براى رساندن انسان به ارزشهاى برتر معنوى و گسستن از وابستگىهاى مادّى است. روح، كششى به سوى بالا و افقهاى متعالى دارد و عبادت، زمینهساز این ارتقاى روحى است و سبكبالى روح، در سایه پرستش فراهم مىآید. نمازهاى روزانه، مثل شستشوى پنج نوبت در آب كه بدن را پاك مىكند، پاكساز روح از آلایشهاى گناهان است. حج نیز با آنكه در سراسر عمر یك بار واجب است، همین نقش را ایفا مىكند و ویژگىها و كیفیتى كه در این عبادت نهفته، آن را امتیاز مىبخشد و رنجهاى سفر و تنگناهاى انجام اعمال، پالاینده روح و بیدارگر فكر است. «عامل كیفى» حج، جبرانِ «عامل كمّى» را بر عهده دارد و حج را به مثابه حضور در یك میدان نبرد مىسازد. از این رو اثربخشتر و كارسازتر است.
داستان هجرت ابراهیم با همسر و كودكش به این سرزمین درسهاى متعدّد داشت، مانند: تسلیم و رضا به قضاى الهى، تحمّل سختترین آزمونها در راه اجراى فرمان، توكّل آگاهانه بر خداوند و فضل او، تبدیل شدّت به فرج براى صابران و ... كه فرمان ذبح فرزند، بزرگترین این آزمونها بود و مىبایست این درسها سرمشق مؤمنان به خدا قرار گیرند.
حكمت رمى و ذبح و حلق
در قربانى به پیشگاه خدا و رمى جمرات در روز عیدقربان، حكمتهاست. رهاورد قربانى، نیكى و احسان به فقیران است. هر چند اگر زمینه بهرهورى تهیدستان از گوشت قربانى هم فراهم نباشد، خود این كار، روح عبودیت و فرمانبردارى از خدا را در جان مكلّف افزونتر مىسازد. در عین حال، مسؤولان امر باید با برنامهریزى حساب شده، زمینه استفاده از این ثروت هنگفت ـ كه با انگیزههاى الهى تقدیم مىشود ـ و توزیع آن میان نیازمندان كشورهاى اسلامى را فراهم آورند تا مصداق تبذیر نگردد.
«رمى جمره» در صبح روز دهم، یادآور طرد شیطان و نفى وسوسههاى او در عمل نكردن به فرمان خداست. چه در داستان حضرت اسماعیل باشد كه سه بار شیطان را از خویش راند، چون وسوسه مىكرد كه خود را براى قربانى شدن آماده نسازد، و چه مربوط به حضرت ابراهیم كه شیطان را مىراند و هر بار با هفت سنگ، تا مانع انجام امر خدا نشود.
برخى هم گفتهاند علاوه براین پدر و پسر، شیطان هاجر را هم وسوسه مىكرد تا براى قربانى شدن فرزندش رضایت ندهد و مانع ذبح گردد.
كار این سه شخصیت بزرگ، الگویى براى همه مؤمنان تاریخ شد، كه دستور خدا را هر چه سخت باشد اطاعت كنند و راضى به قضاى الهى باشند. پدر، الگوى پدران، مادر، الگوى همه مادران و اسماعیل، الگوى جوانان، تا جوانان با الهام از اسماعیل، وارد میدانهاى جهاد اكبر و اصغر شوند و از نثار خون و جان در راه خدا و اهداف متعالى سرباز نزنند.
این عمل در حج، احیاگر آن خاطرهها و فداكارىهاست، تا درسآموز ایثار و عبودیت و تسلیم باشد و انسان را در میدان مبارزه با نفس، نیرو بخشد.
حلق و تقصیر پس از رمى و قربانى، رمزى براى زدودن گناهان و زوال آلودگى خطاها از روح و جان است، تا فلسفه تحقق تقواى الهى كه در همه عبادات از جمله در حج نهفته است، ظهور یابد.
اینگونه است كه حج، در قلمرو آثار و نتایجى كه دارد، به خودشناسى و مردمشناسى هم كمك مىكند، تا هر كس میزان موفقیت خویش را در این عرصه دریابد و بداند كه آیا حج، تحوّل و دگرگونى در وضع او پدید آورده است یا نه؟ مثل دانشآموزى كه در امتحان مردود مىشود و در همان كلاس قبلى مىماند، یا بیمارى كه پس از مداوا باز هم تندرستى خویش را باز نمىیابد، این نشانه بىخاصیتى آن درس و این درمان است.
حج نیز مىتواند آزمونى براى موفقیت انسان در امتحان خودسازى بهشمار آید، چون در مدرسه دین و مكتب ایمان هم بعضى به موفقیت مىرسند و برخى مردود مىشوند. میزان پاىبندى به احكام الهى، شاخص قبولى در این كلاس و مدرسه است.
ابتلاى انسانهاى خداباور به انواع رنجها و بلاهاى آسمانى، براى تقویت روح و ایمان و صبر و آموزش درس و تسلیم در برابر مشیت و فرمان الهى است و آنچه در زندگى انبیاى الهى و اصحاب صبور آنان مثل بلا و ... پیش آمده است، صحنههایى از این آزمون خدایى است. آن چه كه در تاریخ اسلام و در حادثه كربلا پیش آمد، نمونهاى دیگر از اینگونه آزمایشهاى سخت الهى براى خاندان پیامبر بود و حسین علیهالسلام نیز وارث سلسله پیامبران و وارث آدم، نوح، ابراهیم، موسى، عیسى و حضرت محمد صلى الله علیه و آله گشت و بُعد الگویى حضرتش جاودانه ماند.
براساس این فروغ فراگیر كه از عاشورا دریافتهایم، مىتوانیم خطاب به سیدالشهدا علیهالسلام چنین بگوییم:
یاد تو، انقلابى پیوسته در میان ماست.
زمان مىگذرد، ولى فروغ آن نهضت برافروختهتر مىشود.
هرگاه در جامعه ما یزید ستمگرى طغیان كند، یك حسین هدایتگر رو در روى او مىایستد، تا دین حق، به عنوان راهى پیشبرنده، بماند و ما به برترى و اعتلا برسیم.
ما در سایه روح بزرگ و بلند تو، همیشه عزیز مىمانیم و جز در پیشگاه خدایمان سرفرود نمىآوریم.
و ... این، بنیان قوانین آسمانى است، كه حضرت محمد صلى الله علیه و آله براى تكمیل آن آمده است.
پىنوشتها:
1 . حج : 37
2 . حج : 28
3 . فلا و ربّك لا یؤمنون حتّى یُحكِّموكَ فِیمَا شَجَرَ بَیْنَهُمْ... (نساء: 65).
4 . فصلت، 34: «إدفَعْ بِالَّتی هِیَ أحسن...».
5 . وسائل الشیعه، ج9، ص388
6 . ابراهیم : 37
منبع :
مجله میقات حج، شماره 36 ، ترجمه: جواد محدّثى
منازل سلوك عرفانى در آیینه حج (1)
مقدمه
1 ـ تمامى اعمال عبادىِ شریعتِ مقدّس، جدا از صُوَر ظاهرى، داراى اسرار و رازهاى شگفتانگیزى است كه مؤمنان به میزان سِعه وجودیشان از آن بهرهمند مىگردند.
از امام صادق علیه السلام سؤال شد: منظور از «قوّت» كه در آیه شریفه: «خذوا ما آتیناكم بقوة»(1) آمده، چیست؟ آیا مراد «قوّت جسمى» است یا «قوّت قلبى»؟ حضرت در پاسخ فرمودند: قوّت در هر دو قلمرو منظور است.(2)
آنچه در قلمرو جسم و بدنِ مكلّف است، همان احكام و آداب یك فریضه است كه بیان آن به عهده «فقه» است و آنچه در قلمرو قلب اوست، همان اسرار و بطون یك فریضه است كه تبیین آن به عهده «فقهِ فقه» است.
از اینرو این قلب آدمى است كه به شهودِ عینى یك فریضه و اسرار نهانى یك عبادت مىرسد و به درك آنچه كه چشمان ظاهرى از نظاره آن عاجزند، نائل مىشود.
در مقام احرام باید معاصى و گناهان سابق را به یاد آورد و آن را با آب توبه شستشو دهد و آنگاه لباس صداقت و صفا و خضوع و ترس را به تن كند.
«حج» نیز ـ كه از اعظم و اهمّ عبادات الهى است ـ از این اصل اصیل مستثنا نیست. زیارت بیت الله الحرام، صورت و قشر و ظاهرى دارد كه همان «مناسك حج» است و «علم شریف فقه» آن را تبیین نموده است، و سیرت و مغز و باطنى دارد كه ـ فى الجمله ـ همان «سیر الى الله و سلوك الى جناب الله ـ عزّوجلّ ـ » است كه «فقه الله الأكبر» آن را تشریح كرده است.
2ـ این سیر به جانب دوست و سفرِ عرفانى الهى، داراى منازلى است كه هر منزل، خود مشتمل بر مقامات و مراتبى است، كه پارهاى از آنها جُز براى اهل معارف الهى و اولیاى كُمَّل و محبّین و مجذوبین درگاه دوست، میسَّر و حاصل نمىشود.
فطوبى لهم ثمّ طوبى لَهم هنیئا لأرباب النعیم نعیمُهم.(3)
از این روست كه عارف كاملِ بالله و مُحبّ واصل الى الله، حضرت امام خمینى ـ قدّس الله روحه الشریف ـ در باب اسرار نماز فرمودهاند:
«... و هر كس از اهل سیر و سلوك الى الله را نمازى است مختص به خود او و حظّ و نصیبى است از آن، حسب مقام خود؛ چنان كه سایر مناسك از قبیل روزه و حج نیز همین طور است ...
... و دیگران كه به آن مقام نرسیدهاند، از براى آنها حظّى از نماز آنان نیست، بلكه صاحب هر نشأه و مقامى، اگر از مَركب عصبیّت و انانیّت فرود نیاید، انكار سایر مراتب كند و غیر از آن كه خود به آن متحقق است مقامات دیگر را باطل و حشو شمارد، چنانكه مراتب و مقامات انسانیّه را نیز كسى كه به آن نرسیده و از حجاب انانیّت خارج نشده انكار كند و معارج و مدارج اهل معرفت و اولیا را ناچیز شمارد ... .»(4)
پس، آن قلوبى كه در سیر به سوى إله از مركب عصبیت و انانیّت فرود آمده، با خضوع در برابر مقامات بالاتر، عزم و همّت خود را بر پیمودن سایر مراتب، تا غایةالقصواى عروج كمالى و معراج روحى و معنوى، جزم كرده است.
خوشا آن دل كه عرصه شهود اسرار فرائض الهى است و آفرین خداى بر آن عبد آزمون شدهاى كه «له قلب أو ألقى السمع و هو شهید.»(5)
سعى بین این دو كوه، تجسم امیدوارى زنى است كه با امید به رحمت خداوند در بیابان بى آب و علف براى به دست آوردن آبى براى كودكش در تكاپوست، و با تلاطم درونى، از صفا به مروه و از مروه به صفا مىرود و به عبارت دیگر از صداقت به مروت و مردانگى و از مردانگى به صداقت و صفا مىرود و سرانجام با خلوصش از نظر برون به آب زمزم و از جنبه درون به آب حیات مىرسد، و در اثر صبر و تحمل و كوشش و استقامت، خانه خدا را آباد و نسل خود را به وجاهت مىرساند، این خاطرات اگرچه تلخ است، اما شرحی است از تلخى اضطراب و تلاطم ممزوج به شیرینى جوشش و نزول رحمت.
3ـ آنچه در پس این مقدمه خواهد آمد، بیان مختصرى است از آن اسرار و رازهاى شگفتِ نهفته در فریضه انسانساز «حج» كه در ضمن تبیین «منازل حج» به آن خواهیم پرداخت.
منازل حج
سفر حج سفرى است عرفانى و داراى سه منزل:
منزل اول: بریدن از ما سوى الله براى پیوند با خدا (سیر من الخلق الى الحق).
منزل دوم: ادامه و استمرار پیوند با خدا و سعى در تحكیم آن پیوند، تا نیل به مقام لقا و عبودیت (سیر من الحق فى الحق).
منزل سوم: بازگشت به میان خلق و اجتماع به منظور هدایت، پس از كامل شدن و رسیدن به مقام عبودیت (سیر من الحق الى الخلق).
منزل اول: سیر من الخلق الى الحق
این منزل خود داراى مراتب و مقاماتى است:
الف- توبه: مهمتر از همه مراتب، توبه است، و معناى توبه كه منزلِ اول سلوك است، رجوع از شیطانها و طاغوتها به سوى الله، رجوع از خوى انسانى به نفس روحانى، رجوع از طبیعت به سوى روحانیت نفس، رجوع از هوا و هوس و نفس اماره به معنویت و فضائل و تدارك گذشتهها است كه هیچ حقى از خدا و از خلق بر ذمّه او باقى نماند، و از میان مردم بیرون رود و احدى از او ناراضى نباشد جز شیطان. به این ترتیب، حقیقت بنیادین مقام توبه، چیزى جُز «رو گرداندن» و «رو كردن» نیست، سالك راه خدا، از موانع وصول به محبوب عبور كرده و رو گردان مىشود و روى توجه به جانب حضرت حق مىآورد و تمام فكر و نظر خویش را به سوى او ـ جلّ و علا ـ معطوف مىدارد.
نقطه آغاز در این رجوع، تفكر در تبعات و آثار وحشتانگیز گناهان و به این وسیله، روشن كردن آتش ندامت در سینه و قلب است.
و همین آتش پشیمانى و در پى آن احساس نقص و كاستى و فرو ریختن است كه برانگیزاننده سالك براى سلوك و نقطه عطف حركت سالكانه او به سوى كمال و مایه تحول و دردمندى اوست. این است كه توبه را بدون تردید، باید آغاز زندگانى جدید، به شمار آورد.
ب- یقظه: معناى یقظه توجه، آگاهى و بیدارى است و در این سفر عرفانى، یقظه به معناى توجه به قدر و منزلت خانه خدا و حریم پاك اوست. توجه به توفیقى كه پروردگار عالم به بنده خویش عنایت كرده است. توجه به این كه در این مسافرت نباید كسى یا چیزى او را مشغول كند. آگاهى از این كه اگر حج مقبولى انجام دهد به هدف و مقصود از خلقت انسان (مقام لقا و عبودیت) خواهد رسید. توجه به انجام «بایدها» و «ازرشها»؛ یعنى واجبات، و اجتناب از «نبایدها» و «ضد ارزشها»؛ یعنى گناهان، و این كه خداوند عمل گنهكاران را نمىپذیرد و قبولى تمامى اعمال وابسته به تقوا است؛ «انما یتقبل الله من المتقین.»(6)
اگر برابر برخى از روایات در این مكان شیطان بر ابراهیم مجسّم گشته و حضرتش با سعى خود او را تعقیب كرده تا از ساحت مقدس بیت الله دور سازد،(27) پس حاجى سالك نیز با این عمل، حركت ابراهیم خلیل را تكرار مىكند و شیطان را از قلب خود كه نه تنها خانه خدا كه «عرش قدس الهى» است مىراند و با هروله كردن، از هوا و هوس خود فرار مىكند و از قدرت و شخصیت خود، تبرّى مىجوید.
و نیز توجه و اهتمام به مستحبات؛ به ویژه خدمت به همنوعان. و خلاصه آگاهى و توجه به این كه در این مسافرت روحانى، همانند هر حال دیگرى، در محضر خداوند، پیغمبر اكرم و ائمه طاهرین ـ علیهمالسلام ـ است؛ «قل اعملوا فسیرى الله عملكم و رسوله و المؤمنون.»(7) از اینرو، بنیاد یقظه، بر محور توجه و آگاهى است و این بیدارى حیات آفرین است كه سالك و مسافر كوى دوست را براى مراتب و مقامات پسین آماده مىگرداند.
ج- تخلیه: پس از مقام توبه و یقظه باید در منزل اول به مرتبه «تخلیه» صعود كند. مقام تخلیه آن است كه دل را یكسره از صفات زشت و ناپسند و رذائل اخلاقى، خالى كند و ریشههاى هرز صفات رذیله؛ نظیر «حسد، بخل، كبر، ریا، تملّق، شقاوت، جاهطلبى و ...» را كه مایه تیرهبختى و سیهروزى آدمى است به آتش اراده و عزم بر تركِ این رذائل، بسوزاند و زقّوم رذیلتهاى زشت را از سرزمین قلب خود به دستِ همّت بَركَند و آن را عرصه كشتِ گلهاى با طراوت فضیلتهاى انسانى گرداند و بدین ترتیب از این مرتبه، به مقام «تحلیه» پا بگذارد.
د- تحلیه: بنیادِ مرتبتِ «تحلیه»، آراستن دل به خصائص زیبا و فضائل عالیه؛ نظیر «خیرخواهى، سخاوت، گشادهدستى، تواضع، اخلاص، صداقت، رأفت، زهد و آزادگى از همه تعلّقات و ...» است. سالك راه دوست باید بكوشد تا خویشتن را به فضائل اخلاقى بیاراید و مهمتر از هر فضیلتى، ملكه خلوص و اخلاص در عمل است و در این صورت است كه حج وى، حج ابراهیمى خواهد بود؛ «إنّى وجّهتُ وجهى للذى فطر السموات و الأرض حنیفا و ما انا من المشركین»(8) اگر حاجیان و سالكان در این سفر عرفانى، نیّت خویش را خالص گردانند و هیچ یك از اغراض پست مادّى و دنیوى و حتى اغراض اخروى را در این عمل شریف دخالت ندهند، بلكه توجه خود را یكسره به جانب میزبان و «صاحب البیت» معطوف دارند و جز رضایت او را در نظر نیاورند؛ «الا ابتغاء وجه ربه الاعلى»(9) آنگاه محصول تلاش خود را در خشنودى دوست، نظاره خواهند كرد؛ «و لسوف یرضى»(10) و چرا به این خشنودى دست نیابند؟ كه رنگ خدا بهترین رنگهاست؛ «صبغة الله و من أحسن من الله صبغة.»(11)
اگر نبود آن كه شیاطین بر دلهاى فرزندان آدم هجوم مىبرند، هر آینه دیده آنان به ملكوت آسمانها و زمین، روشن مىگشت.»
و البته این متاع گرانبها بعد از گذر از ریشهكن نمودن رذیلتِ ریا و تظاهر، در مقام تخلیه به وسیله توجه به عواقب سوء و نتایج شوم این رذیله است كه به چنگ حاجیان مىافتد، توجه به این نكته پر اهمیت كه رنگ ریا و تظاهر، آدمى را تا سر حدّ شرك ساقط مىكند؛ «ولا تكونوا كالذین خرجوا من دیارهم بطرا و رئاء الناس و یصدون عن سبیل الله و الله بما یعملون محیط .»(12)
سالك، پس از مقام تخلیه و تحلیه و مداومت و استمرار بر دو عنصر «عدالت» و «اخلاص»، مىباید به وسیله ریاضات دینیّه به ویژه تداوم در تلاوت قرآن همراه با تفكّر در آن، دعا و تضرّع به درگاه خداوند متعال و توسل و توجه به پیشگاه اهلبیت ـ علیهم السلام ـ بالأخص مصداق حاضر ولایت محمدیه، محوریت عالم امكان، ولى الله الاعظم ـ ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء ـ به مقام «تجلیه» صعود كند.
ه – تجلیه: و حقیقت این مقام بالاتر از آن است كه در تصوّر هر كس آید و این مرتبتى است كه نصیب اوحدىّ از اولیاى الهى مىشود. در این مقام، قلب سالك به نور خدا منوّر مىشود؛ «و جعلنا له نورا یمشى به فى الناس»(13) تا در این سفر مبارك در سایهبان الطاف حق بتواند به مقام عبودیّت نائل گردد و بدین ترتیب ارزشها را از ضد ارزشها و ارزشمندان را از دون قیمتان و پاكان را از ناپاكان و خواستهاى تعالى بخش خدا را از خواهشهاى ذلت آفرین نفس و هوا و هوس، تمیز دهد؛ «ان تتقوا اللّه یجعل لكم فرقانا.»(14)
منا؛ یعنى سرزمین امید، رحمت، مغفرت، فضل، كرامت، استجابت دعا، سعادت و خیر دنیا و آخرت. و چرا چنین نباشد؟! عاشق از معشوق پس از وصل چه مىخواهد؟! توجه، تلطّف، عنایت، ادامه.
تجلى انوار الهى با قلب سالك، نه آن مىكند كه در گفت و شنود آوریم، تنها باید به آن مرتبت رسید تا طعم شیرین و روحافزاى آن را چشید.
مجموع این مقامات پنجگانه منزل اول در كلام بلند و ارجمند امام صادق علیه السلام كه در مصباح الشریعه از آن حضرت نقل كرده، جلوهگر و نمایان است:
«هرگاه خواستى حج به جاى آورى، پس قلب خود را پیش از آغاز عمل از هر گونه مشغول كننده و مانع و حاجب، براى خداى متعال بركنار كن و جریان امور خویش را به خداوند واگذار و در تمام حركات و سكنات خود، خالق خویش را وكیل قرار ده و در برابر فرمان و حكم و تقدیر او مطیع و تسلیم باش و دنیا و آسودگى و مردمان را رها كن و خود را از حقوق مردم خارج كن (تا مردم از تو طلبكار و ناراضى نباشند) و (در این راه) به زاد و توشه و یاران و توانایى جوانى و ثروت خود اعتماد مكن، زیرا آن كس كه دعوى مقام رضا و تسلیم الهى كند و با این حال به چیز دیگرى اعتماد كند، خداوند همان چیز را دشمن و موجب ضرر و وبال او مىگرداند تا او بفهمد و بداند كه نه او و نه هیچ كس را قدرت و تدبیرى نیست مگر به عصمت و توفیق اعطا شده از جانب خداوند، و (در این سفر) به اندازهاى خود را آماده و مستعدّ كن كه گویا امید مراجعت براى تو نیست و در مصاحبت و رفاقت و همراهى با دیگران، خوش رفتار و نیكو كردار باش و پیوسته اوقات واجبات الهى و سنن رسول اکرم را و آنچه بر تو واجب است از آداب عرفى و تحمّل و بردبارى در برابر ناراحتیها و ابتلائات و شكر نعمتهاى خداوندى و گشادهدستى و بخشش، مراعات نما.»(15)
منزل دوم: سیر من الحق فى الحق
مشتمل بر اعمالى است:
1ـ احرام: مقدمه احرام، غسل احرام است، حقیقت این غسل توبه و رجوع است؛ «اغسل بماء التوبة الخالصة ذنوبك و البس كسوة الصدق و الصفاء و الخضوع و الخشوع.»(16) در مقام احرام باید معاصى و گناهان سابق را به یاد آورد و آن را با آب توبه شستشو دهد و آنگاه لباس صداقت و صفا و خضوع و ترس را به تن كند.
مىتوان گفت بهترین لذّتها در حج، لذت امید بنده به خدا در منا است و شاید این كه منا در میان همه اعمال مدتش بیشتر است، براى همین باشد كه امید و رجاء بنده، نزد خدا، بهترین عبادات و بالاترین مقامات است.
احرام در حج؛ نظیر تكبیرة الاحرام در نماز است، همانگونه كه نمازگزار به واسطه گفتن تكبیرة الاحرام باید تمام توجهش به جانب معشوق باشد، و از ابتداى نماز تا انتهاى آن، چیزى و كسى او را مشغول نكند، همچنین است احرام حج.
احرام؛ یعنى پشت كردن به دنیا و آنچه در دنیاست و رو نمودن به خدا و رضایت خدا و اجابت امر خدا، چنانكه از امام صادق علیه السلام نقل شده است: «أحرم من كل شىء یمنعك عن ذكر الله و یحجبك عن طاعته.»(17) و نیز درگاه احرام، مىباید متذكر مرگ و كفن و قبر شود كه روزى با این هیئت خداى را ملاقات خواهد كرد و در موقع گفتن لبیك كه تكمله مقام احرام است. توجه به این كه خداوند او را دعوت كرده است و او با این الفاظ، حضرتش را اجابت مىكند.
«ولب بمعنى اجابة صافیة زاكیة لله ـ عزّوجلّ ـ فى دعوتك له متمسّكا بعروته الوثقى»(18) ؛ و از تلبیات خود، قصد كنند پاسخ دادن خداوند را با نهایت صفاى خاطر و خلوص نیت، در حالى كه به عروة الوثقاى حق و به حقیقت ایمان، تمسك مىجوید.
2ـ طواف: طواف تشبّهى است به فرشتگانى كه پیرامون عرش خداوند دائم در طوافند؛ «و ترى الملائكة حافین من حول العرش یسبحون بحمد ربهم»(19) ؛ همانگونه كه طواف آن ملائكه، نشانه عشق آنها به خداوندست، طواف بنده نیز نشانه عشق بنده به خداست «طف بقلبك مع الملائكة حول العرش كطوافك مع المسلمین بنفسك حول البیت»(20)؛ «آن چنانكه جسمت پیرامون بیت خدا دور مىزند، با قلب خود گرداگرد عرش خداوند طواف كن.»
بندهاى كه به مقام قرب رسیده است؛ از آنچه بیمناك است، و آنچه باید همیشه با آن در ستیز باشد، طاغوتهاست، طاغوت درون؛ یعنى نفس اماره و طاغوت برون، شیاطین جنّى و شیاطین انسى.
تكرار طواف به منظور پیدا شدن مقام تسلیم و عبودیت است، و با حصول این مرتبه، دریده شدن حجابها و پس از آن آراسته شدن به زینت ذلت و مسكنت در مقابل حق، تواضع و حلم در مقابل خلق، و زهد و سخاوت و قناعت در برابر دنیا (مقام تخلیه و تحلیه) مىباشد و در آن حال است كه نور خدا در دل او جلوهگر مىشود (مقام تجلیه) و راههاى سلامتى یكى پس از دیگرى براى او كشف مىگردد و از ظلمتها (ظلمت صفات رذیله، ظلمت نفس اماره، ظلمت متابعت از طاغوتهاى انسى و جنى، ظلمت هوا و هوس، ظلمت غم و اضطراب) به نور مطلق كشانده مىشود و مورد عنایت خاص خداوند واقع مىگردد كه خواه ناخواه به مقام لقاء و فناء كه همان انتهاى صراط مستقیم است مىرسد؛ «قد جاءكم من الله نور و كتاب مبین، یهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و یخرجهم من الظلمات الى النور باذنه و یهدیهم الى صراط مستقیم.»(21)
3ـ نماز طواف: طواف كننده چون به واسطه طواف به مقام عبودیت مىرسد باید نماز شكر به جاى آورد. و چون به واسطه رسیدن به مقام بندگى و تذلل، معراج براى او واجب مىشود، باید به نماز بایستد، زیرا معراج مؤمن همان نماز است، چون نماز مكالمه بین بنده و خداست. و چون توسل به اهلبیت در هر حال یك امر ضرورى است، تشهد و سلامهاى این نماز، به منزله مكالمه بین عبد و اهلبیت علیهم السلام است و این توسل با بیعتى كه پس از این نماز به وسیله استلام حجر صورت مىپذیرد، ادامه و استمرار مىیابد. استلام حجرالاسود و بوسیدن آن به منزله تجدید میثاق و عهد با رسول گرامى اسلام است.
امام صادق علیه السلام نیز فرمودهاند كه در هنگام استلام حجر این چنین گفته شود: «أمانتى أدیتها و میثاقى تعاهدته لتشهد لى بالموافاة»(22) ؛ «امانتى را كه به گردن من بود (حج) ادا نمودم و پیمان خود را بر عهده گرفتم، تا تو در روز جزا بر وفادارى من گواه باشى.»
پس استلام حجر نیز یك میثاق قلبى است كه جایگاه آن دلهاى حاجیان است و نیز تجسم خضوع در برابر عزت خداوند و نشانه رضایت به تقدیر اوست «و استلم الحجر رضى بقسمته و خضوعا لعزته.»(23)
4ـ سعى بین صفا و مروه: این عمل خاطره شیرینى است از پیامبر بزرگ خداوند كه پروردگار عالم در قرآن او را به خُلَّت پذیرفته است؛ «و اتخذالله ابراهیم خلیلاً»(24) ؛ پیامبرى كه مقام عبودیت و تسلیم او را پروردگار عالم امضا كرده است «اذ قال له ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمین.»(25)
سعى بین این دو كوه، تجسم امیدوارى زنى است كه با امید به رحمت خداوند در بیابان بى آب و علف براى به دست آوردن آبى براى كودكش در تكاپوست، و با تلاطم درونى، از صفا به مروه و از مروه به صفا مىرود و به عبارت دیگر از صداقت به مروت و مردانگى و از مردانگى به صداقت و صفا مىرود و سرانجام با خلوصش از نظر برون به آب زمزم و از جنبه درون به آب حیات مىرسد، و در اثر صبر و تحمل و كوشش و استقامت، خانه خدا را آباد و نسل خود را به وجاهت مىرساند، این خاطرات اگرچه تلخ است، اما شرحی است از تلخى اضطراب و تلاطم ممزوج به شیرینى جوشش و نزول رحمت.
شعف كه مرتبهاى از عشق است در حالى كه با سوزندگى همراه است لذتآور است و در حالى كه لذتآور است دل عاشق را و سراپاى او را چون شمع مىسوزاند. پس حاجیان باید در میان صفا و مروه درس عشق و ایثار و گذشتن از همه چیز براى خدا را از حضرت ابراهیم و یارانش بیاموزند؛ «قد كانت لكم اسوة حسنة فى ابراهیم و الذین معه»(26) و از این رو آن كس كه سعى بین صفا و مروه كند و هنوز روح خودیت و منیّت، در او زنده باشد، به حقیقت سعى، نرسیده است. اگر برابر برخى از روایات در این مكان شیطان بر ابراهیم مجسّم گشته و حضرتش با سعى خود او را تعقیب كرده تا از ساحت مقدس بیت الله دور سازد،(27) پس حاجى سالك نیز با این عمل، حركت ابراهیم خلیل را تكرار مىكند و شیطان را از قلب خود كه نه تنها خانه خدا كه «عرش قدس الهى» است مىراند و با هروله كردن، از هوا و هوس خود فرار مىكند و از قدرت و شخصیت خود، تبرّى مىجوید؛ «و هرول هرولة هربا من هواك و تبریا من جمیع حولك و قوتك»(28) و به این وسیله روح و درون خود را براى لقاء و دیدار یار، پاك و پاكیزه و آماده مىگرداند «و صفّ روحك و سرّك للقاء الله یوم تلقاه بوقوفك على الصفاء»(29) و با نفى صفات و شخصیات كاذب و مجازى و ساختگى خویش، مردانه در مقابل صفات جلال و جمال پروردگارش، مقام بندگى و فقر و فنا را برقرار مىسازد «و كن ذا مُروّة من الله تقیا أوصافك عند المروة.»(30)
بندهاى كه به مقام قرب رسیده است؛ از آنچه بیمناك است، و آنچه باید همیشه با آن در ستیز باشد، طاغوتهاست، طاغوت درون؛ یعنى نفس اماره و طاغوت برون، شیاطین جنّى و شیاطین انسى.
5ـ تقصیر: تقصیر توجه از عالم ملكوت، به عالم ناسوت است. توجه از لذات روحى به سوى لذات جسمى و توجه از وحدت به كثرت است. تقصیر، تحلیل بعد از تحریم است؛ به این معنا كه آنچه قبل از احرام براى مُحرم حلال نبود، اینك به واسطه احرام، و طواف، نماز، سعى بین صفا و مروه و تقصیر، حلال شده است. تجلى نور خدا، نظر به عالم ملكوت، لیاقت نیل به مراتب یقین و دیده بصیرت، كه تماما براى او حرام بود اینك حلال شده است؛ چرا كه حاجىِ سالك، صفات شیطانى خود را تقصیر كرده است و مگر نه این كه «لو لا ان الشیاطین یحومون على قلوب بنى آدم لنظروا الى ملكوت السموات و الارض»؛(31) اگر نبود آن كه شیاطین بر دلهاى فرزندان آدم هجوم مىبرند، هر آینه دیده آنان به ملكوت آسمانها و زمین، روشن مىگشت.»
6ـ حركت به سوى عرفات: پس از توجه به نفس و تمایلات؛ این بار توجه به خداوند، توجه به سرزمینى كه جاذبه ملكوتى سراسر آن را فرا گرفته است، شتافتن به سوى جذب، جذب كهربائى یار، از دلهاى بیقرار، جذب «وجودِ واقعى» «وجودْ نما» را، جذب عاشق معشوق را، و به عبارت رساتر جذب خدا بنده را، و حبذا بر این جذبه شیرین «هنیئا لأرباب النعیم نعیمهم.»
عرفه؛ یعنى اعتراف بندگان در پیشگاه حق «و اعترف بالخطایا بعرفات.»(32)
عرفه؛ یعنى كسب معرفت، معرفت مبدأ و معاد و تجدید عهد با توحید «و جدد عهدك عند الله بوحدانیته»(33) ؛ معرفت نبوت و ولایت، معرفت آفاق و انفس، معرفت ربط آنها با خدا، (ربط حادث با قدیم) معرفت قیومیّت حق و فقر محض خلق، و به عبارت رساتر، معرفت به این كه «لیس فى الدّار غیره دیّار.»(34)
عرفه؛ یعنى دیارى كه انسان سالك مىتواند با توجه و تضرع و دعا و توسل مخصوصا به حضرت ولى عصر ـ عجل الله تعالى فرجه الشریف ـ كه در آن سرزمین حضور دارد و حاجیان همگى در محضر اویند به مرتبه بالاى یقین برسد.
عرفه؛ جایگاه صعود از «علم الیقین» به «عین الیقین» و از «عین الیقین» به «حق الیقین» است و آن كس كه در عرفات نتواند به معرفت آنچه گفته آمد، نائل شود، در حقیقت عرفات نرفته است؛ كسى كه از جاذبه خدا و نبوت و ولایت ـ كه سراسر آن سرزمین پاك را فرا گرفته است ـ بهرهاى نبرد، در حقیقت عرفات او رفع تكلیفى بیش نبوده است و او از محدوده فقه به سوى قلمرو بیكران «فقهِ فقه» خارج نگشته است.7ـ حركت به جانب مشعر: مشعر نزد خداوند متعال، از درجه خاصى برخوردار است، از این جهت در قرآن با صفت حرام و احترام از آن یاد مىشود: «فاذا أفضتم من عرفات فاذكروا الله عند المشعر الحرام»(35) چنانكه گاه منزل كردن در آن دیار، (بین الطلوعین) نزد یار، برترین ساعات شبانهروز است و آنچه خداوند در قرآن در این مكان قدسى و در این زمان مقدس خواسته است، ذكر خداست، با یاد خدا كسب شعور و كیاست و فطانت و دقت و ظرافت نمودن، سرایت دادن ایمان از دل به تمام اعضا و مشاعر، مشعر به ما مىآموزد آنچه از عرفه برداشت كردهاى در اینجا به واسطه یاد خدا در دل رسوخ ده، و از دل به چشم و گوش و زبان و تمامى اعضا جارى كن تا كلیه مشاعر، حیات دوبارهاى پیدا كنند و به این وسیله از نردبان روح به سوى ملأ اعلى صعود كن: «و اصعد بروحك الى الملأ الأعلى بصعودك الى الجبل.»(36) از این رو، در این سرزمین هم خداى را با اطمینان براى نیل به مقام قرب مىخواند: «و تقرب الى الله ذا ثقة بمزدلفة.»(37)
پس چون وارد منا مىشود اوّلین عملى كه باید انجام دهد، رمى جمره عقبه است كه شاید اشاره به طاغوت بزرگ؛ یعنى نفس اماره باشد، رمى جمره عقبه؛ یعنى طرد نفس اماره، یعنى پایمال كردن هوا و هوس .
8 ـ حركت به سوى منا: منا؛ یعنى رجاء، كه این نامِ گویا، در هالهاى از نور نهفته است.
منا؛ یعنى سرزمین امید، رحمت، مغفرت، فضل، كرامت، استجابت دعا، سعادت و خیر دنیا و آخرت. و چرا چنین نباشد؟! عاشق از معشوق پس از وصل چه مىخواهد؟! توجه، تلطّف، عنایت، ادامه.
سالك، پس از گذشتن از عرفات و مشعر و رسیدن به مقام وصل، از مولى چه مىخواهد؟ آنچه را كه او به حق مستحق آن است؛ «ولا تتمنّ ما لا یحل لك و لا تستحقه.»(38)
از این رو مىتوان گفت بهترین لذّتها در حج، لذت امید بنده به خدا در منا است و شاید این كه منا در میان همه اعمال مدتش بیشتر است، براى همین باشد كه امید و رجاء بنده، نزد خدا، بهترین عبادات و بالاترین مقامات است.
9ـ رمى جمرات: بندهاى كه به مقام قرب رسیده است؛ از آنچه بیمناك است، و آنچه باید همیشه با آن در ستیز باشد، طاغوتهاست، طاغوت درون؛ یعنى نفس اماره و طاغوت برون، شیاطین جنّى و شیاطین انسى. سالك از قرآن آموخته است كه: طاغوت درون (نفس اماره) خطرناكترین طاغوتهاست «ان النفس لأمارة بالسوء الا ما رحم ربى»(39) پس چون وارد منا مىشود اوّلین عملى كه باید انجام دهد، رمى جمره عقبه است كه شاید اشاره به طاغوت بزرگ؛ یعنى نفس اماره باشد، رمى جمره عقبه؛ یعنى طرد نفس اماره، یعنى پایمال كردن هوا و هوس؛ «وارم الشهوات والخساسة والدنائة والذمیمة عند رمى الجمرات.»(40) آنگاه اگر با رمى جمره عقبه پاى بر نفس اماره گذارد، قدم بعدى، مقام وصل و لقاء است؛ زیرا میان بنده و خدا یك قدم بیش فاصله نیست، اگر بنده از هوا و هوس گذشت و این گام بلند را طى كرد گام بعدى گام عزم به سوى مقام لقاست. حاجیان در آن روزها كه در وادى منا، رحل اقامت افكندهاند باید كه رمى جمرات سهگانه كنند و این یعنى طرد طاغوت درون (نفس اماره) طاغوت برون از شیاطین جنى (ابلیس و اعوان او) و شیاطین انسى (دشمنان دین و انسانیت)، از این رو رمى جمراتِ ثلاث، طرد همه طاغوتها و اعلام جنگ و ستیز بىپایان با آنهاست.
10ـ ذبح قربانى: قربانى سنتى است كه تنها از تقوا پیشگان، پذیرفته مىشود «اذ قرّبا قربانا فتقبل من أحدهما و لم یتقبل من الآخر»(41) و آن رمز گذشت و فداكارى در راه محبوب و رمز محبت و عشق است؛ چرا كه به گاه قربانى نمودن، حاجى سالك حنجره هواى خویش و طمعش به مردمان را پاره مىكند؛ «و اذبح حنجرتَى الهوى و الطمع عند الذبیحة.»(42)
قربانى در منا زنده كردن خاطره بزرگ حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل ـ علیهماالسلام ـ نیز هست، آنگاه كه از سوى محبوب خطاب به ابراهیم علیه السلام امر آمد كه جوانت را در منا ذبح كن و آن حضرت امر محبوب را به فرزندش حضرت اسماعیل ـ علیه السلام ـ گوشزد كرد و او با كمال رغبت پذیرفت؛ «یا ابت افعل ما تؤمر»(43) و هر دو با كمال شوق و عشق، تا سر حد ذبح جلو رفتند، و آنگاه از سوى محبوب ندا آمد كه از امتحان پیروز به در آمدید؛ «قد صدّقت الرؤیا.»(44)
11ـ حَلْق یا تقصیر: تراشیدن سر یا اصلاح سر و صورت؛ یعنى تراشیدن باقى مانده كدورتها، رذالتها و اصلاح دل از زنگار منیّتها و خودیّتها؛ زیرا سالك هر چه خودسازى كند، باز باید بداند كه ریشههاى رذالت تا عمق جان وى را فرا گرفته است. از این رو، پس از تراشیدن سر یا اصلاح سر و صورت، كه رمز ریشهكن كردن صفات رذیله است، اگر حاجى سالك از منزل تخلیه نگذشته باشد باید بداند كه در این امتحان الهى پیروز نگشته است، گرچه رفع تكلیف از او شده باشد.
12ـ طواف نساء: به واسطه حلق یا تقصیر، آنچه براى حاجى حرام بوده حلال مىشود، جز بوى خوش و تمتع از غریزه جنسى، و تحلیل این دو متوقف بر آن است كه از منا به سوى خانه خدا بازگردد و طواف و نماز طواف و سعى بین صفا و مروه و در پایان طوافى به نام طواف نساء به جاى آورد، آنگاه بوى خوش و تمتع از غریزه جنسى نیز بر او حلال مىشود و شاید رمز آن این است كه سالك هر چه از نظر مقام و منزلت بالا باشد و به مقام تجلیه و لقاء نیز رسیده باشد، تسلط او بر غریزه جنسى، احتیاج به مقام بالاتر و عنایت افزونتر دارد؛ «و لقد همت به و هم بها لو لا ان رأى برهان ربه»(45) یوسف صدیق ـ علیه السلام ـ كه در امتحانات الهى یكى پس از دیگرى كسب توفیق نمود اما در برابر غریزه جنسى، احساس ناتوانى مىكند و مىگوید: این خدا بود كه مرا نجات داد نه خودم، و اگر او نبود در امتحان، بازمانده بودم «و الا تصرف عنى كیدهن اصب الیهن و اكن من الجاهلین»(46) بنابراین طواف نساء درس آموزندهاى است براى همه سالكان و به ویژه جوانان.
منبع:
مجله میقات حج، شماره 11 ، حسین مظاهرى