رستگارى فاسق
آورده اند كه پير زنى بود و دو پسر داشت : يكى فاسق و فاجر، و يكى صالح و زاهد. پسر صالحش وفات كرد. پير زن هيچ جزع نكرد و پسر فاسق چون به در مرگ رسيد، پير زن فرياد بر آورد و زارى مى كرد. پسر گفت : اى مادر! جزع و فزع و گريه و زارى از براى چيست ؟ گفت : از براى آنكه تو بدكردارى ، مى ترسم كه به مالك دوزخت سپارند. گفت : اى مادر! اين چه حكايتى است . اگر مرا به تو سپارند تو مرا به دوزخ سپارى ؟ گفت : نه . گفت : خداى من هزار بار بر من از تو مهربانتر است . اميد چنان مى دارم كه مرا به مالك دوزخ ندهد. فغفر الله له و فضله على اخيه بسبعين درجة . حق تعالى وى را رحمت كرد و درجه وى را هفتاد بار چند درجه برادرش گردانيد.