تاریخ تحلیلی اسلام
خباب بن الارت
در شهر مکه جوانى بود بنام«خباب»که بعنوان بردگى درخانه زنى از قبیله خزاعه یا بنى زهرة بسر مىبرد و کار او نیزآهنگرى و اصلاح شمشیرها بود،رسولخدا-صلى الله علیه و آله-بااین جوان الفت و انسى داشت و نزد او رفت و آمد مىکرد،خباب نیز روى صفاى باطن و پاکى طینت در همان اوائل بعثترسولخدا-صلى الله علیه و آله-به وى ایمان آورد و گویند: ششمینمردى بود که مسلمان گردید و در ایمان خود نیز محکم وپر استقامتبود و بهر اندازه که او را شکنجه کردند دست از آئینخود برنداشت.
مشرکان مکه او را مىگرفتند و مانند بسیارى دیگر زره آهنینبر تنش کرده در آفتاب داغ و روى ریگهاى مکه مىنشاندند تابلکه از فشار حرارت هوا و آهن و ریگها بستوه بیاید و از دیناسلام دستبردارد،و چون دیدند این عمل در خباب اثرى نداردهیزمى افروخته و چون هیزمها سوخت و بصورت آتش سرخ در آمدبدن خباب را برهنه کرده و از پشت روى آن آتشها خواباندند،خباب گوید:در این موقع مردى از قریش نیز پیش آمد و پاى خودرا روى سینه من گذارد و آنقدر نگهداشت تا گوشت و پوستبدن من آتش را خاموش کرد و تا پایان عمر جاى سوختگى آنآتشها در پشتخباب بصورت برص و پیسى نمودار بود،و چون عمر بخلافت رسید روزى خباب را دیدار کرد و از شکنجههائىکه در صدر اسلام از دست مشرکان قریش دیده بود سؤال کرد،خباب گفت:به پشت من نگاه کن،و چون عمر پشت او را دیدگفت:تاکنون چنین چیزى ندیده بودم.
و از شعبى نقل شده که گوید:خباب از کسانى بود که دربرابر شکنجه مشرکین بردبارى مىکرد و حاضر نبود از ایمان بهخداى تعالى دستبردارد،مشرکان که چنان دیدند سنگهائى راداغ کرده و پشت او را آنقدر بآن سنگها فشار دادند تا آنکهگوشتهاى پشتبدنش آب شد.
باز هم در مورد خباب بشنوید
مشرکین،گذشته از آزارهاى بدنى از نظر مالى هم تا آنجاکه مىتوانستند تازه مسلمانان را در مضیقه قرار داده و زیان مالىبآنها مىزدند.
درباره همین خباب،طبرسى مفسر مشهور و دیگرانمىنویسند:خباب از عاص بن وائل پولى طلبکار بود،و پس ازآنکه مسلمان شد بنزد وى آمده مطالبه حق خود را کرد،عاصبدو گفت: طلب تو را نمىدهم تا دست از دین محمد بردارى وبدو کافر شوى،و خباب با کمال شهامت و ایمان و مردانگىگفت:من هرگز بدو کافر نمىشوم تا هنگامى که تو بمیرى و در روز قیامت مبعوث گردى،عاص گفت:باشد تا آنوقت که منمبعوث شدم و به مال و فرزندى رسیدم طلب تو را مىپردازم! بدنبال این گفتگو خداى تعالى این آیات را نازل فرمود:
افرایت الذى کفر بآیاتنا و قال لاوتین مالا و ولدا،اطلع الغیبام اتخذ عند الرحمن عهدا کلا سنکتب ما یقول و نمد له من العذابمدا،و نرثه ما یقول و یاتینا فردا».
«آیا دیدى آنکس را که به آیات ما کافر شد و گفت:مال و فرزندبسیارى بمن خواهند داد،مگر از غیب خبر یافته یا از خداى رحمانپیمانى گرفته،هرگز چنین نخواهد بود ما آنچه را گوید ثبتخواهیم کردو عذاب او را افزون مىکنیم،و آنچه را گوید بدو مىدهیم ولى نزد ما بهتنهائى خواهد آمد».(سوره مریم آیه 77)
ابن اثیر و دیگران از شعبى نقل کردهاند که چون شکنجهمشرکان به خباب زیاد شد بنزد رسولخدا-صلى الله علیه و آله-آمدهعرض کرد:آیا از خدا براى ما درخواستیارى و نصرتنمىکنى؟خباب گوید: در این هنگام رسولخدا- صلى الله علیه و آله-: که صورتش برافروخته و سرخ شده بود رو بمن کرده فرمود: آنها که پیش از شما بودند باندازهاى بردبار و شکیبا بودند کهگاهى مردى را مىگرفتند و زمین را حفر کرده او را در زمینمىکردند آنگاه اره برنده روى سرش مىگذاردند و با شانههاىآهنین گوشت و استخوان و رگهاى بدنشان را شانه مىکردند ولى آنها دست از دین خود بر نمىداشتند...
و این هم پایان کار خباب و ام انمار
و از داستانهاى جالبى که در این باره نقل کرده این استکه مىنویسد:کار خباب این بود که شمشیر مىساخت.ورسولخدا-صلى الله علیه و آله-با وى الفت و آمیزش داشت و پیشاو مىآمد،خباب که برده زنى بنام ام انمار بود ماجرا را به آن زنخبر داد،آنزن که این سخن را شنید از آن پس آهن را داغمىکرد و روى سر خباب مىگذارد و بدین ترتیب مىخواست تاخباب را از آمیزش با پیغمبر اسلام و پذیرفتن آئین وى باز دارد،خباب شکایتحال خود را به رسولخدا-صلى الله علیه و آله-کردو پیغمبر-صلى الله علیه و آله-درباره او دعا کرده گفت: «اللهمانصر خبابا»- یعنى خدایا خباب را یارى کن- پس از این دعا«ام انمار»بدرد سرى مبتلا شد که از شدت درد همچون سگانفریاد مىزد،و بالاخره کارش بجائى رسید که بدو گفتند: بایدبراى آرام شدن این درد،آهن را داغ کرده بر سرت بگذارى و ازآن پس خباب پاره آهن داغ مىکرد و بر سر او مىگذارد.
سخنان امیر المؤمنین علیه السلام درباره خباب
امیر المؤمنین-علیه السلام-در مرگ خباب سخنانى فرموده که شدت آزار و شکنجههائى را که در راه اسلام کشیده بخوبىمعلوم مىگردد.
خباب بنا بر مشهور در سال 37 هجرى در کوفه از دنیا رفت وطبق وصیتى که کرده بود بدنش را در خارج شهر کوفه دفنکردند (1) ،و در آن هنگام على -علیه السلام- در صفین بود، وخباب که هنگام رفتن آنحضرت بصفین بیمار بود بخاطر همانبیمارى نتوانسته بود در جنگ شرکت کند در غیاب آن بزرگوار ازدنیا رفت،و چون على -علیه السلام-مراجعت کرد و از مرگ وىمطلع شد دربارهاش فرمود:
«یرحم الله خباب بن الارت فلقد اسلم راغبا،و هاجر طائعا،و قنعبالکفاف،و رضى عن الله،و عاش مجاهدا» (2) .
خدا رحمت کند خباب بن ارت را که از روى رغبت و میل اسلام آورد و مطیعانه(و سر بفرمان)هجرت کرد و بمقدار کفایت(زندگى) قناعت کرد و از خداوند(در هر حال)خوشنود و راضى بود،و مجاهدزندگى کرد.و در نقل ابن اثیر و دیگران است که بدنبال اینجملات فرمود:
-و ببلاى بدنى مبتلا گردید،و خدا پاداش کسى را که کارنیک کند تباه نخواهد کرد.
این بود شمهاى از آزار و شکنجه افراد تازه مسلمان که ازدست مشرکین و کفار مکه دیدند،و ما بعنوان نمونه ذکر کردیم ودر تاریخ زندگى بسیارى از مسلمانان صدر اسلام مانند عبد الله بنمسعود و صهیب و دیگران نمونههاى فراوانى از اینگونه آزارهاىبدنى و زیانهاى مالى که بجرم پیروى از حق از سوى مشرکیندیدند در تاریخ بچشم مىخورد،و بنوشته اهل تاریخ تدریجا کاربجائى رسید که ابو جهل و جمعى از مردمان قریش دست از کار وزندگى کشیده و جستجو مىکردند تا به بینند چه کسى بدیناسلام در آمده و چون مطلع مىشدند که شخصى تازه مسلمان شدهبنزدش مىرفتند،اگر شخص محترم و قبیلهدارى بود و از ترسقوم و قبیلهاش نمىتوانستند او را بقتل رسانده یا بیازارند،زبانبملامت وى گشوده سرزنش مىکردند مثل آنکه مىگفتند: آیا دین پدرت را که بهتر از این دین و آئین بود رها ساختهاى! از این پس ما تو را نزد مردم به بىخردى و نادانى معرفى خواهیمکرد و قدر و شوکتت را بى ارزش خواهیم ساخت.و اگر مرد تاجرو پیشهورى بود او را تهدید به کسادى بازار و نخریدن جنس وورشکستگى و امثال اینها مىکردند،و اگر از مردمان فقیر ومهاجران و بردگان بودند به انواع آزارها دچار مىساختند،تا آنجاکه گاهى دست از دین بر مىداشتند.
----------------------------------
1- گویند:خباب نخستین کسى بود که جنازهاش را در خارج شهر کوفه دفنکردند،و تا به آن روز هر یک از مسلمانان در کوفه از دنیا مىرفت در خانه خود یا درکنار کوچه بدنش را دفن مىکردند،و پس از آنکه خباب از دنیا رفت و طبق وصیتىکه کرده بود بدنش را در خارج شهر دفن کردند مسلمانان دیگر نیز از او پیروى کردهو بدن مردگان را در خارج شهر دفن کردند.
2- نهج البلاغه -فیض- ص 1098 و بدنبال آن فرمود:«طوبى لمن ذکر المعاد و عملللحساب و قنع بالکفاف،و رضى عن الله»یعنى خوشا بحال کسى که در یاد معاد(وروز جزا)باشد و براى حساب کار کند و باندازه کفایت قانع باشد و از خداى(خود) راضى و خوشنود باشد.
آیا چه حکمتى در این بلاها بوده؟
بدنبال بحث از شکنجه مسلمانان و شهادت جمعى از آناندر زیر شکنجه بشرحى که گذشت، برخى از نویسندگان مانندمؤلف کتاب«فقه السیرة»بحثى را بصورت سئوال مطرح کرده ودر مقام پاسخگوئى برآمده و پاسخهائى هم دادهاند که بنظر ما نیزبحث جالبى است و طرح آن در اینجا بد نیست اگر چهاختصاصى به این مورد و نظائر آن ندارد و یک بحث علمى ودینى و جامع و مفیدى استبراى هر جائى نظیر مورد بحث ما،وبا توجه به اینکه بحثى تاریخى نیست...
و متن سئوال اینگونه است که گفتهاند:
نخستین چیزى که در اینجا به ذهن یک انسان کنجکاوخطور مىکند این سئوال است که:
وقتى انسان داستان شکنجههائى را که رسول خدا(ص)و یاران بزرگوارش در راه تبلیغ اسلام دیدهاند مىبیند این سئوالبذهن خطور مىکند که چگونه این مردان الهى- با اینکه بر حقبودند- این شکنجهها را دیدند؟و چرا خداى تعالى آنها را-بااینکه لشکریان او بودند و مردم را به آئین او دعوت کرده و در راهاو جهاد مىکردند-از گزند دشمنان محافظت نفرمود (1) ؟
و ما همانگونه که گفتیم اگر چه طرح این سئوال و پاسخ آناز بحث تاریخى ما خارج است،اما براى تنوع بحث و توجیهخواننده محترم در مواجه شدن با اینگونه سئوالات و خلجانها لازماستبطور فشرده و اختصار هم که شده قدرى بحثشود،و ازاینرو در پاسخ این سئوال مقدمتا باید چند مطلب را در نظربگیریم:
-------------------------------------
1- فقه السیرة ص 106
مقدمه اول
همانگونه که مىدانیم و از نظر قرآن و سنت نیز مسلم استخلقت موجودات این جهان هستى که یکى از آنها نیز انساناست روى غرض و هدفى صحیح انجام یافته و مسلما بى هدف وبیهوده و به تعبیر قرآن کریم«باطل»آفریده نشده است و این مطلبدر آیات زیاد و روایات بسیارى با تعبیرهاى گوناگون آمده است مانند این آیه:
«و ما خلقنا السماوات و الارض و ما بینهما باطلا ذلک ظن الذینکفروا...»/ (1) .
و یا این آیه که مىفرماید:
«ا فحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون». (2)
و آیه مبارکه
«و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما لا عبین...» (3) .
------------------------------------
1- سوره ص-آیه 27.یعنى ما آسمانها و زمین و آنچه را در آنها استبیهوده نیافریدیم و این پندار کسانى است که کافرند.
2- سوره مؤمنون-آیه 115.یعنى آیا پنداشتهاید که ما شما را بیهوده آفریدیم و بسوى مابازگشت نمىکنید؟
3- سوره انبیاء-آیه 16.و ما آسمان و زمین را بازیچه نیافریدیم.
مقدمه دوم
پس از این مقدمه مىرسیم به بحث دیگرى که مقدمه دوم بحثما است و آن بحث در این باره است که اکنون که خلقتبىهدف نیست آیا هدف از خلقت انسان چیست؟
در اینجا هم مىگوئیم آنچه از رویهمرفته آیات و روایاتقرآنى استفاده میشود این مطلب است که هدف از خلقترساندن انسان به کمال مطلوب او و به تعبیر روایات نعیم ابدى است، و گرنه براى خداى تعالى خلقت او نفعى نداشت چنانچهاگر او را نمىآفرید زیانى متوجه او نمىشد و چیزى کمنداشت...
و بگفته آن شاعر خلق نکرده تا سودى کند،بلکه تابر بندگان جودى کند.
و این مطلب نیز در آیات و روایات زیادى آمده است مانند:«و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون».../ (1) .
و یا در آن حدیث آمده است که امام صادق علیه السلامفرمود:
«ان الله تبارک و تعالى لم یخلق خلقه عبثا،و لم یترکهم سدى،بلخلقهم لاظهار قدرته و لیکلفهم طاعته،فیستوجبوا بذلک رضوانه،و ماخلقهم لیجلب منهم منفعة و لا لیدفع بهم مضرة بل خلقهم لینفعهمو یوصلهم الى نعیم الابد». (2)
خداى تبارک و تعالى خلق را عبث و بیهوده نیافرید و آنها را بحالخود بى هدف وا نگذارد، بلکه براى اظهار قدرت خود آنها را آفرید و تااینکه آنان را بطاعتخویش وادار کند و بدین سبب مستوجب رضوان ومقام قرب او گردند،و آنها را نیافرید تا سودى از آنها ببرد و یا بوسیلهآنها دفع زیان و ضررى از خویش بنماید بلکه آنها را آفرید تا سودى عایدآنها کند و آنان را بنعمتهاى جاویدان برساند.
و در حدیث دیگرى از عبد الله بن سلام خادم رسول خداصلى الله علیه و آله-روایتشده که مىگوید:در صحف موسى بنعمران این جملات هست که خداى تعالى فرموده:
«انى لم اخلق الخلق لاستکثر بهم من قلة،و لا لانس بهم منوحشة،و لا لاستعین بهم على شیء عجزت عنه و لا لجر منفعة و لالدفع مضرة و لو ان جمیع خلقى من اهل السماوات و الارض اجتمعواعلى طاعتى و عبادتى لا یفترون عن ذلک لیلا و لا نهارا ما زاد ذلکفى ملکى شیئا...» (3) .
من خلق را نیافریدم تا بوسیله آنها از قلت همدم وارهم و افرادى رازیاد گردانم،و نه بمنظور اینکه از وحشت تنهائى آسوده شوم و نه بخاطرآنکه در کارى فرو مانده باشم و خواستم از آنها کمک بگیرم،و نه براىجلب منفعت و نه بخاطر دفع ضررى آنها را آفریدم.و اگر همه آفریدگانماز آسمانیان و زمینیان یکسره فرمانبرداریم کنند و همواره شب و روزپى در پى بعبادت من قیام کنند در ملک من چیزى نیفزایند و بمن سودىنرسانند...
من نکردم خلق تا سودى کنم
بلکه تا بر بندگان جودى کنم
--------------------------------
1- سوره ذاریات-آیه 56.نیافریدم جن و انس را جز براى آنکه مرا پرستش کنند(و ازاین راه بکمال برسند).
2- علل الشرایع ج 1 ص 9 و 13.
3- علل الشرایع ج 1 ص 9 و 13.
مقدمه سوم
خداوند تعالى براى رساندن انسانها به کمالات برنامههائى وتکالیفى معین کرده که بدون عمل به آن برنامهها و یا به تعبیردیگر بدون طى کردن آن راهها و آن مراحل،انسان بکمالمطلوب خود نمىرسد و در جاهائى از قرآن کریم نام آن برنامههارا سنتهاى الهى نامیده که قابل تغییر و تبدیل نیست،و بطورقطعى و مسلم فرموده:
فلن تجد لسنة الله تبدیلا،و لن تجد لسنة الله تحویلا (1) .
--------------------------
1- سوره احزاب-آیه 43.
مقدمه چهارم
برنامههاى مزبور نیز بىهدف و بیهوده و بىجهت نیست،بلکه جنبه تربیتى دارد و بگفته یکى از اساتید:
خدا براى تربیت و پرورش جان انسانها دو برنامه تشریعى وتکوینى دارد و در هر دو برنامه شدائد و سختیها را گنجانیدهاست.در برنامه تشریعى،عبادات را فرض کرده و در برنامه تکوینى،مصائب را در سر راه بشر قرار داده است.روزه،حج،جهاد،انفاق،نماز،شدائدى است که با تکلیف ایجاد گردیده وصبر و استقامت در انجام آنها موجب تکمیل نفوس و پرورشاستعدادهاى عالى انسانى است.گرسنگى،ترس،تلفات مالىو جانى شدائدى است که در تکوین پدید آورده شده است و بطورقهرى انسان را در بر مىگیرد.
از اینرو است که وقتى خدا نسبتبه بندهاى از بندگانشلطف مخصوصى دارد او را گرفتار سختىها مىکند و جملهمعروف«البلاء للولاء»مبین همین اصل است.
و در حدیثى از امام باقر علیه السلام آمده است که:
«ان الله عز و جل لیتعاهد المؤمن بالبلاء کما یتعاهد الرجل اهلهبالهدیة من الغیبة» (1) .
یعنى خدا از بنده مؤمنش تفقد میکند و براى او بلاها را اهداء میکندهمانطوریکه مرد در سفر براى خانواده خودش هدیهاى مىفرستد.
در حدیث دیگر از حضرت امام صادق علیه السلام آمدهاست:
«ان الله اذا احب عبدا غته بالبلاء غتا» (2) .
یعنى خدا زمانى که بندهاى را دوستبدارد او را در دریاى شدائدغوطه ور مىسازد.
یعنى همچون مربى شنا که شاگرد تازه کار خود را وارد آبمىکند تا تلاش کند و دست و پا بزند و در نتیجه ورزیده شود وشناگرى را یاد بگیرد،خدا هم بندگانى را که دوست مىدارد ومىخواهد به کمال برساند،در بلاها غوطهور مىسازد. (3)
----------------------------------------
1- بحار الانوار جلد 15 جزء اول ص 56 چاپ کمپانى نقل از کافى
2- بحار الانوار جلد 15 جزء اول ص 55 چاپ کمپانى نقل از کافى
3- عدل الهى مرحوم شهید مطهرى ص 140 به بعد...
در اینجا بد نیست این قسمت را نیز از یکى از دانشمندان روز یعنى«آویبورى انگلیسى»بشنوید که در کتاب خویش یعنى کتاب«در جستجوى خوشبختى ص 87-90»مىگوید:
«بعضى اوقات سعادت قیافه خود را عوض میکند و بصورت نکبت ظاهر میشود،غالب آلام و هموم زندگى اگر چه بظاهر در شمار مصائب است ولى اگر در مقابل آنپایدارى کنیم همت ما را بلند میکند،سرماى زمستان براى اشخاص سست و تنبلمایه مصیبت است ولى براى پرورش اراده و تقویت جسم وسیله بسیار خوبى است،از این قرار بسیارى چیزها را ما فقط از یکطرف مىبینیم و از فوائد آن غفلت میکنیم وبیجهتخود را بدبخت میشماریم.
بایگون میگوید:در روزگار قدیم خوشگذرانى در ردیف برکات زندگى بود ولىدر عصر جدید مشکلات و مصائب را از مواهب حیات میشمارند...
مور میگوید:گاهى اوقات صلاح ما در این است که بمقصود نرسیم زیرا مقصودبراى ما ضرر دارد...در حقیقت هیچ چیز بقدر رنج و بدبختى روح انسان را بزرگنمیکند...
خداوند کسى را که دوست دارد تادیبش میکند،همانطور که پدر مهربان فرزندان خود را ادب مینماید.فرض کنیم اینطور نباشد باز هم باید قدر مصائب را بدانیم کههمت ما را بلند کرده از ضعف و زبونى نجاتمان میدهد،غلبه بر مصائب و مشکلات در میدان حیات مظفریتى بشمار میرود،و مظفریت غایت مطلوب انسان و مایه افتخاراو است...
بسا میشود مصائب و نکبتها فوائدى دارد که بمرور ایام ظاهر میشود،فلزات را درآتش میاندازند تا آنرا از مواد خارجى پاک و خالص سازند،مصائب زندگى براىانسان همین خاصیت را دارد و او را از آلایشها پاک میکند،بنابر این چه خوب استمصائب اگر قدر آنرا بدانیم!»
سنت ابتلاء
پس از ذکر این سه مقدمه و اینکه:
آفرینش بى هدف نبوده...
و دیگر آنکه هدف آن نیز رسیدن به کمال مطلوب آنها وسودى بوده که عاید خود آنها مىشد. ..و اینکه براى رسیدن بهاین هدف عالى و کمال نیز برنامهها و راههائى تعیین شده کهبدون طى کردن آن راهها کسى نمىتواند به آن برسد...،واینکه:این برنامهها نیز جنبه تربیتى دارد و براى تربیت و پرورشجسم و جان انسان لازم است...
اکنون مىگوییم:یکى از این راهها که هر فرد و یا اجتماعطالب کمال باید آن را طى کند و بدون طى کردن آن به کمالمطلوب خود و بهشت موعود نمىرسد و بصورت یک سنت قطعى سر راه همگان قرار دارد«سنت ابتلاء»است که حتى در برخىاز آیات بصورت هدف خلقت نیز ذکر شده مانند این آیه کهمىفرماید:
تبارک الذى بیده الملک و هو على کل شىء قدیر،الذى خلقالموت و الحیاة لیبلوکم ایکم احسن عملا... (1) .
بزرگ است آن خدائى که پادشاهى به دست او است و او بر هر چیزتوانا است،آنکه مرگ و زندگى را آفرید تا شما را بیازماید که کدامیکدر عمل بهتر هستید...
و در جاى دیگر فرمود:
و هو الذى خلق السماوات و الارض فی ستة ایام و کان عرشه علىالماء لیبلوکم ایکم احسن عملا... (2) .
یعنى او استخدائى که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید وعرش او بر آب استوار بود (3) تا بیازماید شما را که کدامیک در عمل بهترهستید.
و دلیل بر این مطلب نیز که گفتیم رسیدن بکمال مطلوب،جز با طى کردن مرحله ابتلاء و آزمایش الهى و انجام آن بنحو مطلوب،و خوب امتحان دادن،و از بوته آزمایش خوب و صحیحبیرون آمدن،میسور نیست آیات زیر است:
الم،احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون،و لقدفتنا الذین من قبلهم فلیعلمن الله الذین صدقوا و لیعلمن الکاذبین» (4) .
آیا مردم گمان دارند که رها مىشوند به همین که گفتند:ایمانآوردیم و آزمایش نمىشوند در صورتى که براستى آزمایش کردیم آنها را کهپیش از ایشان بودند و خداوند راستگویان را از دروغگویان کاملا معلوممىسازد.
ام حسبتم ان تدخلوا الجنة و لما یاتکم مثل الذین خلوا منقبلکم مستهم الباساء و الضراء و زلزلوا حتى یقول الرسول و الذین آمنوامتى نصر الله،الا ان نصر الله قریب». (5)
آیا پنداشتهاید که داخل بهشت مىشوید و هنوز بر شما نیامده استحکایت آنچه گذشته بر گذشتگان شما که سختیها و دشوارىها بر ایشانرسید و متزلزل شدند تا جائیکه پیامبر و آنها که ایمان آوردند گفتند:یارىخدا کجاست؟هان که یارى خدا نزدیک است.
ام حسبتم ان تدخلوا الجنة و لما یعلم الله الذین جاهدوا منکمو یعلم الصابرین» (6) .
که مضمون معناى آن همانند آیه بالا است.
و یا این آیه که مىفرماید:
ما کان الله لیذر المؤمنین على ما انتم علیه حتى یمیز الخبیث منالطیب... (7)
خداوند چنان نیست که مؤمنان را بر آنچه شما بر آن هستید واگذارد تاآنکه ناپاک را از پاک متمایز کند...
و این آیه هم میتواند دلیلى بر این قانون الهى و سنت غیر قابلتغییر باشد که میفرماید:
و ما ارسلنا فى قریة من نبى الا اخذنا اهلها بالباساءو الضراء... (8)
و ما نفرستادیم پیامبرى را در قریهاى جز آنکه مردم آنرا دچار سختیهاو دشواریها کردیم...
و بلکه در برخى از آیات با تاکیدهاى بسیارى فراگیر بودن«سنت ابتلاء»و انواع گوناگون و مختلف آنرا براى همگان بیانفرموده،مانند اینکه میفرماید:
و لنبلونکم بشىء من الخوف و الجوع و نقص من الاموالو الانفس و الثمرات و بشر الصابرین... (9)
و براستى که ما شما را میآزمائیم به چیزهائى از ترس و گرسنگى وکم کردن مالها و جانها و میوهها،و صابران را مژده ده...
و در جاى دیگر میفرماید:
«لتبلون فى اموالکم و انفسکم و لتسمعن من الذین اوتوا الکتابمن قبلکم و من الذین اشرکوا اذى کثیرا و ان تصبروا و تتقوا فان ذلکمن عزم الامور» (10)
محققا شماها در مالها و جانهاتان آزمایش مىشوید،و محققا از آنهاکه پیش از شما به ایشان کتاب داده شده و نیز از آنها که شرکورزیدهاند آزارى بسیار خواهید شنید و اگر پایدارى کنید و تقوى بورزیداین از کارهاى پسندیده و محکم است.
-------------------------------------
1- سوره ملک-آیه 1 و 2.
2- سوره هود-آیه 7.
3- شرح و توضیح اینکه عرش او بر آب استوار بود را باید در تفاسیر بخوانید و اکنونجاى توضیح و شرح بیشتر نیست.
4- سوره عنکبوت-آیه 1-3.
5- سوره بقره-آیه 214.
6- سوره آل عمران-آیه 142.
7- سوره آل عمران-آیه 179.
8- سوره اعراف-آیه 94.
9- سوره بقره-آیه 155.
10- سوره آل عمران-آیه 186.
نتیجه بحث
و در اینجا به این نتیجه میرسیم که در میان توده انسانهاهر کس که وارد جرگه مؤمنان گردید،و جامه ایمان الهى بر تن کرد ومصمم شد تا به کمال مطلوب انسانى و بهشتسعادت خویشبرسد و یا بدستور خداى تعالى مسئولیتبزرگ اصلاح خود وجامعهاى را بعهده گیرد باید خود را براى تحمل بلاهاى گوناگونو سخت و دشوار آماده سازد و بداند که راهى را که در پیشگرفته از گذرگاههاى بلا و مصیبتباید بگذرد و بگفته آن شاعر:
یا مکن با پیل بانان دوستى یا بنا کن خانهاى در خورد پیل یا مکش بر چهره نیل عاشقى یا فرو بر جامه تقوى به نیل یا بنه بر خود که مقصد گم کنى یا منه پا اندر این ره بى دلیل و از اینرو است که گفتهاند:
«حفت الجنة بالمکاره»
اطراف بهشت را مکاره و ناملایمات فرا گرفته.
و یا فرمودهاند:
«البلاء للولاء»
بلا مخصوص اولیاء و دوستان الهى است.
و یا فرمودهاند:
«ان الله اذا احب عبدا غته بالبلاء غتا و ثجه بالبلاء ثجا». (1)
براستى که خدا چون بندهاى را دوستبدارد او را در بلاء(وگرفتارى)غوطهور سازد و باران بلاء را بر سرش فرو ریزد...
و یا در حدیث دیگر فرمود:
«ان عظیم الاجر لمع عظیم البلاء،و ما احب الله قوماالا ابتلاهم». (2)
براستى که اجر بزرگ بدنبال بلاى بزرگ است و خداوند هیچ قومىرا دوست نداشته جز آنکه گرفتار و مبتلایشان ساخته است.
و در روایت دیگرى است که آنحضرت از رسول خدا(ص) روایت کرده که فرمود:
«ان الله لیتعهد عبده المؤمن بانواع البلاء کما یتعهد اهل البیتسیدهم بطرف الطعام» (3) .
همانا خداى تعالى بنده مؤمن خود را بانواع بلا یاد آورى میکند و موردنوازش قرار میدهد چنانچه بزرگ خانوار با غذاهاى تازه و متنوع اهل خانهرا مورد نوازش خود قرار میدهد.
و در روایت دیگرى که از امام باقر«ع»است:
«...کما یتعهد الغائب اهله بالهدیة...» (4)
چنانچه شخصى که از خاندان خود دور استبا فرستادن هدیه آنها رامورد نوازش قرار مىدهد.
و البته تذکر این مطلب نیز در اینجا لازم است که«بلاها»وآزمایشات الهى همیشه بصورت ناملایمات و مصائب نمودارنمىشود،بلکه گاهى بصورت نعمتها و فراخیهاى زندگى وقدرت و شوکتخود را ظاهر میکند،چنانچه خداى تعالى فرموده:
و نبلوکم بالشر و الخیر فتنة (5) .
ما شما را به شر و خیر بعنوان آزمایش مىآزمائیم.
و در داستان سلیمان بن داود و نعمتها و شوکت و قدرتى کهدر قضیه ملکه سبابه او داده بود از قول او اینگونه نقل مىکند.
«قال هذا من فضل ربى لیبلونیء اشکر ام اکفر» (6)
گفت:این از فضل پروردگار من است تا مرا بیازماید که سپاسگزارىکنم یا ناسپاسى...
و البته دامنه بحث در اینجا وسیع و سخن بسیار است ولى مابهمین مقدار اکتفا کرده بدنباله بحث تاریخى خودباز میگردیم...
---------------------------------------------
1 و2- اصول کافى ج 3 ص 352-351.
3 و4- بحار الانوار ج 67 ص 241-240.
5- سوره انبیاء-آیه 35.
6- سوره نمل-آیه 40.
داستان انذار عشیرة(یوم الدار)
داستان مزبور را که در ذیل آیه مبارکه«و انذر عشیرتکالاقربین»و تفسیر و شان نزول آن وارد شده و در همان سالهاىنخستبعثت رسول خدا(ص)اتفاق افتاده بسیارى از مورخین بهاجمال و تفصیل ذکر کردهاند که شاید جامعترین آنها روایتطبرى است در کتاب تاریخ خود که ذیلا با ترجمهاش میخوانیدکه گوید:
«حدثنا...ابن حمید قال:حدثنا سلمة قال:حدثنی محمد بناسحاق،عن عبد الغفار بن القاسم، عن المنهال بن عمرو،عنعبد الله بن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبد المطلب،عن عبد الله بنالعباس عن علی بن ابی طالب قال:لما نزلت هذه الآیة علىرسول الله(ص):و انذر عشیرتک الاقربین (1) دعانی رسول الله(ص) فقال:یا علی!ان الله امرنی ان انذر عشیرتک الاقربین فضقتبذلک ذرعا و عرفت انی متى ابادئهم بهذا الامرارى منهم ما اکرهفصمت علیه حتى جاء جبریل فقال:یا محمد!انک الا تفعل ما تؤمربه یعذبک ربک.فاصنع لنا صاعا من طعام و اجعل علیه رجل شاةو املا لنا عسا من لبن ثم اجمع لی بنی عبد المطلب حتى اکلمهمو ابلغهم ما امرت به.ففعلت ما امرنی به ثم دعوتهم له و هم یومئذاربعون رجلا یزیدون رجلا او ینقصونه،فیهم اعمامه:ابو طالب و حمزةو العباس و ابو لهب فلما اجتمعوا الیه دعانی بالطعام الذی صنعت لهمفجئتبه فلما وضعته تناول رسول الله(ص)حذیة من اللحم فشقهاباسنانه ثم القاها فی نواحی الصحفة ثم قال:خذوا بسم الله.فاکلالقوم حتى ما لهم بشیء حاجة و ما ارى الا موضع ایدیهم،و ایم اللهالذی نفس علی بیده و ان کان الرجل الواحد منهم لیاکل ما قدمتلجمیعهم،ثم قال:اسق القوم.فجئتهم بذلک العس فشربوا حتىرووا منه جمیعا،و ایم الله ان کان الرجل الواحد منهم لیشرب مثله،فلما اراد رسول الله(ص)ان یکلمهم بدره ابو لهب الى الکلام فقال: لقدما سحرکم صاحبکم.فتفرق القوم و لم یکلمهم رسول الله(ص) فقال الغد:یا علی!ان هذا الرجل سبقنی الى ما قد سمعت منالقول فتفرق القوم قبل ان اکلمهم فعدلنا من الطعام بمثل ما صنعتثم اجمعهم الی.قال:ففعلت ثم جمعتهم ثم دعانی بالطعام فقربتهلهم،ففعل کما فعل بالامس،فاکلوا حتى ما لهم بشیء حاجة ثم قال: اسقهم.فجئتهم بذلک العس فشربوا حتى رووا منه جمیعا ثم تکلمرسول الله(ص)فقال:یا بنی عبد المطلب!انی و الله ما اعلم شابا فیالعرب جاء قومه بافضل مما قد جئتکم به،انی قد جئتکم بخیر الدنیاو الآخرة،و قد امرنی الله تعالى ان ادعوکم الیه فایکم یوازرنی علىهذا الامر على ان یکون اخی و وصیی و خلیفتی فیکم!قال:فاحجمالقوم عنها جمیعا و قلت و انی لاحدثهم سنا،و ارمصهم عینا،و اعظمهم بطنا،و احمشهم ساقا:انا یا نبی الله!اکون وزیرک علیه. فاخذ برقبتی ثم قال:ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی فیکم فاسمعواله و اطیعوا قال:فقام القوم یضحکون و یقولون لابی طالب:قد امرکان تسمع لابنک و تطیع» (2) .
ترجمه:محمد بن اسحاق-بسندش از على بن ابیطالب علیه السلامروایت کرده که چون آیه«و انذر عشیرتک الاقربین»(یعنى فامیلهاىنزدیک خود را بیم ده)بر رسول خدا(ص)نازل گردید آنحضرت مرا طلبیدو فرمود:
اى على،خداى بزرگ بمن دستور داده که فامیلهاى نزدیکت را بیمده،و این ماموریت مرا سخت تحت فشار قرار داده و میدانم که هر گاه اینماموریت را با آنها در میان بگذارم پاسخ ناراحت کنندهاى از ایشاندریافت دارم و بهمین خاطر دم فرو بستم(تا فرصتى پیش آید و آنرا انجام دهم)تا اینکه جبرئیل بیامد و گفت:اى محمد اگر ماموریتخود راانجام ندهى پروردگارت تو را عذاب خواهد کرد.
رسول خدا مرا طلبید و بمن فرمود:
براى ما یک«صاع» (3) غذا تهیه کن و ران گوسفندى هم بر آن ضمیمهبنما و قدحى نیز از شیر پر کن،آنگاه پسران عبد المطلب را گرد آور تا من باایشان گفتگو کرده و ماموریتخویش را به آنها ابلاغ کنم.
من دستور آنحضرت را انجام داده و آنگاه فرزندان عبد المطلب را بهمهمانى او دعوت کردم و آنها در آنروز چهل نفر مرد بودند با یکىکم و زیاد،که در میان آنها عموهاى آنحضرت مانند ابو طالب و حمزه وعباس و ابو لهب نیز بودند.
و چون آنها نزد آنحضرت گرد آمدند رسول خدا دستور داد غذائى را کهتهیه کرده بودم براى ایشان بیاورم،و من نیز غذا را حاضر کرده و آوردم،وچون بر زمین نهادم رسول خدا(ص) تکهاى از گوشت را برگرفت و بادندانهاى خود تکه کرد و در گوشهاى از ظرف غذا نداختسپس فرمود:
بنام خدا برگیرید!آنها نیز همگى خوردند تا آنجا که دیگر نیازى بهخوراکى نداشتند(و همگى سیر شدند)و من جز جاى دستشان را ندیدم(و از غذا چیزى کم نشده بود)و سوگند بخداى یکتائى که جان علىبدست او است که یک مرد از آنها(چنان بود که)همه آنچه را براى همهشان آورده بودم میخورد!
آنگاه(رسول خدا)فرمود:
آنها را بنوشان،و من آن جام را آوردم و آنها نوشیدند تا همگىسیراب شدند،و بخداى یکتا سوگند که مردى تنها همانند آن قدح رامىنوشید.
و چون رسول خدا(ص)خواستبا آنها سخن بگوید،ابو لهبپیشدستى کرده گفت:این مرد از زمانهاى قدیم شما را جادو کرده وبدنبال سخن او آنها پراکنده شده و رسول خدا با ایشان سخنى نگفت.
فرداى آنروز رسول خدا فرمود:اى على این مرد با گفتارى که شنیدىبر من پیشدستى کرد و آنها پیش از آنکه من سخنى بگویم پراکنده شدند،وتو بهمان مقدار غذائى که تهیه کرده بودى دوباره تهیه کن و آنها را نزد منگرد آور.
على علیه السلام گوید:من نیز طبق دستور آنحضرت غذا را تهیه کردهو آنها را گرد آوردم و رسول خدا دستور فرمود غذا را نزد آنها آوردم وآنحضرت نیز همانند روز گذشته عمل کرد و همگى از آن غذا خوردند تاسیر شدند،سپس فرمود:آنها را بنوشان و من نیز همان قدح را آوردم ونوشیدند تا همگى سیراب شدند سپس رسول خدا(ص)آغاز سخن کردهفرمود:
اى فرزندان عبد المطلب!من بخدا سوگند در میان عرب جوانى را سراغندارم که براى قوم خود چیزى بهتر از آنچه من براى شما آوردهام آورده باشد،من براى شما خوبى دنیا و آخرت آوردهام و خدا بمن دستور داده تاشما را بدان دعوت کنم،اینک کدامیک از شما است که مرا در اینماموریت کمک کند تا بپاداش آن برادر من و وصى و جانشین من در میانشما باشد؟
در اینجا بود که آنها سرباز زده و من که از همه آنها کم سن و سالترو کم دیدتر و(در اثر کودکى)شکم بزرگتر،و ساق پایم نازکتر از همه بودگفتم:
-اى پیامبر خدا!من کمک کار تو در این ماموریتخواهم بود!
رسول خدا(ص)(که چنان دید)گردنم را گرفت و فرمود:
-براستى که این استبرادر و وصى و جانشین من در میان شما و شمااز او شنوائى داشته و پیرویش کنید!
و آن گروه برخاسته در حالى که میخندیدند به ابو طالب گفتند:
تو را مامور کرد تا از پسرت شنوائى داشته و از او اطاعت کنى!
و چنانچه مرحوم علامه امینى در کتاب نفیس الغدیر گوید:
با همین عبارات و الفاظ دیگران نیز مانند ابو جعفر اسکافىدر کتاب«نقض العثمانیة»روایت کرده (4) و گفته است:
این داستان با همین عبارات در خبر صحیح روایتشده.
و نیز بهمین ترتیب این روایت را برهان الدین فقیه در کتاب«انباء نجباء الابناء»(ص 46 و 48) روایت نموده،و نیز ابن اثیردر کتاب کامل(ج 2 ص 24)و ابو الفداء در تاریخ خود(ج 1ص 116)و خفاجى در«شرح الشفاء قاضى عیاض» (ج 3 ص 37)و علاء الدین بغدادى در تفسیر خود(ص 390)وسیوطى در جمع الجوامع-چنانچه در کتاب ترتیب او است-(ج 6ص 392)از طبرى نقل کرده،و در(ص 397)از حافظان ستةیعنى:ابن اسحاق و ابن جریر و ابن ابى حاتم و ابن مردویه وابو نعیم و بیهقى روایت کرده،و ابن ابى الحدید نیز در شرحنهج البلاغه(ج 3 ص 354) و جرجى زیدان در تاریخ تمدناسلامى(ج 1 ص 31)و محمد حسین هیکل در کتاب زندگانىمحمد(ص) (5) آنرا با همین عبارات و الفاظ روایت کردهاند.
مؤلف الغدیر پس از نقل روایت گوید:
راویان سند این حدیث همگى موثق و مورد اعتماد هستند جزابو مریم عبد الغفار بن قاسم که برخى او را تضعیف کردهاند،وعلت این تضعیف نیز چیزى جز شیعه بودن او نیست،و با اینحالابن عقدة(چنانچه در لسان المیزان ج 4 ص 43 مذکور است) او را مدح کرده و از او حدیث نقل مىکند،و حافظان حدیث نیزاز او روایت کردهاند همانگونه که شنیدید...و دیگران نیز همانند ابو جعفر اسکافى و سیوطى روایت را تصحیح کردهاند...
روایت دیگرى در این باره:
امام احمد بن حنبل در کتاب مسند خود(ج 1 ص 159) بسندش از على بن ابیطالب روایت کرده که فرمود:
«جمع رسول الله(ص)او:دعا رسول الله(ص).بنی عبد المطلبفیهم رهط کلهم یاکل الجذع و یشرب الفرق قال:فصنع لهم مدا منطعام فاکلوا حتی شبعوا قال:و بقی الطعام کما هو کانه لم یمس،ثمدعا بغمر فشربوا حتى رووا و بقی الشراب کانه لم یمس.او:لمیشرب.ثم قال:یا بنی عبد المطلب:انی بعثت الیکم خاصة و الىالناس عامة و قد رایتم من هذا الامر ما رایتم،فایکم یبایعنی على انیکون اخی و صاحبی و وارثی؟!فلم یقم الیه احد فقمت الیه و کنتاصغر القوم قال:فقال:اجلس قال:ثم قال ثلاث مرات،کل ذلک اقومالیه فیقول لی:اجلس.حتى کان فی الثالثة فضرب بیده علىیدی».
-رسول خدا فرزندان عبد المطلب را گرد آورده یا دعوت کرد و در میانایشان گروهى بودند که بزغالهاى را میخورد و پیمانهاى مىآشامید آنحضرت،بمقدار«مد» (6) ى طعام براى ایشان تهیه کرد و همه از آن خوردندتا آنکه سیر شدند و غذا هم چنان مانده بود که گویا دست نخورده سپس قدحى طلبید و همگى نوشیدند تا سیراب شدند و نوشابه چنان بود کهگویا دست نخورده یا نوشیده نشده.
سپس فرمود:اى پسران عبد المطلب من بسوى شما بطور خصوصى وبسوى مردم بطور عموم مبعوث گشتهام و شما معجزه مرا نیز دیدید پسکدامیک از شما با من بیعت مىکند تا برادر من و مصاحب من و وارثمن باشد؟هیچکدام بر نخاستند و من که کوچکترین همه آنها بودمبرخاستم،آن حضرت بمن فرمود:بنشین،و تا سه بار اینکار تکرار شد کههر بار من بر میخاستم و آنحضرت بمن میفرمود:بنشین،تا اینکه در بار سومدستش را(بعنوان بیعت)بر دست من زد،و با او بیعت کردم.
و البته در سند این حدیث کسى خدشه نکرده و همه وسائطمورد وثوق هستند.
-----------------------------------
1- سوره شعرا-آیه 214.
2- تاریخ طبرى(ط مصر سال 1357)ج 2 ص 62-63.
3- صاع:بمقدار سه کیلو است.
4- چنانچه در شرح.ابن ابى الحدید ج 3 ص 263 آمده است.
5- ص 104 از چاپ اول.
6- «مد»بمعناى چارک یعنى ده سیر و کمتر از یک کیلو است
روایتسوم
حافظ ابن مردویه بسندش از امیر المؤمنین علیه السلام روایتکرده که فرمود:
«لما نزلت هذه الآیة:و انذر عشیرتک الاقربین.دعا بنیعبد المطلب و صنع لهم طعاما لیس بالکثیر فقال:کلوا باسم الله منجوانبها فان البرکة تنزل من ذروتها.و وضع یده اولهم فاکلوا حتىشبعوا ثم دعا بقدح فشرب اولهم ثم سقاهم فشربوا حتى رووا،
فقال ابولهب:لقدما سحرکم.و قال:یا بنی عبد المطلب انی جئتکم بما لم یجىء به احد قط ادعوکم الی شهادة ان لا اله الا اللهو الى الله و الى کتابه.فنفروا و تفرقوا،
ثم دعاهم الثانیة على مثلها فقال ابو لهب کما قال المرة الاولى،فدعاهم ففعلوا مثل ذلک،ثم قال لهم و مد یده:من بایعنی على انیکون اخی و صاحبی و ولیکم من بعدی؟!فمددت یدی و قلت:اناابایعک،و انا یومئذ اصغر القوم عظیم البطن فبایعنى على ذلک قال: و ذلک الطعام انا صنعته» (1)
-هنگامى که آیه«و انذر عشیرتک الاقربین»نازل شد رسول خدافرزندان عبد المطلب را جمع کرد و براى ایشان غذاى کمى ترتیب داد وبآنها فرمود:بنام خدا از اطراف آن بخورید که برکت از بالاى آن نازلخواهد شد و خود آنحضرت نخستین آنها بود که دستبر غذا گذارد، پسهمگى خوردند تا سیر شدند آنگاه قدحى طلبید و نخستخود آشامید وسپس آنها را سیراب کرد و آنها آشامیدند تا سیراب شدند.
ابو لهب که چنان دید گفت:از قدیم او شما را جادو کرده؟آنگاهرسول خدا(ص)فرمود:من چیزى را براى شما آوردهام که احدى نیاوردهمن شما را به شهادت به یکتائى خدا و خدا و کتاب او دعوت مىکنم،آنها که این سخن را شنیدند دور شده و پراکنده شدند.براى بار دومهمانگونه ایشانرا دعوت کرد و ابو لهب دوباره همان سخنان را گفت،پس آنحضرت ایشان را دعوت کرد و آنها نیز همان گونه عمل کردند.
سپس آنحضرت در حالى که دستش را دراز کرده بود فرمود:کیستکه با من بیعت کند تا در نتیجه برادر من و مصاحب من و اختیار دار شماپس از من باشد؟
على علیه السلام گوید:من دستم را دراز کرده گفتم:من با تو بیعتمىکنم-و من در آنروز کوچکترین آنها بودم و شکمم پیش آمدگىداشت.
رسول خدا با همان شرائط(که فرموده بود)با من بیعت کرد.
على علیه السلام گوید:آن غذا را نیز من تهیه کرده بودم.
و البته روایات دیگرى هم باین مضمون از طریق اهل سنتبا اجمال و تفصیل نقل شده که مرحوم علامه امینى در کتابالغدیر روایت کرده (2) و ما بهمین چند حدیث اکتفا مىکنیم،و ازطریق شیعه نیز روایات زیادى در این باره نقل شده که مرحوممجلسى در بحار الانوار آورده است (3)
--------------------------
1- الغدیر ج 2 ص 281
2- الغدیر ج 2 ص 282-283.
3- بحار الانوار ط جدید ج 18.
نکتههائى در این روایات
از رویهمرفته این روایات که ما براى نمونه بذکر سه روایت از آنها اکتفا کردیم تذکر چند مطلب بنظر میرسد:
1- علت و یا حکمت اینکه رسول خدا(ص)در آغاز کار خودمامور میشود تا خویشاوندان نزدیک خود را«انذار»کند و آنها رابه دین خدا دعوت نماید شاید جهات زیر بوده:
الف- هر مصلحى که بخواهد به اصلاح اجتماعى که در آنزندگى میکند دستبزند و آنها را از آلودگى بر حذر داشته و ازعذاب الهى بیم دهد باید از خود و نزدیکان خود شروع کند تادیگران سخنش را پذیرا گشته و از اتهام مبرا باشد!
ب- از آنجا که اساس زندگى عربهاى آنزمان،و بافتاجتماعى آنان،بر زندگى قومى و قبیلهگى بنا شده بود،و هر کسمیخواستبه کارى اجتماعى و عمومى و بخصوص کارهاىاصلاحى اقدام کند ناچار بود تا کمک کارانى مخلص و متعهدداشته باشد،و بهترین راه را براى دستیابى به چنینکمک کارانى استمداد از خویشان نزدیک بود که روى ارتباطمحکم قبیلهگى خود را موظف به دفاع از افراد قبیله در برابردشمنان میدانستند،و از اینرو آنحضرت نیز مامور شد تا در آغازدعوت خود را از آنها شروع کند و براى کمک کارى و معاونت ازایشان کسى را انتخاب نماید.
ج- شریعت مقدس اسلام مائدهاى الهى و یا به تعبیر خودآنحضرت خیر دنیا و آخرت بود که رسول خدا(ص)میخواستبر جهان آنروز عرضه کند،و این یک منتى بود که خداى تعالىبر خویشان نزدیک آنحضرت گذارده که آنها را به استفاده از اینمائده آغاز فرمود،و بدنباله آن رهبرى این آئین مقدس را نیز درآینده بعهده آنها نهاد،و این افتخار را نصیب آنها فرمود کههر کدام بخواهند آنرا نصیب خویش سازند...
2- از اینکه در پایان روایت آمده است که چون حاضران درآنمجلس برخاستند با تمسخر و ریشخند به ابو طالب مىگفتند:
-«بتو دستور داد تا از پسرت شنوائى داشته و از او پیروىکنى»
معلوم میشود معناى کلام رسول خدا(ص)که فرمود:
«...ان هذا اخى و وصیی و خلیفتى فیکم فاسمعوا له و اطیعوا» همان خلافت الهیه و رهبرى دینى است و همان اولى بودن رهبربه اموال و انفس است که مدعاى ما است،و از اینرو حاضران درآنمجلس نیز همین معنا را از حدیث فهمیدند،و از اینرو برخى ازاهل حدیث که براى تردید در این حدیث در این معنى وسوسه وتردید کردهاند بیجا و بىمورد است که ما با همین مقدار تذکر واشاره از آن میگذریم.
3- از آنجا که این احادیث همانگونه که گفته شد بهترینسند براى عقاید شیعه در باب امامت و خلافتبلا فصل على بنابیطالب علیه السلام میباشد برخى از متعصبان و مخالفان و احیانا معاندان در صدد رد این احادیث و خدشهدار کردن سند و یادلالت آنها بر آمده و سخنانى گفتهاند که بیشتر جنبه فنى وتخصصى دارد و از بحث تاریخى خارج است و از اینرو ما بهتردیدیم که وقتخود و شما را نگیریم بخصوص که دانشمندانبزرگوار ما همانند مرحوم علامه امینى و مظفر و محمد جواد مغنیه وعلامه شرف الدین و دیگران بخوبى پاسخ آنها را دادهاند و هر کهخواهد میتواند براى تحقیق بیشتر به کتابهاى الغدیر ودلائل الصدق و تفسیر مغنیه و اعیان الشیعه و الصحیح من السیرهو سیرة المصطفى و غیره مراجعه کند و ایرادها و پاسخها را ببیندولى براى نمونه ماجراى زیر را براى شما نقل میکنیم و از اینبحث میگذریم
یک داستان جالب و یک جنایت تاریخى
نگارنده در چند سال قبل از این از بعضى دوستان شنیده بودمکه برخى از نویسندگان اهل سنت روایاتى را که در کتابهاىمعتبر و سیره و تاریخ از رسول خدا(ص)و یا صحابه آنحضرتنقل شده و در آن روایات کلمه و یا جملهاى به نفع مذهبشیعه وجود دارد آنها را تحریف و دستکارى کردهاند تامستمسکى براى مذهب شیعه نباشد...!
و بدنبال همین گفتار آن دوست ما مصمم بود که نسخههاى قدیمى(خطى و چاپى)کتابهاى اهل سنت را بهر قیمتى شدهتهیه و جمعآورى کند که در آینده از این دستکاریها و تحریفهامصون بماند...
ولى براى این گفتار مدرک و شاهدى نیافته بودم تا وقتى بههمین حدیث«یوم الدار»برخوردم با کمال تعجب و یا واضحتربگویم با کمال تاسف مشاهده کردم که اینان در این حدیثشریف این دستکارى و یا بهتر بگویم«جنایت تاریخى»راانجام دادهاند که باید نام چند نفر را در اینجا براى نمونه به اطلاعشما برسانیم:
1- نخستین کسى که دستبه چنین کارى زده خود طبرىاست که همانگونه که شنیدید در کتاب تاریخ خود در مورددعوت رسول خدا اینگونه روایت کرده که رسول خدا(ص)فرمود:
«ایکم یوازرنى على هذا الامر على ان یکون اخى و وصییو خلیفتى فیکم...»و دو سطر بعد از این عبارت نیز آنجا کهسخن على علیه السلام را در پذیرفتن دعوت رسول خدا(ص) نقلمىکند و رسول خدا دربارهاش مىفرماید:
«ان هذا اخى و وصیى و خلیفتى فیکم فاسمعوا له و اطیعوا...»
سپس از آنجا که دیده است این روایتبهترین دلیلبر مدعاى شیعیان امیر المؤمنین علیه السلام است که معتقد بهخلافتبلا فصل آنحضرت پس از رسول خدا(ص)میباشند آمده و در کتاب تفسیر خود چند کلمه را برداشته و بجاى آن«...کذاو کذا...»گذارده تا هم تغییر معنائى واقع نشود و هم مدرکىبراى شیعه نباشد و اجمال داشته باشد،و بهمین منظور در تفسیرخود اینگونه نقل کرده که رسول خدا(ص)فرمود:
«فایکم یوازرنى على هذا الامر على ان یکون اخى و کذاو کذا...» (1)
و در پایان حدیث نیز سخن رسول خدا(ص)را اینگونه نقلکرده که فرمود:«ان هذا اخى و کذا و کذا...»
که هر کس این حدیث را بخواند به یقین میداند کهدست کارى شده و رسول خدا(ص)به اینگونه با اجمال سخننمیگوید و«کذا و کذا»نمیگوید و بطور مسلم این کار راویانحدیثبوده که نمیخواستهاند متن حدیث را نقل کنند...
و نظیر کار طبرى و این جنایتبزرگ را در این حدیث،ابن کثیر شامى نیز در کتاب«البدایة و النهایة»و«السیرة النبویة» و تفسیر خود نیز انجام داده (2) ...
چنانچه از نویسندگان معاصر زمان ما نیز محمد حسین هیکلدر کتاب خود«حیاة محمد»در برابر مقدارى پول سیاه و یافروش مثلا هزار جلد کتاب به کتابفروشیها همین جنایت راانجام داده و در طبع اول کتاب خود در صفحه 104 حدیث راهمانگونه که بوده نقل کرده و در چاپ دوم یعنى چاپسال 1354 جمله:
«و خلیفتى فیکم...»را از حدیثحذف کرده و بهمان جمله: «و یکون اخى و وصیى»اکتفا کرده (3) !!
نگارنده گوید:براى متتبع در احادیث تاریخى روشن استکه این جنایت اختصاص به این روایت ندارد و اینان در جاهاىدیگر نیز نظیر اینکار را کردهاند که نمونهاش را میتوانید درداستان جنگ احد و حدیثى که از رسول خدا(ص)نقل کردهاندکه در مورد فرار کردن برخى از مردان و استقامت و پایدارىبرخى از شیر زنان در آن گیر و دار و جنگ سخت فرمود:
«...لمقام نسیبة بنت کعب الیوم خیر من مقام فلانو فلان...» (4)
که چون براى هر خوانندهاى این سئوال پیش میآید که مسلمااین کنایة گوئى از خود رسول خدا(ص)نبوده،و آنحضرت نامبرده ولى راوى نامها را نبرده و بجاى آن«فلان و فلان»گفته، ازاینرو ابن ابى الحدید بدنبال نقل حدیث گوید:
«قلت:لیست الراوى لم یکن هذه الکنایة و کان یذکرهماباسمهما حتى لا تترامى الظنون الى امور مشتبهة،و من امانة المحدثان یذکر الحدیث على وجهه و لا یکتم منه شیئا فما باله کتم اسمهذین الرجلین؟».
-اى کاش راوى بصورت کنایة نام نمىبرد و نام این دو مردرا آشکارا ذکر میکرد تا گمانها به چیزهاى مشتبه و مشکوکىنرود،و این لازمه امانتشخص محدث است که حدیث راهمانگونه که هست نقل کند و چیزى را از حدیث کتمان نکند،پس چه انگیزهاى او را بر آن داشته تا نام این دو مرد را پوشیده ومکتوم دارد؟...(پایان کلام ابن ابى الحدید).
که ما در جاى خود گفتهایم:شاید آن دو نفر از کسانىبودهاند که بعدها داراى منصبهاى مهمى شدند و راوى حدیث ازترس و یا جهات دیگرى نتوانسته نام ایشان را ببرد و اینبىامانتى را در نقل انجام داده،که البته این علت انگیزهاى جزترس و بىتقوائى نمىتواند داشته باشد،و مجوزى براى ارتکابچنین جرمى نخواهد بود...
-------------------------------------------------
1- تفسیر طبرى ج 19 ص 74.
2- البدایة و النهایة ج 3 ص 40 و تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 351 و السیرة النبویة ج 1ص 459.
3- براى توضیح بیشتر به کتاب سیرة المصطفى ص 131 و فلسفة التوحید و الولایة ص 179 و 136 مراجعه شود.
4- شرح ابن ابى الحدید ط مصر ج 3 ص 377.
دعوت آشکارا و عمومى و مرحله دوم دعوت
پس از ماجراى«انذار عشیرة»و دعوت خصوصى نزدیکانفامیل،مرحله دعوت علنى و آشکارا پیش آمد که طى آن رسولخدا(ص)مامور شد آشکارا دعوت عمومى خود را اعلان کند.
مفسران و اهل تاریخ و سیره نویسان عموما گفتهاند این دستوربا نزول آیه مبارکه«فاصدع بما تؤمروا عرض عن المشرکین... (1) بهآنحضرت داده شد،و با توجه به حرف«فاء تفریع»که در آغازاین آیه آمده و نیز با توجه به اینکه این آیه در زمره آخرین آیاتسوره حجر مىباشد باید زمینه و مقدمات این دستور را در آیاتپیش از آن جستجو کرد،و از این رو قبل از ورود در اصل ماجرابه بحث و تحقیق در آیات قبلى این سوره مىپردازیم:
همانگونه که گفته شد این آیه در اواخر سوره مبارکه حجراست،و اگر کسى بخواهد بخوبى از کم و کیف و علل وموجبات این دستور آگاهى پیدا کرده و به آن واقف گردد لازماست همه آیات این سوره مبارکه را از آغاز تا انجام بخواند تادورنماى آنروز مکه و فضاى دشوار کار رسول خدا(ص)وپىآمدهاى آنرا از زیر نظر بگذراند.خداى متعال در آغاز این سورهمىفرماید:
«بسم الله الرحمن الرحیم»الر،تلک آیات الکتاب و قرآن مبین،ربما یود الذین کفروا لو کانوا مسلمین...» (2) .
آنگاه پس از ذکر چند آیه مىفرماید:
و قالوا یا ایها الذى نزل علیه الذکر انک لمجنون...-انا نحننزلنا الذکر و انا له لحافظون...».
و باز پس از بیان چند آیه مىگوید:
و ما یاتیهم من رسول الا کانوا به یستهزؤن....
سپس شروع به شمردن آیات الهى در ماجراى خلقتآسمانها و ستارگان و زمین و انسان و داستان سرپیچى شیطان ازسجده در برابر آدم و بالاخره معاد و جهنم و بهشت نموده و پس ازآن براى دلدارى رسول خدا داستان آمدن فرشتگان الهى را براى عذاب قوم لوط و عذاب سخت و هولناکى که دچار شدند رابیان فرمود،آنگاه مىفرماید:
و لقد کذب اصحاب الحجر المرسلین،و آتیناهم آیاتنا فکانواعنها معرضین...
و باز هم براى دلدارى رسول خدا و پایدارى آنحضرت دربرابر تکذیبها و تمسخرها و استهزاء آنان فرموده:
و ان الساعة آتیة فاصفح الصفح الجمیل...لا تمدن عینیکالى ما متعنا به ازواجا منهم و لا تحزن علیهم و اخفض جناحکللمؤمنین،و قل انی انا النذیر المبین...».
و پس از ذکر چند آیه دیگر نوبت میرسد به آیه مبارکه«فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشرکین»و پس از آن نیز با اینآیات سوره مبارکه ختم میشود که فرمود:
انا کفیناک المستهزئین،الذین یجعلون مع الله الها آخر فسوفیعلمون،و لقد نعلم انک یضیق صدرک بما یقولون،فسبح بحمد ربکو کن من الساجدین،و اعبد ربک حتى یاتیک الیقین».
که از رویهمرفته آیات این سوره که 99 آیه است و در مکهنازل شده استفاده میشود که:
اولا- این آیات و این سوره پس از یک دوران طولانى سه سالهیا بیشتر همانگونه که گفته شد نازل شده که آیات قرآنى وداستان رسالت پیغمبر گرامى و تبلیغات دینى آنحضرت، کم و بیش به گوش مردم خورده بود و در گوشه و کنار سخن ازنبوت آنحضرت و آیات نازله از قرآن کریم بمیان آمده و موردتجزیه و تحلیل و رد و ایراد قرار گرفته بوده است...
ثانیا- رسول خدا(ص)مورد استهزاء و تکذیب قرار گرفته بوده،تا آنجا که او را مجنون خوانده و متهم بدیوانگى و بىعقلى کردهو در صدد اذیت و آزار آن بزرگوار بر آمده بودند و تا آنجا کهموجبات«ضیق صدر»آنحضرت را فراهم ساخته و رسولخدا(ص)از سخنان کفر آمیزشان دلتنگ شده و تحت فشارروحى قرار گرفته...
بحدى که خداى تعالى براى تقویت روحى و دلدارى پیامبرخود نمونههائى از تکذیب اقوام دیگرى را که در طول تاریخ ازپیامبران خود کردهاند بیان میدارد،و بلکه این شیوه ناپسند رابصورت یک سنت و قانون در زندگى انبیاء الهى ذکر فرموده و درهمان آیات دهم تا دوازدهم این سوره مىفرماید:
و ما یاتیهم من رسول الا کانوا به یستهزؤن،کذلک نسلکه فیقلوب المجرمین،لا یؤمنون به و قد خلتسنة الاولین...».
و ضمن بیان این سنت دیرینه،این دلدارى را به رسول خود،و بلکه بهمه رهروان و پیروان ادیان الهى مىدهد که اینتکذیبها و مسخره کردنها چیز تازهاى نیست و شیوه همه نامردانروزگار این بوده،و مبادا موجب دلتنگى شما شود...
و ثالثا-این مژده را نیز به رسول خدا مىدهد که گذشته ازاینکه نباید از اینان دلتنگ و افسرده خاطر باشى بلکه مطمئنباش که تو پیروز خواهى شد و دشمنان و تکذیب کنندگان توهلاک و نابود خواهند گشت همانگونه که دشمنان لوط واصحاب حجر به جرم تکذیبى که از فرستادگان ما کردندبهلاکت رسیدند...و بهمین خاطر تو بزرگوارانه از اینها در گذر ودر برابر مؤمنان نیز برخوردى متواضعانه داشته باش و بدان که مامعجزه بزرگى چون«سبع مثانى و قرآن عظیم» (3) بتو دادهایم و خودنیز حافظ و نگهبان آنیم.
اکنون با تذکر به آنچه بر تو فرو فرستادیم(که معناى همانفاء تفریع است)«اى پیامبر ماموریتخود را آشکار کن و ازمشرکان کنارهگیر که ما شر مسخره کنندگان را از تو کفایتکردیم...».
و اینک برگردیم به اصل ماجرا از روى تاریخ.
عموم اهل تاریخ و تفسیر و از آنجمله شیخ صدوق در کتاباکمال الدین و دیگران روایت کردهاند که دستور اظهار دعوت سه سال پس از بعثتبر آنحضرت نازل شد،و على بن ابراهیم درتفسیر خود داستان اظهار دعوت عمومى را اینگونه نقل کرده کهگوید:
این آیه یعنى آیه«فاصدع بما تؤمر»در مکه نازل شد پس ازآنکه سه سال بود رسول خدا به نبوت مبعوث گشته بود،-تا آنجاکه گوید:-
رسول خدا برخاست و بر حجر(اسماعیل)ایستاد و چنینگفت:
«یا معشر قریش،یا معشر العرب،ادعوکم الى شهادة ان لا الهالا الله و انى رسول الله،و آمرکم بخلع الانداد و الاصنام،فاجیبونىتملکون بها العرب و تدین لکم العجم و تکونون ملوکا فی الجنة».
اى گروه قریش،و اى مردم عرب،من شما را دعوت مىکنم بهاینکه شهادت دهید خدائى جز خداى یکتا نیست و اینکه من فرستادهاویم،و من شما را دستور مىدهم به اینکه بتها را به دور افکنید،و دستورمرا بپذیرید تا بدینوسیله بر عرب فرمانروا شوید و مردمان غیر عرب نیزفرمانبردار شما شوند و در بهشت نیز فرمانروایان باشید...!
«فاستهزؤا منه و قالوا جن محمد بن عبد الله،و لم یجسروا علیه لموضعابى طالب» (4) یعنى پس از این سخن بود که آنها آنحضرت را استهزاء کرده و گفتند: محمد بن عبد الله دیوانه شده ولى به خاطر ابو طالب جرئت جسارت او را نداشتند...
و برخى از دانشمندان اهل سنت نیز روایت کردهاند که چونآیه«فاصدع بما تؤمر»نازل شد رسول خدا(ص)بر کوه صفا رفتو با صداى بلند ندا کرد:
«یا بنى فهر،یا بنى عدى».
اى فرزندان فهر،و اى فرزندان عدى...».
و چون آنها اجتماع کردند فرمود:
«ارایتم لو اخبرتکم ان خیلا بالوادى ترید ان تغیر علیکم اکنتممصدقى؟».
یعنى آیا اگر من به شما خبر دهم که سوارانى در این وادى هستند کهمىخواهند بر شما یورش برند،آیا مرا تصدیق مىکنید؟
«قالوا ما جربنا علیک کذبا».
-گفتند:ما از تو دروغى سراغ نداریم!
فرمود:
«فانى نذیر لکم بین یدی عذاب شدید».
-پس من شما را بیم دهم از عذاب سختى که در پیش رو داریم!.
ابو لهب که این سخن را شنید گفت:
«تبا لک سائر الیوم الهذا جمعتنا»؟
از این پس دستتبریده باد آیا بخاطر همین ما را گرد آوردى...!
و بدنبال آن بود که خداوند آیه«تبتیدا ابى لهب و تب»را نازل فرمود...
نگارنده گوید:روایت فوق را دکتر سعید بوطى در«فقه السیرة» (5) بهمین ترتیب در تفسیر این آیه ذکر کرده،ولىسیره نویسان دیگر چون ابن کثیر و دیگران این داستان را بامختصر تفاوتى در تفسیر آیه«و انذر عشیرتک الاقربین»شان ونزول آن ذکر کردهاند که بنظر میرسد وایتبالا صحیحتر باشدو داستان انذار عشیرة همان بود که ما قبلا بیان داشتیم...و ازتاریخ طبرى نیز همانگونه که نقل کردیم استفاده مىشود کهداستان در تفسیر آیه«فاصدع کما تؤمر»روایتشده است.وکازرونى در تفسیر آیه«فاصدع بما تؤمر»داستان آمدن رسولخدا بر کوه صفا و اعلان دعوت عمومى خود را بگونهاى دیگر نقلکرده و بدنبال آن عکس العمل مشرکین مکه و سنگسار کردنآنحضرت و پناه بردن رسول خدا(ص)بکوه و آمدن علىعلیه السلام و خدیجه بدنبال آن بزرگوار را با تفصیل بیشترى نقلکرده و در ضمن آن معجزاتى هم از آنحضرت روایت کرده کهچون روایت مزبور بدون سند بود و بهمین جهت از اعتبار کافىبرخوردار نبود از ذکر آن خوددارى شد و هر که خواهد مىتواند به کتاب بحار الانوار مراجعه نموده و روایت مزبور را به تمامىمطالعه کند (6) .
------------------------------------------
1- سوره حجر-آیه 94.یعنى اى رسول خدا پس آشکار کن آنچه را بدان مامورگشتهاى و از مشرکان روى گردان...
2- بخاطر کثرت این آیات شریفه در طول مقاله از ترجمه آنها خوددارى شد.
3- درباره معناى«سبع مثانى»وجوه مختلفى ذکر کردهاند که باید در کتابهاىتفسیرى مطالعه کنید،و شاید بهترین وجه همان است که مرحوم علامه طباطبائىاختیار کرده که منظور سوره مبارکه فاتحه الکتاب باشد بشرحى که در ج 12 ص 201- المیزان ذکر شد.
4- تفسیر قمى ص 354.
5- فقه السیرة ص 99.
6- بحار الانوار ج 18 ص 241.