تاریخ تحلیلی اسلام
نقد و بررسى این داستان
1-نخستین مطلبى که مورد بحث واقع شده،صحت و سقمصل این داستان و اثبات وقوع آن از نظر تاریخى است،زیرا اینداستان نیز همانند داستان سفر قبلى رسولخدا«ص»بهمراهابوطالب مورد خدشه و تردید است و روایت متقن و مسندى دراینباره بدست ما نرسیده جز همان روایاتى که یا بدون سند و یابصورت مرفوع از ابن اسحاق و جابر و خزیمه نقل شده که از نظرحدیثشناسان چندان اعتبارى ندارد،چنانچه بر اهل فن پوشیدهنیست،و همان خدشههائى که در حدیث بحیراى راهب و سفرقبلى رسول خدا«ص»بود در اینجا نیز وجود دارد،و خلاصه این داستان در حدیث معتبرى نقل نشده...
2-در عموم این روایات این جمله به چشم مىخورد کهخدیجه رسول خدا«ص»را اجیر کرد...و همین ماجرا سبب اینازدواج گردید در صورتى که در حدیث دیگرى که از عمار بن یاسرنقل شده و یعقوبى در تاریخ خود آنرا روایت نموده،عمار بن یاسرگوید:داستان ازدواج ربطى به سفر رسول خدا«ص»و اجیرشدن آنحضرت براى خدیجه نداشته،و اساسا رسول خدا«ص»
در طول زندگى خود نه اجیر خدیجه و نه اجیر احدى از مردم دیگرنشد...
و روایت عمار بن یاسر اینگونه است که مىگوید:
«انا اعلم بتزویج رسول الله«ص»خدیجه بنتخویلد،کنتصدیقا له فانا لنمشى یوما بین الصفا و المروه اذ بخدیجه بنتخویلدو اختها هاله،فلما رات رسول الله«ص»جائتنى هاله اختها،فقالت:
یا عمار ما لصاحبک حاجه فی خدیجة؟قلت:و الله ما ادرى!فرجعتفذکرت ذلک له،فقال:ارجع فواضعها وعدها یوما تاتیها...»
یعنى-من از داستان ازدواج رسول خدا«ص»با خدیجه دخترخویلد آگاهترم من که با آنحضرت دوست نزدیک بودم روزىبهمراه رسول خدا میان صفا و مروه مىرفتیم که ناگهان خدیجهو خواهرش هاله پدیدار شدند،و چون خدیجه رسول خدا«ص» را دیدار کرد خواهرش هاله بنزد من آمد و گفت:
اى عمار دوست تو را در خدیجه نیازى نیست؟(و علاقه بهازدواج با او ندارد؟)
گفتم:بخدا سوگند اطلاعى ندارم.و پس از این گفتگوبازگشته و مطلب را براى آنحضرت باز گفتم،رسولخدا«ص»
فرمود:برگرد و(براى گفتگو در اینباره)با او وعده دیدارى را درروزى قرار بگذار تا نزد او برویم. ..
و در پایان این روایت اینگونه است که مىگوید:
«...و انه ما کان مما یقول الناس انها استاجرته بشىء و لا کاناجیرا لاحد قط»
یعنى:جریان اینگونه که مردم مىگویند نبود و خدیجه رسولخدا«ص»را براى کارى اجیر نکرد،و آنحضرت هیچگاه اجیرکسى نشد.
و البته این روایت هم در بىاعتبارى همانند روایات قبلىاست،و یعقوبى نیز آن را به این صورت نقل کرده که«روىبعضهم عن عمار بن یاسر...» (1)
و در متن روایت هم جملهاى هست که قابل خدشه است ولى مىتواند آن روایات کم اعتبار قبلى را نیز کم اعتبارتر کندو موجب تردید بیشترى در صحت آنها گردد...
مگر آنکه کسى پاسخ دهد که کارگرى رسول خدا«ص»
براى خدیجه بصورت مضاربه و شرکت در سود حاصله بوده نهاجاره اصطلاحى،چنانچه در برخى از روایات نیز بدان تصریحشده مانند روایت کشف الغمه که در بحار الانوار نقل شدهو عبارت آن چنین است:
«...کانتخدیجه بنتخویلد امراة تاجرة ذات شرف و مالتستاجر الرجال فی مالها،و تضاربهم ایاه بشیء تجعله لهممنه...» (2)
که از این عبارت مىتوان (3) استفاده کرد که تعبیر به«اجیر»و«استیجار»نیز در روایات دیگر ممکن است بهمینمعناى مضاربه باشد و به اصطلاح تسامحى از این نظر درعبارت شده باشد...
3-چنانچه از روایات قبلى و همین روایت عمار بن یاسراستفاده شد بر فرض صحت اصل داستان،ارتباط آن با ازدواج خدیجه و آنحضرت نیز ثابت نشده،و از اینجهت نیز این روایاتقابل بحث و بررسى است و خالى از خدشه نخواهد بود.
-----------------------------------
1- تاریخ یعقوبى ج 2 ص 12
2- بحار الانوار ج 16 ص 9
3- سیره ابن هشام ج 1 ص 187
سخن درباره سن رسول خدا(ص) و خدیجه در هنگام ازدواج
درباره سن رسول خدا(ص)در هنگام ازدواج عموماگفتهاند:آنحضرت در آن هنگام بیست و پنجسال از عمرشریفش گذشته بود.
ولى درباره سن خدیجه علیها السلام اختلافى در روایاتدیده مىشود که مشهور در آنها نیز آن است که خدیجه در آنهنگام چهل سال داشت.
و در برابر این قول مشهور اقوال دیگرى نیز هست مانند قول25 سال و 28 سال و 30 سال و 35 و 45 سال... (1) و از برخى نقلشده که قول نخست را ترجیح دادهاند ولى دلیلى براى آن ذکرنکرده است (2) ،و شاید توجیه دیگرى را که برخى از نویسندگانکردهاند بتواند دلیل و یا تاییدى بر این قول و یا قولهاى دوم وسوم نیز باشد که گفتهاند:
...با توجه به فرزندانى که خدیجه بدنیا آورده مىتواناحتمال داد که سن خدیجه کمتر از چهل سال بوده و تاریخنگاران عرب رقم«چهل»را بدلیل آنکه رقم کاملى استانتخاب کردهاند (3) .
نگارنده گوید:تایید دیگر این گفتار نیز حمل فاطمهسلام الله علیها و ولادت آن بانوى محترمه در سال پنجم بعثتمىباشد که انشاء الله در جاى خود بطور تفصیل روى آن بحثخواهد شد و اکنون بطور اجمال بیان گردید،که چون طبقروایات معتبر محدثین شیعه رضوان الله علیهم فاطمه علیها السلاممولود اسلام بوده و در سال پنجم بعثت رسول خدا(ص)بدنیا آمدهموجب ایراد برخى از برادران اهل سنت که ولادت آن بانوىعالمیان را پنجسال قبل از بعثت دانستهاند قرار گرفته،و موجباستبعاد آنان شده چون روى روایات شیعه و قول مشهور دربارهسن حضرت خدیجه در وقت ازدواج با رسول خدا(ص)لازم آیدکه خدیجه در سن 60 سالگى به فاطمه علیها السلام حامله شدهباشد،و این مطلب روى جریان طبیعى و عادى بعید است،کهالبته این استبعاد پاسخهاى دیگرى هم دارد و یکى از آنها همیناست که شنیدید و بقیه را هم انشاء الله تعالى در جاى خود ذکر خواهیم کرد...و بهر صورت مشهور همان است که خدیجه در آنهنگام چهل ساله بوده ولى قول به اینکه بیست و هشتساله بودهنیز خالى از قوت نیست چنانچه در چند حدیث آمده است، (4) و اللهاعلم.
این را هم بد نیست بدانید که:
برخى عقیده دارند خدیجه سلام الله علیها در هنگام ازدواج بارسول خدا(ص)باکره بوده و قبلا شوهرى نکرده بود،و در اینباره به حدیثى که ابن شهر آشوب در مناقب روایت کرده تمسکجستهاند که مىگوید:
«...و روى احمد البلاذرى و ابو القاسم الکوفى فیکتابیهما و المرتضى فى الشافی،و ابو جعفر فى التلخیص:
ان النبى-صلى الله علیه و آله-تزوج بها و کانتعذراء...».
«یؤکد ذلک ما ذکر فی کتابى الانوار و البدع:ان رقیهو زینب کانتا ابنتى هاله اختخدیجه». (5) یعنى-احمد بلاذرى و ابو القاسم کوفى در کتابهاى خود وسید مرتضى در کتاب شافى و شیخ ابو جعفر طوسى در کتابتلخیص روایت کردهاند که هنگامى که رسول خدا(ص)با خدیجه ازدواج کرد آن بانوى محترمه باکره بود،و تایید این گفتارمطلب دیگرى است که در کتابهاى الانوار و البدع روایتشدهکه رقیه و زینب دختران«هاله»خواهر خدیجه بودهاند نه خودخدیجه. ..
و نیز به گفتار صاحب کتاب الاستغاثه استشهاد کردهاند کهگوید:
«...همه کسانى که اخبار نقل کرده و روایات ازآنها بجاى مانده از شیعه و اهل سنت اجماع دارند کهمردى از اشراف قریش و رؤساى آنها نمانده بود که بهخواستگارى خدیجه نرود و در صدد آن برنیاید.وخدیجه همه آنها را بازگردانده و یا پاسخ رد به آنها دادو چون رسول خدا(ص) او را بهمسرى خویش درآوردزنان قریش بر او خشم کرده و از او کنارهگیرى کردندو به او گفتند:بزرگان و اشراف قریش از توخواستگارى کردند و بهمسرى هیچیک از آنها درنیامدى و بهمسرى محمد،یتیم ابوطالب که مرد فقیرىاست و مالى ندارد درآمدى؟و با اینحال چگونه اهلفهم مىتوانند بپذیرند که خدیجه بهمسرى مردىاعرابى از بنى تمیم درآمده و بزرگان قریش را نپذیرفتهباشد؟...و این مطلبى است که مردم صاحب نظر آنرا نمىپذیرند...» (6) .
و بدنبال آن این بحث عنوان شده که آیا رقیه و ام کلثوم کهبهمسرى عثمان درآمدند و هم چنین زینب که همسر ابو العاصبن ربیع گردید دختران صلبى و واقعى رسول خدا(ص) بودند و یاربیبه آنحضرت بودهاند... (7) .
ولى بنظر نگارنده روایت ابن شهر آشوب با توجه به اینکهمىتواند معناى دیگرى داشته باشد که نمونهاش درباره برخى ازبزرگ زنان عالم نیز وارد شده و اکنون جاى توضیح و بحث بیشتردر آن باره نیست نمىتواند در برابر آن شهرت بسیارى که دربارهازدواج خدیجه قبل از مفتخر شدن بهمسرى رسول خدا با دو شوهرخود بود،مقاومت کند...
و چنانچه علامه شوشترى در قاموس الرجال گوید:اصل ایننسبت نیز مورد تردید است و ابو القاسم کوفى نیز مردفاسد المذهب و بىعقلى بوده و سید و شیخ رحمهما الله تعالى نیزاحتمالا قول همان ابو القاسم کوفى را نقل کردهاند نه اینکهمختار خودشان بوده... (8) .
و هم چنین استبعادى که در گفتار صاحب کتاب الاستغاثه بود نیروى برابرى با آن شهرت را ندارد و بهتر آن است که اینبحث را بهمین جا خاتمه داده و بدنبال بحث در موضوع بعدىبرویم.
-----------------------------------------------
1- و 2- الصحیح من السیره ج 1 ص 126..
3- تاریخ تحلیلى اسلام ج 1 ص 31-32.
4- مناقب آل ابیطالب-ط قم-ج 1 ص 159.
5- بحار الانوار ج 16 ص 10 و ص 12.
6- الاستغاثه ج 1 ص 70.
7- قاموس الرجال ج 10 ص 431.
8- الصحیح من السیره ج 1 ص 122-126.
مراسم عقد و ازدواج
مشهور آن است که خواستگارى و خطبه عقد بوسیله ابوطالبعموى رسول خدا(صلى الله علیه و آله)انجام گردید و پذیرش وقبول آن نیز از سوى عمرو بن اسد-عموى خدیجه-صورت گرفت.
و در برابر این گفتار مشهور،اقوال دیگرى نیز وجود دارد...
مانند اینکه خطبه عقد بوسیله حمزة بن عبد المطلب یا دیگرىاز عموهاى آنحضرت انجام شد...
و یا اینکه پدر خدیجه-خویلد بن اسد-و یا پسر عموىخدیجه ورقة بن نوفل از طرف خدیجه قبول کرده و آن بانوىمحترمه را به عقد رسول خدا درآورد...
و بلکه در پارهاى از روایات گفتار نابجاى دیگرى نیز نقلشده که خدیجه به پدر خود خویلد شرابى داده و او را مست کرد.
و او در حال مستى این ازدواج را پذیرفت چون به حال عادىبازگشت و از جریان مطلع گردید بناى مخالفت با این ازدواج راگذارده و بالاخره با وساطت و پا در میانى برخى از نزدیکان بهازدواج مزبور تن داده و آنرا پذیرفت... که پاسخ آن را چند تن از راویان و اهل تاریخ عهدهدار شدهکه ما متن گفتار ابن سعد را در طبقات براى شما انتخاب کرده ونقل مىکنیم که پس از ذکر چند روایت بدین مضمونمىگوید:
«و قال محمد بن عمر:فهذا کله عندنا غلط و وهم،و الثبتعندنا المحفوظ عن اهل العلم ان اباها خویلد بن اسدمات قبل الفجار،و ان عمها عمرو بن اسد زوجها رسولالله-صلى الله علیه و آله-» (1) .
یعنى:محمد بن عمر گفته است که تمامى این روایات درنزد ما ناصحیح و موهوم است و صحیح و ثابت نزد ما ودانشمندان آن است که پدر خدیجه یعنى خویلد بن اسد پیش ازجنگ فجار از دنیا رفته بود و عمویش عمرو بن اسد او را بهازدواج رسول خدا(ص)درآورد...
و نظیر همین عبارت از واقدى نقل شده (2) و هم چنین اقوال غیر مشهور دیگر را نیز پاسخ داده و نیازىبذکر آنها نیست... (3)
-----------------------------------------
1- الطبقات الکبرى ج 1 ص 133.
2- بحار الانوار ج 16 ص 19.و تاریخ طبرى ج 2 ص 36.
3- براى اطلاع بیشتر مىتوانید به کتاب الصحیح من السیره ج 1 ص 113 به بعد نیزمراجعه کنید.
یک اشتباه تاریخى دیگر
و نیز در پارهاى از روایاتى که در مورد این ازدواج فرخندهرسیده ظاهرا یک اشتباه دیگرى نیز رخ داده که بجاى عموىخدیجه-یعنى عمرو بن اسد-ورقة بن نوفل بن اسد(بعنوان عموىخدیجه)آمده که این مطلب گذشته از آنکه در اصل،خلافمشهور است از نظر نسبى هم اشتباه است.
زیرا ورقة بن نوفل پسر عموى خدیجه است،نه عموىخدیجه...
و بعید نیست که اینکار از تصرفات ناقلان حدیث بوده کهچون نام عموى خدیجه در حدیث آمده بوده و ورقة بن نوفل همشهرتى افسانهاى داشته،آن عنوان را با این نام منطبق دانسته و بهاینصورت درآوردهاند.
خطبه عقد
مرحوم صدوق در کتاب من لا یحضره الفقیه و شیخ کلینى درکتاب شریف کافى با مقدارى اختلاف خطبه عقدى را کهبوسیله ابو طالب ایراد شده نقل کردهاند که متن آن طبق روایتشیخ صدوق(ره)اینگونه است:
«الحمد لله الذى جعلنا من زرع ابراهیم و ذریة اسماعیل،و جعل لنا بیتا محجوجا و حرما آمنا یجبى الیه ثمرات کل شىء،و جعلنا الحکام على الناس فى بلدنا الذى نحنفیه،ثم ان ابن اخى محمد بن عبد الله بن عبد المطلبلا یوزن برجل من قریش الا رجح،و لا یقاس باحد منهمالا عظم عنه،و ان کان فى المال قل،فان المال رزق حائلو ظل زائل،و له فى خدیجه رغبة و لها فیه رغبة،و الصداقما سالتم عاجله و آجله،و له خطر عظیم و شان رفیع و لسانشافع جسیم». (1)
یعنى:سپاس خدایرا که ما را از کشت و محصول ابراهیم وذریه اسماعیل قرار داد،و براى ما خانه مقدسى را که مقصودحاجیان است و حرم امنى است که میوه هر چیز بسوى آن گردآید بنا فرمود،و ما را در شهرى که هستیم حاکمان بر مردم قرارداد.
سپس برادر زادهام محمد بن عبد الله بن عبد المطلب مردىاست که با هیچ یک از مردان قریش هم وزن نشود جز آنکه از اوبرتر است،و به هیچیک از آنها مقایسه نشود جز آنکه بر او افزوناست،و او اگر چه از نظر مالى کم مال است ولى مال پیوسته درحال دگرگونى و بىثباتى و همچون سایهاى رفتنى است،و اونسبت به خدیجه راغب و خدیجه نیز به او مایل است،و مهریه او را نیز هر چه نقدى و غیر نقدى بخواهید آماده است،و محمد راداستانى بزرگ و شانى والا و شهرتى عظیم خواهد بود.
و در کتاب شریف کافى اینگونه است که پس از این خطبهعموى خدیجه خواست بعنوان پاسخ ابوطالب سخن بگوید ولى بهلکنت زبان دچار شد و نتوانست،از اینرو خدیجه خود بسخنآمده گفت:
عموجان:اگر چه شما بعنوان گواه اختیاردار من هستىولى در اختیار انتخاب من خود شایستهتر از دیگرانهستم،و اینک اى محمد من خود را به همسرى تو درمىآورم و مهریه نیز هر چه باشد بعهده خودم و در مالخودم خواهد بود،اکنون به عموى خود(ابوطالب)
دستور ده تا شترى نحر کرده و ولیمهاى ترتیب دهد وبنزد همسر خود آى!
ابوطالب فرمود:گواه باشید که خدیجه محمد(ص)رابهمسرى خویش پذیرفت و مهریه را نیز در مال خودضمانت کرد!
برخى از قریشیان با تعجب گفت:شگفتا!که زنانمهریه مردان را بعهده گیرند؟!
ابوطالب سخت بخشم آمده روى پاى خود ایستاد وگفت: آرى اگر مردى همانند برادر زاده من باشد زنان باگرانبهاترین مهریه خود خواهانشان مىشوند و اگرهمانند شما باشند جز با مهریه گرانبها حاضر به ازدواجنمىشوند!
و در روایتخرائج راوندى است که چون خطبه عقدبپایان رسید و-محمد صلى الله علیه و آله-برخاست تابهمراه عمویش ابوطالب بخانه برود خدیجه بهآنحضرت عرض کرد:
«...الى بیتک فبیتى بیتک و انا جاریتک». (2) یعنى:بسوى خانه خود بیا که خانه من خانه تو است ومن هم کنیز توام!
و از کتاب المنتقى کازرونى نقل شده که چون مراسم عقدبپایان رسید خدیجه به کنیزکان خود دستور داد حالتشادىبخود گرفته و دفها را بزنند و سپس به رسول خدا عرض کرد:
«...یا محمد مر عمک ابا طالب ینحر بکرة من بکراتکو اطعم الناس على الباب و هلم فقل (3) مع اهلک،فاطعم الناس و دخل رسول الله(ص)فقال مع اهله خدیجه». (4) یعنى اى محمد به عمویت ابوطالب دستور ده شتر جوانى ازشترانت را نحر کند و مردم را بر در خانه اطعام کن و بیا در کنارخاندانت چاشت را به استراحت بگذران،و ابوطالب اینکار راکرد و رسول خدا(ص) بنزد خدیجه آمده و در کنار او بهاستراحت روزانه پرداخت.
و این دو حدیث دلالت بر کمال علاقه و عشق خدیجه نسبتبه رسول خدا(ص)دارد چنانچه تا پایان عمر این عشق را نسبتبه آنحضرت حفظ کرده بود.صلوات الله علیها.
-----------------------------------------
1- فروع کافى ج 2 ص 19 و 20 و من لا یحضره الفقیه ج 3 ص 397.
2- خرائج راوندى ص 187.
3- لفظ«قل»در اینجا از قیلوله بمعناى استراحت در چاشت گرفته شده،و برخىکه شاید معناى آن را نفهمیدهاند«لام»را تبدیل به«میم»کرده و«فقم»ضبط کردهاند،و خصوصیت وقت چاشت ظاهرا بدانجهت بوده که در شهر مکه غالباهوا گرم و عموما ساعت چاشت را تا نزدیک غروب در خانهها به استراحتمىگذراندهاند و آنگاه براى حوائجخود از خانه خارج مىشدهاند.
4- بحار الانوار،ج 16 ص 10 و 12 و 19.
مهریه چقدر بود و چه کسى پرداخت؟
در اینکه مهریه چقدر بود و پرداخت آن را چه کسى به عهدهگرفت اختلافى در روایات دیده مىشود،که از آنجمله روایتبالا است که در آن بدون ذکر مقدار آمده است که پرداخت آن راخدیجه بعهده گرفت.
و از کشف الغمه از ابن حماد و نیز از ابن عباس نقل شده که رسول خدا(ص)خدیجه را با مهریه دوازده وقیه طلا به ازدواجخویش درآورد و مهریه زنان دیگر آنحضرت نیز همین مقداربود. (1)
و در اعلام الورى طبرسى دوازده وقیه و نیم ذکر شده چنانچهاز دانشمندان اهل سنت نیز مؤلف سیرة الحلبیه همین قول را نقلکرده و سپس گفته است که هر وقیه چهل درهم است که درنتیجه مجموع مهریه پانصد درهم شرعى بوده.
و تفاوت دیگرى که در نقل سیره حلبیه دیده مىشود آناست که گوید:پرداخت مهریه مزبور را ابوطالب بعهدهگرفت. (2) و قول دیگرى که در سیره حلبیه و سیره ابن هشام و برخى ازتواریخ دیگر آمده آن است که گفتهاند:
«و اصدقها رسول الله-صلى الله علیه و آله-عشرین بکرة». (3) .
یعنى رسول خدا(ص)به خدیجه بیستشتر ماده جوان مهریهداد و در نقل دیگرى نیز آمده که ورقة بن نوفل خدیجه را با مهریهچهارصد دینار به عقد رسول خدا-صلى الله علیه و آله-درآورد (4) و از کامل مبرد نقل شده که بیستشتر را ابوطالب بعهدهگرفت و دوازده وقیه و نیم طلا را خود رسول خدا پرداخت کهمهریه مجموع آنها بود. (5)
نگارنده گوید:روایاتى که در باب«مهر السنه»آمده همانروایت پانصد درهم را تایید مىکنند، چنانچه در چند حدیث بااندک اختلافى آمده که امام باقر و امام صادق علیهما السلامفرمودند:
«ما زوج رسول الله-صلى الله علیه و آله-شیئا من بناته و لا تزوجشیئا من نسائه على اکثر من اثنى عشر اوقیة و نش یعنى نصفاوقیه». (6)
یعنى تزویج نکرد رسول خدا(ص)هیچیک از دختران خود ونه هیچیک از زنانش را به بیش از دوازده وقیه و نیم.
و طبرسى(ره)در اعلام الورى گوید:«...و مهرها اثنتا عشرة اوقیهو نش و کذلک مهر سایر نسائه». (7) و در روایت امام صادق علیه السلام اینگونه است که فرمود:
«ما تزوج رسول الله-صلى الله علیه و آله-شیئا من نسائه و لا زوج شیئا من بناته على اکثر من اثنى عشر اوقیه و نش،و الاوقیهاربعون درهما،و النش عشرون درهما». (8) و در داستان ازدواج حضرت جواد الائمة علیه السلام با دخترمامون عباسى نیز آمده که فرمود:
«...و بذلت لها من الصداق ما بذله رسول الله-صلى الله علیهو آله-لازواجه و هو اثنتا عشرة اوقیه و نش-و على تمامالخمسمائة...». (9) یعنى من صداق او را همان قرار دادم که رسول خدا(ص)بهزنانش بذل فرمود و آن دوازده وقیه و نیم بود که تمامى پانصددرهم بر ذمه من است...
-------------------------------------------
1- بحار الانوار-ج 16 ص 10 و 12 و 219
2- سیره حلبیه ج 1 ص 165.
3- سیره حلبیه ج 1 ص 165 و سیره ابن هشام ج 1 ص 190 و سیره المصطفى ص 60و سیره النبى ج 1 ص 206.
4- بحار الانوار ج 16 ص 19.
5- منتقى النقول ص 139 گ.
6- اعلام الورى ص 147.یعنى مهر خدیجه دوازده وقیه و نیم بود چنانچه مهریه زناندیگر آنحضرت نیز همین مقدار بود.
7-بحار الانوار ج 103 ص 347 به بعد.
8- معانى الاخبار ص 214.فروع کافى ج 2 ص 20.
9- من لا یحضره الفقیه ج 3 ص 398.
تا خدیجه زنده بود رسول خدا(ص) زن دیگرى اختیار نکرد
این مطلب از نظر تاریخ مسلم است که تا خدیجه زنده بودرسول خدا زن دیگرى نگرفت و خدیجه بنا بر قول مشهور و صحیحسال دهم بعثتیعنى بیست و پنجسال پس از این ازدواجفرخنده و میمون از دنیا رفت،و زنهاى متعدد و زیاد دیگرى را کهرسول خدا(ص)به ازدواج و همسرى خویش درآورد همگى پساز وفات خدیجه بود،و در جاى خود-در بحث تعدد زوجاترسول خدا(ص)-انشاء الله تعالى خواهیم گفت که این داستانبهترین دلیل و شاهد بر این مطلب است که انگیزه ازدواجهاىمکرر رسول خدا پس از وفات خدیجه انگیزههاى سیاسى واجتماعى بوده که آن بزرگوار مىخواسته بدین وسیله پیوندهاىمحکم و بیشترى با افراد سرشناس و قبائل معروف عرب پیداکرده و از این طریق براى پیشرفت اسلام و مکتب مقدس خوداستفاده و بهره بیشترى ببرد بشرحى که بخواستخداى تعالىپس از این خواهیم گفت.
و گرنه معقول نیست کسى مانند رسول خدا(ص)که از هر گونه امکانات مادى بهرهمند بوده و همه جاذبههائى را کهمعمولا مورد توجه زنان مىباشد همچون فصاحت زبان و زیبائىخارق العاده صورت و شهرت فامیلى و شخصیت ذاتى،و در یکجمله آنچه خوبان همه داشتند همه را دارا باشد ولى تا سن پنجاهسالگى با یک زن بیوه دو شوهر کرده بچهدارى که از نظر سن نیزپانزده سال یا چیزى کمتر از او بزرگتر استسازگارى کند،وهیچ به فکر ازدواج مجددى نیفتد،و پس از وفات او آنهمه زنبگیرد...و باز هم مانند دشمنان مغرض و مخالف اسلام بگوئیمهدف آنحضرت در آن ازدواجها استفادههاى مالى و یاکامیابیهاى جنسى بوده و بناچار باید این حقیقت را بپذیریم کههدف،همان هدف مقدس ترویج اسلام با استفاده از یک وسیلهطبیعى و اجتماعى بوده که روى بافت اجتماع آن روز بهترین وسیلهبوده است و انشاء الله در جاى خود توضیح بیشترى در این بارهخواهیم داد.
فرزندان رسول خدا(ص)از خدیجه
رسول خدا(ص)به جز ابراهیم که از«ماریه قبطیه»کنیزمصرى آنحضرت متولد شد همان کنیزى که مقوقس(حاکممصر)براى آن حضرت فرستاد،فرزندان دیگر آن بزرگوار همگى ازبانوى بزرگوارش خدیجه-سلام الله علیها-بود که خداى تعالى به آنحضرت عنایت فرمود،که البته در عدد آنها و بلکه در نام آنهانیز اختلاف است،و مشهور آن است که آنها شش تن بودند، یعنى دو پسر و چهار دختر،و دانشمند فقید مرحوم دکتر آیتى درتاریخ پیامبر اسلام نام آنها و ترتیب ولادت و وفات آنها را بدینگونه ذکر کرده که ذیلا مىخوانید:
1-قاسم که نخستین فرزند رسول خدا است،و پیش ازبعثت در مکه تولد یافت،و رسول خدا به نام وى«ابو القاسم»
کنیه گرفت،و نیز نخستین فرزندى است که از رسول خدا درمکه وفات یافت و در آن موقع دو ساله بود.
2-زینب دختر بزرگ رسول خدا که بعد از قاسم در سىسالگى رسول خدا تولد یافت،و پیش از اسلام به ازدواج پسرخاله خود«ابو العاص بن ربیع»درآمد و پس از جنگ بدر بهمدینه هجرت کرد و در سال هشتم هجرت در مدینه وفات یافت.
3-رقیه که پیش از اسلام و بعد از زینب،در مکه تولد یافتو پیش از اسلام به عقد«عتبة بن ابى لهب»درآمد و پس از نزولسوره«تبتیدا ابى لهب»و پیش از عروسى به دستور ابو لهب وهمسرش«ام جمیل»از وى جدا گشت.و سپس به عقد«عثمانبن عفان»درآمد و در هجرت اول مسلمین به حبشه با وى هجرتکرد و آنگاه به مکه بازگشت و به مدینه هجرت کرد و در سالدوم هجرت سه روز بعد از بدر،همان روزى که مژده فتح بدر به مدینه رسید،وفات یافت.
4-ام کلثوم که نیز در مکه تولد یافت و پیش از اسلام به عقد«عتیبة بن ابى لهب»درآمد و مانند خواهرش پیش از عروسى از«عتیبه»جدا شد،و در سال سوم هجرت به ازدواج«عثمان بنعفان»درآمد،و در سال نهم هجرت وفات کرد.
5-فاطمه علیها السلام که ظاهرا در حدود پنجسال پیش ازبعثت رسول خدا در مکه تولد یافت (1) و در مدینه به ازدواج«امیر المؤمنین»على علیه السلام درآمد،و پس از وفات رسولخدا به فاصلهاى در حدود چهل روز تا هشت ماه وفات یافت ونسل رسول خدا تنها از وى باقى ماند و یازده امام معصوم از دامنمطهر وى پدید آمدند.
6-عبد الله که پس از بعثت رسول خدا در مکه متولد شد و«طیب»و«طاهر»لقب یافت.و در همان مکه وفات کرد وپس از وفات او«عاص بن وائل سهمى»رسول خدا را«ابتر»
خواند و سوره کوثر در پاسخ وى نازل گردید. (2) و البته همانگونه که گفته شد آنچه ایشان انتخاب کرده و نوشتهاند بر طبق قول مشهور است،ولى اقوال دیگرى هم دراینباره هست که در سیره ابن هشام و کتاب المنتقى فی مولدالمصطفى (3) و کتابهاى دیگر نقل شده،که ما چون در نظر داریمان شاء الله تعالى در جاى دیگرى در این باره به تفصیل بحثکنیم در اینجا بهمین اندازه اکتفا کرده و مىگذریم.
-----------------------------------------
1- البته نظر دانشمندان و محدثین شیعه عموما آنست که ولادت آنحضرت پنجسالبعد از بعثت بوده،و شاید بهمین جهت نیز ایشان بعنوان ظاهر این قول راذکر کردهاند.
2- تاریخ پیامبر اسلام صفحه 69-71.
3- سیره ابن هشام ج 1 ص 190 بحار الانوار ج 22 ص 166.
شمهاى از فضائل خدیجه
گرچه مرسوم است فضائل افراد را معمولا در فصل پس ازحیات و زندگى آنها ذکر مىکنند، ولى نگارنده را دریغ آمد کهدر اینجا بدون ذکرى از فضائل این بانوى اسلام بگذریم وانشاء الله تعالى در جاى دیگر نیز به مناسبتهاى گوناگونى کهدر پیش است فضائل دیگرى را بیان خواهیم داشت.گرچه معلومنیست اصل این رسم نیز رسم درستى باشد.
این حدیث در کتابهاى حدیثى شیعه و اهل سنت آمده کهرسول خدا-صلى الله علیه و آله-فرموده:
«کمل من الرجال خلق کثیر و لم یکمل من النساء الآمریم،و آسیه امراة فرعون،و خدیجة نتخویلد،و فاطمة بنت محمد» (1) یعنى از مردان گروه زیادى به کمال رسیدند ولى از میانزنان جز چهار زن کسى به مرحله کمال نرسید:مریم،و آسیههمسر فرعون،و خدیجه دختر خویلد،و فاطمه دختر محمد.
و در حدیث دیگرى که ابن حجر در کتاب الاصابه و دیگراناز ابن عباس روایت کردهاند اینگونه است که گوید:رسولخدا(ص)چهار خط روى زمین ترسیم کرده آنگاه فرمود:
«افضل نساء اهل الجنة خدیجة،و فاطمة و مریم و آسیة». (2) یعنى برترین زنان اهل بهشت: خدیجه و فاطمه و مریم وآسیه هستند...
و در روایت دیگرى که او و ابن عبد البر و دیگران از رسولخدا(ص)با مختصر اختلافى روایت کردهاند اینگونه است که فرمود:
«خیر نساء العالمین اربع،مریم و آسیه و خدیجه و فاطمه» (3) یعنى بهترین زنان جهانیان چهار زن هستند:مریم و آسیه وخدیجه و فاطمه.و از عایشه روایت کردهاند که گوید:هیچگاهنمىشد که رسول خدا از خانه بیرون رود جز آنکه خدیجه را یادمىکرد و ستایش و مدح او را مىنمود، تا اینکه روزى طبق همان شیوهاى که داشت نام خدیجه را برد و او را یاد کرد،دراینوقت رشک و حسد مرا گرفت و گفتم:
«هل کانت الا عجوزا فقد ابدلک الله خیرا منها». (4) خدیجه جز پیرزنى بیش نبود در صورتى که خداوند بهتر از اوبهره تو کرده.!
عایشه گوید:در اینوقت رسول خدا-که این سخن مرا شنیدغضبناک شد بحدى که از شدت غضب موهاى جلوى سرآنحضرت حرکت کرد آنگاه فرمود:
«و الله ما ابدلنى الله خیرا منها،آمنت اذ کفر الناس،و صدقتنىو کذبنى الناس،و واستنى فی مالها اذ حرمنى الناس و رزقنى اللهمنها اولادا اذ حرمنى اولاد النساء».
بخدا سوگند خداوند بهتر از او زنى به من نداده،او بود کهبمن ایمان آورد هنگامى که مردم کفر ورزیدند،و او بود که مراتصدیق کرد و مردم مرا تکذیب نموده(و دروغگویم خواندند)واو بود که در مال خود با من مواسات کرد(و مرا بر خود مقدمداشت)در وقتى که مردم محرومم کردند،و از او بود که خداوندفرزندانى روزى من کرد و از زنان دیگر نسبت بفرزند محروممساخت.
عایشه گوید:با خود گفتم:دیگر از این پس هرگز به بدى اورا یاد نخواهم کرد (5) .
و در روایت اربلى در کشف الغمه اینگونه است که علىعلیه السلام فرمود:روزى نزد رسول خدا(ص)نام خدیجه سلامالله علیها برده شد و رسول خدا(ص)گریست.عایشه که چناندید گفت:
«...ما یبکیک على عجوز حمراء من بنى اسد؟فقال صدقتنى اذکذبتم و آمنت بى اذ کفرتم،و ولدت لى اذ عقمتم،فقالت عایشه:
فما زلت اتقرب الى رسول الله-صلى الله علیه و آله-بذکرها» (6) یعنى چه گریهاى است که براى پیرزنى سرخ رو از بنى اسدمىکنى؟
رسول خدا فرمود:او مرا تصدیق کرد هنگامى که شماتکذیبم کردید.و بمن ایمان آورد در وقتى که شما کافر شدید.
و براى من فرزند آورد که شما نیاوردید!
عایشه گوید:از آن پس پیوسته من با یاد خدیجه و با نام او بهرسول خدا تقرب مىجستم.(و هرگاه مىخواستم رسول خدابمن توجه کرده و به سخنم گوش دهد سخنم را با نام خدیجه شروع مىکردم).
و در چند حدیث از طریق شیعه و اهل سنت آمده که رسولخدا خدیجه را به خانهاى در بهشت مژده داد که در آن دشوارى ورنجى نخواهد بود (7) و سلام خداى تعالى را که بوسیله جبرئیل براى خدیجه آوردهبود به وى ابلاغ (8) فرمود و خدیجه نیز در پاسخ عرض کرد:
«...الله السلام و منه السلام و على جبرئیل السلام...» (9)
و در حدیثى که عیاشى در تفسیر خود از ابى سعید خدرىروایت کرده اینگونه است که رسول خدا(ص)فرمود.در شبمعراج هنگامى که بازگشتم به جبرئیل گفتم:آیا حاجتىدارى؟ گفت:
«حاجتى ان تقرا على خدیجه من الله و منى السلام...».
حاجت من این است که خدیجه را از سوى خداوند و از سوىمن سلام برسانى.و چون رسول خدا سلام خدا و جبرئیل را بهخدیجه ابلاغ فرمود،خدیجه در پاسخ گفت:
«ان الله هو السلام،و منه السلام،و الیه السلام» (10) .
و بالاخره خدیجه سلام الله علیها همان بانوى بزرگوار استکه به اجماع اهل تاریخ نخستین زن و یا نخستین انسانى استکه به رسول خدا(ص)ایمان آورد...
و وسیله آرامشى براى آنحضرت در برابر طوفانهاى حوادثسهمگین و اندوههاى فراوان آغاز رسالت بود...
و با ایثار مال فراوان خود براى پیشرفت اسلام در روزهائىکه اسلام نیاز شدید به بودجه داشت بزرگترین حق را بر همهمسلمانان جهان تا روز قیامت دارد...
و سختترین مشکلات را بخاطر حفظ ایمان بخدا و دفاع ازاسلام و رهبر بزرگوار آن متحمل شد و فضائل بسیار زیاد دیگرىکه در فصول آینده به مناسبتها روى آنها بحثخواهیم کردانشاء الله تعالى.
----------------------------------------
1- مجمع البیان ج 5 ص 320 تفسیر کشاف ج 3 ص 250،تفسیر ابن جریر ج 3ص 180.
2- الاصابه ج 4 ص 366.اسد الغابه ج 5 ص 437.خصال صدوق ج 1 ص 96.
3- الاصابه ج 4 ص 366،و استیعاب ج 2 ص 720 و 750 و تفسیر ابن جریرج 3 ص 180 و مجمع الزوائد هیثمى ج 9 ص 223.اسد الغابه ج 5 ص 437.
4- لابد-طبق این روایت-منظورش از بهتر،خودش بوده که جوان و دختر بوده است!
5- اسد الغابه ج 5 ص 438.الاصابه ج 4 ص 275.
6- بحار الانوار ج 16 ص 8.
7- بحار الانوار ج 16 ص 11.و الاصابه ج 4 ص 275.و اسد الغابه ج 5 ص 438.
8- الاصابه ج 4 ص 274 و اسد الغابه ج 5 ص 438.
9- بحار الانوار ج 16 ص 11.
10- سفینة البحار ج 1 ص 379.
پیوند على«ع»با رسول خدا«ص»در خلقت
در روایات زیادى که از طریق دانشمندان شیعه و اهل سنتبما رسیده،از رسول خدا«ص»روایتشده که فرمود:من و علىاز یک نور آفریده شدیم...
و در برخى از آنها آمده است که:من و على از یک درختخلق شدهایم-که ما در تاریخ زندگانى على علیه السلام،مقدارى از آنها را نقل کردهایم-و در اینجا نیز آن روایات را براىشما نقل مىکنیم:
1-علامه شیخ سلیمان قندوزى در کتاب ینابیع المودة (1) بسند مرفوع از رسول خدا«ص»-روایت کرده که فرمود:من وعلى از یک نور آفریده شدیم چهار هزار سال پیش از آنکه خدا آدمرا بیافریند و چون خدا آدم را آفرید این نور را در صلب آدمقرار داد،و همچنان یکى بودیم تا در صلب عبد المطلب از یکدیگرجدا شدیم و در من نبوت جایگیر شد و در على وصایت.
2-علامه شیخ عبد الله حنفى مشهور به اخوانیات از ابىهریره روایت کرده که گوید.نزد رسول خدا«ص»نشسته بودیمکه على علیه السلام وارد شد،رسول خدا فرمود:برادر و عمو زادهام هزار سال پیش از آنکه دنیا را بیافریند،عمودى از نور آفرید و اورا در برابر عرش خود قرار داد تا چون آغاز بعثت من شد آنرا دونیم کرد از نصف آن پیغمبر شما را آفرید،و نیم دیگر على بنابیطالب است.
4-علامه اخطب خوارزم در کتاب مناقب (2) بسند خود ازجابر روایت کرده که رسول خدا«ص»فرمود:من و على از یکدرخت آفریده شدیم و مردم از درختهاى گوناگون.
5-علامه ابن حسنویه در کتاب«بحر المناقب»از ثمامهباهلى روایت کرده که رسول خدا«ص»فرمود:خداوند منو على را از یک درخت آفرید که من ریشه و اصل آن،و على تنه وفرع آن،و حسن و حسین میوه آن،و شیعیان ما برگ آن درختهستند.و هر کس به این درخت چنگ زند داخل بهشتشده و ازآتش دوزخ امان یافته است. (3)
از عبد الرحمن بن عوف روایت کرده که (4) رسول خدا«ص»فرمود:
شجره من هستم و فاطمه تنه آن و على پیوند آن،و حسن و حسینمیوه آن و شیعیان ما برگ آن هستند،و اصل آن درخت در بهشت عدن و ریشه و تنه و پیوند و میوه و برگ آن در بهشت است.وبدنبال آن اشعار زیر را از حلبى واعظ نقل کرده که گوید:
یا حبذا دوحة فى الخلد نابتة ما مثلها نبتت فى الخلد من شجر المصطفى اصلها و الفرع فاطمة ثم اللقاح على سید البشر و الهاشمیان سبطاها لها ثمر و الشیعة الورق الملتف بالثمر انى بحبهم ارجو النجاة غدا و الفوز مع زمرة من احسن الزمر
و نظیر احادیث فوق را در احقاق الحق(ج 5 ص 242 تا 266)
در بیش از هفتاد حدیث دیگر از کتابهاى اهل سنت روایت کردهکه ما بخاطر رعایت اختصار همین شش حدیث را آوردیم.
چنانچه مشابه این روایات در کتابهاى علماء بزرگوار شیعهنیز آمده که ما براى تیمن و تبرک یکى از آنها را نقل مىکنیم وتتبع بیشتر را بعهده خواننده محترم مىگذاریم:
شیخ صدوق رضوان الله علیه در کتاب خصال،و مرحوماربلى در کتاب کشف الغمة از محمد بن عبد الله از پدرش ازرسول خدا(ص)روایت کرده که فرمود:من و على نورى بودیم درپیشگاه خداى تعالى چهار هزار سال پیش از آنکه آدم رابیافریند،و چون آدم را آفرید این نور را در صلب او قرار داد،وهمچنان از صلبى به صلب دیگر او را انتقال داد تا در صلبعبد المطلب قرارش داد،و چون از صلب عبد المطلب بیرون آوردآنرا به دو قسمت تقسیم کرد، قسمت مرا در صلب عبد الله قرارداد و قسمت على را در صلب ابى طالب،پس على از من و مناز على هستم.
-گوشتش از گوشت من و خون او از خون من است،وهر کس على را دوست دارد،بخاطر دوستى من است که او رادوست داشته،و هر کس او را مبغوض دارد بخاطر دشمنى با مناست که او را مبغوض داشته است. (5) و البته این احادیث از دو نظر دیگر نیز قابل بحث است:
یکى از نظر اینکه آیا منظور از خلقت آنان قبل از آدمعلیه السلام به چهار هزار سال یا کمتر و بیشتر چیست؟و آیا اینروایات نظیر همان روایات دیگرى است که بطور عموم ازمعصومین علیهم السلام روایتشده که خداوند ارواح را هزارانسال قبل از اجساد آفرید،و دانشمندان اسلامى براى آنهامعناهاى مختلفى ذکر کرده و هر کدام بر طبق نظریه و مدعاىخود،آنها را بگونهاى تفسیر کردهاند،آنها که قائل به حدوث نفس بوده آن را دلیلى بر مدعاى خود دانسته، و آنها که معتقد بهقدم نفس هستند بنوعى دیگر این روایات را تفسیر و معنى کرده ودلیلى بر مدعاى خود دانستهاند،و برخى از علماى اسلام نیز حدوسط را گرفته و بگونه دیگرى معنا کردهاند.
و از شیخ مفید«ره»نقل شده که لفظ«خلق»را در اینروایات حمل بر«تقدیر»فرموده،و از برخى دیگر نیز حکایتشده که حمل بر نوعى از استعاره و تمثیل کردهاند،و بهر صورتاین گونه روایات از جمله روایات مشکلهاى است که هم در سندآنها و هم در مفهوم و معناى آنها بحث زیادى شده و اساتید فنهر کدام بنحوى درباره آنها قلمفرسائى کردهاند.
و دیگر آنکه آیا منظور از نورى که خداى تعالى ارواح رسولخدا و امیر المؤمنین و ائمه علیهم السلام از آن آفریده و بنابراختلاف روایات-هزاران سال قبل از خلقت آدم آنرابصورت عمودى یا درختى خلق فرمود-چیست؟و آیا ماوراى اینخلقت و این عالم،عوالم دیگرى وجود دارد که وجود ممکناتاین عالم-که یکى از آنها نیز انسان است-پیش از آنکه در اینعالم تجسم یابد بصورت و یا صورتهاى دیگرى در آن عالم یاعوالم دیگر آفریده شده،و حالات و اطوارى در آنجا داشته تاهنگامى که به این صورت و در این عالم آمده؟و یا بگونهاىدیگر بوده؟ پس از اثبات چنین مطلبى آیا علت نزول این ارواح مجردهو ملکوتى از آن عالم نامحدود به این عالم ناسوت و دنیاىمحدود،و به تعبیر شیخ الرئیس از آن«مکان شامخ و عالى»بهاین«قعر حضیض»چه بوده است؟که ما در یکى از تالیفات ونوشتههاى دیگر خود که در مورد هدف خلقت بحث کردهایمقسمتى از سخنانى را که در این باره گفتهاند نقل کردهایم (6) و دراینجا-که بحث تاریخى است-مجالى براى تحقیق و بحث دراین باره نیست ولى یک مطلب را-که بخصوص به این احادیثمربوط مىشود-باید بطور اجمال ذکر کنیم،شاید بدینوسیلهمقدارى از ابهام این مسئله برطرف گردد.و آن اینکه مجموعروایاتى که در این باره رسیده است،بیش از صد روایت استکه در بابهاى پراکنده نقل شده و از نظر مضمون بیش از حدتواتر است که قابل رد و انکار نمىباشد.و چنانچه ما نتوانیمبراى آنها معنائى که قابل فهم و درکمان باشد پیدا کنیم،بایدهمانگونه که خود ائمه معصومین فرمودهاند،علم آن را به خودشانواگذار نموده،و بخاطر آنکه معناى قابل فهمى براى آن پیدانکردیم،نمىتوانیم نسبت جعل و دروغ به آنها داده و در صددانکار و رد آنها برآئیم.
گذشته از اینکه-همانگونه که اشاره شد-فکر و درک ماهر چه هم که زیاد باشد همانند خود ما محدود و قاصر است،وچنانچه برخى گفتهاند،محتمل است این روایات،اشاره بههمان مراتب وجودى باشد که اصحاب حکمت متعالیه گفتهاندکه در باطن این عالم،عالمى است اشرف و اکمل،که در باطنآن عالم نیز عالم اشرف و اکمل دیگرى است،و همچنین تا برسدبه حق اول و واجب الوجود،که از این عوالم در روایات،بهعالم غیب و نور و روح و عالم ذر و امثال آن تعبیر شده،و از اینرو مىتوان گفت که آنچه در طلیعه ممکنات از ناحیه ذات حق،شرف صدور یافته،موجودى واحد و بسیط بوده که در نهایتنورانیت و لطافت بوده و تدریجا به عوالم دیگرى قدم نهاده کهبهمان نسبت تدریجا از نورانیت و بساطت او کاسته شده تا دراین عالم ناسوت که رسیده،به این صورتى که اکنون مشاهدهمىشود درآمده،و از آنجا که مظهر اعلاى این ظهور در عالمطبیعت و ناسوت،جسم رسول خدا«ص»و پس از وى،ولىکامل و فرزندان آن بزرگوار هستند که نفوس آنها نیز پرتوى(وبضعهاى)از وجود آن حضرت است، بلکه همگى نور واحدىهستند،ائمه بزرگوار ما این حقیقت را با تعبیرهاى گوناگونى کهدر این روایات هست براى ما بیان کردهاند.و الله العالم. و بهر صورت روایات درباره اتحاد نور محمد و علىعلیهما السلام در خلقت زیاد است،که بهمین مقدار اکتفامىشود،و اما بحثهاى دیگر مربوط به ولادت على علیه السلام،یکى بحث درباره تاریخ ولادت آن بزرگوار است:
---------------------------------------
1- ینابیع الموده-صفحه 256 ط-اسلامبول
2- مناقب خوارزمى-ص،86-چ تبریز
3- احقاق الحق-ج 5-ص 262
4- کفایة الطالب-ص 278-چ،نجف اشرف
5- خصال-ج 2-ص 172-و کشف الغمه ص 86 و 87
6- کتاب مبارزه با گناه-بخش چهارم
تاریخ ولادت آنحضرت
در مورد تاریخ ولادت على علیه السلام نیز-همانند ولادترسول خدا«ص»-اختلاف زیاد است، که بگفته برخى مجموعآنها به دوازده قول بالغ میشود و از آنجمله است:
1-سیزدهم رجب سى سال پس از عام الفیل-ده سال قبل ازبعثت رسول خدا«ص»-که این قول را شیخ«ره»در تهذیب،وکلینى«ره»در کافى،و شهید«ره»در کتاب دروس،و مفید درارشاد،و طبرسى در اعلام الورى،و ابن شهر آشوب در کتابمناقب اختیار کردهاند. (1)
و از علماء اهل سنت نیز از فصول المهمه ابن صباغ واستیعاب و طبقات ابن سعد و سیره ابن هشام و مستدرک حاکم وتاریخ الخلفاء و البدایة و النهایة و دیگران نقل شده. (2) و مشهور میان محدثین و علماء شیعه نیز همین قول است.
2-سیزدهم رجب دوازده سال قبل از بعثت،که این قول نیزدر مصباح الشریعه از عتاب بن اسید نیز از کتاب اقبال الاعمالروایتشده (3) ،و از علماء اهل سنت نیز از کتاب استیعاب ابنعبد البر و نهایة الادب شیخ شهاب الدین نقل شده است. (4) و اقوال دیگرى نیز نقل شده مانند اینکه ولادت آنحضرتهفتسال،یا هشتسال و یا نه سال قبل از بعثت (5) و در هفتمشعبان و یا هفدهم و بیست و سوم شعبان بوده (6) که اینها اقوالنادرى است و چندان اعتبارى ندارد.
----------------------------------------
1- بحار-ج 35-ص 3-40
2- الصحیح من السیره-ج 1-ص 128-و احقاق الحق ج 7
3- بحار-ج 35-ص 7
4- احقاق الحق-ج 7-ص 549
5- احقاق الحق-ج 7-ص 538-540-542
6- بحار-ج 35-ص 7
ولادت آنحضرت در خانه کعبه بود
در این باره نیز روایات بسیارى از طریق شیعه و اهل سنترسیده که ما ذیلا برخى از آن روایات را از کتابهاى اهل سنتبراى شما نقل مىکنیم:
حاکم نیشابورى در کتاب مستدرک(ج 3 ص 483)حدیثولادت على علیه السلام را در خانه کعبه نقل کرده و گوید:
«و قد تواترت الاخبار ان فاطمة بنت اسد ولدت امیر المؤمنین على بن ابیطالب کرم الله وجهه فى جوف الکعبه.»
یعنى-اخبار متواتر است که فاطمه بنت اسد امیر المؤمنینعلى بن ابیطالب کرم الله وجهه را در خانه کعبه بدنیا آورد.
و حافظ گنجى شافعى در کتاب کفایة الطالب(ص 260)ازحاکم روایت کرده که میگوید:
امیر المؤمنین على بن ابیطالب در مکه و در بیت الله الحرام درشب جمعه سیزدهم رجب سال سىام از عام الفیل بدنیا آمد،وجز او مولودى در بیت الله الحرام بدنیا نیامد،نه قبل از او و نه بعداز او،و این بخاطر بزرگداشت مقام و محل او بود که بدین افتخارنائل گردید.
و علامه امینى رحمه الله در جلد ششم الغدیر صفحه 21 به بعدداستان ولادت آنحضرت را در خانه کعبه از زیاده از بیستکتاب از کتابهاى اهل سنت و بیش از پنجاه کتاب از کتابهاىعلماء شیعه نقل کرده و اشعار زیادى نیز به زبان عربى در اینباره ذکر مىکند که از آن جمله است اشعار سید حمیرى که دوبیت آن اینگونه است:
ولدته فى حرم الاله و امنه و البیتحیث فناؤه و المسجد بیضاء طاهرة الثیاب کریمه طابت و طاب ولیدها و المولد
و از آنجمله است اشعار شیخ حسین نجفى که مىگوید:
جعل الله بیته لعلى مولدا یا له علا لا یضاهى لم یشارکه فى الولادة فیه سید الرسل لا و لا انبیاها
و از آنجمله است قصیده سید على نقى لکهنوى هندى کهقافیهاش«لست ادرى»است و در آن قصیده که در مدح على«ع»است درباره ولادت آن حضرت مىگوید:
لم یکن فی کعبة الرحمن مولود سواه اذ تعالى فی البرایا عن مثال فی علاه و تولى ذکره فی محکم الذکر الاله ایقول الغر فیه بعد هذا:لست ادرى اقبلت فاطمة حاملة خیر جنین جاء مخلوقا بنور القدس لا الماء المهین و تردى منظر اللاهوت بین العالمین کیف قد اودع فی جنب و صدر؟لست ادری
و بالجمله اصل داستان متواتر است ولى در کیفیت آناختلافى در روایات بچشم مىخورد که در روایات اهل سنت تاجائیکه نگارنده دیدهام اینگونه است که چون درد زائیدن فاطمهبنت اسد را گرفت و شکایتحال خود را به ابوطالب کرد،ابوطالب دست او را گرفته و بمسجد الحرام آورد و بدرون خانهکعبه برد و بدو گفت:
«اجلسى على اسم الله»
-بنام خدا در اینجا بنشینو سپس فاطمه بنت اسد پسر زیبائى زائید و ابوطالب او را«على»نامید،و این حدیث را ابن مغازلى در مناقب و ابن صباغ در فصول المهمه و دیگران نقل کردهاند که هر که تفصیل بیشترىرا در این باره خواهد،مىتواند به کتاب احقاق الحق(ج 7-ص 486 به بعد)مراجعه و مطالعه نماید.
و نظیر این ماجرا در برخى از روایات علماء شیعه نیز ذکرشده ولى عموما در روایات علماء شیعه رضوان الله علیهم اینگونهاست که خود فاطمه بنت اسد هنگامى که دچار درد زائیدن شدبکنار خانه آمد و از خدا خواست تا امر ولادت مولودش را بر اوآسان گرداند،و بدنبال این دعا بود که دیوار خانه کعبه شکافتهشد و فاطمه بدرون آن رفت و على«ع»به دنیا آمد.
و اصل حدیث مطابق آنچه شیخ صدوق(ره)در کتابهاىامالى و علل الشرایع و معانى الاخبار و محدثین دیگر شیعهرضوان الله علیهم نقل کردهاند اینگونه است که از یزید بن عنبروایتشده که گوید:
من و عباس بن عبد المطلب و جمعى از قبیله«بنىعبد العزى»روبروى خانه کعبه در مسجد الحرام نشسته بودیم کهناگهان فاطمه بنت اسد که درد زائیدن فرزند نه ماههاش که در شکمداشت او را ناراحت کرده بود پدیدار گشته و نزد خانه آمد و گفت:
«رب انى مؤمنة بک و بما جاء من عندک من رسل و کتب،و انىمصدقة بکلام جدى ابراهیم الخلیل،و انه بنى البیت العتیق،فبحق الذى بنى هذا البیت،و بحق المولود الذى فى بطنى لما یسرت علىولادتى»
پروردگارا،من ایمان دارم بتو و بهمه پیمبران و کتابهائى کهاز سوى تو آمده،و گفتار جدم ابراهیم خلیل را تصدیق دارم و به اوکه این خانه کعبه را بنا کرد،پروردگارا بحق همان کسى کهاین خانه را بنا کرد،و بحق این نوزادى که در شکم من است کهولادت او را بر من آسان گردان.
یزید بن قعنب گوید:ناگهان دیدم قسمت پشتخانه کعبهشکافته شد و فاطمه بداخل خانه رفت و از دیدگاه ما پنهان گردیدو دیوار خانه نیز(مانند نخست)بهم پیوست،ما که چنان دیدیم،خواستیم قفل در را باز کنیم ولى در باز نشد،و دانستیم که(سرىدر اینکار هست و این ماجرا)از جانب خداى تعالى است.
این مطلب بسرعت در شهر پیچید و مردم در سر هر کوى وبرزن از آن بحث و گفتگو مىکردند،و زنان پردهنشین نیز از اینماجراى شگفتانگیز باخبر شده و از آن سخن مىگفتند.
سه روز از این ماجرا گذشت و چون روز چهارم شد فاطمه ازهمان مکان بیرون آمد و على«ع»را در دست داشت و بمردممىگفت:
خدایتعالى مرا بر زنان پیش از خود برترى بخشید،زیرا آسیهدختر مزاحم خداى عز و جل را در مکانى پرستش کرد که جزبصورت اضطرار و ناچارى نمىبایستى پرستش او را نمود،ومریم دختر عمران نخله خشک را حرکت داد تا از آن رطب تازه خورد،و من در خانه خدا رفتم و از روزى و میوه بهشتى خوردم وچون خواستم از خانه بیرون آیم هاتفى ندا کرد اى فاطمه نام اینمولود را«على»بگذار که خداى على اعلى فرماید:من نام او رااز نام خود جدا کردم و به ادب خود ادب آموختم،و من برمشکلات علم خویش او را واقف ساختم و او است کسى کهبتها را در خانه من میشکند،و او است کسى که بر پشت بامخانهام اذان گوید و مرا تقدیس کند و واى بحال کسى که او رادشمن داشته و نافرمانیش کند.
نگارنده گوید:با توجه به حدیث فوق،سخن یکى ازنویسندگان و مفسران اهل نتیعنى«آلوسى»جالب است کهپس از ذکر داستان ولادت على«ع»در خانه کعبه گوید:
...و این ماجرا چه بجا و شایسته بود که خداى تعالىپیشواى امامان را در جائى بنهد که قبله مؤمنان است،و منزهاست آن پروردگارى که هر چه را در جاى خود نهد و او استحاکمترین داوران...و چنانچه برخى گفتهاند:گویا علىعلیه السلام نیز خواست تا در مورد خانه کعبه که موجب اینافتخار براى او شده بود و در دل او متولد گشته بود جبران و تلافىکند و بهمین جهت بتها را از روى خانه بزیر افکند،زیرا درپارهاى از اخبار آمده که خانه خدا بدرگاه حقتعالى شکایت کردهگفت:پروردگارا تا چه وقت در اطراف من این بتها را پرستشکنند؟و خداى تعالى بدو وعده داد که آن مکان مقدس را از آنبتها تطهیر کند... سپس گوید:و بهمین معنى اشاره کرده است علامهسید رضا هندى در اشعار خود که در مدح امیر المؤمنین«ع»گوید:
لما دعاک الله قدما لان تولد فى البیت فلبیته شکرته بین قریش بان طهرت من اصنامهم بیته (1)
و اینک چند بیت از شعراى پارسى زبان را نیز که در این بارهسرودهاند براى شما میآوریم،از آنجمله است رباعى زیر از حاجسید اسمعیل شیرازى:
در مرحله على نه چون است و نه چند در خانه حق زاده بجانش سوگند بىفرزندى که خانه زادى دارد شک نیست که باشدش بجاى فرزند
و از آنجمله است رباعى زیر:
رومى نشد از سر على کس آگاه آرى نشد آگه کسى از سر اله یک ممکن و این همه صفات واجب لا حول و لا قوة الا بالله روزیکه على بکعبه آمد بوجود از بهر على خدا در از کعبه گشود در بسته بداد خانه خود به على حقا که على استخانه زاد معبود
و این هم اشعارى است از عماد تهرانى:
رنج نابرده بکنج دل ویرانه ما گنج از مهر تو دارد دل ویرانه ما گل ما را ید قدرت بولاى تو سرشت نقش روى تو بود در دل دیوانه ما مستى از مى کند آن بیخبر از مستى عشق کى خبر دارد از این ناله مستانه ما آنکه مست از مى ناب است کجا میداند یار ما کیست؟که بد ساقى میخانه ما حرم کعبه ترا مولد از آن شد یعنى اى مهین بنده توئى صاحب این خانه ما
و البته باید دانست که در داستان ولادت امیر المؤمنینمباحث دیگرى نیز هست که انشاء الله باید در جاى خود از آنهابحثشود،و در اینجا بهمین مقدار اکتفا میشود.
---------------------------
1- الغدیر-ج 6-ص 22
داستان تجدید بناى کعبه
بنابر نقل مشهور سى و پنجسال از عمر شریف رسول خداگذشته بود که در اثر سیل و یا آتشسوزى که موجب ویرانىخانه کعبه شد داستان تجدید بناى کعبه در مکه معظمه پیش آمد،ورسول خدا نیز در آن شرکت جسته و در هنگامى که مىرفت تامیان طوائف مختلف قریش در مورد نصب حجر الاسود آتشاختلاف شعلهور شده و دست به کشتار یکدیگر بزنند خداىتعالى بوسیله آنبزرگوار جلوى این اختلاف و خونریزى را گرفت،بشرحى که ذیلا خواهید خواند.
و البته در مقابل این قول مشهور در پارهاى از روایات عمرآنحضرت را در آن موقع بیست و چهار سال و قبل از ازدواج باخدیجه (1) و در برخى کمتر از آن ذکر کرده،و به این تعبیر ذکرکردهاند«...لما بلغ رسول الله(ص)الحلم...» (2) که از این تعبیر استفاده مىشود که داستان مربوط به پانزده سالگى عمر رسولخدا بوده است.
طبق روایات مشهور و بلکه بگفته مرحوم علامه طباطبائىروایات متواتر و مقطوع:نخستین کسى که بناى کعبه بدست اوانجام شد ابراهیم خلیل علیه السلام بود (3) ،اگر چه در برخى ازروایات،بناى اولیه آنرا به آدم ابو البشر علیه السلام نسبت دادهاندو در برخى نیز آنرا به شیث نسبت دادهاند ولى خلاف مشهوراست پس از آن همچنان بر پا بود تا اینکه قومى از قبیله جرهمآنرا تجدید بنا کردند و چون دوباره رو بویرانى نهاد عمالقه آنراتجدید بنا کرده و بالاخره قصى بن کلاب جد اعلاى رسول خدا(ص)آنرا خراب کرده و بصورت اساسى و محکم آنرا تجدید بناکرد،و چنانچه برخى نوشتهاند سقف آنرا نیز با چوبهائى از تنهدرختخرما و الوارهاى محکم دیگر پوشاند.
جانب دیگرى از ناحیه کعبه نیز خانهاى براى کارهاى خودو مرکزى براى مشورت و تصمیمگیرى در کارهاىمهم بنا کرد که به«دار الندوه»-خانه شورى-معروف شد.
ولى بر طبق نقل ابن هشام در سیره و روایت ابن اسحاق تازمانى که قریش در زمان رسول خدا بفکر تجدید بناى آن افتادند خانه کعبه سقف نداشت،و ارتفاع آن نیز چیزى بیش از قامتیک انسان بود،و عبارت سیره اینگونه است:
«فلما بلغ رسول الله(ص)خمسا و ثلاثین سنه اجتمعت قریشلبنیان الکعبه،و کانوا یهمون بذلک لیسقفوها و یهابون هدمها،وانما کانت رضما فوق القامه فارادوا رفعها و تسقیفها...» (4) بناى مزبور هم چنان تا زمان رسول خدا(ص)بر پا بود،وچنانچه گفته شد در سال سى و پنجم عمر آن بزرگوار بود کهداستان تجدید بناى کعبه پیش آمد.
و علت اینکار را نیز مختلف نقل کردهاند و مشهور آن استکه بدنبال بارانى سیل آسا و حرکتسیلى بنیان کن از کوههاىمکه و ویرانى قسمتى از خانههاى مکه سیل مزبور بدرون خانهکعبه نفوذ کرد و موجب ویرانى قسمتهائى از آن گردید،و پساز فروکش کردن سیل قریش بفکر تجدید بناى آن افتاده و اقدامبه اینکار کردند.
و در پارهاى از تواریخ آمده که سبب اینکار آن شد که زنىدر کنار خانه کعبه بمنظور بخور دادن آن،آتشى روشن کرد کهجرقهاى از آن آتش به جامه کعبه افتاد و آتش گرفت و در نتیجهمقدارى از دیوار آن نیز سوخت و قریش در صدد تجدید آن برآمد... (5)
و برخى از تحلیل گران احتمال دادهاند که این روایتساخته بنى امیه است و انگیزه جعل نیز، موجه جلوه دادن وکاستن عظمت آن جنایت هولناکى است که بدستور یزید بنمعاویه در منجنیق بستن خانه کعبه و سوزاندن آن در جنگ باعبد الله بن زبیر اتفاق افتاد،و بدنبال آن یزید از این جهان رختبربست و مدتها آثار این ویرانى و سوختگى در خانه کعبه بود،وعبد الله بن زبیر براى تحریک مردم علیه بنى امیه آنرا بهمان حالگذارده بود،تا وقتى که در صدد تجدید بناى آن برآمد و آنراخراب کرده و از نو ساخت،و تصرفاتى نیز در آن کرد بشرحى که درذیل خواهد آمد.
و بهر صورت اصل داستان بگونهاى که ما در شرح زندگانىرسول خدا(ص)نوشتهایم اینگونه بود:
از اتفاقاتى که در این دوره از زندگى رسولخداصلى الله علیه و اله یعنى پس از ازدواج با خدیجه تا بعثتپیش آمد داستان تجدید بناى کعبه و حکمیت رسولخداصلى الله علیه و آله است که مورخین با اختلاف اندکى آنرانقل کردهاند،و اجمال داستان این بود که پس از آنکه سى و پنجسال از عمر شریف رسولخداصلى الله علیه و آله گذشته بود-یعنى ده سال پس از ازدواج باخدیجه-سیلى بنیان کن از کوههاى مکه سرازیر شد ووارد مسجد گردید و قسمتى از دیوار کعبه را شکافت وویران کرد،و-چنانچه ابن اسحاق گفته است-کعبه تا آن روزسقف نداشت و دیوارهاى اطراف آن نیز کوتاه بود و ارتفاعآن کمى بیشتر از قامتیک انسان بود و همین موضوعسبب شد تا در آن روزگار سرقتى در خانه کعبه واقع شود،و اموال و جواهرات کعبه را که در چاهى درون کعبه بودبدزدند،و با اینکه پس از چندى سارق را پیدا کردند واموال را از او گرفتند و دستش را بجرم دزدى بریدند،اماهمین سرقت،قریش را بفکر انداخت تا سقفى براى خانهکعبه بزنند،ولى این تصمیم به بعد موکول شد.
ویرانى قسمتى از خانه کعبه سبب شد تا قریش بهمرمت آن اقدام کنند و ضمنا بفکر قبلى خود نیز جامه عملبپوشانند و براى انجام این منظور ناچار بودند دیوارهاىاطراف را خراب کنند و از نو تجدید بنا کنند.
مشکلى که سر راهشان بود یکى نبودن چوب وتختهاى که بتوانند با آن سقفى بر روى خانه کعبه بزنند،ودیگر وحشت از اینکه اگر بخواهند دیوارها را خراب کنندمورد غضب خداى تعالى قرار گیرند و اتفاقى بیفتد کهنتوانند اینکار را بپایان برسانند. مشکل اول با یک اتفاق غیر منتظره که پیشبینى نکردهبودند حل شد و چوب و تخته آن تهیه گردید،و آن اتفاقاین بود که یکى از کشتیهاى تجار رومى که از مصرمیآمد در نزدیکى جده بواسطه طوفان دریا-و یا در اثرتصادف با یکى از سنگهاى کف دریا-شکست و صاحبکشتى-که بگفته برخى نامش«یاقوم»بود-از مرمت واصلاح کشتى مایوس شد و از بردن آن صرفنظر کرد،قریش نیز که از ماجرا خبردار شدند بنزد او رفته و تختههاىآنرا براى سقف کعبه خریدارى کردند و بشهر مکه آوردند.
در شهر مکه نیز نجارى قبطى بود که او نیز مقدارى ازمصالح کار را آماده کرد و بدین ترتیب مشکل کار از اینجهت برطرف گردید.
و مشکل دوم وحشتى بود که آنها از اقدام به خرابى وویرانى،و زدن کلنگ بدیوار خانه و تجدید بناى آنداشتند،و مىترسیدند مورد خشم خداى کعبه قرار گیرند وبه بلائى آسمانى یا زمینى دچار شوند و بهمین جهتمقدمات کار که فراهم شد و چهار سمتخانه را براىخرابى و تجدید بنا میان خود قسمت کردند،جرئت اقدامبخرابى نداشتند تا اینکه ولید بن مغیرة بخود جرئت داد وکلنگ را دست گرفته و پیش رفت و گفت:خدایا تومیدانى که ما از دین تو خارج نشده و منظورى جز انجامکار خیر نداریم،این سخن را گفت و کلنگ خود را فرود آورد و قسمتى از دیوار را خراب کرد.
مردم دیگر که تماشا میکردند و جرات جلو رفتننداشتند با هم گفتند:ما امشب را هم صبر مىکنیم اگربلائى براى ولید نازل نشد،معلوم میشود که خداوند بکار ماراضى است و اگر دیدیم ولید به بلائى گرفتار شد دستبخانه نخواهیم زد و آن قسمتى را هم که ولید خراب کردهتعمیر مىکنیم.
فردا که دیدند ولید صحیح و سالم از خانه بیرون آمد ودنباله کار گذشته خود را گرفت دیگران نیز پیش رفتهروى تقسیم بندى که کرده بودند (6) اقدام بخرابى دیوارهاىکعبه نمودند.
قریش دیوارهاى اطراف کعبه را تا اساس خانه کهبدستحضرت ابراهیم علیه السلام پایهگذارى شده بودکندند،در آنجا بسنگ سبز رنگى برخوردند که همچوناستخوانهاى مهره کمر درهم فرو رفته و محکم شده بود وچون خواستند آنجا را بکنند لرزهاى شهر مکه را گرفت که ناچار شدند از کندن آن قسمت صرفنظر کنند و همانسنگ را پایه قرار داده و شروع به تجدید بنا کردند.
و در پارهاى از تواریخ است که رسولخدا صلى الله علیهو آله نیز در این عملیات بدانها کمک میکرد تا وقتى کهدیوارهاى اطراف کعبه بوسیله سنگهاى کبودى که ازکوههاى مجاور میآوردند بمقدار قامتیک انسان رسید وخواستند حجر الاسود را بجاى اولیه خود نصب کنند دراینجا بود که میان سران قبائل اختلاف پدید آمد و هرقبیلهاى میخواستند افتخار نصب آن سنگ مقدس نصیبآنان گردد.
دستهبندى قبائل شروع شد و هر تیره از تیرههاىقریش جداگانه مسلح شده و مهیاى جنگ گردید..،فرزندان عبد الدار طشتى را از خون پر کرده و دستهاى خودرا در آن فرو بردند و با یکدیگر هم پیمان شده گفتند:تاجان در بدن داریم نخواهیم گذارد غیر از ما،کس دیگرىاین سنگ را بجاى خود نصب کند،بنى عدى هم با ایشانهم پیمان شدند،و همین اختلاف سبب شد که کارساختن خانه تعطیل شود.
سه چهار روز بهمین منوال گذشت و بزرگان وسالخوردگان قریش در صدد چاره جوئى برآمده دنبال راهحلى مىگشتند تا موضوع را خردمندانه حل کنند که کاربجنگ و زد و خورد منجر نشود. روز چهارم یا پنجم بود که پس از شور و گفتگو همگىپذیرفتند که هر چه ابو امیة بن مغیرة که سالمندترین افرادقریش بود راى دهد بدان عمل کنند و او نیز راى داد:
نخستین کسى که از در مسجد-که بطرف صفا بازمیشد-(و برخى هم گفتهاند مقصود باب بنى شیبة بوده)
وارد شد در این کار حکمیت کند و هر چه او گفتهمگى بپذیرند.
قریش این راى را پذیرفتند و چشمها به درب مسجددوخته شد.
ناگاه محمد صلى الله علیه و آله را دیدند که از در مسجدوارد شد،همگى فریاد زدند:این امین است که میآید،این محمد است!و ما همگى بحکم او راضى هستیم،وچون حضرت نزدیک آمد و جریان را به او گفتند فرمود:
پارچهاى بیاورید،پارچه را آوردند و رسولخداصلى الله علیه و آله آن پارچه را پهن کرد و حجر الاسود رامیان پارچه گذارد آنگاه فرمود:هر یک از شما گوشه آنرابگیرید و بلند کنید،رؤساى قبائل پیش آمدند و هر کدامگوشه پارچه را گرفتند-و بدین ترتیب همگى در بلندکردن آن سنگ شرکت جستند-و چون سنگ را محاذىجایگاه اصلى آن آوردند خود آنحضرت پیش رفته وحجر الاسود را از میان پارچه برداشت و در جایگاه آنگذارد،سپس دیوار کعبه را تا هیجده ذراع بالا بردند. و بدین ترتیب کار ساختمان کعبه بپایان رسید و نزاعىکه ممکن بود به زد و خورد و کشت و کشتار وعداوتهاى عمیق قبیلهاى منجر شود با تدبیر آنحضرتمرتفع گردید.
و در اینجا تذکر چند مطلب نیز لازم است:
---------------------------------------
1- و 2-سیره نبویه ابن کثیر ج 1 ص 270-274.
3- المیزان ج 3 ص 394.
4- سیره ابن هشام ج 1 ص 192..
5- سیره نبویه ابن کثیر ج 1 ص 274.
6- محمد بن اسحاق گفته:قریش براى ساختمان کعبه نزد خود اینگونه تقسیمبندىکردند: قسمتى که در کعبه در آن بود سهم بنى عبد مناف و بنى زهره گردید و ما بینرکن اسود و رکن یمانى سهم بنى مخزوم و قبائل هم پیمان ایشان.و قسمت پشتخانه کعبه در سهم بنى جمح و بنى سهم قرار گرفت.
وساختن قسمتحجر اسماعیل،و حطیم را بنى الدار و بنى اسد بن عبد العزى وبنى عدى بن کعب بعهده گرفتند.
افسانه برهنه شدن رسول خدا(ص)
1-همانگونه که در متن داستان ذکر شد بر طبق پارهاى ازروایات رسول خدا صلى الله علیه و آله نیز در کار تجدید بناىکعبه و آوردن مصالح و سنگ و گچ با قریش همکارى مىکرد وکمک مىنمود،اما در این رابطه روایاتى در صحیح بخارى ومسلم و مسند احمد بن حنبل و برخى کتابهاى دیگر آمده کهپذیرفتن آنها مشکل و بلکه غیر قابل قبول است،و اینک روایتبخارى و مسلم که بسندشان از عمرو بن دینار از جابر روایتکردهاند:
«...ان رسول الله(ص)کان ینقل معهم الحجارة للکعبةو علیه ازاره،فقال له العباس عمه:یابن اخى لو حللت ازارکفجعلت على منکبیک دون الحجاره؟قال فحله فجعله علىمنکبیه،فسقط مغشیا علیه،فما رؤى بعد ذلک عریانا...» (1) یعنى...رسول خدا(ص)با قریش براى ساختمان کعبهسنگ مىبرد و ازارش را بر کمر بسته بود (2) عباس عموى آنحضرتبدو گفت:اى برادر زاده خوب است ازارت را باز کنى و روىشانهات بگذارى تا مانع آزار سنگ(بر شانهات)بشود.
راوى گوید:آنحضرت ازارش را باز کرد و روى شانهاشگذارد ولى ناگهان دچار غشوه شد و به زمین افتاد،و از آن پسدیگر کسى آنحضرت را برهنه ندید...
نگارنده گوید:از دنباله این حدیث معلوم مىشود که قبل ازاین جریان-یعنى قبل از سى و پنجسالگى عمر رسول خدا(ص)
-این ماجرا-یعنى برهنگى رسول خدا(ص)مشاهده شده بود،وآنحضرت را برهنه دیده بودند. ..!!
و شاید این قسمت اشاره باشد به روایات دیگرى که هماینان نقل کردهاند که چند بار قبل از آن نیز این ماجرا ازآنحضرت دیده شده بود،که یکى از آنها هنگامى بود که عمویش ابوطالب چاه زمزم را اصلاح مىکرد... (3) و دیگرى درکودکى بود هنگامى که با بچههاى مکه بازى مىکرد،کهروایت آنرا نیز در سیره ابن هشام و سیره ابن کثیر و سیره حلبیه وجاهاى دیگر اینگونه نقل کردهاند:
و کان رسول الله صلى الله علیه و سلم،فیما ذکر لى،یحدث عماکان الله یحفظه به فى صغره و امر جاهلیته انه قال:«لقد رایتنى فىغلمان من قریش ننقل الحجاره لبعض ما یلعب الغلمان، کلنا قدتعرى و اخذ ازاره و جعله على رقبته یحمل علیه الحجاره،فانىلاقبل معهم کذلک و ادبر اذ لکمنى لاکم ما اراه لکمه وجیعه،ثمقال:شد علیک ازارک.قال فاخذته فشددته على،ثم جعلت احملالحجارة على رقبتى و ازارى على من بین اصحابى»... (4) یعنى رسول خدا(ص) -چنانچه نقل شده-از سرگذشتخوددر کودکى و زمان جاهلیتخود و نگهبانى خداوند از وىاینگونه حکایت کرده که فرمود:
-من در میان بچه پسرهاى قریش سنگهائى را براى بازىبچهها حمل مىکردیم و همگى برهنه شده بودیم و ازارمان راروى شانه گذارده و سنگها را روى آن مىگذاردیم و من هم همانند آنها در رفت و آمد بودم که ناگهان شخصى با دستخودبر من زد که فکر نمىکنم خیلى درد آورنده بود،و بمن گفت:
ازارت را ببند.
و من ازارم را گرفته و بر خود بستم و تنها از میان بچههاىدیگر من بودم که ازار خود را بسته و سنگ را بر دوش خودمىکشیدم...
و بهر صورت روایت دیگرى را نیز که در مورد برهنه شدنآنحضرت در داستان تجدید بناى کعبه نقل کردهاند اینگونه استکه ابن کثیر در سیرة النبویه اینگونه نقل کرده که بسند خود ازبیهقى از عکرمه از ابن عباس از پدرش عباس روایت کرد:
«...عن عکرمه،حدثنى ابن عباس عن ابیه انه کان ینقلالحجارة الى البیتحین بنت قریش البیت،قال:و افردت قریشرجلین رجلین،الرجال ینقلون الحجاره،و کانت النساء تنقلالشید».
قال:فکنت انا و ابن اخى،و کنا نحمل على رقابنا و ازرنا تحتالحجاره،فاذا غشینا الناس ائتزرنا. فبینما انا امشى و محمد امامىقال فخر و انبطح على وجهه،فجئت اسعى و القیتحجرى و هو ینظرالى السماء،فقلت:ما شانک؟فقام و اخذ ازاره قال:«انى نهیتان امشى عریانا»قال:و کنت اکتمها من الناس مخافة ان یقولوا مجنون» (5) .
یعنى عباس گوید:هنگامى که قریش خانه کعبه را بنامیکرد مردان قریش دو نفر دو نفر به حمل و نقل سنگها مشغولبودند،مردها سنگ مىبردند و زنها گچ و گل تهیه مىکردند.
عباس گوید:من هم با برادرزادهام بودم،و سنگها را بادوش خود حمل مىکردیم و ازارهامان را باز کرده و زیر سنگها(روى دوشمان)گذارده بودیم و هر وقت با مردم مواجه مىشدیمازارمان را مىبستیم،در همین احوال که من مىرفتم و محمد(ص)نیز پیش روى من بود که ناگهان بصورت بر زمین افتاد،من دویدم و سنگم را بر زمین انداختم و او را دیدم که به آسماننگاه مىکرد،من گفتم:تو را چه شده؟
دیدم برخاست و ازارش را برگرفت و گفت:
من از اینکه برهنه راه بروم ممنوع شدم!
عباس گوید:من این ماجرا را از مردم پنهان داشتم از ترسآنکه بگویند:دیوانه است!
این بود حدیثهائى که راویان اهل سنت و بزرگان ایشاندرباره این داستان شرمآور و غیر قابل پذیرش و باور نقل کردهاند،و ما مىگوئیم.
اولا-راویان این دو حدیث که آنرا از جابر و ابن عباسروایت کردهاند یعنى عمرو بن دینار و عکرمه وثاقت و اعتبارشاننزد ما ثابت نشده،بلکه عمرو بن دینار-چنانچه نقل شده-متمایلبه خوارج بوده و بلکه از پارهاى روایات استشمام مىشود کهناصبى بوده... (6) و«عکرمه»نیز از شاگردان ابن عباس وموالیان او است ولى او نیز هم عقیده با خوارج و بلکه از آنها بودهچنانچه از معارف ابن قتیبه و طبقات ابن سعد و کتابهاى دیگرنقل شده (7) و به دروغگوئى و جعل حدیث و روایت مشهور بوده وبر ابن عباس دروغ مىبسته و به دروغ از او حدیث نقل مىکردهچنانچه از ذیل کتاب طبرى و میزان الاعتدال از سعید بن مسیبروایتشده که به مولاى خود«برد»مىگفت:
«لا تکذب على کما کذب عکرمه على ابن عباس» (8) دروغ بر من نسبت نده و مبند همانگونه که عکرمه بهابن عباس دروغ مىبست!و ابن قتیبه نقل کرده که پسرابن عباس یعنى-على بن عبد الله بن عباس-عکرمه را بر درمزبلهاى با طناب و زنجیر بسته بود،برخى که این منظره را دیدند بصورت اعتراض به پسر ابن عباس گفتند:
«اتفعلون هذا بمولاکم؟»
آیا با مولا-و وابسته-خود،اینگونه رفتار مىکنید؟
او در پاسخ گفت:
«ان هذا کان یکذب على ابى»!
آخر این مرد بر پدرم دروغ مىبندد! (9) و ابن حجر در تهذیب التهذیب گفته:او مرد فاسقى بود که بهغناء گوش مىداد و با نرد بازى مىکرد،و در خواندن نمازسستى داشت و مرد سبک عقلى بود،و مطرود و منفور مسلمانانبود و بهمین دلیل وقتى از دنیا رفت مسلمانان در تشییع جنازه ونماز بر او حاضر نشدند... (10) و ثانیا-متن این روایات نیز با همدیگر اختلاف دارد کههمین اختلاف سبب وهن و بىاعتبارى آنها مىشود،که دربرخى از آنها آمده که در داستان در کودکى آن حضرت بوده،ودر برخى آمده که در داستان اصلاح چاه زمزم بوسیله ابوطالباتفاق افتاد،و در برخى نیز مانند همین روایات بود که اینداستان شرمآور در ماجراى تجدید بناى کعبه بوده...
و از اینرو برخى احتمال دادهاند که این ماجراى شرمآوردوبار اتفاق افتاده یکى در کودکى و دیگرى در سى و پنجسالگى آنحضرت. (11)
و ثالثا-این روایات،مخالف روایات دیگرى است که خوداین آقایان نقل کردهاند که احدى عورت رسول خدا را ندیدن،ویا هیچگاه عورت آنحضرت دیده نشده که از آنجمله است روایتىکه مرحوم علامه امینى در الغدیر از کتاب فتح البارى و شرحالمواهب زرقانى از همین ابن عباس روایت کردهاند که گفته:
«کان صلى الله و سلم یغتسل وراء الحجرات،و ما راى احدعورته قط...» (12) -یعنى رسول خدا(ص)چنان بود که در پشتحجرهها غسلمىکرد،و احدى هرگز عورت آنحضرت را ندید...
و روایتى که از سیره حلبیه نقل شده که رسول خدا(ص)
فرمود:از کرامتهائى که پروردگارم نسبت به من انجام دادهاین است:
«ان احدا لم یر عورتى»
-که احدى عورت مرا ندیده...! (13) و روایتى که قاضى عیاض در کتاب شفاء نقل کرده که ازجمله خصائص رسول خدا(ص)این بود:
«انه لم تر عورته قط،و لو رآها احد لطمست عیناه»
که هیچگاه عورت آنحضرت دیده نشد،و اگر کسى آنرامىدید چشمانش کور مىشد... (14) و نیز این روایات مخالفاست با روایتى که اینان از رسول خدا(ص)نقل کردهاند کهصراحت دارد که در بزرگى از آنحضرت چنین کارى سر نزدهاست و متن روایت که ابن ابى الحدید از کتاب امالى محمد بنحبیب نقل کرده اینگونه است:
«و روى محمد بن حبیب فى«امالیه»قال:قال رسول الله صلىالله علیه و آله:اذکرو انا غلام ابن سبع سنین،و قد بنى ابن جدعاندارا له بمکة،فجئت مع الغلمان ناخذ التراب و المدر فى حجورنافننقله،فملات حجرى ترابا فانکشفت عورتى،فسمعت نداء من فوقراسى:یا محمد،اخ ازارک،فجعلت ارفع راسى فلا ارى شیئا،الاانى اسمع الصوت،فتماسکت و لم ارخه،فکان انسانا ضربنى علىظهرى،فحررت لوجهى،و انحل ازارى فسترنى،و سقط التراب الى الارض،فقمت الى دار ابى طالب عمى و لم اعد» (15) .
یعنى-محمد بن حبیب در کتاب امالى خود روایت کرده کهرسول خدا(ص)-فرمود:یاد دارم که من پسرى بودم هفتسالهکه ابن جدعان (16) خانهاى در مکه مىساخت،و من با پسراندیگر خاک و خشت در دامان خود مىریختیم و براى ساختمانمزبور حمل مىکردیم،و بهمین منظور من دامان خود را پر ازخاک کردم و در نتیجه عورتم مکشوف شد،پس از بالاى سر خودندائى شنیدم که گفت:اى محمد دامنت را بینداز!
من سرم را بلند کردم و چیزى ندیدم جز همان صدائى را کهشنیده بودم،و به همین جهت من دامنم را بهمانگونه نگه داشتمو نینداختم که ناگاه دیدم گویا انسانى است بر پشت من زد کهمن بصورت به زمین افتادم،و آن شخص دامن جامهام را باز کردو مرا با آن پوشانید و در نتیجه خاکها روى زمین ریخت،و منبرخاسته و بخانه عمویم ابوطالب رفته و دیگر باز نگشتم(و بچنین کارى دست نزدم).
که البته خود این روایت نیز از نظر متن و سند مورد خدشهاست،ولى بهر صورت با آن روایات نیز مخالف و سبب وهن درآنها مىشود.
و هم چنین مخالف است با روایتى که مسلم در صحیح خودنقل کرده که رسول خدا مسور بن مخرمه را از چنین کارى نهىفرمود و متن حدیث اینگونه است که مسلم بسند خود از مسوربن مخربه روایت کرده که گوید:
«...اقبلت بحجر ثقیل احمله و على ازار خفیف فانحل ازارى ومعى الحجر لم استطع ان امنعه حتى بلغت به الى موضعه،فقالرسول الله(ص)ارجع الى ازارک فخذه و لا تمشوا عراة». (17) یعنى-من سنگ بزرگى و سنگینى را بر دوش مىکشیدم و برکمرم ازارى سبک بسته بودم که در وقتحمل آن سنگ باز شدو بخاطر آن سنگ نتوانستم آنرا ببندم و هم چنان برهنه رفتم تاسنگ را بجاى خود بردم،و رسول خدا(ص)فرمود:برگرد ازارترا ببند و برهنه راه نروید...
که البته خود این حدیث نیز مورد بحث است و پذیرفتن آنمشکل مىباشد،زیرا ارباب تراجم نوشتهاند«مسور»در سال دوم هجرت رسول خدا(ص)در مکه متولد شد و هنگام رحلترسول خدا(ص)هشتسال بیشتر از عمرش نگذشته بود و معلومنیست در چه سالى به مدینه رفته و خدمت رسول خدا(ص)
رسیده و چنین عملى از او سر زده و یا در سال فتح مکه که رسولخدا(ص)چند روز در مکه توقف فرمود،و طبق نقل اینها«مسور»شش ساله بوده خدمت آنحضرت رسیده و چنین اتفاقىافتاده...و گذشته از اینها روایت«مسور»از نظر علماى ما موردقبول و اعتماد نیست و بهر صورت آنها که این خبر را بدون اینبررسیها پذیرفتهاند باید پاسخ این اختلاف و تنافى را بدهند...
که چگونه رسول خدا(ص)دیگران را در بچگى و کودکى ازچنین کارى نهى مىکند ولى خود مرتکب چنین کار زشتىمىشود...؟!
و باز این روایات مخالف است با روایتى که هم اینان ازابوبکر روایت کردهاند که هنگامى که ما با رسول خدا(ص)درغار بودیم یکى از مشرکین که به تعقیب ما آمده بود بیامد و جامهخود را عقب زده و عورتش را باز کرد و نشست و شروع کرد بهبول کردن...
ابوبکر که ترسیده بود گفت:اى رسول خدا اینان ما رادیدند؟!
رسول خدا در پاسخ او فرمود:«لو رآنا لم یکشف عن فرجه» (18) اگر ما را دیده بود عورتش را اینگونه باز نمىکرد؟!
که از این روایت معلوم مىشود اینکار در نزد مشرکین همزشت و قبیح بوده،و چگونه ممکن است رسول خدا(ص)دستبه چنین کار زشتى زده باشد!.
بارى بهتر است این مقوله را با چند جمله از گفتار مرحومعلامه امینى پایان داده به دنباله بحث تاریخى خود بازگردیم:
مرحوم علامه امینى پس از نقل برخى از روایات در این بارهمىگوید:
اى مسلمانان همگى بهمراه من بیائید تا از این دو بزرگواریعنى بخارى و مسلم که این روایات را نقل کردهاند-به پرسیم:
آیا این بود پاداش آنهمه تلاش بىوقفه رسول بزرگوار اسلام و حقسپاسگزارى آنحضرت در راه اصلاح مردم؟آیا این از تعظیم وعظمت مقام آنبزرگوار بحساب مىآید؟و آیا صحیح است کهبگوئیم محمد(ص)در ملا عام،در حالى که سى و پنجسال ازعمر شریف آنحضرت مىگذشت-چنانچه ابن اسحاق گفته-ازارخود را باز کرده و مکشوف العوره راه مىرفته؟
بگذریم از اینکه راویان مزدور و بد سابقه ممکن است روى اهداف سیاسى و در برابر ثمنى بخس و ناچیز این روایات راجعل کردهاند!اما این دو بزرگوار چرا آنها را در کتابهاىصحیح خود نقل کرده و در صدد تصحیح آنها برآمدهاند؟آیاخیال کردهاند این کار از مصادیق روایت دیگرى است که خودهمین دو بزرگوار از ابى سعید خدرى روایت کردهاند که درتوصیف رسول خدا(ص)گفته:
«کان اشد حیاء من العذرا» (19) یعنى رسول خدا(ص)از دختر باکره و در پرده،شرم وحیایش بیشتر بود؟آیا این مرد-یعنى رسول خدا(ص)-همانمردى است که طبق روایات خودشان به دیگران مانند-جرهد ومعمر-دستور میدهد که حتى رانشان را در برابر دیگران برهنهنکنند، تا جائیکه بحثشده که آیا«ران»نیز حکم عورت رادارد یا نه؟ (20) و آیا اینروایات مخالف با روایتى نیست که قاضى عیاض درکتاب شفا از عایشه روایت کرده که گوید:
«و ما رایت فرج رسول الله(ص)قط» (21) -من هرگز عورت رسول خدا(ص)را ندیدم.
مرحوم علامه امینى در اینجا عایشه را مخاطب قرار داده ومىگوید:
-اى ام المؤمنین تو اکنون بیا و میان ما و راویان این سخناننابجا و زشتحکمى عدل باش،و از روى عدالت دربارهکسانى که نسبت به ساحت قدس شوهر بزرگوارت چنین نسبتناروائى را مىدهند حکم کن،نسبتهائى که هیچ آدم پستىحاضر نیست آنرا درباره خود بپذیرد!
نگارنده گوید:نظیر آنچه در بالا ذکر شد درباره کشفعورت رسول خدا(ص)در داستان تجدید بناى کعبه،روایتدیگرى نیز درباره کشف عورت حضرت موسى علیه السلام ومشاهده بنى اسرائیل بدن برهنه آنحضرت را در صحیح بخارى وکتابهاى دیگر نقل کردهاند که گرچه نظیر آن در برخى ازتفاسیر ما نیز نقل شده ولى از نظر ما آن حدیث نیز مورد تردید ومخدوش بنظر مىرسد و پذیرفتن آن،مشکل و دشوار است،و آنداستان«ثوبى حجر»است که چون نزد برادران اهل سنت مسلمبوده از نظر ادبى نیز در کتابهاى دانشمندان علم نحو-در مبحثحذف حرف نداء در جائى که منادى اسم جنس باشد-موردبحث قرار گرفته... و داستان بگونهاى که در صحیح بخارى و کتابهاى دیگرآمده و برخى آنرا در ذیل آیه:
/یا ایها الذین آمنوا لا تکونوا کالذین آذوا موسى فبراه الله مماقالو و کان عند الله وجیها/. (22) یعنى-اى کسانى که ایمان آوردهاید نباشید مانند کسانىکه موسى را آزردند و خداوند او را از آنچه گفتند تبرئه کرد و درپیشگاه خدا آبرومند بود...بر طبق نقل بخارى اینگونه است.
«عن ابى هریرة رضى الله عنه قال قال رسول الله صلى الله علیه و سلم:انموسى کان رجلا حییا ستیرا لا یرى من جلده شىء استحیاء منه فآذاه من آذاهمن بنى اسرائیل فقالوا:ما یستتر هذا التستر الا من عیب بجلده اما برص و اماادرة و اما آفة و ان الله اراد ان یبرئه مما قالوا لموسى فخلا یوما وحده فوضعثیابه على الحجر ثم اغتسل،فلما فرغ اقبل الى ثیابه لیاخذها و ان الحجر عدابثوبه فاخذ موسى عصاه و طلب الحجر فجعل یقول:ثوبى حجر ثوبى حجر!
حتى انتهى الى ملا من بنى اسرائیل فراوه عریانا احسن ما خلق الله و ابراه ممایقولون و قام الحجر فاخذ ثوبه فلبسه و طفق بالحجر ضربا بعصاه فو الله انبالحجر لندبا من اثر ضربه ثلاثا او اربعا او خمسا»فذلک قوله«یا ایها الذینآمنوا لا تکونوا کالذین آذوا موسى فبراه الله مما قالوا و کان عند الله وجیها». (23) یعنى-از ابى هریره روایتشده که رسول خدا(ص)فرمود:
موسى مردى با حیا بود که پیوسته سعى مىکرد هر چه بیشتر بدن خود را از انظار بپوشاند، و بهمین جهت چیزى از پوست بدن اودیده نمىشد،و برخى از بنى اسرائیل که مىخواستند او رابیازارند گفتند:
علت این سعى و مواظبت بسیار،چیزى جز این نمىتواندباشد که عیبى مانند برص و پیسى در پوست بدن او است ویا فتقى در بیضه دارد و یا آفت دیگرى در بدن او است و گرنهاینقدر مواظبت در پوشاندن بدن خود نمیکرد!
و چون خدا اراده فرمود که موسى را از این گفتار اینان تبرئهفرماید روزى موسى با خود خلوت کرد و جامهاش را روى سنگگذارد و غسل کرد،و چون از غسل فارغ شد بسراغ جامهاش آمدتا برگیرد در اینوقتسنگ شروع به فرار و دویدن کرد،و موسىکه چنان دید عصاى خود را در دست گرفت و بدنبال سنگروان شد و پیوسته مىگفت:
-جامهام را اى سنگ!جامهام را اى سنگ!-یعنى جامهامرا واگذار و برو و هم چنان بیامد تا به گروهى از بنى اسرائیلرسید و آنها موسى را برهنه مشاهده کرده و دیدند که از نظر خلقتو اندام بهترین خلقت را داشته و هیچ نقصى در خلقت ندارد،وبوسیله خداوند او را از آنچه گفته بودند تبرئه کرد...
در اینوقتسنگ ایستاد و موسى جامهاش را برگرفت و پوشیدو شروع کرد با عصاى خود به زدن آن سنگ،و بخدا سوگند که اثر عصاى موسى علیه السلام که سه بار یا چهار بار یا پنج بار بر آنسنگ زد مانند اثر زخمى بر آن سنگ مانده بود،و این استمعناى گفتار خداى تعالى:
/یا ایها الذین آمنوا لا تکونوا کالذین آذوا موسى.../ (24) که البته باید بدانید این یکى از دو تفسیرى است که از اینآیه شده است،و تفسیر دیگر آن است که بنى اسرائیل موسىعلیه السلام را متهم به کشتن هارون کردند،و خداوند بوسیلهاىاو را از این اتهام تبرئه کرد،و این تفسیر را طبرسى(ره)و جمعىاز علماء اهل سنت نیز در ذیل این آیه شریفه نقل کردهاندو از اینرو باید گفت،این تفسیر بىاشکالتر،و به ذهننزدیکتر است از آن تفسیر و روایتى که براى انسان سؤال انگیزاست،و سئوالاتى را در ذهن خواننده مىآورد که بگوید:
آیا براى اثبات مردانگى و سلامت جسمى موسى علیه السلام راهدیگرى-جز این طریق زننده و زشت-وجود نداشت؟و حالا کهقرار بود از طریق اعجاز و خرق عادت این مطلب براىبنى اسرائیل ثابتشود آیا هیچ راه محترمانه و مؤدبانهاى وجودنداشت جز این راه؟و سئوال اینکه مگر در معجزه شرط نیست کهبه درخواست پیامبرى انجام گیرد؟و در اینجا اگر به اجازه و درخواست موسى بود پس چرا آنچنان ناراحتشد که با چوببدنبال سنگ مىدوید و بالاخره هم چند بار او را با عصا بزد؟...
و گناه آن سنگ چه بود که باید به خشم موسى گرفتار شود؟...
و سئوالهاى دیگرى که به ذهن هر خوانندهاى خطور مىکندو پاسخ صحیحى هم نمىتوان براى آن پیدا کرد؟
و در پایان این بحث این مطلب را هم بد نیست متذکر شویمکه بنا بگفته برخى از نویسندگان معاصر بعید نیست که اینافسانه زشت،یعنى افسانه برهنه شدن و کشف عورت انبیاء وپیمبران الهى،از کتابهاى تحریف شده اهل کتاب در روایاتاسلامى آمده و از آنها بدینجا سرایت کرده و بوسیله دروغپردازانرنگ و آبى هم گرفته است،زیرا در کتاب اشعیاء آمده است کهوى سه سال تمام در میان مردم با پاى برهنه و بدن عریان راهمىرفت تا بمردم نشان دهد که پادشاه آشور بدینگونه مصریان رابه اسارت برد...(25)
(26) و در صموئیل اولى-اصحاح 19 فقره 23/24 آمده کهصموئیل آمد و ادعاى نبوت کرد و«نایوت»نیز بیامد و جامه خود را بیرون آورده و در پیش روى صموئیل قرار گرفت و هم چنانشب و روز برهنه در پیش روى او بود... (27) بارى بهتر استسخن را در اینباره کوتاه کرده،و بدنبالبحث تاریخى خود بازگردیم.
----------------------------------------------
1- صحیح بخارى ج 1 ص 50 و ص 181-مسند احمد بن حنبل ج 3 ص 295و 310...
2- باید دانست که معمولا عربهاى آنزمان قسمت پائین بدن خود را با(ازار)کهبصورت لنگى بر کمر مىبستند مىپوشاندند و رسمشان نبوده که شلوار دوخته بپوشندچنانچه هنوز هم در میانشان این رسم هست.
3- سیره حلبیه ج 1 ص 142 و 122.
4- سیره ابن هشام ج 1 ص 183 و سیره ابن کثیر ج 1 ص 250،و نظیر این روایتداستان دیگرى نیز از آنحضرت نقل شده که در پایان این بحثخواهد آمد.
5- سیره نبویه ابن کثیر ج 1 ص 251.
6- قاموس الرجال ج 7 ص 147.
7- و 8- قاموس الرجال ج 6 ص 327،حیاة الامام الحسن ج 1 ص 87.
9- قاموس الرجال ج 6-ص 327.
10- تهذیب التهذیب ج 7-ص 263.
11- پاورقى سیره ابن هشام ج 1-ص 183-184.
12- الغدیر ج 9 ص 288 بنقل از فتح البارى ج 6-ص 450 و شرح المواهب ج 4ص 284.-
13- الصحیح من السیره ج 1-ص 139.
14- نقل از شفاى قاضى عیاض ج 1 ص 95 و تاریخ الخمیس ج 1 ص 214.
15- شرح ابن ابى الحدید ج 3-ط مصر-ص 253.
16- پیش از این در داستان حلف الفضول در پاورقى گفته شد که عبد الله بن جدعانیکى از ثروتمندان معروف مکه و سخاوتمندان آنزمان بوده که هر روز جمع بسیارىرا اطعام مىکرد و درباره ثروتمند شدن او نیز قاضى دحلان در سیره خود(حاشیه سیره حلبیه ج 1-ص 99-100)داستانى نقل کرده که به افسانه شبیهتراست تا بیک داستان واقعى.
17- صحیح مسلم ج 1 ص 105.
18- فتح البارى ج 7 ص 9 سیره حلبیه ج 2 ص 37.
19- صحیح بخارى ج 5 ص 203،صحیح مسلم ج 7 ص 78.
20- الغدیر ج 9 ص 282 به بعد.
21- شفاى قاضى عیاض ج 1 ص 91.
22- سوره احزاب آیه 69.
13- صحیح بخارى-با شرح کرمانى-ج 14 ص 55.
14- سوره احزاب 69.
15- و 26- و 27-الصحیح من السیره ج 1 ص 143-144.
تاریخى اجمالى از بناى کعبه و تحولاتى که در طولتاریخ در آن ایجاد شده
اکنون که بحث تجدید بناى کعبه بمیان آمد مناسبدیدیم یک تاریخ اجمالى از بناى کعبه در اینجا ذکر کنیم تا درجاهاى دیگر نیازى به عنوان مجدد این بحث نباشد.
و البته درباره اصل بناى کعبه و هم چنین درباره اینکهتاکنون چند بار بناى آن تجدید شده اختلافى در روایات دیدهمىشود که ما بهتر دیدیم ترجمه گفتار مرحوم علامه طباطبائى رادر تفسیر المیزان در این باره براى شما ذکر نموده و از نقلاختلافات و رد و ایرادهاى آن خوددارى کنیم.
مرحوم علامه طباطبائى در تفسیر آیه شریفه/ان اول بیت وضعللناس.../«سوره آل عمران آیه 96»بعنوان بحثى تاریخىدرباره بناى خانه کعبه و سایر امور مربوط به آن چنین گوید:
این معنا،متواتر و قطعى است که،بانى کعبه ابراهیم خلیلبوده و ساکنان اطراف کعبه بعد از بناى آن،تنها فرزندش اسماعیل و قومى از قبائل یمن بنام جرهم بودهاند.و کعبه تقریباساختمانى به صورت مربع بنا شده که هر ضلع آن به سمتیکىاز جهات چهارگانه: شمال،جنوب،مشرق و مغرب بوده و بدینجهت اینطور بنا شده که بادها هر قدر هم که شدید باشد،بارسیدن به آن شکسته شود و نتواند آن را خراب کند.
و این بناى ابراهیم علیه السلام همچنان پاى بر جا بود تا آنکهیکبار عمالقه آن را تجدید بنا کردند.و یکبار دیگر قوم جرهم(ویا اول جرهم بعد عمالقه،همچنان که در روایت وارده ازامیر المؤمنین اینطور آمده بود.) (1) و آنگاه،وقتى زمام امر کعبه به دست قصى بن کلاب،یکىاز اجداد رسول خدا صلى الله علیه و آله افتاد(یعنى قرن دوم قبلاز هجرت)قصى آن را خراب کرد و از نو با استحکامى بیشتر بنانمود و با چوب دوم(درختى شبیه به نخل)و کندههاى نخل آنرا پوشانید،و در کنار آن بنائى دیگر نهاد به نام دار الندوة،که درحقیقت مرکز حکومت و شوراى با اصحابش بود.آنگاه جهاتکعبه را بین طوائف قریش تقسیم نموده که هر طایفهاىخانههاى خود را بر لبه مطاف پیرامون کعبه بنا کردند و درخانههاى خود را بطرف مطاف باز کردند.
بعضى گفتهاند:پنجسال قبل از بعثت نیز یکبار دیگر کعبهبه وسیله سیل منهدم شد،و طوائف قریش عمل ساختمان آن رادر بین خود تقسیم کردند،و بنائى که آن را مىساخت مردىرومى بنام«یا قوم»بود و نجارى مصرى او را کمک مىکرد،وچون رسیدند به محلى که باید حجر الاسود را کار بگذارند،در بینخود نزاع کردند،که این شرافت نصیب کدامیک از طوائفباشد؟در آخر همگى بر آن توافق کردند که محمد صلى الله علیهو آله را که در آن روز سى و پنجساله بود بین خود حکم قراردهند،چون به وفور عقل و سداد راى او آگاهى داشتند. آنجناب دستور داد تا ردائى بیاورند و حجر الاسود را در آن نهاده وبه قبائل دستور داد تا اطراف آن را گرفته و بلند کنند،و حجر رادر محل نصب یعنى رکن شرقى بالا بیاورند.آنگاه خودش سنگرا برداشت و در جایى که مىبایست باشد،قرار داد.
و چون خرج بنائى آنان را به ستوه آورده بود،بلندى آن را بههمین مقدار که فعلا هست گرفتند.و یک مقدار از زمین زیربناى قبلى از طرف حجر اسماعیل خارج ماند و جزء حجر شد،چون بنا را کوچکتر از آنچه بود ساختند و این بنا همچنانبر جاى بود تا زمانى که عبد الله زبیر در عهد یزید بن معاویه(علیهما اللعنة و العذاب)مسلط بر حجاز شد و یزید سردارى بنامحصین به سرکوبیش فرستاد،و در اثر جنگ و سنگهاى بزرگى که لشکر یزید با منجنیق بطرف شهر مکه پرتاب مىکردند،کعبهخراب شد و آتشهائیکه باز با منجنیق به سوى شهر مىریختند،پرده کعبه و قسمتى از چوبهایش را بسوزانید،بعد از آنکه با مردنیزید جنگ تمام شد،عبد الله بن زبیر به فکر افتاد،کعبه را خرابنموده بناى آن را تجدید کند،دستور داد گچى ممتاز از یمنآوردند،و آن را با گچ بنا نمود و حجر اسماعیل را جزء خانهکرد،و در کعبه را که قبلا در بلندى قرار داشت،تا روى زمینپائین آورد.و در برابر در قدیمى،درى دیگر کار گذاشت. تا مردماز یک در درآیند و از در دیگر خارج شوند و ارتفاع بیت را بیستو هفت ذراع(تقریبا سیزده متر و نیم)قرار داد و چون از بنایشفارغ شد،داخل و خارج آن را با مشک و عبیر معطر کرد،و آن رابا جامهاى از ابریشم پوشانید،و در هفدهم رجب سال 64 هجرىاز این کار فارغ گردید.
و بعد از آنکه عبد الملک مروان متولى امر خلافتشد،حجاج بن یوسف به فرمانده لشکرش دستور داد تا به جنگ عبد اللهبن زبیر برود که لشکر حجاج بر عبد الله غلبه کرد و او را شکستداده و در آخر کشت و خود داخل بیتشد و عبد الملک را بدانچهابن زبیر کرده بود خبر داد.عبد الملک دستور داد،خانهاى را کهعبد الله ساخته بود خراب نموده به شکل قبلىاش برگرداند.
حجاج دیوار کعبه را از طرف شمال شش ذراع و یک وجب خراب نموده و به اساس قریش رسید و بناى خود را از این سمتبر آن اساس نهاد،و باب شرقى کعبه را که ابن زبیر پائین آوردهبود در همان جاى قبلیش(تقریبا یک متر و نیم یا دو متر بلندتر ازکف)قرار داد و باب غربى را که عبد الله اضافه کرده بود مسدودکرد آنگاه زمین کعبه را با سنگهائى که زیاد آمده بود فرش کرد.
وضع کعبه بدین منوال باقى بود،تا آنکه سلطان سلیمانعثمانى در سال نهصد و شصت روى کار آمد،سقف کعبه را تغییرداد.و چون در سال هزار و صد و بیست و یک هجرى احمدعثمانى متولى امر خلافت گردید،مرمتهایى در کعبه انجامداد،و چون سیل عظیم سال هزار و سى و نه بعضى از دیوارهاىسمتشمال و شرق و غرب آنرا خراب کرده بود،سلطان مرادچهارم،یکى از پادشاهان آل عثمان دستور داد آنرا ترمیم کردند.