آورده اند كه وقتى پير زنى بود درويش و در جوار پادشاهى بود. پادشاه را همسايگى او لايق نمى افتاد. روزى پير زن غايب شد. پادشاه خانه وى خراب كرد و در كوشك خود افزود. چون پير زن باز آمد و آن حال را مشاهده كرد، صبر كرد تا وقت سحر كه نوبت بار مظلومان است . بيت :

فرياد پير زن كه بر آيد ز سوز دل
كى تن برد ز جمله مردان كارزار
همت هزار باره از آن سخت تر زند
ضربت كه شير شرزه و شمشير آبدار
پير زن روى به خاك نهاد و گفت : پادشاه ! اگر من غايب بودم تو حاضر بودى ، بگذاشتى كه خانه مرا خراب كردند؟! در ساعت آن مقدار كه كوشك در عرصه ملك پير زن بود، با فرش و اوانى به زمين فرو شد و در زمان در زير سجاده پير زن بدره زر پيدا شد و بر آنجا نوشته بود كه اين قيمت خانه توست .