مسابقه خرمشهر
خرمشهر، شهر خون، آزاد شد ...!
۲۴سال از این خبر فوری و این لید به یاد ماندنی گذشت اما هنوز در انتظار گوینده ای هستیم که شاید روزی لید طلائیش این باشد :خرمشهر، شهر خون، آباد شد ...! اما گویی فقط باید صبوری کنیم و انتظار بکشیم و دوره بکنیم شب و روز را وهنوز را !
راستش خیلی حرفا بود که دلم می خواست برای خرمشهر و مردم دوست داشتنی اش بنویسم ، مقداری هم خط خطی کردم ولی فکر کردم اینهمه حرف زده اند و حرف زده ایم و می زنیم که کوچکترین ثمری برای خرمشهریهای عزیز که به یقین صبورترین و منتظرترین مردم دنیا هستند نداشته تازه اگر بخواهی بنویسی آنوقت تک تک حرفها و درد دلهای این مردم باید تیتر شود و تو به دستهای خالی خود فکر می کنی می اندیشی که تمام تیترهای دنیا را هم که خرج کنی حتا یک روز از آن ۳۵ روز مقاومت با دستهای خالی را هم نمی توانی توصیف کنی چه برسد به وصف درد این بیست و چند سال که از آغاز آن جنگ لعنتی می گذرد ..
صمیمیت سیال تو را
بوی نخلی كتفهایت را و شرجی ات را
نخلها هنوز ايستادهاند تا ما بدانيم مردان و زنان اين سرزمين چگونه از خود عبور كردند...
نخلها بيدارند و از راز و رمز شب، سنگر و سكوت و ستاره ميگويند، نخلها ايستادهاند، خدايا ! فردا چه خواهد شد...
خدايا سزاوارست اگر ستارهها يكي يكي بر زمين آيند تا در برابر عظمت فرزندان اين خاك كرنش كنند.
روبروي مسجد جامع خرمشهر، ايستادهام چه رازها در خود دارد و چه سكوتي كه سرشار از ناگفتههاست، چه ايثارها به ياد دارند، احساس ميكنم ديوارهاي مسجد نيز خاضعانه در برابر صبوري دادن سرزمين آتش و خون تعظيم ميكند.