تاریخ تحلیلی اسلام
و اینک تحقیقى درباره سند و متن این حدیث
اما از نظر سند:
همانگونه که شنیدید این حدیث از زهرى از عروة بن زبیر ازعایشه نقل شده...و زهرى همان کسى است که در تثبیتحکومت مروانیان و ستمگران نقش داشته و نویسنده هشام بنعبد الملک و معلم فرزندان او بوده...اگر چه گفتهاند که در آخرعمر توبه کرده و جزء اصحاب امام چهارم علیه السلام درآمده،اما آیا این حدیث را قبل از توبه نقل کرده با بعد از آن؟
نمیدانیم!...
و گذشته از این،سماع او از عروة بن زبیر نیز به اثباتنرسیده چنانچه ابن حجر در تهذیب التهذیب گفته... (1)
و عروة بن زبیر-برادر عبد الله بن زبیر و خواهر زاده عایشه-نیزهمان کسى است که براى تثبیت همان حکومت غاصبانه وموقت برادرش عبد الله بن زبیر در مکه و مدینه از انتساب هر دروغو تهمتى نسبت به بنى هاشم باک نداشت تا آنجا که ابنابى الحدید از استادش اسکافى نقل مىکند که عروة بن زبیر از کسانى بود که از معاویه پول مىگرفت و در مذمت علىعلیه السلام حدیث جعل میکرد،و سپس از این نمونه حدیثهاىجعلى،که بوسیله کیسههاى پول معاویه شرف صدور و اجلالنزول فرموده بود!حدیث زیر را-طبق همین سندى که اینجااست-نقل مىکند که زهرى از عروة بن زبیر از عایشه نقل کردهکه گوید:
«کنت عند رسول الله اذ اقبل العباس و على،فقال:یا عایشة انهذین یموتان على غیر ملتى،او على غیر دینى»! (2)
یعنى-من نزد رسول خدا«ص»بودم که عباس و على از درآمدند ورسول خدا«ص»فرمود:اى عایشه این دو نفر بیگانه از کیش من و یا برغیر دین و آئین من از دنیا بیرون میروند و میمیرند!
و در دشمنى با على علیه السلام در حدى بود که هرگاه نامآنحضرت نزد او برده میشد آن بزرگوار را دشنام داده و دستهاىخود را بعنوان اظهار تاسف بهم میزد و مىگفت:آیا على پاسخآنهمه خون مسلمانان را که ریخت چه میدهد؟ (3) و از اینها هم که بگذریم عایشه این حدیث را از رسولخدا«ص»و یا دیگرى هم نقل نمىکند،بلکه بصورت ارسال ویا بهتر بگوئیم بعنوان یک نظریه و اجتهاد شخصى گفته است زیرا این مطلب از نظر تاریخى مسلم است که خود عایشهنمىتواند بدون واسطه داستان وحى را نقل کند زیرا عایشه درهنگام بعثت رسول خدا هنوز بدنیا نیامده بود و چهار سال یاپنجسال پس از بعثت رسول خدا«ص»بدنیا آمده...
و بهمین علت محدثان اهل سنت این حدیث را جزء مراسیلصحابه دانسته و گفتهاند: مراسیل صحابه همگى حجتاست... (4)
اما این سخن محدثان اهل سنت نیز در مورد خصوص اینحدیث بنا بگفته امام نووى در شرح صحیح مسلم با گفتار یکى ازبزرگان ایشان یعنى سخن امام ابو اسحاق اسفراینى نقض شده و ازحجیتخارج گشته و این متن گفتار نووى است که گوید:
«و اما مرسل الصحابى کقول عایشه رضى الله عنها«اول ما بدىءبه رسول الله«ص»من الوحى الرؤیا الصالحة...»قال الامام ابواسحاق الاسفراینى لا یحتج به» (5)
و بنظر نگارنده اصل این مطلب نیز که این حدیث را جزءحدیثهاى«مرسل»بدانیم مورد خدشه و تردید است و اطلاقحدیث مرسل بر اینگونه حدیثها باید با نوعى تسامح و مجاز همراهباشد،زیرا حدیث مرسل-بر طبق اصطلاح اهل درایة-به حدیثى گویند که کسى بدون واسطه آنرا از رسول خدا«ص»نقل کند،و در اینجا عایشه اساسا آنرا از رسول خدا«ص»نقل نمىکند،بلکه بعنوان یک نظریه و اجتهاد شخصى ذکر کرده...
و بعید نیست اینکار هم از تصرفات عروة بن زبیر خواهرزادهاو بوده است که براى بازارگرمى بسود خالهاش سند آخر حدیثرا حذف کرده باشد،و بعنوان نظریه او نقل کرده است، چونعروة بن زبیر عقیده داشته که در روى کره زمین در آنزمان کسىاز عایشه دانشمندتر به علوم اسلامى و علوم دیگر وجود نداشتهو این عبارت از عروة بن زبیر مشهور است که گفته است:
«ما رایت احدا اعلم بفقه و لا طب و لا بشعر من عایشة» (6) من احدى را داناتر از عایشه در علم فقه و طب و شعر ندیدم!
و عروة بن زبیر شاید پیش خود فکر کرده کسى که در هرعلمى داناترین مردم روى زمین باشد در امثال اینگونه امور نیزمیتواند اظهار نظر کند،و امثال بخارى و مسلم نیز این اظهار نظرشخصى را بعنوان یکحدیث صحیح در کتاب خود آورده و بداناحتجاج کردهاند.و الله العالم.
و تازه این مطلب-که هر حدیثى در کتاب صحیح بخارى ومسلم آمده پذیرفته شده و حجت باشد-نیز مخدوش و غیر قابل قبول نزد علماى اهل سنت است،و این گفتار ابن حجر عسقلانىاست که در مقدمه کتاب خود«فتح البارى فى شرح صحیحالبخارى»گفته است:
«و قد انتقده الحفاظ فى عشرة و ماة حدیث»
یعنى کتاب صحیح بخارى نزد حافظان حدیث در یکصد و ده حدیثمورد انتقاد قرار گرفته و صحت آنها مورد تردید است.
و در مورد صحیح مسلم نیز وضع بدتر است چنانچه قسطلانىدر کتاب«ارشاد السارى فى شرح صحیح البخارى»گوید:
«ما انتقد على البخارى من الاحادیث اقل عددا مما انتقد علىالمسلم» (7) یعنى انتقاداتى که بر احادیث صحیح بخارى شده کمتر از انتقاداتىاست که بر صحیح مسلم شده.
و این بود اجمالى از وضع سند این حدیث...
و اما از نظر متناولا-متن این روایت و مضمون آن با روایات دیگرى که درباب وحى-حتى از خود عایشه نقل شده اختلاف فراوان دارد کهاین خود موجب ضعف و وهن این حدیث میشود که از بابمثال میتوانید موارد زیر را ملاحظه نمائید.
1-در این روایت آمده که نخستین آیاتى از قرآن که بر رسولخدا«ص»نازل گردید آیات سوره علق بود ولى در روایت بیهقىو ابو نعیم که بسندشان از عمرو بن شرحبیل روایت کردهاندنخستین سورهاى که بر رسول خدا«ص»نازل شد سوره فاتحةالکتاب بوده (8) ...
و در برخى از روایات اهل سنت نیز آمده که نخستینسورهاى که بر رسول خدا«ص»نازل گردید سوره/یا ایهاالمدثر/بوده (9) ...
2-در این حدیث آمده بود که وقتى جبرئیل بنزد آنحضرتآمد سه بار او را بسختى فشار داد به حدى که رسول خدا به حالمرگ افتاد...و...
در صورتیکه در حدیثى که موسى بن عقبه از زهرى از سعیدبن مسیب روایت کرده هیچ ذکرى از این فشار و نبوت با اعمالشاقه بمیان نیامده و عبارت آن روایت اینگونه است:
«...ثم استعلن له جبرئیل و هو باعلى مکة فاجلسه على مجلسکریم معجب کان النبى«ص»یقول:اجلسنى على بساط کهیئة الدرنوک فیه الیاقوت و اللؤلؤ فبشره برسالة الله عز و جل حتى اطمانرسول الله،فقال له جبرئیل:اقرا،فقال:کیف اقرا؟
فقال:اقرء باسم...» (10) و در یکى از دو حدیث ابن اسحاق نیز ذکرى از این ماجرانیست،که میتوانید خود حدیث را در سیره ابن هشام بهبینید (11) 3-در این روایت آمده بود که خدیجه پس از این ماجرا رسولخدا«ص»را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل برد،و...
ولى در روایتسعید بن مسیب آمده که خدیجه هنگامى کهسخنان رسول خدا«ص»را شنید آنحضرت را در خانه گذارده ونخست بنزد عداس-غلام عتبة بن ربیعة-که نصرانى و اهل نینوىبود آمد و جریان را به او باز گفت،و عداس او را دلگرم کرد کهاین جبرئیل همان فرشته وحى و امین خدا است...
و خدیجه از نزد عداس بازگشته پیش ورقة بن نوفل رفت...وبا او نیز گفتگو کرد...و... (12)
و اختلافات دیگرى که بطور اجمال میتوانید آن روایات را درکتابهاى صحاح و کتابهاى دیگر به بینید (13) و ثانیا-صرفنظر از این اشکالات،آیا به بینیم براستى میتوانیم باتوجه به سایر مدارک قرآنى و حدیثى و معیارهاى عقلى و نقلىمضامین این روایت را بپذیریم؟
الف-در این حدیث آمده بود که وقتى جبرئیل بر آنحضرتنازل شد رسول خدا«ص»را سه مرتبه بسختى فشار داد به حدىکه فرمود:
«حتى بلغ منى الجهد»
یعنى تا حدى که طاقتم تمام شد!
و یا در حدیث ابن اسحاق-که از عبید بن عمیر-نقل شدهاینگونه آمده است که رسول خدا«ص»فرمود:جبرئیل چنان بهسختى مرا فشار داد که«حتى ظننت انه الموت»
یعنى تا جائى که گمان کردم مرگم فرا رسیده!
که در اینجا چند سؤال پیش میآید:
1-اینکه آیا جبرئیل از پیش خود این چنین رسول خدا«ص»
را تحت فشار و شکنجه قرار داد یا از طرف خداى تعالى؟
لابد میگوئید:از طرف خداى تعالى این ماموریت را داشتهکه رسول خدا«ص»را با این فشار و شکنجه به خواندن وادارکند،و گرنه از پیش خود حق چنین جسارتى و جرئت چنینشکنجه و آزارى را نسبت به آن شخصیت بزرگوارى که در اثرعبادت و پرهیزکارى بدان درجه از مقام و عظمت رسیده که درآستانه نبوت و مقام رسالت الهى و خاتمیت قرار گرفته نداشتهاست...و شان و مقام رسول خدا«ص»به او اجازه چنین کارىرا نمیداده.
اگر چه از گفتار برخى از اینان ظاهر میشود که جبرئیل ازپیش خود اینکار را کرده چنانچه ابن کثیر در سیره خود(ج 1 ص 393)از ابو سلیمان خطابى نقل کرده که در توجیهعبارت فوق در این حدیث گفته:
«و انما فعل ذلک به لیبلو صبره و یحسن تادیبه فیرتاض لاحتمالما کلفه به من اعباء النبوة»
یعنى جبرئیل اینکار را کرد تا صبر و بردبارى آنحضرت را بیازماید ونیکو ادبش کند تا براى تحمل بار سنگین سختیهاى نبوت که بدان مکلفشده بود آماده گردد...!
ولى این حرف با صریح آیه کریمه قرآنى که درباره فرشتگان مىفرماید:
«لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون»
مخالف است،و فرشتگان الهى بدون فرمان و امر الهىکارى انجام نمیدهند.
و اگر میگوئید:بدستور خداى تعالى اینکار را انجام داده؟
اشکال بیشتر میشود و این سئوال پیش میآید که وقتى جبرئیل بهآنحضرت گفت:بخوان!و رسول خدا«ص»پاسخ داد:
«نمىتوانم بخوانم»دیگر به چه منظور و انگیزهاى براى بار دوم وسوم آنحضرت را تحت فشار قرار داده و دستور خواندن و فرمانکارى را که نمىتواند انجام دهد به او میدهد؟و آیا این دستورچیزى جز تکلیف ما لا یطاق است؟ (14) و اگر میخواست با این فشار آن پیامبر درس نخوانده را بهخواندن وادارد و سواد خواندن را به او یاد دهد که این هم امرىنامعقول است، زیرا اگر مسئله جنبه اعجاز داشته که دیگر نیازىبه انجام آن با این اعمال شاقه نداشته،و اگر هم از طریق غیراعجاز و بطور عادى بوده که با سواد شدن جز از راه آموختن و تحصیل مقدور نیست؟!
و خلاصه بهر ترتیبى که بخواهیم این مطلب را توجیه کنیمنمىتوانیم!
2-آیا این مضمون در مورد کیفیت نزول وحى با آیات کریمهقرآنى که جریان نزول وحى را بر رسول خدا«ص»خیلى طبیعىو ساده و در عین حال محکم و جدى نقل کرده منافات ندارد.
آنجا که گوید:
«فاوحى الى عبده ما اوحى» (15) و آنجا که فرماید:
«قل انما انا بشر مثلکم یوحى الى» (16) و آنجا که گوید:
«انا اوحینا الیک کما اوحینا الى نوح و النبیین من بعده» (17) و آیا جریان وحى در مورد پیامبران دیگر الهى نیز اینگونهبوده است!
بارى از این قسمت بگذریم،و به قسمت دیگر این حدیثبپردازیم.
ب-در این حدیث آمده بود که رسول خدا«ص»برخاسته و درحالیکه قلبش مضطرب و لرزان بود بنزد خدیجه آمد و از اضطرابو نگرانى که داشت به خدیجه فرمود:
«لقد خشیت على نفسى»!
من بر خویشتن بیمناکم!
و خدیجه براى اینکه همسر بزرگوارش را از نگرانى واضطراب بیرون آورد آن سخنان را گفت و او را دلدارى داده وسپس او را بنزد ورقة بن نوفل برد و او نیز آن سخنان را گفت ورسول خدا«ص»در اثر سخنان آندو از اضطراب و نگرانى بیرونآمده و آسوده خاطر شد...!
که در اینجا باز سئوالاتى پیش میآید:
1-چگونه میتوان پذیرفت که رسول خدا«ص»از آمدنجبرئیل و آنچه بر او خوانده که آیا از جانب خداى تعالى بودهشک و تردید داشته و با گفتار خدیجه و ورقة شک و تردیدآنحضرت برطرف گردیده،و آیا چنین پیغمبرى در آینده چگونهمیتواند در کارها تصمیمگیرى کند و به وحى الهى یقین حاصلکند!
و از اینرو از برخى از شارحین حدیث مانند قاضى عیاضنقل شده که گفته:معناى این جمله شک و تردید نیست بلکهمعناى آن این است که من ترس آنرا دارم که نتوانم تحمل بار سنگین نبوت را بنمایم...زیرا شک و تردید پیش از نزول فرشتهالهى اگر بود معنى داشت ولى پس از نزول فرشته بر رسالتآنحضرت شک آنحضرت و ترس از تسلط شیطان معنىندارد...! (18)
ولى شما خواننده محترم با مختصر دقتى در صدر و ذیلحدیث و دنباله آن بخوبى مىفهمید که این توجیه از روىناچارى است و مخالف با صریح حدیث است...چنانچه نووىگفته. (19)
و از این توجیه مضحکتر و مخدوشتر توجیهى است کهکرمانى(شارح بخارى)کرده که گوید: معناى جمله:
«خشیت على نفسى»
این است که من ترس چیزى شبیه دیوانگى و جنون را بر خوددارم!
یعنى مىترسم که جن زده و یا دیوانه شده باشم!که بایدگفت:وضع چنین پیغمبرى که پس از نزول فرشته وحى ورسالت دچار چنین حالتى شده باشد معلوم نیست!
و با کمال تاسف باید گفت:این روایت با امثال اینتوجیهات دستاویز خوبى براى دشمنان اسلام و کشیشان مغرض مسیحى است تا از رسول خدا به کمک این گونه احادیث همانچهرهاى را ترسیم کنند که خود میخواهند و همه اسلام و پیامبربزرگوار آنرا زیر سئوال ببرند!
2-از این روایت استفاده میشود که آگاهى خدیجه و ورقةبن نوفل و یقین آنها به نبوت رسول خدا«ص»بیش از خودآنحضرت بوده و آنها سبب شدند تا رسول خدا به نبوت خویشمطمئن گردد و از گفتارشان آرامش و یقین پیدا کند،و آنوقتاین سئوال پیش میآید که آیا خدیجه و ورقة بن نوفل این علم و یقینرا از کجا آموخته بودند که فرق میان فرشته و شیطان چیست، ومعیار شناخت فرشته کدام است؟و روى این حساب رسولخدا«ص»به علم و دانش آنان در ادامه کار خود نیازمند بوده وجالبتر و یا مضحکتر از اینها حدیثى است که ابن هشام درسیره خود بدنبال این ماجرا یعنى آمدن رسول خدا«ص»بخانه وگزارش کار خود به خدیجه از ابن اسحاق نقل کرده و متن آنچنین است:
«قال ابن اسحاق:و حدثنى اسماعیل بن ابىحکیم:مولى آل الزبیر:انه حدث عن خدیجة رضىالله عنها:انها قالت لرسول الله صلى الله علیه و سلم:
اى ابن عم اتستطیع ان تخبرنى بصاحبک هذا،الذىیاتیک اذا جاءک؟قال:نعم،قالت:فاذا جاءک فاخبرنى به.فجاءه جبریل علیه السلام کما کانیصنع،فقال رسول الله صلى الله علیه و سلم لخدیجة:یاخدیجة،هذا جبریل قد جاءنى،قالت:قم یابن عم،فاجلس على فخذى الیسرى، قال فقام رسول الله صلىالله علیه و سلم،فجلس علیها،قالت:هل تراه؟قال:
نعم،قالت:فتحول فاجلس على فخذى الیمنى،قالت:فتحول رسول الله صلى الله علیه و سلم، فجلسعلى فخذها الیمنى،فقالت:هل تراه؟قال:نعم.
قالت:فتحول فاجلس فى حجرى،قالت:فتحولرسول الله صلى الله علیه و سلم،فجلس فى حجرها،قالت:هل تراه؟قال:نعم،قال:فتحسرت و القتخمارها،و رسول الله صلى الله علیه و سلم جالس فىحجرها،ثم قالت له:هل تراه؟قال:لا،قالتیابنعم،اثبت و ابشر،فو الله انه لملک، و ما هذا بشیطان» (39) یعنى-ابن اسحاق از اسماعیل بن ابى حکیم وابسته بهخاندان زبیر (20) روایت کرده که گوید:از خدیجة رضى الله عنها روایتشده که به رسول خدا«ص»عرضکرد: اىعموزاده آیا مىتوانى هرگاه این کسى که مىگوئى نزد تومیآید بنزدت آمد مرا خبر کنى؟
رسول خدا-آرى.
خدیجة-پس هرگاه بنزدت آمد مرا خبر کن!
این گفتگو گذشت و جبرئیل همانند گذشته بنزد رسولخدا آمد،و رسول خدا به خدیجة فرمود:
-خدیجة!این جبرئیل است که آمده!
خدیجة-اى عموزاده برخیز و روى زانوى چپ من بنشین!
رسول خدا برخاست و روى زانوى چپ خدیجه نشست.
خدیجة-آیا او را مىبینى؟
رسول خدا-آرى!
خدیجة-برخیز و بیا روى زانوى راست من بنشین!
رسول خدا«ص»برخاست و روى زانوى چپ خدیجةنشست.
در اینجا باز خدیجه پرسید؟
-آیا او را مىبینى؟
رسول خدا فرمود-آرى:
خدیجه گفت:برخیز و در دامان من بنشینو رسول خدا برخاست و در دامان خدیجة نشست.
باز خدیجة پرسید:آیا او را مىبینى؟
رسول خدا«ص»فرمود-آرى.
در اینجا خدیجة سر خود را برهنه کرد و روسرى و مقنعهخود را از سر برداشت و رسول خدا«ص»همچنان دردامان خدیجة نشسته بود،در اینوقتخدیجة از رسولخدا«ص»پرسید:
-آیا باز هم او را مىبینى؟
فرمود:نه!
خدیجة گفت:اى عموزاده ثابت قدم باش و مژدهگیر کهاین فرشته است و شیطان نیست!!
که در اینجا باز سئوالاتى پیش میآید که:
مگر فرشتگان الهى نیز مانند انسانها مامور و مکلف هستندکه به سر و بدن زنان نگاه نکنند؟
و حکمتحرمت نظر در انسانها تحریک شهوت جنسى ومفاسد مترتبه بر آن ذکر شده،و مگر فرشتگان نیز شهوت جنسى دارند؟
و اساسا مگر در آنروزگاران حجاب بر زنان فرض شده بود؟
با اینکه خود اینان میگویند:حجاب در مدینه فرض شد؟و آیا خدیجة این دانش عظیم را درباره شناخت فرشته و شیطان از کجاآموخته بود که رسول خدا«ص»نیاموخته بود،و مگر خدیجةداناتر از رسول خدا بوده؟و مگرهاى دیگرى که به ذهن هرخوانندهاى خطور کرده و پاسخى هم ندارد!
بارى بهتر است از این قسمت روایت هم بگذریم،و بهقسمتهاى دیگر آن بپردازیم.
ج-در دنباله روایت صحیح بخارى آمده بود که در اثر فترتوحى،رسول خدا«ص»چنان غمگین شد که چندین بار خواستتا خود را از نوک کوهها پرت کند و هرگاه که خود را ببالاى کوهمیرساند تا خودکشى و انتحار کند جبرئیل در برابر او ظاهر میشدو بدو مىگفت:
اى محمد براستى که تو پیامبر خدائى و بدینوسیله آنحضرترا دلگرم ساخته و دلش آرام میشد و از خودکشى صرفنظرمیفرمود...!
که باز این سئوالات مطرح میشود که:
مگر رسول خدا«ص»پس از آمدن جبرئیل و سخنان خدیجةو ورقة-بگفته اینان هنوز هم در رسالتخویش تردید داشت!
و مگر جبرئیل-که واسطهاى براى نزول وحى بیش نیست-چنینمقام و عظمتى دارد که بتواند قلب مضطرب و مردد رسول خدا«ص»را آرام کند؟
و بر فرض آنکه چند روزى وحى از آنحضرت قطع شد،آیااین قطع وحى مجوزى براى انتحار و خودکشى آنحضرت میشود،و آیا براستى رسول خدا«ص»نعوذ بالله این اندازه جاهلانه وکودکانه فکر میکرده؟
و اساسا آیا ما این روایت را باید بپذیریم یا قرآن کریم را کهدرباره همه رهبران الهى بطور عموم فرموده:
/و جعلنا منهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا و کانوا بآیاتنایوقنون/ (21) و از ایشان کسانى را به سمت رهبرى و امامت انتخاب کردیم کهمردم را به فرمان و دستور ما راهبرى کنند پس از آنکه استقامت و بردبارىکردند و به آیات ما یقین داشتند...
و درباره خصوص رسول خدا«ص»در ماجراى وحىبصراحت فرماید:
پس خداى تعالى (22) به بندهاش وحى کرد آنچه را که وحى فرمود،ودلش آنچه را دیده بود تکذیب نکرد،آیا شما او را بر آنچه دیده انکار میکنید و نسبتشک و تردید به او میدهید؟
که زمخشرى و دیگران از دانشمندان اهل سنت آیه«ماکذب الفؤاد ما راى»را اینگونه تفسیر کردهاند که«لم یشک فىانما رآه حق» (23) یعنى شک نکرد که آنچه دیده بود حق بود.
و یا روایات دیگرى را که خود شما در باب وحى از راویاندیگر نقل کردهاید مانند روایت ابن عباس که میگوید:
«...فرجع الى بیته و هو موقن...» (24) پس رسول خدا«ص»بخانه بازگشت در حالى که یقین داشت!
و یا روایت عبد الله بن ابى بکر بن حزم را که در اینباره گوید:
«...استعلن به جبرئیل...و بشره برسالة ربه حتىاطمان» (25) و اگر این روایت-و هر روایتى که در صحیح بخارى آمدهصحیح است پس چرا قاضى عیاض که از بزرگان اهل سنتاست در داستان وحى گفته:
«لا یصح ان یتصور له الشیطان فى صورة الملکو یلبس علیه الامر لا فى اول الرسالة و لا بعدها،و الاعتماد فى ذلک على دلیل المعجزة بل لا یشک النبى ان ما یاتیه من الله هو الملک و رسوله الحقیقى،امابعلم ضرورى یخلقه الله له،او ببرهان جلى یظهره اللهلدیه لتتم کلمة ربک صدقا و عدلا لا مبدل لکلماتالله» (26) یعنى صحیح نیست که شیطان در صورت فرشته براى اومتصور شود و امر را بر او مشتبه سازد نه در آغاز رسالت و نهبعد از آن و اعتماد در اینجا بر معجزه است،بلکه پیامبرشک نمىکند که آنچه از جانب خداوند بر او نازل گشتهفرشته و رسول حقیقى استیا بعلمى ضرورى.که خدا دراو آفریده یا ببرهانى آشکار و جلى که خدا بر او آشکارکند تا کلمه خود را بر او تمام سازد...که تغییر دهندهاىبر کلمات خدا نیست!
و پیش از این نیز از قاضى عیاض گفتارى در اینباره نقلکردیم!
و آیا امثال قاضى عیاض این روایت را دیده و این سخن راگفتهاند...
و نظیر همین عقیده و گفتار را مرحوم علامه طبرسى قدسسره در مجمع البیان بدنبال حدیثى که از دانشمندان اهل سنت روایت کرده و ذکر اضطراب و نگرانى رسول خدا«ص»بدنبالنزول وحى بر آنحضرت در آن آمده،فرموده است که ما متنحدیث و گفتار آن دانشمند بزرگ را براى مزید اطلاع خوانندگانمحترم ذیلا نقل مىکنیم:
ایشان در ذیل تفسیر آیه:
«یا ایها المدثر»چنین گوید:
«قال الاوزاعى:سمعتیحیى بن ابى کثیر یقول:سالت اباسلمة اى القرآن انزل من قبل قال:«یا ایها المدثر»فقلت:او«اقرءباسم ربک»؟فقال:سالت جابر بن عبد الله اى القرآن انزل قبل؟
قال:«یا ایها المدثر»فقلت:او«اقرء»؟قال جابر:احدثکم ماحدثنا رسول الله صلى الله علیه و آله، قال:جاورت بحراء شهرا،فلماقضیت جوارى نزلت فاستبطنت الوادى فنودیت،فنظرت امامىو خلفى و عن یمینى و عن شمالى فلم ار احدا،ثم نودیت فرفعت راسىفاذا هو على العرش فى الهواء،یعنى جبرئیل علیه السلام،فقلت:
دثرونى دثرونى فصبوا على ماء،فانزل الله عز و جل:«یا ایها المدثر»و فىروایة:فخشیت منه فرقا حتى هویت الى الارض،فجئت الى اهلى.
فقلت:زملونى،فنزل:«یا ایها المدثر×قم فانذر»اى لیس بک ماتخافه من الشیطان،انما انت نبی فانذر الناس و ادعهم الى التوحید»
و سپس در رد این گفتار نابجا فرموده:
«و فى هذا ما فیه،لان الله تعالى لا یوحى الى رسوله الا بالبراهین النیرة،و الآیات البینة الدالة على ان ما یوحى الیه انما هو من اللهتعالى،فلا یحتاج الى شیء سواها و لا یفزع و لا یفزع و لا یفرق» (27) یعنى و اشکال این حدیث روشن است،زیرا خداى تعالى بهپیامبر خود وحى نمىکند مگر با برهانهاى روشن و آیاتآشکارى که دلالت دارد بر اینکه آنچه بر او وحى شده از جانبخداى تعالى است،پس نیازى به چیز دیگر نیست و چنان نیستکه کسى او را بترساند و مضطرب سازد و نگران شود و بترسد!
بارى بهتر آن است که سخن را درهم پیچیم و تحقیق وبررسى بیشتر را در باب نقد جملات این حدیث بعهده خوانندهمحترم بگذاریم،ولى این نکته را نمىتوانیم ناگفته بگذاریم کهراستى جاى بسیار تاسف است که درباره مهمترین مسئلهاعتقادى ما یعنى مسئله وحى و نبوت که سرآغاز همه مسائل دیگراست باید امثال اینگونه روایات در کتابهائى همچون صحیحبخارى و مسلم که نزد بسیارى از مسلمانان تا بدان درجه اعتباردارند که نووى دربارهشان گوید:
«و هما اصح الکتب بعد القرآن» (28) و این دو کتاب پس از قرآن کریم صحیحترین کتابها است.
و بر طبق همین روایات مقام والا و عظیم رسول خدا«ص» را تا بدان حد پائین آورده که در هنگام دریافت وحى الهى وانجام رسالت تاریخى و جهانى خود اینگونه دچار تردید و دو دلىبشود؟و براى رفع تردید خود ناچار به خدیجة و ورقة بن نوفل ودیگران متوسل شود،و در اثر«فترت»وحى و انقطاع موقت آن بهآن اندازه دچار هیجان و اضطراب شود که چندین بار تصمیم بهانتحار و خودکشى بگیرد و...و...
و با این روایات صحیحة و معتبره خود!بهترین بهانه ودستاویز را بدست دشمنان اسلام بدهند که آغاز وحى رسولخدا«ص»را با تایید امثال ورقة بن نوفل که بگفته آنها-و امثالهمین روایات-سالها بدین نصرانیت درآمده و در این آئین علومزیادى را کسب کرده بود، توام کنند...
و حالتشک و تردید را در آنچه بر رسول خدا نازل میشدوارد سازند!
و مقام رسول خدا«ص»را تا سرحد یک انسان چنانى با آنحالات و اعمال تنزل دهند!و امثال این سخنان!
---------------------------------------
1- تهذیب التهذیب ج 9 ص 450.
2- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج 4 ص 63.
3- قاموس الرجال ج 6 ص 300.
4- شرح کرمانى از صحیح بخارى ج 1 ص 30-31.
5- شرح صحیح مسلم(حاشیه ارشاد السارى)چاپ مصر ج 1 ص 44.
6- اسد الغابة ج 5 ص 504.و الاصابة ج 4 ص 349.
7- ارشاد السارى ج 1 ص 21.
8- براى اطلاع از متن کامل این روایت به سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 398 مراجعه کنید.
9- سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 412-413.
10- سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 405.
11- سیره ابن هشام ج 1 ص 234.
12- سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 406.
13- براى اطلاع بیشتر مىتوانید به کتابهاى البدایة و النهایة ج 3 ص 15 به بعد وتاریخ طبرى ج 2 ص 50 به بعد و تاریخ یعقوبى ج 2 ص 23 و صحیح بخارى ج 6ص 200 و عیون الاثر ج 1 ص 83 و اسباب النزول ص 11 و عیون الاثر ج 1ص 82 و سیرة قاضى دحلان ج 1 ص 83 و سیرة حلبیه ج 1 ص 244 به بعد مراجعهنمائید.
14-جالب و خندهدار است که از برخى دانشمندان اهل سنت نقل شده که همین ماجرا را دلیل بر جواز تکلیف به ما لا یطاق دانسته و بدان استدلال کردهاند! (الصحیح من السیره ج 1 ص 224).
15- سوره نجم آیه 10.
16- سوره فصلت آیه 6.
17- سوره نساء آیه 163.
18- صحیح بخارى بشرح کرمانى ج 1 ص 35.
19- همین مصدر ص 36.
20- سیره ابن هشام ج 1 ص 238-239.
21- این مطلب هم جالب و در خور توجه است که اینگونه روایات همگى به خاندان زبیر باز میگردد،و میدانیم که زبیر برادرزاده خدیجه بوده،و خاندان زبیر گویاسعى داشتهاند براى خویشان و نیاکان خود به راست و یا بدروغ فضیلتهائى ذکر کنند،چنانچه در بحث از سند این حدیث گفتیم.
22- سوره سجده آیه 24.
23- سوره نجم آیه 10-12.
24- تفسیر کشاف ج 4 ص 420.
25- و 45- عیون الاثر ج 1 ص 83.
26- التمهید ج 1 ص 50.
27- مجمع البیان ج 10 ص 384.
28- التقریب نووى ص 3(مطبوع در مقدمه شرح صحیح بخارى کرمانى چاپ بیروت).
تحلیلى درباره این روایات
در اینجا ما به یک جمعبندى رسیدهایم که براى مااحتمالاتى را بوجود آورده و نقل آن خالى از فایده نیست و شاید شما هم این احتمالات را بعید ندانسته و بهپسندید و آن این استکه با توجه باینکه راوى این حدیث عروة بن زبیر و اسماعیل بنابى حکیم از آل زبیر بودند احتمالات زیر بنظر میرسد:
1- عبد الله بن زبیر و زبیریان چند سالى در مکه و مدینه وقسمتى از خاک عراق حکمرانى داشتند و خود را بعنوانجانشینان پیغمبر اسلام و وارثان خلافت آن حضرت جا زده بودند،در مقابل رقباى خود از بنى هاشم و بنى امیه و بنى عباس براىخود فضیلت تراشى مىکردند و حدیثهائى براى خانواده و فامیلخود جعل میکردند تا خود را از دیگران به اسلام و پیامبر بزرگواراسلام نزدیکتر از دیگران معرفى کنند...
و شاهد بر این مطلب میتواند همان حدیث جعلى قبلى باشدکه در مذمت عباس و على علیه السلام جعل کرده بود بدانخاطرکه علویون و بنى عباس رقباى ایشان بودند.
2- زبیر بن عوام برادرزاده خدیجه سلام الله علیها است کهنسبشان به بنى اسد بن عبد العزى میرسد و عوام پدر او برادر خدیجهبوده و ورقة بن نوفل هم پسر عموى خدیجه که همگى از همانتیره بنى اسد بن عبد الغرى هستند،و این خبرسازان حرفهاى براىاینکه فضیلتى براى حضرت خدیجه سلام الله علیها و ورقة بننوفل بتراشند این سخنان را به ایشان نسبت داده تا آنها را در تحکیم اساس اسلام سهیم سازند،اگر چه در این میان مقام والاىرسول خدا«ص»نیز مخدوش گردد و شاید ندانسته و بىتوجه بهاینطرف قضیه یعنى خدشهدار شدن مقام رسول خدا«ص»نیزاینکار را کردهاند و تعمدى در اینکار نداشتهاند...
3- در مورد عایشه نیز همانگونه که قبلا گفته شد خالهعروة بن زبیر بوده و عروة بن زبیر همانگونه که شنیدید احدى را ازاو داناتر بعلم فقه و طب و شعر نمىدانسته و از این رو شاید عایشهدرباره ماجراى وحى اظهار نظرى کرده و عروه روى همانعقیدهاى که به وى داشته آنرا بعنوان یک روایت مسلمى از اونقل کرده تا ضمنا یکى از بهترین حدیثهائى را که از خالهاششنیده در این باب اظهار کرده باشد...
و روى این جهات احتمال جعل در این روایات قوى استو انگیزه آن نیز همینها بود که خواندید،و الله العالم.
و در پایان لازم است نظرى هم به روایات شیعه در بابوحى بیندازیم و بهبینیم آنها داستان وحى و آغاز نبوت رسولخدا«ص»را چگونه روایت کردهاند.
از آنجمله از امیر المؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه نقل شدهکه درباره داستان وحى و آغاز آن در روزهاى نخست بعثتفرموده:
و لم یجمع بیت واحد یومئذ فى الاسلام غیر رسول اللهصلى الله علیه و آله و خدیجة و انا ثالثهما،ارى نورالوحى و الرسالة،و اشم ریح النبوة،و لقد سمعترنة الشیطان حین نزل الوحى علیه صلى الله علیه و آله،فقلت:یا رسول الله ما هذه الرنة؟فقال:هذا الشیطانقد ایس من عبادته انک تسمع ما اسمع،و ترى ما ارى،الا انک لست بنبى،و لکنک وزیر،و انک لعلى خیر (1)
-و گرد نیاورد خانهاى احدى را آنروز در اسلام جز رسولخدا«ص»و خدیجة و من نیز سومى آنها بودم که نور وحىو رسالت را میدیدم و بوى نبوت را استشمام میکردم وبخوبى صداى ناله شیطان را شنیدم در آنهنگامى که وحىبر رسول خدا«ص»نازل شد و عرضکردم:اى رسول خدااین ناله چیست؟فرمود:این شیطان است که از پرستشخود نومید گشته،تو هم میشنوى آنچه را من مىشنوم ومىبینى آنچه را من مىبینم جز آنکه تو پیامبر نیستى ولىتو وزیر و کمککارى و تو بر خیر و خوبى هستى!
و همانگونه که ملاحظه میکنید امیر المؤمنین علیه السلام دراین خطبه به وضوح و صراحت جریان را بگونهاى ترسیم فرموده و گزارش میدهد که گذشته از اینکه رسول خدا«ص»نور وحى رامشاهده میفرمود و صداى ناله شیطان را تشخیص میداد،خودآنحضرت یعنى على علیه السلام-آن شاگرد ممتاز مکتبآنحضرت-نیز صداى ناله شیطان را مىشنید و هیچگاه آندو را بایکدیگر اشتباه نمیکرد...!
و این هم روایت دیگرى که مجلسى(ره)در کتاببحار الانوار از امالى شیخ روایت کرده که برخى از اصحاب امامصادق علیه السلام جریان وحى را که از آنحضرت مىپرسد کهچگونه رسول خدا«ص»گاه میفرمود:این جبرئیل است که بمنچنین و چنان میگوید،و گاه در حال وحى به حال بیهوشى واغماء میافتاد؟
امام علیه السلام در پاسخ او فرمود آن حالت رسول خدا«ص»
و آن سنگینى که احساس میکرد در هنگامى بود که خداىتعالى بدون واسطه جبرئیل با آنحضرت سخن میگفت،ولىهنگامى که جبرئیل با آن بزرگوار سخن میگفت چنین حالتى برآنحضرت عارض نمىشد و خیلى عادى میفرمود:
این جبرئیل است!و جبرئیل چنین گفت؟
و این هم متن حدیثشریف که خلاصه ترجمهاش را شنیدید:
الحسین بن ابراهیم القزوینى،عن محمد بن وهبان،عن احمد بن ابراهیم بن احمد،عن الحسن بنعلى الزعفرانى،عن البرقى،عن ابیه،عن ابن ابىعمیر،عن هشام بن سالم،عن ابى عبد الله علیه السلامقال:قال بعض اصحابنا:اصلحک الله اکان رسول اللهصلى الله علیه و آله یقول:قال جبرئیل،و هذا جبرئیلیامرنى،ثم یکون فى حال اخرى یغمى علیه؟قال:
فقال ابو عبد الله علیه السلام:انه اذا کان الوحى منالله الیه لیس بینهما جبرئیل اصابه ذلکلثقل الوحى من الله،و اذا کان بینهما جبرئیل لم یصبهذلک فقال:قال لى جبرئیل،و هذا جبرئیل. (2) و بلکه در پارهاى از روایات آمده است که جبرئیل هیچگاهبدون اجازه قبلى نزد رسول خدا«ص»نمىآمد،و هرگاه نیز که اجازه میگرفت هنگام ورود با کمال ادب و مانند بندهاى درحضور آنحضرت جلوس میکرد،که این هم متن آن حدیث دیگرکه شیخ صدوق(ره) در کتاب علل از امام صادق علیه السلامروایت کرده:
عن ابى عبد الله علیه السلام قال:کان جبرئیل اذا اتى النبىصلى الله علیه و آله قعد بین یدیه قعدة العبد،و کان لا یدخل حتىیستاذنه. (3)
اکنون بنگرید«تفاوت ره از کجا است تا بکجا»و چهاندازه فرق است میان روایات اهل سنت و روایات شیعه درمعرفى جبرئیل و رسول خدا«ص»و داستان وحى و ورود فرشتهوحى بر رسول خدا«ص»؟و خود قضاوت کنید!
و این نیز حدیث دیگرى در این باره که عیاشى در تفسیر خودآنرا از زراره از امام صادق علیه السلام روایت کرده است.
«عن زرارة قال:قلت لابی عبد اللهعلیه السلام:کیف لم یخف رسول الله صلى الله علیهو آله فیما یاتیه من قبل الله ان یکون ذلک مما ینزغ به الشیطان؟قال:فقال:ان الله اذا اتخذ عبدا رسولاانزل علیه السکینة و الوقار،فکان یاتیه من قبل اللهعز و جل مثل الذى یراه بعینه».
زرارة گوید:به امام صادق علیه السلام عرضکردم:چگونهرسول خدا«ص»در آنچه بر او از سوى خدا نازل مىگشتترس آنرا نداشت که از وساوس شیطان باشد؟امامعلیه السلام فرمود: براستى که خدا هرگاه بندهاى را بهرسالت انتخاب مىکند آرامش و وقار خود را بر او فرومىفرستد،بدانگونه که هر چه از جانب خداى عز و جل براو نازل گردد همانند چیزى است که به چشم خودمىبیند... (4)
در این حدیث این مطلب که رسول خدا«ص»در موردوحى الهى هیچگونه شک و تردیدى بخود راه نمیدهد مسلم فرضشده و علت آنرا زرارة مىپرسد؟
و این هم روایتى درباره ماجراى بعثت رسول خدا«ص»کهچون راوى و سندى ندارد چندان معتبر نیست ولى ناقل آن مرحومابن شهر آشوب است که در مناقب آنرا روایت کرده که میگوید:
و روى انه نزل جبرئیل على جیاد اصفر و النبى صلى الله علیه و آله بین على علیه السلام و جعفر،فجلسجبرئیل عند راسه،و میکائیل عند رجله،و لم ینبهاهاعظاما له،فقال میکائیل:الى ایهم بعثت؟قال:الىالاوسط،فلما انتبه ادى الیه جبرئیل الرسالة عن اللهتعالى،فلما نهض جبرئیل لیقوم اخذ رسول اللهصلى الله علیه و آله بثوبه ثم قال:ما اسمک؟قال:
جبرئیل،ثم نهض النبى صلى الله علیه و آله لیلحقبقومه فما مر بشجرة و لا مدرة الا سلمت علیه و هناته،ثمکان جبرئیل یاتیه و لا یدنو منه الا بعد ان یستاذن علیه،فاتاه یوما و هو باعلى مکة فغمز بعقبه بناحیة الوادىفانفجر عین فتوضا جبرئیل،و تطهر الرسول،ثمصلى الظهر و هى اول صلاة فرضها الله عز و جل،و صلىامیر المؤمنین علیه السلام مع النبى صلى الله علیه و آله،و رجع رسول الله صلى الله علیه و آله من یومه الى خدیجةفاخبرها،فتوضات و صلت صلاة العصر من ذلکالیوم (5)
-و روایتشده که جبرئیل بر اسبى زرد رنگ(و یا درمکانى بنام جیاد)بر آنحضرت نازل گشت و رسول خدا«ص»میان على علیه السلام و جعفر خفته بود،پسجبرئیل در کنار سر آنحضرت نشست و میکائیل در کنارپاى او و بخاطر عظمت و بزرگى آنحضرت وى را بیدارنکردند، میکائیل گفت:بسوى کدامیک از اینان مبعوثگشتهاى؟گفت:به این که در وسط خفته!و چون رسولخدا«ص»از خواب بیدار شد جبرئیل رسالتخداى تعالىرا به آنحضرت ابلاغ کرد،و چون جبرئیل خواست کهبرخیزد رسول خدا«ص»جامهاش را گرفت و بدو گفت:
نام تو چیست؟گفت:جبرئیل،آنگاه رسول خدا برخاستتا به قوم خود ملحق شود که به هیچ درخت و سنگىنمىگذشت جز آنکه بر او سلام کرده و مژدهاش میدادند.
و پس از آن جبرئیل نزد او میآمد ولى به آنحضرت نزدیکنمىشد تا از وى اذن بگیرد پس روزى در حالى که رسولخدا«ص»در بالاى مکه بود بنزد وى آمد و در گوشهاى ازآن وادى جائى از زمین را فشار داد و چشمهاى پدیدار شد وجبرئیل وضوء گرفت و رسول خدا«ص»نیز تطهیر کردآنگاه نماز ظهر را خواند،و آن نخستین نمازى بود کهخداى عز و جل فرض کرد،و امیر المؤمنین علیه السلام نیز باآنحضرت نماز خواند،و رسول خدا«ص»در همان روزبنزد خدیجة بازگشت و جریان را به او خبر داد و او نیز وضوء ساخته و نماز عصر را در همان روز خواند...
و از روایت ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه که درداستان مجاورت رسول خدا«ص»در غار«حراء»میگوید:
«...حتى جاءت السنة التى اکرمه الله فیها بالرسالة فجاور فىحراء شهر رمضان و معه اهله: خدیجة و على بن ابیطالب و خادم لهم،فجاءه جبرئیل بالرسالة...» (6)
معلوم میشود که على علیه السلام و خدیجة نیز در ماجراىنزول وحى و بعثت و در غار حراء همراه رسول خدا؟«ص» بودهاند...
ولى سند حدیث و مصدر آنرا متاسفانه نقل نکرده،وهمین قدر در آغاز آن گفته:«و قد ورد فى الکتب الصحاح».
------------------------------------------------
1- نهج البلاغه خطبه 190.
2- بحار الانوار ج 18 ص 268 و این هم پاسخى است به برخى از اهل سنت کهخواستهاند روایت عایشه را توجیه کرده و آن حالت رسول خدا«ص»را که در آنحدیث آمده با روایات دیگرى که در این باره رسیده که چون وحى بر آن حضرت نازلمیشد حالت غش او را میگرفت...و این هم حدیث دیگرى در این باره که در کتابتوحید صدوق(ره)(ص 102)آمده:
«...عن عبید بن زرارة،عن ابیه قال:قلت لابى عبد الله علیه السلام:جعلت فداکالغشیة التى کانت تصیب رسول الله صلى الله علیه و آله اذا نزل علیه الوحى؟قال:
فقال ذلک اذا لم یکن بینه و بین الله احد،ذاک اذا تجلى له،قال:ثم قال:تلکالنبوة یا زرارة،و اقبل یتخشع».
3- علل الشرایع ص 14.
4- تفسیر عیاشى ج 2 ص 201.
5- مناقب ج 1 ص 45.
6- شرح نهج البلاغه ج 13 ص 208-ط جدید-.
شریعت قبل از بعثت
در پایان بحث از ماجراى بعثت رسول خدا(ص)-طبقوعدهاى که دادیم-لازم است مقدارى هم درباره شریعت و آئینى که رسول خدا(ص)قبل از بعثت از آن پیروى میکرده بحثشود، زیرا این مطلب از نظر تاریخ مسلم است که:
اولا-رسول خدا(ص)در تمام دوران زندگى قبل از بعثتخود،لحظهاى در برابر بتها پرستش نکرد،و از آئین مشرکین وبتپرستان و سنتها و مراسم شرکآلود و غلط ایشان پیروى نکرد،و از«اکل میته»و ذبائحى که نام خدا بر آنها ذکر نشده بودنمىخورد،و اینکه در صحیح بخارى و مسند احمد بن حنبل آمدهاست که گویند:
براى رسولخدا(ص)سفره غذائى حاضر کردند،و زید بنعمرو بن نفیل (1) را نیز بر سر آن سفره خواندند،ولى زید از حضور برسر آن سفره خوددارى کرده گفت:
«انا لا آکل مما تذبحون على انصابکم،و لا آکل الا ما ذکر اسمالله علیه»
من از آنچه شما بر بتهاى خود ذبح میکنید نمىخورم و جز آنچه را نامخدا بر آن برده شده نخواهم خورد.و در نقل احمد بن حنبل هست کهرسول خدا(ص)بر سر سفرهاى با سفیان بن حارث غذا میخورد وزید از آنجا عبور کرد و آن دو او را به خوردن دعوت کردند و او چنین پاسخى داد... (2) مخدوش و غیر قابل قبول است و از اینرو خود اهل سنت وآنها که صحیح بخارى را صحیحترین کتابهاى حدیثى میدانندنتوانستهاند آنرا بپذیرند و در صدد توجیه برآمده که از آنجملهسهیلى در کتاب«الروض الانف»گوید:
«کیف وفق الله زیدا الى ترک ما ذبح على النصب و ما لم یذکراسم الله علیه و رسوله(ص)کان اولى بهذه الفضیلة فى الجاهلیةلما ثبت من عصمة الله تعالى له» (3) یعنى چگونه خداوند به زید این توفیق را عنایت کرد که از خوردنذبحى که براى بتها ذبح شده و یا نام خدا بر آن جارى نشده بود خوددارىکند،ولى به رسول خدا چنین توفیقى نداد،با اینکه رسول خدا(ص) بهچنین فضیلتى سزاوارتر بود بخاطر عصمتى که از سوى خداى تعالىداشت:
و آنگاه درصدد پاسخ و توجیه برآمده و گوید:
«لیس فى الروایة انه قد اکل من السفره و بان شرع ابراهیم انما جاء بتحریمالمیتة لا بتحریم ما ذبح لغیر الله تعالى فرید امتنع عن اکل ما ذبح لغیر الله براى رآهلا بشرع ما تقدم»
یعنى-در روایت نیامده که آنحضرت از آن سفره چیزى خورد،و از این گذشتهشرع ابراهیم میته را حرام کرده بود نه آنچه را که نام خدا بر آن جارى نشده بود،و ازاینرو زید طبق راى خود از خوردن آن غذا خوددارى کرد نه بخاطر شریعت گذشته.
ولى براى خواننده محترم روشن است که این پاسخ نمیتوانداشکال و شبهه را از ذهن انسان رفع کند و بهتر آن است که اصلحدیث را که بگفته ایشان بر خلاف دلیلهائى است که عصمترسول خدا(ص)را ثابت کرده مردود بدانیم و آنرا نپذیریم.
و همچنین حدیث«استلام اصنام»-دست و صورت مالیدنبه بتها بعنوان تبرک و احترام-که در روایات ایشان آمده (4) وروایات دیگرى که حکایت از مشارکت آنحضرت در مراسمشرکآمیز آنها میکند همگى مردود و مخالف با مبانى و اصول خودآنها در باب نبوت آن بزرگوار است.
ثانیا از نظر تاریخ مسلم است که آنحضرت قبل از بعثتعبادتهائى از قبیل نماز و روزه و طواف و حج و عبادتهاى دیگرىانجام میداده چنانچه در حدیث عایشه و دیگران در ماجراى بعثتاین جمله بود که:
«فکان یخلو بغار حراء فیتحنث فیه»
و«تحنث»را به«تعبد»معنا کرده بودند.
و مرحوم فتال نیشابورى در روضة الواعظین گفته:
«رسول خدا(ص)از اول تکلیف روزه میگرفت و نمازمىگذارد،بعکس آنچه در میان قوم معمول بود و چون به سنچهل سالگى رسید خداوند بوسیله جبرئیل او را مامور به ابلاغرسالت فرمود...» (5) و اکنون با توجه به این دو مقدمه این بحث پیش آمده که آیارسول خدا(ص)در پیروى از مرام مقدس توحید و عمل بهدستورات و اعمال دینى تابع چه شریعتى بوده؟آیا شریعت انبیاءگذشته و یا شریعتخود یعنى شریعت مقدس اسلام که بعدامامور به ابلاغ و اظهار آن گردید...و در آن وقت تنها خودآنحضرت مامور به پیروى و انجام اعمال آن بود...
و بنابر آنچه گفته شد تذکر این نکته در اینجا لازم است کهبه نظر نگارنده طرح این بحث بنحوى که در کتابهاى دانشمنداناسلامى اعم از دانشمندان شیعه و اهل سنت-آمده خالى از نوعىتسامح و بىدقتى نیست زیرا آن مسئله را به این نحو و با اینعبارت طرح کرده و گفتهاند:
«اعلم ان علماء الخاصه و العامه اختلفوا فى ان النبى(ص)
هل کان قبل بعثته متعبدا بشریعته ام لا...» (6) و یا این عبارت که از یکى از دانشمندان بزرگ اهل سنتاست که میگوید:
«و قد اختلف العلماء فى تعبده قبل البعثه هل کان على شرع ام لا؟» (7) یعنى علماء اختلاف دارند در اینکه تعبد و انجام عبادتهاى آنحضرت پیش ازماجراى بعثت آیا بر طبق شرعى از شرایع بوده یا نه؟
و وجه تسامح و بىدقتى همین است که اعمال و عبادات آنبزرگوار بطور مسلم بر طبق شریعتى انجام میشده که آن شریعتیاشریعت پیمبران گذشته بوده و یا شریعتخود آنبزرگوار...
و شاید مرحوم علامه(ره)در شرحى که بر مختصر ابن حاجبنگاشته و عبارت آنرا مرحوم مجلسى در بحار الانوار نقل کردهمتوجه این مطلب بوده که بحث را اینگونه مطرح فرموده:
«اختلف الناس فى ان النبى(ص)هل کان متعبدا بشرع احد من الانبیاءقبله قبل النبوه ام لا... » (8) که براى اهل تحقیق روشن است که این عبارت از آنتسامح و اشکال خالى است و بهر صورت مسئله آنقدر مهم نیستکه بیش از این مقدار وقتشما را بگیریم و این مقدار هم از باب تذکر بنظر لازم آمد.و بهتر آن است که به اصل بحث بازگردیم وبحث را اینگونه طرح کنیم که:آیا رسول خدا(ص)قبل از بعثتتابع چه شریعتى از شریعتهاى الهى بوده؟
جمعى معتقدند که آنحضرت تابع شریعتهاى پیمبران قبل ازخود بوده؟و گروهى نیز معتقدند که تابع شریعتخود یعنىشریعت اسلام بوده،با این توضیح که در آنزمان بدان حضرتوحى میشد و به اصطلاح«نبى»بود،و موظف بود بدانچه بر اووحى میشد بدان عمل کند،ولى«رسول»نبود و وظیفه نداشتآنها را بدیگران ابلاغ کند،تا سن چهل سالگى که بهمنصب رسالت مفتخر گردید و موظف شد این آئین مقدس رابدیگران نیز ابلاغ کند.
گروه اول نیز که عقیده دارند آنحضرت تابع شریعتهاىپیمبران قبل از خود بوده درباره آن شریعت و آن پیامبراختلاف نظر دارند و چهار نظریه درباره آن شریعت ذکر شده:
1-شریعت نوح علیه السلام2-شریعت ابراهیم علیه السلام3-شریعت موسى علیه السلام4-شریعت عیسى علیه السلامو در اینجا نظریه پنجمى هم ابراز شده و آن این است کهگفتهاند: هر چه نزد آنحضرت ثابتشده بود که شریعت است از آنپیروى کرده و بدان عمل میکرد و پیرو شریعت مخصوصى نبود.وبنظر میرسد غرض ورزى و دستسیاست بازان و قصهپردازان یهودو نصارى هم در این مسئله راه یافته باشد و براى اثبات اینکهشریعت اسلام پیرو همان شرایع یهود و نصارى است ورسول خدا(ص)نیز تابع موسى و عیسى بوده به این بحث دامنزده و احیانا اظهار نظرهائى کرده باشند زیرا آنها که باکنداشتند ابراهیم علیه السلام را یهودى یا نصرانى بخوانند هیچباکى نداشتند که رسولخدا(ص)و سلاله ابراهیم علیه السلام رایهودى و یا نصرانى بدانند!و بهر صورت هر یک از دو دسته براىمدعاى خود دلیلهائى ذکر کردهاند و دانشمندان نیز آنها را درکتابهاى خود بتفصیل نقل کردهاند که فشردهاى از آنرا میتوانیددر بحار الانوار مجلسى(ره)بخوانید (9) و بنظر ما آنچه در میاندلیلهاى دسته اول(یعنى آنها که گفتهاند رسول خدا تابعشریعتهاى قبل از خود بوده) مهم و قابل بحث میباشد چند آیهقرآنى است و بقیه گفتارها اجتهادات و یا روایات ضعیفى استکه از نقل آنها صرفنظر میکنیم.و به نقل همان آیات اکتفامىنمائیم:
1-آیه 90 از سوره انعام است که خداى تعالى پس از ذکرنام جمعى از پیمبران چون ابراهیم و فرزندان آن بزرگوار فرماید:
/اولئک الذین هداهم الله فبهداهم اقتده/آنها هستند که خداوند ایشانرا هدایت و راهنمائى فرمود،و تو نیز ازهدایت آنها پیروى کن...
و پاسخى که از استدلال به این آیه داده شده آن است کهمنظور از این هدایت و پیروى از آن همان اصول مورد اتفاق همهادیان است نه فروع شرعیه زیرا پر واضح است که فروع در ادیانگذشته مورد اختلاف بوده...
نگارنده گوید:مؤید این پاسخ نیز همان نزول آیه است کهپس از بعثت رسول خدا(ص)نازل گشته و میتوان گفت:این آیهربطى به بحث ما که بحث از شریعت رسول خدا(ص)قبل ازبعثت میباشد ندارد...
و از همین پاسخ مىتوان پاسخ استدلال به آیات دیگرى را نیزکه در اینباره شده است دانست مانند آیه:
/شرع لکم من الدین ما وصى به نوحا و الذى اوحینا الیک و ماوصینا به ابراهیم و موسى و عیسى،ان اقیموا الدین و لا تفرقوا فیهکبر على المشرکین ما تدعوهم الیه.../ (10) که با توجه به صدر و ذیل آیه بخوبى روشن میشود که منظور همان اصول عقایدى است کهدر همه ادیان بوده است...
و آیه شریفه/ثم اوحینا الیک ان اتبع ملة ابراهیم حنیفا.../ (11) که منظور از پیروى«ملة ابراهیم»همان اصول عقلیه است نهفروع شرعیه،بدلیل آیه دیگرى که فرموده:/و من یرغب عنملة ابراهیم الامن سفه نفسه/ (12) و پر واضح است که بسیارى از فروع شرعیه آئین ابراهیم نسخشده و اگر منظور از«ملة ابراهیم»همه اصول و فروع بود با توجهبه این آیه نسخ آنها جایز نبود...
و آیه:/انا اوحینا الیک کما اوحینا الى نوح و النبیین.../ (13) و بخصوص آیه اخیر که ظاهرا مربوط به اصل مسئله وحى وکیفیت آن است و ربطى به مسئله مورد بحث ما ندارد...
و اما دلیل گروه دیگر که گفتهاند:رسول خدا(ص)پیروشریعت و آئین خود یعنى آئین مقدس اسلام بوده روایات بسیارىاست که برخى از آنها صراحت در این مطلب دارد و از برخى با توجه به روایات و شواهد دیگر استفاده مطلب از آنها میشود که ازدسته نخست روایاتى است که صراحت دارد بر اینکهرسول خدا(ص)قبل از بعثت نیز«نبى»و پیامبر بوده.
1-مانند روایت مشهورى که در کتابهاى شیعه و اهل سنتآمده که رسول خدا(ص)فرمود:
«کنت نبیا و آدم بین الروح و الجسد» (14) من پیامبر بودم در وقتى که آدم میان روح و بدن بود. ..
و در برخى از کتابها این گونه نقل شده که فرمود:«کنتنبیا و آدم بین الماء و الطین»:و براى فهم بهتر این استدلال بایداین مطلب را نیز اضافه کرد که بعثت پیمبران الهى که برتر وخاتم آنها پیامبر بزرگوار اسلام بوده است مراحل و درجاتى داشته-چنانچه از روایات نیز استفاده میشود-که یکى از آن مراحل«نبوت»است و این مرحله قبل از مرحله رسالت بوده و مرحلهنبوت آن بزرگواران مرحلهاى بوده که از طریق فرشتگان و یا درخواب و یا از طریق الهام به آنها وحى میشده و دستورات و یاخبرهائى از جانب خداى تعالى به ایشان داده مىشد که مامور بهعمل بدان میشدند ولى مامور به ابلاغ و رساندن آنها بدیگراننبودند و در این مرحله آنها«نبى»بودند نه رسول و براى درک بیشتر این مطلب به روایات زیر توجه کنید که در باب«طبقات الانبیاء و الرسل و الائمة»از کتاب شریف کافى وجاهاى دیگر نقل شده مانند این روایت که کلینى(ره)بسند خوداز زید شهام روایت کرده که گوید:از امام صادق علیه السلامشنیدم که فرمود:«ان الله تبارک و تعالى اتخذ ابراهیم عبدا قبل انیتخذه نبیا و ان الله اتخذه نبیا قبل ان یتخذه رسولا و ان الله اتخذهرسولا قبل ان یتخذه خلیلا و ان الله اتخذه خلیلا قبل ان یجعله امامافلما جمع له الاشیاء قال:انى جاعلک للناس اماما» (15) براستى که خداى تعالى ابراهیم را به بندگى خویش برگرفت پیش ازآنکه به نبوت برگیرد،و خداى تعالى او را به نبوت خویش برگرفت پیشاز آنکه به رسالت برگیرد،و به رسالت برگرفت پیش از آنکه بدوستى خودبرگیرد،و به دوستى برگرفت پیش از آنکه به امامت برگیرد و چون همهاینها را براى او گردآورد فرمود«من تو را براى مردم امام قرار دادم»
و نیز بسندش از زراره روایت کرده که گوید:از امام باقرعلیه السلام معناى آیه شریفه«و کان رسولا نبیا»و فرق میان«رسول»و«نبى»را پرسیدم و آنحضرت در پاسخ من فرمود:
«النبی الذی یرى فی منامه و یسمع الصوت و لا یعاین الملک و الرسولالذى یسمع الصوت و یرى فى المنام و یعاین الملک...» (16) و نبى کسى است که در خواب(فرشته را)بهبیند و صداى(او را)بشنود ولىبه عیان فرشته را نبیند و رسول کسى است که صدا را بشنود و در خوابببیند و در عیان نیز او را مشاهده کند.
و بسندش از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:
«الانبیاء و المرسلون على اربع طبقات،فنبى منبا فى نفسه لا یعدوغیرها و نبى یرى فى النوم و یسمع الصوت و لا یعاینه فى الیقظه و لمیبعث الى احد...» (17) پیامبران و رسولان بر چهار طبقه هستند گاهى«نبى»است که تنها به او خبر رسیده و از او بدیگرى تجاوز نکند، وگاهى«نبى»است که در خواب ببیند و صدا را بشنود و در بیدارىنهبیند و بسوى دیگرى هم مبعوث نشده...
و روایت دیگرى که از یزید کناسى روایت کرده که گوید:
از امام باقر علیه السلام پرسیدم:آیا عیسى بن مریم در آنهنگام کهدر گهواره سخن فتحجتخداى تعالى بر مردم زمان خود بود؟
امام علیه السلام در جواب من فرمود:
«کان یومئذ نبیا حجة لله غیر مرسل،اما تسمع لقوله تعالى حینقال انى عبد الله آتانى الکتاب و جعلنى نبیا» (18) وى در آنروز«نبى»و حجتى بود از سوى خدا ولى«مرسل»و فرستاده بسوى کسى نبود،آیا این گفتار خداى تعالى را نشنیدهاىآنهنگام که عیسى گفت«من بنده خدایم که کتاب بمن داده و مرا«نبى»قرارم داده».و از روایت اخیر و استشهاد به آیه قرآنىبخوبى معلوم میشود که مقام نبوت مقامى است که ممکن استبه پیمبران در گهواره نیز داده شود چنانچه به عیسى علیه السلامداده شد... (19) و بخصوص با توجه به روایاتى که خداوند هیچفضیلت و کرامت و معجزهاى به پیامبرى از پیمبران خود عطانفرمود جز آنکه آنرا به رسول خدا(ص)نیز عطا فرمود مانند روایتمفصلى که از ارشاد القلوب دیلمى نقل شده که امیر المؤمنینعلیه السلام بمردى یهودى که در اینباره سئوال کرد فرمود:
«فو الله ما اعطى الله عز و جل نبیا و لا مرسلا درجة و لا فضیلةالا و قد جمعها لمحمد(ص)و زاده على الانبیاء و المرسلیناضعافا...» (20) بخدا سوگند که خداى عز و جل به هیچ نبى و مرسلى درجه و فضیلتىعطا نفرمود،جز آنکه آنرا براى حضرت محمد(ص)گرد آورده و بلکه چند برابر آنها افزوده است...
2-دلیل دوم،سخن امیر المؤمنین علیه السلام است در«خطبه قاصعه»که در نهج البلاغه و کتابهاى دیگر از آنحضرتنقل شده که درباره رسول خدا(ص)فرمود:
«و لقد قرن الله به(ص)من لدن ان کان فطیما اعظم ملک منملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره»
خداى تبارک و تعالى از لحظهاى که پیغمبر را از شیر گرفتندبزرگترین فرشته از فرشتگان خود را قرین او فرمود تا اخلاق نیکو و صفاتپسندیده را به وى بیاموزد...و معناى تعلیم فرشته جز همان نبوت چیزدیگرى نیست.
و در چند روایت در اصول کافى آمده که منظور از«روح»
در آیات سوره شورى و اسراء یعنى آیه شریفه/و کذلک اوحیناالیک روحا من امرنا/ (21) و آیه/یسئلونک عن الروح قل الروح منامر ربى/ (22) همین فرشته بوده،که یکى از آنها روایت زیر استکه کلینى بسند خود از ابى بصیر روایت کرده که گوید:از امامصادق علیه السلام تفسیر«روح»را در آیه«یسئلونک عن الروح»
پرسیدم و آنحضرت فرمود:«خلق اعظم من جبرئیل و میکائیل،کانمع رسول الله(ص)و هو مع الائمه و هو من الملکوت» (23) یعنى این روح،خلقى است از مخلوقات خدا بزرگتر از جبرئیل ومیکائیل که بهمراه رسول خدا(ص)بوده و همراه امامان نیز هست و او ازعالم ملکوت(و مجردات و فرشتگان)است.و در روایتى که صفار درکتاب بصائر الدرجات روایت کرده اینگونه است که امام صادقعلیه السلام فرمود:
«ان الروح خلق اعظم من جبرئیل و میکائیل،کان معرسول الله(ص)یسدده و یرشده و هو مع الاوصیاء من بعده».
و بلکه در پارهاى از روایات آمده که«روح القدس»کهنامش در قرآن کریم و در روایات آمده نام همین فرشته بود نه نامجبرئیل و نام جبرئیل روح الامین است که در قرآن کریم نیزآمده است.
نگارنده گوید:با توجه بدانچه ذکر شد بنظر میرسد این قولدوم نزدیکتر به ذهن و اولى به پذیرفتن و قبول باشد و از نظر عقلو نقل مانعى براى پذیرفتن آن بنظر نمیرسد و از آنجا که این بحثچندان رابطهاى با بحث تاریخى ما نیز ندارد بهمین مقدار اکتفاکرده و براى تحقیق بیشتر شما را بکتابهاى کلامى و حدیثىدیگرى که بتفصیل در اینباره بحث کردهاند ارجاع داده و بدنبالبحث تاریخى خود باز میگردیم.
-----------------------------------------------
1- زید بن عمرو بن نفیل از حنفاء بوده است که در گذشته بتفصیل در مقالهاى جداگانهشرح حالش را ذکر کردیم.
2- الصحیح من السیره ج 1 ص 158.
3- الروض الانف ج 1 ص 256.
4- الصحیح من السیره ج 1 ص 160.
5- بنقل از کتاب جنه الماواى قاضى طباطبائى.
6- بحار الانوار ج 18 ص 271.«
7- سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 391.
8- بحار الانوار ج 18 ص 271.
9- بحار الانوار ج 18 ص 271-281.
10- سوره شورى آیه 13.
11- سوره نحل آیه 123.
12- سوره بقره آیه 130.
13- سوره نساء آیه 163.
14- الغدیر ج 9 ص 287،بحار الانوار ج 18 ص 278.
15- الاصول من الکافى باب طبقات الانبیاء و الرسل و الائمة ج 2.
16- الاصول من الکافى باب الفرق بین الرسول و النبى و المحدث ج 1.
17- الاصول من الکافى باب طبقات الانبیاء و الرسل.
18- بحار الانوار ج 18 ص 278.
19- در میان پیمبران الهى پیغمبران دیگرى نیز بودهاند که در کودکى و نوجوانى به مقامنبوت رسیدهاند مانند عیسى که خداوند دربارهاش فرمود«و آتیناه الحکم صبیا»و یوسفکه خداوند دربارهاش فرمود«و اوحینا الیه لتنبئنهم بامرهم هذا»و بگفته بسیارى از مفسرانمنظور از این وحى،وحى نبوت بوده.
20- بحار الانوار ج 16 ص 341.
21- سوره شورى آیه 52.
22- سوره اسرى آیه 85.
23- بحار الانوار ج 18 ص 256.
نخستین کسى که اسلام آورد
نخستین فردى که به رسول خدا(ص)ایمان آوردو مسلمان شداز نظر روایات و تواریخ مسلم است که نخستین فردى که ازجنس زنان به رسول خدا(ص)ایمان آورده و مسلمان شد، همسرمکرمهاش خدیجه سلام الله علیها بود و بلکه بر طبق ادعاىبسیارى از سیره نویسان و مورخان:نخستین انسانى که بهآنحضرت ایمان آورده و مسلمان شد خدیجه بود.و این عبارت ازابن اثیر جزرى است که در کتاب خود«اسد الغابة»گوید:
«خدیجه بنتخویلد بن اسد بن عبد العزى بن قصى القرشیة الاسدیةام المؤمنین زوج النبى(ص)اول امراة تزوجها و اول خلق الله اسلم باجماعالمسلمین،لم یتقدمها رجل و لا امراة. ..» (1) .
-یعنى خدیجه دختر خویلد...همسر رسول خدا(ص)نخستین زنى بود که رسول خدا با او ازدواج کرد و نخستین خلق خدا بود-به اجماع مسلمانان-کهاسلام را اختیار کرد و هیچ مرد و زنى از او پیشى نگرفت.
و این هم عبارت یکى از قدیمىترین سیرهها یعنى سیره ابن اسحاق استکه مىگوید:
«و کان اول من اتبع رسول الله(ص)خدیجه بنتخویلد زوجته...» (2) -و نخستین کسى که از رسول خدا(ص)پیروى کرد خدیجه دختر خویلدهمسر آنحضرت بود.و نظیر این دو عبارت از کتابهاى دیگر نقل شده.و ازدانشمندان شیعه نیز مرحوم على بن عیسى اربلى همین عقیده را دارد،پس ازروایتى که از ابن عباس نقل کرده که گفته است:
«...ان اول من صلى مع رسول الله(ص)بعد خدیجه،علىعلیه السلام».
چنین گوید:
«و قد تقدم ذکر اسلامها رضى الله عنها،و انها سبقت الناسکافة...» (3) و از آنچه ذکر شد چنین استفاده مىشود که خدیجهعلیها السلام نخستین انسانى بوده که به رسول خدا(ص) ایمانآورده است،چه از جنس زنان و چه از جنس مردان.ولى درتاریخ یعقوبى آمده است که گوید:
«...و کان اول من اسلم خدیجة بنتخویلد من النساء،و على بن ابیطالب من الرجال ثم زید بن حارثه،ثم ابوذر...» (4) -خدیجه نخستین کسى بود از جنس زنان که مسلمان شد و على بن ابیطالبنیز نخستین کسى بود از جنس مردان که اسلام اختیار کرد و سپس زید بنحارثه و پس از او ابوذر...
در این نقل از آن جهت که مورد بحث ما استسخنى بهمیان نیامده و ساکت است.و در نقل على بن ابراهیم-از محدثینشیعه-آمده است که در تفسیر آیه مبارکه:
/فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشرکین/ (5) چنین گوید:
«انها نزلت بمکة بعد ان نبى رسول الله(ص)بثلاث سنین،و ذلک انالنبوة نزلت على رسول الله(ص)یوم الاثنین،و اسلم على علیه السلام یومالثلثاء،ثم اسلمتخدیجة بنتخویلد زوجة النبى(ص)...» (6) -این آیه در مکه نازل شد پس از گذشتسه سال از نبوت رسول خدا(ص)
و ماجرا از این قرار بود که مقام نبوت روز دوشنبه بر رسول خدا(ص)نازل شد وعلى علیه السلام روز سه شنبه مسلمان شد و پس از او خدیجه دختر خویلد همسررسول خدا(ص) مسلمان شد...
و در نقل کتاب«طرف»سید بن طاووس که از کتاب وصیةعیسى بن مستفاد از حضرت موسى بن جعفر از پدرش امام صادق علیهما السلام روایت کرده اینگونه است که رسول خدا(ص)آندو را با یکدیگر به اسلام دعوت فرمود و آن دو با همدیگر یکبارهایمان آورده اسلام را پذیرفتند... (7) و اقوال و روایات دیگرى هم در این باره در کتابهاىشیعه و اهل سنت آمده که در آنها درباره على علیه السلامتعبیراتى امثال اینکه آنحضرت«اول الناس اسلاما»
یا«اول الامة اسلاما»و یا«اول من آمن»بوده ذکر شده کهاز آنها استفاده مىشود على علیه السلام نخستین مسلمان بوده. (8) و ما فعلا در این باره بحث زیادى نداریم و به همین مقدار دراینمورد اکتفا مىکنیم.
البته تذکر این مطلب هم لازم است که خدیجه همانگونه کهدر بحث ازدواج رسول خدا(ص) گفته شد:کمال ایثار و مهربانىرا نسبت به همسر بزرگوار خود حضرت محمد(ص)داشت ورسول خدا(ص)نیز تا پایان عمر پیوسته از مهر و محبت و ایثارخدیجه یاد مىکرد،و خود همین سبقت ایمان او به رسولخدا(ص)دلیل دیگرى بر اعتقاد و ایمان قلبى او به صداقت وعظمت همسر گرامى خود،و در نتیجه دلیلى بر ایثار و عشق او درراه وصول به اهداف عالیه آنحضرت است.و در روایات هم آمدهاست که ایمان خدیجه براى رسول خدا(ص)موجب تقویت قلبو رفع غم و اندوه آنحضرت بود،که هرگاه از تکذیب مشرکان وتمسخر و استهزاء دشمنان دلگیر و افسرده خاطر گشته و بخانهمىآمد،خدیجه سلام الله علیها با سخنان دلنشین و دلدارى دادنبه آنحضرت موجبات رفع افسردگى و دلگرمى آن بزرگوار رافراهم مىنمود و عبارت ذیل متن حدیث ابن اسحاق است که درسیره خود روایت کرده است:
«کانتخدیجه اول من آمن بالله و رسوله و صدق بما جاء به،فخفف الله بذلک عن رسول الله(ص)لا یسمع شیئا یکرهه من رد علیهو تکذیب له فیحزنه ذلک الا فرج الله عنه بها اذا رجع الیها،تثبته و تخففعنه و تصدقه و تهون علیه امر الناس» (9) .
----------------------------------
1- اسد الغابة-ج 5-ص 434.
2- سیره ابن اسحاق-ط ترکیه-ص 120
3- بحار الانوار-ج 16-ص 7 به نقل از.کشف الغمه على بن عیسى اربلى.
4- تاریخ یعقوبى-ج 2-ص 14.
5- سوره حجر-آیه-94.
6- تفسیر القمى-ص 354.
7- بحار الانوار-ج 18-ص 232.
8- براى اطلاع بیشتر مىتوانید به کتابهاى سیره نبویه قاضى دحلان ج 1 ص 91 و سیرهحلبیه ج 1 ص 268 و مناقب خوارزمى ص 18-20 و الغدیر ج 3 ص 220-236 مراجعه نمائید.
9- سیره ابن اسحاق ص 112.
و اما در مورد على علیه السلام
و اما درباره دیگران غیر از حضرت خدیجه علیها السلام براىما جاى تردید نیست که طبق نقلهاى صحیح و معتبر و سندهاىدست نخورده و دست اول تاریخى و حدیثى-که برخى از آنها راشنیدید-و به گواهى بیشتر اصحاب رسول خدا(ص)-و از آنجمله سخنان خود امیر المؤمنین علیه السلام-و بر طبق جریان طبیعى و معمولى این ماجرا،نخستین کسى که به رسولخدا(ص)ایمان آورد و دعوت آنحضرت را پذیرفت،علىعلیه السلام بود.
و بنظر ما مسئله چنان روشن است که نیازى به بحثزیاد و استدلال به روایات و تواریخ بسیار نداریم،و براىکسى که بخواهد در این باره تحقیق و تتبع کند هر چه بیشتر بهمنابع تاریخى و روایات مراجعه مىکند یک شبهه براى اوتقویت مىشود و آن شبهه اینکه روایات و اقوالى که در این بارهنقل اختلاف کرده و یا دیگرانى همانند ابوبکر را در پذیرشاسلام مقدم بر على علیه السلام دانستهاند گذشته از اینکه تمامىآنها با روایاتى از همان راویان متناقض و متعارض است و از نظرفن حدیثشناسى از درجه اعتبار ساقط مىشود،از کانالهاىناسالم بدست ما رسیده و یا راویان حرفهاى و خود فروخته ومزدور نقل کرده و یا غرض ورزیهاى سیاسى و غیر سیاسى درآنها دخالت داشته است و گرنه در روایات و نقلهاى معتبر وسالم-اعم از شیعه و اهل سنت-در این باره که على علیه السلامنخستین مسلمان و مؤمن به رسول خدا(ص)بوده بحثى نبوده ودوست و دشمن بدان اعتراف داشتهاند.
اما روایات
و روایات در این باره تنها بیش از یکصد حدیث از طریق اهل سنت روایتشده که مرحوم علامه امینى«قدس سره»آنهارا در کتاب شریف«الغدیر»(ج 3 و ج 2)به طریقهاى مختلف ازرسول خدا(ص)و امیر المؤمنین علیه السلام و سایر صحابه رسولخدا(ص)نقل کرده و ما نیز براى تیمن و تبرک چند حدیث راانتخاب کرده ذیلا براى شما نقل مىکنیم:
1- طبرانى و هیثمى و بیهقى و حافظ گنجى و دیگران بهسندهاى خود از سلمان و ابوذر و حذیفه از رسول خدا(ص)
روایت کردهاند که درباره على علیه السلام فرمود:
«...ان هذا اول من آمن بى و هو اول من یصافحنى یوم القیامة،و هو الصدیق الاکبر و هذا فاروق هذه الامة،یفرق بین الحقو الباطل،و هذا یعسوب المؤمنین» (1)
-براستى که این مرد نخستین کسى است که به من ایمان آورده و اونخستین کسى است که در روز قیامت با من مصافحه کند(و دست بهدست من دهد)و او است صدیق اکبر و او است فاروق این امت که میانحق و باطل را جدا سازد و او است بزرگ و سرور مؤمنان.
2- حاکم در مستدرک و خطیب بغدادى در تاریخ خود و ابنابى الحدید در شرح نهج البلاغه و دیگران با مختصر اختلافى از رسول خدا(ص)روایت کردهاند که فرمود:
«اول الناس ورودا على الحوض اولهم اسلاما،على بنابیطالب». (2)
-نخستین کسى که در کنار حوض بر من درآید نخستین آنها است درپذیرش اسلام و او على بن ابیطالب است.
3- ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه از جماعتى از صحابهرسول خدا(ص)مانند ابن عباس و جابر و اسماء بنت عمیس وام ایمن و دیگران نقل کرده که رسول خدا(ص)در داستانازدواج على و فاطمه علیهما السلام به دخترش فاطمه فرمود:
«زوجتک اقدم الامة اسلاما». (3)
-تو را به همسرى کسى درآوردم که از همه امت در اسلام مقدماست.
4- نسائى و ابن ماجة و طبرى-در تاریخ خود-و ابى داودو خطیب بغدادى و هیثمى و دیگران به سندهاى خود ازامیر المؤمنین علیه السلام روایات زیر را نقل کردهاند که فرمود:
«انا اول رجل اسلم مع رسول الله(ص)» (4) .
و در نقل دیگرى اینگونه است که فرمود:
«انا اول من اسلم مع النبى(ص)» (5) .
و یا فرمود:. (6)
5-و در بیش از دوازده کتاب از کتابهاى معروف و معتبراهل سنت،مانند جامع ترمذى و معجم طبرانى و مستدرک حاکمو استیعاب ابن عبد البر و فرائد السمطین حموى و دیگران بهسندهاى خود از انس بن مالک روایت کردهاند که گفته است:
«بعث النبى(ص)یوم الاثنین و صلى على علیه السلام یوم الثلثاء». (7)
-رسول خدا(ص)روز دوشنبه مبعوث به رسالت گردید و على علیه السلامروز سه شنبه نماز گزارد.
6- و در بیش از هفت کتاب از کتابهاى معتبر ایشان مانندمستدرک حاکم و کامل ابن اثیر و مجمع الزوائد هیثمى و استیعابو غیره به سندهاى خود از زید بن ارقم روایت کردهاند که گفتهاست:
«اول من آمن بالله بعد رسول الله(ص)على بن ابیطالب».
و یا به این تعبیر که گوید:
«اول من صلى مع رسول الله(ص)على». (8)
نگارنده گوید:به همین مضمون بیش از یکصد روایت دیگردر روایات و کتابهاى معتبر اهل سنت از اصحاب رسولخدا(ص)مانند عبد الله بن عباس و ابو سعید خدرى و سلمانفارسى،و مقداد بن عمرو کندى و ابو رافع و جابر بن عبد اللهانصارى و حذیفه بن یمان و عمر بن خطاب و عبد الله بن مسعودو هاشم بن عقبة مرقال و عدى بن حاتم و دیگران نقل شده که مابخاطر رعایت اختصار به همین مقدار اکتفا مىکنیم و شما را بههمان کتاب«الغدیر»که متن آنها را با مصادر و مراجع ذکرکرده ارجاع مىدهیم.
7- و در کتابهاى دانشمندان و محدثین بزرگوار شیعه نیز بیش ازاین حدیث نقل شده که مرحوم علامه مجلسى(ره)بیشتر آناحادیث را در کتاب بحار الانوار خود نقل کرده (9) و از آنجملهاستحدیث ذیل که ابن شهر آشوب در کتاب مناقب و فتال درروضة الواعظین و شیخ صدوق(ره)و دیگران نقل کردهاند کهامام صادق علیه السلام فرمود:
«اول جماعة کانت ان رسول الله(ص)کان یصلى و امیر المؤمنینعلیه السلام معه،اذ مر ابو طالب به و جعفر معه،فقال:یا بنى صل جناح ابن عمک،فلما احس به رسول الله(ص)تقدمهما و انصرفابو طالب مسرورا و هو یقول:
ان علیا و جعفرا ثقتى عند ملم الزمان و الکرب و الله لا اخذل النبى و لا یخذله من بنی ذو حسب اجعلهما عرضة العدى و اذا اترک میتا انمى الى حسبى لاتخذ لا و انصرا ابن عمکما اخى لامى من بینهم و ابى (10)
-نخستین(نماز)جماعتى که برپا شد آن بود که رسول خدا(ص)
نماز مىخواند و امیر المؤمنین علیه السلام با او بود که در این هنگامابو طالب در حالى که جعفر-فرزندش-همراه او بود بر آنها عبور کردند،ابوطالب که چنان دید به جعفر گفت:بازوى عموزادهات را پیوند کن(و تو هم بازوى دیگر او باش،همانگونه که برادرت یک بازوى او است)
و چون رسول خدا(ص)ماجرا را احساس کرد جلوى آندو قرار گرفتو ابو طالب نیز با خوشحالى و سرور از نزد آنها بازگشت و اشعار فوق رامىخواند.
8- در کتاب امالى ابن شیخ(ره)بسند خود از امام صادقعلیه السلام از پدران خود روایت کرده که فرمود:
«ان علیا اول من اسلم». (11)
-براستى که على علیه السلام نخستین کسى است که اسلام را اختیار کرد.
9- در چند حدیث از طریق روایات شیعه و اهل سنت نیز ازابن عباس روایت کردهاند که در تفسیر آیه شریفه/و السابقونالسابقون،اولئک المقربون/ (12) گفته است:
«سابق هذه الامة على بن ابیطالب». (13)
-سبقت گیرنده این امت على بن ابیطالب علیه السلام بوده.
10- عیاشى در تفسیر خود بسندش از امام باقر علیه السلامروایت کرده که فرمود:
«ان امتى عرض على فی المیثاق،فکان اول من آمن بى علىو هو اول من صدقنى حین بعثت و هو الصدیق الاکبر و الفاروق یفرقبین الحق و الباطل». (14)
-براستى که امتم را در عالم میثاق(آنجا که پیمان مىگرفتند)بر منعرضه داشتند و نخستین کسى که به من ایمان آورد على بود و هم او بودنخستین کسى که مرا هنگامى که مبعوث شدم تصدیق کرد،و او است«صدیق اکبر»-(راستگوى بزرگ)-و او است«فاروق»که میان حقو باطل را جدا کند.
و این بود ده حدیث که ما براى شما از میان بیش از صدو پنجاه حدیث انتخاب کردیم و بیشتر آنها را نیز اهل سنتروایت کرده بودند چنانچه خواندید.
و اما گفتار علماء و دانشمندان اسلام در این باره:
ما در اینجا نخست گفتار محمد بن اسحاق-متوفاى سال151 هجرى و یکى از پیش کسوتان تاریخ و حدیث نزد اهل سنترا براى شما ذکر مىکنیم که مورد قبول عموم محدثین و اهلتاریخ است،و ابن هشام نیز آنرا در سیره از وى نقل کرده و متنترجمه آن اینگونه است که گوید:
«ابن اسحاق گفته:پس از خدیجه نخستین کسى که ازجنس مردان برسول خدا صلى الله علیه و آله ایمان آورد و بااو نماز گذارد و نبوت او را تصدیق کرد على بن ابیطالبابن عبد المطلب بن هاشم رضوان الله و سلامه علیه بود،و آنجناب در آن روز ده ساله بود.
و از نعمتهاى بزرگى که خداوند بعلى بن ابیطالبعلیه السلام داد این بود که پیش از اسلام در دامن تربیترسول خدا صلى الله علیه و آله نشو و نما کرد.
مجاهد حدیث کرده گفت:از جمله نعمتهاى خداوندو کرامتهاى او نسبت بعلى بن ابیطالب علیه السلام این بودکه قریش دچار قحطى سختى شدند،و ابوطالب مردىعیالمند بود که نانخور زیادى داشت،پس رسول خدا صلى الله علیه و آله بعباس بن عبد المطلب عموى خود کهدارائى و ثروتش بیش از سایر بنىهاشم بود فرمود:اىعباس نانخوران برادرت ابوطالب زیادند،و چنانچهمىبینى مردم باین قحطى سخت دچار گشتهاند بیا با همبنزد او برویم و بوسیلهاى نانخوران او را کم کنیم منیکى از پسران او را بنزد خود مىبرم و تو هم یکى را ببر؟
عباس بن عبد المطلب این پیشنهاد را پذیرفت،و هر دوبنزد ابوطالب آمده و منظور خویش را اظهار کردند،ابوطالب گفت:عقیل را براى من بگذارید و برخىگویند:گفت:عقیل و طالب را براى من بگذارید و ما بقىرا هر کدام خواهید ببرید.پس رسول خدا صلى الله علیه و آلهعلى علیه السلام را برداشت و عباس نیز جعفر را برداشته وبخانه بردند.
و بدین ترتیب على علیه السلام در تمام موارد با رسولخدا صلى الله علیه و آله بود تا هنگامى که آن بزرگواربرسالت مبعوث شد پس على بدو ایمان آورد و نبوتش راتصدیق کرده پیروى او را بر خود لازم شمرد.
جعفر نیز در خانه عباس بود تا هنگامیکه اسلام اختیارکرده و از خانه عباس بیرون رفت.
ابن اسحاق گوید:چون هنگام نماز مىشد رسول خداصلى الله علیه و آله بسوى درههاى شهر مکه مىرفت وعلى بن ابیطالب نیز در خفا و پنهانى از پدرش ابو طالب و سایر عموها و قریش بهمراه رسول خدا صلى الله علیه و آلهمىرفت و نمازهاى خود را در آن جا مىخواندند و چونشام مىشد بخانه باز مىگشتند.
مدتى بر این منوال گذشت تا اینکه روزى هم چنانکه آن دو مشغول نماز بودند ابوطالب سر رسید پس برسولخدا صلى الله علیه و آله عرض کرد:اى برادرزاده این دینچیست که اختیار کردهاى؟فرمود:عموجان این هماندین خدا و فرشتگان و پیمبران او است.و همان آئینىاست که پدر ما ابراهیم آورده،خداى تعالى مرا بدانبسوى مردم فرستاده و تو اى عمو از دیگران بخیر خواهى ونصیحت من سزاوارترى و من خیر تو را خواسته و تو رابهدایت مىخوانم و شایستگى تو نیز در اجابت دعوت ویارى و کمک به من بیش از دیگران است؟
ابوطالب گفت:اى برادرزاده من نمىتوانم از کیشپدران خود دست بکشم ولى بدان که تا من زنده هستم ازسوى من بتو بدى نخواهد رسید. (15) و گویند:بعلى گفت:اى فرزند این چه دینى استکه تو برآنى؟فرمود:پدرجان بخدا و رسولش ایمان آورده و در آنچه از جانب خدا آورده او را تصدیق نموده و با اوبراى خدا نماز بجا آورم!ابوطالب باو گفت:اى فرزندبدان که او جز خیر و نیکى تو را نخواهد ملازم او باش(وبا این سخن او را بکار خویش دلگرم ساخت).
اسلام زید بن حارثه غلام رسول خدا(ص):
دومین مردى که پس از على بن ابیطالب علیه السلام بهرسول خدا صلى الله علیه و آله ایمان آورد و با آن حضرتنماز خواند زید بن حارثه بود.
و زید بن حارثه مردى از قبیله کلب است کهحکیم بن حزام-برادر زاده خدیجه در سفرى که از شام برمىگشت او را در زمره چند تن دیگر بصورت بردگىخریده بود و بمکه آورد-و زید در آن هنگام کودکى بودنابالغ-پس خدیجه بدیدن حکیم بن حزام آمد-و این دروقتى بود که بهمسرى رسولخدا صلى الله علیه و آله در آمدهبود-حکیم بدو گفت:عمه جان هر یک از این پسرها راکه مىخواهى براى خود برگیر،خدیجه زید را انتخابکرده از او گرفت،رسول خدا صلى الله علیه و آله که زید رادید از خدیجه خواست تا او را بدان حضرت ببخشد،خدیجه نیز پذیرفته او را بآن حضرت بخشید پیغمبر اکرم نیزآزادش کرده پسر خود خواند،و این جریان قبل از بعثتبود.
حارثه پدر زید در فقدان فرزند خویش بسیار مىگریست و بیتابى مىکرد و اشعارى نیز در این بارهگفت تا اینکه مطلع شد که او در مکه و در خدمت آنحضرت است پس بنزد رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد(تا او را بنزد خویش بازگرداند).
پیغمبر صلى الله علیه و آله بزید فرمود:اگر مىخواهىپیش ما بمان و اگر مایلى بنزد پدرت برو؟زید گفت:نزدشما مىمانم،پس هم چنان در خدمت رسول خدا صلى اللهعلیه و آله بود تا هنگامیکه آن حضرت مبعوث برسالتشد،زید بدان جناب ایمان آورده و چنانکه گفتیم دومین مردىبود که اسلام اختیار کرد و با آن حضرت نماز خواند.
و هم چنان او را زید بن محمد مىگفتند تا چون آیهکریمه نازل شد:«...و خداوند پسر خواندههاى شما رافرزندان شما قرار نداده...و آنان را بنام پدرانشانبخوانید...» (16) زید گفت: من پسر حارثه هستم و از آن پساو را زید بن حارثه گفتند.
اسلام ابوبکر و عبد الرحمن و زبیر و دیگران:
ابن اسحاق گوید:سپس ابوبکر بن ابى قحافه کهنامش عتیق-و بقول ابن هشام:عبد الله-بود اسلام آورد.
و او که مردى بازرگان و تجارت پیشه بود،و از طرفىانساب قریش را بهتر از دیگران مىدانست با مردم انس و رفت و آمدى داشت،و پس از اینکه مسلمان شد اسلام خودرا اظهار کرده مردمى را نیز که با او سر و کار داشتند بایندین دعوت مىنمود،و گویند:عبد الرحمن و عثمان وطلحه و زبیر و سعد بدعوت او مسلمان شدند. (17)
پس از این چند تن که گفتیم مردان و زنان زیر بترتیبمسلمان شدند:ابو عبیدة،ابو سلمه، ارقم،عثمان و قدامه وعبد الله-که هر سه پسران مظعون بن حبیب بودند-عبیدة بنحارث، سعید بن زید و زنش:فاطمة دختر خطاب-خواهرعمر-اسماء(ذات النطاقین)و عایشه دختران ابوبکر،خباب بن ارث،عمیر بن ابى وقاص-برادر سعد بن ابىوقاص-،عبد الله بن مسعود،مسعود بن القارى سلیط بنعمرو و برادرش حاطب بن عمرو،عیاش بن ابى ربیعه وزنش اسماء دختر سلامه،خنیس بن حذافه،عامر بن ربیعه،عبد الله بن جحش و برادرش ابو احمد بن جحش،جعفر بنابیطالب و زنش اسماء بنت عمیس،حاطب بن حارث وزنش فاطمه دختر مجلل،حطاب بن حارث-برادر حاطبو زنش فکیهه دختر یسار،معمر بن حارث-برادر دیگرحاطب-سائب بن عثمان بن مظعون،مطلب بن ازهر و زنشرمله دختر ابى عوف، نحام-که نامش نعیم بن عبد الله بودعامر بن فهیرة که یکى از بردگان سیاه پوست بود و ابو بکراو را خرید-خالد بن سعید و زنش:امینة دختر خلف،حاطب بن عمرو،ابو حذیفه-و نامش مهشم بن عتبه استواقد بن عبد الله،خالد و عامر و عاقل و ایاس-که این هرچهار نفر فرزندان بکیر بن عبد یالیل بودند-عمار بن یاسر،صهیب بن سنان،که از قبیله نمر بن قاسط بود،و برخىگویند:صهیب غلام عبد الله بن جدعان بوده،و برخى دیگرگفتهاند:رومى بوده و او را از روم بمکه آورده بودند،و درحدیث است که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
صهیب(در ایمان)پیشرو رومیان است.» (18)
و این بود گفتار و عقیده یکى از قدیمترین سیرهنویسان کهاواخر خلافت امویان و اوائل دوران خلافت عباسیان مىزیسته،و از نظر اعتبار و اهمیت در آن پایه است که امثال بخارى ودیگران دربارهاش«امیر المؤمنین در حدیث»و یا«امیر المحدثین»و یا«سید المحدثین»گفتهاند. (19) و یعقوبى-متوفاى سال 292 هجرى-در تاریخ خود گوید:
«و کان اول من اسلم خدیجة بنتخویلد من النساء و على بنابیطالب من الرجال،ثم زید بن حارثه،ثم ابوذر،و قیل ابى بکر قبل ابى ذر،ثم عمر بن عنبسة السلمى،ثم خالد بن سعید بنالعاص،ثم سعد بن ابى وقاص،ثم عتبة بن غزوان،ثمخباب بن الارت،ثم مصعب بن عمیر،و روى عن عمرو بنعنبسة السلمى قال:اتیت رسول الله(ص)اول ما بعث و بلغنىامره،فقلت: صف لى امرک فوصف لى امره و ما بعثه الله به،فقلت:هل یتبعک احد على هذا؟قال:نعم امراة، و صبىو عبد-یرید خدیجة بنتخویلد،و على بن ابیطالب و زید بنحارثه» (20) .
-و نخستین کسى که از جنس زنان اسلام آورد خدیجه بود و ازمردان على سپس زید بن حارثه و سپس ابوذر و برخى ابوبکر را پیشاز ابوذر ذکر کردهاند،و سپس عمر بن عنبسة سلمى و آنگاه خالد بنسعید و پس از او سعد بن ابى وقاص،سپس عتبة بن غزوان و آنگاهخباب بن ارت و سپس مصعب بن عمیر و عمرو بن عنبسة روایتکرده که گوید:روزى که رسول خدا(ص)مبعوث شد و من خبردارشدم بنزد او رفته عرض کردم:ماجراى خود را براى من توصیفکن،و او داستان بعثتخود را براى من توصیف کرد و من پرسیدم:
آیا کسى در این ماموریت از تو پیروى کرده؟فرمود:آرى،یک زن،و یک پسر و یک بنده.
و ابن عبد البر در کتاب الاستیعاب گوید:
«اتفقوا على ان خدیجة اول من آمن بالله و رسوله و صدقته فیما جاء به ثمعلى بعدها» (21) . یعنى(علماى اسلام)اتفاق دارند که خدیجه نخستین کسى بود که بخدا و رسول او ایمان آورد و تصدیق او راکرد و پس از او على بود.
و ابن حجر عسقلانى متوفاى سال 852 نیز از ابن عبد البر نقلکرده که علماى اسلام اجماع دارند بر اینکه على علیه السلامنخستین کسى است که بسوى دو قبله نماز خواند... (22) و ابو جعفر اسکافى معتزلى متوفاى سال 240 در کتاب«النقض على العثمانیة-گوید:
«قد روى الناس کافة افتخار على بالسبق الى الاسلام،و ان النبى(ص)
استنبىء یوم الاثنین و اسلم على یوم الثلثاء،و انه کان یقول:صلیت قبل الناسسبع سنین،و انه مازال یقول:انا اول من اسلم و یفتخر بذلک...» (23)
-یعنى تمام مردم روایت کردهاند که على علیه السلام به سبقت در اسلام مفتخرگردید،و اینکه رسول خدا(ص)در روز دوشنبه به نبوت رسید،و على علیه السلامروز سه شنبه اسلام آورد،و اینکه او مىفرمود:من هفتسال قبل از مردم نمازگزاردم،و اینکه او پیوسته مىگفت: من نخستین مسلمان بودم و به این کار خودافتخار مىکرد.
و حاکم در کتاب مستدرک گوید:
«و لا اعلم خلافا بین اصحاب التواریخ ان على بن ابیطالب رضى الله عنهاولهم اسلاما و انما اختلفوا فى بلوغه». (24)
-من مخالفى میان تاریخ نویسان سراغ ندارم که على بن ابیطالب نخستین کسى است که مسلمان شده و اختلافى که هست در بلوغ او است.
و طبرى مورخ معروف در تاریخ خود بسندش از محمد بنسعد بن ابى وقاص نقل کرده که گوید:به پدرم گفتم:آیا ابوبکرنخستین کسى بود که از میان شماها اسلام را اختیار کرد؟وىدر پاسخ من گفت:
-«لا و لقد اسلم قبله اکثر من خمسین رجلا...» (25) -نه!و براستى قبل از او بیش از پنجاه نفر مرد مسلمان شده بودند.
و از دانشمندان بزرگوار شیعه نیز ابن شهر آشوب در مناقبگوید:
روایات مستفیض است در اینکه نخستین کسى که مسلمانشد على علیه السلام بود و سپس به ترتیب خدیجه و جعفر و زید وابوذر و عمرو بن عنبسة و خالد بن سعید بن عاص و سمیة مادرعمار و عبیدة بن حارث،و حمزة و خباب بن ارت و سلمان ومقداد و عمار و عبد الله بن مسعود بهمراه گروهى و سپس ابوبکر وعثمان و طلحة و زبیر و سعد بن ابى وقاص و عبد الرحمان بن عوفو سعید بن زید و صهیب و بلال...مسلمان شدند (26)
و مرحوم شیخ مفید در کتاب الفصول المختارة گوید:
«اجتمعت الامة على ان امیر المؤمنین علیه السلام اول ذکر اجاب رسول الله(ص)»‹ (27)
امت اسلامى اجماع کردهاند که امیر المؤمنین على علیه السلام نخستین مردى بودکه دعوت رسول خدا را اجابت کرد...
و از نویسندگان معاصر نیز هاشم معروف حسنى در کتابسیرة المصطفى گوید:
«لقد اتفق المورخون و المحدثون على ان علیا علیه السلام اول الناساسلاما و لکن اختلفوا فى سنه یوم اسلامه» (28)
یعنى مورخان و محدثان اتفاق دارند بر اینکه على علیه السلام نخستین مردمان بوددر پذیرش اسلام ولى اختلاف در سن آن حضرت در روز پذیرش اسلام او دارند...
---------------------------------------------------
1- الغدیر ج 2 ص 313 و نظیر این روایت به سندهاى مختلف در کتابهاى شیعه مانندامالى شیخ طوسى(ره)و کشف الغمه روایتشده که در بحار الانوار ج 38 ص 211-213 نقل شده است.
2- و3- الغدیر ج 30 ص 220 و 221.
4- یعنى من نخستین مردى هستم که با رسول خدا اسلام را اختیار کردم.«
5- من نخستین کسى هستم که به رسول خدا(ص)اسلام آوردم.
6- من نخستین کسى هستم که با رسول خدا(ص)نماز گزاردم،و این روایات را مرحومعلامه امینى در الغدیر ج 3 ص 221 از کتابهاى مذکور روایت کرده.
7- الغدیر ج 3 ص 224.
8- الغدیر ج 3 ص 225.
9- بحار الانوار ج 38 ص 201-288.
10- بحار الانوار ج 38 ص 207-208 و امالى صدوق ص 304 و طرائف ابن طاووسص 87.
11- امالى شیخ ص 218.
12- سوره واقعه آیه 10 و 11.
13- بحار الانوار ج 38 ص 225 و 229 و 239.
14- بحار الانوار ج 38 ص 208 به نقل از تفسیر غیاشى.
15- ما درباره ایمان ابوطالب پیش از این بطور مختصر بحث کردهایم و انشاء الله درجاى خود با تفصیل بیشترى بحثخواهیم کرد،و امثال اینگونه روایات ظاهرا از روى تقیه و پنهانکارى انجام شده چنانچه ائمه اطهار فرمودهاند.
16- سوره احزاب-آیه 4-5.
17- ابن هشام در اینجا نسب ابوبکر و دیگرانى که در ذیل نامشان مذکور است ذکرکرده و هر که خواهد به سیره ج 1-صفحات 249-262 مراجعه نماید.و در پاورقىنیز گاهى مختصرى از تاریخچه زندگى برخى از آنها مذکور است.
18- سیره ابن هشام-ج 1-ص 249-262.
19- مقدمه سیره ابن اسحاق-ط قونیه ترکیه-ص«کى».
20- تاریخ یعقوبى،ج 2-ص 14.
21- استیعاب-ج 2-ص 457.
22- تهذیب التهذیب-ج 7-ص 336.
23- الغدیر-ج 3-ص 237 و ج 2-ص 287 به نقل از کتاب مذکور ص 278.
24- مستدرک حاکم،کتاب المعرفه-ص 22.
25- تاریخ طبرى-ج 2-ص 60.
26- مناقب آل ابى طالب-ج 1-ص 240.
27- بحار الانوار-ج 28-ص 262 بنقل از کتاب مذکور.
28- سیرة المصطفى-ص 112.
سبقت اسلام على علیه السلام و خدیجه و زید بن حارثه امرى طبیعى بوده
با توجه به روایاتى که درباره تربیت على علیه السلام دردامان رسول خدا(ص)و ورود آن حضرت بخانه پیغمبر(ص)درکودکى-چنانچه در حدیث ابن اسحاق بود-بنظر مىرسد کهایمان خدیجه و على علیه السلام و زید بن حارثه که در نخستینروزهاى بعثت در خانه رسول خدا(ص)بودند،و هر سه آنهاکمال علاقه را به آن حضرت داشته و شیفته کمالات و صداقتو درستى او بودهاند،امرى طبیعى بنظر مىرسد،و بخصوص با توجه به اینکه علاقه آنها به رسول خدا(ص)طرفینى بوده وهمانگونه که آنها به بزرگ خانه و ولى نعمتخویش علاقهداشتند آن حضرت نیز نسبت به آنها علاقهمند بود،و به ویژهنسبت به على علیه السلام و خدیجة،و کمتر حادثه و اتفاقکوچک یا بزرگى براى آنحضرت اتفاق مىافتاد که همسرگرامى خود یعنى خدیجه،و عموزاده و خانهزاد خود یعنى علىعلیه السلام را که همچون فرزندى دلسوز و گوش بفرمان در کناراو زندگى مىکرد در جریان آن حادثه قرار ندهد و درد دل خود ویا ماموریتخطیر و الهى خود را به آنها نگوید و اگر موظف بهدعوت آنها بود از ایشان کتمان کند،و این مطلبى است که براىیک شخص مطلع و باخبر از تاریخ اسلام و سیره رسول اکرمپوشیده و مخفى نیست.
و از اینرو داستان سبقت ایمان خدیجه و على علیه السلام وزید بن حارثه به آن حضرت امرى طبیعى و عادى بنظر مىرسد ونیازى به ذکر دلیل و برهان زیادى ندارد،و اما مسئله سبقتایمان دیگران-که ارتباطى نزدیکتر به آن حضرت نداشتند-نیازبه ذکر دلیل و اقامه برهان دارد،و بدین ترتیب ما در اینجا نیازىبه اتلاف وقت و تحقیق بیشترى نداریم.
و بنظر نگارنده همین مقدار براى اثبات مطلب از نظر علما ودانشمندان و سیره نویسان کافى است و بهتر است اکنون بسراغ مطلب دیگرى برویم و وقتشریف خود و شما را براى ذکرروایات و سخنان مخالف که تعداد اندکى هم بیشتر نیست،وراویان و گویندگان آنها نیز عموما کسانى هستند که عداوت ودشمنیشان با علویون و خاندان امیر المؤمنین،آشکار بود وغرض ورزى و ساختگى و جعلى بودن آنها براى اهل روایت وحدیث روشن است نگیریم،و براى صدق مدعاى ما خوب استبه همان کتاب الفصول المختارة شیخ مفید که آن روایات وسخنان را دقیقا یکى پس از دیگرى موشکافى و بررسى کرده استمراجعه نمائید. (1)
-------------------------------------------------------
1- و اگر به کتاب مذکور دسترسى ندارید،قسمت عمده آن را مرحوم مجلسى دربحار الانوار-ج 28-ص 263 تا 287 نقل کرده،بدانجا مراجعه نمائید.
در چند حدیث که از طریق شیعه و اهل سنت از امیر المؤمنینعلیه السلام روایتشده آمده است که آنحضرت فرمود:
«...و لقد صلیت مع رسول الله قبل الناس بسبع سنین،و انا اولمن صلى معه» (1)
یعنى-...و براستى که من هفتسال پیش از مردم با رسول خدا نمازخواندم،و من نخستین کسى بودم که با او نماز خواندند.
و در پارهاى از این روایات بجاى«سبع سنین»«تسعسنین»ذکر شده،مانند روایتخصائص نسائى که متن آناینگونه است:
«ما اعرف احدا من هذه الامة عبد الله بعد نبینا غیرى،عبدت اللهقبل ان یعبده احد من هذه الامة تسع سنین» (2)
یعنى-سراغ ندارم احدى از این امت را پس از پیامبران که خدا راپرستش و عبادت کرده باشد جز خودم که نه سال خداى را عبادت وپرستش کردم پیش از آنکه احدى از این امت او را پرستش و عبادتکند.
ودر برخى از روایات نیز«خمس سنین»و یا«ثلاث سنین»
ذکر شده (3) و با توجه به روایاتى که پیش از این درباره اسلام خدیجه علیها السلام و زید بن حارثه و ابوذر و برخى دیگر ذکر شدکه آنها همان روزهاى نخست به رسول خدا(ص)ایمان آوردندلازم است براى این روایات معناى دیگرى غیر از آنچه از ظاهراین روایات استفاده مىشود پیدا کرد،زیرا همین اشکال سببشده تا برخى از مورخان اهل سنت در صدد انکار اینگونه احادیثبرآیند چنانچه ابن کثیر شامى در کتاب سیرة النبویة پس از آنکهحدیث زیر را از ابن جریر طبرى و ابن ماجة بسندشان از عباد بنعبد الله نقل مىکند که گفته است:از على علیه السلام شنیدمکه مىفرمود:
«انا عبد الله و اخو رسوله،و انا الصدیق الاکبر،لا یقولها بعدى الاکاذب مفتر،صلیت قبل الناس بسبع سنین».
-یعنى منم بنده خدا و برادر پیامبر خدا،و منم صدیق اکبر،و کسىپس از من این ادعا را نکند جز دروغگوى تهمت زن،و من پیش از مردمنماز گذاردم به هفتسال...
ابن کثیر در اینجا نخست در سند حدیثخدشه کرده و پساز آن نیز گفته است:و این حدیث بهر صورت قابل قبول نیست وعلى بن ابیطالب رضى الله عنه آنرا نمىگوید،و چگونه ممکناست هفتسال قبل از مردم نماز خوانده باشد،و این مطلباصلا متصور نیست. (4)
و نظیر همین تعجب و انکار از ذهبى در تلخیص مستدرکج 3 ص 112 نقل شده است.
و از اینرو لازم است در این باره تحقیق بیشترى بشود،تاچنین تصورى براى دیگران پیش نیاید.و وجوهى که در تفسیر ومعناى این روایات گفته شده یا مىتوان گفت بدین شرح است:
1-وجه اول-وجهى است که مرحوم على بن عیسى اربلىدر کتاب شریف کشف الغمه پس از نقل حدیثى در اینباره اززید بن ارقم از خوارزمى نقل کرده که گفته است:
بر فرض صحت این حدیث معناى آن این نیست که قبل ازهمه مردم،بلکه منظور قبل از مردمانى است که اسلام آنها درسالهاى آخر بعثت در مکه انجام گردیده نه آنکه هفتسال قبلاز افرادى مانند عبد الرحمن بن عوف و عثمان و سعد بن ابى وقاصو طلحة و زبیر نماز خوانده است،زیرا فاصله میان اسلام آنهاو اسلام على علیه السلام نزد همه سیره نویسان و مورخین به اینمقدار نبوده... (5)
ولى براى خواننده محترم این پاسخ قانع کننده نیست،زیرادر بسیارى از این احادیث اینگونه بود که فرموده:«قبل ان یصلىاحد»یا به این تعبیر که«قبل ان یعبده احد».و پر واضح است که این توجیه با متن اینگونه روایات مخالف است.
2-وجه دوم وجهى است که مرحوم علامه امینى در کتابالغدیر ذکر کرده و فرموده است:
اما روایات«ثلاث سنین»یعنى روایات سه سال شایدمنظور فاصله آغاز دعوت تا اظهار دعوت رسول خدا(ص)بوده کهبر طبق تواریخ سه سال بوده.
و اما روایات«خمس سنین»یعنى روایات پنجسال نیزشاید منظور همان سه سال نخست به اضافه دو سال فاصله فترتوحى الهى یعنى فاصله میان نزول آیه«اقرء باسم ربک»و نزولسوره«یا ایها المدثر»بوده است...
و اما روایات«سبع سنین»یعنى هفتسال-که بیشتر ازسایر روایات نقل شده و از نظر سند نیز اعتبار بیشترى هم داردشاید منظور از آنها فاصله میان آغاز دعوت رسول خدا(ص)تافرض نماز واجب بوده،زیرا اختلافى نیست در اینکه نماز درشب معراج فرض شد،و آن شب نیز-چنانچه محمد بن شهابزهرى گفته-سه سال قبل از هجرت بوده و توقف آنحضرت نیز درمکه ده سال بوده... (6)
نگارنده گوید:آنچه مرحوم علامه امینى فرموده روى ایناحتمال است که این روایات را حمل بر ظاهر آنها کنیم،و باتوجه به روایات دیگرى نیز که در این باره آمده است بعید همنیست که سه سال و یا هفتسال رسول خدا(ص)دعوت خود راآشکار نفرموده و کسى هم جز على علیه السلام از مردان باآنحضرت نماز نخوانده است،و آنچه مرحوم اربلى از خوارزمىنقل کرده بود استبعادى بیش نیست،و با توجه به روایاتى کهذیلا میخوانید بمقدار زیادى از این استبعاد هم کاسته خواهد شدو میتواند مورد پذیرش و قبول قرار گیرد.
البته با این توضیح که لفظ«تسع سنین»در یکى دو روایتبیشتر ذکر نشده و در بیشتر روایات لفظ«سبع»ذکر شده که بنظرنگارنده به احتمال قوى،لفظ«تسع»تصحیف همان«سبع»
است،و نظیر این تصحیفها در روایات زیاد دیده شده است کهبخاطر شباهت دو لفظ در هنگام کتابت-بخصوص با توجه بهاینکه خط قدیم خط کوفى بوده و نقطه و اعراب نداشته-با یکدیگراشتباه شده و به دست کاتبان و استنساخ کنندگان اینگونهاشتباهات رخ میداده،و از اینرو محور بحث همان روایاتى استکه لفظ«سبع»در آنها آمده،و اکنون براى تایید گفتار فوق بهحدیثهاى زیر توجه کنید:
الف-ابن شهر آشوب(ره)از تفسیر قطان-یکى از تفاسیر اهل سنت-از ابن مسعود روایت کرده که در تفسیر آیه/فسبحباسم ربک العظیم/ (7) گفته است:
«فکان اول من قال ذلک علی علیه السلام و انه صلى قبل الناس کلهمسبع سنین و اشهرا مع النبی،و صلى مع المسلمین اربع عشرة سنة و بعد النبیثلاثین سنة» (8) -یعنى على علیه السلام نخستین کسى بود که این ذکر راگفت،و او کسى بود که هفتسال و چند ماه پیش از همه مردمبا پیغمبر نماز خواند،و با مسلمانان نیز چهارده سال نماز گذاردو پس از رسول خدا(ص)نیز سى سال نماز خواند که اگر عمرآنحضرت در هنگام شهادت 63 سال باشد-همانگونه که مشهوراست،در هنگام بعثت رسول خدا(ص)دوازده ساله بوده،که ایننیز حد وسط روایاتى است که در اینباره رسیده،چنانچه درصفحات آینده روى آن تحقیق خواهیم کرد-انشاء الله تعالىو همین عالم بزرگوار-یعنى مرحوم ابن شهر آشوب-در قسمتدیگرى از گفتار خود فرموده:
«و هو اول من صلى القبلتین،صلى الى بیت المقدس اربع عشرة سنة...»
و پس از چند سطر گوید:
«...و صلى الى الکعبة تسعا و ثلاثین سنة...» (9) که از نظر جمعبندى سالهاى عمر آنحضرت،با روایت فوقتقریبا یکسان است.
ب-حدیث دیگر،حدیث کتاب احتجاج طبرسى است کهدر بحار الانوار از آن کتاب نقل شده که بسند خود از امام حسنعسکرى علیه السلام از پدرانش از امیر المؤمنین علیهم السلامروایت کرده که فرمود:
«...کنت اول الناس اسلاما،بعثیوم الاثنین،و صلیت معهیوم الثلثاء،و بقیت معه اصلى سبع سنین حتى دخل نفر فىالاسلام...» (10)
یعنى-من نخستین مسلمان بودم که آنحضرت روز دوشنبه مبعوث شدو من روز سه شنبه با او نماز خواندم و هم چنان هفتسال با او بودم و نمازمیخواندم تا آنگاه که افرادى به اسلام گرویدند.
ج-در کتاب مناقب ابن شهر آشوب از مروان و عبد الرحمانتمیمى روایت کرده که گفتهاند:
«مکث الاسلام سبع سنین لیس فیه الا ثلاثة:رسول الله و خدیجة و علی» (11)
-بر اسلام هفتسال گذشت که جز سه نفر دیگرى در این آئین نبود:رسول خداو خدیجة و على
د-و از کتاب ابن مردویه اصفهانى و مظفر سمعانى و امالىسهل بن عبد الله مروزى از ابى ذر غفارى روایت کرده که گفت:
رسول خدا(ص)فرمود:
«ان الملائکة صلت على و على علی سبع سنین قبل ان یسلمبشر» (12)
-فرشتگان هفتسال بر من و على درود فرستادند پیش از آنکه بشرىمسلمان شود.
ه-ابن مغازلى شافعى در کتاب مناقب خود بسندش از ابىایوب انصارى از رسول خدا(ص) روایت کرده که فرمود:(13)
-فرشتگان هفتسال بر من و على درود فرستادند،چون غیر از اوکسى با من نماز نمىگذارد
و-و نیز بسندش از انس بن مالک از رسول خدا(ص)روایتکرده که فرمود:
«صلت الملائکة على و على على سبعا،و ذلک انه لم یرفع الىالسماء شهادة ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله الا منىو منه» (14)
-فرشتگان هفتسال بر من و على درود فرستادند چون شهادتین جز ازمن و از او بسوى آسمان بالا نرفت.
ز-و در بحار الانوار از کتاب الفصول المختاره شیخ مفید(ره)
نقل کرده که بسند خود از عبایه اسدى از امیر المؤمنین علیهالسلام روایت نموده که فرمود:
«لقد اسلمت قبل الناس بسبع سنین» (15)
-براستى که هفتسال پیش از مردم مسلمان شدم.
و امثال اینگونه روایات که با تحقیق و تتبع در کتابهاى سیرهو تاریخ نمونههاى دیگرى هم نظیر آنها دیده میشود،و با ضمیمهروایاتى همچون روایت طبرى که از ابن اسحاق روایت کرده و درصفحات آینده خواهید خواند که گوید:
«کان رسول الله(ص)اذا حضرت الصلاة خرج الى شعاب مکة و خرجمعه على بن ابیطالب مستخفیا من عمه ابى طالب و من جمیع اعمامه و سائر قومهفیصلیان الصلوات فیها فاذا امسیا رجعا فمکثا کذلک ما شاء الله ان یمکثا» (16)
این نظریه تایید و تقویت مىشود که سالها از بعثت رسولخدا(ص)و رسالت آنحضرت گذشت تا آنحضرت مامور به انذارعشیره و نزدیکان گردید،و پس از آن نیز سالها گذشت که ماموربه ابلاغ رسالت و نبوت خویش به دیگران گردید و تدریجا افرادى به آنحضرت ایمان آوردند،که طبق این روایات این ماجرا هفتسال طول کشید،و استبعاد هم در این مورد بىجا است،و منشاىجز بى اطلاعى از تاریخ صدر اسلام ندارد.
3-سومین وجهى که در خلال گفتار مرحوم علامه امینى همبدان اشاره شده و بصورت احتمال و بطور اختصار ذکر شده،و بنظر نگارنده و با توضیحى که ذیلا خواهد آمد شایدبىاشکالترین وجه باشد،این است که منظور آنحضرت سالهاىقبل از بعثت بوده نه بعد از بعثت رسول خدا(ص)و این وجهىاست که برخى از دانشمندان اهل سنت نیز آنرا ذکر کردهو اختیار نمودهاند که از آنجمله ابن ابى الحدید از استاد خودابو جعفر اسکافى(از علماى بغداد در قرن سوم و متوفاى سال240)نقل مىکند که در پاسخ جاحظ-در ضمن بحثى طولانىکه میان آندو رد و بدل شده-گفته است:
اینکه در کلام امیر المؤمنین علیه السلام آمده که فرموده:«منهفتسال پیش از همه مردم نماز خواندم»منظور آنحضرت فاصلهمیان هشتسالگى و پانزده سالگى آنحضرت است-یعنىروزى که رسول خدا(ص)على علیه السلام را بخاطر قحطىو خشکسالى که پیش آمده بود از پدرش ابوطالب بازگرفته و بخانهخود برد که در آنوقت هشتسال از عمر على علیه السلام گذشتهبود،و پانزده سالگى آنحضرت یعنى روزى که جبرئیل بر رسول خدا(ص) نازل شد و رسالت الهى را بر آنحضرت فرود آورد (17) که در این فاصله نه دعوتى بود و نه رسالتى و نه ادعاى نبوتى،بلکهدر این مدت رسول خدا(ص)عبادت الهى را بر طبق آئین ابراهیمو دین حنیف انجام میداد و از مردم کناره گرفته و به اعتکافو عبادت روزگار میگذرانید و گاه در کوه حرا به اعتکاف میرفت،و على علیه السلام همه جا مانند پیروى علاقمند و شاگردى ازشاگردان بهمراه او بود،تا آنگاه که به سن پانزده سالگى و مرحلهبلوغ رسید،و فرشته وحى بر رسول خدا(ص)نازل شده و رسالتالهى را به آنحضرت ابلاغ نمود و رسول خدا(ص)على را بهاسلام دعوت نمود و او نیز از روى تفکر و اندیشه پذیرفت (18) .
و براى توضیح و تایید این وجه لازم است به چند مطلب توجهشود:
الف-همانگونه که در بحثهاى گذشته گفتیم رسولخدا(ص)پیش از بعثت نیز نماز میخواند و عبادت میکرد،چنانچه در گفتار بالا خواندید در روایات اهل سنت نیز-مانند روایتعایشه در باب وحى-آمده که رسم آنحضرت چنان بود که در هرسال یک ماه یا چند ماه براى عبادت به کوه حرا میرفت (19) ،
و حتى بدنبال این بحث نیز بحث دیگرى بود که آیا بر طبق چهشریعتى عبادت مىکرد؟که ما در بحثهاى گذشته شمهاىروى آن بحث کردهایم.
و بلکه درباره دیگران نیز-مانند حنفاء که داستانشان را ذکرکردیم-امثال این گونه تعبیرات آمده بود،و بلکه در مورد ابوذرغفارى گفتهاند که وى از کسانى بود که در زمان جاهلیت بهوحدانیتحقتعالى معتقد بود و بتها را پرستش نمىکردو گفتهاند:
«انه صلى قبل مبعث النبى بعدة سنوات» (20)
یعنى او چند سال پیش از بعثت رسول خدا نماز میگزارد.
ب-با توجه به نزدیکى امیر المؤمنین علیه السلام با رسولخدا(ص)در دوران کودکى و شدت علاقهاى که آنحضرت بهعلى علیه السلام داشت و بالعکس،بنظر میرسد که رسول خدا(ص) آنچه را در مورد خداشناسى و عبادت حقتعالىمیدانست و بدان عمل مىکرد به على علیه السلام نیز که همانندفرزند او بود یاد داده و تعلیم میفرمود،و على علیه السلام نیز کههمانند شاگردى که شیفته و عاشق استاد و مربى خود باشدسخنان آنحضرت را به جان مىپذیرفت، بسیار عادى بنظرمىرسد که رسول خدا(ص)همان عبادت و نمازى را که خودانجام میداد به على علیه السلام نیز یاد داده و آنحضرت نیز مانندرسول خدا(ص)سالهاى قبل از بعثت نماز میخوانده است.
و شاهد این مطلب نیز گفتار خود امیر المؤمنین علیه السلاماست که در خطبه قاصعه فرماید:
«انا وضعت فی الصغر بکلا کل العرب×و کسرت نواجم قرونربیعة و مضر×و قد علمتم موضعی من رسول الله صلى الله علیه و آلهبالقرابة القریبة و المنزلة الخصیصة×وضعنی فی حجره و انا ولیدیضمنی الى صدره و یکنفنی فی فراشه×و یمسنی جسده و یشمنیعرفه و کان یمضغ الشیء ثم یلقمنیه و ما وجد لی کذبة فی قول×و لا خطلة فی فعل×و لقد قرن الله به صلى الله علیه و آله من لدن انکان فطیما اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم×و محاسن اخلاق العالم×لیله و نهاره×و لقد کنت اتبعه اتباعالفصیل اثر امه یرفع لی فی کل یوم من اخلاقه علما و یامرنىبالاقتداء به و لقد کان یجاور فى کل سنة بحراء فاراه و لا یراه غیرى و لم یجمع بیت واحد یومئذ فى الاسلام غیر رسول الله صلى الله علیهو آله و خدیجة و انا ثالثهما ارى نور الوحى و الرسالة×و اشم ریحالنبوة×و لقد سمعت رنة الشیطان حین نزل الوحى علیه صلى اللهعلیه و آله فقلتیا رسول الله ما هذه الرنة فقال هذا الشیطان قد ایسمن عبادته×انک تسمع ما اسمع×و ترى ما ارى الا انک لست بنبی×و لکنک لوزیر و انک لعلى خیر»
-یعنى من در کوچکى سینههاى عرب را بزمین رساندم،و شاخهاىبرآمده قبیله ربیعه و مضر را شکستم،و شما مقام و منزلت مرا بسبب خویشىنزدیک و منزلت مخصوص نسبت برسول خدا میدانید،که آنحضرت مرا دردامان خود پروراند و من کودکى بودم که مرا بسینه مىچسباند،و در بسترخویش در آغوش مىگرفت،بدنش را بمن میمالید و بوى خوش خود رابمن میبویانید،و غذا را در دهان خود میجوید و نرم کرده سپس در دهانمن میگذارد، هیچگاه از من دروغى در گفتار و خطائى در کردار ندید،و براستى که خداوند از روزى که از شیر گرفته شد بزرگترین فرشته خود رابا او قرین و همراه کرد که او را به راه مکارم اخلاق جهان سیر دهد درشب و روز،و من نیز بدنبال او بوده و همچون بچه شترى که بدنبال مادرشباشد از او پیروى میکردم،و هر روز براى من در اخلاق خود نشانهو علامتى میافراشت، و پیروى آنرا بمن دستور میداد،و هر ساله در غار حراء(براى عبادت و اعتکاف)اقامت مىنمود، که من فقط او را میدیدم و غیرمن دیگرى او را نمیدید،و آن روز اسلام در خانهاى گرد نیامده بود جزخانه رسول خدا و خدیجه که من سومى آن دو بودم که نور وحى و رسالت را میدیدم،و بوى نبوت را استشمام میکردم،و براستى که صداى نالهشیطان را هنگامى که وحى بر رسول خدا(ص)نازل شد شنیدم و به رسولخدا گفتم:این صدا چیست؟فرمود:این شیطان است که از پرستیدن اومایوس شده(و امید گمراه کردن مردم را از دست داده)تو براستى کهمىشنوى آنچه را من مىشنوم و مىبینى آنچه را من مىبینم جز آنکه توپیامبر نیستى ولى تو وزیر(و کمک کار من هستى)و تو بر خیر خواهى بود.
و داستان رفتن على علیه السلام بخانه رسول خدا(ص)درکودکى را پیش از این اشاره کردهایم،و طبرى و دیگران اینگونهنقل کردهاند که چند سال قبل از بعثت رسول خدا(ص) قریشیاندر مکه دچار قحطى و خشکسالى سختى شدند و عیال ابوطالبو نانخورهاى او زیاد بود،رسول خدا(ص)به عباس(عمویش)
که زندگى بهترى در میان قبیله بنى هاشم داشت فرمود:برادرتابوطالب کثیر العیال است و وضع زندگى مردم را هم که خودمىبینى خوب است نزد ابوطالب رفته و بوسیلهاى از نانخورهاىاو بکاهیم به این ترتیب که من یکى از فرزندان او را برگیرم و تودیگرى را!عباس پذیرفت و هر دو بنزد ابوطالب رفته و منظور خودرا به او اظهار کردند و ابوطالب(که به عقیل علاقه خاصىداشت)گفت:عقیل را براى من بگذارید و هر که را خواستیدبرگیرید،و رسول خدا(ص)على علیه السلام را برگرفته و با خودبخانه برد،و عباس نیز جعفر را پیش خود برد و بدین ترتیب على علیه السلام از کودکى در خانه رسول خدا(ص)بسر مىبرد تاوقتى که آنحضرت به نبوت مبعوث گردید... (21) و بدنبال آن طبرى روایت دیگرى از محمد بن اسحاق روایتکرده که گفته است:
«کان رسول الله(ص)اذا حضرت الصلاة خرج الى شعاب مکة و خرجمعه علی بن ابیطالب مستخفیا من عمه ابى طالب و من جمیع اعمامه و سائر قومه،فیصلیان الصلوات فیها،فاذا امسیا رجعا،فمکثا کذلک ماشاء الله انیمکثا...»
رسم رسول خدا(ص)این بود که چون هنگام نماز میشد به درههاى مکه میرفتو على بن ابیطالب نیز با او میرفت در حالى که خود را از عمویش ابوطالب و همهعموها و مردم دیگر پنهان میداشت،و آندو در آن درهها نماز میگذاردند و چون شاممیشد باز مىگشتند و مدتى را که خدا میخواست بهمین منوال گذراندند.
و در مورد شدت علاقه على علیه السلام نسبت به رسولخدا(ص)و علاقه رسول خدا(ص)به او ابن ابى الحدید روایتجالبى نقل کرده که متن آن چنین است:
«روى الفضل بن عباس رحمه الله قال:سئلت ابى عن ولدرسول الله(ص)الذکور:ایهم کان رسول الله(ص)له اشد حبا؟
فقال:علی بن ابیطالب علیه السلام،فقلت له:سئلتک عن بنیه؟
فقال:انه کان احب الیه من بنیه و اراف،ما رایناه زایله یوما من الدهرمنذ کان طفلا،الا ان یکون فی سفر لخدیجة،و ما راینا ابا ابر بابن منه لعلی،و لا ابنا اطوع لاب من علی...» (22)
-یعنى فضل بن عباس گفت:من از پدرم پرسیدم:رسول خدا(ص)
کدامیک از پسرانش را بیشتر دوست میداشت؟گفت:على بن ابیطالبرا!بدو گفتم:من از پسرانش از تو سئوال کردم؟گفت:آرى او را ازپسرانش بیشتر دوست میداشت و نسبت به او مهربانتر بود،تا وقتى کهکودک بود هیچ روزى از روزها ندیدیم که او را از خود جدا کند جز آنکهبراى خدیجه به سفرى رفته باشد،و پدرى را ندیدیم که نسبت به پسرشمهربانتر از آنحضرت نسبت به على باشد،و پسرى را هم ندیدیم که نسبتبه پدر خود فرمانبردارتر از على نسبت به آنحضرت باشد.
و نیز از حسین بن زید بن على علیه السلام از پدرش زید بنعلى علیه السلام روایت کرده که گفته است:
«کان رسول الله یمضغ اللحمة و التمرة حتى تلین،و یجعلهما فیفم علی و هو صغیر فی حجره.. .» (23)
-شیوه رسول خدا(ص)آن بود که گوشت و خرما را میجوید تا نرممیشد و آنها را در دهان على که کودکى بود در کنار او مىنهاد.
و از جبیر بن مطعم روایت کرده که گفته است:ما باکودکان مکه بازى میکردیم و پدرم به ما مىگفت:
«الا ترون الى حب هذا الغلام-یعنى علیا-لمحمد و اتباعه له دون ابیه» (24)
-آیا محبت این پسرک-یعنى على-را نسبت به محمد و پیرویش را از او بجاى پدرش مىبینید؟
ج-روایاتى نیز که محدثین شیعه و اهل سنت درباره موحدبودن و خداشناسى على علیه السلام قبل از بعثت رسول خدا(ص)
نقل کردهاند مىتواند مؤید و شاهد خوبى بر دو مطلب فوق باشد.
و از آنجمله است روایت زیر که قاضى دیار بکرى در تاریخالخمیس خود نقل کرده که از رسول خدا(ص)روایتشده کهفرمود:«سباق الامم ثلاثة لم یکفروا بالله طرفة عین:على بنابیطالب،و صاحب یس،و مؤمن آل فرعون» (25)
پیشتازان امتها سه نفر بودند که چشم برهم زدنى بخدا کافرنشدند:على بن ابیطالب و صاحب یس و مؤمن آل فرعون.
و از آنجمله حدیثى است که ابن حجر عسقلانى با شدتتعصبى که دارد از ابن سعد حسن بن زید روایت کرده که دربارهعلى علیه السلام گفته:
«لم یعبد الاوثان قط».
و دنبال آن گفته است:
«و من ثم یقال فیه کرم الله وجهه» (26)
-و بهمین جهت به او«کرم الله وجهه»گفته میشودو این هم عبارت کتاب«امتاع الاسماع»مقریزى است کهدر سیره حلبیه نقل شده که گفته است:
«و اما على بن ابیطالب فلم یکن مشرکا بالله ابدا لانه کان معرسول الله(ص)فی کفالته کاحد اولاده یتبعه فى جمیع اموره فلم یحتج ان یدعىللاسلام،فیقال اسلم...» (27) .
-و اما على بن ابیطالب هیچگاه مشرک نبود،زیرا او درتحت کفالت رسول خدا(ص)و مانند یکى از فرزندان او بود کهدر همه کارها از او پیروى مىکرد و نیازى نبود که او به اسلامدعوت شود تا در نتیجه گفته شود که او اسلام آورد.
و از عرائس نیز نقل کرده که از رسول خدا(ص)روایت نظیرروایت تاریخ خمیس را روایت نموده،و جالبتر آنکه از فاطمهبنت اسد مادر آنحضرت روایت کرده که گوید:وقتى که درزمان جاهلیت به آنحضرت حامله بود روزى فاطمه خواست براىبت هبل سجده کند که آن کودک در شکم او خم شد وبدینوسیله مانع سجده مادر براى بت هبل گردید... (28) .
و بنابر این آنچه گفته شد بد نیست مطلبى را نیز که مرحوم علامه امینى در اینجا تذکر داده یادآورى کنیم که پس از نقل اقوالدانشمندان درباره سبقت امیر المؤمنین در اسلام و اینکهآنحضرت«اول من اسلم»بود چنین گوید:
هذا ما اقتضته المسالمة مع القوم فی تحدید مبدء اسلامهعلیه السلام،و اما نحن فلا نقول:انه اول من اسلم بالمعنى الذییحاوله ابن کثیر و قومه لان البدئة به تستدعی سبقا من الکفرو متى کفر امیر المؤمنین حتى یسلم؟و متى اشرک بالله حتىیؤمن؟و قد انعقدت نطفته على الحنیفیة البیضاء،و احتضنهحجر الرسالة،و غدته ید النبوة،و هذبه الخلق النبوی العظیم،فلم یزل مقتصا اثر الرسول قبل ان یصدع بالدین الحنیفو بعده،فلم یکن له هوى غیر هواه،و لا نزعة غیر نزعته،و کیفیمکن الخصم ان یقذفه بکفر قبل الدعوة؟!و هو یقول(و ان لم نرصحة ما یقول):انه کان یمنع امه من السجود للصنم و هو حملایکون امام الامة هکذا فی عالم الاجنة ثم یدنسه درن الکفرفی عالم التکلیف؟فلقد کان صلوات الله علیه مؤمنا جنیناو رضیعا و فطیما و یافعا و غلاما و کهلا و خلیفة.
و لو لا ابو طالب و ابنه لما مثل الدین شخصا وقاما
بل نحن نقول:ان المراد من اسلامه و ایمانه و اولیته فیهماو سبقه الی النبی فی الاسلام هو المعنى المراد من قوله تعالىعن ابراهیم الخلیل علیه السلام:و انا اول المسلمین.و فیما قالسبحانه عنه:اذ قال ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمین.و فیماقال سبحانه عن موسى علیه السلام:و انا اول المؤمنین:و فیماقال تعالى عن نبیه الاعظم:آمن الرسول بما انزل الیه من ربه. و فیما قال:قل انی امرت ان اکون اول من اسلم.و فی قوله:
و امرت ان اسلم لرب العالمین. (29)
و در پایان این بحث وجه دیگرى هم در قسمتى از اینروایات مانند روایت«صلیت»یا«اسلمت»قبل الناس بسبعسنین»بنظر رسید که فعلا در همان حد احتمال آنرا نقل مىکنیمو شاهد و دلیل محکمى براى اثبات آن نداریم و بهمان صورتاحتمال نقل مىکنیم،شاید خواننده محترم بتواند دلیل و شاهدىبراى آن پیدا کرده و به ما نیز اطلاع داده و بىخبرمان نگذارند،وآن احتمال این است که منظور از تقدم اسلام و ایمان در هفتسال یا کمتر و بیشتر تقدم رتبى و سبقت در درجه ایمان و اعتقادباشد نه تقدم زمانى نظیر روایات«کنت نبیا و آدم بین الماءو الطین»یا«بین الروح و الجسد»که از رسول خدا(ص) نقل شدهو یا روایت«انا اصغر من ربى بسنتین»که از امیر المؤمنینعلیه السلام روایتشده،و نظائر اینگونه روایات که جمعى ازدانشمندان آنها را بر همین معنا حمل کردهاند...
و خصوص عدد«هفت»نیز شاید بدان جهت باشد که در«باب درجات ایمان»در چند روایت براى ایمان هفت درجهذکر فرمودهاند،مانند روایت کافى که بسند خود از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:
«ان الله عز و جل وضع الایمان على سبعة اسهم،على البرو الصدق و الیقین و الرضا و الوفاء و العلم و الحلم،ثم قسم ذلک بینالناس،فمن جعل فیه هذه السبعة الاسهم فهو کامل محتمل و قسملبعض الناس السهم و لبعض السهمین و لبعض الثلاثة حتى انتهواالى السبعة...» (30)
و عرفاء و اهل سیر و سلوک نیز منازل و مراحل رسیدن بهکمال را هفت مرحله ذکر کردهاند و شعر ذیل هم ناظربهمین معنا است که گوید:
هفتشهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچهایم.
--------------------------------------
1- این حدیث را بیش از 15 نفر از بزرگان اهل سنت مانند نسائى و حاکم و ابو نعیم
و ابن ماجه و طبرى در کتاب تاریخ و ابن اثیر و دیگران نقل کردهاند،به الغدیر،ج 2-ص 314 مراجعه شود.و از محدثین و علماى شیعه نیز شیخ صدوق(ره)
در کتاب خصال و طبرسى(ره)در کتاب احتجاج و شیخ مفید(ره)در کتاب«الفصول المختاره»بسند خود از امیر المؤمنین علیه السلام روایت کردهاند 38-(بحار الانوار)ج 38-ص 209 و 298-269.
2- خصائص نسائى-ص 3.
3- الغدیر ج 3-ص 222-223.و بحار الانوار،ج 38-ص 268.
4- السیرة النبویة ابن کثیر-ج 1-ص 431-432.
5- بحار الانوار ج 38 ص 245 بنقل از کشف الغمه
6- الغدیر ج 3 ص 241-243و البته گفتار ایشان که توقف آنحضرت در مکه ده سال بوده برخلاف مشهوراست و همانگونه که میدانید مشهور در اینباره سیزده سال است.
7- سوره واقعه آیه 74
8- مناقب ج 1 ص 249«
9- مناقب ج 1 ص 250
10- بحار الانوار ج 38 ص 209
11- و12- مناقب آل ابیطالب ج 1 ص 243
13- و 14- مناقب ابن مغازلى ص 14-
15- بحار الانوار ج 38 ص 268
16- تاریخ طبرى ج 2 ص 314
17- این نظریه ابو جعفر اسکافى در این باب است که عقیده داشته على علیه السلامدر هنگام بعثت رسول خدا(ص)پانزده ساله بوده و اقوال دیگرى هم در این بارهدر گفتار دانشمندان شیعه و اهل سنت دیده مىشود که انشاء الله در پایان اینبحثخواهد آمد.
18- شرح ابن ابى الحدید ج 13 ص 248
19- متن روایت عایشه اینگونه بود«فکان یخلو بغار حرا فیتحنث و هو التعبد».و درروایت محمد بن اسحاق نیز اینطور بود«و کان رسول الله(ص)یخرج الى حرا فیکل عام من السنة یتنسک فیه...».
20- طبقات ابن سعد ج 4 قسم 1 ص 163
21- تاریخ طبرى ج 2 ص 313-314
22- و 23- و 24- شرح ابن ابى الحدید ج 13 ص 200
25- احقاق الحق ج 15 ص 346 و بحار الانوار ج 38 ص 230 بنقل از اربعین خطیب وفضائل احمد و کشف الثعلبى
26- الصواعق المحرقه ص 118-
27- و در الغدیر ج 3 ص 238 بنحو کاملترى این عبارت نقل شده است
28- سیره حلبیه ج 1 ص 303-305 ط مصر(مکتبة مصطفى محمد)
29- الغدیر ج 3 ص 239
30-اصول کافى کتاب الایمان و الکفر باب درجات الایمان ج 1 و ترجمه آن چنیناست: براستى که خداى عز و جل پایه ایمان را بر هفتسهم نهاده،بر نیکوکارى وراستى و یقین و رضا و خشنودى و علم و حلم،و آنگاه این سهام را میان مردم تقسیمکرد و هر آنکس که تمامى این هفتسهم در او باشد او انسان کاملى است که همهسهام را برگرفته ولى براى مردم دیگر یک سهم و دو سهم و سه سهم تقسیم شده تابرسند به همان هفتسهم.
بحث پایانى و تکمیلى این گفتار
در خلال گفتار گذشته همانگونه که خواندید در محور سنامیر المؤمنین(ع)در هنگام بعثت رسول خدا(ص)و ایمان آنحضرت به اسلام اختلافى وجود داشت،چنانچه از دانشمندان اهل سنت ازحاکم در مستدرک نقل شده بود که گفته است:
«و لا اعلم خلافا بین اصحاب التواریخ ان على بن ابیطالبرضى الله عنه اولهم اسلاما،و انما اختلفوا فى بلوغه.
و از نویسندگان معاصر نیز هاشم معروف حسنى در کتابسیرة المصطفى گوید:
«لقد اتفق المورخون و المحدثون على ان علیا علیه السلاماول الناس اسلاما و لکن اختلفوا فى سنه یوم اسلامه» (1) .
و این اختلاف سبب آن شده که برخى خواستهاند در این فضیلتبزرگ که مخصوص على علیه السلام بوده خدشه وارد کرده و سنآنحضرت را در آنروز که بسیارى گفتهاند کمتر از حد بلوغ بوده استسبب نقص و در نتیجه کاسته شدن اهمیت بسیارى که این فضیلتداشته است بحساب آورند.
چنانچه شیخ مفید(ره)فرموده:
«اجمعت الامة على ان امیر المؤمنین علیه السلام اول ذکر اجابرسول الله صلى الله علیه و آله و لم یختلف فی ذلک احد من اهلالعلم،الا ان العثمانیة طعنت فى ایمان امیر المؤمنین علیه السلام بصغر سنه فى حال الاجابة» (2) .
یعنى اجماع امت اسلامى بر آن است که على علیه السلامنخستین مردى است که دعوت رسول خدا(ص)را اجابت کرده و بهآنحضرت ایمان آورد،و هیچیک از اهل علم در این باره اختلافندارد،جز آنکه عثمانیه در مورد ایمان امیر المؤمنین کم سنىآنحضرت را عیب شمرده و گفتهاند:وى در آنزمان بالغ نبوده و درنتیجه ایمان او از روى شناخت صحیح انجام نگرفته...و روایاتدیگرى هم بود که نخستین انسانى که ایمان آورد خدیجه بود،و درپارهاى از روایات هم نخستین مسلمان را ابو بکر و یا زید بن حارثهدانستهاند.
و روى همین جهت بعضیها خواستهاند براى اینکه دل همه رابدست آورده باشند وسط افتاده و پا در میانى کرده و به قول دانشمندانمیان همه روایات را جمع کرده و چنین گفتهاند.
«الا ورع فی الجمع بین هذه الاقوال ان یقال:ان اول من اسلم منالرجال الاحرار ابو بکر،و من النساء خدیجة،و من الصبیان على،و من الموالى زید بن حارثه...» (3) .
یعنى نزدیکتر به احتیاط در جمع بین این قولها آن است که گفتهشود:نخستین کسى که از جنس مردان آزاده اسلام اختیار کرد ابو بکر بود و از زنان خدیجه و از کودکان على و از موالى(آزاد شدگان)
زید بن حارثه...
و چنانچه از جلال الدین سیوطى نقل شده:نخستین کسى که اینجمع را کرده است ابو حنیفه بوده و بدنبال این جمع،ابن کثیر گفتهاست:و اسلام ابو بکر از اسلام آن چند نفر دیگر سودمندتر بود براىاینکه او شخصیت بزرگى بود و در میان قریش رئیسى بود که مورداحترام آنها و مالدار بود... (4) و...
اما بد نیست بدانید همین آقاى ابن کثیر در جاى دیگر اعترافکرده که از نظر زمانى ایمان آن سه نفر دیگر مقدم بر ایمان ابو بکر بودهاست،چنانچه ابن حجر عسقلانى پس از نقل جمع مزبور در الصواعقالمحرقة از او نقل کرده که گفته است:
«و خالف فى ذلک ابن کثیر فقال:الظاهر ان اهل بیته صلى اللهعلیه و آله و سلم آمنوا قبل کل احد زوجته خدیجة و مولاه زیدو زوجته ام ایمن و على و ورقه». (5)
یعنى ابن کثیر با این کیفیت جمع مخالفت کرده و گفتهاست:ظاهر آن است که خاندان آن حضرت(ص)پیش از هرشخص دیگرى ایمان آوردند و آنها عبارت بودند از خدیجه همسرآنحضرت و آزاد شده او یعنى زید و همسر زید ام ایمن و على و ورقة...
و از گفتار این دو دانشمند و محدث اهل سنت که تعصببیشترى نسبت به معتقدات خود و اهل مذهب خود از دیگراندارند و از کتابها و نوشتههاشان-مانند همین کتابالصواعق المحرقة و کتاب البدایة و النهایة-و اهانتها و دشنامهائىکه نثار شیعیان و رافضیان کردهاند بخوبى معلوم مىشود که اینطریقه جمع میان این اقوال صحیح نیست،زیرابحث در این است که آیا على علیه السلام و دیگران کدامیک ازنظر زمانى در ایمان به رسول خدا«ص»و اسلام سبقت جستند،و پس از اعتراف به اینکه على علیه السلام از این نظر سبقتداشته دیگر جاى آن بحث باقى نخواهد ماند...
و خوب بود این آقایان اگر هم میخواستند میان روایات راجمع کنند بگونهاى که با عقیدهشان نیز که ابو بکر را برتر از علىعلیه السلام میدانند مخالف نباشد همانند برخى مىگفتند:منظوراز اینکه ابو بکر نخستین مسلمان بود،یعنى نخستین کسى بود کهاسلام خود را اظهار کرد ولى دیگران از ترس مشرکان جرئتاظهار آنرا نداشتند،که آنهم مورد بحث است و مسلما از رسولخدا و خدیجه و على علیه السلام زودتر اظهار اسلام نکردهچنانچه از روایت عفیف کندى که پیش از این نقل کردیم معلوممیشود و بلکه از ابوذر غفارى چنانچه پس از این خواهد آمد. و یا همانگونه که از برخى دیگر مانند سعد بن ابى وقاص ومحمد بن حنفیه روایت کردهاند جمع میکردهاند که آندو دربارهابو بکر گفتهاند:
«لم یکن اولهم اسلاما و لکن کان افضلهم اسلاما» (6) .
ابو بکر در میان آنها نخستین مسلمان نبود ولى اسلام او برتربود.و یا روایت دیگرى که همین آقاى ابن کثیر از ابى جریربسندش از محمد بن سعد بن ابى وقاص روایت کرده که گوید:
«قلت لابى:اکان ابوبکر اولکم اسلاما؟قال:لا و لقد اسلمقبله اکثر من خمسین و لکن کان افضلنا اسلاما» (7) .
یعنى به پدرم(سعد بن ابى وقاص)گفتم:آیا ابو بکر در میانشما نخستین مسلمان بود؟گفت: نه،بلکه قبل از او بیش ازپنجاه نفر مسلمان شدند،ولى ابو بکر برترین ماها بود از نظراسلام...
که البته این مطلب هم بر فرض صحت روایت جز یکاجتهاد شخصى و اظهار نظرى خصوصى بیش نیست که براىدیگران ارزشى ندارد،و بهتر آن است که از این بحث صرفنظرکرده و همان بحث دیگر را دنبال کنیم و بگذریم.
بارى همانگونه که گفته شد در سبقت اسلام و ایمان على علیه السلام ظاهرا جاى تردید نیست،و مطلب همانگونه که نقلکردیم اجماعى و اتفاقى است،منتهى براى اینکه این فضیلتبزرگ را خدشهدار کرده و زیر سئوال ببرند به این گفتار متشبثشدهاند که ایمان على علیه السلام در آنروز که ده سال بیشتر ازسن او نگذشته بود از روى تدبر و تفکر نبوده بلکه از روىتقلید و تلقین بوده ولى دیگران که پس از بلوغ و در سنین بالاترىایمان آوردند ایمانشان از روى تعقل و تدبر و معرفت و یقین بودهاست.
که در اینباره نیز بطور اختصار و فشرده مىگوئیم:
اولا-همانگونه که در خلال گفتارهاى گذشته از حاکمنیشابورى و یعقوبى و دیگران شنیدید درباره سن آنحضرت درهنگام بعثت رسول خدا(ص)و ایمان او به آنحضرت اختلافىاست و نظر قطعى در این باره اظهار نشده،زیرا از برخى روایاتمانند روایت قتاده از حسن بصرى و دیگران که در کتابهاى اهلسنت و شیعه (8) نیز آمده استسن آنحضرت در آنروز پانزده یاشانزده سال بوده که از آنجمله است این دو روایت:
1- «روى قتاده عن الحسن و غیره قال:کان اول من آمن على بن ابى طالب علیه السلام و هو ابن خمس عشرة سنة او ستعشرة». (9)
یعنى قتاده از حسن و دیگران نقل کرده که نخستین کسىکه ایمان آورد على بن ابیطالب علیه السلام بود در حالى کهپانزده ساله یا شانزده ساله بود.
2- «و روى شداد بن اوس قال:سئلتخباب بن الارت عناسلام على بن ابیطالب علیه السلام، قال:اسلم و هو ابن خمسعشرة سنة،و لقد رایته یصلى مع النبى(ص)و هو یومئذ بالغمستحکم البلوغ». (10)
یعنى شداد بن اوس گفته است:از خباب بن ارت دربارهاسلام على بن ابیطالب سئوال کردم؟ در پاسخ گفت:او در سنپانزده سالگى اسلام آورد،و من او را دیدم که با رسول خدا نمازمیخواند و در آنروز بحد کمال و بلوغ رسیده بود.
و این دو شعر هم از عبد الله بن ابى سفیان نقل شده که گوید:
و صلى على مخلصا بصلاته لخمس و عشر من سنیه کوامل و خلى اناسا بعده یتبعونه له عمل افضل به صنع عامل (11) .
و در پارهاى از روایات آمده است که آنحضرت در آنروزچهارده ساله بود چنانچه على بن زید از ابى نضرة روایت کردهکه گوید:
«اسلم على علیه السلام و هو ابن اربع عشرة سنة». (12)
و در روایات دیگرى است که آنحضرت دوازده ساله و یایازده ساله بود که-همانگونه که قبلا نیز تذکر دادهایم-مشهور نزدعلماى شیعه و اهل سنت و روایات معتبر آن است که آنحضرتدر آنروز ده ساله بود...
ولى آنها که خواستهاند در این فضیلت بزرگ خدشه واردکنند باید نخست این مطلب را ثابت کنند که سن آنحضرتکمتر از حد بلوغ بوده و سپس بخیال خود آنرا مخدوش سازند...
در صورتیکه در بسیارى از روایاتى که خود ایشان از علىعلیه السلام و دیگران نقل کردهاند با این تعبیر آمده بود کهنخستین کسى که از مردان(رجال)ایمان آورد آنحضرت بودهمانند روایتى که ابى داود و دیگران بسندهاى خود از علىعلیه السلام روایت کردهاند که فرمود:
«انا اول رجل اسلم مع رسول الله». (13)
یعنى من نخستین مردى بودم که با رسول خدا(ص)اسلام آوردم.
و یا در تاریخ یعقوبى آمده بود که:
«کان اول من اسلم خدیجه بنتخویلد من النساء و على بنابیطالب من الرجال ثم زید بن حارثه ثم ابوذر...». (14)
و ثانیا-رسیدن به سن پانزده سالگى که یکى از سه نشانه حدبلوغ در باب تکالیف شرعیه است همانگونه که برخى ازاهل سنت گفتهاند در سالهاى پس از هجرت و در داستان غزوهخندق تعیین شده و بعنوان حدى از حدود تبلیغ درآمده و گرنه قبلاز آن میزان در بلوغ و تکلیف تمیز و ادراک بوده نه سن و سالچنانچه از کتاب اسعاف الراغبین و سیره حلبیه نقل شده است (15) .
و ثالثا-مسئله پذیرش ایمان و امور اعتقادى و بلکه عبادتافراد و بندگان الهى در نزد خداى تعالى توقفى بر بلوغ و رسیدن بهحد تکلیف شرعى ندارد،چنانچه فقهاى اسلام در باب«عباداتصبى»بطور مشروح و مستدل بیان داشتهاند،و ارزش عمل آنهااز نظر پاداش و ثواب و قبولى آن در نزد خداى تعالى با عملآنهائى که بحد تکلیف و بلوغ رسیدهاند تفاوتى ندارد اگر نگوئیمپاداش بیشترى دارند...
و عمل رسول خدا(ص)و گفتار آنحضرت درباره ایمان علىعلیه السلام نیز میتواند بهترین گواه بر این مطلب باشد که بر طبقروایات بسیارى که در کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده استرسول خدا(ص)على علیه السلام را دعوت به اسلام کرد و پس ازآنکه او ایمان آورد بعنوان نخستین مسلمان و مؤمن بخود او را موردآنهمه مدح و ستایش قرار داده بدو فرمود:
«ان هذا اول من آمن بى و هو اول من یصافحنى...».
و یا آنکه فرمود:
«اول الناس ورودا على الحوض اولهم اسلاما...».
و یا بفاطمه علیها السلام فرمود:
«زوجتک اقدمهم سلما...».
و یا آنچه را امیر المؤمنین بعنوان افتخار ذکر مىکند کهمیگوید:
«صلیت قبل ان یصلى احد...».
و یا آنکه فرمود:
«انا اول من صلى مع رسول الله».
و یا آنکه فرمود:
«عبدت الله مع رسول الله قبل ان یعبده احد...».
و یا روایات دیگرى که در گفتارهاى پیش از این با تفصیلبیشترى نقل شد...که بنا بگفته اینان اینگونه روایات هیچ معنى و مفهوم صحیحى ندارد،زیرا عبادت و نمازى که در سنده سالگى و یا کمتر انجام پذیرد ارزش و پاداشى ندارد تا موجبافتخار و سربلندى بوده و قابل ذکر باشد.
و ممکن است این بحث به آیاتى از قرآن کریم چون داستانولادت حضرت عیسى علیه السلام نیز سرایت کرده و مورد سئوالقرار گیرد که وقتى آنحضرت در گهواره بزبان آمده و میگوید:
«...انى عبد الله آتانى الکتاب و جعلنى نبیا،و اوصانى بالصلوةو الزکاة ما دمتحیا،و برا بوالدتى و لم یجعلنى جبارا شقیا...» (16) .
یعنى براستى که من بنده خدایم که او بمن کتاب داده و مراپیامبر قرار داده،و مرا در هر کجا باشم مبارک گردانده و مرا بهنماز و زکاة سفارش کرده تا آنگاه که زندهام،و به نیکى ومهربانى نسبت بمادرم و مرا نافرمان و سخت دل قرارم نداده...
و در اینجا نیز کسى بگوید این چه افتخارى است کهحضرت مسیح میکند که خدا در گهواره به او کتاب داده و او راپیامبر قرار داده و به نماز و زکات و نیکى بمادر سفارشکرده...؟!
و یا در داستان حضرت یحیى علیه السلام که خداى تعالى دربارهاش میفرماید:
«و آتیناه الحکم صبیا» (17) .
یعنى ما حکم(نبوت)و یا حکمت و فرزانگى را در کودکىبه او دادیم...
کسى بگوید:این چه افتخارى بود که خداى تعالى آنرا ذکرکرده و به یحیى عطا فرموده؟!
و یا در داستان«شاهد»یوسف که میفرماید:
«و شهد شاهد من اهلها ان کان قمیصه قد من قبل فصدقت و هومن الکاذبین،و ان کان قمیصه قد من دبر فکذبت و هو منالصادقین».
بیشتر مفسران گفتهاند که آن شاهد و گواه کودکىگهوارهاى بود که خداوند براى تبرئه بنده بزرگوارش حضرتیوسف او را بسخن درآورد و راه تحقیق صحیح را به عزیز مصرآموخت...
و نمونههاى دیگرى که در تاریخ و روایات هست و شهادتو عبادت کودکان نابالغ مورد پذیرش و تمجید و افتخار قرار گرفتهاست،که همه آنها زیر سئوال رفته و مخدوش میشود...
ولى بهتر همان است که بگوئیم:
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد ذرهاى از قدر آفتاب نکاهد
و این اشکالتراشیها و تشبثات موهوم نمىتواند این فضیلتبزرگ را مخدوش ساخته و زیر سئوال ببرد و شایستهتر آن استکه دامنه این بحث را نیز جمع کرده و بهمین جا خاتمه دهیم وبسراغ بحث بعدى برویم.
ولى به عنوان نمونهاى از تناقض گوئیهاى این آقایان بدنیست قسمت زیر را بخوانید:ابن کثیر در کتاب السیرة النبویةخود پس از نقل روایات و سخنان زیادى از راویان و ترجیحاینکه نخستین کسى که اسلام آورد ابو بکر بوده آنگاه روایت زیررا از ابن اسحاق نقل کرده که خود این روایت مىتواند گویاتریندلیل بر رد این مدعا باشد متن روایت اینگونه است:
حدثنا احمد قال:حدثنا یونس عن ابن اسحاق قال ثم ان ابا بکرنبا رسول الله صلى الله علیه و سلم فقال احق ما تقول قریش یامحمد من ترکک الهتنا و تسفیهک عقولنا و تکفیرک آبائنا
«فقالرسول الله صلى الله علیه و سلم یا ابا بکر انى رسول الله و نبی و بعثنىلابلغ رسالته فادعوک الى الله بالحق.فو الله انه الحق و ادعوکالى الله یا ابا بکر وحده لا شریک له و لا یعبد غیره و الموالاتعلى طاعة اهل طاعته»...و قرء علیه القرآن فلم یقر و لم ینکرو اسلم و کفر بالاصنام و خلع الانداد و اقر بحق الاسلام و رجع ابو بکر و هو مؤمن مصدق» (18) .
که آن را این حدیث-که ابن کثیر آنرا پذیرفته است-بخوبىروشن مىشود که:
اولا داستان بعثت رسول خدا(ص)را ابو بکر از زبان دیگرانشنیدهاند،از قول آنحضرت.ثانیا پس از آنکه دعوت علنى شدهبود و از قریش شنیده بوده است و در بحث آینده خواهید خواند کهطبق نقل مشهور،علنى شدن دعوت رسول خدا(ص)پس ازگذشتن سه سال یا پنجسال از بعثت رسول خدا(ص)و ایمانآوردن بیش از چهل یا پنجاه نفر بوده و ثالثا پس از تردد و دو دلىاسلام آورده،که همه این مسائل با گفتارهاى دیگرشان تناقض ومخالفت دارد. و الله اعلم.
------------------------------------------
1- براى اطلاع بیشتر از متن گفتارها و ترجمه آنها به شماره 63 صفحه 34 و 35 مراجعه نمائید.
2- بحار الانوار-ج 38-ص 362 به نقل از«الفصول المختاره».
3- و 4- سیرة النبویه ابن کثیر-ج 1-ص 432 و 437 و الصحیح من السیرة-ج 1 ص 250.
5- الصواعق المحرقة-ص 74.
6- و 7- السیرة النبویة-ج 1-ص 436.
8- براى اطلاع بیشتر از اینگونه روایات و مصادر آنها به کتاب بحار الانوار،ج 35-ص 6 و 7 و ج 38-ص 259 و 280 و الصحیح من السیرة،ج 1-ص 127 مراجعه نمائید.
9- و 10- بحار الانوار-ج 38-ص 280.
11- و 12- بحار الانوار-ج 38-ص 281.
13- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید،ج 3-ط مصر-ص 258.
14- این حدیث با ترجمهاش در شماره 62،ص 28 گذشت.
15- الصحیح من السیرة،ج 1-ص 251.
16- سوره مریم-آیات 30 و 31 و 32.«
17- سوره مریم-آیه 12.
18- سیره ابن اسحاق-چاپ ترکیه ص 120.سیره ابن کثیر جلد 1 ص 432 و 433.
آغاز دعوت رسول خدا«ص»
برخى از سیره نویسان دوران دعوت رسول خدا(ص)را درچهار مرحله ذکر کردهاند:
مرحله اول-مرحله دعوت سرى و مخفیانه(و بقول امروزیهازیر زمینى)که سه سال یا پنجسال طول کشید.
مرحله دوم-دعوت آشکاراى زبانى و تبلیغى بدون درگیرىمسلحانه و جنگ و خونریزى که این مرحله نیز تا زمان هجرتبمدینه طول کشید.
مرحله سوم-دعوت آشکارا همراه با جنگ دفاعى و مبارزهمسلحانه با متجاوزان بحریم اسلام و مراکز اسلامى و یاتوطئه گران...که این مرحله نیز تا صلح حدیبیة ادامه داشت.
مرحله چهارم-دعوت آشکارا توام با مبارزه مسلحانه بر ضدهمه کسانى که مانعى در راه پیشرفت اسلام در جهان ایجادکرده اعم از مشرکین جزیرة العرب و ملحدان و دیگران...که تا پایان عمر رسول خدا(ص)ادامه داشت و حکم جهاد نیز بر اینپایه مستقر گردید...که این را مىتوان جنگ تهاجمى نامید.
و بنظر ما این مرحله بندى با این خصوصیات زمانى شایدخیلى دقیق و حساب شده نباشد و با پارهاى از روایات نیزهم آهنگ نباشد،اما اصل مراحل چهارگانه دعوت و تقسیم بندىآن ظاهرا صحیح بنظر میرسد
مرحله دعوت سرى و مخفیانه
این مرحله همان مرحله و دورانى است که پیامبر گرامى اسلامناچار بود دعوت خود را در خفا و سرى انجام دهد،و البته این کار نه ازروى ترس از دشمنان و خوف از جان خود بود بلکه روى الهام الهى و ازآنجا که رسول خدا(ص)میخواست در شیوه دعوت و قیام و نهضتخودگذشته از اتکال و اعتماد بر امدادهاى غیبى و کمکهاى الهى ازوسائل طبیعى و جریانات عادى نیز بهره گیرد،و بیهوده خود ویاران اندک و انگشتشمار خود را که بدو ایمان آورده بودند درمعرض خطر قرار ندهد،و براى آئین جهانى خود زمینهاى از نظرعده و عده و بلکه از نظر آمادگى روحى خود آنحضرت و یارانشزمینه را فراهم سازد،و در فرصت مناسب دعوت خود را علنى وآشکار سازد...
و یا جهات دیگرى که برخى براى این مرحله و علت آن ذکرکرده و درباره آن قلمفرسائى نمودهاند که چندان قابل ذکرنیست،و البته در مدت این مرحله در روایات اختلافى دیدهمیشود و مشهور آن است که این مرحله سه سال طول کشید،و درپارهاى از روایات نیز مدت آن پنجسال ذکر شده (1) ولى مشهورهمان سه سال است،گرچه برخى با توجه به ترتیب نزول آیات وسورههاى قرآنى آن مدت را نیز بعید دانستهاند.
-----------------------------------
1- بحار الانوار ج 18 ص 177-179-188 تاریخ یعقوبى ج 2 ص 14،سیره ابن اسحاق ص126.
کسانى که در این مدت ایمان آوردند
ابن اسحاق در کتاب سیره خود حدود پنجاه نفر مرد و زن رانام مىبرد که در این مدت مسلمان شدند پس از زید بن حارثه وابو بکر که در میان آنها نام ابو ذر و زبیر و طلحه و عثمان وعبد الرحمن بن عوف و سعد بن ابى وقاص و سعید بن زید وهمسرش فاطمه دختر خطاب و خباب بن ارت و عبد اللهبن مسعود و جعفر بن ابیطالب و همسرش اسماء بنت عمیس وعمار بن یاسر به چشم میخورد...
و در این میان روایتى نقل مىکند به این مضمون که هنگامىکه ابوبکر ایمان آورد چون مرد تاجر و خوش خلقى بود و مردم بااو الفت و انس داشتند چنانچه بمن رسیده(فیما بلغنى)پنج نفربدست او ایمان آوردند که عبارت بودند از زبیر و عثمان و طلحه وسعد بن ابى وقاص و عبد الرحمن بن عوف،و ابوبکر آنها را بنزدرسول خدا(ص)آورد و خدمت آنحضرت معرفى کرد (1) .
ولى همان گونه که ابن اسحاق بطور تردید این روایت را نقلکرده و با تعبیر«فیما بلغنى»ضمانت صحت آنرا از خود سلبکرده با توجه بروایات دیگرى که درباره اسلام زبیر و سعد بنابى وقاص و طلحه رسیده که اسلام آنها بطور جداگانه و بدونارتباط با ابو بکر نقل شده منافات دارد... (2)
----------------------------------------
1- سیره ابن اسحاق ص 121.
2- براى اطلاع بیشتر به کتاب الصحیح من السیره ج 1 ص 254 به بعد مراجعه نمائید.
داستان اسلام ابو ذر غفارى
و از جمله کسانى که در این مرحله از مراحل دعوترسول خدا(ص)اسلام آورده ابو ذر غفارى است که بنا بگفتهبرخى از علماى اهل سنت چهارمین نفر و بگفته دیگران پنجمینشخصى است (1) که به رسول خدا(ص)ایمان آورده و مسلمان شده است،و چنانچه برخى گفتهاند:
وى سالها قبل از اسلام بت پرستبوده و بتى داشته بنام«مناة»که همان بت قبیلهاش«بنى غفار»بوده روزى براىبتخود مقدارى شیر آورد و در کنار او گذارد و خود بکنارىرفت تا بنگرد که«مناة»با آن شیر چه مىکند و در این هنگاممشاهده کرد که روباهى بیامد و شیر را خورد و سپس بکنار بت«مناة»آمد و پاى خود را بلند کرده و بر آن بتبول کرده ورفت!..-
دیدن این منظره ابو ذر را بفکر فرو برد و وجدان خفته توحیدىاو را بیدار کرده بخود آمد و با خود گفت:این بتى که به ایناندازه ناتوان و مفلوک است که روباهى میتواند غذاى او را بخوردو این جرات و جسارت را نسبتبه او روا دارد که بر سر و روىاو بول کند چگونه مىتواند معبود من باشد و دفع زیان و ضرر ازمن و انسانهاى دیگر بکند و همین سبب شد تا او دست ازبت پرستى برداشته و بخداى جهان ایمان آورد و اشعار زیر را نیزدر همین باره گفت:
ارب یبول الثعلبان براسه لقد ذل من بالت علیه الثعالب فلو کان ربا کان یمنع نفسه و لا خیر فى رب ناته المطالب برئت من الاصنام فالکل باطل و آمنتبالله الذى هو غالب
و پس از سرودن این اشعار بدنبال حنفاى زمان خود رفت و سالها قبل از بعثت رسول خدا(ص)دست از بت پرستى برداشت ودر زمره حنفاى زمان خود در آمد. (2)
و بلکه بر طبق پارهاى از روایات وى قبل از ظهور اسلام وبعثت رسول خدا(ص)نماز میخواند، و چون از او پرسیدند بکدامجهت نماز میخواندى؟پاسخ داد:
«حیث وجهنى الله»
بدان سو که خداوند مرا بدان سو متوجه میکرد (3) !
و هم چنان بود تا وقتى که به او خبر ظهور رسول خدا(ص) رسید و بمکه آمده و بدست رسول خدا(ص)مسلمان شد.
و البته داستان اسلام او بدو صورت نقل شده که یکى رامرحوم صدوق در امالى و کلینى(ره) در روضة و ابن شهر آشوب درمناقب نقل کردهاند و دیگرى را دانشمندان اهل سنت و اربابتراجم حدیث کردهاند.
مرحوم ابن شهر آشوب در کتاب مناقب در باب معجزاترسول خدا(ص)و آن بخش از معجزات آنحضرت که مربوط بهتکلم حیوانات و سخن گفتن آنها با رسول خدا(ص)و دیگران بوده حدیث را بطور مرسل از ابى سعید خدرى روایت کرده وظاهرا آنرا از طریق اهل سنت روایت نموده ولى مرحوم صدوق وکلینى(ره)با شرح بیشترى نظیر آنرا با سند خود از طریق شیعه ازامام صادق علیه السلام روایت کردهاند که ترجمه حدیث روضهکافى-که سالهاى قبل با ترجمه نگارنده بچاپ رسیده-چنیناست:
مردى از امام صادق روایت کند (4) که فرمود:آیا جریانمسلمان شدن سلمان و ابو ذر را براى شما باز نگویم؟آنمرد گستاخى و بى ادبى کرده گفت:اما جریان اسلامسلمان را دانستهام ولى کیفیت اسلام ابى ذر را براى منباز گوئید.
فرمود:همانا ابا ذر در دره«مر»(درهاى است دریک منزلى مکه)گوسفند مىچرانید که گرگى از سمتراست گوسفندانش بدانها حمله کرد،ابو ذر با چوبدستىخود گرگ را دور کرد،آن گرگ از سمت چپ آمد ابو ذردوباره او را براند سپس بدان گرگ گفت:من گرگىپلیدتر و بدتر از تو ندیدم،گرگ بسخن آمده گفت:بدتر ازمن-بخدا-مردم مکه هستند که خداى عز و جل پیغمبرىبسوى ایشان فرستاده و آنها او را تکذیب کرده دشنامش مىدهند (5) .
این سخن در گوش ابو ذر نشست و به زنش گفت: خورجین و مشک آب و عصاى مرا بیاور،و سپس با پاىپیاده راه مکه را در پیش گرفت تا تحقیقى درباره خبرىکه گرگ داده بود بنماید، و همچنان بیامد تا در وقت گرماوارد شهر مکه شد،و چون خسته و کوفته شده بود سر چاهزمزم آمد و دلو را در چاه انداخت(بجاى آب)شیر بیرونآمد،با خود گفت:این جریان-بخدا سوگند-مرا بدانچهگرگ گفته است راهنمائى میکند و میفهماند که آنچه رامن بدنبالش آمدهام بحق و درست است.
شیر را نوشید و بگوشه مسجد آمد،در آنجا جمعى ازقریش را دید که دور هم حلقه زده و همانطور که گرگگفته بود به پیغمبر(ص)دشنام میدهند،و همچنان ازآنحضرت سخن کرده و دشنام دادند تا وقتى که در آخرروز ابو طالب از مسجد در آمد،همینکه او را دیدند بیکدیگرگفتند:از سخن خوددارى کنید که عمویش آمد.
آنها دست کشیدند و ابو طالب بنزد آنها آمد و با آنهابگفتگو پرداخت تا روز بآخر رسید سپس از جا برخاست،ابو ذر گوید:من هم با او برخاستم و بدنبالش رفتم،ابو طالب رو بمن کرده و گفت:حاجتت را بگو،گفتم:اینپیغمبرى را که در میان شما مبعوث شده(میخواهم)! گفت:با او چه کار دارى؟گفتم:میخواهم بدو ایمانآورم و او را تصدیق کنم و خود را در اختیار او گذارم کههر دستورى بمن دهد اطاعت کنم،ابو طالب فرمود:راستىاینکار را میکنى؟گفتم:آرى. فرمود:فردا همین وقت نزدمن بیا تا تو را نزد او ببرم.
ابوذر گوید:آن شب را در مسجد خوابیدم،و چون روزدیگر شد دو باره نزد قریش رفتم و آنان همچنان سخن ازپیغمبر(ص)کرده و باو دشنام دادند تا ابو طالب نمودار شدو چون او را بدیدند بیکدیگر گفتند:خوددارى کنید کهعمویش آمد،و آنها خوددارى کردند،ابو طالب با آنهابگفتگو پرداخت تا وقتیکه از جا برخاست و منبدنبالش رفتم و بر او سلام کردم،فرمود: حاجتت را بگو،گفتم:این پیغمبرى که در میان شما مبعوث شدهمیخواهم،فرمود:با او چه کار دارى؟گفتم:میخواهم بدوایمان آورم و تصدیقش کنم و خود را در اختیار او گذارم کههر دستورى بمن بدهد اطاعت کنم،فرمود:تو اینکار رامیکنى؟گفتم:آرى،فرمود:همراه من بیا، من بدنبال اورفتم و آنجناب مرا بخانهاى برد که حمزة(ع)در آن بود،من بر او سلام کردم و نشستم حمزة گفت:حاجتتچیست؟گفتم:این پیغمبرى را که در میان شما مبعوثگشته میخواهم،فرمود:با او چه کار دارى؟گفتم: میخواهم بدو ایمان آورده تصدیقش کنم و خود را در اختیاراو گذارم که هر دستورى بمن بدهد اطاعت کنم،فرمود: گواهى دهى که معبودى جز خداى یگانه نیست،و بهاینکه محمد رسول خدا است؟گوید:من شهادتین راگفتم.پس حمزه مرا بخانهاى که جعفر(ع)در آن بود برد،من بدو سلام کردم و نشستم،جعفر بمن گفت: چهحاجتى دارى؟گفتم:این پیغمبرى را که در میان شمامبعوث شده میخواهم،فرمود:با او چه کار دارى گفتم: میخواهم بدو ایمان آورم و تصدیقش کنم و خود را در اختیاراو گذارم تا هر فرمانى دهد انجام دهم،فرمود:گواهى دهکه نیست معبودى جز خداى یگانهاى که شریک ندارد واینکه محمد بنده و رسول او است.
گوید:من گواهى دادم و جعفر مرا بخانهاى برد کهعلى(ع)در آن بود من سلام کرده نشستم فرمود:چهحاجتى دارى؟گفتم:این پیغمبرى که در میان شمامبعوث گشته میخواهم،فرمود: چه کارى با او دارى؟ گفتم:میخواهم بدو ایمان آورم و تصدیقش کنم و خود رادر اختیار او گذارم تا هر فرمانى دهد فرمان برم،فرمود: گواهى دهى که معبودى جز خداى یگانه نیست و اینکهمحمد رسول خدا است،من گواهى دادم و على(ع)مرابخانهاى برد که رسول خدا(ص)در آنخانه بود،پس سلامکرده نشستم رسولخدا(ص)بمن فرمود:چه حاجتى دارى؟عرض کردم: این پیغمبرى را که در میان شمامبعوث گشته میخواهم،فرمود:با او چه کارى دارى؟ گفتم: میخواهم بدو ایمان آورم و تصدیقش کنم و هردستورى بمن دهد انجام دهم،فرمود:گواهى دهى کهمعبودى جز خداى یگانه نیست و اینکه محمد رسول خدااست،گفتم:گواهى دهم که معبودى جز خداى یگانهنیست،و محمد رسول خدا است.
رسولخدا(ص)بمن فرمود:اى اباذر بسوى بلاد خویشبازگرد که عموزادهات از دنیا رفته و هیچ وارثى جز توندارد،پس مال او را برگیر و پیش خانوادهات بمان تا کارما آشکار و ظاهر گردد ابو ذر بازگشت و آن مال را برگرفتو پیش خانوادهاش ماند تا کار رسول خدا صلى الله علیهو آله و سلم آشکار گردید.
امام صادق(ع)فرمود:این بود سرگذشت ابو ذر و اسلاماو،و اما داستان سلمان را که شنیدهاى (6) .
و اما صورتى که دانشمندان اهل سنت مانند بخارى و مسلمدر کتاب صحیح خود و دیگران با مختصر اختلافى از ابن عباسنقل کردهاند و ما ترجمه یکى از آنها را انتخاب کردهایم بدینگونه است که گوید:
چون خبر ظهور پیامبرى در مکه به اطلاع ابوذر رسید برادرشرا فرستاده بدو گفت:براى تحقیق بمکه برو و خبر این مرد را وآنچه درباره او شنیدى بمن گزارش کن...
وى بمکه آمد و خبرى از آنحضرت گرفت و سپس بازگشتهبه ابو ذر گفت:او مردى است که مردم را امر بمعروف و نهى ازمنکر مىکند و به مکارم اخلاق دستور میدهد.
ابوذر گفت:خواسته مرا انجام ندادى!...
و بدنبال این سخن ظرف آبى و توشه راهى برداشته و خودبمکه آمد ولى احتیاط کرد پیش از آنکه رسول خدا(ص)راشخصا دیدار کند و خواسته خویش را بکسى اظهار کند،بهمینمنظور آنروز را تا شب در مسجد الحرام گذراند و چون پاسى ازشب گذشت على علیه السلام در آنشب او را دیدار کرده فرمود:
از کدام قبیله هستى؟
پاسخداد:مردى از بنى غفار هستم.
على علیه السلام بدو فرمود:برخیز و بخانه خود بیا!
و بدین ترتیب على علیه السلام در آنشب او را بخانه خود بردو از وى پذیرائى کرد ولى هیچکدام سخن دیگرى با هم نگفتند.
آنشب گذشت و روز دیگر را نیز ابو ذر تا غروب به جستجوىرسول خدا(ص)گذراند.
ولى آنحضرت را دیدار نکرد و از کسى هم سئوالى نکرد وچون شب شد بجاى شب گذشته خود در مسجد رفت و دو بارهعلى علیه السلام بدو برخورد و فرمود:
هنوز جائى پیدا نکردهاى!و بدنبال آن مانند شب گذشته اورا بخانه برد و از او پذیرائى کرد و هیچکدام با یکدیگر سخنىنگفتند،و شب سوم نیز بهمین ترتیب گذشت و چون روز سوم شدابو ذر به على علیه السلام عرض کرد:
اگر منظور خود را از آمدن به شهر مکه اظهار کنم قول میدهىآنرا مکتوم و پنهان دارى؟و على علیه السلام این قول را به او دادو ابو ذر اظهار داشت:آمدهام تا ازین پیامبرى که مبعوث شده استاطلاعى پیدا کنم،و قبلا نیز برادرم را فرستادم ولى خبر صحیح وکاملى براى من نیاورد و از اینرو ناچار شدم خودم بدین منظورآمدهام!
على علیه السلام بدو فرمود:امروز بدنبال من بیا،و هر کجاکه من احساس خطرى براى تو کردم مىایستم و همانند کسىکه آب میریزم بسوى تو باز میگردم،و اگر کسى را ندیدم(وخطرى احساس نکردم)هم چنان میروم و تو نیز دنبال سر من بیاتا بهر خانهاى که وارد شدم تو هم وارد شو!
ابو ذر بدنبال على علیه السلام رفت تا بخانه رسول خدا(ص) وارد شدند و هدف خود را از ورود بمکه و تشرف خدمت آنحضرت ابراز کرده و مسلمان شد،و آنگاه عرض کرد:اىرسول خدا اکنون چه دستورى بمن میدهى؟
فرمود:بنزد قوم خود باز گرد تا خبر من بتو برسد!
ابو ذر عرض کرد:بخدائى که جان من در دست او استباز نگردم تا این که دین اسلام را آشکارا در مسجد بمردم مکهابلاغ کنم!
اینرا گفت و بمسجد آمده با صداى بلند فریاد زد:
«اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله»
مشرکان که این فریاد را شنیدند گفتند:
این مرد از دین بیرون رفته!و بدنبال این گفتار بر سر او ریختهآنقدر او را زدند که بیهوش شد، در اینوقت عباس بن عبد المطلبنزدیک آمد و خود را بر روى ابو ذر انداخت و گفت:شما که اینمرد را کشتید!شما مردمانى تاجر پیشه هستید و راه تجارت شمااز میان قبیله غفار میگذرد و کارى میکنید که قبیله غفار راهکاروانهاى شما را نا امن کنند!
و بدین ترتیب از ابو ذر دستبرداشتند،و روز دیگر هم ابو ذرهمین کار را کرد و مشرکین مانند روز گذشته او را زدند و باوساطت عباس از او دستبرداشتند (7) .
نگارنده گوید:با توجه به سبقت ابو ذر در اسلام،و آمدن اوبمکه در مرحله تبلیغ سرى اسلام همانگونه که از این روایاتظاهر میشود بنظر میرسد رسیدن خبر ظهور پیامبر اسلام در مکه بهابوذر از طریق غیر عادى و بصورت خارق العاده بوده و همانگونهکه در روایات شیعه بود،و بدان گونه نبوده که به سادگى خبرظهور رسول خدا(ص)به قبیله بنى غفار در بادیههاى مکه رسیدهباشد و او نیز به جستجوى آنحضرت بمکه آمده باشد،و اللهالعالم.
-------------------------------------
1- الاصابة ج 4 ص 64 و الاستیعاب(حاشیة الاصابة)ص 62 و طبقات ابن سعد ج 4 ص224 اسد الغابة ج 5 ص 186.
2- سیرة المصطفى هاشم معروف ص 136،و البته این اشعار به شخص دیگرى هم بنامغاوى بن عبد ربه سلمى نسبت داده شده که ما در شماره 55 در ضمن داستان حنفاء سرگذشت او را نقل کردهایم.
3- الغدیر ج 8 ص 308.
4- و در روایت امالى صدوق(ره)سند حدیثبه ابو بصیر مىرسد که او از امام صادق(ع) روایت کرده.
5- و عبارت مناقب اینگونه است:«وا عجب من ذلک رسول الله بین الحرتین فى النخلاتیحدث الناس بما خلا و یحدثهم بما هو آت و انت تتبع غنمک؟!».
6- روضه کافى(مترجم)ج 2 ص 123-126 مناقب ج 1 ص 99 و امالى صدوق ص 287 و ضمنا داستان اسلام سلمان را نیز انشاء الله تعالى در جاى خود ذکر خواهیم کرد.
7- الطبقات الکبرى ج 4 ص 224.الاصابة و الاستیعاب ج 4 ص 63 و اسد الغابة ج 5 ص187.
مسلمانان صدر اسلام
شکنجههاى سختى که مسلمانان در راه اسلام متحملشدند و منجر به شهادت برخى از آنان گردید.
همانگونه که در روایت ابن اسحاق خواندید،جمعى ازبزرگان و صحابه معروف رسول خدا(ص) در همان مرحله نخستو سالهاى اول بعثتبه رسول خدا(ص)ایمان آوردند که اسامىعدهاى از آنان ذکر شد و چون برخى از ایشان در این راهشکنجههاى سخت و مشکلات طاقت فرسائى را متحمل شدند،و بدین ترتیب توانستند حقائق اسلام را به نسلهاى بعد از خود که مانیز از آن جمله هستیم منتقل سازند،و از این طریق حقوق زیادىبر ما و همه مسلمانان دارند.لازم است در اینجا شرح حال چندتن از آنان و سرگذشت دلخراششان را ذکر کنیم، باشد تا از اینطریق شمهاى از حقوق زیادى را که بر گردن ما دارند ادا کردهباشیم:
و قبل از ورود در اصل بحثباید این نکته را تذکر دهیم کهافراد تازه مسلمانى که به رسول خدا صلى الله علیه و آله ایمانمىآوردند دو دسته بودند:
دسته اول:کسانى بودند که از قبائل معروف و سرشناسمکه بودند مانند قبیله بنى هاشم و بنى زهرة و بنى مخزوم وبنى امیه و بنى تیم و دیگران...که از این جمله مىتوان نام علىعلیه السلام از قبیله بنى هاشم-و سعید بن زید از بنى عدىو سعد بن ابى وقاص از بنى زهرة-و عیاش بن ابى ربیعه را از بنىمخزوم-نام برد...
دسته دوم:آنهائى بودند که از قبائل مزبور نبودند بلکه جزءمهاجرین و آوارگان از شهرهاى دیگر و یا قبائل دور دستبادیه نشین بودند که از شهرها و یا مناطق خود روى احتیاج ونیازى که داشتند به مکه آمده و تدریجا در مکه سکونت اختیارکرده و مانده بودند،و یا بصورت برده بمکه آورده شده بودند و ازآنجا که در زندگىهاى قبیلگى و عشایرى مکه-بخصوص در آنزمان و بافت مخصوصى که زندگى آنها داشت هر کس کهمىخواست در آن شهر سکونت کند ناچار بود خود را به یکى ازقبائل سرشناس مکه وابسته کرده و بصورت حلیف و هم پیمانایشان در آید تا در مواقع نیاز از نفوذ آن قبیله براى احقاق حقخویش استفاده کند،که از این دسته نیز مىتوان نام عمار و پدرش یاسر و مادرش سمیه را ذکر کرد که جزء مهاجرینى بودندکه از یمن یا شهرهاى دیگر بمکه آمده بودند و با بنى مخزومهم پیمان شده بودند،و یا عبد الله بن مسعود که اهل بادیه بود و درمکه حلیف بنى زهرة بود و پدرش مسعود در زمان جاهلیت درپیمان بنى زهرة در آمده بود...و یا مانند بلال که بصورت بردهدر شهر مکه زندگى مىکرد و بنا بقولى خباب بن الارت-کهاو نیز برده زنى بود بنام ام انمار که آن زن نیز از حلفاء وهم پیمانان بنى زهرة بود...
و بیشترین شکنجهها را این دسته دوم متحمل مىشدند زیرادسته اول تحتحمایتسران قبیله و نزدیکان خود بودند و روىعادات و سنن قبیلگى هر یک از افراد قبیله که مورد تعرض فردىاز قبائل دیگر قرار مىگرفت،افراد قبیله خود را ملزم و موظفمىدانستند که رفع تعرض از فرد قبیله خود بنمایند اگر چهبخونریزى و جنگ میان دو قبیله منجر گردد،که تاریخ اعرابزمان جاهلیت نمونههاى زیادى از این قبیل جنگها دارد کهبخاطر یک اهانت کوچک و یا یک مشاجره لفظى میان دو نفردو قبیله بجان یکدیگر افتاده و سالها و بلکه قرنها میان آنهاجنگ و خونریزى وجود داشته است.
اما دسته دوم از آنجا که از چنین حمایت زیادى برخوردارنبودند،و حلیف بودن با یک قبیله به این مقدار تعهد را براى آن قبیله بدنبال نداشت که بخاطر وابستگان خود جان و مال وناموس خود را بمخاطره بیندازند و بیشتر اوقات حمایتها از دائرهلفظ و احیانا پرداخت دیه مقتول و فدیه اسیر و اینگونه امور تجاوزنمىکرد،از اینرو وقتى مورد تعرض قبائل و بخصوص بزرگانآنها قرار مىگرفتند مانند ابو جهل که بزرگ قبیله بنى مخزوم بود ویا ابو سفیان و عتبه و شیبة که از بزرگان بنى امیه بودند قبائل دیگرحاضر نبودند براى دفاع و حمایت آنها جان خود و اهل قبیله رابمخاطره بیندازند،و از اینرو اینگونه افراد در صدر اسلامبخصوص آنها که زودتر از دیگران مسلمان شده بودند سختترینشکنجهها را متحمل شده و حتى برخى از آنان زیر شکنجه بهشهادت رسیدند که نمونهاى از آنها را ذیلا خواهید خواند...
البته دسته اول نیز چنان نبود که از شکنجه مشرکان آسودهباشند،زیرا بسیارى از آنان نیز مورد شکنجه نزدیکان خود و یارؤساى قبائل خود قرار مىگرفتند،و براى امثال ابو جهل وابو سفیان-و حتى خود عمر بن خطاب پیش از آنکه مسلمان شوداین مطلب بصورت شغل و وظیفهاى در آمده بود که مراقب باشند وپیوسته بوسیله افراد قبیله در تفحص و جستجو باشند تا اگر مرد و یازنى از افراد قبیله،دین اسلام را پذیرفته و بگفته آنها در زمره«صباة»و از دین بیرون رفتگان در آمده هر چه زودتر او را طلبیدهو اگر شد از راه نصیحت و مذاکره و اگر نشد از طریق شکنجه و فشار او را به آئین خود باز گردانده و از پیشرفت اسلام و نفوذ آن درقبیله جلوگیرى کنند...که این ماجرا نیز نمونههاى زیادى دارد،و شاید در خلال بحثهاى آینده-بخواستخداى تعالىنمونههائى از آنرا براى شما ذکر کنیم.
و رویهمرفته مسلمانانى که در مرحله نخستبه رسولخدا(ص)ایمان آوردند بیشترین و سختترین شکنجهها را درراه اسلام دیدند بطورى که بر طبق روایتى که سعید بن جبیر ازعبد الله بن عباس روایت کرده گوید:به ابن عباس گفتم:آیامشرکان به این اندازه مسلمانان را تحتشکنجه قرار مىدادند کهآنها ناچار شوند از دین خود دستبردارند؟
«فقال:نعم و الله ان کانوا لیضربون احدهم و یجیعونه و یعطشونهحتى ما یقدران یستوى جالسا من شدة الضر الذى به حتى انهلیعطیهم ما سئلوه من الفتنة،و حتى یقولوا له:اللات و العزىالهک من دون الله؟فیقول:نعم و حتى ان الجعل لیمر بهمفیقولون له هذا الجعل الهک من دون الله فیقول:نعم،افتداءلما یبلغون من جهده» (1) .
گفت:آرى بخدا سوگند آنقدر آنها را مىزدند وگرسنگى و تشنگى مىدادند که از شدت ناراحتى قدرتنشستن نداشتند و در آنوقتبود که ناچار مىشدند آنچه راآنها مىخواستند بگویند،و تا آنجا که بدانها مىگفتند: لات و عزى خداى شما است و آنها مىگفتند:آرى،و تاآنجا که«جعل»(سرگین غلطان)بر آنها مىگذشت وبدانها مىگفتند:این جعل خداى شما است؟و آنهابناچار براى اینکه از شکنجه راحتشوند مىگفتند:آرى!
و اکنون نام برخى از این بزرگان و ماجراى جانگدازشان رابشنوید:
------------------------------------
1- اسد الغابة ج 4 ص 44.
عمار و پدر و مادرش:یاسر و سمیه
مؤلف کتاب سیرة المصطفى مىنویسد: (1) زمان اسلام ابو ذر وعمار بن یاسر بیکدیگر نزدیک بود و هر دوى آنها در همانروزهاى نخست و آغاز دعوت رسول خدا(ص)یعنى روزهاىپنهانى دعوت در خانه ارقم بن ابى ارقم (2) به آن حضرت ایمانآوردند.و آن روزهائى بود که رسول خدا(ص)پیروان خود را بهصبر و بردبارى در برابر آزار مشرکان دعوت مىفرمود.
و سپس در شرح حال عمار و پدر و مادرش مىنویسد:
وى در اصل اهل یمن بود که پدرش یاسر بن عامر با دوبرادرش حارث و مالک-پسران دیگر عامر-بدنبال برادر گمشدهدیگرشان که خبرى از وى نداشتند بمکه آمدند ولى او را نیافته وحارث و مالک باز گشتند اما یاسر و پدرش در مکه مانده و چونغریب بودند با ابو حذیفه بن مغیرة که از قبیله بنى مخزوم بودهم پیمان شده و جزء هم پیمانان-و موالیان-ایشان در آمدند.
ابو حذیفة کنیز خود-سمیه دختر خیاط-را به همسرى وازدواج یاسر در آورد و سپس آن کنیز را آزاد کرد و خداوند پس ازاین ازدواج عمار را به آندو عنایت فرمود.
و پس از آنکه رسول خدا(ص)به رسالت مبعوث گردیدخاندان یاسر از نخستین کسانى بودند که به آنحضرت ایمانآورده و با کمال اخلاص در ایمان خود پایدارى کرده و در برابرانواع شکنجهها پایدارى و مقاومت نمودند.
پسر عمار-یعنى محمد بن عمار-داستان اسلام پدرش را ازخود او اینگونه نقل کرده که عمار گفت:روزى که بمنظورایمان برسول خدا(ص)به سمتخانه ارقم رفتم صهیب بن سنانرا بر در خانه دیدم که براى اجازه ورود چشم براه است،از اوپرسیدم:
-چه مىخواهى؟
گفت:مىخواهم بر محمد(ص)در آیم تا سخنش را بشنوم. بدو گفتم:من نیز بهمین منظور آمدهام.
پس از آن بنزد رسول خدا(ص)رفته و آنحضرت اسلام را برما عرضه کرد و ما ایمان آوردیم و آنروز را تا بشام نزد آن بزرگوارماندیم و چون شب شد از آنجا بیرون رفته و اسلام خود را از ترسمشرکان پنهان مىداشتیم...
مؤلف مزبور سپس مىنویسد:
و چون داستان اسلام عمار و پدر و مادرش و دیگر موالیان ومستضعفان آشکار گردید.قرشیان تصمیم بر شکنجه و فشار آنهارا گرفتند تا عبرتى براى دیگران باشد،و بهمین جهت ابو جهل وجمعى از مشرکین بخانه یاسر آمده و آنجا را به آتش کشیدند وعمار و پدر و مادرش را نیز به زنجیر کشیده و جلو انداخته و باسر نیزه و تازیانه به سوى محله«بطحاء» (3) مکه سوق دادند و درآنجا آنها را چندان زدند که خون از بدنشان جارى شد،آنگاهآتشهائى را افروخته و بر سینه و دست و پاى ایشان قرار دادند وسپس سنگهاى سخت و سنگینى روى سینهشان گذاردند...
و بهمین ترتیب انواع شکنجهها را بر ایشان وارد ساختند وآنها تحمل میکردند...
و چنان شد که روزى رسول خدا(ص)از کنار محله«بطحاء»عبور کرد و عمار و پدر و مادرش را که تحتشکنجهمشرکان و زیر تازیانه و آتش بودند بدید که جلادان دشمن روىسینه هر کدام سنگى گذارده و همچنان زیر آفتاب سوزان مکهتحمل آن شکنجههاى سخت را میکردند...
در این وقت رسول خدا(ص)براى نجات آنها دعا کرده و بهبهشت مژدهشان داد. (4)
و آنگاه بعمار فرمود:
«تقتلک الفئة الباغیة»
گروه ستمکار تو را خواهند کشت!
چنانچه در مناسبتهاى دیگرى نیز این خبر را به عمار میداد.
در اینجا صداى«سمیه»مادر عمار بلند شده به رسولخدا(ص)عرض کرد:
«اشهد انک رسول الله و ان وعدک الحق»
گواهى دهم که براستى تو رسول خدا هستى و براستى که وعدهاتحق و مسلم است.
و بدنبال این سخنان جلادان بر سر آنها میریختند و شکنجهایشان را تکرار میکردند تا وقتى که آنان بحال غشوه میافتادند واز حال میرفتند و پس از آنکه بهوش میآمدند دو باره همان وضع راتکرار میکردند،و آنها نیز شکنجهها را تحمل کرده و ذکر خدا رابر زبان جارى میکردند.
تا اینکه خشم ابو جهل نسبتبه ایشان زیاد شده و بر سرسمیه فریاد زد:که باید خدایان ما را به نیکى یاد کنى و محمدرا به زشتى نام برى یا اینکه کشته خواهى شد؟!
سمیه گفت:
«بؤسا لک و لآلهتک»
مرگ بر تو و خدایانت!
در اینجا بود که ابو جهل او را مهلت نداده و نخست لگد خودرا بر شکم آن زن با ایمان زد و سمیه نیز او و خدایانش را دشناممیداد که ناگاه ابوجهل با حربهاى که در دست اشتبهشرمگاه سمیه زد و همچنان این عمل وحشیانه و شرمآور خود راادامه داد تا آنکه سمیه در زیر آن رفتار ناهنجار و شکنجهشرمگین از دنیا رفت و نام آنزن با ایمان بنام نخستین شهید در راهرسالت پیامبر اسلام در تاریخ ثبت گردید.
ابو جهل پس از اینکه سمیه را بشهادت رسانید بسراغ شوهرشیاسر رفت و او را که با بدن برهنه بزنجیر کشیده بودند زیرضربات لگد خود گرفت و آنقدر لگد به شکم او زد که او نیز بشهادت رسید.
در اینوقتبسراغ عمار آمدند و با وحشیگرى بىنظیرى شروعبه شکنجه او کردند و بالاخره عمار براى نجات از دست آنوحشیان تاریخ ناچار شد خدایان آنها را به نیکى یاد کند و آنچهاز او خواستند بر زبان جارى سازد تا آنها او را آزاد کردند،وعمار پس از این ماجرا گریان بنزد رسول خدا(ص)آمد وآنحضرت او را در شهادت پدر و مادرش تسلیت گفت ولى عمارهمچنان مىگریست و از سخنانى که بمنظور رهائى خود گفتهبود سخت ناراحتبود،رسول خدا بدو فرمود:
«کیف تجد قلبک یا عمار»؟
دلت را چگونه یافتى؟
عرض کرد:
«انه مطمئن بالایمان یا رسول الله»
اى رسول خدا دلم به ایمان محکم و مطمئن است!
فرمود:پس ناراحت نباش و باکى بر تو نیست و اگر از این پسنیز تو را تحتشکنجه و فشار قرار دادند باز هم همین گونه رفتارکن که در بارهات نازل شده است:
«...الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان» (5)
(پایان گفتار مؤلف سیرة المصطفى)
و در پارهاى از نقلها داستان شهادت سمیه را اینگونه نقلکردهاند که پاهاى آنزن با ایمان را از دو جهت مخالف بر دو شتربستند و سپس با حربهاى بدنش را از وسط دو نیم کردند...
و از بلاذرى نقل شده که عمار برادرى نیز داشتبنام عبد اللهکه او را نیز پس از پدر و مادر بشهادت رسانده و کشتند. (6)
و در کتاب«الاصابة»ابن حجر عسقلانى آمده است کهچون ابو جهل در جنگ بدر بدست مسلمانان بقتل رسید رسولخدا(ص)بعمار فرمود:
«قتل الله قاتل ابیک»! (7)
خداوند قاتل پدرت را کشت!
------------------------------------------
1- سیرة المصطفى ص 143.
2- ارقم بن ابى ارقم از مسلمانان صدر اسلام است که بگفته ابن اثیر جرزى دراسد الغابة دوازدهمین نفرى بود که مسلمان شد و خانهاش در پائین کوه صفا قرارداشته و چون رسول خدا و مسلمانان اندکى که به او ایمان آورده بودند از آزار مشرکان بیمناک گشتند بخانه او پناه برده و در آنجا پنهان شدند تا وقتى که عدد آنها به چهل نفر رسیده و نیروئى پیدا کردند از آنجا خارج گشتند.
3- بطحاء به مسیل و جلگهاى گفته میشود که در اثر جریان سیل پر از شن و ماسه شده و در مکه چنین جایگاهى بوده که به«بطحاء مکه»معروف گشته است.
4- و متن گفتار رسول خدا(ص)که در کتابها ذکر شده این بود که میفرمود:«صبرا آل یاسر موعدکم الجنة»
5- سورة النحل آیه 106.
6- قاموس الرجال ج 10 ص 458.
7- الاصابة ج 4 ص 327.
بلال حبشى
بلال بن رباح از زمره بردگانى بود که هنگام بعثت رسولخداصلى الله علیه و آله-در مکه بسر مىبرد و بنا بر مشهور برده امیة بنخلف-یکى از سران مشرکین-بود و در خانه او بسر مىبرد، بلالهمچون افراد بسیار دیگرى که از علائق مادى آسوده بودند و باقلبى پاک و آزاد از هر گونه تعصب غلط و هواهاى نفسانى نورتابناک اسلام در دلش تابش کرده و دین حق را پذیرفته بود و مال و منالى نداشت تا ناچار باشد بخاطر حفظ آنها حقیقت راانکار کند، حتشکنجه و آزار مشرکان و افراد قبیله«بنى جمح» که در آنان زندگى مىکرد قرار گرفت،ابن هشام نقل کرده کهامیة بن خلف روزها هنگام ظهر که میشد او را از خانه بیرونمىبرد و روى سنگهاى داغ و تفتیده مکه مىخواباند و سنگبزرگى روى سینهاش مىگذارد و بدو مىگفت: بخدا سوگندبهمین حال خواهى بود تا بمیرى و یا از خداى محمد دستبردارى و لات و عزى را پرستش کنى.بلال در همان حال کهبود مىگفت:احد...احد...(خداى من یکى است).
روزى ورقة بن نوفل(پسر عموى خدیجه)بر او بگذشت وبلال را دید که شکنجهاش مىدهند و او در همان حال شکنجهمىگوید:احد...احد...ورقة نیز گفت:احد...احد...بخداسوگند اى بلال که خدا یکى است...آنگاه به امیة بن خلف وافراد دیگر قبیله بنى جمح که او را شکنجه مىکردند رو کردهگفت:بخدا سوگند اگر او را به این حال بکشید من قبرش رازیارتگاه مقدسى قرار خواهم داد و بدان تبرک مىجویم،و درکتاب«اسد الغابة»داستان شکنجه او را نسبتبه ابى جهل نیزداده است.
بلال بهمین وضع دشوار و اسفناک بسر مىبرد تا آنکه رسولخدا-صلى الله علیه و آله-او را خریدارى کرده و در راه خدا آزاد کرد،و در پارهاى از نقلها نیز آمده که ابو بکر او را از امیة بنخلف خریدارى کرد و آزاد ساخت،و ابن اثیر گفته:رسولخداصلى الله علیه و آله-به ابو بکر فرمود:اگر چیزى داشتیم بلال راخریدارى مىکردیم!و ابو بکر پیش عباس بن عبد المطلب عموىرسولخدا-صلى الله علیه و آله- رفته و جریان را بدو گفت،و عباسوسیله آزادى او را فراهم ساخته و از صاحبش که زنى از قبیلهبنى جمح بود خریدارى نمود.
اکنون بد نیست دنباله ماجرا و پایان زندگى امیة و بلال رانیز بشنوید:
ابن هشام در کتاب سیره خود از عبد الرحمن بن عوف روایتکرده که گفت:
امیة بن خلف در مکه با من دوستبود،و نام من پیش ازآنکه مسلمان شوم عبد عمرو بود و چون مسلمان شدم نام خود رابرگردانده عبد الرحمن گذاردم،امیة بن خلف که اطلاع یافت مناسمم را تغییر دادهام روزى بمن گفت:اى عبد عمرو نامى راکه پدر و مادرت براى تو نهاده بودند تغییر دادى؟
گفتم:آرى.
گفت:من که«رحمن»را نمىشناسم پس نام دیگرىانتخاب کن که من هم آنرا بشناسم و تو را بآن صدا بزنم؟
من بسخنش اعتنائى نکرده از او گذشتم و از آن پس هر زمان مرا مىدید صدا مىزد:
اى عبد عمرو!من پاسخش را نمىگفتم تا بالاخره روزىباو گفتم:تو نامى براى من انتخاب کن(که مطابق عقیده من ومیل تو باشد)گفت:نام«عبد الاله»چطور است؟گفتم:خوباست.و بدین ترتیب از آن پس مرا«عبد الاله»صدا مىزد و منهم پاسخش را مىگفتم.
تا روزى که جنگ بدر پیش آمد هنگام فرار قریش من براىپیدا کردن غنیمتبدنبال ایشان در میان کشتهگان مىگشتم وهر کجا زرهى در تن آنها بود بیرون مىآوردم و بدین ترتیب چندزره پیدا کرده بودم بناگاه چشمم بامیة بن خلف افتاد که دستپسرش على بن امیة را در دست دارد و متحیر ایستاده،چشمشکه بمن افتاد صدا زد:اى عبد عمرو!من پاسخش را ندادم.
دوباره صدا زد:عبد الاله!
این مرتبه پاسخش را داده ایستادم.
گفت:بسراغ من بیا(و پیش از آنکه مرا بکشند باسارتبگیر)که استفاده اینکار براى تو بیش از این زرهها است.
پیشنهاد او را پذیرفته زرهها را به طرفى انداختم و دست او وپسرش را گرفته بسوى رسول خدا صلى الله علیه و آله-براه افتادم،ودر آنحال او مرتبا مىگفت:
راستى عجیب است!تاکنون چنین وضعى ندیده بودم!آیا هیچیک از شما شیر را دوست نمىدارد (1) ؟
قدرى که خیالش آسوده شد از من پرسید:اى عبد الاله آن کهبود که در میان لشگر شما شمشیر مىزد و براى اینکه شناختهشود پر شتر مرغى بسینهاش نصب کرده بود؟
گفتم:او حمزة بن عبد المطلب بود.
گفت:اى عبد الاله!او بود که ما را باین روز انداخت ولشگر ما را درهم شکست.
در همین احوال بلال حبشى از دور چشمش بامیة بن خلفافتاد و(گویا آن شکنجههائى که در مکه باو داده بود یادش آمدزیرا)همین امیة بن خلف بود که روزها هنگام ظهر بلال را درمکه برهنه مىکرد و او را روى ریگهاى تفتیده بیابان مکهمىخوابانید و سنگ بسیار بزرگى روى سینهاش مىگذارد ومىگفت:دست از دین محمد بردار،و بلال در همان حالمىگفت: احد...احد...(خدا یکى است...).
از اینرو بسوى او دویده فریاد زد:این ریشه و اساس کفرامیة بن خلف است!روى رستگارى را نبینم اگر امروز بگذارم اونجات یابد!
من داد زدم:اى بلال این هر دو اسیر من هستند،آیا بااسیران من چنین رفتار مىکنى؟
بلال بسخن من وقعى ننهاده همان حرف را تکرار کرد.
دو باره صدا زدم:اى بلال گوش کن چه مىگویم؟
دیدم همان کلام را تکرار کرده و دنبالش با صداى بلندفریاد زد:اى یاران خدا بیائید...بیائید که ریشه کفر اینجاست!
بیائید...که امیة بن خلف اینجاست.
چیزى نگذشت که مسلمانان از چهار طرف حلقهوار ما رااحاطه کردند من هر چه خواستم از آن دو دفاع کنم نشد تابالاخره یکى از مسلمانان شمشیر کشیده و پاى پسر امیة را قطعکرد چنان که بزمین افتاد.
امیة که آن منظره را دید چنان فریادى زد که تاکنون نشنیدهبودم و بدنبال او سایرین نیز حمله کردند و آن دو را با شمشیرقطعه قطعه کردند.
عبد الرحمن پس از این قصه بارها مىگفت:خدا بلال رارحمت کند که هم زرهها را از دست ما داد و هم اسیران را(و بااین ترتیب ضرر زیادى بمن زد) (2) .
-----------------------------------------
1- ابن هشام گوید:مقصودش این بود که هر که مرا باسارت بگیرد من براى آزادشدنم باو شتران پر شیرى مىدهم.
2- ترجمه سیره ابن هشام بقلم نگارنده ج 2 ص 30-32.