رنگ نو
بي بهانه..
نه از پي اجر و نه براي حسنات
نه شادي اموات و نه تمديد حيات
حاجت به بهانه نيست تو فکر بکن
در چراگاه نصيحت ..
ديديم پر از پند و نصايح شده ايم
پيغمبر "شهر" علم و ما "دِه" شده ايم
وقتي که به ما چشم بصيرت دادند
ديدم شُتر حضرت صالح شده ايم !!
نخ..
تمام بلوزم را
مي شکافم
که بادبادکم
اکسير حيات..
من
فالت را گرفتم
خضر
معلم در حقيقت شمع ِ راه است
شب ِ تار بشر را نور ِ ماه است
چنان آکنده از نور و سپيدي ست
چو الماسي که برق و زرق دارد
چو خورشيدي که نور شرق دارد
معلم شمع تاريکيست اما ..
نه گفت که قند صد مصيبت دارد
نه گفت شکر هزار آفت دارد
دکتر فقط از خنده ي تو منعم کرد
آري مرض ِ قند من علت دارد
لحظه اي پيش
يک " الانِ " ديگرم
به گذشته ها پيوست
چقدر " بعداً " هايم
کم شده اند.
همه ي شنبه هاي من ..
شنبه
براي نخستين بار گريستم
تا همه لبخند بزنند
يک شنبه
براي نخستين بار
زني را صدا کردم ؛
مامان ..
دوشنبه
قلم
به دست راست گرفتم
و کوتاه ترين رباعي دنيا را
نوشتم:
بابا ..
سه شنبه
حلقه
به دست چپ کردم
و طولاني ترين غزل عاشقانه ام را
آغاز کردم
چهارشنبه
بر سه پا راه خواهم رفت
تا فرزندم
بر دوپاي خويش بايستد ..
پنج شنبه
چمدانم را
خواهم بست
...
منتظر چه مانده ايد؟
جمعه ؟!
جمعه ها من هم
نامه ای از گوانتانامو
اين نامه را
از انتها مي نويسم ؛
دوستدار شما ..
آرزومند مرگ ،
نامزدت ماجد
***
به پسرعموهايم سلام برسان
آنان که شرافت خاکي شده عقال* پدر را
با خون عشيره ي همسايه
پاک کردند
بگو چفيه اي برايم نمانده
تا عقال ببندم
بگو دشداشه اي برايم نمانده تا ...
بگو از شرافت
فقط تکه پارچه اي مانده
نه براي ستر عورت
که براي پوشاندن چشم
بگو
شرافت عشيره را
غربي ها براي يکديگر بلوتوث مي کنند
***
به مادرم سلام برسان
و بگو ديگر براي وطن
پرچم ندوزد
پرچمي که ستاره هايش را **
نذر دوش سروان هاي اشغالگر مي کند
سفيد بماند بهتر است؛
اين روزها مردم به کفن محتاج ترند
***
به خواهرم سلام برسان
و بگو
او خاطره شود
بهتر از آن است که من
خواهرزاده هايي چشم آبي داشته باشم
بگو زنده دستگير نشود
***
به پدرم سلام برسان
و با يک پارچ آب دجله
غبار سنگ قبرش را بشوي
***
اين نامه را از انتها مي نويسم ..
اگر از احوال من خواسته باشي
هنوز زنده ام
به همسايه ها بگو
التماس نفرين و آرزوي مرگ دارم
بگو شير نخلستان هاي جنوب
براي دريافت سهميه شير
در صف مي ايستد
و در کلاس علوم آمريکايي ها شرکت مي کند:
" بدن انسان رساناي الکتريسيته است "
و
" اگر مثانه بسته شود ؛ هندوانه چيز بدي ست "
***
گلادياتورهاي آمريکايي
با سگ هاي پليسي
به اتاق بازجويي مي آيند
تا شيرهاي عراقي را
رام کنند
آنها بايد مترجم داشته باشند
تا بلاغت چند هزار ساله عربيم را
به زبان دويست ساله بين المللي
برگرداند
من اعتراف کردم
اجدادم
در يکي از هفت دليل تعجب جهان ؛ بابل
دست داشته اند
آنها از حقوق بشر گفتند
اعتراف کردم
همه اين دودها
از گور پدربزرگم حمورابي
بلند مي شود
آنها دنبال اسناد مکتوب بودند
به کتيبه هاي آشور
حواله شان دادم
و پاي اعترافاتم را
به خط سومري امضا کردم
***
من رسما از آمريکا متشکرم
که مرا از زندان ابوغريب
به سفر گوآنتانامو برد
من از آمريکا متشکرم
که مرا از زندانبانان زمخت صدامي
نجات داد
و به دست زندانبانان موبور آمريکايي
سپرد
من از آمريکا متشکرم
که عراق را از چاله در آورد
و در چاه انداخت
***
اين، نه يک نامه اداري ست
نه نامه عاشقانه
اين نامه زنداني آويزاني ست
که آن را
از انتها مي نويسد ؛
نامزد صبورم ، نجلاء
اميدوارم حالت خوب باشد؛
اگر زنده مانده باشي
سلام
نستعليق ؛
سياه مشق ِ
خط چشم ِ توست..
گره ها ..
بي هيچ طناب مانده ام پابندت
کارم گره خورده است از لبخندت
گاهي گره تنها به دهان باز شود
بانو گره خورده است گردنبندت !!
رياضيات عشق..
آنها را بعد از يکِ قدّت بگذار
داني که چقدر دوستت مي دارم
اندازه بيت قبل و قدري تکرار