تاریخ تحلیلی اسلام
بازتاب دعوت عمومى رسول خدا در قریش
پس از ماجراى«انذار عشیرة»و دعوت خصوصى نزدیکانفامیل،مرحله دعوت علنى و آشکارا پیش آمد که طى آن رسولخدا(ص)مامور شد آشکارا دعوت عمومى خود را اعلان کند.
مفسران و اهل تاریخ و سیره نویسان عموما گفتهاند این دستوربا نزول آیه مبارکه«فاصدع بما تؤمروا عرض عن المشرکین... (1) بهآنحضرت داده شد،و با توجه به حرف«فاء تفریع»که در آغازاین آیه آمده و نیز با توجه به اینکه این آیه در زمره آخرین آیاتسوره حجر مىباشد باید زمینه و مقدمات این دستور را در آیاتپیش از آن جستجو کرد،و از این رو قبل از ورود در اصل ماجرابه بحث و تحقیق در آیات قبلى این سوره مىپردازیم:
همانگونه که گفته شد این آیه در اواخر سوره مبارکه حجراست،و اگر کسى بخواهد بخوبى از کم و کیف و علل وموجبات این دستور آگاهى پیدا کرده و به آن واقف گردد لازماست همه آیات این سوره مبارکه را از آغاز تا انجام بخواند تادورنماى آنروز مکه و فضاى دشوار کار رسول خدا(ص)وپىآمدهاى آنرا از زیر نظر بگذراند.خداى متعال در آغاز این سورهمىفرماید:
«بسم الله الرحمن الرحیم»الر،تلک آیات الکتاب و قرآن مبین،ربما یود الذین کفروا لو کانوا مسلمین...» (2) .
آنگاه پس از ذکر چند آیه مىفرماید:
و قالوا یا ایها الذى نزل علیه الذکر انک لمجنون...-انا نحننزلنا الذکر و انا له لحافظون...».
و باز پس از بیان چند آیه مىگوید:
و ما یاتیهم من رسول الا کانوا به یستهزؤن....
سپس شروع به شمردن آیات الهى در ماجراى خلقتآسمانها و ستارگان و زمین و انسان و داستان سرپیچى شیطان ازسجده در برابر آدم و بالاخره معاد و جهنم و بهشت نموده و پس ازآن براى دلدارى رسول خدا داستان آمدن فرشتگان الهى را براى عذاب قوم لوط و عذاب سخت و هولناکى که دچار شدند رابیان فرمود،آنگاه مىفرماید:
و لقد کذب اصحاب الحجر المرسلین،و آتیناهم آیاتنا فکانواعنها معرضین...
و باز هم براى دلدارى رسول خدا و پایدارى آنحضرت دربرابر تکذیبها و تمسخرها و استهزاء آنان فرموده:
و ان الساعة آتیة فاصفح الصفح الجمیل...لا تمدن عینیکالى ما متعنا به ازواجا منهم و لا تحزن علیهم و اخفض جناحکللمؤمنین،و قل انی انا النذیر المبین...».
و پس از ذکر چند آیه دیگر نوبت میرسد به آیه مبارکه«فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشرکین»و پس از آن نیز با اینآیات سوره مبارکه ختم میشود که فرمود:
انا کفیناک المستهزئین،الذین یجعلون مع الله الها آخر فسوفیعلمون،و لقد نعلم انک یضیق صدرک بما یقولون،فسبح بحمد ربکو کن من الساجدین،و اعبد ربک حتى یاتیک الیقین».
که از رویهمرفته آیات این سوره که 99 آیه است و در مکهنازل شده استفاده میشود که:
اولا- این آیات و این سوره پس از یک دوران طولانى سه سالهیا بیشتر همانگونه که گفته شد نازل شده که آیات قرآنى وداستان رسالت پیغمبر گرامى و تبلیغات دینى آنحضرت، کم و بیش به گوش مردم خورده بود و در گوشه و کنار سخن ازنبوت آنحضرت و آیات نازله از قرآن کریم بمیان آمده و موردتجزیه و تحلیل و رد و ایراد قرار گرفته بوده است...
ثانیا- رسول خدا(ص)مورد استهزاء و تکذیب قرار گرفته بوده،تا آنجا که او را مجنون خوانده و متهم بدیوانگى و بىعقلى کردهو در صدد اذیت و آزار آن بزرگوار بر آمده بودند و تا آنجا کهموجبات«ضیق صدر»آنحضرت را فراهم ساخته و رسولخدا(ص)از سخنان کفر آمیزشان دلتنگ شده و تحت فشارروحى قرار گرفته...
بحدى که خداى تعالى براى تقویت روحى و دلدارى پیامبرخود نمونههائى از تکذیب اقوام دیگرى را که در طول تاریخ ازپیامبران خود کردهاند بیان میدارد،و بلکه این شیوه ناپسند رابصورت یک سنت و قانون در زندگى انبیاء الهى ذکر فرموده و درهمان آیات دهم تا دوازدهم این سوره مىفرماید:
و ما یاتیهم من رسول الا کانوا به یستهزؤن،کذلک نسلکه فیقلوب المجرمین،لا یؤمنون به و قد خلتسنة الاولین...».
و ضمن بیان این سنت دیرینه،این دلدارى را به رسول خود،و بلکه بهمه رهروان و پیروان ادیان الهى مىدهد که اینتکذیبها و مسخره کردنها چیز تازهاى نیست و شیوه همه نامردانروزگار این بوده،و مبادا موجب دلتنگى شما شود...
و ثالثا-این مژده را نیز به رسول خدا مىدهد که گذشته ازاینکه نباید از اینان دلتنگ و افسرده خاطر باشى بلکه مطمئنباش که تو پیروز خواهى شد و دشمنان و تکذیب کنندگان توهلاک و نابود خواهند گشت همانگونه که دشمنان لوط واصحاب حجر به جرم تکذیبى که از فرستادگان ما کردندبهلاکت رسیدند...و بهمین خاطر تو بزرگوارانه از اینها در گذر ودر برابر مؤمنان نیز برخوردى متواضعانه داشته باش و بدان که مامعجزه بزرگى چون«سبع مثانى و قرآن عظیم» (3) بتو دادهایم و خودنیز حافظ و نگهبان آنیم.
اکنون با تذکر به آنچه بر تو فرو فرستادیم(که معناى همانفاء تفریع است)«اى پیامبر ماموریتخود را آشکار کن و ازمشرکان کنارهگیر که ما شر مسخره کنندگان را از تو کفایتکردیم...».
و اینک برگردیم به اصل ماجرا از روى تاریخ.
عموم اهل تاریخ و تفسیر و از آنجمله شیخ صدوق در کتاباکمال الدین و دیگران روایت کردهاند که دستور اظهار دعوت سه سال پس از بعثتبر آنحضرت نازل شد،و على بن ابراهیم درتفسیر خود داستان اظهار دعوت عمومى را اینگونه نقل کرده کهگوید:
این آیه یعنى آیه«فاصدع بما تؤمر»در مکه نازل شد پس ازآنکه سه سال بود رسول خدا به نبوت مبعوث گشته بود،-تا آنجاکه گوید:-
رسول خدا برخاست و بر حجر(اسماعیل)ایستاد و چنینگفت:
«یا معشر قریش،یا معشر العرب،ادعوکم الى شهادة ان لا الهالا الله و انى رسول الله،و آمرکم بخلع الانداد و الاصنام،فاجیبونىتملکون بها العرب و تدین لکم العجم و تکونون ملوکا فی الجنة».
اى گروه قریش،و اى مردم عرب،من شما را دعوت مىکنم بهاینکه شهادت دهید خدائى جز خداى یکتا نیست و اینکه من فرستادهاویم،و من شما را دستور مىدهم به اینکه بتها را به دور افکنید،و دستورمرا بپذیرید تا بدینوسیله بر عرب فرمانروا شوید و مردمان غیر عرب نیزفرمانبردار شما شوند و در بهشت نیز فرمانروایان باشید...!
«فاستهزؤا منه و قالوا جن محمد بن عبد الله،و لم یجسروا علیه لموضعابى طالب» (4) یعنى پس از این سخن بود که آنها آنحضرت را استهزاء کرده و گفتند: محمد بن عبد الله دیوانه شده ولى به خاطر ابو طالب جرئت جسارت او را نداشتند...
و برخى از دانشمندان اهل سنت نیز روایت کردهاند که چونآیه«فاصدع بما تؤمر»نازل شد رسول خدا(ص)بر کوه صفا رفتو با صداى بلند ندا کرد:
«یا بنى فهر،یا بنى عدى».
اى فرزندان فهر،و اى فرزندان عدى...».
و چون آنها اجتماع کردند فرمود:
«ارایتم لو اخبرتکم ان خیلا بالوادى ترید ان تغیر علیکم اکنتممصدقى؟».
یعنى آیا اگر من به شما خبر دهم که سوارانى در این وادى هستند کهمىخواهند بر شما یورش برند،آیا مرا تصدیق مىکنید؟
«قالوا ما جربنا علیک کذبا».
-گفتند:ما از تو دروغى سراغ نداریم!
فرمود:
«فانى نذیر لکم بین یدی عذاب شدید».
-پس من شما را بیم دهم از عذاب سختى که در پیش رو داریم!.
ابو لهب که این سخن را شنید گفت:
«تبا لک سائر الیوم الهذا جمعتنا»؟
از این پس دستتبریده باد آیا بخاطر همین ما را گرد آوردى...!
و بدنبال آن بود که خداوند آیه«تبتیدا ابى لهب و تب»را نازل فرمود...
نگارنده گوید:روایت فوق را دکتر سعید بوطى در«فقه السیرة» (5) بهمین ترتیب در تفسیر این آیه ذکر کرده،ولىسیره نویسان دیگر چون ابن کثیر و دیگران این داستان را بامختصر تفاوتى در تفسیر آیه«و انذر عشیرتک الاقربین»شان ونزول آن ذکر کردهاند که بنظر میرسد وایتبالا صحیحتر باشدو داستان انذار عشیرة همان بود که ما قبلا بیان داشتیم...و ازتاریخ طبرى نیز همانگونه که نقل کردیم استفاده مىشود کهداستان در تفسیر آیه«فاصدع کما تؤمر»روایتشده است.وکازرونى در تفسیر آیه«فاصدع بما تؤمر»داستان آمدن رسولخدا بر کوه صفا و اعلان دعوت عمومى خود را بگونهاى دیگر نقلکرده و بدنبال آن عکس العمل مشرکین مکه و سنگسار کردنآنحضرت و پناه بردن رسول خدا(ص)بکوه و آمدن علىعلیه السلام و خدیجه بدنبال آن بزرگوار را با تفصیل بیشترى نقلکرده و در ضمن آن معجزاتى هم از آنحضرت روایت کرده کهچون روایت مزبور بدون سند بود و بهمین جهت از اعتبار کافىبرخوردار نبود از ذکر آن خوددارى شد و هر که خواهد مىتواند به کتاب بحار الانوار مراجعه نموده و روایت مزبور را به تمامىمطالعه کند (6) .
------------------------------------------
1- سوره حجر-آیه 94.یعنى اى رسول خدا پس آشکار کن آنچه را بدان مامورگشتهاى و از مشرکان روى گردان...
2- بخاطر کثرت این آیات شریفه در طول مقاله از ترجمه آنها خوددارى شد.
3- درباره معناى«سبع مثانى»وجوه مختلفى ذکر کردهاند که باید در کتابهاىتفسیرى مطالعه کنید،و شاید بهترین وجه همان است که مرحوم علامه طباطبائىاختیار کرده که منظور سوره مبارکه فاتحه الکتاب باشد بشرحى که در ج 12 ص 201- المیزان ذکر شد.
4- تفسیر قمى ص 354.
5- فقه السیرة ص 99.
6- بحار الانوار ج 18 ص 241.
ابن هشام در سیره خود از ابن اسحاق نقل مىکند که مشرکینقریش پس از اینکه رسول خدا(ص)دعوت خود را آشکار کرد بااینحال از وى دورى نکرده و بمبارزه با او برنخاستند،تا وقتىکه نام خدایان آنها را برده و بر آنها عیب گرفت،که در اینوقتبمخالفتبا او برخاسته و در دشمنى او همداستان شدند... (1) .
و چنانچه برخى از نویسندگان معاصر پس از نقل این قسمتگفته است:سخن این مورخان بسیار طبیعى مىنماید،زیرا سرانقریش از دعوت مردم به خداى یکتا نگران نبودند زیرا آنان جز بهکار تجارت یا رباخوارى یا سودى که از این کار مىبردندتوجهى نداشتند،دین براى آنان مفهوم معنوى نداشت دین یکىاز صدها ابزار استیفاى منافع بود و تا این منفعتبخطر نیفتادهاست ضرورتى ندارد که محمد و بنى هاشم را از خود برنجانند...
بارى گفتن ذکر«لا اله الا الله»تا جائى که بمنافع مادىآنان لطمه نمىزد و از گفتن آن احساس خطر نمىکردند براى آنها ایجاد مزاحمتى نمىکرد و داعى نداشتند خود را بزحمت وگرفتارى بیندازند اما وقتى مشاهده کردند که پیامبر گرامىاسلام و پیروان آنحضرت در صدد نفى بتها و عیب جوئى و دشنامآنها بر آمده و بىخاصیتى و پوچى آنها و بلکه مانع بودن آنها رابر سر راه کمال و ترقى و سعادت انسانها به مردم گوشزدمىکنند در صدد مبارزه و خنثى کردن تبلیغات آنان بر آمده وبعنوان طرفدارى از خدایان و دفاع از مقدسات دینى بجنگ حق وحق پرستان رفتند،و این شیوه عموم مال اندوزان و استعمارگرانجهان بوده که از دین و مذهب چه حق و چه باطل آن بعنوان ابزارو وسیلهاى براى رسیدن بهدف مادى خود یعنى بهرهکشى ازمحرومان و در تحت تیول و استعمار قرار دادن آنان استفادهمىکردند و بهمین جهت تا این مرز و حد با دین و دیندارانهمراه بودند و چون میدیدند که آن هدف اصلى بخطر افتاده دینحق را نیز منکر مىشدند تا چه رسد به باطل آن...
و این سخن سرور آزادگان حضرت ابا عبد الله مشهور است کهمیفرمود:
«الناس عبید الدنیا و الدین لعق على السنتهم یحوطونه مادرتمعایشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون» (2) .
یعنى مردم بندگان دنیایند و دین مزمزهاى استبر زبانشان که تازندگى آنها بچرخد آنرا نگاه داشته و حفظ مىکنند ولى هنگامى که دربوته آزمایش قرار گرفتند دینداران اندکند..
و تازه این سخن حکیمانه و گفتار واقع بینانه در مورد دینحق است و در مورد دینهاى باطل مطلب بدتر از این بوده..
زیرا امثال ولید بن مغیرة و ابو جهل و امیة بن خلف و دیگربزرگان قریش به این اندازه نادان و کودن و بىعقل نبودند کهندانند آن بتهاى چوبى و سنگى و یا فلزى که از زیر دست نجارانو سنگتراشان و یا چکش مسگران و طلا سازان بیرون آمده بودقدرتى و یا سود و زیانى براى آنها ندارد،و اصلا شعور و درکىندارند تا بتوانند سود و زیان دیگران را درک کنند...
اما بتخانهها و بتهاى چوبى و سنگى و فلزى و غیره براىآنها وسائل بى درد سر و بى سر و صدائى بود که براى سرگرمنگهداشتن مردم و دوشیدن و بار کشیدن از آنها وسیلهاى بهتر ازآن نمىتوانستند پیدا کنند،و چون جنبه دینى و قداست مذهبىهم به آنها و کارهاى مربوط به آنها داده بودند و پیرایهها وخرافاتى هم به آنها بسته بودند از احترام خاصى نیز برخورداربودند و پر واضح است که خادمان این بتها و نگهبانان اینبتکدهها نیز یا از خود آنها بودند و یا مزدوران و منصوبان از طرفایشان...
و بهر صورت همه تشکیلات بتخانه و بتکده در مسیر منافع ودر آمد نامشروع و استعمارگرانه آنها بود،و روشن بود که هر آواىمخالف و نداى اعتراضى در برابر آنوضع با مخالفتسخت ایشانمواجه میشد و براى خفه کردن و خاموش کردن آن همه گونهتلاش و کوشش و خرجى را مىکردند تا مبادا مردم واقعیات رادرک کرده و به آن خدایان دروغین بدبین شده و آن زنجیرهاىاوهام را پاره کنند،و در فضائى آزاد زندگى کرده و بار و سوارىندهند...
قرآن کریم شیوههاى مخالفت آنها و تهمتهائى را که بمنظورجلوگیرى و خنثى کردن تبلیغات رسول خدا(ص)پس از اظهارحق و آشکار کردن دعوت از سوى آنحضرت وارد کردند اینگونهبیان فرموده:
«و عجبوا ان جائهم منذر منهم و قال الکافرون هذا ساحر کذاب،اجعل الآلهة الها واحدا ان هذا لشىء عجاب،و انطلق الملا منهم انامشوا و اصبروا على الهتکم ان هذا لشىء یراد،ما سمعنا بهذافى الملة الآخرة ان هذا الا اختلاق،ءانزل علیه الذکر من بیننا...» (3)
-و تعجب کردند از اینکه بیم دهندهاى از خودشان براى ایشان آمد وکافران گفتند این ساحرى است دروغگو،آیا خدایان را یک خدا قرار دهد این چیزى استشگفت؟و بزرگان ایشان انجمن کردند که بروید ودر برابر او بر اعتقاد بخدایان خود پایدارى کنید که چنین چیزى مطلوباست،چنین مطلبى را از ملت دیگر نشنیدهایم و این آئین ساختگىاست، چگونه از میان همه ما قرآن تنها بر او نازل گشته...؟
بارى ایشان براى آرام کردن و توجیه بت پرستان از تهمت«سحر»و دروغگو استفاده کردند،و این اسلحه زنگ زده و کهنهرا بمیدان آوردند،در صورتى که سالها پیش از آن نیز فرعونیان و«ملا»و اشراف قوم فرعون نیز در برابر منطق رسا و حق طلبانهموسى و هارون از همین حربه کند و بى اثر استفاده کرده بودندکه خداى تعالى در سوره نمل پس از ذکر ماجراى آمدن موسى باآیات الهى بر سر فرعونیان مىفرماید:
«فلما جائتهم آیاتنا مبصرة قالوا هذا سحر مبین» (4) .
و بدنبال آن پرده از یک واقعیتبزرگى که گویاى باطن این دشمنانحق و حقیقت در همه ادوار تاریخ بوده بر میدارد و چنین گوید:
«و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم ظلما و علوا فانظر کیف کانعاقبة المفسدین» (5) .
و منکر آن شدند در صورتى که دلهاشان بدان یقین داشت از روىستم و سرکشى پس بنگر که سرانجام تبهکاران چگونه بود!
----------------------------------------------
1- سیره ابن هشام ج 1 ص 264.
2- حلیة الاولیاء ج 2 ص 539 تحف العقول ص 245.
3- سوره ص آیه 5-7.
4و 5-سوره نمل آیه 13-14.
دستور مشرکین قریشبه پیروان خود
در ضمن آیاتى که در بحث گذشته مورد استشهاد و استفادهقرار گرفت،این آیه کریمه بود که خداى تعالى بیان فرموده کهچون رسول خدا(ص)دعوت خود را آشکار ساخت و پیام الهى رابگوش مردم مکه رسانید.بزرگان و اشراف ایشان در صدد تکذیبآنحضرت بر آمده و بدنبال چاره رفتند...
و متن آیه اینگونه است:
«و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا على الهتکم ان هذالشىء یراد» (1) .
و بزرگان ایشان بدنبال چاره رفتند و(بمردم خود)گفتند بروید و بر(اعتقاد به)خدایان خود پایدارى کنید که براستى این همان چیز مطلوباست.
و در این آیه چند نکته وجود دارد که هم مىتواند شاهدى بربحثبالا و هم مقدمهاى بر دنباله بحث و ماجراى تاریخى ماباشد که ذیلا بدان اشاره مىکنیم:
1- لفظ«ملا»که در این آیه آمده استبمعناى اشراف وبزرگان قوم است که بخاطر آنکه هیبت و عظمت آنها چشمها ودلها را پر کرده بود آنها را به این نام خواندهاند،و این«ملا» چنانچه از موارد استعمال آن در قرآن کریم استفاده مىشودمعمولا در طول تاریخ بزرگترین مانع و سد راه انبیاء الهى بوده واحیانا طرف مشورت طاغوتهاى زمان در راه مبارزه با پیمبران وپشتیبانى براى آنها بودهاند،و گاه نیز خود مستقیما نقشه قتلرسولان و نابودى سفیران الهى را طرح مىکردهاند،که براىنمونه در آیات زیر دقت فرمائید:
درباره نوح علیه السلام آمده:«قال الملا من قومه انا النراک فىضلال مبین» (2) .
و یا این آیه:«و بصنع الفلک و کلما مر علیه ملا من قومهسخروا منه» (3) .
در باره شعیب:قال الملا الذین استکبروا من قومه لنخرجنکیا شعیب و الذین آمنوا معک من قریتنا... (4) .
و درباره موسى علیه السلام:قال الملا من قوم فرعون انهذا لساحر علیم (5) .
و گاه نیز خود اینان طاغوتهاى زمان را بر ضد پیمبران تحریکو آنها را به قتل و نابودى آن رادمردان الهى تشویق مینمودند ماننداین آیه:
و قال الملا من قوم فرعون اتذر موسى و قومه لیفسدوا فى الارضو یذرک و آلهتک،قال سنقتل ابناءهم و نستحیى نساءهم و انا فوقهمقاهرون» (6) .
و آنجا که فرعون آنها را مخاطب ساخته مانند این آیات:
«قال للملا حوله ان هذا لساحر علیم». (7)
و قال فرعون یا ایها الملا ما علمت لکم من اله غیرى (8) .
که براى کسانى که بازیهاى سیاسى درباریان شاهان وسخنان دیکته شده شاهان و درباریان و سؤال و جوابهاىساختگى آنان را دیده و شنیده باشد تداعى همان بازیها وسؤال و جوابهاى ساختگى را مىکند،که به درباریان و اطرافیانمىگفتند شما چنین بگوئید تا فرعون هم چنین بگوید،و یا به فرعونمىگفتند شما چنین درفشانى کنید تا جان نثاران حلقه بگوش نیزآنگونه عرض اخلاص و ادب نمایند...!
و باز درباره مؤمن آل فرعون و گزارشى که بموسى علیه السلاممیدهد اینگونه میخوانیم که خداى تعالى میفرماید:
«قال یا موسى ان الملا یاتمرون بک لیقتلوک فاخرج انى لکمن الناصحین». (9)
و با توجه به آیات ذکر شده روشن میشود که این«ملا»کهدر آیه مورد بحث آمده همان اشراف مشرکین و سران قریش بودندکه میدیدند تبلیغات رسول خدا(ص)با منافع نامشروع ودرآمدهاى ظالمانه آنها برخورد دارد و نمىتوانستند بىتفاوتنظارهگر ارشادهاى رسول خدا باشند،و در صدد بر آمدند تا بخیالخود از طریقى عاقلانه و مدبرانه جلوى آنحضرت را بگیرند...
2- مرحوم علامه طباطبائى در تفسیر این آیه گوید:نسبت«انطلاق»و رفتن در این آیه به اشراف و«ملا»و گفته ایشان(کهگفتند:بروید و بر اعتقاد بخدایان خود پایدارى کنید)اینمطلب را که در تاریخ نیز آمده است مىرساند که اشراف مزبور بنزد رسول خدا(ص)آمده تا بنحوى مشکل دعوت آنحضرت بهتوحید و کنار زدن خدایان ایشان را حل کرده و نوعى استمالتنمایند و چون با آنحضرت گفتگو کردند و متوجه شدند که وىحاضر به سازش و توافق با آنها نیستبنزد مردم خود باز گشته واین سخن را گفتهاند که«بروید و بر اعتقاد بخدایان خود پایدارباشید...»که ماجراى تاریخى و تفصیل آن در ذیل خواهدآمد...
3- مطلب دیگرى که تذکر آن در این جا لازم بنظر رسید اینمطلب است که در معناى جمله«ان هذا الشیء یراد»و اجمالىکه دارد مفسران وجوهى ذکر کردهاند که شاید بهترین وجه باتوجه به ماجراى تاریخى آن نیز همان وجهى باشد که مرحومعلامه طباطبائى اختیار کرده که منظور اشراف قریش این بوده کهمحمد(ص)با این ادعا مىخواهد بر شما ریاست کند،و بهمینخاطر شما بر اعتقادى که دارید پایدارى کنید و دست از خدایانخود برندارید که ادعاى نبوت محمد(ص)واقعیت ندارد وسرپوشى استبراى اینکه بر مردم ریاست کند، نظیر گفتارىکه خداى تعالى از اشراف و«ملا»قوم نوح حکایت مىکند کهبمنظور جلوگیرى مردم خود از اینکه به نوح علیه السلام ایمانآورند اینگونه مىگفتند:
«فقال الملا الذین کفروا من قومه ما هذا الا بشر مثلکم یریدانبتفضل علیکم،و لو شاء الله لانزل ملائکة ما سمعنا بهذا فى آبائناالاولین،ان هو الا رجل به جنة فتربصوا به حتى حین».
و شاهد بر این گفتار مرحوم علامه روایاتى است که دربارهسخنان اشراف و سران قریش در برخورد با مسئله نبوترسول خدا(ص)رسیده که از آنجمله است روایت زیر که ابن هشامو دیگران روایت کردهاند:
----------------------------------------------------
1- سوره ص-آیه 6.
2- سوره اعراف-آیه 60.
3- سوره هود-آیه 38.
4- سوره اعراف-آیه 88 و در همین سوره آیه 90 هم در همین باره است.
5- سوره اعراف-آیه 109.
6- سوره اعراف-آیه 127.
7- سوره شعراء-آیه 34.
8- سوره قصص-آیه 38.
9- سوره قصص-آیه 20.
داستانى جالب درباره علت مخالفتسران قریش
ابن اسحاق از زهرى روایت کرده که گوید:براى منروایت کردند که شبى ابو سفیان و ابو جهل و اخنس بن شریقبدون اطلاع همدیگر از خانهخود بیرون آمده و در اطراف خانه رسول خداصلى الله علیه و آله هر کدام در گوشهاى پنهان شدند تا بقرآنىکه آن حضرت صلى الله علیه و آله در نماز شب مىخواندگوش فرا دارند،و هیچکدام از جاى دیگرى خبر نداشتچون صبح شد و فجر طلوع کرد متفرق شدند و تصادفا در راهبهم بر خوردند و چون از مکان و منظور یکدیگر مطلعشدند همدیگر را ملامت کردهگفتند:از این پس بچنین کارى دست نزنید زیرا اگر سفهاو جهال از کار شما اطلاع پیدا کنند،ممکن استخیالىدرباره شما بکنند و آنروز را بدنبال کار خود رفتند.
شب دیگر که شد دو باره هر کدام بجاى دیشب آمده و تاصبح در آنجا بنشستند و بقرآن رسول خدا صلى الله علیه و آلهگوش فرا دادند و چون صبح شد متفرق شدند و دو باره درراه بهم برخوردند و همان سخنان دیروز را تکرار کردند،تاشب سوم شد باز همچنان هر یک در اطراف خانه رسولخدا آمده و در جائى پنهان شد و تا صبح بماندند و چونصبح شد دوباره در راه بهم برخوردند و این بار با هم پیمانبستند که از این پس دستبچنین کارى نزنند.
اخنس بن شریق در آنروز بمنزل رفت و عصاى خود رابرداشته بدر خانه ابو سفیان آمد و باو گفت:اى ابا حنظلهراى تو درباره آنچه از محمد شنیدى چیست؟ابو سفیانگفت:بخدا برخى از آنچه شنیدم فهم کردم و مقصود آنرادانستم و معناى برخى را ندانستم و مقصود آن را نیزنفهمیدم،اخنس گفت:بخدا سوگند من هم مانند تو بودم.
دنباله روایت که ماجراى گفتگوى اخنس بن شریق باابو جهل را ذکر مىکند اینگونه است:
«قال:ثم خرج من عنده حتى اتى ابا جهل،فدخل علیهبیته،فقال:یا ابا الحکم،ما رایک فیما سمعت منمحمد؟فقال:ما ذا:سمعت!تنازعنا نحن و بنو عبد مناف الشرف،اطعموا فاطعمنا،و حملوا فحملنا،و اعطوا فاعطینا،حتى اذا تجاذینا على الرکب،و کنا کفرسى رهان،قالوا: منا نبی یاتیه الوحى من السماء،فمتى ندرک مثل هذه! و الله لا نؤمن به ابدا،و لا نصدقه،قال:فقام عنه الاخنسو ترکه» (1) .
یعنى- سپس بدرخانه ابو جهل رفت و باو گفت:نظر تو درباره آنچه از محمد شنیدى چیست؟ ابو جهل با ناراحتىگفت:چه شنیدم!ما و فرزندان عبد مناف درباره رسیدنبشرف و بزرگى مانند دو اسبى که در میدان مسابقهمىروند منازعه داشتیم ما مىخواستیم از آنها سبقتجوئیم و آنان قصد سبقتبر ما را داشتند،آنان اطعامکردند ما نیز اطعام کردیم،آنان بخشش کرده،اموالبدرخانه این و آن بردند ما هم چنین کردیم،و چون ما هر دودر موازات همدیگر قرار گرفتیم آنها گفتند:در میان ماپیغمبرى است که از آسمان بدو وحى شود!و ما چگونهمىتوانیم بچنین فضیلتى برسیم!بخدا ما که هرگز بدوایمان نخواهیم آورد و او را تصدیق نخواهیم کرد.
و در حدیث دیگرى که ابن کثیر شامى در سیرة النبویة ازبیهقى بسندش از مغیرة بن شعبة روایت کرده اینگونه است که مغیرة بن شعبة گوید:
«ان اول یوم عرفت رسول الله صلى الله علیه و سلم انىامشى انا و ابو جهل بن هشام فی بعض ازقة مکة،اذ لقینارسول الله صلى الله علیه و سلم فقال رسول الله صلى اللهعلیه و سلملابى جهل:«یا ابا الحکم،هلم الى الله و الىرسوله،ادعوک الى الله».
فقال ابو جهل:یا محمد،هل انت منته عن سب آلهتنا؟ هل ترید الا ان نشهد انک قد بلغت؟ فنحن نشهد ان قدبلغت،فو الله لو انى اعلم ان ما تقول حق لا تبعتک.
فانصرف رسول الله صلى الله علیه و سلم و اقبل على فقال: و الله انى لاعلم ان ما یقول حق،و لکن[یمنعنى]شىء،انبنى قصى،قالوا:فینا الحجابة.فقلنا:نعم ثم قالوا فیناالسقایة فقلنا:نعم،ثم قالوا فینا الندوة:فقلنا:نعم.ثم قالوافینا اللواء.فقلنا:نعم.ثم اطعموا و اطعمنا،حتى اذاتحاکت الرکب قالوا:منا نبى!و الله لا افعل» (2) .
یعنى نخستین روزى که من رسول خدا(ص)را شناختمروزى بود که بهمراه ابو جهل در بعضى از کوچههاى مکهمىرفتم که ناگهان رسول خدا(ص)را دیدار کردیم،پسآنحضرت به ابو جهل فرمود:
اى ابا حکم بنزد خدا و رسولش بیا تا تو را بخداى یکتا دعوتکنم!
ابو جهل گفت:آیا تو از دشنام خدایان ما دستبر مىدارى؟ آیا جز این مىخواهى که ما گواهى دهیم که تو ماموریتخود راابلاغ کردهاى؟ما هم گواهى مىدهیم که تو بخوبى ابلاغکردى!و بخدا سوگند اگر براستى بدانم که آنچه مىگوئى حقاست از تو پیروى مىکردم!
رسول خدا(ص)به راه خود رفت،و ابو جهل رو بمن کردهگفت:بخدا سوگند من بخوبى مىدانم که آنچه را او مىگویدحق است،ولى چیزى که مانع ایمان من هست این مطلب استکه فرزندان قصى(بعنوان افتخار خویش)گفتند:منصبپردهدارى در میان ما است؟ گفتیم:آرى،پس از آن گفتند:منصبسقایت(حاجیان)در ما است؟گفتیم:آرى سپس گفتند: خانه شورى در اختیار ما است!گفتیم:آرى،گفتند:پرچمقریش در دست ما است؟گفتیم:آرى، آنگاه آنها(براى جلبتوجه مردم و محبوبیت)اطعام کردند و ما هم(بهمین منظور) اطعام کردیم،تا وقتى که سوارکاران مسابقه با هم برخورد کردند(و نتوانستند در مسابقه فضیلت و برترى بر ما پیشى گیرند) گفتند:پیغمبرى از ما است!و بخدا سوگند من تسلیم نخواهم شدو اینکار را نخواهم کرد!
و این دو حدیث پرده از روى باطن مخالفان و دشمنان انبیاءو مردان الهى در طول تاریخ بر مىدارد،و بخوبى نشان مىدهدکه در عین آنکه آنها عموما حق را شناخته و بدان اذعانداشتهاند،اما بخاطر جاه طلبى و حفظ ریاست و حسد ورزى واحیانا روى تعصبهاى بى جا حاضر به پذیرش آن نبوده و در صددانکار بر آمدهاند، (3) در صورتى که اینها اشتباه مىکردند،وچنانچه تسلیم حق مىشدند هم سیادت دنیاى آنها حفظمىگردید و هم سیادت و سعادت آخرتشان تامین مىشد،همانگونه که در مقالات قبلى این مطلب را از زبان رسولخدا(ص)نقل کردیم که وقتى آنها را براى نخستین بار به اسلامدعوت کرد چنین فرمود:
«یا معشر قریش،یا معشر العرب ادعوکم الى شهادة ان لا الهالا الله و آمرکم بخلع الانداد و الاصنام،فاجیبونی تملکون بها العربو تدین لکم العجم و تکونون ملوکا فى الجنة...»
که براى معرفى اینگونه افراد نگون بختسخنى بهتر از آنچهخداى تعالى فرموده نیست که گوید:
«افرایت من اتخذ الهه هواه و اضله الله على علم و ختم علىسمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة...» (4) .
که با علم و دانائى منکر حق شده و هواى نفس خود را معبودخویش قرار داده که اینگونه افراد دچار گمراهى حق و مهر شدنگوش و دل و کورى دیده خواهند شد...
--------------------------------------
1- سیره ابن هشام ج 1 ص 316.
2- سیرة النبویه ابن کثیر ج 1 ص 506.
3- در همین روزها در روزنامهها خواندیم که شاه حسین اردنى در کنفرانس امانگفته بود«اگر اوضاع جهان عرب بهمین صورت ادامه یابد قم بر جهان عرب حکومتخواهد کرد»(روزنامه جمهورى اسلامى،شماره 2451 تاریخ 20/8/66)که شاهدخوبى براى مطلب بالا است.
4- سوره جاثیه-آیه 23.
تصمیم سران قریش براىدیدار با ابو طالب
بزرگان قریش نخستین اقدامى که بنظرشان عاقلانهتر ازاقدامات دیگر رسید تا در مورد جلوگیرى از تبلیغات رسولخدا(ص)بدان دست زنند این بود که تصمیم گرفتند نزدابو طالب رفته و از او بخواهند بهر نحو که مىتواند و خود مصلحتمىداند جلوى تبلیغات آنحضرت را بگیرد و این کار را به جهاتىعاقلانهتر از اقدامات حاد دیگرى تشخیص دادند:
1- از این جهت که ابو طالب بزرگ قبیله بنى هاشم بود و درمیان قبائل قریش و مردم مکه نیز شخصیت و احترام زیادىداشت و مىخواستند از این طریق منتى هم بر او گذارده باشند واز این احترام و شخصیتبه نفع خود نیز استفاده کرده باشند و ازاین رو در یکى از این دیدارها هنگامیکه نزد ابو طالب آمدند چنینگفتند:
«یا ابا طالب ان لک سنا و شرفا و منزلة فینا،و انا قد استنهیناک من ابن اخیک فلم تنهه عنا،و انا و الله لا نصبر على هذا من شتم آبائنا و تسفیه احلامنا و عیبآلهتنا حتى تکفه عنا او ننازله و ایاک فی ذلک...» (1) .
اى ابو طالب تو در میان ما از نظر سن مقامى والا دارى وشرافت و منزلتى بس بزرگ دارى و ما یکبار درباره برادر زادهاتبنزد تو آمده و از تو خواستیم که جلوى او را بگیرى ولى تو این کاررا نکردى،و ما بخدا سوگند نمىتوانیم دشنام بپدران و نسبتبىخردى به بزرگانمان و عیب جوئى خدایانمان را تحمل کنیممگر آنکه خودت جلوى او را بگیرى یا ما به جنگ تو برخاسته وبا تو کارزار مىکنیم!!
2- جناب ابو طالب با اینکه طبق روایات معتبره و نظر صحیحاهل تحقیق،به رسولخدا(ص) ایمان آورده بود و از شرک وبت پرستى بیزار و مبرا بود،اما بخاطر آنکه بتواند از عهده حمایتو پشتیبانى رسول خدا(ص)در برابر مشرکان بخوبى برآید،ایمانخود را اظهار نمىکرد و در نزد آنها چنان وانمود مىکرد که درسلک آنها زندگى مىکند و به عقیده و آئین آنها روزگارمىگذراند و به اصطلاح تقیه مىکرد و به این مطلبى است کهگذشته از روایات بسیارى که در این باره رسیده است و قصائد وسخنان خود ابو طالب که در طرفدارى از رسول خدا و دین الهى او سروده و در کتابهاى معتبر تاریخى اهل سنت آمده بهترین گواه براین مطلب است-بشرحى که انشاء الله تعالى در جاى خود خواهدآمد-.
از اینرو مشرکان قریش،ابو طالب را از خود مىدانستند و اگرسخنى مىگفت مىپذیرفتند چون او را از پیروان رسول خدا(ص) بحساب نمىآوردند...
---------------------------------------
1- سیره ابن هشام ج 1 ص 265.
سخنى درباره ایمان ابو طالب
و جاى بسیار تعجب است از کسانى همچون ابن کثیر که ازاین واقعیت و فضیلت ابو طالب چشم پوشى کرده و او را تالحظههاى آخر عمر کافر و مشرک دانسته و بلکه درباره کفر آنجناب به توجیهاتى بیهوده مبادرت ورزیده و آنرا از حکمتهاىالهى دانسته با اینکه درباره حمایتهاى بىدریغ و فداکاریهاى اودر راه پیشرفت اسلام و جانبدارى از رسول خدا قلمفرسائیها کردهو حتى سخنان و اشعار آن جناب را نیز همانگونه که گفتیم نقلکرده...و گفتار زیر از همین ابن کثیر شامى است کهمىگوید:
رسول خدا دو عمو داشت که هر دو کافر بودند یکى ابو لهبکه نامش عبد العزى بود و دیگرى ابو طالب!!ابو لهب ازسختترین دشمنان آنحضرت بود ولى ابو طالب سختبا ابو لهب مخالف بود...تا آنجا که گوید:
«و کان رسول الله احب خلق الله الیه طبعا و کان یحنو علیه و یحسن الیهو یدافع عنه و یحامى و یخالف قومه فى ذلک مع انه على دینهم و على خلتهم،الا ان الله تعالى قد امتحن قلبه بحبه حبا طبعیا لا شرعیا،و کان استمراره علىدین قومه من حکمة الله تعالى و مما صنعه لرسوله من الحمایة،اذ لو کان اسلمابو طالب لما کان له عند مشرکى قریش و جاهة و لا کلمة،و لا کانوا یهابونهو یحترمونه و لاجترؤا علیه و لمدوا ایدیهم و السنتهم بالسوء الیه،و ربک یخلقما یشاء و یختار،و قد قسم خلقه انواعا و اجناسا...!» (2)
یعنى- رسول خدا(ص)طبعا محبوبترین خلق خدا نزد او بود کهنسبتبه او مهر مىورزید و نیکى مىکرد و از او دفاع نموده وحمایت مىنمود و با قوم خود در این باره مخالفت مىورزید با اینکهبر آئین و روش آنها بود،جز آنکه خداى تعالى دل او را به محبتىطبیعى نه شرعى آزموده بود...
و این استمرارى که بر آئین قوم خود داشت نیز از حکمتهاىالهى بود که خدا براى حمایت از رسولش در او قرار داد زیرا اگرابو طالب مسلمان مىشد دیگر نزد مشرکان قریش آبرو و نفوذىنداشت و هیبت و احترامى از او نمىگرفتند و نسبتبه او جرى ودلیر شده و دست و زبانشرا به بدى بجانب او دراز مىکردند،واینکار خداست که هر چه را بخواهد آفریده و انتخاب مىکند،و خلق خود را به نوعها و جنسهاى جداگانهاى بخش کرده...
و این سخن بقدرى غیر منصفانه و دور از حقیقت است کهمحشى و محقق کتاب(مصطفى عبد الواحد)نیز با اینکه در مقدمهکتاب بزرگترین مدحها و تعریفها را از مؤلف مىکند در اینجا درپاورقى گوید:
«و یفهم من کلام المؤلف ان الله سبحانه قضى على ابى طالب بالکفر و هوتعلیل غیر سایغ»یعنى از کلام مؤلف چنین استفاده میشود که خداىسبحان براى ابو طالب کفر را مقدر کرده بود!!ولى این تعلیلدرستى نیست...!
نگارنده گوید:جالب این است که همین آقاى ابن کثیر درچند صفحه بعد اشعارى از ابو طالب در مدح رسول خدا(ص)نقلمىکند که از آنجمله است:
و دعوتنى و علمت انک ناصحى فلقد صدقت و کنت ثم امینا و عرضت دینا قد عرفتبانه من خیر ادیان البریة دینا لو لا الملامة او حذارى سبة لوجدتنى سمحا بذاک مبینا. (3)
آنگاه روایاتى را ذکر کرده و سپس قصیده لامیه ابو طالب رابتفصیل نقل مىکند که در آن قصیده درباره رسول خدا(ص) گوید:
و ایده رب العباد بنصره و اظهر دینا حقه غیر زائل فو الله لو لا ان اجىء بسبة تجر على اشیاخنا فى المحافل لکنا تبعناه على کل حالة من الدهر جدا غیر قول التهازل لقد علموا ان ابننا لا مکذب لدینا و لا یعنی بقول الاباطل
که خود این اشعار بهترین شاهد بر ایمان ابو طالب استحتىآن اشعارى که مضمون آنها این است که اگر ترس ملامت و یاعیبجوئى مردم نبود آشکارا و بطور جدى از او پیروى مىکردیممانند بیتسوم از قصیده اولى و بیت دوم از قصیده دومى کهمعلوم میشود عدم اظهار ایمان ابو طالب بخاطر ترس از ملامت و یاعیبجوئى دشمنان آنحضرت است و گرنه در دل به آنحضرت وشریعت او ایمان داشته و آنرا پذیرفته بوده است،و معناى تقیه نیزکه ما مىگوئیم همین است،و عقیده ما نیز بر طبق روایاتوارده که در جاى خود مذکور خواهد شد درباره ایمان ابو طالبهمین گونه است که آن جناب در دل به رسول خدا(ص)ایمانآورده بود ولى بخاطر اینکه سران قریش او را از خود بدانند وموقعیت و نفوذ او در نظر آنها شکسته نشود تا در مواقع حساس وجاهائى که احساس خطر براى رسول خدا(ص)میشود بتواند ازاین موقعیت و نفوذ خود در دفاع و حمایت از آن بزرگوار استفاده کند ایمان خود را اظهار نمىکرد و احیانا در مراسم مذهبى آنان نیزشرکت مىکرد و گاهى هم شاید بر طبق نظر آنها نیز سخنمىگفت...
------------------------------------------------
1- سیره ابن کثیر ج 1 ص 461.
2- مرحوم علامه امینى از کتاب«اسنى المطالب»سید احمد زینى دحلان(ص 14)نقل کرده که گفتهاند:این یک شعر جزء اشعار ابو طالب نبوده و مجعولاست(الغدیر ج 7 ص 335).
علت این حق کشیها
ولى بنظر نگارنده این حق کشیها و بىانصافیها ریشهسیاسى دیگرى دارد و مسئله از جاى دیگر سرچشمه گرفته،کهشاید امثال ابن کثیرها نیز دانسته و یا ندانسته در مسیر آنجریانات سیاسى قرار گرفته و بىاراده و یا بى اطلاع اینگونهقضاوتها را کرده و حقیقت را نادیده گرفتهاند...
و همین جریانات سیاسى و تبلیغات وسیع دستگاههاىخلافتى بنى امیه و پس از آنها بنى عباس بود که هر جا به فضیلتىاز خاندان امیر المؤمنین علیه السلام و فرزندان آنحضرت میرسیدندآنرا نادیده گرفته و یا با هزار و یک بهانه غیر موجه در صدد انکارآنها بر مىآمدند...و هر جا از پدران و یا خاندان اموى و عباسىسخن بمیان آمده بهر تار موئى متشبثشده تا بلکه بتوان آنرابصورت طنابى در آورده و براى اجداد خود یعنى پدران اموى وعباسى خود فضیلتى بتراشند...
و گرنه کدام مورخ با انصافى است که نداند عباس بنعبد المطلب که تا سال هشتم و تا ماجراى فتح مکه در میان مشرکین و در مکه بسر مىبرده و در جنگ بدر یکى از چند نفر ازسران قریش و ثروتمندان معدود مکه بود که مخارج لشکر قریشرا بعهده گرفته و مىپرداخت،و از این طریق بزرگترین کمکمالى را به لشکر کفر مىنمود،و خود نیز در جنگ شرکت کردهو بالاخره نیز بدست مسلمانان اسیر شد...
و حتى در فتح مکه نیز با هر تدبیرى بود ابو سفیان یعنىسرسختترین دشمنان اسلام را از مرگ نجات داد...و از دستسربازان اسلام و شمشیر خشم ایشان او را رهانید و از رسول خدابراى آن دشمن خدا امان گرفت...و...و با اینحال او را جزءمسلمانان صدر اسلام دانسته و حتى مسلمانى خالص و متعهدبحساب آورد،و جالبتر اینکه بسیارى از اهل تاریخمعتقدند او در همان سالهاى قبل از هجرت مسلمان شده بود وبدستور رسول خدا پس از هجرت در مکه ماند و اسلام خود راپنهان مىداشت تا بتواند از اخبار قریش مطلع شده و براى رسولخدا جاسوسى کند و خبرها را به آنحضرت گزارش کند...و درجنگ بدر هم از روى اکراه شرکت جست و قلبا نمىخواستشرکت جوید ولى براى هم رنگ جماعتشدن در آنجا حضوریافت (1) .. .
اما ابو طالب با آنهمه ایثارگریها و فداکاریها و حمایتهاىعلنى و تحمل سختیها و شدائد در راه دفاع از اسلام و رسولخدا(ص)در داستان صحیفه ملعونة و پناه بردن به شعب ومشکلات دیگر،و تا ساعات پایانى عمر و در بستر مرگ نیزلحظهاى از حمایتبیدریغ خود از آنحضرت دریغ نکرد و دربسیارى از موارد براى دفاع از رسول خدا(ص)جان خود وعزیزانش را بخطر انداختبا اینحال آن جناب بگفته اینان کافراز دنیا رفته و در آخرت نیز در«ضحضاحى»و گودالى از آتشمیباشد؟!و اینهمه دچار حق کشى و بىمهرى اینان قرار گیرد؟! و براى اینکه سخن را کوتاه کنیم و شما را براى تحقیق بیشتر دراین باره بجاى خود موکول کنیم همین قدر مىگوئیم جنابابو طالب در این باره جرمى نداشته جز اینکه پدر على بن ابیطالبعلیه السلام بوده،و چون دشمنان اموى و عباسى امیر المؤمنین در صدد محو نام على علیه السلام و فضائل آنحضرت بودهاند کسانىهم که با آنحضرت رابطه و خویشاوندى نزدیک داشتهاند مشمولاین حق کشى و دشمنى شدهاند،و از ترکش گلولههاى خشمگینو بغض آلود آنان جان سالم بدر نبردهاند...!و سیعلم الذین ظلموااى منقلب ینقلبون.
اکنون که سخن بدینجا رسید این قسمت را نیز از روایت ابنشهر آشوب در مناقب آل ابیطالب بشنوید:
«روى ابو ایوب الانصاری ان النبی صلى الله علیه و آله وقفبسوق ذى المجاز فدعاهم الى الله، و العباس قائم یسمع الکلام،فقال:اشهد انک کذاب،و مضى الى ابی لهب و ذکر ذلک فاقبلاینادیان ان ابن اخینا هذا کذاب،فلا یغرنکم عن دینکم،قالو استقبل النبی صلى الله علیه و آله ابو طالب فاکتنفه،و اقبل علىابی لهب و العباس فقال لهما:ما تریدان تربت ایدیکما، و الله انهلصادق القیل،ثم انشا ابو طالب:
انت الامین امین الله لا کذب و الصادق القول لا لهو و لا لعب انت الرسول رسول الله نعلمه علیک تنزل من ذی العزة الکتب (2)
یعنى ابو ایوب انصارى روایت کرده که رسول خدا(ص)در بازار«ذى مجاز» (3) ایستاد و مردم را به خداى یکتا دعوت کرد وعباس نیز ایستاده بود و سخنان آنحضرت را گوش میداد، و(چوناین سخن را شنید)گفت:گواهى میدهم که تو براستى دروغگوهستى!و نزد ابو لهب(عموى دیگر آنحضرت)رفته و ماجرا را بهاو باز گفت و در اینوقت هر دوى آنها پیش آمده و فریادمىزدند:
براستى که این برادرزاده ما دروغگو استشما را از آئینتانفریب ندهد!
ابو ایوب گوید:ولى از آنسو ابو طالب به استقبالرسول خدا(ص)آمده و او را تحتحمایت و لطف خویش قرارداده و به سوى ابو لهب و عباس رو کرده بدانها گفت:(از او)چهمىخواهید؟ اى بدبختها! (4) بخدا سوگند که او راستگو است،سپس این دو شعر را سرود(که ترجمهاش چنین است).
تو براستى امین هستى،امین خدا نه دروغگو،و راستگوهستى و از روى هوا و هوس سخن نمىگوئى تو رسول هستىرسول خدا که ما آنرا مىدانیم،و بر تو از سوى خداى داراى عزتکتابها نازل میشود و اکنون خود قضاوت کنید!
-----------------------------------------------
1- و این متن عبارت«الاصابة فی معرفة الصحابه»است که گوید:
«و حضر بیعة العقبه مع الانصار قبل ان یسلم و شهد بدرا مع المشرکین مکرهافاسر فافتدى نفسه و افتدى ابن اخیه عقیل بن ابیطالب و رجع الى مکه فیقال انه اسلمو کتم قومه ذلک و صار یکتب الى النبی بالاخبار...»(الاصابة ج 2 ص 263).و در«تهذیب التهذیب»گوید:
«...و عن عکرمه عن ابن عباس اسلم العباس بمکه قبل بدر...»(ج 5 ص 122) و روایات دیگرى که در کتابهاى تاریخى در این زمینه هست و از چند جهت موردسؤال و تردید است.
2- مناقب آل ابیطالب ج 1 ص 51.بحار الانوار ج 18 ص 203.
3- اعراب زمان جاهلیت در هر سال چند بازار مهم در جاهاى مختلف سرزمین حجازترتیب مىدادند که یکى از آنها«بازار ذى المجاز»بوده و ذى المجاز نام جائى استدر نزدیکى عرفات.
4- شیخ طریحى در معناى جمله«تربتیدیک»تحقیق جالبى دارد که براى اهلتحقیق مراجعه بدان لازم است و ما در اینجا مناسبترین معنا را بنظر خود انتخابکردیم.
سران قریش در حضور ابو طالب
بارى بزرگان قریش و سران ایشان بنزد ابو طالب آمده وبصورت خیر خواهى و دوستانه سخنانى گفته و در مورد جلوگیرىاز تبلیغات رسول خدا(ص)پیشنهاداتى به او دادند که ابن هشامداستان را اینگونه نقل کرده و گوید:
چون سران قریش دیدند رسول خدا(ص)بکارهاى تبلیغىخود مشغول است و ابو طالب نیز از وى حمایت مىکندو مانع از آن است که کسى به او آزارى برساند...
چند تن را براى اتمام حجتبنزد ابو طالب فرستادند و آنهاعبارت بودند از:عتبة و شیبة پسران ربیعة،ابو سفیانبن حرب-که نامش صخر بوده-ابو البخترى که نامشعاص بن هشام یا عاص بن هاشم است-اسود بن مطلب،ابو جهل-که نامش عمرو بوده،و بابو الحکم نیز مکنى بودهاست-ولید بن مغیرة،نبیه و منبه پسران حجاج بن عامر،عاص بن وائل.
اینان بنزد ابو طالب آمده گفتند:اى ابو طالب اینبرادر زادهات بخدایان ما ناسزا گوید!از آئین ما عیبجوئى کند،دانشمندان ما را بىخرد و سفیه میخواند،پدران ما راگمراه داند!اینکه یا خودت از او جلوگیرى کن و یاجلوگیرى او را بما واگذار،زیرا تو نیز همانند ما هستى و ماکفایت او را خواهیم کرد؟ابو طالب آن روز با خوشروئى وملایمت آنان را ساکت کرده و از نزدش بیرون رفتند.
رسول خدا صلى الله علیه و آله همچنان بکار تبلیغ دیناشتغال داشت و مردم را بخداى یگانه دعوت مىنمود تااینکه رفته رفته کار مخالفت قریش با آن حضرت بالاگرفت و نزاع و جدال میان طرفداران آنجناب با مخالفیناو شروع شد،و قریش نیز مردم را بر علیه آن حضرتتحریک مىکردند.
سران قریش براى بار دوم بنزد ابو طالب رفتند و بدو گفتند: اى ابو طالب تو در میان ما مردى بزرگوار و شریف هستى وما یکبار درباره برادر زادهات بنزد تو آمدیم و از تو خواستیمجلوى او را بگیرى ولى تو بسخن ما ترتیب اثرى ندادى وبخدا سوگند طاقت ما تمام شد و بیش از این نمىتوانیمنسبتبپدران خود دشنام شنیده و ببزرگان ما بد بگویند، برخدایان ما عیب گیرند.اینک یا خود جلوى او را بگیر یا مابا تو کارزار مىکنیم تا یکى از دو طرف از پاى در آید وبهلاکت رسد و امثال این سخنان را گفته و از نزدش بیرونرفتند،این جریان بر ابو طالب گران آمد زیرا دشمنى و جداشدن قریش از او برایش سخت و مشکل بود و از آنسو نمىتوانست رسول خدا صلى الله علیه و آله را نیز بدانانتسلیم کند و یا دست از یاریش بکشد.
از اینرو بنزد آن حضرت فرستاده و چون پیش او بیامد بدوگفت:اى فرزند برادر این قریشند که بنزد من آمده و چنینو چنان گویند،اکنون بر جان خود و جان من نگران باشو کارى که از من ساخته نیست.و طاقت آنرا ندارم بر منتحمیل مکن.
رسول خدا صلى الله علیه و آله گمان کرد که عمویشمىخواهد او را واگذارد و دست از یارى او بردارد از اینروفرمود:بخدا اگر خورشید را در دست راست من بگذارند وماه را در دست چپ من قرار دهند من دست از اینکارنخواهم کشید تا اینکه در این راه هلاک گردم یا اینکهخداوند مرا نصرت داده و بر آنان غالب آیم،سپس اشکدر چشمان آن حضرت حلقه زد و گریست و از جا برخاستهبطرف در رفت ابو طالب او را صدا زده گفت:فرزند برادرباز گرد،چون حضرت بازگشت ابو طالب گفت:برو وهر چه خواهى بگو که بخدا هرگز دست از یارى تو برنخواهم داشت.
عمارة را بگیر و محمد را بما واگذار!
ابن هشام دنباله ماجرا را اینگونه نقل کرده که گوید:
قریش که دیدند ابو طالب دست از یارى رسول خداصلى الله علیه و آله بر نمىدارد و حاضر نیست او را بدستآنها بسپارد،عمارة بن ولید مخزومى را که زیباترین جوانانقریش و نیرومندترین آنها بود بنزد ابو طالب آورده گفتند: اى ابو طالب این عمارة را که در میان جوانان قریش از همهنیرومندتر و زیباتر استبگیر و بجاى او محمد را بما بده،آن محمدى که با آئین تو و پدرانتبمخالفتبرخاسته ومیان قریش اختلاف و جدائى انداخته،و بدانشمندان وبزرگان ما نسبتسفاهت و نادانى مىدهد.
محمد را بما واگذار تا ما او را بقتل برسانیم و در عوضعمارة را بفرزندى خود بگیر؟!
ابو طالب گفت:بخدا پیشنهاد زشتى بمن کردید!آیا پسرشما را بگیرم و بزرگ کنم و فرزند خویش را بشما بسپارمتا او را بکشید؟!بخدا هرگز اینکار را نخواهم کرد!
مطعم بن عدى بن نوفل گفت:اى ابو طالب بخدا سوگند قومتو از راه انصاف با تو سخن گفتند و تا جائیکه مىتوانستندسعى کردند تا آزارى بتو نرسانند ولى گویا تو نمىخواهىپیشنهاد دوستانه و سخن منصفانه ایشان را بپذیرى؟
ابو طالب گفت:اى مطعم بخدا سوگند سخنشان منصفانهنبود بلکه تو مىخواهى با این سخن اینان را بدشمنى با منتحریک کنى،حال که چنین است پس هر چه مىخواهىبکن!و بدین ترتیب کار دشمنى میان ایشان سختشد و نزاع و مخالفت آنها آشکار گردید.
و در اینجا بود که ابو طالب اشعارى درباره دشمنىمطعم بن عدى و سایر قریش گفت (8) .
----------------------------------------
1- سیره ابن هشام ج 1 ص 267-268.
سران قریش به تلاش خود ادامه مىدهند
بزرگان قریش که دیدند از دیدار با ابو طالب نتیجهاى نگرفتندو او همچنان به حمایت قاطع و بیدریغ خود از رسول خدا(ص) ادامه مىدهد بنزد ولید بن مغیرة و عتبة بن ربیعه رفتند و از آنهابراى مبارزه با رسول خدا(ص)و خاموش کردن نداى حق طلبانهآنحضرت چارهجوئى کردند و پاسخى را که شنیدند و اقدامى راکه از طرف اینان صورت گرفت ذیلا مىخوانید
ولید بن مغیرة چه گفت:
ولید بن مغیرة(پدر خالد بن ولید)از ریش سفیدان و بزرگانقریش بود و بلکه بگفته ابن هشام سالمندترین آنها بود (1) ،که درکارهاى مهم و دشواریهائى که براى آنها پیش مىآمد قرشیاننزد او مىآمدند و از او براى رفع مشکل و گرفتاریها استمدادمیطلبیدند،و غالبا نیز راى او مشکل گشا بود،چنانچه در داستانتجدید بناى کعبه خواندیم که در آغاز قریش جرئت ویران کردنکعبه را نداشتند تا او اقدام به اینکار کرد...
و هنگامى هم که میان آنها درباره نصب حجر الاسوداختلاف پدید آمد نظریه او مورد تصویب قرار گرفت و به راى اوعمل کردند و اختلاف برطرف گردید...
و بهر صورت ابن هشام مىنویسد:
«قرشیان که از دیدار با ابو طالب نتیجهاىنگرفتند و از سوى دیگر ایام حج نزدیک میشد و قریشنگران کار پیغمبر اکرم(ص)بودند که باآمدن حاجیان بمکه ممکن است تبلیغات آن حضرت درایشان اثر بخشد.از اینرو بنزد ولید بن مغیرة که مرد سالمندو بزرگى در میان قریش بود رفتند،ولید گفت:شمامىدانید که آوازه محمد در اطراف پیچیده و اکنون نیزموسم حج نزدیک شده و کاروانهائى از اعراب در این ایامبشهر شما مىآیند،درباره او سخن خود را یکجهت کنید،و همه بیک ترتیب دربارهاش سخن بگوئید و چنان نباشدکه هر دسته بطورى سخن گوید؟!گفتند:هر چه تو بگوئىما همگى همان را درباره محمد خواهیم گفت.
ولید- شما سخنى را انتخاب کنید تا من هم با شماهمراهى کنم!
قریش-ما مىگوئیم:محمد کاهن است!
ولید- نه بخدا او کاهن نیست ما کاهنان را دیدهایم،ولىسخنان محمد بزمزمه کاهنان و اوراد آنان شباهت ندارد!
قریش-پس مىگوئیم:دیوانه است!
ولید- نه دیوانه هم نیست،زیرا ما دیوانگان را دیدهایمحرکات و سخنان محمد بدیوانگان نمىماند!
قریش- مىگوئیم:شاعر است.
ولید- شاعر هم نیست زیرا ما انواع شعر را از رجز و هزجو مبسوط و غیره دیده و شنیدهایم ولى سخنان او شعرنیست.
قریش- پس مىگوئیم:ساحر است!
ولید- ساحران و سحر آنها را نیز ما دیدهایم و محمد ساحرهم نیست زیرا سخنان او بکار ساحران که ریسمانى راگره مىزنند و سپس در آن مىدمند شباهت ندارد!
گفتند:پس چه بگوئیم؟
ولید گفت:
«و الله ان لقوله لحلاوة،و ان اصله لعذق و ان فرعه لجناة،و ما انتم بقائلینمن هذا شیئا الا عرف انه باطل،و ان اقرب القول فیه لئن تقولوا ساحر جاء بقولهو سحر،یفرق بین المرء و ابیه و بین المرء و اخیه و بین المرء و زوجته،و بینالمرء و عشیرته».
بخدا گفتارش با حلاوت است،و اصل و ریشهاش محکم وپا برجا است و میوه آن پاکیزه و نیکو است،هر چه بگوئید مردم میدانند که سخن شما بیهوده و باطل است،ولى باز هم از همهبهتر همان است که بگوئید:ساحر است زیرا سخنانش سحر وجادو است که بوسیله آنها میان پدر و پسر و برادر و زن و شوهر وفامیل و عشیره جدائى میاندازد.
قریش از نزد ولید بیرون رفته و سر راه کاروانیان نشسته و بهر کهبرخورد مىکردند او را از تماس گرفتن با رسول خدا(ص)برحذر داشته و از سحر و جادوى آن حضرت بیمناکشمىساختند.پس خداى تعالى آیات زیر را درباره ولید بن مغیرةو سخن او نازل فرمود:
ذرنى و من خلقت وحیدا،و جعلت له،مالا ممدوداو بنین شهودا و مهدت له،تمهیدا ثم یطمع ان ازیدکلا انه کان لایتنا عنیدا سارهقه صعودا انه فکرو قدر فقتل کیف قدر ثم قتل کیف قدر ثم نظر ثمعبس و بسر،ثم ادبر و استکبر فقال ان هذا الا سحریؤثر ان هذا الا قول البشر (2) .
«مرا واگذار با کسى که او را تنها آفریدم،و برایش مالىبسیار و پسرانى گواه،قرار دادم و آماده ساختم برایشآمادگیها،سپس آرزو دارد که زیادتر گردانم،نه چنان است او آیات ما را دشمن است زود است که او را بعذابىسخت رسانیم،همانا او اندیشید و سنجید،پس کشته شودکه چگونه سنجید،سپس کشته شود چگونه سنجید،پسبگریستسپس چهره درهم کشید و روى درهم کرد آنگاهپشت کرده و کبر ورزید،و گفت این نیست مگر سحرىکه در رسد و نیست آن مگر گفتار بشر».
و درباره قریشیان که نزد ولید بن مغیرة آمدند نیز این آیاتنازل گشت:
کما انزلنا على المقتسمین،الذین جعلوا القرآنعضین،فوربک لنسئلنهم اجمعین،عما کانوایعملون (3) .
«بدانسان که فرستادیم بر قسمت کنندگان،آنانکه قرآنرابخشهائى گردانیدند،پس بپروردگارت سوگند که ازهمکیشان بپرسیم از آنچه که انجام میدادند».
ابو طالب که چنان دید قصیده معروف خود را دربارهجلب محبت قریش و شخصیتخود در میان ایشان سرود ودر آن تذکر داده که بهیچوجه رسول خدا صلى الله علیه و آله رابآنان تسلیم نخواهد کرد،و تا پاى جان از آنحضرت دفاعخواهد کرد.
و از همین قصیده استشعر معروف ابو طالب که درمدح رسولخدا صلى الله علیه و آله گوید:
«و ابیض یستقی الغمام بوجهه ثمال الیتامى عصمة للارامل (4) »
---------------------------------------
1- سیره ابن هشام ج 1 ص 197.
2- سوره مدثر آیات 11-25.
3- سوره حجر آیات 90-93.
4- سیره ابن هشام ج 1 ص 270-271.
عتبة بن ربیعة نزد رسول خدا(ص)میآید
عتبة بن ربیعة نیز یکى از بزرگان قریش و خردمندان ایشانبود که در جنگ بدر به اتفاق برادرش شیبه و پسرش ولید شرکتجستند و هر سه بدستسرداران رشید اسلام کشته شدند(بشرحىکه در جاى خود مذکور است)و از همان سخنان و نظرات او درجنگ بدر درایت و خردمندى او در مسائل سیاسى و اجتماعىبخوبى روشن میشود.
ابن هشام مىنویسد:
روزى عتبة که در انجمنى از بزرگان قریش درمسجد الحرام نشسته بود و رسول خدا صلى الله علیه و آله نیزدر گوشه دیگر نشسته بود قریش هم چنان از تبلیغاترسولخدا صلى الله علیه و آله رنج مىبردند عتبة بحاضرانگفت:اى گروه قریش خوبست من بنزد محمد بروم و بااو صحبت کنم و پیشنهاداتى باو بدهم شاید یکى را بپذیردو دست از سخنان خود بردارد؟ حاضران سخنش را پذیرفتهو او را بنزد آنحضرت فرستادند عتبة برخاست و بنزد آنحضرت آمده پیش رویش نشست آنگاه عرضکرد اى فرزندبرادر (1) تو مقامت در میان ما چنانست که خود میدانى چه ازنظر شرافت فامیلى و چه از جهتشخصیت نسبى،واینک دستبکار بزرگى زدهاى دو دستگى میان مردمانداختهاى،بزرگانشان را بنادانى و سفاهت نسبت دهىدرباره خدایان ایشان و آئینشان عیبجوئى میکنى،پدرانگذشته ایشان را بکفر و بیدینى نسبت دهى! اکنونپیشنهادهاى مرا گوش کن شاید یکى از آنها را بپذیرى واز اینکارها دستبازدارى؟
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:اى عتبةپیشنهاداتت را بگو تا من گوش فرا دارم عتبه گفت:اىبرادر زاده اگر منظورت از این سخنان که میگوئى اندوختنثروت و بدست آوردن مال است،ما حاضریم آنقدر براىتو مال و ثروت جمعآورى کنیم تا آنجا که ثروت توبدارائى تمامى ما بچربد!و اگر مقصودت آن است کهکسب شخصیتى کنى ما حاضریم(بدون این سخنان)تورا بزرگ خود قرار داده و هیچکارى را بدون اذن تو انجامندهیم!و اگر دفتسلطنت و ریاست است ما تو راسلطان و رئیس خود قرار مىدهیم،و اگر جن زده شدهاىکه نمىتوانى آنرا از خود دور سازى برایت طبیبى بیاوریمتا تو را مداوا کند و هر چه مخارج مداواى تو شد ما از مالخود بپردازیم تا بهبودى یابى و امثال این سخنان کلماتىگفت و پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نیز گوش میداد تاچون سخنش بپایان رسید فرمود:
اى عتبه سخنت تمام شد؟گفت:آرى.
حضرت فرمود:اکنون سخن مرا بشنو!عتبة گفت:بگو.
رسول خدا صلى الله علیه و آله شروع بخواندن سوره«فصلت»کرد عتبة هم پنجههاى خود را بر زمین نهاده وبدانها تکیه کرده و گوش میداد،رسول خدا صلى اللهعلیه و آله این سوره مبارکه را همچنان قرائت فرمود تا بآیهسجده رسیده سجده کرد،آنگاه برخاسته فرمود:پاسخ مراشنیدى اکنون خود دانى!
عتبة از جا برخاست و بسوى رفقاى خویش براه افتاد،قریش از دور دیدند عتبة میآید نگاهى بدو کرده گفتند: عتبه عوض شده،و آن عتبه که رفت نیست چون نزدیکشد و در انجمن ایشان نشستبدو گفتند:چه شد؟گفت: من سخنى شنیدم که بخدا سوگند تاکنون نشنیده بودم، بخدا نه شعر است،نه سحر است نه کهانت و جادوگرىاست.
اى رفقاى قرشى من بشما سخنى گویم از من بشنوید:اینمرد را بحال خود واگذارید زیرا این سخنى که من از اوشنیدم سخن بزرگى بود و آینده مهمى دارد اکنون او رابحال خود واگذارید تا اگر اعراب او را از بین بردند کهمقصود شما بدست دیگران انجام شده،و اگر عرب رامطیع خود ساختبراى شما افتخارى است،زیرا سلطنتو ریاست او سلطنتشما است،و عزت او عزت شمااست،و آن هنگام شما بوسیله او بمنصب بزرگى نائلخواهید شد!
حاضران باو گفتند:بخدا محمد تو را با زبان خود سحرکرده!عتبة گفت:راى من این است اکنون خوددانید!» (2) .
---------------------------------------
1- چون عتبه فرزند ربیعه بن عبد شمس بن عبد مناف بود و نسبش در عبد مناف بهنسب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مىرسید از این رو آن حضرت را برادر زادهخطاب مىکند.
2- سیره ابن هشام ج 1 ص 293.
مرحله جدید مبارزه رسول خدا با مشرکین
پرتو آئین مقدس اسلام روز بروز در خانههاى مکه و میانقبائل قریش شعاع بیشترى را روشن مىکرد و نور آن بجاهاىتازهاى میافتاد،هر روزى که مردم مکه از خواب بر میخاستند با مرد مسلمان و یا زن مسلمان جدیدى روبرو میشدند،مشرکینمکه در برابر این موفقیتهائى که نصیب پیغمبر اسلام میشد مانندکلافه سردرگمى شده دست و پاى خود را گم کرده بودند، مىخواستند بهر وسیله شده مردم را از گرویدن باین دین بازدارند،بهر مسلمانى دست مىیافتند او را حبس کرده شکنجهمىکردند،یا اگر از اینراه نمىشد با مال و ثروت او را تطمیعمىکردند.
همانگونه که در گفتارهاى پیشین از نظرتان گذشت.
و چون از طریق دیدار با ابو طالب و نظر خواهى بزرگانى چونولید بن مغیرة و عتبة بن ربیعة نیز نتیجهاى نگرفتند اینبار به فکرافتادند که خودشان مستقیما بطور دسته جمعى با رسول خدا«ص» دیدار کرده و از راه مناظره و محاجه با آن بزرگوار شاید بتوانند اورا محکوم ساخته،و یا حداقل یک حربه تبلیغاتى جدیدى علیهآنحضرت بدست آورند و بهمین منظور تصمیم به اینکار گرفتند.
و بالاخره روزى پس از اینکه خورشید غروب کرده بودسران قبائل قریش مانند:عتبة بن ربیعة،ابو سفیان،نضر بنحارث،ابو البخترى(برادر ابو جهل)اسود بن مطلب،زمعة بن اسود، ولید بن مغیرة،ابو جهل،عبد الله بن امیة،عاص بن وائل(پدرعمرو بن عاص)نبیه،منبه،امیة بن خلف...و دیگران در پشتخانه کعبه گرد هم جمع شده با هم گفتند:کسى را بنزد محمد بفرستید و او را بدینجا احضار کنید و با او صحبت کنید تا از اینپس اگر کارى نسبتباو انجام دادید معذور باشید!
پس کسى را بنزد آنحضرت فرستاده گفتند:بزرگان قبیله تودر اینجا اجتماع کرده تا با تو سخن گویند بنزد ایشان بیا!رسولخدا صلى الله علیه و آله که پیغام آنها را شنید گمان کرد آنهادست از مخالفتبا آن حضرت کشیده و فکر تازهاى بنظرشانرسیده است،و چون بهدایت و رشد آنان کمال علاقه را داشت وگمراهى ایشان آن حضرت را رنج میداد از اینرو با شتاب بانجمنآنان آمده در کنار ایشان نشست،آنان بدان حضرت رو کردهگفتند:اى محمد ما تو را در اینجا احضار کرده تا با تو راه عذر راببندیم،چون بخدا سوگند ما کسى را سراغ نداریم که رفتارش باقوم خود مانند رفتار تو نسبتبما باشد:پدران ما را دشنام دهى،از دین ما عیبجوئى کنى،بخدایان ما ناسزا گوئى،بزرگان وخردمندان را بسفاهت و نادانى نسبت دهى،میان مردم اختلافانداختهاى!و خلاصه آنچه کار ناشایستبوده است انجامدادهاى آیا منظورت از این کارها چیست؟اگر اینکارها رابمنظور پیدا کردن مال و ثروتى انجام مىدهى ما حاضریم آنقدر مال و ثروت براى تو جمع کنیم که داراترین ما شوى و اگربدنبال شخصیت و ریاستى مىگردى ما بدون آنکه این سخنان را بگوئى تو را بزرگ خود قرار مىدهیم،و اگر طالب سلطنت ومقامى هستى ما تو را سلطان خویش گردانیم،و اگر جن زدهشدهاى- چون ممکن است گرفتار جن شده باشى- ما اقدامبمداواى تو کنیم تا بهبودى یابى؟!
رسول خدا صلى الله علیه و آله ساکتبود و چون سخنان ایشانبپایان رسید فرمود:اینها نیست که شما خیال مىکنید،نه آمدهامکه مال و ثروتى از شما بگیرم،و نه مىخواهم شخصیتى در میانشما کسب کنم،نه سلطنتبر سر شما را مىجویم،بلکه خداىتعالى مرا برسالتبسوى شما فرستاده و کتابى بر من نازل کرده،و بمن دستور داده تا شما را(از عذاب او) بترسانم و(بنعمتها ولذائذ بىپایان آنجهان)بشارت دهم،من نیز بدین کار اقدامکرده سالتخویش را بشما ابلاغ کردم،پس اگر پذیرفتید بهرهدنیا و آخرت از آن شما است،و اگر نپذیرفتید من در برابر شماصبر مىکنم تا خداوند میان من و شما حکم کند...!
گفتند:اى محمد حال که هیچکدامیک از پیشنهادات ما رانپذیرفتى پس تو میدانى که در میان شهرها جائى تنگتر وبىآب و علفتر از شهر ما نیست و مردمى تنگدستتر از مانیستند، اینک از آن خدائى که تو را برسالتبرانگیختهدرخواست کن تا اینکوهها را از اطراف شهر ما دور سازد و زمین ما را مسطح کند و مانند سرزمین شام و عراق نهرها و چشمهها درآن جارى سازد،و پدران گذشته ما و بالخصوص قصى بن کلابرا که مرد بزرگ راستگوئى بود زنده سازد تا ما از آنها بپرسیم:آیاسخنان تو حق استیا باطل؟پس اگر آنچه ما گفتیم انجامدادى و آنان را زنده کردى و تصدیق تو را کردند ما نیز تو راتصدیق خواهیم کرد و مىدانیم که مقام و منزلت تو در نزد خدازیاد است،و چنانکه مىگوئى تو را برسالتبرانگیخته؟ !
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:من برانگیخته نشدهام تاکارهائى که شما مىگوئید انجام دهم بلکه من مامورم تا آنچهخدا بمن دستور داده بشما ابلاغ کنم پس اگر پذیرفتید بهره دنیا وآخرت از آن شما است و گرنه صبر مىکنم تا خدا میان من وشما حکم کند!
گفتند:پس از پروردگار خویش بخواه تا فرشتهاى بهمراه توبفرستد که گفتههاى تو را تصدیق کند و ما را از تو باز دارد،و نیزاز او بخواه براى تو باغها و قصرها و گنجهائى از طلا و نقره قراردهد تا از تلاش روزى آسوده خاطر شوى و مانند ما براى امرارمعاش باین طرف و آنطرف نروى؟در اینصورت ما مىدانیم کهتو فرستاده خداوند هستى و نزد او فضیلت و منزلتى دارى!
پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود:من چنین چیزى از خدا درخواست نمىکنم و براى امثال اینها مبعوث نشدهام،ولىمبعوث گشتهام تا شما را(از عذاب)ترسانده و(بنعمتهاى ابدى) مژده دهم،(و همان است که گفتم:)اگر پذیرفتید بهره دنیا وآخرت از آن شما است...و گرنه صبر مىکنم تا خدا میان من وشما حکم کند!
گفتند:پس پارههائى از آسمان را بر ما فرود آر،چنانچه توپندارى که اگر خدا بخواهد اینکار را خواهد کرد چون تا تو اینکاررا نکنى ما بتو ایمان نخواهیم آورد!رسول خدا صلى الله علیه و آلهفرمود:اینکار با خدا است،اگر خواهد نسبتبشما انجام خواهدداد.
گفتند:اى محمد آیا خداى تو نمىدانست که ما چنینانجمنى خواهیم کرد و چنین درخواستهائى از تو خواهیم نمود،پس چرا قبلا این جریان را بتو اطلاع نداد و پاسخ سخنان ما را بتونیاموخت،تا ما بدین ترتیب گفتار تو را بپذیریم زیرا ما با اینگفتارهاى تو سخنت را نمىپذیریم.اى محمد ما شنیدهایم تو ازمردى که در شهر یمامة است و نامش رحمان است تعلیممىگیرى،و بخدا سوگند ما هرگز به رحمان ایمان نخواهیم آورد.
اى محمد ما راه عذر را بر تو بستیم و بخدا رهایت نخواهیمکرد تا اینکه یا تو را بهلاکت رسانیم یا تو ما را هلاک کنى!
یکى از آنها گفت:ما فرشتگان را که دختران خدا هستندمىپرستیم!
دیگرى گفت:ما بتو ایمان نیاوریم تا خدا و فرشتگان رارو در روى براى ما بیاورى!» (1) .
سخن قریش بپایان رسید و رسول خدا صلى الله علیه و آله از آنمجلس برخاست.عبد الله بن ابى امیة که عمهزاده رسول خداصلى الله علیه و آله و مادرش عاتکه دختر عبد المطلب بود بدنبال آنحضرت برخاسته گفت:اى محمد!این جماعت پیشنهاداتى بتوکردند و هیچکدام را نپذیرفتى،سپس درخواستهائى کردند تامقام و منزلت تو را در پیش خدا بدانند و در نتیجه بتو ایمان آورندآنها را هم انجام ندادى،مجددا درخواست کردند براى خودت ازخدا چیزى بخواه تا بدینوسیله برترى و فضیلت تو بر آنها معلومگردد آنرا هم انجام ندادى،پس از همه اینها از تو خواستند تابرخى از آن عذابى که آنان را از آن میترساندى برایشان فرودآرى،اینکار را هم نکردى...عبد الله بن ابى امیه دنباله سخنانخود را ادامه داده گفت:بخدا من هرگز بتو ایمان نخواهم آورد تانردبانى بگذارى و بآسمان بالا روى سپس با چهار فرشته از آنجاباز گردى و آن فرشتگان گواهى دهند که تو راست مىگوئى،وبخدا اگر اینکار را هم انجام دهى من گمان ندارم بتو ایمانآورم!
ولى بد نیستبدانید که با همه این احوال این عبد الله بنابى امیة قبل از فتح مکه به رسول
خدا ایمان آورده و مسلمان شدچنانچه در جاى خود ذکر خواهد شد.
----------------------------------------
1- ترجمه سیره ابن هشام بقلم نگارنده ج 1 ص 178-180.
فشار مشرکین قریشبه پیامبر و مسلمانان
همانگونه که در قسمت قبلى مذکور گردید مشرکین قریش دربرابر گسترش اسلام دچار سردرگمى عجیبى شده بودند و از هرطریقى بمنظور مهار کردن و یا خاموش کردن این نداىحق طلبانه اقدام مىکردند نتیجهاى عایدشان نمىشد و بهمینخاطر فشار و شکنجه را بر مسلمانان و رهبرشان تشدید کردند.
ابن اسحاق گفته:سران هر قبیله از قبائل قریش تصمیمگرفتند مسلمانانى را که در قبیله خود دارند تحتسختترینشکنجهها و زندان و تبعید و انواع دیگر ضرب و شتم قرار دهند، وپس از همین تصمیم بود که رؤساى بنى مخزوم مانند ابو جهلعمار و یاسر و سمیه را(بشرحى که پیش از این گذشت)در وقتداغى هوا و ظهر هنگام بصحراى مکه مىبردند و شکنجهمىکردند،و بلال را امیة بن خلف بسختى شکنجه میداد،و همچنین دیگران که مورخین نوشتهاند:مسلمانان ضعیف را مىگرفتند و زرههاى آهنین بر تن ایشان مىپوشاندند و در آفتابداغ آنها را ساعتها نگاه مىداشتند... (1) تا آنجا که طبق روایتسعید بن جبیر از ابن عباس گاه میشدبقدرى آنها را میزدند و در گرسنگى و تشنگى نگاه مىداشتندکه قادر به ایستادن روى پاى خود نبودند،و هر چه از آنهامىخواستند مىگفتند،حتى اگر مىگفتند:لات و عزى خداىشما است مىگفتند:آرى!و اگر مىپرسیدند:این جعل خداىشما است مىگفتند:آرى،و بدینوسیله خود را از دست آنهانجات میدادند... (2) و تا آنجا که محمد بن اسحاق گفته است:کار ابو جهل اینشده بود که جستجو میکرد تا ببیند چه کسى تازه مسلمان شدهکه اگر از اشراف بود نزد او رفته و ضمن سرزنش و ملامت اومىگفت:
«ترکت دین ابیک و هو خیر منک؟!لنسفهن حلمک،و لنفیلن رایک،و لنضعن شرفک»
-آئین پدر خود را که بهتر از تو بود رها کردى؟!بدانکه ما حتما تو را به سفاهت و نادانى در میان مردم شهره خواهیم نمود،و راى و نظرت را تخطئه مىکنیم و از شرافت و منزلتت در میانمردم میکاهیم.
و اگر شخص تازه مسلمان مرد تاجر و سوداگرى بود به اومیگفت:
«و الله لنکسدن تجارتک و لنهلکن مالک...».
بخدا تجارتت را کساد خواهیم کرد و دارائیت را نابودمیکنیم!.
و اگر مرد فقیر و ناتوانى بود او را شکنجه کرده و کتکمیزد... (3) .
و تا آنجا که بخارى در صحیح خود از خباب بن ارب روایتکرده که گوید:
«اتیت النبی(ص)و هو متوسد ببردة و هو فى ظل الکعبة،و قد لقینامن المشرکین شدة، فقلت:الا تدعو الله؟.
فقعد و هو محمر وجهه فقال:قد کان من کان قبلکم لیمشط بامشاط الحدیدما دون عظامه من لحم او عصب ما یصرفه ذلک عن دینه،و یوضع المنشار علىمفرق راسه فیشق باثنین ما یصرفه ذلک عن دینه،و لیتمن الله هذا الامر حتىیسیر الراکب من صنعاء الى حضر موت ما یخاف الا الله عز و جل». (4)
-نزد رسول خدا(ص)آمدم و او در سایه کعبه بود و بردى برخود پیچیده بود،و ما در آنروزها از مشرکان آزار سختى را تحملمىکردیم پس به آنحضرت عرض کردم:آیا بدرگاه خدا دعانمىکنى؟
در اینوقت رسول خدا(ص)در حالیکه صورتش قرمز شده بودنشست و فرمود:
براستى که آنها که پیش از شما بودند گوشتبدنشان را باشانههاى آهنین شانه مىکردند تا به استخوان یا عصب میرسید وبا اینحال آنها را از آئینشان باز نمىداشت،و اره بر سرشانمىگذاردند و آنها را دو نیم مىکردند و با اینحال از آئین خوددست نمىکشیدند،و حتما این آئین(اسلام)مستقر و پابرجاخواهد شد تا آنجا که شخص سواره از صنعاء تا حضر موت بهراحتى سیر کند و در مسیر خود جز از خداى عز و جل از کسى خوفنداشته باشد.
این هم داستان جالبى است
ابن هشام از عروة بن زبیر نقل کرده میگوید:
نخستین کسى که در مکه پس از رسول خدا(صلى اللهعلیه و آله)قرآن را بآواز بلند قرائت کرد عبد الله بن مسعود بودو جریان این بود که روزى گروهى از اصحاب پیغمبر اکرم(صلى الله علیه و آله)گردهم نشسته بودند یکى از آنهاگفت:بخدا هنوز قریش قرآن را بآواز بلند نشنیدهاند اینککدامیک از شما حاضر است قرآن را بآواز بلند خوانده وبگوش آنها برساند؟
عبد الله بن مسعود گفت:من حاضرم.
گفتند:ما میترسیم آنان تو را بیازارند،ما کسى رامىخواهیم که داراى فامیل و عشیره باشد که بخاطر آنهاقریش نتوانند باو صدمه و آزارى برسانند!
عبد الله گفت:بگذارید من بدنبال این کار بروم هماناخداوند مرا محافظتخواهد کرد!پس روز دیگر هنگامظهر در وقتى که قرشیان در مجالس خویش انجمن کردهبودند در کنار مقام ایستاد و شروع کرد بخواندن سورهمبارکه«الرحمن»و با صداى بلند گفت:
بسم الله الرحمن الرحیم.الرحمن علم القرآن...قریشگوش فرا داده و با هم گفتند:این کنیز زاده چه مىگوید؟ گفتند:از همان چیزهائى که محمد آورده مىخواند.پسبرخاسته بسوى او آمدند و با مشتبصورت ابن مسعودمىزدند و او نیز هم چنان مىخواند تا مقدارى که خواند باروى خون آلود و مجروح بسوى اصحاب رسولخدا(صلى الله علیه و آله)باز گشت اصحاب که او را دیدندگفتند:ما بر تو از همین وضع و حالتبیمناک بودیم! ابن مسعود گفت:اینها در راه خدا سهل است اگر خواهید فردا هم دوباره بنزدشان بروم و همین کار را مجددا انجامدهم؟ گفتند:نه،کافى است زیرا تو کار خود را کردى وبگوش قریش آنچه را ناخوش داشتند رسانیدى. (5)
و قبلا نیز داستان همین خباب بن ارت را با عاص بن وائل وخوددارى عاص را از رداختبدهى خباب و تمسخر او را دراین باره ذکر کردیم (6) .
و رویهمرفته زنان و مردان مسلمانى که تحتشکنجهمشرکان قرار گرفتند و نامشان بعنوان شکنجه شدگان صدر اسلامدر تاریخ ثبتشده اینها بودند:بلال،عمار،یاسر،سمیه،خباب بن ارت،صهیب بن سنان رومى،عامر بن فهیرة-آزاد شدهطفیل بن عبد الله ازدى-ابو فکیهة(که گویند بهمراه بلال مسلمانشد و همانند او و بلکه سختتر از او شکنجهاش مىکردند).
و از زنان نیز گذشته از سمیه(مادر عمار که همانگونه که درمقالات گذشته گفته شد زیر شکنجه ابو جهل به شهادت رسید) نام این زنان با فضیلت و فداکار در زمره شکنجه شدگان در تاریخآمده:
لبیبة-کنیز بنى مؤمل بن حبیب-که عمر(قبل از اینکه مسلمان شود)او را مىگرفت و بسختى شکنجه میداد تا دست ازاسلام بردارد.
زنیرة-از قبیله بنى عدى یا بنى مخزوم-که گویند:عمر یاابو جهل او را چندان شکنجه کرد که چشمانش کور شد.
نهدیة-از قبیله بنى نهد-.
ام عبیس-از بنى زهرة-که اسود بن عبد یغوث او را شکنجهمیداد (7) .
-----------------------------------------------
1- سیرة النبویه ابن کثیر ج 1 ص 494.
2- اسد الغابة ج 4 ص 44.
3- سیرة النبویه ابن کثیر ج 1 ص 495.
4- صحیح بخارى ج 15 ط بیروت ص 77-بحار الانوار ج 18 ص 210.
5- سیره ابن هشام ج 1 ص 314.
6- محله پاسدار اسلام-شماره 69.
7- کامل ابن اثیر ج 2 ص 68-70.
آزار مشرکان نسبتبه خود رهبر بزرگوار اسلام
همانگونه که گفته شد شکنجه مشرکان و آزارشان ازمسلمانان بیشتر به افراد ضعیف و بدون عشیره و فامیل متوجهمیشد و کسانى که داراى فامیل و عشیره بودند از ترس حمایت ومقابله بمثل قبیلهشان کمتر مورد آزار قرار مىگرفتند.
ولى با اینحال گاه میشد که گویا نمىتوانستند جلوى خشمو کینه خود را بگیرند و اختیار و عقل از دستشان خارج میشد وکارهاى اهانت آمیزى نسبتبه آنحضرت انجام مىدادند کهبعدا موجب سرافکندگى و پشیمانى خودشان نیز مىگردید.
که از آنجمله روایت کردهاند که روزى رسول خدا درحالیکه جامهاى نو پوشیده بود بمسجد الحرام آمد و بنماز ایستاد وجمعى از مشرکان قریش در آنجا نشسته و تماشا مىکردند،یکىاز آنها گفت:کیست که برخیزد و این بچهدان گوسفند و یا شتر را(که پر از خون و کثافتبود و در نزدیکى مسجد افتاده بود) برگیرد و بر سر او افکند؟
یکى از آنها که بر طبق برخى از روایات-عقبة بن ابىمعیط-بود برخاست و گفت:من اینکار را انجام مىدهم،وبدنبال آن برخاست و پیش رفته آن بچهدان را برگرفت و درحالىکه در سجده بود بر سر آنحضرت افکند،و سبب شد تاسر و صورت و لباسهاى آنحضرت ملوث و آلوده گردد، ومشرکان از دیدن آن منظره بشدت خندیدند.
و در روایتبخارى و مسلم و دیگران است کهرسول خدا(ص)همچنان در سجده بود تا اینکه دخترش فاطمهعلیها السلام بیامد و آن بچهدان را از سر آنحضرت برداشت ونسبتبه آنها که چنین اهانتى کرده بودند نفرین کرد،و رسولخدا سر از سجده برداشت (1) .
آنگاه بر سران مشرک قریش نفرین کرده گفت:
«اللهم علیک بهذا الملا من قریش،اللهم علیک بعتبة بن ربیعة،اللهم علیک بشیبة بن ربیعة، اللهم علیک بابى جهل بن هشام،اللهمعلیک بعقبة بن ابى معیط اللهم علیک بابى بن خلف»
و این نفرین سبب شد تا آنها ترسیدند و خندهشان قطعگردید.
و راوى حدیث گوید:من همگى آنها را که رسولخدا(ص)دربارهشان نفرین کرد دیدم که در جنگ بدر کشته شدندو جنازههاشان را در چاه بدر افکندند.
و پس از این ماجرا رسول خدا(ص)بنزد عمویش ابو طالبرفت و فرمود:«یا عم کیف حسبى فیکم»؟
عموجان حسب من در میان شما چگونه است؟(و چگونه ازمن حمایت میکنید)؟
ابو طالب پرسید:مگر چه شده؟
رسول خدا(ص)داستان را براى ابو طالب باز گفت.
در این وقت ابو طالب حمزة بن عبد المطلب را طلبید و شمشیرخود را برگرفت و بمسجد آمد سران قریش که ابو طالب را با آنوضع و قیافه دیدند آثار خشم را در چهرهاش مشاهده کرده و از جاحرکت نکردند تا ابو طالب پیش آمد و به حمزه گفت:آن بچهدانرا برگیر و بر سبیل(و صورت)همه آنها(که حاضر بودند و اینکار را کرده و خندیده بودند)بمال،و حمزه اینکار را کرد و از نفر اولتا بآخر بر سبیل و صورت همهشان کشید(و آنها نیز از ترسابو طالب و حمزه هیچ عکس العملى از خود نشان ندادند)و آنگاهبه رسول خدا(ص)رو کرده گفت:
«یا ابن اخى هذا حسبک فینا»این استحسب تو در میان ما! (2)
---------------------------------
1- و البته این نقل بر طبق گفتار آنها که ولادت فاطمه علیها السلام را پنجسال قبل ازبعثت دانستهاند مىتواند مورد قبول واقع شود اما اگر ولادت آن حضرت را پنجسال پساز عثتبدانیم چنانچه همین قول به صحت نزدیکتر استبعید بنظر مىرسد.
2- بحار الانوار ج 18 ص 187 و 209 و اصول کافى ج 1 ص 449.سیرة النبویهابن کثیر ج 1 ص 468.و در تفسیر عیاشى این داستان را در تفسیر آیه شریفه«ومکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین»از امام باقر و امام صادق علیهما السلام روایت کرده است.
داستان دیگرى که منجر به اسلام حمزة بن عبد المطلبگردید
ابن هشام و ابن اثیر جزرى و دیگران از مردى از قبیله اسلمروایت کردهاند که:
روزى ابو جهل در نزدیکى کوه صفا برسول خدا(صلى اللهعلیه و آله)گذر کرد و آنجناب را آزار کرده و دشنام داد،وسخنانى که دلالتبر عیبجوئى از دین و آئین آنحضرت وتضعیف کار او بود بر زبان راند،رسول خدا(پاسخش رانداده و)با او سخن نگفت-و بخانه بازگشت-زنى ازکنیزکان عبد الله بن جدعان(این جریان را دید و)سخنانابو جهل را نسبتبآنحضرت شنید.
ابو جهل از نزد رسول خدا(صلى الله علیه و آله)دور شدهو بیامد تا در انجمنى از قریش که در کنار خانه کعبهتشکیل شده بود نشست.
چیزى نگذشت که حمزة بن عبد المطلب رضى الله عنهدر حالیکه کمان خود را بر دوش داشت و از شکار برمىگشتسر رسید،و رسم او چنان بود که هرگاه از شکاربر مىگشت پیش از آنکه بخانه خود برود بدور خانه کعبهطوافى مىکرد،و اگر بدستهاى از قریش که دور هم جمعشده بودند بر مىخورد نزد آنها میایستاد و با آنها سخنمىگفت.پس بدان کنیزک برخورد،کنیزک گفت:اىحمزه نبودى که ببینى برادر زادهات محمد از دست ابو جهلچه کشید و چه دشنامها شنید!و چه صدماتى بر او واردکرد ولى محمد در مقابل،هیچ نگفته بخانه رفت.
از آنجائیکه خداوند اراده فرموده بود حمزه را بدیناسلام گرامى دارد این سخن بر او گران آمده خشمناکشد و بجستجوى ابو جهل بیامد تا او را پیدا کند و سزاىجسارتش را که برسولخدا کرده بود بدهد بهمین منظوربمسجد الحرام آمده او را در میان گروهى دید که نشستهاست،حمزه نزدیک آمد و با کمانى که در دست داشتچنان بر سر ابو جهل کوفت که سرش بسختى شکستآنگاه گفت آیا محمد را دشنام مىگوئى در صورتیکه من بدین او هستم؟ اکنون اگر جرئت دارى آن دشنام را بمنبده؟
جمعى از بنى مخزوم(قبیله ابو جهل)بطرف حمزهحملهور شده خواستند تا بطرفدارى ابو جهل با حمزة جنگکنند،ابو جهل گفت:حمزه را واگذارید زیرا منبرادر زادهاش را بزشتى دشنام گفتم.
پس از این جریان حمزة در دین اسلام و پیروى ازرسول خدا(صلى الله علیه و آله)ثابت قدم شد،و پس ازاسلام حمزه آزار قریش نسبتبدان حضرت تخفیف یافتو دانستند که حمزه از آنجناب دفاع خواهد کرد. (1)
نگارنده گوید:در اینجا بد نیستبدانید که اسلام حمزه درهمان سالهاى اول بعثتبوده چنانچه ابن اثیر در اسد الغابة گفتهکه در سال دوم بعثتبوده و ابن کثیر نیز اسلام آنجناب را قبل ازاسلام ابو ذر ذکر کرده و از اینرو آنچه در کامل التواریخ آمده کهاسلام حمزة را بعد از هجرت حبشه ذکر کرده و یا گفتارکازرونى در کتاب«المنتقى»که اسلام او را در سال ششمدانسته صحیح نیست،و الله العالم.
-------------------------------------------------
1- اسد الغابه ج 2 ص 46.سیره ابن هشام ج 1 ص 291.کامل ابن اثیر ج 2 ص 83.