ویژه حج
منازل سلوك عرفانى در آیینه حج (2)
13ـ زیارت مدینه: پس از اتمام، مكمّل اعمال سالكان، تشرف به مدینه منوره و زیارت مرقد پیغمبر اكرم و حضرت زهرا و ائمه بقیع ـ علیهم السلام ـ است و حج بدون زیارت آنان ناقص و نظیر تمسك به قرآن منهاى ولایت است، از این جهت در روایات اهلبیت ـ علیهم السلام ـ وارد شده است كه زیارت مدینه منوره، اتمام حج است.(47)
در قرآن شریف از توسل به اهلبیت ـ علیهم السلام ـ با عنوان «ابتغاء الوسیلة الى الله تعالى» یاد شده است؛ «یا ایها الذین آمنوا اتقواالله و ابتغوا الیه الوسیلة»(48) و از برترین توسلات، دعا و استغفار در مراقد و مزارات مطهر آنان است، كه در حقیقت دعا و استغفار در محضر آنهاست و از موارد ویژه استجابت دعا و آمرزش گناهان عرض و انجام این اعمال در محضر منوّر آن حضرات است: «و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاءوك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما.»(49) و از این جهت در روایات اهلبیت ـ علیهم السلام ـ سفارش بسیارى بر زیارت قبور اهلبیت شده است؛ از جمله: حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ فرمودند: هر كه سه روز حضرت رسول ـ سلام الله علیه ـ را زیارت كند، بهشت براى او واجب مىشود(50) و نیز در روایتى از حضرت رضا علیه السلام مىخوانیم كه: «زیارت حضرت رسول، زیارت خداست.»(51)
و یا در روایت دیگرى از امام صادق علیه السلام آمده است كه: «براى هر امامى بر ذمّه پیروانش، عهدى است و به تحقیق، زیارت قبور آن امامان، از نهایت وفادارى شیعیان بدان عهد است، پس هر آن كس كه ائمه ـ علیهم السلام ـ را ـ در حالی كه راغب در زیارت آنان باشد ـ زیارت كند، آن امامان، در روز جزا شافعان وى خواهند بود.(52)
زائران به این نکات توجه کنند!
مراعات چند چیز براى زائرانى كه به این توفیق عظیم رسیدهاند ضرورى است:
1ـ توجه به این كه در محضر آنان هستند، و گفتار و كردار و افكار و نیات آنها در محضر آنها؛ «قل اعملوا فسیرى الله عملكم و رسوله و المؤمنون»(53) از این جهت باید با دلى پاك و ضمیرى خالص و با ادب در گفتار و كردار و پس از اجازه خواستن، وارد حرم مطهر شوند؛ «یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبى الا أن یُؤذن»(54) و شاید بلند خواندن زیارت حتى در آنجا سزاوار نباشد چه رسد به گفتگو با دیگران؛ «لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى»(55) و ادب در ایستادن و نشستن باید مراعات شود؛ نظیر كسى كه در محضر آنها مىنشیند.
این آداب از آن رو است كه رسول اكرم و ائمه ـ علیه الصلوة و السلام ـ اصدق مصادیق انسان كاملند و انسان كامل همواره زنده و شاهد است و از این رو در محضر انور آنان به هنگام اذن دخول مىخوانیم: «و اعلم ان رسولك و خلفائك ـ علیهم السلام ـ احیاء عندك یرزقون، یرون مقامى و یسمعون كلامى و یردّون سلامى و انك حجبت عن سمعى كلامهم و فتحت باب فهمى بلذیذ مناجاتهم ...»(56)
2ـ آمادگى براى رفتن به حرم، براى گرفتن فیض؛ به عبارت دیگر آمادگى براى وصل، چنانكه از علامه مجلسى (ره) نقل شده است كه پس از تشرف به نجف اشرف، پیش از زیارت قبر مطهر امیر مؤمنان، براى آمادگى، روزها را در وادى السلام نجف در مقام قائم (عج) و شبها را در رواق مطهر حرم، به ریاضت مشغول شده و پس از مدتى با آمادگى به زیارت قبر مطهر نائل گشته است.
3ـ توجه به این كه گناه مخصوصا حق الناس موجب دل آزردگى اهلبیت ـ علیهم السلام ـ است و این مضمون كه هر گونه ستم به شیعیان ما در حكم ظلم به ماست، به صورت متواتر در روایات وارد است.
جهت خشنود ساختن اهلبیت ـ علیهم السلام ـ به واسطه تصمیم جدى بر این كه تا بتواند كمك و اعانت به همنوعان و به ویژه شیعیان را ترك نكند و تصمیم جدى بر این كه ظلم و اجحاف به دوستان آنها نداشته باشد و با این توبه و تصمیم وارد حرم شود.
4ـ همت او در زیارات بلند باشد، فقط به خواستن حوائج دنیوى یا اخروى اكتفا نكند بلكه این گونه حوائج را به خود آنها واگذارد، «علمهم بحالنا حسبنا من سؤالنا» بلكه همت او این باشد كه از نور آنها منوّر شود. از ولایت تكوینى آنها در جهت عروج استفاده كند؛ زیرا كسى مىتواند به مقام فنا و لقاء برسد كه داراى چند چیز باشد؛ بُراق براى عروج، زاد و راحله براى راه، راهنما براى گم نشدن و رسیدن به مطلوب و نور براى استفاده كردن از آن در ظلمتها.
براق این راه براى انسان بُعد ناسوتى اوست كه به آن جسم مىگویند لذا قرآن براى تقویت این براق سفارش كرده است؛ «و ابتغ فیما آتاك الله الدار الآخرة ولا تنس نصیبك من الدنیا.»(57)
زاد و راحله؛ تقوا و روح خداترسى است كه از دیدگاه قرآن بهترین توشه است؛ «تزوّدوا فان خیر الزاد التقوى.»(58)
و نور این راه، كه انسان را از ظلمتها نجات مىدهد، قرآن است؛ «قد جاءكم من الله نور و كتاب مبین.»(59)
و راهنما، اهلبیت ـ علیهم السلام ـ هستند كه بدون آنها هیچ موجودى به كمال نخواهد رسید و هیچ انسانى به مقام وصل نائل نخواهد شد.
و در طریق سیر و سلوك نیز افرادى كه از این راهنما استفاده نكردند، بجاى وصل براى آنها قطع حاصل شد و بجاى هدایت، در ظلمات ضلالت گرفتار شدند و از نظر قرآن اهلبیت ـ علیهم السلام ـ و در زمان ما قطب عالم امكان و محور عالم وجود و واسطه بین غیب و شهود حجة بن الحسن، المهدى الموعود (عج) هدایت این راه را به عهده دارند؛ «و جعلناهم ائمه یهدون بامرنا.»(60)
بنابر این، توسل هم یك امر لازم است و بهترین توسلات زیارت قبور مطهر آنهاست.
منزل سوم: سیر من الحق الى الخلق
این منزل با بازگشت از مكه و مدینه به وطن آغاز مىگردد و در این منزل مسؤولیت، مشكلتر از منزل اول و دوم است؛ زیرا در این منزل وظیفه سالك، وظیفه پیامبران الهى است چرا كه حاجیان سالك، اینك باید به تبلیغ رسالتهاى الهى در میان دیگر مردمان بپردازند و این، عین وظیفه انبیا است؛ «الذین یبلّغون رسالات الله»(61) در منزل اول و دوم «خودسازى» بود و در این منزل «دیگرسازى» است، و دیگرسازى گرچه متوقف بر خودسازى است اما به اندازهاى مشكل است كه پیامبر گرامى فرمود: «شیّبتنى سورة هود لمكان قوله: فاستقم كما امرت و من معك»؛(62) «سوره هود مرا پیر كرد چرا كه در این سوره آمده است تو و «یارانت» باید استقامت كنید.»
خودسازى (فاستقم كما امرت) در سوره شورى نیز آمده است(63) ولى آنچه ریش و محاسن پیامبر اکرم را سفید كرد، دیگرسازى (و من معك) است.
حاجى سالك پس از بازگشت از مكه و مدینه، باید آنچه از آنجا به سوغات آورده است (خودسازى) عملاً به دیگران تزریق كند، گفتار و كردار و روش و منش او سرمشق براى دیگران باشد و این بهترین هدیه او براى دیگران است. حاجى سالك باید با اهتمامش به فرائض دینى و به ویژه نماز، آن هم در مسجد با جماعت، اهمیت این عبادت بزرگ را به دیگران بفهماند، آن حاجى كه در وقت نماز غفلت از نماز دارد و مشغول امور دنیا است، قطعا از حج بهرهاى نبرده است و قرآن با وى به خطاب عتابآمیز، سخن مىگوید؛ «فویل للمصلین الذین هم عن صلوتهم ساهون.»(64)
و نیز آن حاجى كه پس از حج تارك خمس باشد، نه فقط حاجى نیست بلكه از نظر قرآن، هم مشرك است و هم كافر؛ «فویل للمشركین الذین لا یؤتون الزكوة و هم بالآخرة هم كافرون»(65) و همچنین بانوان حج گزارنده، پس از بازگشت از حج، باید در حجاب، اسوه و الگوى دیگران واقع گردند.
مرد و زن حاجى باید اخلاق اسلامى را در خانه و در میان مردم عملاً تبلیغ كنند و عفو و گذشت و ایثار و فداكارى، شعار آنها باشد و به دیگران روش «دیگر گرایى» را كه در قرآن بدان سفارش اكید شده است بیاموزند؛ «لینفق ذو سعة من سعته و من قدر علیه رزقه فلینفق مما آتاه الله»(66) پس به راستى كه این منزل سوم، بسیار مشكل است ولى پاداش آن نیز به همان اندازه بالاست؛ «من احیاها فكأنما احیى الناس جمیعا»(67) از این رو، سالك پس از طى منزل اول و دوم، نكتهاى را كه باید در منزل سوم در نظر داشته باشد، آن است كه اینك حساب وى در نزد خدا و اهلبیت ـ علیهم السلام ـ و نیز دیگر مردمان، غیر از حساب عموم مردم است و با چشم دیگرى نگریسته مىشود.
حضرت آدم ـ علیه السلام ـ ترك اولائى بیش نكرد ولى چون از خواص بود و چون آن ترك اولی سزاوار روح مقدس وى نبود، با خطاب عتاب آمیزى؛ «اهبطوا بعضكم لبعض عدو»(68) از آن مقام عالى (بهشت) به این مقام دانى (دنیا) سقوط كرد و نیز حضرت یوسف صدیق با آن مقام و منزلت، براى آن كه در زندان متوسل به غیر از خدا شد، قریب ده سال زندان او ادامه یافت؛ «فلبث فى السجن بضع سنین»(69) پس اگر سالك حج گزارده به وسیله عمل ناروایش ابهت حج را در میان مردم بىرنگ یا كم رنگ كند، گناه او به اندازهاى بزرگ است كه معلوم نیست موفق به توبه شود.
قرآن در مورد چنین حاجى و زائرى مىفرماید: او نظیر كسى است كه همه مردم جهان را كشته باشد! «من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فى الارض فكأنما قتل الناس جمیعا»(70) این است كه امیر مؤمنان حج را «آزمونى بزرگ و امتحانى سخت و آزمایشى روشنگر و پاكسازیى رسا و خالص كننده» مىشمارد.(71)
و از حضرت صادق علیه السلام منقول است كه پس از برشمردن اسرار حج كه ما در ضمن مطالب گذشته از آن استفاده جستیم، مىفرماید:
«و استقم على شروط حجك هذا و وفاء عهدك الذى عاهدت به مع ربك و اوجبته الى یوم القیامة»(72) پس از حج گزاردن بر اسرار و مراتب و منازل آن كه در سفر سلوكىات، به چنگ آوردهاى، و نیز بر وفاى عهدى كه در آن سفر روحانى و عرفانى با خداى خود، برقرار كردهاى، استقامت پیشه كن و تا روز قیامت بر آنها پایدار باش.
پىنوشتها:
1ـ آنچه را به شما (از دستورات و فرامین الهى) دادهایم با اطمینان و قوّت بگیرید.» بقره: 63
2 ـ عن اسحاق بن عمّار و یونس قالا: سألنا أبا عبدالله (ع) من قول الله تعالى: «خذوا ...»، أقوةٌ فى الابدان أو قوةٌ فى القلب؟ قال: فیهما جمیعا. المحاسن، كتاب مصابیح الظُلم، ص261، ح319
3ـ پس خوشا به حال آنان، آنگاه باز هم خوشا به حالشان، گوارا باد براى صاحبان نعمت، نعمتهایشان.
4 ـ سرّ الصلوة، ص5
5 ـ «او را دلى (هوشیار) است یا با توجّه كامل گوش به كلام حق مىسپارد»، ق: 37
6 ـ مائده: 27 «همانا، فقط و فقط، خداوند از پروا پیشگان، مىپذیرد.»
7 ـ «بگو عمل كنید، خداوند و فرستاده او و مؤمنان اعمال شما را مىبینند.» توبه: 105
8ـ «من روى خویشتن به سوى آن كسى كردم كه آسمانها و زمین را آفرید. من در ایمان خود خالصم و از مشركان نیستم.» انعام: 79
9ـ «مگر جستن خشنودى پروردگار والاى خویش.» لیل: 20
10 ـ «و زودا كه خشنود شوى.» لیل: 21
11 ـ «رنگ خدا و چه رنگى از رنگ خدا بهتر است؟» بقره: 138
12ـ «همانند آن كسان مباشید كه سرمست غرور و براى خودنمایى از دیار خویش بیرون آمدند، دیگران را از راه خدا بازداشتند و خدا به هر كارى كه مىكنند، احاطه دارد.» انفال: 47
13ـ «و نورى بر او قرار دادیم كه با آن در میان مردم راه برود.» انعام: 122
14ـ «اگر از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید براى شما وسیلهاى براى جدایى حق از باطل قرار مىدهد.» انفال: 29
15ـ مصباح الشریعه، باب 22
16ـ مصباح الشریعه، باب 22
17ـ «محرم شو از هر چیزى كه تو را از یاد خدا منع مىكند و از بندگى او باز مىدارد.» مصباح الشریعه، باب 22
18 ـ مصباح الشریعه، باب 22
19ـ «فرشتگان را مىبینى كه بر گرد عرش خدا حلقه زدهاند و پروردگار خود را حمد مىكنند.» زمر: 75
20 ـ مصباح الشریعه، باب 22
21 ـ مائده: 15 و 16
22 ـ وسائل الشیعه، ج9، ص407، ح17
23 ـ مصباح الشریعه، باب 22
24 ـ «خدا ابراهیم را به دوستى خود انتخاب كرد.» نساء: 125
25 ـ «(بخاطر بیاور) هنگامى را كه پروردگار به او گفت اسلام بیاور (و تسلیم در برابر حق باش او فرمان پروردگار را از جان و دل پذیرفت) گفت در برابر پروردگار جهانیان تسلیم شدم.» بقره: 131
26 ـ «براى شما تأسى نیكى در زندگى ابراهیم و كسانى كه با او بودند وجود داشت.» ممتحنه: 4
27 ـ وسائل الشیعه، ج9، ص513، ح12
28 ـ مصباح الشریعه، باب 22
29 ـ مصباح الشریعه، باب 22
30 ـ مصباح الشریعه، باب 22
31 ـ همان
32 ـ «و در عرفات به گناهان خویش اعتراف كن.» مصباح الشریعه، باب 22
33 ـ « و در عرفات، عهد خود به وحدانیت خداوند را نزد او تجدید كن.» مصباح الشریعه، باب 22
34 ـ «در خانه، غیر از خداى، خانه نشینى نیست.»
35 ـ «و هنگامى كه از عرفات كوچ كردید، خدا را نزد مشعر الحرام یاد كنید.» بقره: 198
36 ـ «و با صعود بر كوه مشعر، از نردبان روحت به سوى ملأ اعلى صعود كن.» مصباح الشریعه، باب22
37 ـ «و به گاه وقوف در مشعر، به خداوند تقرب جو، در حالى كه به او اطمینان مىورزى.» مصباح الشریعه، باب22
38 ـ «و در هنگام وقوف در منا، آرزو مكن آنچه را كه بر تو حلال نیست و تو استحقاق آن را ندارى.» مصباح الشریعه، باب22
39 ـ «نفس به بدیها امر مىكند مگر آنچه را كه پروردگارم رحم كند.» یوسف: 53
40 ـ «و هنگام رمى جمرات، رمى كن خواهشهاى نفسانى و خست و پستى و دیگر صفات زشت را.» مصباح الشریعه، باب22
41 ـ «هنگامى كه هر كدام (هابیل و قابیل) عملى براى تقرب (به پروردگار) انجام دادند اما از یكى پذیرفته شد و از دیگرى پذیرفته نشد.» مائده: 27
42 ـ مصباح الشریعه، باب22
43 ـ «پدرم! هر چه دستور دارى اجرا كن.» صافات: 102
44 ـ «آنچه را در خواب مأموریت یافتى انجام دادى.» صافات: 105
45ـ «آن زن قصد یوسف را كرد، و او نیز(اگر برهان پروردگار را نمىدید) قصد وى را مىنمود.»یوسف: 24
46 ـ «و اگر مكر و نیرنگ آنها را از من بازنگردانى، قلب من به آنها متمایل مىگردد و از جاهلان خواهم بود.» یوسف: 33
47 ـ وسائل الشیعه، ج10، ص254 و 255
48 ـ «اى كسانى كه ایمان آوردهاید، پرهیزكارى پیشه كنید و وسیلهاى براى تقرب به خدا انتخاب نمایید.» مائده: 35
49 ـ «و اگر این مخالفان هنگامى كه به خود ستم مىكردند (و فرمانهاى خدا را زیر پا مىگذاردند) به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پیامبر هم براى آنها استغفار مىكرد، خدا را توبهپذیر و مهربان مىیافتند.» نساء: 64
50 ـ وسائل الشیعه، ج10، ص287
51 ـ وسائل الشیعه، ج10، ص255
52 ـ وسائل الشیعه، ج10، ص253
53 ـ «بگو عمل كنید، خداوند و فرستاده او و مؤمنان اعمال شما را مىبینند.» توبه: 105
54 ـ «اى كسانی كه ایمان آوردهاید وارد خانههاى پیامبر نشوید مگر با اجازه» احزاب: 53
55 ـ «صداى خود را فراتر از صداى پیامبر نكنید.» حجرات: 2
56 ـ «و من یقین دارم كه رسول و خلفاى تو در نزد تو زندهاند و روزى داده مىشوند، مقام مرا مىنگرند و كلام مرا مىشنوند و سلام مرا پاسخ مىدهند و اینك تو بر گوش من از كلام آنان پرده افكندهاى ولى باب التذاذ از مناجات با آنان را بر رویم گشودهاى.» در اذن دخول حرمهاى شریف، كتب ادعیه.
57 ـ «در آنچه خدا به تو داده، سراى آخرت را جستجو كن و بهرهات را از دنیا فراموش نكن.» قصص: 77
58 ـ «زاد و توشه تهیه كنید كه بهترین زاد و توشه، پرهیزكارى است.» بقره: 197
59 ـ «از طرف خدا نور و كتاب آشكارى به سوى شما آمد.» مائده: 15
60 ـ «و آنها را پیشوایانى قرار دادیم كه به فرمان ما مردم را هدایت مىكردند.» انبیا: 73
61 ـ «(پیامبران پیشین) كسانى بودند كه تبلیغ رسالتهاى الهى مىكردند.» احزاب: 39
62 ـ الدر المنثور، ج3، ص320
63 ـ شورى: 15
64 ـ «پس واى بر نمازگزارانى كه نماز خود را به دست فراموشى مىسپارند.» ماعون: 4 و 5
65 ـ «واى بر مشركان، همانها كه زكات را ادا نمىكنند و آخرت را منكرند.» فصلت: 6 و 7
66 ـ «آنها كه امكانات وسیعى دارند باید از امكانات وسیع خود انفاق كنند و آنها كه تنگدستند از آنچه كه خدا به آنها داده انفاق نمایند.» طلاق: 7
67 ـ «و هر كس انسانى را از مرگ رهایى بخشد، چنان است كه گویى همه مردم را زنده كرده است.» مائده: 32
68 ـ «همگى (به زمین) فرود آیید در حالى كه بعضى دشمن دیگرى خواهید بود.» بقره: 36
69 ـ «چند سال در زندان باقى ماند.» یوسف: 42
70 ـ «هر كس انسانى را بدون ارتكاب قتل یا فساد در روى زمین بكشد، چنان است كه گویى همه انسانها را كشته و هر كس انسانى را از مرگ رهایى بخشد، چنان است كه گویى همه مردم را زنده كرده است.» مائده: 32
71 ـ نهج البلاغه، خطبه قاصعه.
72 ـ مصباح الشریعه، باب 22
منبع:
مجله میقات حج، شماره 11 ، حسین مظاهرى
در آرزوى دو قطره اشك
و این آرزویى بىجا و ناموجّه نیست، آخر مگر نه همین اشك است كه دریاهاى آتش را خاموش و فرومىنشاند؟(1)
مگر نه همین اشك است كه آدمى را به كانون حرّیت و آزادگى و ارزشهاى والاى انسانى؛ یعنى قافله سالار شهیدان و شمع محفل بشرّیت حسین بن على ـ علیهماالسلام ـ اتّصال داده و از این راه او را به لقاى محبوب حقیقى نائل مىكند؟
(2)
مگر گریه و اشك مورد توصیه اكید قرآن كریم نیست؟(3) مگرنه این است كه گفتهاند (و خوب هم گفتهاند): كه «چشم گریان، چشمه فیض الهى و دواى دردهاى بىدرمان است.»(4)
و راستى مگر درد و مرضى بدتر از مرض دل هست؟ درست گفته كه: «نیست بیمارى، چو بیمارى دل»
و مگر نسخهاى شفابخشتر و مؤثرتر از اشك چشم براى این بیمارى هست؟
بنابراین این آرزو، آرزویى معقول و موجه است آن هم در كنار كعبه، خانه خدا؛ همان جایى كه ابراهیم خلیل گفت: «اى مالك و صاحب من! من زن و بچهام را در این وادى خشك و ساكت تنها گذاشتم، در كنار خانهات؛ «عند بیتك المحرّم.»
آیا ابراهیم در این جا اشك نریخت؟ آیا ذریه و نسل طاهر و مطهّر ابراهیم در این جا اشك نریختند؟
و آیا این جا چشم گریانِ بنده برگزیده خدا، محمد مصطفى و عترت و اهلبیت عزیزش را ندیده است؟
مگر نه همین جا است كه شاهد نالهها و سوز و گدازهاى زین العایدبن علیه السلام بوده؟ و مگر نه همین جا است كه شب و روز پذیراى چشمهاى گریان و اشكهاى ریزانِ عاشقانِ مجذوب و مخلصانِ محبوب است؟
اینك گمان مبر كه آرزوى گریه و ریختن اشكى در این مكان، آرزویى بىجا باشد و این مهمترین آرزوى حقیر ناتوان در این سفر بود و به خصوص كه اولین بار بود به این سفر میمون مشرف مىشدم؛ به اصطلاح حجّم «حجّ صَرُوره» بود. نخستین بار است كه چشمم به كعبه مىافتد و این خانه مكعب شكل را مىبینم و نیز مقام ابراهیم را. با خواندن دو ركعت نماز پشت مقام، حجر اسماعیل و سعى در صفا و مروه و ... معلوم است كه چه چیزهایى تداعى مىشود. آیا ابراهیم و اسماعیل این دو قهرمان توحید و اخلاص، مردان تسلیم و رضا، آنگاه كه در دل بیابان و در كنار صخرهها و وادى غیر ذىزرع، خانه را پىافكندند و آرزویشان این بود كه مقبول حق گردد؛ ربّنا تقبّل منا ... ، در آن حال چشمه چشمشان جارى نشد و اشك نریختند؟
و در صفا و مروه هاجر و اسماعیل را یاد مىآورى؛ آن مادر و فرزند و آن تشنگى و قحط آب و دویدن مادر به كوه صفا و مروه در جستجوى آب، با آن تب و تاب و اضطراب و ... آیا چشمِ هاجر در آن لحظات اشكبار نبود و آیا كودك خردسال او آرام و بىگریه بود؟ در این دیار به هر طرف كه بنگرى جاى پاى این خانواده را مىبینى.
مگر در منا و قربانگاه و رمى جمرات، ابراهیم و اسماعیل و هاجر را نمىبینى با دیدههاى پر آب و اشك شوق و لذّت دیدار .
مگر اخلاص و تسلیم این پدر را نمىبینى؛ «یا بُنَىَّ اِنّى اَرى فِى الْمَنامِ انّى اَذْبَحُكَ» و نیز: جواب شیرین و گواراى پسرش را كه: «یا اَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَر»؟
و آیا این گفتگوهاى عاشقانه، خالى از سوز و گداز و اشك و گریه بود؟ و حال بنگر و ببین زائران این خانه و مسافران این بلد و سرگذشت پرفراز و نشیب این ام القرى را.
ببین فرزند نازنین ابراهیم، محمد مصطفى ـ صلىالله علیه و آله و سلم ـ را كه در اینجا و در كنار این خانه، با صاحبخانه چه راز و نیازها داشته و چگونه اشكهایش با مناجات و نجواهاى نیمه شبش در هم آمیخته و این مكان مقدس را براى همیشه معطّر ساخته تا صاحبدلان همواره مشام خود را از آن رایحههاى طیّب، خوشبو كنند و آشنایان بارگاه ملكوت گوشهاى خود را از آن راز و نیازها نوازش دهند.
و نیز خاندان مطهّرش را بنگر؛ زهراى اطهر، على مرتضى و فرزندان معصومشان در دلِ شب و نیمه روز با این خانه چهها داشتهاند! و همچنین خیل عُبّاد و زهّاد و شیفتگان حق و حقیقت در طول اعصار و قرون را ...
این جا شاهد چه نجوىها و راز و نیازها كه نبوده و چه چشمههاى فیض الهى از چشمهاى حقبین جارى و سارى نگشته است؟!
در این لحظات و با به ذهن آوردن این خاطرات بود كه آرزوى ریختن اشكى در این ذره ناچیز تقویت مىگردید و دریغا كه حاصل نمىشد. اگر زبان را به گفتن ذكرى، وردى یا تلاوت آیهاى وامىداشتم، دل جاى دِگر بود. غوغاى زندگى حیوانى و جاذبههاى كاذب و پرزرق و برق مادى هرگونه توفیق را سلب مىكرد. غذاها و میوههاى آنچنانى، بازار پر از اجناس بنجل و اسقاطى فرنگ كه دور تا دورِ این خانه را احاطه كرده، دیگر مجالى براى حالى متناسبِ با این مكان مقدس و طاهر نمىگذارد. آرى این آرزو به دل مانده بود ولى مأیوس نبودم و در انتظارِ عنایت الهى، و به همین سبب بود كه دست به دامن دوستى شدم كه در این سفر با من انس و اُلفتى یافته بود. و چون مكرّر توفیق دیدار این دیار داشت ـ و نمىدانم سفر چندمش بود ـ بسیارى از جاها را بلد بود و به همهجا آشنایى داشت. به زبان خارجى نیز ناآشنا نبود. هر شب به هنگام سحر مىدیدمش كه از خواب برخاسته روانه حرم مىشد. از او ملتمسانه خواستم كه به هر قیمت شده شبى نیز مرا از خواب بیدار نموده و به همراه خود ببرد و چقدر ممنون اویم كه این كار را كرد. شب از نیمه گذشته بود كه مرا از چنگال خواب رهانید ...
به اتفاق راهىِ حرم شدیم، مسجد شلوغ نبود، خلوت هم نبود، چرا كه ایام حج است و از اقطارِ عالم حاجیان به عزم زیارت بدین مأمن الهى روى آوردهاند و خیلىها براى طواف خانه و سخنى با صاحب خانه، شب و روز را نمىشناسند و البته كم نیستند ـ امثال راقم سطور ـ كه تمام همّشان در همان وظیفه واجب ـ آن هم در روز براى یك بار؛ چه سعیش، چه طوافش و چه نمازش به همان ظاهر خشك و بىروح ـ خلاصه مىشود و همین كه این عمل انجام گرفت، دیگر كارى جز طواف در بازار، و سعى در خرید همان اشیاء بنجل ـ كه همه از بیگانهاند ـ ندارند. ولى هستند زیركان و عاشقانى كه نیك مىدانند به دست آوردنِ این فرصتِ مغتنم براى بار دیگر چندان سهل و آسان نیست، چه اینكه پیك اجل بىخبر مىرسد و كجا بهتر از اینجا براى تحصیل زاد و توشه راه، و چه ساعتى دلانگیزتر از نیمههاى شب؛
شب خیز كه عاشقان به شب راز كنند.
و این عاشقانِ دلباخته در آن نیمه شب كم نبودند كه خوب مىدانستند، دعاى صُبح و ورد شب كلید گنج مقصود است، بدین راه و روش میرو كه با دلدار پیوندى. (5)
و چه شورانگیز و روحبخش است آن لحظات آمیخته با سوز و گداز و راز و نیازِ مخلصانى كه پروانه شمع فروزان خانه بوده و چون نگینى این بیت عتیق را احاطه كرده با صاحب خانه در سخن بودند:
«ربّنا آتنا فى الدّنیا حسنة و فى الآخرة حسنة وَ قِنا عذاب النّار ... .»
و چه درخواست جامع و جالبى كه چنانچه روا شود (و از كرم كریم هم بعید نیست) دیگر همه چیز تمام است: سعادت دارین (دنیا و آخرت).
به اتفاق رفیقم خود را همچون قطرهاى به این دریاى پر موج افكندیم و هفت بار دور خانه را گشتیم و از مطاف خارج شدیم عازم رفتن بودیم ناگهاى صداى رفیقم كه مرا مىخواند (فلانى نگاه كن) به طرف مقام ابراهیم متوجهم كرد، گفت: ببین این خواهر را؛ قیافه، چهره و وضع پوشش و لباسش حكایت از این مىكرد كه از شبه قاره هند است؛ هندوستان یا پاكستان و یا بنگلادش. همین كه نگاهم به آن زن افتاد، میخكوب شدم و خیره در او كه چگونه با صاحبخانه (و نه خانه) در حال سخن گفتن بود! در پوششى از وقار، متانت و خضوع، با انگشتانش اشاره به كعبه مىكرد و در همان حال چشمههاى چشمانش جارى، سیل اشك بر گونههایش روان، لبانش در حركت و به گفتگو مشغول، با چى، با چه كسى و ...؟
با سنگها و دیوار ساكت؟ نه، مخاطب او ساكت و جامد نیست. مخاطب او سمیع، بصیر، آگاه، حىّ، توانا و عارى از هر نقص و خلل است. مخاطبش میزبان او است و میزبانش در و دیوار نیست. و او خوب مىدانست كه میزبانش كیست و چگونه باید با او سخن گفت. و خوب مىدانست كه او را نخواندهاند براى خالى كردن بازارِ مكّه و مدینه از محصولات آمریكا، او را نخواندهاند براى خرید یخچال، تلویزیون، ضبط، رادیو و صدها الوان و انواع از این قبیل؛ آن هم محصول دست بیگانه، بیگانه دشمن، دشمن صاحب خانه و هر چه مربوط و وابسته به اوست. او را نخواندهاند براى پر كردنِ شكم از گوشت مرغهاى از خارج (استرالیا و ...) آمده با مارك «الذبح الشرعى!». او را براى چیز دیگرى دعوت كردهاند، مقصود از این دعوت، خور و خواب نیست كه این راه و رسمى است آئین نابخردان.(6)
مقصود از این دعوت موز و پرتقال و سیب و گلابى نیست. این میزبان، شأنش بالاتر از این حرفها و تصوّرات و امیال و اغراض ما بیچارگان چسبیده بر زمین است. هدف از این دعوت چیز دیگرى است.
مقصود از این دعوت اگر دست دهد چند روزى و اِلاّ حدّاقل لحظات و ساعاتى از خودِ حیوانى بیرون آمدن، از این زندگى سر تا پا مادّى فانى، جدا شدن، از این ظواهر دلفریب دل كندن، رستن و خلاص شدن از غل و زنجیرهایى كه آز و طمع، حرص و حسد، بخل و كینه، عجب و تكبّر و صدها صفات شیطانى دیگر دست و پاى ما بیچارگان را بسته و به چاه ویل این زندگى زودگذر انداخته. آرى رستن از این بدبختىها و پیوستن به آن مبدئى كه از آنجا آمدهاى و برگشتنت نیز به آنجاست. (انّا لله و انّا الیه راجعون).
فارغ شدن از این موهومات و چند لحظهاى با میزبان خلوت كردن و لذت حضور چشیدن؛ همان میزبانى كه به دعوت او آمدهاى.
او كیـست؟
«ذو الجلال و الاكرام» او است «هو الاوّل و الآخر و الظاهر و الباطن». او است «الملك القدّوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتكبّر». او است «الخالق البارئ المصوّر». او است «اللطیف الخیبر». او است «سمیعٌ علیمٌ»، او است. «یعلم خائنة الأعین و ما تخفى الصدور»، خلاصه او است «الله» مستجمع جمیع صفات كمال و منشأ و اساس كل كمال و جمال و جلال.
و حالا تو میهمان چنین میزبانى و بر سر سفره اویى و خوب بیندیش؛ بر سر سفره چنین میزبانى سزاوار است به دنبال پرتقال و موز دویدن و شب و روز در بازار پرسهزدن براى خرید البسه و اقمشه و مأكولات و مشروباتِ از دیارِ دشمن آمده؟!
و من نه گمان، كه یقین دارم این زن در آن لحظات به این حقیقت نائل شده و از آرزوهاى موهوم و خواستههاى بىارزش مادّى بدر آمده و لمس كرده كه كجا است و با چه كسى سخن مىگوید. او میزبان خود را شناخته است. او با تمام وجود با این میزبان مهربان در سخن بود و سفره دلش را باز كرده بود و با چشمههاى چشمش غبار حجاب بین خود و معبودش را مىزدود و خود را تقریبا به محبوب رسانده بود و این حقیر بى همه چیز، و مسكینِ درمانده، مات و مبهوت به مشاهده این حال، سرگرم و مشغول و دلِ چون سنگ در تاب و تب، بناگاه متوجّه شدم كه چشمانم نمآلود و قطراتى بر گونهام جارى ولى دریغا و افسوس؛ «خوش درخشید ولى دولت مستعجل بود.»
از مطاف خارج و راهى منزل شدیم. آیا بار دیگر این حال و احوال دست مىدهد؟ نمىدانم، امّا از كرم كریم مأیوس نیستم كه: «لا تیأسوا من روح الله.»
پینوشتها:
1ـ رجوع شود به سفینة البحار، ماده «بكى».
2ـ رجوع شود به كتب مقاتل، مثل نفس المهموم و ...
3ـ اشاره به آیه 81 سوره توبه «فلیضحكوا قلیلاً وَلْیَبْكوا كثیراً ...»
4 ـ گریه بر هر درد بىدرمان دواست چشم گـریـان چشمـه فیض خداست
5 ـ حافظ شیرازى.
6 ـ خور و خواب تنها طریق دد است بـر ایـن بـودن آییـن نـابخـرد اسـت
منبع:
مجله میقات حج، شماره 5 ، غلامحسین جمى
وعده وصل
وعده وصل چون شود نزدیك آتش شوق تندتر گردد
جمعه 15 آبان 1377 ساعت چهار بعد از نصف شب بود، پیش از طلوع فجر، روز پرواز كبوتر عشق و آشیان گرفتنش در جوار حرم الهى. صداى تپش قلبم را به خوبى مىشنیدم. شب تا دیروقت خوابم نبرد اما این بیخوابى هیچ رخوتى در من ایجاد نكرده بود بلكه به عكس شادى و شعف وصف ناپذیرى سر تا پایم را لبریز مىساخت.
شكر خدا را بجا آوردم كه براى دومین بار میزبانم مىشود و سعادت عرض ادب كردن در برابر آستان جنّت مثال پیامبرش را بر من ارزانى داشته است.
ساعت 5/2 بعد از ظهر جمعه عازم كرمان و از آنجا مستقیم راهى فرودگاه شدیم. ساعت هشت پس از گذراندن چندین ساعت سردرگمى و انجام عملیات بازرسى بدنى و چمدانها و تحویل گرفتن گذرنامهها، هواپیما به پرواز درآمد. این پرنده آهنین بال همچون عقابى تیز پرواز مرغ دلهایمان را بر بالهایش نشاند و بر اقیانوس بیكران و آبى آسمانى اوج گرفت و سرانجام ساعت 5/11 شب كه همزمان بود با 45/10 به وقت جدّه، بر زمین نشست.
عظمت و وسعت این فرودگاه هر چشمى را خیره مىكند. تنوع رنگها، لباسها، زبانها، و ملیّتها همه جا به چشم مىخورد. زنان برقع پوشیده و كاملاً محجّب در یك جا مشاهده مىشوند در همانحال زنانى با آرایش و لباس كاملاً اروپایى در گوشه دیگر. بر گوشهاى از سالن فرودگاه مختص بازرسى و انجام عملیات گمركى و كنترل گذرنامههاى یك كشور است. چیزى كه زیاد چشمگیر است لباسهاى آستین كوتاه و كراوات در تن مأموران و كاركنان دولت سعودى است كه كاملاً هویت غربى پیدا كردهاند. پس از سپرى شدن یكى دو ساعت، از فرودگاه بیرون آمدیم. رییس كاروان با جدّیت مشغول جمع آورى مسافران و سوار كردنشان در سه اتوبوس است كه مىخواهیم با آنها راهى مدینه شویم. اتوبوس بسیار تمیز و مجهّز است. هواى داخلش به وسیله كولر كاملاً مطبوع شده و با هواى مرطوب و گرم بیرون كاملاً متفاوت است. و ما كه همگى خسته هستیم خواب چشمانمان را در ربود. فقط گاهگاهى صداى نوار نوحه سرایى و مداحى به گوش مىرسد و گاهى هم صداى ناله كوتاه و زمزمه عاشقانهاى شنیده مىشد.
نزدیكیهاى اذان صبح به فندق الدخیل رسیدیم. گنبد سبز حرم پیامبر و چراغهاى زیبایش صبر و قرار از دل مىبرد. پس از كمى استراحت صداى روحنواز و دلنشین اذان از مسجدالنبى شنیده شد. براى اداى نماز از جا برخاستیم ...
بعد از صرف صبحانه و شنیدن توصیههاى مدیر و روحانى كاروان عازم زیارت قبر پیامبر و قبرستان بقیع شدیم، از فندق الدخیل فاصله زیادى تا حرم پیامبر و قبرستان بقیع وجود ندارد. قبرستان بقیع درست روبروى هتل قرار گرفته و مظلومیت و غربت و تنهایى را فریاد مىكند. دریغ از سوسوى یك چراغ، یا نور یك شمعدان! قبر چهار پیشواى معصوم؛ حسن بن على، على بن الحسین، محمد بن على (امام باقر) و جعفربن محمد صادق علیهم السلام، بنیانگذار مكتب جعفرى در اینجاست.
ابتدا وارد حرم پیامبر شدیم، همه عاشقانه مىگریند و ناله مىكنند. هر گوشهاى از مسجد پیامبر صلى الله علیه و آله یادآور واقعهاى از تاریخ اسلام است؛ خانه پیامبر، جاى اصحاب صفّه، محل اذان بلال، بین محراب و منبر، خانه فاطمه زهرا علیهاالسلام، ستون توبه و ...
عظمت، وسعت و شكوه معمارى مسجدالنبى هر چشمى را به حیرت وامىدارد. مىتوان گفت كه در تمام دنیا مسجدى با این عظمت و شكوه و جلال وجود ندارد. اما در هر صورت این شكوه و جلال و زرق و برق ظاهرى نمىتواند زائران عاشق و دلدادهاش را مشغول خود سازد. لذا هر کس در داخل حرم، براى خود دنیایى دارد. سیلاب اشك بر چهرهها جارى است. هر كسى كتاب درد دلش را گشوده، آرام آرام مىخواند. هیچ كس آرام نیست. دنیاى عجیبى است اینجا!
بحرى است بحر عشقكه هیچش كناره نیست آنجا جز آن كه جان بسپارند چاره نیست
زمان زیارت رو به پایان است؛ ساعتى كه خانمها باید از حرم پیامبر بیرون شوند تا نوبت را به آقایان بدهند نزدیك است. بالاخره با اكراه و اجبار از حرم بیرون شدیم ...
از وقتى كه وارد مدینه شدهایم، هنوز توفیق زیارت بقیع را نیافتهایم، از این رو راهى قبرستان بقیع مىشویم. آنجا هم چه عالمى دارد! كاروانها هر یك در گوشهاى جمع شدهاند و عزادارى و نوحهسرایى مىكنند. پشت دیوار بقیع كه قرار گرفتیم كبوتران قبرستان را دیدم كه گروه گروه مىنشینند و به پرواز در مىآیند.
آرزو كردم كاش براى چند لحظه هم كه شده به جاى یكى از این كبوتران بودم و بر گرد قبور ائمه مىچرخیدم! لحظات عجیبى است. خانمها همه در پشت دیوار بقیع جمعاند و اجازه ورود به داخل بقیع را ندارند. بهانهاى مىخواهند تا عقدهشان باز شود.
اینجا بود كه به یادم آمد به هنگام خداحافظى از بستگان و اقوام و دوستان و ... همه سفارش داشتند و التماس دعاها گفتند. بعضى توصیه كردند كه سلامشان را به پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و دخترش فاطمه علیهاالسلام و ائمه بقیع علیهمالسلام برسانم.
یكى با چشم اشكبار سفارش كرد زیر ناودان طلا دو ركعت نماز برایش بخوانم و از خدا بخواهم كه او را هم دعوت كند تا به زیارت پیامبرش و مهمانى خانهاش بیاید.
دیگرى خواست تا براى پدر مریضش دعا كنم. آن یكى گفت كه وقتى روبروى قبر امالبنین مادر حضرت اباالفضل قرار گرفتم براى دخترش كه هم نام اوست دعا كنم و برایش شفا بخواهم. وقتى به یاد سفارش وى افتادم بى اختیار دلم گرفت. از حضرت زهراى مرضیه درخواست كردم كه دستش را بگیرد و توجهى به سوى او كند. سفارشها بسیار است، اگر بخواهم همه را بشمارم به قول مولانا: «یك دهان خواهم به پهناى فلك»
امروز برنامهریزى شده است كه از منطقه احد، مساجد سبعه كه از جمله آنها است مسجد قبلتین، مسجد قبا، مسجد فضیخ و قبر نجمه مادر امام رضا علیهالسلام (البته طبق نقلى كه ضعیف است) دیدن كنیم. ابتدا عازم منطقه احد شدیم تا حمزه سیدالشهدا و سایر شهداى احد را زیارت كنیم.
روحانى كاروان تاریخچه جنگ احد و جریان شكست مسلمانها و كشته شدن حمزه عموى پیامبر و كینه و دشمنى كفار قریش را شرح داد. و گفت: بدن مطهر حمزه را به دستور هنده زن ابوسفیان قطعه قطعه كرد و رسول خدا صلى الله علیه و آله بسیار متأثر شد آن روز هر كس براى شهید خود عزادارى مىكرد اما حمزه عموى پیامبر كسى را نداشت كه برایش عزادارى كند. زنان قریش جمع شدند و به همراه حضرت زهرا و صفیه خواهر حضرت حمزه براى وى گریستند.
نام یكى از فرزندان خواهرم حمزه است، خواهرم به هنگام بدرقهام از من خواسته بود كه وقتى بر سر قبر حمزه سیدالشهدا آمدم براى پسرانش دعا كنم كه گرفتار وسوسه شیطان نشوند و با ایمان و متّقى گردند و در برابر تهاجم فرهنگى دشمن ایستادگى كنند. از ته دل براى آنان دعا كردم.
یاد دیگرى كه در ذهنم جان گرفت یاد مهدى شهید، خواهر زادهام بود؛ یاد آخرین خداحافظىاش. بعد از شهادتش از گریه سیر نشدهام. بغضها و اشكهاى در گلو ماندهام سر باز نكردهاند این عقده هنوز در دلم مانده است كه هنگام تشییع پیكر پاكش نتوانستم خوب فریاد بزنم و امروز كه هر كسى غرق در عالم خودش است و كسى نیست تا مانعم شود ...
لحظهاى به خود آمدم، دیدم جمعیت بسیارى رو به قبرستان احد مشغول خواندن فاتحه و زیارتنامه هستند كاروانهاى ایرانى، مصرى، تركیهاى، پاكستانى، هندى، اندونزیایى، مالزیایى و آفریقایى و مردمانى از كشورهاى عربى مانند لبنان، بحرین، كویت و ... با شهداى سرافراز احد وداع كردیم و رو به سوى مسجد ذوقبلتین نهادیم. مسجد ذوقبلتین هم تاریخچهاى دارد كه روحانى كاروان آن را شرح داد و آنگاه از پلههاى بىشمار و پیچ در پیچى بالا رفتیم و در داخل مسجد نماز خواندیم. و از آنجا عازم مساجد سبعه شدیم. آخرین مسجدى كه رفتیم، مسجد حضرت فاطمه بود.
براى همراهان توضیحاتى درباره مسجد على علیه السلام و فاطمه زهرا علیهاالسلام دادم و از آنان خواستم مقایسهاى كنند بین دو مسجد و مساجد دیگر؛ دو مسجدى كه فقط یك چهار دیوارى بسیار ساده و گلین است، تازه همان مسجد كوچك گلین را بستهاند و آن را جزئى از پارك با صفا كردهاند! اینجا هم دلها به مظلومیت حضرت زهرا سخت مىسوزد ...
پس از آن عازم مسجد قبا كه اولین مسجد در اسلام است آنجا هم نماز تحیت خواندیم و از تمیزى و انضباط و معمارى آن لذت بردیم همراهان مایلند براى نماز ظهر در مسجد قبا بمانند كه نماز خواندن در آن فضیلت بسیار دارد.
اما به پیشنهاد روحانى كاروان كه تا قبل از ظهور هنوز باید از چند جاى دیگر دیدن كنیم سوار بر اتوبوسها شده، راه افتادیم.
پس از گذر از چند كوچه و خیابان به مسجد بسیار كوچك و ساده در محلهاى دور افتاده و فقیرنشین رسیدیم كه نامش مسجد «فضیخ» بود. طبق گفته روحانى كاروان، این همان مسجدى است كه مسلمانها پس از پیروزى بر كفار و نزول آیه مربوط به تحریم میگسارى و قمار، كوزههاى شراب را شكستهاند و میگسارها و خمهاى شراب و بساط قمار بازى را در هم كوفتهاند.
از آنجا به مشربه امابراهیم رفتیم كه مىگویند قبر نجمه مادر امام رضا علیه السلام در آنجاست كارى به این نداریم كه این، سخن درستى است یا نادرست، در هر حال به نیت او فاتحهاى خواندیم و سلامى به محضرش تقدیم كردیم.
مشربه امابراهیم هم مانند مسجد فضیخ در منطقه فقیرنشین و محروم مدینه واقع است.
ظهر به هتل برگشتیم و براى صرف نهار كه معمولاً بسیار مفصل و تشریفاتى است در سالن غذاخورى حاضر شدیم، اما امروز كه آن وضع رقتبار مردم فقیر مدینه را دیدیم، دیگر غذا به دل نمىچسبد!
چهارشنبه پیش از اذان صبح راهى حرم شدیم بعد از خواندن نماز، پشت قبرستان بقیع رفته، در نوحهسرایى و عزادارى كاروانها كه گاهى در هم آمیخته مىشود شركت كردیم. كاروانهاى ایرانى و بسیارى از كشورهاى دیگر انتظار مىكشند تا حدود ساعت 7 كه در بقیع باز مىشود، به زیارت ائمه علیهم السلام بشتابند و زنها نیز در همین ساعت خود را به حرم پیامبر و مقابل باب النساء مىرسانند ...
آنجا هم قیامتى برپاست، هر كسى به زبان خودش با پیغمبر سخن مىگوید زن عرب سیاهپوستى را دیدم كه فریاد میزد و اشك مىریخت و مىگفت: «حبیبى یا رسول الله، حبیبى یا محمد، یا حبیبى جئت الى جوارك، اسمع كلامى یا رسول الله» و ... آنقدر با حال مىگفت كه گریهام گرفت. چشمها همه لبریز از اشك است لبها مىلرزند. دستها به سوى قبر حضرتش دراز است.
قبرى كه پیرامونش را با پنجرهها و دیوارهاى مشبك سبزرنگى پوشاندهاند و از بیرون چیزى دیده نمىشود و فقط از روى نقشه و گفته روحانى كاروان مىتواند حدس زد كه كدامین قبر، قبر پیامبر است.
نزدیك یك هفته از سفرمان سپرى شده، نمىدانم آیا لیاقت زائر بودن و بهرهمندى از فیض زیارت را داشتهام یا نه؟
هفت روز چه زود گذشت، عمرمان هم همین گونه سپرى مىشود. زندگى عجب سفر كوتاهى است!
كاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش كى روى ره ز كه پرسى، چه كنى، چون باشى؟
از حرم رسول خدا بیرون شدیم، نه به میل خودمان بل به اكراه و اجبار. ناگاه نگاهم به قبرستان بقیع افتاد و چشمانم از اشك لبریز گشت لحظاتى در دل زمزمه كردم: اى بازمانده كربلا، اى حجت خدا، اى زین العابدین، تو با آن تن تب دار، با آن همه درد و رنج و اندوه و ... چه كردى؟
سلام بر تو و پدر مظلومت و عمه داغدارت. اى امام عابد و ساجد و عارف و مظلوم و تنها، سلام بر عمویت امام حسن مجتبى، سلام بر فرزند تو امام محمدباقر و فرزند فرزندت امام صادق علیهمالسلام . سلام بر شما و مظلومیتتان.
شب جمعه در بعثه امام
مداح اهلبیت نوحهسرایى كرد و با سوز و گداز خواند. همه را تحت تأثیر قرار داد و اشك بسیار گرفت آنگاه دعاى شریف كمیل را آغاز كرد چه مضمون زیبا و عالى دارد دعاى كمیل: «پروردگار من! به جز تو چه كسى را دارم! چه لغزشها از من دیدى و نادیده گرفتى، چقدر از عیبهاى مرا پنهان كردى. خدایا من با این پوست نازك و استخوانهاى شكننده با آتش خشم تو چه كنم. خدایا! چگونه زبانى را كه به وحدانیت تو اقرار كرده مىسوزانى، خدایا! اگر تو مرا با آتش قهر خود بسوزانى غم دورى و فراق از تو را چگونه بر خود آسان كنم ...» در پایان دعاى كمیل از سخنان بسیار ارزشمند و با محتواى جناب حجةالاسلام والمسلمین حاج آقاى قریشى نماینده مقام معظّم رهبرى در بعثه بهره فراوان بردیم. سخنان ایشان مصداق كامل: «خیر الكلام، ما قل و دل» بود. خداوند تأییدش فرماید!
چه سخت است لحظه فراق و جدایى!
جمعه 23 رجب
روزهایى كه باید در مدینه مىماندیم به پایان رسیده و اكنون ساعتهاى آخر را مىگذرانیم. روزهاى مدینه چه زود مىگذرد! دلم حسابى گرفته است، یك بهانه مىخواهد تا بغضم بشكند.
تا حدود ساعت 9 مشغول بستن ساكها و جمع و جور اثاثیه بودیم. بعد از صرف صبحانه، روحانى كاروانمان آخرین توصیهها را در مورد مُحرم شدن و تلبیه و انجام اعمال عمره مفرده یادآورى كرد.
منبع:
مجله میقات حج، شماره 27 ، فاطمه صالحى
قربانی نفس
مقـدمـه
توفیق اجبارى بود، چند سال پیش (1371) در مورد پس انداز كمى كه داشتم از حضرت والد سؤال كردم، گفتند: به بانك بسپار، به عنوان ثبت نام براى حج. گفتم: نه، چون نه توان معنوى رفتن به حج را دارم نه استطاعت مالى آن را، تازه نمىدانم به حج رفتن چقدر براى من لازم است. من اگر همین جا بتوانم وظایفم را درست انجام دهم، خیلى كار كردهام! دیگر اینكه، اگر بروم و برگردم و تغییر نكرده باشم، چه؟! آخر این همه حاجى و هنوز این همه... ؟!
و از این دست استدلالها، پىدرپى مىآوردم. دوستان پدرم نیز آنچه مىگفتند كه: «فلانى! این سفر رفتنى است، دیدنى است، عظیم است، مگر نمىبینى چقدر افراد آرزو دارند، تلاش براى رفتن مىكنند، حسرت مىخورند و ...» هیچ یك از این گفتهها در من تأثیرى نداشت.
سرانجام پدرم آن مبلغ جزئى را از من قبول كرده، به نام من به بانك سپردند. و جالب آن كه، اسم من جزو راهیان سفر حج اعلام شد. در وضعى نه چندان اختیارى، مرا بسیج كردند كه بروم. وصیت نامهاى نوشتم. خداحافظى مختصرى كردم و بدون این كه عمیقا بفهمم كجا مىروم و چه مىكنم، حركت كردم. پس از ورود به فرودگاه جدّه و توقف چند ساعته در آنجا، نیمه شب به طرف «جحفه» عازم شدم. با زائران كاروان نماز صبح را آنجا خواندم و محرم شدم ... هنوز هم چیزى جز حركت، جوش و خروش و آداب و اعمال خاص همسفرانى كه قبلاً نیز مشرف شده بودند نمىفهمیدم اما به مسائل خیلى دقیق و منظم عمل مىكردم.
پس از احرام، كاروان به طرف مكه حركت كرد. وارد مكه شدیم و من پس از استحمام مختصرى، به طرف بیت الله حركت نمودم، از خیابانها گذشتم، به اطراف حرم رسیدم. همه جا سفید بود، همه چیز ساده و بىآلایش، انبوه بىشمار مردان و زنان با لباسهاى بلند سفید! یاد صدر اسلام افتادم. رسول الله را به خاطر آوردم! دلم شروع به تپیدن كرد، وارد مسجد شدم، از لابلاى مردم گذشتم. در مورد طواف و سعى و وقوف و ... خیلى شنیده بودم ولى هنوز درست چیزى نمىفهمیدم. از مسجد گذشتم كه دفعتا نگاهم به خانه كعبه افتاد! الله اكبر، الله اكبر ... اوضاع به كلى عوض شد، حال عجیبى به من دست داد. شورش غریب و شور عجیبى در من ایجاد شد ... یكباره آنچه گذشته بود به یادم آمد، مقاومتها كه مىكردم براى نیامدن به این سفر، عجب غافل بودم! اگر نمىآمدم؟! چه محرومیتى بود! چه حرمانى و چه خسرانى! لحظاتى بعد وحشت وجودم را فراگرفت! كه اگر سال بعد نتوانم بیایم چه مىشود؟!
در دیار دوست
از هر طرف خیل عاشقان به سوى بیت الله سرازیرند، سیاه، سفید، زرد، از هر نژاد و رنگ. مگر این خانه سنگى و این چهار دیوارى ساده و بىآلایش چیست؟! این جاذبه عجیب و مرموز از كجاست؟!
گفتم: ابراهیم چه كرده بود كه وقتى دعا كرد: «فاجعل أفئدة من الناس تهوى الیهم ...» خداوند او را اجابت كرد؟ آن هم چه اجابتى!
گفت: بیاد آور ابراهیم آن بنده صالح خدا را كه میوه دلش اسماعیل را، به پاس اطاعت از امر حق به قربانگاه آورد ... كارد به دست گرفت، تا فرزندش را قربانى كند كه ندا آمد ...
آرى همان ابراهیم را مىگویم كه روزى ذریّه و فرزندانش را به بیابان خشك و لمیزرع آورد و گفت: «خدایا براى بر پا داشتن نماز آوردمشان، تو دلهاى مردم را به آنها مایل گردان، تو روزىشان بخش ...» استغاثههاى ابراهیم و دعاهاى پى در پى او را به یادآور.
ابراهیم و تنهایى و آن همه دشمن را،
ابراهیم و اخلاص و وسوسههاى شیطان را،
ابراهیم و نمرودیان را.
اینك این عظمت بىانتها، این شكوه وصف ناكردنى همان اخلاص و صفاى پاكتر از آب و عشق بىپایان، آن اسطوره فانى فى الله را به یاد آورد ... و بعد خواند كه:
هر كه از تن بگذرد جانش دهند هر كه جان در داد جانانش دهند
هر كه بى سامان شود در راه دوست در دیار دوست سامانش دهند
گفتم: آیا ما نیز مىتوانیم او را بخوانیم چون ابراهیم؟
گفت: همان معبودى كه به ابراهیم چنین عزّت و عظمتى عطا فرموده ما را نیز به خویش خوانده است: «أدعونى، أستجبْ لكم.»
هر كه نفس بت صفت را بشكند در دل آتش گلستانش دهند
آیا در این هجرت، او را مىخوانیم، یا اینجا نیز به خویش مشغولیم؟!
این قضیّه گذشت تا او را در مطاف دیدم كه چون پروانه گرد شمع بیت مىگردد، مكرّر و مكرّر، گفتم: چه مىكنى؟ گفت: اندوه فراق را به بیابان مىبرم، آنقدر مىگردم تا راهى به درون پیدا كنم.
حیف از آن همه عمر ...
حسرت دورى بى عنانم كرده بود.
ظلمات شب نفس، گمراهم ساخته بود. اندوه فراق بىطاقتم نموده بود. تو نمىدانى از هجر او چه مىكشم ... سالها گذشت و من به خویش مشغول بودم، در خواب بودم، خوابى سنگین، خواب نبود، مرگ بود، غفلت بود ...
به من سرمایه فراوان داده بودند كه براى كمال و سعادت خویش به كار گیرم. اما همه را بىحاصل از دست دادم.
گفتم: كدام سرمایه؟
گفت: سالها عمر به من داده بودند كه تباهش كردم بىهیچ انتفاعى، چشمانى بینا داده بودند كه آنها را بر حق و حقیقت بستم و بر زخارف دنیا گشودم.
گوشهایى شنوا داده بودند كه بر فریاد مظلومانه فطرت و وجدانم كه روز به روز پژمردهتر مىشد و به سوى مرگ مىرفت، بستم و نداى حق طلبى درون را نشنیدم.
دلى پاك و فطرتى سالم به من داده بودند كه در كشاكش خودخواهىها و داد و ستدهاى مادى و دنیوى به سرعت نابود مىشد و من توجّه نكردم.
دست و پاهایى قدرتمند و توانا داده بودند كه بر سر دیگران كوفتم به ناحق و از دیگران ستدم به زور ... از ولى نعمتم، دوستم و دوستدارم گریختم و به طرف شیطان رفتم. نور را رها كردم و به سوى ظلمت دویدم... خدا و خدایىها را رها كردم و به دنیا چسبیدم و ...
سالها گذشت و تو مرا به خویش مشغول كردى، اى نفس! جز دنیا چیزى نبود، نماز خواندم اما به طرف دنیا خواندم، روزه گرفتم اما فقط چند ساعت آب و غذا نخوردم، آنچه دروغ و غیبت بود مرتكب شدم، از مال خود بخشیدم اما به منّت و اذیّت ریا، باطلش كردم. آموزگار خلق بودم، اما خود الف و باى معرفت را نشناختم ...! اما اینك از كوى یار، نسیم رحمت وزیدن گرفته است و من در بیت عتیق و مهبط وحى هستم، در خانه گرامىترین خلق خدا، محمد مصطفى و پاكترین گوهرهاى خزانه الهى، عترت محمّد ـ علیهم السلام ـ اینك مجالى كوتاه یافتهام، چند روزى درِ دوست به رویم باز شده است، باید خیلى مفلوك و بیچاره باشم كه از این فرصت بىنظیر استفاده ننمایم و آن را صرف گفت و شنود، تفریح، بازار، تجارت و سیاحت كنم ...!
اى نفس ...!
اى نفس!
شبها را با دعا و تلاوت قرآن به روز خواهم آورد،
روزها را در طواف و عبادت خواهم بود،
در عرفات و منا با تحمل و تأمل مأنوست خواهم كرد،
در مشعر محاسبهات خواهم نمود،
پس از مشعر، سنگها بر سرت خواهم كوفت،
در منا تو را با همه زشتیها و زشت خویىهایت به مسلخ خواهم برد،
اى نفس به دنیا چسبیده!
تو را در پیش پاى ولادت دوباره فطرتم قربانى خواهم كرد و این بار، پاك و امیداوار، به بیت امن الهى بازخواهم گشت ... و پس از آن نفس تجارت پیشه را نیز لگام خواهم زد تا هر عبادتى را به قصد دنیا انجام ندهد و در این سرزمین مقدّس كه وجب به وجب آن جاى پاى رسول خدا و خاندان مطهّر اوست قدر حضور بداند و توفیق رستگارى را از من نگیرد ...
در عرفات او را دیدم كه در عین گرماى طاقت فرسا، به كار مشغول است و چون از كار اندكى فراغ مىیابد، از چادرها بیرون مىرود و زمزمه مىكند، پس از مدتى فهمیدم روزه است عجبا! گرماى عرفات، فشار تشنگى و گرسنگى و روزه؟! تازه، كارگرى هم مىكرد و هیچ كس نمىفهمید روزه است، بىوقفه كار مىكرد و به دیگران رسیدگى مىنمود، به او گفتم: رفیق! تو هم بیا مثل دیگران قدرى گردش كنیم، شبها كه در مكه و مدینه دوستان دور هم جمع مىشوند و با هم سخن مىگویند تو نیز در جمع ما شركت كن، در مكه اجناس فراوانى هست، براى تهیه سوغات گاهى بیا به بازار برویم ...
گفت: همه ارزانى تو، من گرفتارم، دلم جاى دیگرى است، گمشده دارم، باید گمشده خود را پیدا كنم، گفت و رفت ...
به بقیع مىروم
در حرم رسول خدا بودیم، او مرتب نماز مىخواند و قرآن تلاوت مىكرد. اواخر شب بود قرآن را بست و كنار گذاشت و بعد نگاهى حسرت بار به ضریح رسول اكرم انداخت، سلام داد، تعظیمى كرد و به راه افتاد، چند قدم كه رفت به او گفتم: اینجا مىدانى كجاست؟ مىگویند اینجا مكان مقدّسى است، اینجا ...، با نگرانى پرسید: اینجا چیست؟ چه خبر بوده؟ گفتم مىگویند اینجا گل سرسبد خلقت ... پرپر شده، اینجا فاطمه ...
كه فریادش بلند شد به شیون، زانو زد و نشست و گریست. زمین را بوسید و بوسید، مىگفت: خدایا چه كشید رسول تو، آنگاه كه فاطمه ...
صبح زود كه مىرفت گفتم كجا مىروى؟ گفت: دیشب كه آن داستان را شنیدم خواب نداشتم، دلم قرار ندارد، مىروم به سراغ دوستترین دوستان خدا! تا لااقل از ایشان مددى گیرم و عقده دل واكنم. گفتم كجا؟ گفت: به سراغ آنها كه كریمترین و مهربانترین خلق خدایند. آنها كه به دشمنان خویش نیز محبّتى خداگونه دارند ... آنها كه از آب زلال پاكتر، و از نسیم لطیفترند، مىروم تا با ایشان حدیثها كنم ، و در محضرشان فیضى بجویم و این روح تشنه و بىتاب را قطرهاى آب معرفت به كام بچكانم.
مىروم تا از ایشان نورى بگیرم و از سرگردانى ظلمات نفس و بردگى خویش رهایى یابم.
به بقیع مىروم ...
منبع:
مجله میقات حج، شماره 10 ، صدرالدین افتخارى
دعوت فراموش نشدنى
آن شب همانند شبهاى قبل بعد از صرف شام، استحمام و پوشیدن لباسهاى تمیز و پاك راهى مسجدالحرام شدم رساله عملیّهُ و یك كیسه پارچهاى سفید را همراه برداشتم تا اگر كسى سؤالى كرد و جوابش در ذهنم نبود، از رساله استفاده كنم. بعد از 20 دقیقه طىّ مسیر به مسجدالحرام رسیدم، كفشهایم را داخل كیسه گذاشته، با احترام وارد مسجدالحرام شدم چشمم به كعبه افتاد، چه زیبا و با شكوه جلوه مىكرد! مردم همگى با لباسهاى سفید دور كعبه طواف مىكردند، مسجدالحرام به وسیله نورافكنهاى متعدّدى روشن و هوا دلپذیر بود. مردم مشغول راز و نیاز با خالق یكتا. یكى گریه و استغفار از گناهان مىكرد. دیگرى نماز مىخواند، سوّمى مشغول خواندن قرآن بود. عدهاى از تشنگى به منبعهاى آب خنك یا آب چاه زمزم هجوم مىبردند، عدهاى نیز كه براى انجام طواف و شركت در نماز جماعتِ صبح در حرم حضور یافته بودند، در كنار و گوشهاى به خواب رفته بودند. گروهى از زنان ایرانى مشغول حرف زدن در باره خرید روزانه بودند، به آنان تذكّر دادم كه در مسجد سخن گفتن از دنیا كراهت دارد و ... و من مانند عدهاى دیگر مقابل حجرالاسود و مستجار نشسته بعد از خواندن دو ركعت نماز تحیت مسجد، مشغول نوشتن نامهاى براى خانوادهام شدم.
علت این كه در مسجدالحرام نامه مىنوشتم روشن است؛ ترسیم كردن وضع مسجدالحرام و طواف كنندگان به دور خانه خدا و نماز گزاران مىتوانست حالت عرفانى و معنوى در وجودم ایجاد كند. در نامه به همسرم وعده دادم كه یك طواف به نیت او انجام دهم و ... .
نظرى به ساعت انداختم كه حدود یك ساعت به اذان صبح مانده بود، بهترین فرصت براى راز و نیاز و نماز شب بود .
حال لحظاتى به اذان مانده بود که صداى اذان صبح بلند شد. پس از اقامه نماز صبح فرصت مناسبى بود براى طوافى كه وعدهاش را در نامه به همسرم داده بودم، امّا خیلى خسته بودم، به طورى كه ناى راه رفتن نداشتم به هر صورتى بود طواف را شروع كردم، مطاف بسیار شلوغ بود به طورى كه نتوانستم از داخل مطاف طواف كنم ناچار از خارج آن هم به شعاع 30 مترى طواف كردم، هنوز دور هفتم تمام نشده بود كه یك نفر آخوند دربارى كه روى منبر نشسته و سخنرانى مىكرد، توجّهم را به خود جلب كرد، موضوع صحبتش طاغوت بود، و منظورش ما شیعیان بودیم؛ زیرا اماكن متبركه را مىبوسیم و به آنان تبریك مىجوییم! آنان بوسیدن ضریح، قبر و ... را شرك مىدانند كسى را كه این اماكن را ببوسد طاغوتى مىشمارند! باید به آنها گفت كه ما سنگ و آهن و چوب را به عنوان تبریك مىبوسیم نه به عنوان عبادت. حضرت یعقوب پیراهن یوسف را مىبوسد، مىبوید، به چشمش مىمالد و شفا پیدا مىكند.
سیره حضرت رسول اکرم، امامان و اصحاب این بود كه حجر را مىبوسیدند و ... بهرحال طواف را تمام كردم و نماز طواف را هم خواندم، هوا روشن شده بود، هنوز به در مسجد نرسیده بودم كه چشمم به گروهى سرباز نظامى افتاد كه دستهایشان را محكم به هم گرفته بودند، با سرعت وارد مسجد شده و خودشان را به مستجار رساندند و طوافِ طواف كنندگان را قطع كردند. من كه روبروى آنها بودم، از یك نفر سعودى كه شاید امنیتى بود سؤال كردم كه چه خبر شده؟ گفت: امروز مىخواهند كعبه را شستشو دهند، پرسیدم مگر امروز چندم ماه است؟ گفت: اوّلِ ماه. گفتم: چه كسى كعبه را مىشوید گفت امیرالحاج مكه. پرسیدم اسم او چیست؟ گفت: الآن خودت او را مىبینى و ...
هنوز سخنان ما تمام نشده بود كه امیر الحاج به همراه دو نفر دیگر وارد مسجد شدند او عینكى طلایى رنگ به چشم و عبایى مشكى بر دوش داشت. یك چپى سفید و یك عقار سیاه كه رسم عربها است بر سرش گذاشته بود. من هم كه لباس روحانى بر تن داشتم به آنها شبیه بودم عبایم مانند آنها مشكى و پیراهنم عربى بود. تنها فرقمان این بود كه من عمامه بر سر داشتم و آنها چپیه. توكّل بر خدا كردم و به همراه آنان راه افتادم و گفتم تا جایى كه مىشود با اینها مىروم شاید توانستم به داخل كعبه راه یابم. با آنان تا جلوى صف نظامىها كه راه طوافكنندگان را سد كرده بودند آمدم. جلوى ما خیلى خلوت شده بود. وقتى كه فشار طواف كنندگان زیاد شد، سربازها از پشت ما خانه خدا را دور زدند و ما را میان طواف كنندگان قرار دادند، ما هم از میان طواف كنندگان وارد حجر اسماعیل كه زیر ناودان طلا واقع است شدیم، آنجا را از قبل آماده براى ورود امیرالحاج كرده بودند. من نیز كه قیافه جدى به خود گرفته بودم از جلوى صف سربازها به همراه امیرالحاج وارد حجر شدم، بعد از خواندن دو ركعت نماز زیر ناودان طلا، به امیرالحاج گفتم: من كارت ورود به داخل كعبه را ندارم، آیا بدون كارت مىشود داخل خانه شد؟ گفت: ممكن است. بیش از حد خوشحال شدم، منتظر حادثه بعدى بودم كه امیرالحاج گفت: برویم طواف كنیم. سربازها مطاف را از طواف كنندگان خالى كرده بودند. ابتدا ما چهار نفر طواف كردیم هنگام نیت با امیرالحاج آمدم نزد حجرالاسود و بعد از بوسیدن شروع به طواف كردم، وقتى كه به مستجار رسیدیم، ضلعى كه به حجر مانده آن را لمس كردیم، اما از دور دوّم تا دور هفتم دیگر حج را نبوسیدیم؛ زیرا چند نفر داخل صف بودند و منتظر استلام و فقط با دست اشاره مىكردیم و سلام مىدادیم. در دور هفتم حجر را بوسیدیم، بعد از اتمام طواف با امیرالحاج آمدیم نزدیك در و دعا خواندیم؛ زیرا آنجا دعا مستجاب مىشود و آنجا را حطیم مىگویند. حطیم محلّى است كه مردم در آنجا ازدحام مىكنند و به یكدیگر فشار وارد مىآورند و همدیگر را له مىكنند و حطیم یعنى له كردن ...
هر كسى براى خودش دعا كرد ولى بعد از مدتى كه خوب به دعاى امیرالحاج گوش كردم دیـدم دعایش براى مسلمین و نصرت اسلام است بعد از دعا با او به پشت مقام حضرت ابراهیم رفتیم و نماز طواف خواندیم. بعد از خواندن نماز، شخصى از فرماندهان عالى ارتشى، وارد مسجد شد، امیرالحاج و اطرافیانش به احترام او بپاخاستند و با او سلام و علیك كردند. من هم كه نزدیك آنها بودم سلام و علیك كردم و با او دست دادم. فرصت خوبى بود براى طواف كردن، یك طواف مستحبى براى رسول خدا بجا آوردم و در هر دور حجر را بوسیدم. وقتى كه خوب به داخل حجرالاسود نظر كردم دیدم سه نقطه در داخل آن وجود دارد كه با رنگ سنگ فرق مىكند. اینجا به یاد خوابم افتادم كه قبل از عزیمت به حج دیده بودم كه با عدّهاى از حجّاج وارد مسجدالحرام شدیم و من حجرالاسود را بوسیدم و دیدم كه داخل حجر سه نقطه وجود دارد كه با رنگ حجر متفاوت است و یك دوربین نیز زیر حوله احرامم گذاشتهام ... مسأله دوربین هنوز برایم تعبیر نشده بود. در یكى از این هفت دور بود كه یكى از برادران صدا و سیما را دیدم و از او خواهش كردم كه عكسى به یادگار از حجرالاسود از من بیندازد او هم قبول كرد و یك عكس از من گرفت و قضیه دوربین در اینجا تعبیر شد. بعد از اقامه نماز طواف بود كه چند نفر پلكان خانه خدا را كه زیرش چرخ داشت و به وسیله موكت زیبایى فرش شده و بالاى آن كولر گازى نصب گردیده بود آوردند. این كولرى بود كه خانه را خنك مىكرد. دستور دادند كه مهمانان زیر ناودان طلا جمع شده، منتظر باشند. تعدادى از زائران ایرانى از جمله آقایان رضایى فرمانده سپاه و آقاى شمخانى فرمانده نیروى دریایى با عدهاى از همراهانشان در آن جمع حضور داشتند. شخصى صدا زد ده نفر ده نفر وارد خانه خدا شوید و زیارت كنید. ده نفر اول كه جلوتر از ما بودند به داخل خانه رفتند. شخصى سفارش مىكرد كه كارتهاى خود را روى سینه بچسبانید، در دلم غوغایى بپا شده بود، چرا كه كارت ورود نداشتم. امّا امید به خدا داشتم و قبل از حج از خدا خواسته بودم كه وارد خانهاش شوم، مسجد یك پارچه شور و شعف بود. جمعیّت با تكبیر و ذكر چشم به داخل خانه دوخته بودند. پرده خانه خدا را همان لحظهاى كه با امیرالحاج وارد حجر اسماعیل شدیم حدود سه متر بالا زدند و یك پرده سفید كرباسى به اندازه یك متر به آن آویزان نمودند. جلوه خاصى به كعبه داده بود. به همراهانِ آقاى رضایى گفتم: آماده باشید كه ما ده نفر دوم باشیم، همین كه گفته شد ده نفر دوّم من اوّلین نفر بودم كه جلوى پلكان قرار گرفتم، خواستم بالا بروم كه چند نفر نظامى مانع شدند و گفتند: كارت، در همین لحظه چشمم به همان فرمانده ارتشى كه قبلاً با او دست داده و سلام و علیك كرده بودم افتاد. میان پلكان ایستاده بود، به او اشاره كردم او هم متوجه شد كه نظامىها از من كارت مىخواهند با دو دست اشاره كرد و به آنها گفت بگذارید بیاید بالا، بسیار خوشحال شدم، با سرعت به طرف بالا رفتم و از آن فرمانده تشكر كردم، اوّل در كعبه را كه از طلا بود بوسیدم. با پاى راست داخل خانه شدم. داخل خانه تاریك بود اما نورانیت زیادى داشت فورا یك جاى خالى كه طرف ضلع پشت در طلا بود پیدا كردم، در آنجا دو ركعت نماز خواندم؛ البته در كناب خوانده بودم كه باید به گوشههاى خانه نماز خواند امّا از آنجا كه اكثریت با اهل تسنّن بود من ابتدا به طرف هر ضلع نماز خواندم بعد كه علماى شیعى آمدند و عدّهشان زیاد شد به طرف گوشهها نماز خواندم.
كف خانه از سنگ مرمر به رنگ كِرِم روشن بود و اطراف آن را با سنگ قهوهاى به صورت سجاده كه یك نفر بتواند نماز بخواند در آورده بودند. وقتى كه از در طلا وارد خانه مىشوى دست راستت در گوشه و ركن شامى یك مكعب مستطیل؛ مانند كانال كولر كه یك متر در یك متر ساخته شده و یك در طلا با قفل و دستگیرهاى زیبا دارد كه داخل آن یك نردبان قرار داشت كه به وسیله آن پشت بام مىروند و پرده بیرونى را روز دهم ذیحجةالحرام تعویض مىكنند. دیوار داخلى با سنگ مرمر به رنگ كِرِم روشن كار شده و یك پرده سبز روشن مانند پرده بیرونى، آویزان بود كه به شكل عدد 8 بر روى آن نوشته شده بود «لااله الاّ الله، محمّد رسول الله» و كلماتى مانند «یا حنّان»، «یا منّان». این پرده از سقف تا حدود دو متر و نیم به كف خانه مانده آویزان بود و زینتى خاص به داخل خانه داده بود، سقف خانه به رنگ سیاه ظاهرا از چوب بود كه روكش شده بود و سه تیرك داشت كه بر روى سه ستون قرار گرفته بود. ستونها از طرف ضلع ناودان به طرف در امتداد داشت؛ چون طول ضلعى كه در خانه در آن واقع شد و ضلع پشتى آن حدود نیم متر بیشتر از دو ضلع دیگر است لذا وقتى كه داخل مىشوى كعبه به صورت مكعب مستطیل دیده مىشود، به احتمال زیاد ستونها از چوب بودند به رنگ شترى تیره و به قطر بدن انسان كه به طرف بالا كم مىشد و پایین آن یك مكعب مربع قرار داشت به اندازه 75 سانتى متر. ستون طرف ناودان تقریبا یك متر و نیم و ستون طرف حجرالاسود نیز یك متر و نیم است؛ یعنى اگر انسان نماز بخواند یك نفر به راحتى از پشت او مىتواند بگذرد. بین ستون حجرالاسود و ستون وسطى یك سنگ وجود دارد بسیار زیبا كه به اندازه 2 متر طول و 75 سانتى متر عرض دارد و یك متر ارتفاع كه اطراف آن را با چوب مزیّن كردهاند و آیات قرآن بر روى آن نوشته شده است. روى آن، دو، سنگ 50 در 50 وجود داشت كه از فیروزه و به رنگ سبز با كمى رگه است. و روى آن یك شیشه قرار داشت كه مىگویند پیامبر خدا در اینجا نماز خوانده است. طول آن در جهت طول خانه است. وقتى كه در داخل دیوار روبرو را نگاه مىكنى مىبینى كه بر روى آن سه سنگ نوشته وجود دارد؛ دو تا اندازه هم در كنار و یكى وسط آن دو است كه كنار هم به اندازه یك متر در نیم متر و سنگ وسطى به اندازه یك متر در یك متر كه از عقیق است و روى آن آیاتى از قرآن نوشته شده ولى رنگ دو سنگ دیگر سفید است كه یكى به تاریخ دویست هجرى نوشته شده و به سختى خوانده مىشد.
وقت كم بود، شخصى صدا مىزد: «خدا شما را رحمت كند بروید تا ده نفر دیگر داخل شوند» حدود یازده نماز دو ركعتى براى خود، پدر، مادر و همسرم خواندم. براى عزت اسلام و مسلمین و برادران و خواهران دینى دعا كردم. عباى خود را به كف خانه خدا كه كمى خاك از سال گذشته داخل نشسته بود مالیدم و سینه خود را به دیوار آن گذاشتم و از خدا خواستم كه مرا همانطور كه داخل خانه خود كرده، داخل بهشت هم بگرداند ...
از خانه خارج شدم. آن روز حال دیگرى داشتم گویى چشمانم نورانىتر شده بود. حس مىكردم از دنیا بیزار شدهام اثر عجیبى در وجودم گذاشته بود. خدا را سپاس گفتم كه دعایم را مستجاب و خواستهام را بر آورده ساخت. امیدوارم دعاى دیگرم را نیز اجابت كند و به دیدار امام زمان(عج) نائل شوم و مرا از یاران آن حضرت قرار دهد همانگونه كه از یاران خیمنى ـ قدس سرّه ـ قرارم داد.
البته قبل از خروج، كنار در خانه آمدم، در آنجا هم نماز خواندم عربى عبا بر دوش به خودش عطر مىزد. از او خواستم كه مقدارى از عطرش بر روى دستمالم كه به دیوار و خاك كعبه متبرك كرده بودم بریزد و او هم اجابت كرد. عطر خوش بویى بود. داخل كیسه پلاستیكى گذاردم و كنار در آمدم و آن را بوسیدم و با احترام خارج شدم. آمدم پشت مقام و نشستم، در همین لحظه ولیعهد عربستان را دیدم كه براى شستشوى خانه خدا آمده بود و دو شمشیر طلا بر كمر او قرار داشت كه داراى علامت پرچم عربستان بود. دو نفر با لباس محلّى كه مسلح به كُلت بودند با دو ردیف خشاب كه به علامت ضربدر بر بدن خود بسته بودند در دو طرف او ایستاده بودند. چند نفر از خواجگان حرم نیز براى پذیرایى از مهمانان در اطراف مقام ایستاده بودند.
بعد از اندكى نشستن پشت مقام، به اتفاق آقاى رضایى و شمخانى و همراهان ایشان از مسجد خارج شدیم.
با خوشحالى به طرف هتل آمدم. داستان را براى روحانى و مدیر كاروان نقل كردم كه روحانى نیز براى حجّاج دیگر تعریف كرده بود و زائرین براى گرفتن تبرّك به سوى من هجوم آوردند. عبایم را به آنان دادم. خاك عبا را به خود مىمالیدند و آن دستمال معطّر را به مقدارى قند مالیدم و به زائرین دادم و یك بسته نقل و نبات را هم با آن دستمال متبرك كردم و بعد از عید به زائرین دادم و مقدارى از نباتها را براى اقوام و دوستان به ایران آوردم ... و این خاطرهاى بود فراموش نشدنى از داخل خانه خدا .
روحانى معین محمد تقى پاشائى
24/4/1371
14/محرم/1413
منبع:
مجله میقات حج، شماره 5 ، سید حسن اسلامى ، با تصرف
گمشده ای که هرگز ...
وقتى با حدود 500 نفر دیگر هنگام برخاستن از زمین صلوات فرستادیم باورمان شد كه به سوى سفرى در اعماق تاریخ روانیم، پرنده آهنین پس از سه ساعت و نیم و در میان بادهاى شدید و لرزشهاى مداوم شب هنگام، در فرودگاه جده به زمین نشست. تشریفات ورود به كشور عربستان، به دلیل كندى مأمورین و كمى باجهها، بیش از سه ساعت به طول انجامید و در این فاصله، گوشه سالن از كتابهاى دعا و مفاتیح كه به رغم آنها اسباب دورى از خدا و رسول است آكنده شده بود! براى حجاج قسمت خاصى بنا كردهاند كه از قسمت بین المللى كاملاً مجزا است و ارتباطى با فرودگاه اصلى ندارد زیرا حجاج حق ورود به جده را ندارند و فقط مىتوانند یكبار به مدینه و یكبار به مكه و سپس مجددا به جده و عزیمت بر بازگشت نمایند. محوطه انتظار حجاج پس از بازدید گذرنامهها، بسیار وسیع و شامل بیش از پنجاه چادر هر یك به مساحت بیش از یك جریب است. این كه گفتم «چادر» در واقع تشبیه به چادر است، زیرا سرپوشهایى است به بلندى بیش از 50 متر كه بر روى پایههاى عظیمى بنا شده و از دور، هر یك شبیه به چادر صحرانشینان است.
طراحى و ساخت اینها بسیار بدیع و با تكنولوژى بالا صورت گرفته است. از میان ستونهاى این خیمهها، هواى خشك تهویه و از سوراخهاى تعبیه شده در آنها به بیرون تراوش و گرماى محیط را مىكاهد ...
شام را مىخوریم و در انتظار حركت به سوى مدینه چهار ـ پنج ساعتى را در خواب و بیدارى به سر مىبریم ساعت سه بعد از نیمه شب، سوار اتوبوسى كه رانندهاش مصرى بود شدیم و بدون حتى عبور از جده، به طرف مدینةالنبى حركت كردیم. ما كه جده را ندیدیم ولى كسانى كه دیدهاند و در آن اقامت گزیده بودند آن را تشبیه به یكى از شهرهاى اروپایى مىكنند و مىگویند: بافت و حتى بسیارى از مقررات آن، با شهرهاى مذهبى عربستان تفاوت فاحش دارد.
* * * ***
مدینه شهرى است خشك، با زمین سنگلاخ، كه سنگهاى آتشفشانى تا اعماق آن وجود دارد. شهر در محاصره كوههاست و به لحاظ وجود مقادیرى آب، نخلستانهاى زیبایى، به ویژه در جنوب آن وجود دارد. آنچه كه موجب رونق و توسعه مدنیّت در آن شده، همانا آثار باقى مانده از پیامبر و اسلام است. شهر در واقع دو قسمت مجزا دارد، قسمتى كه شامل حرم پیامبر اکرم و مسجدالنبى و محوطه اطراف آن، از جمله بازار است و قسمتى دیگر كه زندگى عادى در آن جریان دارد، گرچه زندگى عادى نیز متأثر از زیارت است. وجود ساختمانهاى چهار ـ پنج طبقه پراكنده جهت اسكان زائرین فراوان است.
مؤسسات بزرگ حمل و نقل حجاج، تجارتخانههاى مختلف و مؤسسات آبرسانى (مدینه شبكه لوله كشى ندارد) حكایت از تأثیر عمیق و ریشهدار حج و زیارت در این شهر است. با این حال در پارهاى از نقاط شهر، رگههایى از زندگى غربى به وضوح دیده مىشود. برخى از خیابانها لوكس و شیك، با مغازههایى شبیه سنگاپور و لباسها و وسایل گران و ساخت آمریكا و انگلیس و مشتریان خاص خود مىباشد كه البته معمولاً زائران را به آنها امكان دسترسى نمىباشد!
در مدینه زن بىحجاب دیده نمىشود. زنها همه چادر عربى دارند و اكثر آنها صورتبند دارند كه فقط چشمهایشان از شكاف آن پیداست و روى آن هم پوشیه مىزنند. لباسهاى سیاه و دستكش سیاه هم دست مىكنند اما معمولاً جوراب به پا ندارند. پوشاندن صورت توسط دختران هم رعایت مىشود و فقط وقتى وارد مغازهها مىشوند و یا به پزشك مراجعه مىكنند پوشیه را كنار مىزنند.
یثـرب
شهر مدینه امروز، با زمان پیامبر تفاوت فاحش دارد.
گذشته از تعداد جمعیت و مظاهر تمدن، وسعت امروز مدینه بسیار بیشتر از زمان پیامبر اكرم است. مدینه قبل از پیامبر شهر كوچكى بوده است. با هجرت پیامبر اكرم این شهر مركز حكومت اسلامى شد و شهر در اطراف مسجدالنبى توسعه یافت.
مسجدى كه آن زمان، پیامبر ساخت، بیش از 1200 متر مربع نبود و آن طور كه در تواریخ نوشتهاند دیوارهاى مسجد از خشت خام و ستونهایش از بدنه نخل خرما و سقف آن از الیاف و برگ خرما بوده است. خانه پیامبر و على و زنان پیامبر نیز به صورت اطاقهایى در حاشیه شرقى مسجد بوده و در آنها ابتدا به مسجد باز مىشده است. در قسمت شمالى مسجد فضایى به صورت بلندى كوتاهى قرار داشته كه فقراى مسلمان (اصحاب صفه) كه خانه و كاشانه نداشتهاند درون آن زندگى مىكردهاند.
ستونهاى مسجد هر كدام بنا به دلایل خاصى نام گذارى شدهاند. در قسمت شمال غربى مسجد ارتفاعى بوده كه بلال بالاى آن رفته و نداى اذان سر مىداده است.
اكنون از آن مسجد آثارى نیست و به جاى آن، بناهاى عظیم و باشكوهى ساخته شده و توسعه همچنان ادامه دارد. قسمتى از مسجد كه بر مزار قبر پیامبر است داراى گنبد سبز و چند گلدسته است. این قسمت را عثمانیان ساخته و فرم معمارى آن به سبك عثمانى است. در بناى این قسمت رعایت حفظ اثرات مسجد پیامبر شده است؛ مثلاً ارتفاع اذان بلال به شكلى بازسازى شده و ستونهاى مسجد پیامبر با رنگ خاصى مشخص شده است.
مدفن پیامبر محصور و محفوظ مانده است و بالاخره قسمت اصحاب صفه به شكل یك سكو ساخته شده است. (گفته مىشود منازل پیامبر تا سال 90 هجرى به شكل اولیه بوده كه توسط ولید اموى تخریب گردید و مسجد توسعه یافت).
در صورت پر شدن مسجد مىتوان با پله برقى به بام مسجد رفت. در محوطههاى اطراف مسجدالنبى بازار و دكاكین تخریب و مناطق وسیعى در طرح توسعه قرار گرفته است. كلیه مناطقى كه از صاحبان آنها خریدارى شده و براى توسعه، به مسجدالنبى اضافه گردیده است، در مجموع معادل مساحت یثرب در زمان پیامبر مىباشد؛ یعنى در واقع شهر یثرب تبدیل به مسجد النبى مىشود. در قسمت شرق مسجدالنبى، چندین هتل لوكس و چهار ستاره یك تا هفت طبقه قرار دارد، از جمله آنها هتل «الدخیل» است كه بعثه مقام رهبرى در آن واقع است. نزدیكترین هتل به مسجدالنبى كه در منطقه شرق مسجدالنبى و شمال قبرستان بقیع قرار دارد براى جانبازان انقلاب اسلامى ایران اجاره شده است. بازارها و مراكز خرید به طور وسیعى در همین منطقه قرار دارد و انواع و اقسام فروشگاهها از مواد غذائى تا پوشاك و لوازم برقى به فروش مىرود.
بازارهاى اطراف مسجدالنبى بیشتر شبیه بازارهاى اطراف حرم، در شهر مشهد مقدس است و كیفیت و قیمت اجناس عموما در حدى است كه بتواند زائرین را پوشش دهد.
اجناس عموما ساخت چین، تایوان، هنگكنگ، تایلند، مالزى و اندونزى و در درجه بعد ساخت تركیه، هند و پاكستان است. شاید 90% اجناس، حتى اجناسى كه جنبه مذهبى دارد: مثل ساعت اذانگو و تسبیح و سجاده، ساخت كشورهاى غیر اسلامى است و این مطلب كه «بازار مسلمین در قبضه غیر مسلمین است»، نكتهاى است كه سخت حائز اهمیت مىباشد. بدیهى است هیچ آثار و نشانى از ایران در این بازارها دیده نمىشود.
بازارهاى مكه و مدینه در تمام اوقات سال؛ به ویژه در ایام حج رونق دارد و فروشندگان بر حسب ضرورت، غالبا به زبانهاى فارسى، تركى، اردو و مالزیایى آشنایى دارند. مغازهدارها، اگر سرشان شلوغ باشد اصلاً اهل چانه زدن نیستند و آنگاه كه سرشان خلوت مىشود، حجاج ایرانى و غیر ایرانى را با اصرار و الحاح، به داخل مغازه مىكشانند و دقایق طولانى را به بحث و چانه زدن مىگذرانند!
دولت سعودى شدیدا تلاش مىكند مكه و مدینه را به صورت دو شهر كاملاً مذهبى حفظ نماید و در این راه، از هر گونه سرمایه گذارى دریغ نمىورزد. این امر علاوه بر آن كه براى حفظ حیثیت رژیم سعودى كه مدعى پرچمدار اسلام واقعى در جهان است ضرورت دارد، احتمالاً برخى روابط و مسائل اجتماعى را نیز اصلاح مىنماید. در مدینه حجاب زنان خوب رعایت مىشود و از فیلمهاى پورنوگرافیك و تصاویر مستهجن و رواج ویدئو در معابر و حركات زننده مردان و زنان و معاشرت ناسالم، كمتر اثرى دیده مىشود. از سوى دیگر، از لوازم تفریحى عمومى براى جوانان، مثل سینما و كلوپهاى شبانه و قمارخانه و تئاتر و غیره كه در غرب به شدت رایج است نیز خبرى نیست. این واقعیت را نباید نادیده گرفت كه مراقبت و حفظ ظاهر در اجتماع مكه و مدینه، زمینه را براى رشد فساد كاهش مىدهد، زیرا مناظره مهیّج و ترغیب كننده به فساد، وجود ندارد، اما درمان و جلوگیرى از مفاسد اجتماعى در همه جوامع، به رشد فرهنگ و ایمان و عدم وجود تبعیضات اجتماعى و همچنین حضور مردم در صحنه سیاسى اجتماعى و آموزشى عمیق بستگى دارد.
حضور پلیس در همه جا چشمگیر است، مثل همه جاى دنیا سه نوع پلیس، «عادى یونیفرم پوش»، «بدون یونیفرم و اسلحه»، «فقط با دشداشه و بىسیم» و «پلیس مخفى» كه بیشتر وظیفه خبررسانى و گاه سرپرستى را بر عهده دارد، در شهر و حرم دیده مىشود. معمولاً در ساعات شلوغ و به ویژه مواقع تجمعات، از نیروهاى مسلح كماندویى نیز براى گشت استفاده مىشود. مراقبت پلیس جدى است، لیكن بناى كارشان بر آرام بودن و حفظ آرامش است و از شلوغ كارى و ماجراجویى به شدت پرهیز مىكنند. خوشبختانه زائرین و مردم مدینه و مهاجران نیز رعایت مىكنند و نزاع و بدرفتارى با مشتریان، قاچاق مواد مخدر كه مجازات مرگ دارد و دزدى، به نسبت جمعیت و بافت جمعیتى، بسیار كم به چشم مىخورد.
گر چه وهابیان بنا بر اعتقادات خود، اطاعت از امر ملك فهد را واجب مىدانند و حكومت نیز مقتدرانه عمل مىكند، لیكن كمتر عكسى از ملك فهد در خیابانها و دكاكین دیده مىشود و فقط در هتلهاى مهم و ادارات، عكسهاى ملك فهد و ولیعهد و ... دیده مىشود.
خلقى عظیم در جوار خاكنشین ملكوت
اگر كسى بخواهد همه اقوام و ملل جهان را ببیند، عملاً ممكن نیست و اگر كسانى هم بخواهند همه اقوام و ملل جهان را در یك نقطه گرد آورند، امر بسیار مشكلى است اما اینك اسلام كه روزى پیروان آن تنها محمد صلی الله علیه و آله و همسرش و پسر عمّش (على) بودند، میلیونها پیرو از قبائل و اقوام و ملل مختلف دارد، كه برخى از آنان، هر سال با علاقه، خود را به این مكان مىرسانند تا زیارت آثار پیامبر و حج خانه خدا كنند. وقتى بعد از نماز، مردم از درهاى مسجدالنبى بیرون مىریزند، چیزهایى مىبینى كه حتى تصور آن هم در فكر انسان نمىگنجد.
سودانىها با هیكلهاى درشت و سیاه و صورتهاى چاق و گرد و عمامههاى بزرگ و پیچ در پیچ.
نیجرىها با صورتهایى مشكىِ مشكى، و چشمان سفید و كلاه رنگ و وارنگ و لباسهاى دراز فیروزهاى، اكثرا جوان و تركهاى.
مالزىها و اندونزیها با كلاههاى سیاه و نیز با چشمهاى بادامى و هیكلهاى ریزه میزه و زنهایشان با مقنعههاى سفید بسیار بزرگ، و آرام، انگار كه در دنیا هیچ خبرى نیست! با كیفى كوچك به گردن.
عربها ریز و درشت، با دشداشههاى سفید و چفیههاى سفید یا سرخ، برخى با عقال و برخى بدون عقال.
پیرمردهاى هندى با كلاهى كوچك شبیه جواهر لعل نهرو، دراز و استخوانى با ریشى دراز اما محترمانه.
پاكستانىها و كشمیرىها شبیه ایرانىها اما سیاهتر با پیراهنهاى دراز و چاكدار.
تركها با لباسهاى متحدالشكل، كت و شلوار كرمى با كیفى به همان رنگ و پارچه به گردن آویزان كردهاند. دسته دسته تركى حرف مىزنند و آرام آرام حركت مىكنند.
و بالاخره ایرانىها، زنها چادر به سر با علامت كاروان خود و مردها با لباسهاى معمولى و باز هم اقوام دیگر، از دراز دراز تا كوچك كوچك، كلاهها متنوع، لباسها عجیب، حركات مختلف. حركت، سكون و باز هم حركت، انگار كه مؤمنین و اصحاب پیامبر آمدهاند تا در مقابل این خاكنشین ملكوت، رژه بروند. وقتى در صف نماز مىایستى باز هم احساس مىكنى كه رسول خدا این خلق عظیم را به نیایش خدا فرا خوانده است، یكى دست به سینه گذارده است، یكى در روى شكم محكم چسبانده است و شیعهها و مالكىها هم دستها را رها كردهاند. صفوف مرتب و كلام خدا در سكوت مطلق طنین انداز است. به ركوع مىروى در سمت راست خود پاى كوچك و سفیدى را مىبینى و در سمت چپ پاى سیاه و كلفت صحرانشین! وقتى ایستادهاى و اینها از كنارت مىگذرند صداها نامفهوم است، آهنگ كلامها ناآشناست، هر كسى به زبانى سخن مىگوید، عربى، آفریقایى و بعد فارسى، تركى و ... زبانهایى كه نمىفهمى چه مىگویند! اما احساس مىكنى همانطور كه سنگریزهها و جمادات تسبیح خداوند را مىكنند، انگار این آیات الهى كه از پرتو نور نبوى تشعشع یافتهاند، خدا را تسبیح مىكنند. بسیارى از این فرقها و تفاوتها ناشى از محیط است. آیا این نشان نمىدهد كه خداوند درون انسانها و قلبهایشان را یكسان آفریده است؟ هنوز لباسها در تنهاست و تمایزها مشخص.
كدامشان زودتر به میقات مىرسند؟!
امروز صبح جماعتى از حجاج را دیدم كه كنار دیوارى روى مقواها خوابیده بودند و باران شبانگاهى زیرانداز و رواندازهایشان را خیس كرده بود، و باز هم امروز عصر دیدم كه كامیون ده چرخى كیفهاى سامسونت كاروان كویتىها را بار مىزند. كدامیك زودتر به میقات مىروند و كدامشان هاجروار در دامان خداوند مىخسبند ؟!
زائران ایرانى در شهر پیامبر اکرم
چهره ایرانىها در بین ملل دیگر، متمایز است و از دور داد مىزند. از همه جاى ایران آمدهاند، بیشتر مردها با شلوار و پیراهن معمولى هستند و گاهى هم عربهاى خوزستانى با دشداشه و كردها با لباس كردى، و زنها هم همگى چادر كُدرى به سر كه آرم كاروان را پشت سرشان دوخته یا سنجاق كردهاند. البته شمالىها اكثرا چادرشان را هم پشت گردنشان گره مىزنند و انگار كه به شالیزار آمدهاند جسور و محكم راه مىروند.
همین طور كه به مغازهها نگاه مىكنى مىفهمى كه پرو پا قرصترین مشتریها ایرانیها و بعد تركها و بعد اقوام دیگر هستند. دسته دسته و اكثرا با همراهى یك مرد مشغول ورانداز كردن پارچهها و روبالشیها و ... بعد چانه و چانه و چانه. مغازهدارها هم در معامله با ایرانیها استاد شدهاند از اول قیمتها را سه برابر مىگویند و بعد كه چانهها زده شد قدرى ناز مىكنند و بالاخره ... معامله تمام! اینطور كه من فهمیدهام لوازم الكترونیكى و برقى قیمتش حداقل 20% بیشتر از ایران است تنها چیزى كه مىشود خرید لباسهاى حاضر و آماده و پارچه است كه ممكن است قیمت آن یكسان و یا كمى ارزانتر از تهران باشد. اكثریت همین نظریات را بیان مىكنند ولى باز هم خرید مىكنند. عطش بى پایان خرید، مشخصه بزرگ ایرانیهاست كه گاه همه چیز، حتى عبادت را تحت تأثیر قرار مىدهد. هنگام نماز كه بنا بر سنت عمومى، همه جا بسته مىشود ایرانیها آخرین كسانى هستند كه از مغازهها خارج مىشوند و گاه مغازهدار چراغ را خاموش و عازم مسجد است كه باز گروهى از ایرانیها سر مىرسند و به داخل مغازه سرك مىكشند!
تركیب سنى ایرانىها هم جالب است، برخى كشورها در این زمینه سیاست گذارى مشخصى كردهاند، مثلاً نیجرىها اكثرا زیر 40 سال و غالبا جوان هستند و یا تركها بین 55 ـ 40 سال و همگى سالم و قبراق، ما در این زمینه افراط و تفریط كردهایم. تركیب سنى ایرانیها از 18 ساله تا 90 ساله است و این را هم بگویم كه بدون تردید بالاترین سنین و مریضترین و در یك كلام علیلترین حاجیها در بین ایرانیهاست. عده قابل توجهى از حجاج عادى ایرانى با ویلچر حركت مىكنند، بعضى امراض مزمن حتى سرطان، رماتیسم و آرتروز و نابینایى كامل دارند. خلاصه به همین دلیل هم بزرگترین و عظیمترین و پر خرجترین تشكیلات درمانى و بهداشتى را ایران ایجاد كرده است و همیشه هم مشكلات وجود دارد.
از همه این حرفها كه بگذریم بالاخره حاجىها دو دسته واضح هستند دستهاى كه بیشتر وقت خود را صرف تماشاى معابر و دكاكین و ماشینها و صحبتهاى بى سر و ته مىكنند و دستهاى كه عبادت و نماز جماعت و دعا و حضور قلب و معراج قلوب را سرلوحه كار خود كردهاند. گرچه به نظر مىرسد كه اینجا وقت زیاد است ولى طلوع و غروب خورشید دست ما نیست و تا چشم باز كنى در فرودگاه جده منتظر بازگشتى!
هر كسى به زبانى مىخواند و اشك مىریزد
دیشب كه از كنار حرم حضرت رسول مىگذشتم، درها بسته بود (از ساعت 9 شب تعطیل مىكنند) و نگهبانها پاس مىدادند، مردى از اهالى تركیه دو مترى دیوارها ایستاده بود و چندان بلند بلند خطاب به رسول الله فریاد مىزد كه شبیه به دعا نبود.
مىگویند این دعاها زودتر اجابت مىشود؛ زیرا همراه با اصرار و خواستن است. ایرانىها شبها از ساعت یازده به بعد در اطراف حرم پیامبر و بقیع دسته دسته جمع مىشوند و سوزناك و حزن انگیز دعا مىخوانند. رسول خدا فرمود: «دعا مغز عبادت است.»
عربها هم مىآیند، تركها به تركى، پاكستانىها به پاكستانى و افغانىها به فارسى ناله مىكنند. انسان احساس مىكند در این فضا كه میلیاردها ریال براى ساختمانها و تجملات خرج شده، خاك است كه شفاعت مىكند.
اهل سنت و حضور در مسجد و نماز جماعت
اهمیت و شتابى كه اهل تسنن و عربها براى خواندن نماز، به «جماعت» دارند، بدون تردید از سنتهاى نبوى و الگویى براى تمام مسلمانان است. نمازها را در پنج وقت مىخوانند. نماز عصر را حدود ساعت چهار عصر و نماز عشاء را حدود ساعت 30/8 (احتمالاً زمستانها زودتر). وقتى اذان از بلندگو پخش مىشود ده دقیقه صبر مىكنند. در این ده دقیقه مغازهها همه تعطیل مىكنند، دستفروشها بساطشان را جمع مىكنند. بسیارى از ماشینها حتى در محل توقف ممنوع پارك مىكنند و حركت به سمت مساجد شروع مىشود ... .
به جز مسجدالنبى و مسجد بلال كه بارها در آن نماز گزاردیم، حدود ده مسجد دیگر را هم در مدینه دیدیم.
آنها براى سادگى و پاگیزگى مسجد اهمیت قائلند.
مساجد را زینت نمىكنند و غالبا كف آن را با موكتى كه محل گذاردن پاها را مشخص مىكند، فرش مىكنند. مساجد را تمیز نگه مىدارند و معمولاً به دلیل شستن پاها هنگام وضو و شستن موكتها هر چند وقت یكبار و استعمال مختصرى عطر، بوى بد و زننده پا در آن استشمام نمىشود. مسجدى كه نهایت سعى در تزئین آن انجام شده، قسمتهاى توسعه یافته مسجدالنبى است كه به دلیل اثرات حیثیتى و سیاسى براى دولت سعودى مىباشد؛ زیرا دولت سعودى خود را پردهدار كعبه و خادم حرمین مىداند.
مسجد در زمان رسول الله نه تنها محلى براى گزاردن نماز بلكه كانون بزرگ سیاسى عقیدتى بوده است. رسول خدا در كنار ستون وفود هیأتهاى مختلف و سران مذاهب را پذیرفته و در كنار ستون تهجّد نماز شب بجاى مىآورد.
در كنار ستون سریر استراحت نموده و به سؤالات مردم پاسخ مىگفت. مهاجرین نیز در كنار ستونى به همین نام اجتماع كرده و مذاكره مىنمودند. تجمع اصحاب صفه نیز در كنار مسجد صورت مىگرفت. امروز در مساجد مكه و مدینه این سنّتها منسوخ شده است و تنها كارى كه در آنها صورت مىگیرد، انجام پنج وعده نماز جماعت مىباشد. البته گاهى پس از نماز مغرب سؤال و جواب در محدوده احكام حج و نماز نیز صورت مىگیرد اما در مجموع نهایت دقت به عمل مىآید تا وارد مسائل سیاسى، به خصوص مسائل مربوط به آمریكا و غرب نشود و بحثهاى اجتماعى و فرهنگى هم انجام نگیرد. در قنوت كه یكى دو سالى است میان آنها مد شده و در آخرین ركعت نماز مغرب خوانده مىشود، معمولاً امام جماعت حدود ده دقیقه دعا مىخواند (این دعا امسال در همه مساجد راجع به بوسنى و هرزگوین است) و مقدارى هم دعا به مؤمنان و نفرین به مشركان و كافران مىگویند كه كلیّات است و مصادیق آن معلوم نیست ولیكن سخنى از اسرائیل و كشمیر و هند و هزار جاى دیگر كه مسلمانها در آنجاها زیر ستم هستند، گفته نمىشود. در نماز جمعه هم كه عملاً در همه مساجد برگزار مىشود؛
اولاً ـ خطبهها كوتاه است و حداكثر سه ربع بیشتر به طول نمىانجامد.
ثانیا ـ بیشتر مضامین فقهى و اخلاقى به خصوص راجع به حج بحث مىشود و باز هم دقت مىشود از حرفهاى آن چنانى پرهیز شود. بر اثر فتاوى حضرت امام و سایر مراجع حضور ایرانیان در صفوف نماز جماعات، از سالهاى قبل به مراتب بیشتر است ولى هنوز هم گاه شاهد دیر آمدن هموطنان و یا حضور در صفوف عقب و كاهلى آنان هستیم. یك روز پس از نماز، ایرانیان را كه به طور فرادى (تك) نماز مىخواندند شمردم 30 نفر بودند!
بقیع؛ مدفن انسانهاى پاك
اینجا هزاران انسان پاك را در خود جاى داده است. چهار تن از امامان شیعه، زنان پیامبر، شهداى اُحُد، امّ البنین همسر حضرت على، صدها تن از حافظین قرآن و چند هزار تن از شهداى تهاجم یزید به شهر مدینه، از جمله دفن شدگان در آن هستند. بقیع قطعه زمین بزرگى است كه چند خیابان خاكى، با كنارههاى سیمانى، در آن كشیده شده است. قسمتهاى ناهموار زیاد دارد. اطراف قبر امامان شیعه را هم مثل باغچه، یك كناره سیمانى كشیدهاند، همه قبرها به اندازه یك وجب از زمین بلندتر است؛ یعنى قدرى خاك روى آن كپه كردهاند و دو تكه سنگ نیز روى سر و ته آن گذاردهاند، بدون هیچ نام و نشانى وقتى از اهل مدینه یك نفر فوت مىكند پس ازنماز مغرب، نماز میت مىخوانند و بعد زیر تابوت را گرفته به قبرستان مىبرند. ظرف یك ربع ساعت جنازه را دفن كرده رویش خاك مىریزند و سپس در مدخل گورستان همه مشایعین با بستگان دست مىدهند و بعد همه به خانههاى خود مىروند. و دیگر همه چیز تمام مىشود از پخش خرما و نشستن بر سر گور، برگزارى مجلس فاتحه و غیره خبرى نیست! فقط گاهى در انتهاى نماز جماعت در مساجد، نماز رحمت و مغفرت براى مردگان خوانده مىشود. زنان را نیز به گورستان راهى نیست.
بر فراز تپههاى خاك و در كناره گور ائمه ـ علیهم السلام ـ چند پلیس ایستاده و مراقب اوضاع مىباشند، پلیسهایى كه لباس عربى به تن دارند نیز در اطراف پرسه مىزنند، اینها غالبا تذكرات ایدئولوژى به هندىها و پاكستانىها میدهند. اما كسى با ایرانىها بحث نمىكند، فقط مراقبت مىكنند كه نزدیك قبرها نیایند. مردم دسته دسته یا تنها در كنارهها و یا روبروى مزار ائمه و شهدا نشسته و یا ایستادهاند. آفتاب گرم صبحگاهى همه جا را پوشانده و غبار ناشى از تردد، به هوا برخاسته است. بعضى دعا و عدّهاى قرآن مىخوانند و برخى آهسته در خویش مىگریند. در بقیع حتى یك درخت كه بتوان لحظهاى زیر سایه آن آسود وجود ندارد. فقط خاك است كه بر سر زائران فرود مىآید. روحانى ایرانى با دو عرب بحرینى همدیگر را در آغوش گرفته و مىگریند. به بیرون مىآیم، در آستانه در ورودى، مداحى از اهواز زنها و مردها را جمع كرده و مصیبت حضرت زهرا را مىخواند. مردم سخت مىگریند. وقتى شبها از كنار بقیع رد مىشوى، در پشت نردههاى آن و در تاریكى، زنها و مردها را مىبینى كه بقیع را مىنگرند و آرام آرام اشك مىریزند. گاهى هم بعضى كه صداى خوبى دارند آرام اشعارى ترنّم مىكنند.
مدینه شهرى است كه على رغم مدنیت جدید و محو آثار پیامبر و تلاش براى تغییر چهره آن، روح را به زمان رسول خدا مىكشاند، مساجد مختلفى كه در نقاط مختلف آن هستند، مسجد پیامبر، حرم پیامبر، آثار شهداى احد، بقیع، نخلستانهاى اطراف آن، كوههایى كه از دور به شبح سیاهى شبیه هستند، و آرامشى كه در شهر وجود دارد، انسان را به حضور بیشتر در آن علاقمند مىكند اما ...
گمشدهاى كه هرگز ...
زائرین كه روزها و شبها را در آن سپرى مىكنند و به همه جا، خیابانها، بازارها، حرم، مساجد، نخلستانها و یا بقیع سر مىكشند، دنبال گمشدهاى هستند كه هرگز آن را نمىیابند، و آن مزار فاطمه دختر پیامبر است. به راستى فاطمه در كجا مدفون است و چرا مدفن او مشخص نیست؟ هر كسى حدسى مىزند و چندین نقطه به عنوان مدفن فاطمه مطرح است. همه مىدانیم كه مدفن فاطمه را على، حسن و حسین و شاید همه امامان شیعه مىدانستهاند. اما هرگز محل آن افشا نشد. این راز هرگز آشكار نخواهد شد، زیرا فاطمه نخواسته است. گویى فاطمه كه پس از مرگ پدر، غمناك و حزین، شاهد حزن آورترین صحنههاى تاریخ اسلام بوده است، با مرگ زودرس و پنهان كردن خود، خواسته است فریاد در گلوى خویش را براى همیشه، براى همه عصرها و براى همه نسلها به میراث گذارد.
منبع:
مجله میقات حج، شماره 11 ، سید مسیح هاشمى
درون كعبه در دو دیدار
(گزارشى از دو بار تشرف به داخل كعبه در شعبان المعظم 1416 و شعبان المعظم 1417)
«لله على الناس حج البیت»
با این پیام كوتاه كه از تأكید خالى نیست، زیارت خانه كعبه بر مسلمانان مستطیع واجب شده است. این پیام بنابر روایات، از هزاران سال پیش؛ یعنى از زمان آدم ابوالبشر و پس از او سلسله جلیله انبیا همگى به زیارت این جایگاه آمده و در این مكان به راز و نیاز و پرستش معبود خود پرداختهاند. تا آن كه ابراهیم خلیل پس از بنیان كعبه، به دستور پروردگار بر روى كوه ابوقبیس آمد و نداى «هلمّوا الى الحج» را سر داد، كه خداوند نداى او را به گوش جهانیان رسانید. از آن زمان تا كنون، همه ساله گروهى از مسلمانان از دور و نزدیك، در موسمى معین، خود را به حرم امن الهى مىرسانند.
در اواخر رجب سال 1416ه . ق. مطابق با دى ماه 1374ش. جهت انجام عمره رجبیه و شعبانیه، توفیق نصیب گردید و راهى آن دیار پر بركت شدم و پس از یك هفته توقف در مدینه پیامبر و زیارت تربت پاكش و زیارت قبور ائمه اطهار و صدیقه كبرى، حضرت زهرا ـ علیهم السلام ـ و دیگر بزرگان مدفون در تربت بقیع و درك مواقع متبركه در این شهر، به سوى مكه رهسپار گشتم.
روز شنبه، 5 شعبان المعظم، وارد مكه شده، پس از انجام مراسم عمره، از احرام خارج گشتم و بعد از اداى فریضه نماز صبح در مسجدالحرام، به سوى هتل محل اقامت خود؛ یعنى فندق زینى الجدید حركت كردم.
همه روزه معمولاً قبل از اذان صبح، خود را به حرم رسانده و در جاى جاى حرم امن الهى، گاهى بر روى كوه صفا و گاه بر كوه مروه، گاهى در كنار ركن یمانى و گاه در مقابل حجرالاسود، گاه در مقابل حجر اسماعیل و زمانى در كنار مقام، لحظاتى را در حطیم و دقایقى را در مستجار، گاهى بر دهانه زمزم و گاه بر كنار ركن شامى و بالاخره در نقاط مختلف این حرم با صفاى الهى، در مقابل بیت زانو زده و با رب البیت به مناجات مىپرداختم. نظاره بر بیت، خود صفایى خاص دارد، طواف دور معشوق از آن زیباتر و تلاوت قرآن؛ یعنى تكلم با خداوند از آن شیرینتر است. به هرحال لحظات خود را اینگونه سپرى مىكردم و چه زودگذر بود!
صبح روز دوشنبه، هفتم شعبان، طبق معمول به حرم مشرف شده، و پس از اداى فریضه صبح و طواف بر گرد خانه خدا، به تلاوت آیاتى از قرآن پرداختم.
طلوع آفتاب و تجدید بیعتِ این كره آتشى با خانه خدا، منظره بسیار زیبایى را در مسجد به وجود مىآورد. آن زمان كه آفتاب از پس تاریكى خارج گردیده و اشعههاى آن، همچون دستانى كه از طرف عاشق به سوى معشوق دراز مىشود، خود را به بیت رسانده و در این لحظه تمامى چراغهاى مسجدالحرام خاموش مىگردد و در پس آن، این منظره، شكوه خاصى را به این انجمن مىدهد.
ساعت حوالى 7 صبح بود كه طبق معمول عازم هتل بودم، ناگاه تعداد زیادى از پلیسهاى حرم وارد مسجد شدند و به شیوه خاصى، در حالى كه دستها را به هم زنجیر كرده بودند، پشت به خانه و رو به مردم، ابتدا خود را به كعبه چسبانیده و كم كم زنجیر و حلقه خود را بازتر مىكردند، به طورى كه پس از چند دقیقه، تمامى طواف كنندگان را به پشت مطاف منتقل كردند. البته این وضعیت از ركن حجرالاسود آغاز و تا ركن غربى حجر اسماعیل ادامه داشت.
چون پیشتر نیز این گونه خالى كردن مطاف را دیده بودم، متوجه شدم كه بنا است در كعبه بر روى بازدید كنندگانى باز شود. و من كه همواره در این دیار لباس خود را عوض نموده، و با پیراهن عربى بلند و عبایى به دوش و عرق چین و چفیهاى بر سر ظاهر مىشدم، به سوى مطاف به حركت در آمدم. در این حال با خداى خود به راز و نیاز و تضرّع و التماس در آمدم؛ خداوندا! بارالها! توفیق تشرف را به این بنده رو سیاه و گناهكار خود نصیب گردان. در اطراف حلقه پلیس در حركت بودم كه شاید راه نفوذى پیدا كنم. به چندین نفر از سران پلیس مراجعه كردم لیكن مأیوس برگردانده شدم. در این حال بود كه گروهى، حدود 80 نفر، در حالى كه اطراف آنان را پلیس محاصره كرده بود، وارد مسجدالحرام شده، و به مقابل حجر اسماعیل آمدند و تا آماده شدن مقدمات ورود به بیت، آنان را در آن نقطه بر زمین نشاندند. میهمانان سران علما و مفتىهاى كشورهاى اسلامى ـ آسیایى و آفریقایى ـ بودند كه همه ساله كنگرهاى در تاریخ 6 الى 8 شعبان در مكه تشكیل مىدهند و یك روز هم افتخار تشرف به داخل بیت به آنان داده مىشود.
در این لحظه بود كه چهره شخصى كه سمت میزبانى این افراد را داشت و چهره ملایمى مىنمود، به نظرم آمد. با نذر و نیاز در حالى كه به ائمه اطهار ـ علیهم السلام ـ متوسل شده بودم به سوى آن شخص به حركت در آمدم و خود را به عنوان پزشك معرفى نمودم.
آن مرد با رویى گشاده از من استقبال نمود لیكن اظهار كرد كه لازمه ورود به درون كعبه، دارا بودن كارت مخصوص است.
بدو گفتم كه این را مىدانم لیكن به من الهام شده است كه به من كمك خواهى كرد!
اینجا بود كه وى مفتى لبنانى را كه در وسط آن جمع نشسته بود به من نشان داد و گفت: از او تقاضا كن، بدو گفتم مشكل بنده همین است كه اجازه ورود بدان جمع به من داده نمىشود. او دست مرا گرفت و به داخل جمع برد و به شخصى كوچك اندام، موقّر، سفیدرو و بسیار خوش رو، داراى محاسنى بلند كه در وسط حلقه نشسته بود معرفى كرد. او دكتر احمد قبانى مفتى لبنان بود. دكتر قبانى با من دست داد و در كنار خود جایم داد. پس از چند لحظه احوالپرسى، مشغول صحبت در مورد كنگره و مسائل مورد بحث در آن شدم، كه در این لحظه با اشاره مأموران همگى به حركت در آمده و به سوى حجر اسماعیل راهنمایى شدیم. چند لحظهاى در حجر متوقف شدیم تا عدهاى كه داخل بیت بودند، خارج شوند و ما راهنمایى شویم.
در این لحظه میهمانان یكى یكى به سوى دكتر قبانى و سایرین آمده و با هم به گفتگو پرداخته و گاه همدیگر را به هم معرفى مىكردند و من از ترس آن كه مبادا شناسایى شوم، با صداى بلند آیات زیبایى از قرآن را كه حالت استغاثه داشت با صداى بلند شروع به تلاوت نمودم و سایرین هم به دنبال من این آیات را تكرار مىكردند.
«ربّنا انّنا سمعنا منادیا ینادی للایمان أن آمنوا بربّكم فآمنّا، ربَّنا لاتُزِغ قلوبَنا بَعدَ إذ هدیتَنا، ربَّنا اِنَّك جامِعُ النّاس لِیَومٍ لارَیبَ فیه فاغفرلَنا وارحَمنا و تُب علینا إنّك أنت التَّوّاب الرّحیم.» (آل عمران/ 193)
لحظات شیرین و زیبایى گذشت، همه دستان خود را در حجر و در زیر ناودان رحمت الهى، دراز كرده و عدهاى هم اشك ریزان، آیات تلاوت شده را تكرار مىنمودند. پس از اتمام، صداى احسنت یا شیخ، احسنت یا شیخ از اطراف حجر بلند شد و در این لحظه بود كه همگى را به صف كرده و به نزدیك پلكان در خانه خدا، هدایت نمودند. تمامى افراد، هر كدام كارتى به سینه زده بودند كه عبارت زیر به آن نوشته شده بود:
رابطة العالم الاسلامى ـ الامانة العامّة ـ مكة المكرمة؛ بطاقة دخول الكعبه المشرفة الدوره رقم (16)
در این حال یكى از افراد، از بالاى پلكان صدا زد: 20 نفر وارد شوند. یكى پس از دیگرى به كنار نردبان رفته و پس از تحویل كارت خود، او را به روى پلكان راه مىدادند. نفر ششم یا هفتم كسى بود كه شاید مانند اینجانب بدون كارت وارد شده بود، او را از صف خارج كردند و به التماسهاى مكرر او وقعى ننهاده و با شدت او را از حلقه پلیس اخراج نمودند.
با دیدن این منظره، ضربان قلب من تندتر شد، خدایا! بارالها! من رو سیاه و شرمنده و سرافكنده به كنار در خانهات آمدهام. تو خود گفتى كه در هنگام نیاز به در خانه خودم بیایید. حال آمدهام. افتخار تشرف به داخل را به من عطا فرما. متوسل به ائمه اطهار شده بودم. حاشا به كرمتان، من شیعه مرتضى على، این سعادت را نداشته باشم كه در میان جمع حاضر توفیق تشرف به داخل بیت بیابم! لحظات مىگذشت و من نفر شانزدهم در صف بودم، به نفر سیزدهم یا چهاردهم كه رسید، مأمور كنار پلكان تعویض شد و شخصى كه مسؤول گرفتن كارت گردید. همان شخصى بود كه مرا به داخل حلقه راه داده بود. چیزى جز معجزه نبود! وقتى نوبت به من رسید با زدن چشمكى، مرا رد نمود و پا را بر روى پلكان در خانه خدا قرار دادم. هفت پله داشت. هر پلهاى را كه پا مىگذاردم مانند آن بود كه یك طبقه از آسمان را بالا رفته باشم. آن لحظات، هیچگاه برایم قابل توصیف نیست. از شادى در پوست خود نمىگنجیدم. در آسمانها سیر مىكردم. خود را بر فراز مسجدالحرام در طیران مىدیدم و متأثر در حالى كه به پهناى صورت خود اشك مىریختم؛ اشك شرمسارى، اشك شادى، اشكى كه خداوند تضرعهاى اینجانب را قبول كرده و این افتخار نصیبم شده است. پس از بالا رفتن از هفت پله، پا را در درگاه در خانه قرار دادم.
لرزش خاصى را در دو پاى خود احساس مىنمودم. لرزش گناهكار در مقابل دادگاه. لرزش شرمسارى عبدى در مقابل معبود خود. درگاهِ در خانه خدا و من، خداوندا! شكرا لك. شكرا لك.
درگاهى را پا نهادم كه بارها در سفرهاى قبل، در زیر آن دستان خود را دراز كرده و به نقاطى كه دستانم مىرسید، لمس مىكردم و به چهره خود مىمالیدم. حال در این درگاه ایستادهام چند لحظهاى بدینسان گذشت كه ناگاه با نهیب شخصى از افراد بنى شیبه كه مرا به جلو هدایت مىكرد و خوش آمد مىگفت، به خود آورد و در حال گریه به داخل بیت پا نهادم.
ابتدا داخل كعبه تاریك بود، به طورى كه چشمان ما فقط یك قدمى را مىدید. چون داخل بیت از هیچ وسیله تهویه و روشنایى استفاده نمىشود. با این كه دماى هواى بیرون بسیار لطیف و خنك بود لیكن داخل بیت از گرمایى حدود 40 درجه گواهى مىداد.
جمعیتى بیش از 45 نفر در داخل مشغول راز و نیاز و نماز بودند. ابتدا در كنار ركن حجر الاسود به نماز ایستادم و دو ركعت نماز خواندم و به همین ترتیب در چهار ركن و به طرف چهار دیوار داخلى كعبه نماز خواندم. در محلى كه پیامبر گرامى اسلام در فتح مكه در نزدیكى ركن یمانى ایستاد، نماز به جاى آوردم. لحظات زود مىگذشت و خواستهها فراوان. در داخل بیت حال عجیبى به همه دست داده بود. همه با معبود خود در حال راز و نیاز و اشك و زارى بودند. چند نفر از بنى شیبه، كلید دارهاى كعبه هم مرتب نداى «فقط 5 دقیقه» را مىدادند و خواهش مىكردند كه زودتر بیت را براى دیگر مهمانان خالى نماییم. پس از خواندن نماز در قسمتهاى مختلف داخل بیت، دقایقى را صرف دیدن مناظر و به خاطر سپردن گذراندم و آنچنان وانمود مىكردم كه مشغول دعا مىباشم.
به روایت مورّخان، از هنگام بناى كعبه در دوران حضرت ابراهیم براى كعبه درى قرار داده نشد و كعبه در آن هنگام 9 ذراع ارتفاع (در حدود 43/4 متر) و 30 ذراع طول (در حدود 79/14 متر) و 22 ذراع عرض (در حدود 85/10 متر) بوده است. در آن زمان كعبه، سقفى نداشت. در ترمیمى كه زمان قریش صورت گرفت، 9 ذراع دیگر به ارتفاع آن اضافه گردید و سقفى هم بر آن زده شد و از طول آن حدود سه متر كاهش دادند و به حجر اسماعیل افزودند.
بنابراین، طول كعبه از بنایى كه حضرت ابراهیم ساخته بود كوتاهتر شد. آنگاه در داخل بیت 6 ستون زده و دو سقف، نخست سقف داخلى را با چوب و سقف بالایى را از سنگ ساختند و اطراف حجر اسماعیل را سنگ چین نمودند كه از این پس طواف كنندگان از پشت آن طواف مىكردند. بناى كعبه تا زمان عبداللّه بن زبیر به همین گونه بود تا در اثر تخریبى كه در این زمان به وسیله عامل یزید به بیت وارد شد. ابن زبیر 9 ذراع دیگر به ارتفاع كعبه افزود و ارتفاع آن را به 27 ذراع؛ یعنى 5/13 متر رسانید. درِ خانه هم كه از زمان ترمیم قریش بالا برده شده بود، پایین آورد و در دیگرى در پشت كعبه به موازات آن گشود. پس از كشته شدن عبدالله بن زبیر، حَجاج بن یوسف ثقفى بخشى را كه ابن زبیر تغییر داده بود، ویران و آن را به همان گونه كه قریش ساخته بودند، برگرداند.
یعنى از طول آن كم كرد و درى را كه پشت كعبه گشوده بود، بست و درِ اصلى بلندتر از زمین قرار داد كه هنوز به همین وضع باقى است.
درهاى كعبه ابتدا چوبى بود، در دورانهاى بعدى، درهاى بسیار زیبایى براى كعبه ساخته و پس از زراندود كردن و مزیّن ساختن به سنگهاى زینتى، بر كعبه قرار مىدادند.
درى كه هم اكنون نیز بر كعبه است، درى است كه به دستور ملك خالد در سال 1397هجرى ساخته شده است. این در داراى دو جدار بیرونى و داخلى است كه همه با طلاى بسیار زیبایى پوشیده شده است. وزن باب كعبه 280 كیلو گرم و از طلاى خالص ساخته شده است. روى در كعبه به طرز بسیار زیبایى آیات قرآن به خط ثلث مزیّن گردیده و قفل مطلاّى بسیار زیبایى كه مزیّن به آیات قرآن است، در را قفل مىنماید.
كلید كعبه هم از طلا ساخته شده است و كلیددارى كعبه كه از زمان پیامبر اکرم در دست عثمان بن طلحه قرار داشت. حضرت پس از شكستن بتهاى درون كعبه و محو آثار جاهلیت از داخل بیت، مجدّدا كلید را به اولاد شیبه عودت دادند كه تا كنون هنوز كلید در كعبه در این خانواده موروثى قرار دارد.
درگاه در خانه كعبه كه از سنگ تیرهاى ساخته شده است. وسعتى در حدود یك و نیم در یك متر داشته و به اندازه بیست سانتیمتر گودتر از كف داخل بیت قرار دارد.
در درون كعبه سه ستون چوبى منبّت كارى شده از چوب عود وجود داشت كه قطر هر یك حدود 25 سانتیمتر به نظر مىرسید این سه ستون به صورت شكل ترسیم شده در زیر قرار داشت.
دیوارهاى دور داخل بیت تا حدود 2 متر از سنگ مرمر رخام سفید متمایل به زرد كهربایى پوشیده شده بود كه كف بیت هم از همین سنگها، فرش گردیده است.
همانطور كه قبلا توضیح دادم. كعبه داراى دو سقف مىباشد كه سقف اصلى از داخل بیت دیده نمىشد و روى سقف داخلى كعبه تا لبه سنگها در اطراف با پرده حریر قرمز رنگ پریدهاى كه سالها از قدمت آن گذشته بود، پوشانیده شده است. بر روى پرده، اسامى پروردگار و عباراتى چون «لا اله الا الله»، «محمد رسول الله»، «یا منان»، «یا حنان» و «یا كریم» نقش بسته شده است. ستونها تا مرز سنگهاى دیوار، از چوب و باقى بالاى آنها را پرده پوشانیده است.
پلكان بام خانه خدا در ناحیه ركن شامى پس از ورود به داخل بیت در دست راست قرار دارد كه با پردهاى كه از بالا بر روى آن افتاده بود. چیزى از در و محل آن به نظر نمىرسید.
در ناحیه ركن شامى داخل كعبه، برآمدگى یك متر در یك متر وجود داشت كه نشان دهنده در بام كعبه بود. لیكن همانطور كه پیشتر اشاره شد، همان پرده مخصوص بر روى آن افتاده بود كه چیزى در ظاهر نمایان نبود. سكوت عجیبى بر داخل بیت حاكم بود، با تمام آن همهمه و سر و صدا در خارج كعبه، هیچگونه صدایى به داخل نفوذ نمىكرد. سكوت بود و تاریكى و صداهاى ناله و اشك و زارى كه افراد به صورت نجوا هر كدام در گوشهاى گاه در ركوع و گاه در سجود و عدّهاى در حالى كه خود را به دیوارهاى داخل بیت چسبانیده و دستها را به حالت نیاز بر دیوار نهاده بودند، چیزى شنیده نمىشد.
روحانیت عجیبى در این مكان حاكم است. آدمى پس از ورود، از خود بیخود مىشود.
هر شخصى به صورتى با معبود خود در راز و نیاز است.
اندازه اضلاع درونى كعبه از گوشه حجرالاسود تا گوشه شامى حدود (80/7 متر) و فاصله میان ركن یمانى و ركن حجر الاسود 5/6 متر مىباشد. بنابراین مساحت تقریبى داخل بیت حدود پنجاه متر است.
در داخل بیت، جانب ركن یمانى، هیچگونه آثارى از شكاف ورودى حضرت فاطمه بنت اسد به هنگام زایمان حضرت امیر، على بن ابیطالب علیه السلام، وجود نداشت.
ناصر خسرو در سفرنامه خود، به روزنههایى در چهار ركن سقف كعبه اشاره مىكند كه این روزنهها به شكل مربع و داراى سنگ مرمر شفاف یمنى بوده است كه با تابش اشعه آفتاب، داخل بیت بدانها روشن مىگردیده است.
فعلاً از این روشنایى خبرى نیست و شاید در سقف اصلى بیت قرار داشته است كه با سقف دوم و پردهاى كه توصیف آن گذشت، دیگر روشنایى و نور به داخل بیت نفوذ نمىكند.
زمین كعبه از سنگهاى مرمر سفید متمایل به زرد پوشانیده شده است كه تعداد آنها تقریبا 38 یا 40 عدد بود.
مدت 18 دقیقه لحظات زیبا و فراموش نشدنى را داخل بیت گذراندم پس از اتمام این لحظات، كلیّه افراد را امر به خروج از كعبه نموده و فضا را براى دیگر مهمانان مهیا ساختند.
مجدّدا در سال 1417ه . ق. بر اثر رطوبتى كه در طول سالها از بام كعبه به داخل نفوذ كرده بود، سقف دچار تركهایى گشته و برخى دیوارها هم شكم داده و یا شكافهایى برداشته بود. فرمانى صادر شد كه انجمنى از علما و مهندسین تشكیل گردد و موارد را بررسى نموده و در مورد اصلاح آن چاره اندیشى و تبادل نظر نمایند. بدین لحاظ از تاریخ جمادى الاول 1417 در اطراف كعبه، پوششى چوبى قرار دادند به طورى كه از كعبه فقط حجر الاسود، امكان دسترسى داشت و به مدت سه ماه عملیات ساختمانى ترمیم بیت را شروع نمودند كه این عملیات در تاریخ 20 رجب 1417 به پایان رسید.
در همین ایام؛ یعنى در تاریخ 26 رجب كه همزمان است با شب مبعث پیامبر گرامى اسلام، بار دیگر توفیقى نصیبم گردید و عازم عمره شدم. پس از یك هفته اقامت و زیارت در مدینة الرسول، در تاریخ یكشنبه، 4 شعبان به مكه وارد شدم.
روز دوشنبه، 5 شعبان، حدود ساعت 10 صبح، در كعبه را باز نمودند و مشغول تمیز كردن و انتقال وسائلى از داخل بیت شدند. پس از پرس و جو معلوم گردید كه روز سهشنبه 6 شعبان مراسم شستشوى رسمى بیت توسط شاهزاده عبدالله، ولیعهد، صورت مىپذیرد.
از ساعت 6 صبح، سهشنبه 6 شعبان، مقررات ویژهاى در مسجدالحرام، حاكم بود. اطراف بیت با وسعت زیادى، خالى از طواف كنندگان گردیده بود. تا ساعت 7 صبح، كلیه سفرا و نمایندگان پارلمانهاى كشورهاى اسلامى، از آن جمله سفیر جمهورى اسلامى ایران حجة الاسلام نورى شاهرودى، هر كدام براى چند دقیقه به داخل بیت مشرّف شدند.
حوالى ساعت 20/7 صبح، ولیعهد به همراه بیش از 40 تن از برادران و امراى شهرهاى مختلف حجاز و بزرگان كشورى وارد مسجدالحرام شدند و در حالى كه شخصى در جلو كاروان سینى و منقلى مخصوص به دست داشت و بخار عودى بسیار خوشبو در فضا متصاعد مىنمود، به طرف بیت در حركت بودند. عبدالله بدون آن كه طوافى كند مستقیما وارد بیت گردید و این امر خود مسأله عجیبى بود. پس از 17 سال این اولین بارى بود كه مقامى عالى رتبه جهت شستشوى كعبه به مسجد وارد مىشد. مراسم شستشو با آب زمزم و گلاب و عطر افشانى داخل كعبه حدود 40 دقیقه به طول انجامید. در این لحظات هر چه فعالیت نمودم، متأسفانه توفیق ورود به حلقه و نزدیك شدن به خانه كعبه نصیبم نگردید. در لحظاتى كه مأیوس از تشرف در حال خارج شدن از مسجدالحرام بودم ناگاه چشمم به گروهى از شخصیتها افتاد در حالى كه مأمورین دولتى اطراف آنان بودند، از بین صحبتها شنیدم كه به هم مىگفتند انشاء الله فردا ما مشرف به داخل بیت خواهیم شد.
در روز چهارشنبه 7 شعبان ساعت 5/5 صبح به مسجدالحرام رفته و پس از اداى نماز صبح، به محل تجمع آنان كه در زیر اتاقك شیشهاى، مقابل ركن حجر الاسود، در كنار ستونهاى رواق اطراف مسجد بود، نشسته و مشغول تلاوت قرآن گردیدم. از ساعت 5/6 یكى یكى را دیدم آمدند و در آن محل یاد شده، دور هم جمع گردیدند. به طوری كه هیئت لباس بنده طورى بود كه بعضى از آنان با بنده سلام و احوالپرسى كرده و در اطرافم نشستند. اوائل ساعت 7 صبح جمعیتى در حدود 60 نفر در این ناحیه جمع شده بودند كه تقریبا بنده در مركزیت این جمع قرار گرفته بودم.
ساعت 5/7 صبح بود كه میزبانى آمده و همه را دعوت به طرف حجر اسماعیل كردند و من هم در جمع بلند شده، در حالى كه با چند نفر از آنان مشغول صحبت بودم، به حركت در آمدم. در كنار حجر اسماعیل از در كنار ركن غربى، جمعیت را وارد حجر مىنمودند. فشار شدیدى بود. پلیس جمعیت را كنار مىزد تا مهمانان را وارد نماید. به هر حال ما هم جزو مهمانان توفیق پیدا كردیم كه وارد حجر شده و سپس به كنار پلكان ورودى كعبه، همان پلكان سال قبل آمده بر روى زمین نشستم. مشغول دعا بودم و به اطراف نظاره مىكردم. حوالى ساعت 50/7 دقیقه بود كه دو نفر از افراد بنى شیبه؛ یعنى كلید دارهاى كعبه وارد حلقه شدند، در حالى كه كلید در خانه را در كیسهاى سبز رنگ به سینه چسبانیده و دست دوم را روى آن گزارده بودند. از پلكان بالا رفته و در خانه را باز كردند.
ایرانیان موجود در مسجد كه همگى اطراف مقام ایستاده و نظارهگر جریان بودند، پس از گشوده شدن در خانه صلواتى فرستادند. همه مهمانان بپا ایستاده و فشار زیادى جهت ورود به پلكان بود، و من هفتمین نفر بودم كه بار دیگر توفیق تشرف بدین جانب داده شد.
امسال مدت تشرف داخل بیت حدود 40 دقیقه بود.
پس از آن كه در ركنهاى مختلف و نقاط دیگر بیت، نماز خواندم، داخل بیت پس از تعمیر مجدد، تغییرات زیادى كرده بود كه مشهودات خود را به قلم تحریر در مىآورم:
سقف دومى را كه در داخل بیت، زیر سقف اصلى قرار داشت، برداشته بودند.
دیوارها 32 از ارتفاع كف تا سقف، همه سنگ مرمر خاكسترى روشن بسیار زیبا شده است. و 31 باقى بالاى سنگها، به همراه سقف خانه، از پارچه حریر سبز رنگى كه مزیّن به اسماء مبارك خداوند بود پوشانیده شده؛ همانند پارچهاى كه بر روى قبر مبارك پیامبر افتاده است از قبیل لا اله الا الله و محمد رسول الله.
سه ستون بسیار زیبایى در وسط كعبه قرار داده شده كه پایههاى این ستونها، از روى زمین به ارتفاع 25 سانتیمتر، از همان سنگ مرمر خاكسترى موجود در كف و اطراف، ساخته شده و باقى ستون تا سقف از چوب قهوهاى زیبایى روكش گردیده است. این چوبها به قطر 5 سانتیمتر بود كه به صورت نوارهایى از بالا تا پایین روكش گردیده است.
بنابراین از كف كعبه ارتفاعى حدود 9 متر را مىتواند دید كه دیوارها 32 از سنگ و31 باقى از بالا توسط پارچه پوشانیده شده است كه این پارچه، سقف را هم در برمىگیرد.
دو مفتول سیمى از دو طرف كعبه به طورى كه سه ستون در وسط كعبه را در برگرفته است، كشیده شده كه بیش از 70 عدد وسائل نقرهاى كه بعضى از آنها مطلا بود، بدان آویز گردیده است.
این وسایل اشیایى از قبیل آفتابه، لگن، قهوه خورى و كاسههاى مختلف و از این قبیل اشیا در سرتاسر كعبه آویزان گردیده است. كه پس از تحقیق اظهار كردند كه این وسائل از زمان رسول اكرم تا كنون جزو عتیقههاى خانه كعبه، در كعبه نگهدارى مىشود.
در گوشه دست راست خانه، كعبه پس از ورود؛ یعنى در ركن شامى یك متر به داخل كعبه برآمدگى وجود دارد و در یك لنگهاى مطلا كه به طرز بسیار زیبایى با آیات قرآن آراسته گردیده قرار داشته كه در بام كعبه مىباشد. همچنین قفلى مستطیلى كه باز از طلا و به آیات قرآن مزین گردیده، بر آن زده شده بود. این در به طرف راست باز مىشود. در دیوار بین ركن حجر الاسود و ركن شامى؛ یعنى دیوارى كه پس از ورود به كعبه در سمت راست قرار مىگیرد لوح یادبودى سنگى بر دیوار قرار داشت. اولین یادبودى از تعمیرات و ترمیمى كه در زمان ملك خالد در سال 1397 هجرى صورت گرفته است و كلیه تغییراتى كه در بیت صورت گرفته بر آن تابلو حك گردیده بود. این لوح از سنگ مرمر زرد رنگى تشكیل شده است. لوح دوم باز از سنگ مرمر زرد رنگ بود كه شفافتر و زیباتر از آن مىنمود و تمامى تغییرات و ترمیمهایى كه اخیرا توسط ملك فهد صورت پذیرفته بود در این تابلو وارد شده است. این تغییرات شامل تغییر سنگهاى شاذروان كه از سنگ مرمر زیبایى پوشانیده شده است و بر روى هر قطعه سنگ مرمر، یك حلقه فلزى طلایى چسبانیدهاند كه محل اتصال پرده كعبه مىباشد.
تعداد قطعات سنگهاى مرمر شاذروان در فاصله ركن یمانى تا ركن غربى 17 عدد مىباشد و تعداد سنگهاى مرمر از ركن یمانى تا ركن حجرالاسود 15 قطعه بود و همانطور كه پیش از این گفته شده بر روى هر كدام یك حلقه طلایى نصب گردیده و پرده كعبه را بدان اتصال مىدهند.
تغییر میزاب و ترمیم آن، ترمیم پله بام كعبه و تذهیب درب آن، سنگفرش كردن كف كعبه و دیوارها و برداشتن سقف داخلى كعبه و ترمیم سنگهاى بام كعبه و تعویض آنها، تعویض ستونهاى داخلى كعبه از تغییراتى است كه در این ترمیم آمده و در لوح حك گردیده است به تاریخ رجب 1417. لوح سنگى سوم بسیار قدیمى بود و هر قدر دقت كردم متأسفانه نتوانستم كلمات آن را بخوانم. در دیوار مقابل؛ یعنى بین ركن غربى و ركن یمانى شش لوح یادبود سنگى بر روى دیوار قرار داشت كه تابلو اول دست راست به مساحت حدود 80×40 سانتیمتر بود این لوح از سنگ مرمر زرد رنگى ساخته شده است. در متن تابلو عبارت «الملك المنصور المتنصر باللّه» را توانستم بخوانم و «ترمیم ركن یمانى» كه سنه تحریر سنگ 629 هجرى بود.
لازم به ذكر است كه در سال 559 هجرى، ركن یمانى بر اثر زلزله فرو ریخت و خراب شد كه در سال 629 هجرى المستنصر عباسى آن را تعمیر كرد.
لوح دوم از سمت دست راست (بین ركن غربى و ركن یمانى) سنگى زرد رنگ و بسیار قدیمى كه در ابعاد 70×35 سانتیمتر بود و اشعارى را دو طرف آن ظاهرا احساس نمودم لیكن به قدرى خطوط ساییده شده بود كه نتوانستم حروف را تشخیص دهم و نه سال تحریر آن را. لوح سوم لوح سنگى برجسته بسیار زیبایى بود كه ابعاد آن حدود 80×80 سانتیمتر بود كه باز از سنگ مرمر زرد رنگ بسیار زیبایى بود. اطراف چهارگوشه آن دایرههایى برجسته بر روى سنگ وجود داشت. متأسفانه هیچ كلمهاى را نتوانستم بخوانم. لوح چهارم، تابلو مربع شكل از سنگ تیره به ابعاد 45×45 سانتیمتر ـ تقریبا ـ بود كه با خط كوفى جملات «لا اله الا الله» و «محمد رسول الله» در چهار طرف این سنگ به طرز زیبایى ترسیم شده بود خطوط سفید رنگ بود بر زمینهاى تیره.
لوح پنجم باز براى اینجانب غیر قابل تشخیص و خواندن بود. لوح ششم كه در چند سانتیمترى ركن یمانى قرار داشت، باز از سنگ مرمر زرد رنگ پریدهاى تشكیل شده بود. ابعاد آن حدود 70×40 سانتیمتر و از حروف و كلمات زیادى نوشته شده بود كه اینجانب فقط كلمه «الملك المظفر ابونصر» را در وسط توانستم بخوانم و سنه تحریر آن 827 هجرى بود.
البته كلیه این لوحها در ارتفاعى حدود 180 سانتیمتر زمین بر روى دیوار نصب گردیده بود كه این لوحها طورى نصب گردیده كه لبه آنها هیچ فرورفتگى یا برآمدگى در سطح دیوار به وجود نیاورده است.
از تغییرات دیگرى كه در داخل كعبه به وجود آمده است بین ستون اول سمت چپ و ستون وسط؛ یعنى تقریبا پس از ورود، مقابل در كعبه صندوق بزرگى است به ابعاد یك متر در 70 سانتیمتر كه از همان سنگ مرمرى كه در دیوارها و كف كعبه استفاده شده، ساختهاند و در این محل قرار دادهاند.
پس از آن كه تمامى خصوصیات و زوایاى كعبه را به ذهن سپردم به این ناحیه آمدم و دیدم همان شخصى كه كلید در كعبه در دست وى بود و مردى میانسال به نظر مىرسید بر روى آن نشسته است.
جلو رفته و پس از سلام سؤال كردم شما از بنى شیبه هستید جواب داد آرى، چندین بار او را بوسیدم و او هم مرا در بغل گرفت. بدو گفتم حال كه خداوند این توفیق را به من داده و به داخل بیت مشرف شدم، انتظار دارم یادگارى از داخل بیت به همراه داشته باشم و از او تقاضاى جاروبى كردم. او قسم یاد كرد كه ندارد، سؤال كردم داخل این صندوق كه بر روى آن نشستهاى چیست؟ جواب داد كلیدهاى در خانه و در بام كعبه. گفتم این توفیق را نصیبم كن كه داخل صندوق را ببینم. از جایش بلند شد و در صندوق را بلند كرد. همانطور كه گفته بود، صندوق خالى بود فقط دو كیسه سبز رنگ در دو طرف كف صندوق خودنمایى مىكرد. و قفل در خانه كعبه كه باز شده بود در كنارى قرار داشت. دستهایم را داخل صندوق برده و پس از كشیدن به اطراف صندوق و به روى كلید و قفل به عنوان تبرك، به چهره خود مالیدم مجددا او را بوسیده و از مرحمتش تشكر كردم و او هم تشرف مرا به داخل بیت تبریك گفت و مكرر كلمه «الحمد لله على التوفیق» را تكرار مىكرد.
فضاى داخل بیت روح و طراوت تازهاى به خود گرفته بود به نظر مىآمد كه از تاریكى آن كاسته شده و شاید این تصورى بود كه بر اثر توقف طولانى در داخل آن محیطِ تاریك، به چشمهایم دست داده بود. از گرماى داخل كعبه كاسته شده بود و ظاهرا مىتواند به خاطر بلند شدن سقف داخلى كعبه باشد به اطراف هرچه نظر كردم تهویهاى ندیدم و مىتوانم اظهار نمایم كه نقطهاى نماند كه در این 40 دقیقه آن را درك نكرده باشم. به تمامى درب و دیوار تا آنجا كه دستانم مىرسید دست كشیدم. ستونها را بغل كردم، در بام كعبه را نقطه به نقطه چهره مالیده و بوسیدم تمامى زوایا را درك نمودم.
نقطه دیگرى كه وجود داشت در دیوار مقابل در خانه كعبه یعنى بین ركن یمانى و ركن غربى در زیر تابلوى چهارم كه همان تابلو لا اله الا الله و محمد رسول الله است، كمى به طرف چپ و به طرف ركن یمانى كه فاصلهاى در حدود یك متر و نیم از ركن یمانى سنگى قهوهاى به ابعادى كه عرض آن به اندازه دو پاى دو زانو زده، یعنى حدود 35 سانتیمتر و طول آن حدود 70 سانتیمتر بود كه بالاى سنگ به شكل محراب گِرد بود همانطور كه در شكل ترسیم شده است:
آنان كه توجه داشتند، سعى مىكردند روى آن سنگ دو ركعت نماز به جاى آورند كه محل نماز پیامبر اسلام در روز فتح مكه بوده است.
به هنگام خروج بار دیگر به ركن حجر الاسود آمده، دو ركعت نماز گزاردم و مقدارى از چوبهاى جاروى شستشوى روز قبل در گوشه ركن حجر الاسود و در پشت در خانه كعبه افتاده بود. تمامى آنها را به عنوان تبرك جمع كردم و از بیت اشرف خارج شدم. لحظات زیبایى را سپرى كرده بودم، ساعت حدود 40/8 دقیقه بود كه از پلكان پایین رفته و ایرانیانى را در پشت حلقه پلیس مشاهده كردم. از حلقه خارج شدم همه اشك شوق مىریختیم. ایرانیان همه مرا مىبوسیدند و عبا و لباس مرا به چشمان و صورت خود مىمالیدند. پس از سجده شكرى كه خداوند این توفیق را به من داده بود مسجدالحرام را به سوى محل اقامت ترك نمودم.
و آخر دعوینا أن الحمد للّه رب العالمین
منبع:
مجله میقات حج، شماره 18، هادى فرهنگ انصارى
همسفر عشق
با عشق اگر همسفرى بسم الله
گر رهرو اهل نظرى بسم الله
با اهل مناجات اگر همراهى
گر اهل دعاى سحرى بسم الله
این سفره توبه شبانگاهان است
از دست گنه خونجگرى بسم الله
باید سر كوى عشق سامان گیرى
گر خستهاى از دربدرى بسم الله
اینجاست كه آتش و حمیم و زقوم
بخشند به اشك كوثرى بسم الله
گر فاطمه مذهبى بگو یا زهرا
دلداده یاس اطهرى بسم الله
گر اهل ولایتى نجف مىخواهى!
مشتاق جمال حیدرى بسم الله
با كثرت تیره روحى و خسته دلى
گر عاشق روى دلبرى بسم الله
همراه خود اى مسافر كرب و بلا
ما را ز چه رو نمىبرى بسم الله
در محضر ارباب محبت، مهدى
خواهى بزنى بال و پرى بسم الله
سید محمد میر هاشمی
منبع : امور حج و زیارت سازمان صدا و سیمابقعه بقیع
جلوه جنت به چشم خاكیان دارد بقیع
یا صفاى خلوت افلاكیان دارد بقیع
گر حصار كعبه را جبریل دربانى كند
صد چو موسى و مسیحا پاسبان دارد بقیع
گرچه با شمع و چراغ این آستان بیگانه است
الفتى با مهر و ماه آسمان دارد بقیع
گرچه محصولش به ظاهر یك نیستان ناله است
یك چمن گل نیز در آغوش جان دارد بقیع
گرچه مىتابد بر او خورشید سوزان حجاز
از پر و بال ملائك سایبان دارد بقیع
می توان گفت ازگلاب گریه اهل نظر
بى نهایت چشمه اشك روان دارد بقیع
بشكند بار امانت گرچه پشت كوه را
قدرت حمل چنین بار گران دارد بقیع
تا سروكارش بود با عترت پاك رسول
كى عنایت با كم و كیف جهان دارد بقیع
این مبارك بقعه را حاجت به نور ماه نیست
در دل هر ذره خورشیدى نهان دارد بقیع
اینكه ریزد از در و دیوار او گرد ملال
هر وجب خاكش هزاران داستان دارد بقیع
چون شد ابراهیم قربان حسین فاطمه
پاس حفظ این امانت را به جان دارد بقیع
فاطمه بنت اسد عباس عم، ام البنین
این همه همسایه عرش آستان دارد بقیع
در پناه مجتبى در ظل زین العابدین
ارتباط معنوى با قدسیان دارد بقیع
باقر علم نبى و صادق آل رسول
خفتهاند آنجا كه عمر جاودان دارد بقیع
×××××××××
قرنها بگذشته بر این ماجرا اما هنوز
داغ هجده ساله زهراى جوان دارد بقیع
كس نمیداند چرا با قرة عین الرسول
منظره فصل غم انگیز خزان دارد بقیع
آخر اینجا قصه گوى رنج بى پایان تست
غصه و غم كاروان در كاروان دارد بقیع
خفته بین منبر و محرابى اما بازهم
از تو اى انسیه حورا نشان دارد بقیع
راز مخفى بودن قبر ترا با ما نگفت
تا به كى مهر خموشى بر دهان دارد بقیع؟
شب كه تنها می شود با خلوت روحانىاش
اى مدینه انتظار میهمان دارد بقیع
شب كه تاریك است و در بر روى مردم بستهاند
زائرى چون مهدى صاحب زمان دارد بقیع
كاش باشد قبضه خاكم در آن وادى «شفق»
چون ز فیض فاطمه خط امان دارد بقیع
محمد جواد غفور زاده كاشانى (شفق)
منبع : امور حج و زیارت سازمان صدا و سیمامقرب درگاه
لبریز کرده آینه را آه زلف تو
حیف است در محاق شود ماه زلف تو
شب با هلال ماه رجب همسفر شدم
با زایران کعبه به همراه زلف تو
من آمدم که دعوی پیغمبری کنم
با معجزات آیهی کوتاه زلف تو
هر ره که میرویم به زلف تو میرسد
در امتداد سیر الی الله زلف تو
ای زلف تو مقرب درگاه ذوالجلال
کی میشوم مقرب درگاه زلف تو؟
از مسجدالحرام به میخانه میروم
در حلقهی جماعت گمراه زلف تو
علیرضا قزوه
منبع : امور حج و زیارت سازمان صدا و سیمادر آرزوى کعبه و زیارت مرقد رسول (ص)
هوس کعبه و آن منزل و آنجاست مرا
آرزوى حرم مکه و بطحاست(1) مرا
در دل آهنگ حجازست و زهى یارى بخت
اگر یک آهنگ درین پرده شود راست مرا
سرم از دایره ى صبر برون خواهد شد
شاید ار بگسلم این بند که در پاست مرا
از خیال حجر اسود و بوسیدن او
آب زمزم همه در عین سویداست(2) مرا
دل من روشن از آنست که از روزن فکر
ریگ آن بادیه در دیده ى بیناست مرا
بر سر آتش سوزنده نشینم هردم
کز جهان نیست جزین مرتبه درخواست مرا
دلم از حلقه ى آن خانه مبادا محروم
کز جهان نیست جزین مرتبه درخواست مرا
از هوى و هوس خویش جدا باش، اى دل
خاک آن خانه و آن خانه خدا باش، اى دل
عمر بگذشت، ز تقصیر حذر باید کرد
به در کعبه ى اسلام گذر باید کرد
ناگزیرست در آن بادیه از خشک لبى
تکیه بر گریه ى این دیده ی تر باید کرد
گرد ریگى که از آن زیر قدمها ریزد
سرمه وارش همه در دیده ى سر باید کرد
آب و نان و شتر و راحله تشویش دلست
خورد آن مرحله از خون جگر باید کرد
روى چون در سفر کعبه کنند اهل سلوک
از خود و هستى خود جمله سفر باید کرد
سر تراشیدن و احرام گرفتن سهلست
از سر این نخوت بیهوده بدر باید کرد
شرح احرام و وقوف و صفت رمى و طواف
با دل خویش به تقریر دگر باید کرد
هر دلى را که ز تحقیق سخن بویى هست
بشناسد که سخن را بجزین رویى هست
یارب، امسال بدان رکن و مقامم برسان
کام من دیدن کعبه است و به کامم برسان
دولت وصل تو هرچند که خاصست، دمى
عام گردان و بدان دولت عامم برسان
جز به کام مدد و عون تو نتوان آمد
راه عشق تو، بدان قوت و کامم برسان
صبرم از پاى درآمد، تو مرا دست بگیر
به سر تربت این صدر همامم برسان
اوحدی مراغه ای
منبع : امور حج و زیارت سازمان صدا و سیماانعام خداوندی
كریما به رزق تو پرورده ایم
به انعام و لطف تو خو كرده ایم
گدا چون كرم بیند و لطف و ناز
نگردد زدنبال بخشنده باز
چو ما را به دنیا تو كردى عزیز
به عقبى همین چشم داریم نیز
خدایا به عزّت كه خوارم مكن
به ذُلّ گنه شرمسارم مكن
به لطفم بخوان و مران از درم
ندارد بجز آستانت سرم
تو دانى كه مسكین و بیچاره ایم
فرومانده نفس امّاره ایم
به مردان راهت كه راهى بده
وزین دشمنانم پناهى بده
خدایا به ذات خداوندیت
به اوصاف بى مثل و مانندیت
به لبّیك حجّاج بیت الحرام
به مدفون یثرب علیه السلام
به طاعات پیران آراسته
به صدق جوانان نوخاسته
كه چشمم ز روى سعادت مبند
زبانم به وقت شهادت مبند
سعدی شیرازی
منبع : امور حج و زیارت سازمان صدا و سیماشبستان خدا
ای خدا ای فاتح هر مشكلم
وی همه آرامش جان و دلم
بشنو از دل راز یك بی آبرو
ده مجال گفتگویم، گفتگو
در شب احیا به تو رو كردهام
خویش را با توبه همسو كردهام
گرچه عمری با گنه بنشستهام
گرچه قلب صاحبم بشكستهام
صبر كن، از كیفر من بر حذر
تا كنم در خویش تجدید نظر
بهر تو خود را مهیا میكنم
توبه را در خویش احیا میكنم
هر كه باید رفت چون فرزند نوح
توبه باید، توبه از نوع نصوح
چونكه امشب بامنیبین زیستم
راضی از عمر گذشته نیستم
بر تو عمری بدگمانی داشتم
بهر شیطان آشیانی داشتم
چون بگیرم آینه در دست خویش
فاش بینم، فاش، روی پست خویش
گرچه دل بد كرده تكفیرش مكن
بندهات برگشته تحقیرش مكن
هركه بر حال خراب خود رسید
پیش از مردن حساب خود رسید
هر كه گیرد آینه در پیش رو
كردههای خویش بیند مو به مو
خویش را بیند كه خود با خود چه كرد
تا بداند سخت باید توبه كرد
باید از بگذشتهها عبرت گرفت
دست را بر زانوی همت گرفت
حال باید وادی تحلیف رفت
یا علی گفت و سوی تكلیف رفت
سخت باید نفس را بشكست و ماند
عهد و پیمان با شهیدان بست و ماند
همچنان بار شهیدان مبین
مانده انبان یتیمان بر زمین
راه ما راه شهیدان خداست
كیست پرسد ای خدا مهدی كجاست
گرچه دل شرمنده است از روی تو
ای خدا با مهدی آمد سوی تو
نیستم اینك از الطافت جدا
سینهای دارم شبستان خدا
یا حلیم امشب كه من سرگشتهام
یا علی گویان سویت بر گشتهام
محمود ژولیده
منبع : امور حج و زیارت سازمان صدا و سیمااشارت به زیارتِ بیت الله
از تُحَفَةُ الاَحْرار عبدالرحمانِ جامی هروی كه در سنه 6 8 8 قمری تألیف كرده است
(عبدالرحمان جامی هروی در سال 877 در 58 سالگی به حج مشرف شد و رساله ای در حج نگاشت)
تالیف : عبدالرحمن جامی
دینِ ترا تا شود اَركان تمام
روی نِه از خانه به رُكن و مَقام
گرنه بُوَد راحله باد پای
راحله از پا كن و اندر رَه آی
سایه بَفَرقَت كه مَغیلان كند
بِه كِه سرا پرده سلطان كند
بانگِ حَدی بشنو و صوتِ دَرای
شو چو شُتُر گرم رَود تیزپای
بار به میعادِ تَعَبُّد رسان
رخت به میقاتِ تَجَرُّد رسان
رشته تدبیر ز سوزن بكش
خلعتِ سوزن زده از تن بكش
هرچه دران بخیه زدی ماه و سال
آر برون از همه، سوزن مثال
گر نَه زمرگشت فراموشِیَت
بِه كه بُوَد كارْ كَفَن پوشِیَت
لب بگشا یافتنِ كام را
نعره لبیك زن اِحرام را
موی پژولیده و رُخ گردناك
سینه خراشیده و دل دردناك
رُو به حَرَم كن كه در آن خوش حریم
هست سیه پوش نگاری مقیم
صحن حَرَم روضه خُلدِ برین
او بچنان صحنی مربّع نشین
تا شِكَنی شیشه ناموس و ننگ
كرده نهان در ته دامانْت سنگ
چو تو از آن سنگ شوی بوسه چین
بوسه زنِ دستِ كِه باشی؟ ببین!
سوی قدمگاهِ خلیل الله آی
پا چو نیابی، به رَهَش دیده سای
از لبِ زمزم شنو این زمزمه
كز نمِ ما زنده دِلَند این همه
تا نشود در عَرَفاتَت وُقوف
كَی شود از راهِ نجاتت وقوف
كَبْشِ مَنِی را به مِنا ریز خون
نَفْسِ دَنی را به فنا كُن زبون
سنگ بدست آر زِ رَمی جمار
دیوِ هَوا را كُن از آن سنگسار
چون دل از این سنگ بپرداختی
كارِ حج و عُمره بهم ساختی
شكرِ خدا گوی كه توفیق داد
ره بسوی خانه خویشش گشاد
ورنه، كِه یارَد كه به آن رَه بَرَد!
ورچه شود مرغ بدان ره پَرَد
*******************************
تحفة الابرار 1 - تالیف: جامی
ای ز گلت نازده سر حَب دل
مانده ز حب وطنت پا به گِل
خیز كه شد پرده كش و پرده ساز
مطرب عشاق به راه حجاز
یكدم از این پرده سماعی بكن
هر چه نه زین پرده و داعی بكن
دین تو را تا شود اركان تمام
روی نه از خانه برون كن مقام
ناقه اگر نیست تو را زیر ران
بر قدم ناقه روان شو روان
گر نبود راحله ای، باد پای
راحله از پا كن و در ره در آی
گر باد یمت نبود دسترس
جلد قدم پای فرار تو بس
ته به تَهَش بسته ز گرد و غبار
كرده تَهَش خار به میخ استوار
پا شنه از خنده دهان كرده باز
زآبله ها ریخته اشك نیاز
واله و حیران زده و مستهام
خنده كنان، گریه كنان می خرام
پشت امید تو به خورشید گرم
بستر آسایشت از ریگ نرم
سایه فرقت كه مغیلان كنند
به كه سرا پرده سلطان كنند
باد مخالف زده دردیده ریگ
پای فرو رفته به تفسیده 2 ریگ
به كه نشینی به مهب شمال
عبدالرحمان جامی
منبع : امور حج و زیارت سازمان صدا و سیماشب انس و آشنایى
چه شبى كه فیض و رحمت، رسد از خدا چو باران
چه شبى كه تا سحرگاه، زفرشتگان «الله»
بركات آسمانى، برسد به جان نثاران
شب انس و آشنایى است، شب عاشقان مهدى است
شب وصل هر جدایى است، شب اشك رازداران
شب تشنگان دیدار، شب دیدگان بیدار
شب سینه هاى سوزان، شب سوز سوگواران
شب قلب هاى لرزان، شب چشم هاى گریان
شب بندگان خالص، شب راز رستگاران
شب توبه و انابت، شب صدق و معنویت
شب گریه و مناجات، شب شور و شوق یاران
شب نغمه هاى یاربّ، شب ذكر «توبه» بر لب
شب گوش دل سپردن، به سرود جویباران
چه بسا كه تا سحرگاه، سفر شبانه رفتیم
كه مگر نسیم لطفى، بوَزَد در این بهاران
چه خوش است یا رب امشب، كه خطاى ما ببخشى
ز كرم كنى نگاهى به جمیع شرمساران
تو خدایى و خطاپوش، تو بزرگ و اهل احسان
گنه از غلام مسكین، كرم از بزرگواران
تو انیس خلوت دل، تو پناه قلب خسته
تو طبیب چاره سازى، تو كریم روزگاران
دل دردمند ما را، تو شفایى و تو درمان
به تو مبتلا و محتاج، نه منم، كه صد هزاران
به خدائیت خدایا، به مقام اولیایت
به فرشتگان، رسولان، به خشوع خاكساران
شب دلشكستگان را به سحر رسان، خدایا
ز فروغ خود بتابان، به دل امیدواران
جواد محدثی
منبع : امور حج و زیارت سازمان صدا و سیما