تاریخ تحلیلی اسلام
اصل داستان
بنابر نقل مشهور نه سال و به قولى دوازده سال از عمر رسولخدا(ص)گذشته بود (1) که ابو طالب به همانگونه که گفتیممانند سایر مردم قریش-عازم سفر شام شد،تا با مال التجارهمختصرى که داشت تجارت کند و از اینراه کمکى به مخارجسنگین خود بنماید.
قرشیان هر ساله دو بار سفر تجارتى داشتند یکى به«یمن» در زمستان و دیگرى به«شام»در تابستان«رحلة الشتاءو الصیف».
مقصد در این سفر شهر بصرى بود که در آنزمان یکى ازشهرهاى بزرگ شام و از مهمترین مراکز تجارتى آن عصر بشمارمیرفت.
در نزدیکى شهر بصرى صومعه و کلیسائى وجود داشت ومردى دیر نشین و ترسائى گوشه گیر بنام«بحیرا»در آن کلیسازندگى میکرد،و مسیحیان معتقد بودند که کتابها و هم چنینعلومى که در نزد دانشمندان گذشته آنان بوده دست بدست وسینه بسینه به بحیرا منتقل گشته است.
و برخى گفتهاند:صومعه«بصرى»-که تا شهر 6 میل فاصلهداشت مانند صومعههاى عادى و معمولى دیگر نبود بلکهمخصوص بسکونت آن دانشمند و عالمى از نصارى بود که علم ودانشش از دیگران فزونتر و در مراحل سیر و سلوک از همگان برترباشد،و«بحیرا»داراى چنین اوصافى بود.
هنگامى که ابو طالب تصمیم به این سفر گرفت بفکر یتیمبرادر افتاد و با علاقه فراوانى که باو داشت نمیدانست آیا او را درمکه بگذارد یا همراه خود بشام ببرد. وقتى هواى گرم تابستان بیابان حجاز و سختى مسافرت باشتر را در کوه و بیابان بنظر میآورد ترجیح میداد محمد را-کهکودکى بیش نبود و با این گونه ناملایمات روبرو نشده بود-درمکه بگذارد و از رنجسفر او را معاف دارد،ولى از آنطرف با آنعلاقه شدید و توجه خاصى که در حفاظت و نگهدارى او داشتنمىتوانستخود را حاضر کند که او را در مکه بگذارد و خیالشدر اینباره آسوده نبود،و تا آن ساعتى که میخواستحرکت کندهمچنان در حال تردید بود.
هنگامى که کاروان قریش خواستحرکت کند ناگهانابو طالب فرزند برادر را مشاهده کرد که با چهرهاى افسرده به عمونگاه مىکند و چون خواست با او خدا حافظى کند چند جملهگفت که ابو طالب تصمیم گرفت محمد را همراه خود ببرد.
رسولخدا-صلى الله علیه و آله-با همان قیافه معصوم وجذاب رو بعمو کرده و همچنان که مهار شتر را گرفته بود آهستهگفت:عمو جان!مرا که کودکى یتیم هستم و پدر و مادرىندارم به که مىسپارى؟
همین چند جمله کافى بود که ابو طالب را از تردید بیرونآورد و تصمیم به بردن آن بزرگوار بگیرد،و از اینرو بلا درنگبهمراهان خود گفت: بخدا سوگند او را با خود مىبرم و هیچگاه از او جدا نخواهمشد.
کاروان قریش حرکت کرد اما مقدارى راه که رفتند متوجهشدند که این سفر مانند سفرهاى قبلى نیست و احساس راحتى وآرامش بیشترى مىکنند آفتاب آن سوزشى را که در سفرهاى قبلداشت ندارد و از گرما بدان مقدارى که سابقا ناراحت مىشدنداحساس ناراحتى نمىکنند.این اوضاع براى همه مردم کاروانتعجب آور بود تا جائى که یکى از آنها چند بار گفت: این سفر چه سفر مبارکى است.
ولى شاید کمتر کسى بود که بداند اینها همه از برکت همانکودک دوازده ساله است که در این سفر همراه کاروان آمدهبود.
بالاتر از همه کم کم متوجه شدند که روزها لکه ابرى پیوستهبالاى سر کاروان در حرکت است و براى آنها در آفتاب گرمسایه مىافکند،و این مطلب وقتى براى آنها بخوبى واضح شدکه به صومعه و دیر«بحیرا»نزدیک شدند.
خود بحیرا وقتى از دور گرد و غبار کاروانیان را دید به لبدریچهاى که از صومعه به بیرون باز شده بود آمد و چشمبکاروانیان دوخته بود و گاهى نیز سر بسوى آسمان مىکشید و گویا همان لکه ابر را جستجو میکرد که بر سر کاروانیان سایهمىافکند.
و هیچ بعید نیست که روى صفاى باطنى که پیدا کرده بود واخبارى که از گذشتگان بدو رسیده بود منتظر دیدن چنین منظره وچشم براه آمدن آن قافله بود،و جریانات بعدى این احتمال راتایید میکند،زیرا مورخین مانند ابن هشام و دیگران مىنویسند:
کاروان قریش هر ساله از کنار صومعه بحیرا عبور میکرد وگاهى در آنجا منزل میکردند و تا آن سفر هیچگاه بحیرا با آنانسخنى نگفته بود،اما این بار همینکه کاروان در نزدیکى صومعهمنزل کردند غذاى زیادى تهیه کرد و کسى را بنزد ایشان فرستادکه من غذاى زیادى تهیه کردهام و دوست دارم امروز تمامىشما از کوچک و بزرگ و بنده و آزاد،هر که در کاروان است برسر سفره من حاضر شوید.
بحیرا از بالاى صومعه خود بخوبى آن لکه ابر را دیده بود کهبالاى سر کاروان میآید و همچنان پیش آمد تا بر سر درختى کهکاروانیان زیر آن درخت منزل کردند ایستاد.
ابن هشام از ابن اسحاق نقل کرده که:خود بحیرا پس ازدیدن اینمنظره از صومعه بزیر آمد و از کاروان قریش دعوت کردتا براى صرف غذا بصومعه او بروند،یکى از کاروانیان بدو گفت:اى بحیرا بخدا سوگند مثل اینکه این بار براى تو ماجراىتازهاى رخ داده زیرا چندین بار تاکنون ما از اینجا عبور کردهایم وهیچگاه مانند امروز بفکر پذیرائى ما نیفتادى؟
بحیرا گویا نمىخواست راز خود را به این زودى فاش کنداز اینرو در جواب او گفت:
راست است،اما مگر نه این است که شما میهمان و وارد برمن هستید،من دوست داشتم این بار نسبت بشما اکرامى کردهباشم و بهمین جهت غذائى آماده کرده و دوست دارم همگىشما از آن بخورید.
قرشیان بسوى صومعه حرکت کردند،اما محمد-صلى اللهعلیه و آله-را بخاطر آنکه کودکى بود و یا بملاحظات دیگرىهمراه نبردند،و بعید هم نیست که خود آنحضرت که بیشتر مایلبود در تنهائى بسر برد و به اوضاع و احوال اجتماعى که در آنبسر مىبرد اندیشه کند از آنها خواست تا او را نزد مال التجارهبگذارند و بروند،وگرنه معلوم نیست ابو طالب به این سادگىحاضر شده باشد تا او را تنها بگذارد و برود.
هر چه بود که بحیرا در قیافه یکایک واردین نگاه کرد واوصافى را که از پیامبر اسلام شنیده و یا در کتابها خوانده بود درچهره آنها ندید،از اینرو با تعجب پرسید: کسى از شما بجاى نمانده؟
یکى از کاروانیان پاسخ داد:بجز کودکى نورس که از نظرسن کوچکترین افراد کاروان بود کسى نمانده!
بحیرا گفت:او را هم بیاورید و از این پس چنین کارىنکنید!
مردى از قریش گفت:به لات و عزى سوگند براى ماسرافکندگى نیست که فرزند عبد الله بن عبد المطلب میان ماباشد!این سخن را گفته و برخاست و از صومعه بزیر آمد و محمد-صلى الله علیه و آله-را با خود بصومعه برد و در کنار خویشنشانید.
بحیرا با دقت بچهره آنحضرت خیره شد و یک یک اعضاءبدن آنحضرت را که در کتابها اوصاف آنها را خوانده بود از زیرنظر گذرانید.
قرشیان مشغول صرف غذا شدند ولى بحیرا تمام حرکات ورفتار محمد-صلى الله علیه و آله-را دقیقا زیر نظر گرفته و چشماز آنحضرت بر نمیدارد،و یکسره محو تماشاى او شده.
میهمانان سیر شدند و سفره غذا بر چیده شد در اینموقع بحیراپیش یتیم عبد الله آمد و بدو گفت:اى پسر تو را به لات و عزىسوگند میدهم که آنچه از تو مىپرسم پاسخ مرا بدهى؟-و البته بحیرا از سوگند به لات و عزى منظورى نداشت جزآنکه دیده بود کاروانیان بدان قسم میخورند.
اما همینکه آنبزرگوار نام لات و عزى را شنید فرمود:مرا بهلات و عزى سوگند مده که چیزى در نظر من مبغوضتر از این دونیست.
بحیرا گفت:پس تو را بخدا سوگند میدهم سؤالات مرا پاسخدهى!
حضرت فرمود:هر چه میخواهى بپرس!
بحیرا شروع کرد از حالات و زندگانى خصوصى و حتىخواب و بیدارى آنحضرت سؤالاتى کرد و حضرت جواب میداد،بحیرا پاسخهائى را که مىشنید با آنچه در کتابها در باره پیغمبراسلام دیده و خوانده بود تطبیق میکرد و مطابق میدید،آنگاه میاندیدگان آنحضرت را با دقت نگاه کرد،سپس برخاسته و میانشانههاى آنحضرت را تماشا کرد و مهر نبوت را دید و بى اختیارآنجا را بوسه زد.
قرشیان که تدریجا متوجه کارهاى بحیرا شده بودند بیکدیگرگفتند:محمد نزد این راهب مقام و منزلتى دارد،از آنسو ابو طالبنگران کارهاى بحیرا شد و ترسید مبادا دیر نشین سوء قصدىنسبت به برادر زادهاش داشته باشد که ناگاه بحیرا را دید نزد وى آمده پرسید:
این پسر با شما چه نسبتى دارد؟
ابو طالب-فرزند من است!
بحیرا-او فرزند تو نیست،و نباید پدرش زنده باشد!
ابو طالب-او فرزند برادر من است.
بحیرا-پدرش چه شد؟
ابو طالب-هنگامى که مادرش بدو حامله بود وى از دنیارفت.
بحیرا-مادرش کجاست؟
ابو طالب-مادرش نیز چند سالى است مرده!
بحیرا-راست گفتى.اکنون بشنو تا چه میگویم:
او را بشهر و دیار خود بازگردان و از یهودیان محافظتش کن ومواظب باش تا آنها او را نشناسند که بخدا سوگند اگر آنچه مندر مورد این جوان میدانم آنها بدان آگاه شوند نابودش مىکنند.
و سپس ادامه داده گفت:
اى ابو طالب بدان که کار این برادر زادهات بزرگ و عظیمخواهد گشت و بنابر این هر چه زودتر او را بشهر خود باز گردان.
و در پایان سخنانش گفت:
من آنچه لازم بود بتو گفتم و مواظب بودم این نصیحت را بتو بنمایم.
سخنان بحیرا تمام شد و ابو طالب در صدد بر آمد تا هر چهزودتر به مکه باز گردد و از اینرو کار تجارت را بزودى انجام دادو به مکه بازگشت و حتى برخى گفتهاند:از همانجا محمد(ص) را با بعضى از غلامان خود به مکه فرستاد و خود به دنبال تجارترفت.
و در پارهاى از تواریخ آمده که وقتى سخنان بحیرا تمام شدابو طالب بدو گفت:اگر مطلب اینطور باشد که تو مىگوئى او درپناه خدا است و خداوند او را محافظتخواهد کرد.و در روایتىکه طبرى و برخى دیگر در این باره از ابو موسى اشعرى نقل کردهبدنبال داستان بحیرا آمده است که بحیرا هم چنان ابو طالب راسوگند داد تا اینکه ابو طالب آنحضرت را به مکه باز گرداند...واین جمله را هم اضافه کرده که:
«و بعث معه ابو بکر بلالا،و زوده الراهب من الکعک و الزیت»
یعنى ابو بکر بلال را بهمراه آنحضرت فرستاد،و راهب نیزتوشه راهى از«کاک» (2) و زیتون به آنحضرت داد (3)
----------------------------------------
1-«کعک»که در عبارت عربى آمده معرب«کاک»است که نوعى نان روغنىو کلوچه است.
2-تاریخ طبرى ج 2 ص 34-و البدایة و النهایة ج 2 ص 285 سیره حلبیة ج 1 ص 120
-و جالب است بدانید که در سالهاى اخیر دیرى در کشور اردن-در نزدیکى شهر درعا-کشف شده که گویند«دیر»همین بحیرا است و توریستها را براى تماشا و زیارتبدانجا مىبرند.
3-فروغ ابدیت ج 1 ص 142
بهانهاى در دست برخى از مغرضان
ما قبل از آنکه به نقد و بررسى این داستان بپردازیم باید بهاطلاع شما برسانیم که این داستان به این شکلى که نقل شدهبهانهاى بدست مغرضان و برخى از خاور شناسان داده است آنهاکه پیوسته مىگردند تا از تاریخ و روایات پراکنده اسلامىبهانهاى بدست آورده و بصورت حربهاى علیه اسلام و رهبرگرامى آن استفاده کنند،اینان این داستان و امثال آن راوسیلهاى براى تشکیک در نبوت پیغمبر اکرم(ص)قرار داده وچنانچه در کتاب فروغ ابدیت از آنها نقل شده گفتهاند:
«محمد بر اثر عظمت روح و صفاى قلب،و قوت حافظه ودقت فکر که طبیعت بر او ارزانى داشته بود،بوسیله همانملاقات سرگذشت پیامبران و گروه هلاک شدگان را مانند عاد وثمود و بسیارى از تعالیم حیات بخش خود را از همین راهب فراگرفت» (1) .
که در پاسخ باید بگوئیم:صرفنظر از صحت و سقم حدیث بحیراى راهب که بعدا در آن حثخواهیم کرد،بطلان اینتهمت و پندار واضحتر از آن است که ما بخواهیم وقت زیادى ازشما و خود را روى آن صرف کنیم زیرا با توجه به اینکه:
اولا-عمر رسول خدا در این سفر آنقدر نبود که بتواند آن همهمطالب متنوع و گوناگون را در ذهن خود بسپارد و دهها سال پساز آن با آن زیبائى و فصاحت معجزه آمیز براى مردم بیان دارد...
و ثانیا-عمر آن سفر و بخصوص مدت دیدار آنحضرت با بحیرابه آن مقدار نبود که بتواند یک دهم از آن مطالب متنوع و بسیار رابیاموزد و یا دیرنشین نصرانى(و یا یهودى)به آن بزرگوار یاد دهد،بخصوص آنکه طبق تحقیق و مدارک قطعى آن بزرگوار«امى» بوده و سواد خواندن و نوشتن هم نداشته است و معمولا اینگونهامور احتیاج به ضبط و یاد داشت و داشتن سواد خواندن و نوشتندارد.
و ثالثا-آنچه پیغمبر بزرگوار اسلام دهها سال بعد از اینماجرا در ضمن آیات بسیار زیاد قرآنى ابراز فرمود با بسیارى ازآنچه نزد راهبان و دیر نشینانى همچون بحیرا بوده و ریشه آن ازتورات و انجیل است تفاوت بسیار دارد،و اثرى از خرافاتى کهبدستخرافه سازان در آن دو کتاب مقدس وارد شده در این آیاتمبارکه دیده نمىشود و جائى براى این پندار باطل که این از آن گرفته شده باقى نمىماند...
و رابعا-همه این پندارهاى غلط و تهمتهاى ناروا روى اینفرض است که اصل این داستان صحیح و بدون خدشه و تردیدباشد،در صورتیکه ذیلا خواهید خواند که صدور این داستان موردتردید جمعى از تاریخ نویسان و ناقلان حدیث بوده،و راویان آنراعموما تضعیف کرده و روایتشان را مخدوش داشتهاند...
و در پایان این را هم بد نیست بدانید که اینگونه اتهامات ونسبتهاى ناروا تازگى نداشته و در زمان خود آن بزرگوار هم ازاینگونه سخنان و گفتارهاى نادرست وجود داشته تا آنجا کهخداى تعالى در صدد پاسخگوئى و دفاع از پیامبر بزرگوار خویشبر آمده و میفرماید:
و لقد نعلم انهم یقولون انما یعلمه بشر،لسان الذی یلحدونالیه اعجمی و هذا لسان عربی مبین×ان الذین لا یؤمنونبآیات الله لا یهدیهم الله و لهم عذاب الیم×انما یفتری الکذبالذین لا یؤمنون بآیات الله و اولئک هم الکاذبون (2)
یعنى-و به راستى ما مىدانیم که اینان مىگویند قرآن رابشرى به او تعلیم کرده و یاد داده،در صورتیکه زبان آنکس که بدو اشاره مىکند عجمى است،و این(قرآن)زبان عربىروشنى است، همانا آنها که آیات خدا را باور ندارند خداهدایتشان نمىکند و عذابى دردناک دارند.دروغ را فقط آنهائىمىسازند که به آیات خدا ایمان ندارند،و آنها خودشاندروغگویانند.
که البته این سخن ناروا را در باره مردى مسیحى مذهب رومىکه نامش«ابو فکیهه»یا«مقیس»یا«ابن حضرمى»و یا«بلعام»بوده مىگفتند که ساکن مکه بود و رسول خدا گاهىنزد او رفت و آمد مىکرد.
بارى بهتر است این بحث را رها کرده و بدنباله بحثخود،یعنى تحقیق و بررسى این داستان باز گردیم.
---------------------------------------
1-سوره نحل آیه 103-105
2-براى اطلاع از مدرک این گفتار به کتاب«الصحیح من السیرة»ج 1 ص 91-92 مراجعه شود.
نقد و بررسى داستان بحیرا
کنون که اصل این داستان را شنیدید باید بدانید که اینداستان از چند نظر مورد انتقاد و ایراد قرار گرفته و صحت آن موردتردید و خدشه واقع شده است:
اولا-اینکه در چند روایت آمده بود که ابو بکر آنحضرت رااز همان«بصرى»پیش از آنکه به شام بروند بهمراه بلال به مکهباز گرداند از چند نظر مخدوش و بلکه غیر قابل قبول است:
1-از این نظر که بر طبق روایاتى که خود راویان و مورخاننقل کردهاند ابو بکر دو سال یا بیشتر از رسول خدا کوچکتر بودهو بلال نیز چند سال از ابو بکر کوچکتر بوده (1) ،و با توجه به آنچهدر مورد عمر رسول خدا(ص)در آغاز این داستان شنیدید ابو بکردر آن زمان شش ساله و یا نه ساله و ده ساله بوده و بلال هم شایدهنوز بدنیا نیامده بود و اگر هم بدنیا آمده بوده دو سه سال بیشتر ازعمرش نگذشته بود،و بدین ترتیب حضور ابو بکر در کاروان درآن سنین از عمر بسیار بعید بنظر مىرسد چنانچه تولد بلال و بدنیاآمدن او نیز در آنروز خیلى بعید است،و اگر هم بدنیا آمده بوده در حبشه بوده نه در مکه.
2-فرض مىکنیم ابو بکر شش ساله و یا نه ساله و ده سالهدر این سفر حضور داشته و بهمراه کاروان مزبور به بصرى و شامرفته،ولى اینکه ابو بکر در آن سنین از عمر داراى ثروت وتجارت و غلام و نوکرى بوده که بتواند امرى و یا نهیى صادرکند،و غلام و یا نوکر خود را به این سو و آن سو بفرستد بسیاربعید و بطور معمول غیر قابل قبول است.
3-فرض مىکنیم هر دو مطلب فوق را تعبدا بپذیریم.اساسابلال حبشى در آنروزگار چه ارتباطى با ابو بکر داشته!مگر نهاین است که خود اینان نوشتهاند:بلال در آغاز بعثت در خانهامیة بن خلف بصورت بردهاى زندگى مىکرد،و با ایمان بهرسول خدا و پذیرش اسلام از جانب وى تحت آزار و شکنجهارباب خود یعنى امیة بن خلف قرار گرفت تا آنجا که او را درروزهاى گرم طاقت فرساى مکه برهنه مىکرد و روى ریگهاىداغ مکه مىخواباند و سنگ بزرگى روى سینهاش مىگذارد...
تا آنجا که مىنویسند:
تا اینکه روزى ابو بکر بر وى گذشت و آن منظره را دید و بهامیة اعتراض کرد و پس از مذاکرهاى که کردند قرار شد ابو بکربلال را از امیة خریدارى کند و از این شکنجه و عذاب آسودهاش گرداند.و بالاخره او را با غلامى دیگر که ابو بکر داشت مبادلهکردند و ابو بکر او را آزاد کرد. (2)
گذشته از اینکه این قسمت،یعنى آزاد شدن بلال بدستابو بکر نیز مورد اختلاف و تردید زیادى است،و در بسیارى ازروایات آمده که بلال را رسول خدا خریدارى کرده و آزاد فرمود، چنانچه از واقدى و ابن اسحاق نقل شده (3) و بلکه در پارهاى ازروایات نیز آمده که عباس بن عبد المطلب اینکار را کرد (4) واختلافات دیگرى در این باره که اگر خواستید مىتوانید به کتاب«الصحیح من السیرة»مراجعه نمائید. (5)
4-همه این مطالب را هم که بپذیریم آیا این مطلب راچگونه مىتوان پذیرفت که ابو طالب با شدت علاقهاى که به یتیمبرادر داشت و همانگونه که قبلا شنیدید حاضر نبود ساعتى اینکودک را از خود جدا کند و حتى در این باره به عموهاى دیگرآنحضرت نیز اعتماد نمىکرد، در اینجا او را با یک کودک کوچکتر از خود یعنى«بلال»از آن فاصله دور به مکه بفرستد،وبه قضا و قدر و آن بیابان بى آب و علف و پر از خطر بسپارد،وبدین ترتیب او را از خود جدا کرده و با خیالى آسوده بدنبالتجارت و ادامه سفر تجارتى رفته باشد!بخصوص پس از آنسفارشى که راهب مزبور به ابو طالب کرده که آن کودک را ازشر یهود و دیگران محافظت کن و هر چه زودتر او را به مکه بازگردان!
و ثانیا-از همه اینها گذشته اصل این داستان از نظر سندمخدوش است چه آنها که در کتب شیعه نقل شده و چه آنها کهدر کتابهاى اهل سنت آمده،زیرا ابن شهر آشوب آغاز آنرا ازمفسران و دنباله آنرا نیز از طبرى روایت کرده،و ضمانت آنرا ازعهده خود برداشته است.
و مرحوم صدوق نیز از دو طریق آنرا روایت کرده که طریقاول از نظر سند مقطوع و ضعیف است،و روایت دوم نیز مرفوعهاست که هیچکدام قابل اعتماد نیست گذشته از آنکه روایتنخست مشتمل بر امور غریبهاى است که به افسانه شبیهتر استتا به یک داستان واقعى (6) و روایات اهل سنت نیز هیچکدام به رسول خدا(ص)و یا معصومى دیگر منتهى نمىشود،و آنچه درسیره ابن هشام و تاریخ طبرى و طبقات و جاهاى دیگر نقل شدهیا از ابن اسحاق و یا از داود بن حصین و یا از ابو موسى اشعرىروایتشده که هیچکدام در آنزمان-یعنى زمان سفر رسولخدا(ص)و بر خورد با بحیرا-بوجود نیامده و متولد نشده بودند،وسند خود را نیز در این باره نقل نکردهاند تا در صحت و سقم آنتحقیق شود،و از اینرو از ابو الفدا نقل شده (7) که گفته استیکىاز راویان این حدیث ابو موسى اشعرى است که وى در سالهفتم هجرت مسلمان شد و از اینرو این حدیث را باید از احادیثمرسله اصحاب بشمار آورد...گذشته از اشکال دیگرى که ما دربحث قبلى در ذیل خدشه و ایراد-4-نقل کردیم.
و ترمذى نیز چنانچه از وى نقل شده این روایت را غریبدانسته و گفته است:در سند آن عبد الرحمان بن غزوان دیدهمىشود که روایتهائى بر خلاف موازین از او نقل شده (8) و ذهبىنیز گفته:«گمان مىرود که ساختگى باشد و قسمتى از آندروغ است» (9) و ابن کثیر و دمیاطى و مغلطاى نیز در آن تردید کردهاند (10)
و مرحوم استاد شهید آیت الله مطهرى قدس سره الشریف درکتاب«پیامبر امى»فرموده:
«پرفسور ماسى نى یون»اسلام شناس و خاور شناسمعروف،در کتاب سلمان پاک در اصل وجود چنینشخصى،تا چه رسد به برخورد پیغمبر با او تشکیک مىکندو او را شخصیت افسانهاى تلقى مىنماید،مىگوید:
«بحیرا سرجیوس و تمیمدارى و دیگران که روات درپیرامون پیغمبر جمع کردهاند اشباحى مشکوک ونایافتنىاند.
و ثالثا-مطلب دیگرى که موجب تضعیف این داستان مىشوداختلاف در مورد شخصیت بحیرا است که آیا نام اصلى اوجرجیس یا سرجس یا جرجس بوده،و یا اینکه از علماء یهود و ازاحبار یهود«تیماء»بوده-چنانچه برخى گفتهاند-و یا ازکشیشهاى مسیحى و از قبیله عبد القیس بوده چنانچه برخى دیگرگفتهاند، (11) که این خود موجب ضعف در روایاتى که رسیدهمىشود.
و اینها قسمتى است از بحثهائى که در باره این داستان درکتابها بچشم مىخورد،و شاید روى آنچه گفته شد برخى ازسیره نویسان این داستان را یکسره ساخته و پرداخته دشمناناسلام که پیوسته در صدد تضعیف اسلام و زیر سؤال بردن رسولگرامى آن و ایجاد شبهه و تردید در سلامت عقل و دستوراتروح بخش اسلام بودهاند دانسته و نویسنده کتاب سیرةالمصطفى در این باره چنین گوید:
...در روایاتى که در مورد سفرهاى تجارتى رسول خدا در آن برههاز زندگى رسیده اختلافهائى دیده مىشود که موجب تردید درصدور آنها مىشود بخصوص که راویان آنها از کسانى هستند کهمتهم به کذب بوده و روایاتشان در عرض حوادث تاریخى به ثبتنرسیده...
و سپس گوید:
و من در کتاب خود بنام«الموضوعات»این مطلب را ترجیحدادهام که نقل این سفرها با این کرامات ساخته و پرداختهدشمنان اسلام است که مىخواستهاند بدینوسیله ابواب تشکیک وتردید را در رسالتحضرت محمد(ص)و نبوت آن بزرگوار بازکنند...و این افسانهها را در تاریخ اسلام وارد کرده تا موجباتتشویش در باره پیامبر بزرگوار اسلام و رسالت آنحضرت را فراهمسازند... و شاید کعب الاحبار و ابو هریرة و وهب بن منبه و تمیم الدارمى وامثال آنها قهرمانهاى این افسانه پردازان بوده چنانچه شیوه اینان دروارد ساختن اسرائیلیات و مسیحیاتى که در احادیث اسلامى وتفسیر و غیره وارد کردهاند این موضوع ایشان را تایید مىکند... (12)
نگارنده گوید:نظر ما در قسمت اول این بحث همان استکه گفتیم،و وجود ابو بکر و یا بلال در این سفر با هیچ معیارىجور در نمىآید و اما در مورد اصل داستان نظر ما همان نظرىاست که در باره شق صدر و امثال آن گفتیم که اگر روایتصحیحى در این باره داشتیم آنرا مىپذیریم و اگر نه اصرارى براثبات آن نداریم اگر چه در همه کتابهاى تاریخى و سیره همنقل شده باشد،و ظاهرا به چنین روایتى در این داستان دستنخواهیم یافت،چنانچه گذشت و العلم عند الله.
و بنابر آنچه گفته شد دیگر مجالى براى یاوه گوئى برخى ازمستشرقین مزدور کلیساها و کشیشان مغرض باقى نمىماند کهبمنظور خدشهدار کردن نبوت رسول خدا و وحى،این داستان رادستاویزى قرار داده و گفتهاند:
«پیامبر اسلام در آن سفر از بحیرا تعلیماتى آموخت و در مغز فراگیر و حافظه قوى خود نگهدارى کرد و پس از گذشتسى سال از آندیدار همان تعلیمات را اساس دین خود قرار داد، و بعنوان وحى وقرآن به پیروان خود آموخت».
زیرا گذشته از همه آنچه گفته شد و بر فرض صحت اینداستان از نظر سند و دلالت،مگر مدت توقف آنحضرت نزد بحیراچقدر طول کشیده که بتواند منشا اینهمه معارف عالیه وداستانهاى شگفت انگیز شده و آن آئین انقلابى و جهانى راپىریزى کند!
آیا یک ملاقات نیم ساعته و یا حداکثر یک ساعته در دهسالگى یا دوازده سالگى پیامبر امى درس نخوانده مىتواند پساز گذشتسى سال منشا آنهمه تحولات و بیان آنهمه آیاتمعجزه آسا باشد که همه فصحا و سخنوران را به مبارزه و تحدىدعوت کرده و بگوید:
و ان کنتم فی ریب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسورة من مثلهو ادعوا شهداءکم من دون الله ان کنتم صادقین،فان لمتفعلوا و لن تفعلوا فاتقوا النار التى وقودها الناس و الحجارةاعدت للکافرین (13)
-------------------------------------------
1-سیره ابن هشام ج 1 ص 318 و کتابهاى دیگر.
2-شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج 13 ص 273.
3-سیره قاضى دحلان ج 1 ص 126 و سیره حلبیه ج 1 ص 299.
4-ج 2 ص 34-38.
5-براى اطلاع بیشتر به اکمال الدین چاپ مکتبه صدوق ج 1 ص 182-187 وپاورقىهاى آن مراجعه شود.
6-سیرة المصطفى ص 54.
7-پاورقى فقه السیره ص 64.
8-الصحیح من السیره ج 1 ص 93.
9-الصحیح من السیره ج 1 ص 93.
10-به پاورقى ج 1 سیره ابن هشام ص 180 مراجعه شود.
11-سیرة المصطفى ص 54-55.
12-سوره بقره آیه 22-23.
13-صحیح بخارى ج 10(کتاب الاجاره باب رعى الغنم على قراریط)ص 96-طدار احیاء التراث العربى.
داستانها و خاطرات دیگرى از دوران جوانى آنحضرت (گوسفند چرانى)
در چند روایت که از طریق اهل سنت و پارهاى از کتابهاىشیعه نقل شده آمده است که رسول خدا(ص)در دوران جوانىمدتى هم گوسفند چرانى مىکرد،و این موضوع نیز نزد برخى ازنویسندگان مورد خدشه و ایراد قرار گرفته،که ما در آغاز روایاتىرا که در این باره رسیده نقل مىکنیم و سپس به بحث و بررسىدر باره آنها مىپردازیم.
1-بخارى در کتاب صحیح خود(در کتاب الاجاره) بسندش از ابو هریره روایت کرده که رسول خدا(ص)فرمود:
«ما بعث الله نبیا الا راعى الغنم،قال له اصحابه و انتیا رسولالله؟قال:نعم،و انا رعیتها لاهل مکه على قراریط» (1)
یعنى-خداوند پیغمبرى نفرستاد جز گوسفند چران(جز اینکهگوسفند چرانى مىکرد) اصحاب آنحضرت عرض کردند:شما نیزاى رسول خدا؟فرمود:آرى،من نیز براى اهل مکه در برابر چندقیراط (2) گوسفند چراندم!
و نظیر این روایت در کتابهاى دیگر حدیث و سیره نیز روایتشده مانند سیره نبویه قاضى دحلان و سیره حلبیه و فتح البارى وطبقات ابن سعد (3) .
2-و در روایت دیگرى که در طبقات از زهرى از جابر بنعبد الله روایتشده گوید:ما به همراه رسول خدا بودیم و میوهدرخت اراک (4) را جمع کرده و مىچیدیم،رسول خدا(ص)
فرمود:سیاه رنگهاى آنرا بچینید که گواراتر و پاکیزهتر است و مننیز هنگامى که گوسفند مىچراندم!،آنها را مىچیدم!ما عرضکردیم:شما نیز گوسفند مىچراندى اى رسول خدا؟ «قال:نعم،و ما من نبى الا قد رعاها»فرمود:آرى و هیچ پیغمبرى نبوده جزآنکه گوسفند چرانده!
3-و در روایت دیگرى که از ابن اسحاق روایت کردهگوید:میان گوسفند داران و شتر داران نزاعى در گرفت وشتر داران بر گوسفند داران تکبر مىورزیدند،و چنانچه براى ما نقل کردهاند رسول خدا در این باره فرمود:
«بعث موسى علیه السلام و هو راعى غنم و بعث داود علیه السلامو هو راعى غنم،و بعثت و انا ارعى غنم اهلى باجیاد».
-موسى علیه السلام مبعوث شد در حالى که گوسفندمىچرانید،و داود علیه السلام مبعوث شد و گوسفند مىچرانید ومن مبعوث شدم و گوسفند خاندانم را مىچراندم در«اجیاد».
و ظاهرا«اجیاد»نام جائى بوده که طبق این روایت رسولخدا(ص)در آنجا گوسفند چرانى مىکرده.چنانچه قراریط را نیزبرخى گفتهاند:نام جائى در مکه بوده (5) اگر چه بعید بنظرمىرسد.
و بدنبال این مطلب داستان موهن دیگرى در تاریخ طبرى ازآنحضرت نقل شده که متن آن چنین است که فرمود:
«...ما هممت بشىء مما کان اهل الجاهلیة یعملون به غیر مرتینکل ذلک یحول الله بینى و بین ما ارید من ذلک ثم ما هممتبسوء حتى اکرمنى الله عز و جل برسالته،فانى قد قلت لیلة لغلاممن قریش کان یرعى معى باعلى مکة لو ابصرت لی غنمى حتىادخل مکة فاسمر بها کما یسمر الشباب فقال افعل فخرجت ارید ذلک حتى اذا جئت اول دار من دور مکة سمعت عزفا بالدفوفو المزامیر،فقلت ما هذا؟قالوا فلان بن فلان تزوج بفلانه بنتفلان،فجلست انظر الیهم فضرب الله على اذنى فنمت فما ایقظنىالا مس الشمس،قال فجئت صاحبى فقال ما فعلت؟ قلتما صنعتشیئا ثم اخبرته الخبر،قال ثم قلت له لیلة اخرى مثل ذلکفقال افعل فخرجت فسمعتحین جئت مکة مثل ما سمعتحیندخلت مکة تلک اللیلة فجلست انظر فضرب الله على اذنى،فواللهما ایقظنى الا مس الشمس،فرجعت الى صاحبى فاخبرته الخبر،ثم ما هممت بعدها بسوء حتى اکرمنى الله عز و جل برسالته» (6) .
...من آهنگ انجام کارى از کارهاى زمان جاهلیت نکردمجز دو بار که در هر بار میان من و کارى را که آهنگ انجامش راکرده بودم خداوند حائل و مانع شد،و پس از آن دیگر آهنگ کاربدى نکردم،تا وقتى که خداى عز و جل مرا به رسالتخویشمفتخر ساخت،و داستان بدینگونه بود که در یکى از شبها بهپسرکى از قریش که در قسمت بالاى مکه با من گوسفندمىچرانید گفتم:چه خوب بود اگر تو از گوسفندهاى منمواظبت مىکردى تا من به مکه بروم و همانند جوانهاى مکهشبى را به شب نشینى و قصه گوئیهاى شبانه بگذرانم؟
آن پسر قرشى گفت:من اینکار را مىکنم!
من هم بدنبال منظور خود براه افتادم و همچنان تا به نخستینخانههاى شهر مکه رسیدم و در آنجا صداى نواختن«دف»ومزمارهائى (7) شنیدم،پرسیدم:این چیست؟(چه خبر هست؟)
گفتند:فلان پسر با فلان دختر ازدواج مىکند،من هم بهتماشاى ایشان نشستم ولى خدا گوشم را بست و خوابم برد،وچیزى جز تابش خورشید مرا بیدار نکرد(و هنگامى بیدار شدم کهماجرا به پایان رسیده بود).
رسول خدا فرمود:من بنزد رفیق خود(یعنى همان پسرکقرشى)باز گشتم وى از من پرسید: چه کردى؟گفتم:هیچکارى نکردم!و جریان را براى او شرح دادم.
این جریان گذشت تا دو باره در یکى از شبها همان سخنرا تکرار کردم و او مانند شب قبلى حفاظت گوسفندانم را بعهدهگرفت و من به مکه آمدم و همانند گذشته در آن شب نیز صداىدف و مزمار شنیدم و به تماشا نشستم و خدا بهمانگونه گوشم رابست و بخواب رفتم و بخدا سوگند جز تابش خورشید چیز دیگرىمرا بیدار نکرد،آنگاه بنزد رفیق خود باز گشتم و داستان را براىاو باز گفتم،و از آن پس دیگر آهنگ کار بدى را نکردم تا اینکهخداى عز و جل مرا به مقام رسالتخود مفتخر فرمود.
4-و در کتابهاى شیعه از علل الشرایع صدوق(ره)نقل شدهکه امام صادق(ع)فرمود:
«ما بعث الله نبیا قط حتى یسترعیه الغنم یعلمه بذلک رعیهالناس» (8) .
یعنى هیچگاه خداوند پیامبرى نفرستاد تا آنکه او را بهچرانیدن گوسفندان وا مىداشت تا بدینوسیله راه تربیت مردم رابدو یاد دهد.
نگارنده گوید:قبل از آنکه به بررسى و تحقیق در باره اینداستان و این روایات بپردازیم بد نیست پارهاى از توجیهاتفیلسوف مآبانه و عارفانهاى را نیز که در توجیه این روایاتکردهاند بشنوید،و آنگاه این روایات را از جهات دیگر موردبررسى قرار دهیم.
----------------------------------------
1-قیراط کمترین واحد پول آنزمانها بوده که بگفته برخى هر قیراطى نیم دانگ و-
2-هر دانک یک ششم درهم بوده.
3-سیره دحلان ج 1 ص 97 و سیره حلبیه ج 1 ص 150 و فتح البارى ج 4 ص 364 وطبقات ج 1 ص 125.
4-اراک نوعى از درختهاى بیابانى است که از چوب آن مسواک تهیه مىکنند.
5-فتح البارى ج 4 ص 364.
6-تاریخ طبرى ج 2 ص 34.
7-«دف»در فارسى به دائره ساده و دائره زنگى گویند و مزامیر جمع مزمار بهمعناى نى و ترانه آمده.
8-بحار الانوار ج 11 ص 64-65.
توجیهاتى در باره این روایات
از آنجا که این روایات در نظر بسیارى از اهل سنت مورد قبول واقع شده و نتوانستهاند در سند و یا متن آنها تردید کننداصل مطلب را پذیرفته و با سخنانى عارفانه و فیلسوف مآبانه درصدد توجیه آن بر آمدهاند که از آنجمله گفتار زیر است:
اول-«و حکمتخداى عز و جل در این باره چنان بوده که انسانوقتى گوسفندان را که ناتوانترین حیوانات چهار پا هستند بچراندمهر و عطوفتى در دلش جاى گیر مىشود و چون به سر پرستىانسانها مامور گردد دلش از تندیهاى طبیعى و ستمهاى غریزىپاک و مهذب مىشود و به حد اعتلاى اعتدال مىرسد» (1) .
که البته به این گفتار ایرادهائى شده،از آنجمله اینکه:
1-گفته شده:چگونه کسى مىتواند باور کند که پیامبربزرگوار الهى و نبى اعظم-صلى الله علیه و آله-نیازى به تهذیب وپاک کردن دل از تندیهاى طبیعى و ستمهاى غریزى داشت. آنپیامبرى که خدا در بارهاش فرمود:
لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکمبالمؤمنین رؤف رحیم؟ (2)
2-اگر هم ظلمى در وجود آنحضرت بود آیا مدرسهاى بهتر از مدرسه گوسفند چرانى براى تهذیب آن نبود؟!
3-این مطلب مخالف است با حدیثى که در باره آنحضرتاز ائمه معصومین(ع)روایتشده که فرمودند:
«و لقد قرن الله به من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکتهیسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره...» (3) .
یعنى و براستى که خداى تعالى از زمان شیرخوارگى،بزرگترین فرشته خود را قرین آنحضرت قرار داد که راههاىکرامت و اخلاقهاى نیکوى جهانیان را در شب و روز به وىبیاموزد...
4-اساسا مگر ظلم و ستم و یا سایر اخلاق زشت و ناپسندغریزى است که احتیاج به تهذیب داشته باشد؟!...
5-از همه اینها گذشته این گفتار نیز مورد سئوال و خدشه استکه چرانیدن گوسفندان دشوارتر از چرانیدن حیوانات چهار پاىدیگر است؟
و خلاصه آنکه این توجیه از جهاتى مورد خدشه است گذشتهاز اینکه خود این روایات از جهاتى مخدوش است که در بحثآینده خواهید خواند.
دوم-و نظیر این توجیه،گفتار دیگرى است که در شرح صحیحبخارى در ذیل همین حدیث آمده که گفتهاند:
حکمت در گوسفند چرانى پیغمبران الهى آن بود که چون اینان باگوسفندان مخالطت و آمیزش داشته باشند بر حلم و شفقتشانافزوده گردد،زیرا وقتى اینان در برابر دشواریهاى گوسفند چرانى وگرد آوردن گوسفندان مختلف الطبیعه و چراگاههاى پراکنده وبخصوص با توجه به ناتوانى و نیاز گوسفندان صبر و بردبارى بخرجدادند،در اینصورت در مقابل دشواریهاى مردمان امتخود بااختلافى که در طبیعت و اصناف خود دارند سزاوارتر و شایستهترخواهند بود... (4) .
و البته باید دانست که این گفتار مضمون همان روایتعلل الشرایع است که اگر صحت آن روایت تایید شود نیازى بهاین گفتار نیست و همان روایت براى ما معتبر است،ولى ظاهراروایت از نظر سند ضعیف است.
سوم-توجیه دیگرى که قدرى بىاشکالتر از دو توجیه سابقاست آنست که گفته شود:
از آنجا که محیط شهر مکه محیطى آلوده به گناه و ظلم و شرک و بت پرستى و بىعدالتى و مفاسد دیگرى بود،و رسولخدا(ص)که از کودکى با انواع مفاسد و مظالم مبارزه مىکرد واز مشاهده آن وضع رقت بار و ظلم و ستمهائى که بوسیلهسرکردههاى شهر به افراد ضعیف و ناتوان مىشد وبىعدالتیهائى که عموم مردم آن زمان بدان دچار بودند رنجمىبرد،و از طرفى قدرت جلوگیرى آنها را نداشت،بدنبالوسیلهاى مىگشت تا هر چه بیشتر از آن منطقه و محیط و مشاهدهآن وضع ناهنجار،کنار و دور باشد و بهترین وسیله براى وصول بهاین منظور خروج از شهر و سرگرمى با آن حیوانهاى صامت وزبان بسته و محیط بیابان بىسر و صدا و بدور از فحشاء و فسادبود،و روى همین منظور رسول خدا(ص)بى آنکه نیازى به اصلاین کار و یا دریافت مزدى در این باره داشته باشد داوطلب اینکار شد و خود وسائل این سرگرمى را براى خود فراهم کرده ومشتاقانه بدنبال آن مىرفت.
گذشته از اینکه براى مردم مکه چرانیدن گوسفندان و شترانبهترین سرگرمى و شغل محسوب مىشد و بسیارى از آنهابى آنکه نیازى به این کار و یا دریافت مزدى در برابر آن داشتهباشند علاقهمند به انجام آن بودند و آنرا شغل خوبى مىدانستند ومورد پسندشان بوده. و البته اگر اصل مسئله مورد قبول باشد و صحت آن موردتردید و خدشه نباشد این توجیه خوبى است و شاید در صفحاتآینده نیز توضیحى بیشتر براى آن بدهیم.
-----------------------------------------
1-سیرة الحلبیه ج 1 ص 150-سیره زینى دحلان(حاشیه سیره حلبیه)ج 1 ص 97.
2-سوره توبه-آیه 128.
3-نهج البلاغه قسمتخطب و اوامر خطبه 190.
4-شرح صحیح بخارى ج 8 ص 96-شرح کرمانى.
سخنى در باره اصل این داستان و روایات وارده در این باره
ما بهتر است این روایات را جداگانه تحت بررسى و تحلیلقرار دهیم و از اینرو مىگوئیم: روایت نخست که در صحیحبخارى نقل شده از چند جهت مورد خدشه است:
1-از نظر سند،چون راوى حدیث ابو هریرة است و اوکسى است که به بازرگان حدیث معروف شده و پیش از این درقسمت اول بحث در باب معیارها (1) شواهدى براینمطلب ذکر کردیم و گویند:کار وى بجائى رسید که هر کسکسب و کارش کساد مىشد و کالاى تجارتى روى دستشمىماند با پرداخت مال و یا وجه و یا آش و پلوئى به ابو هریره وجعل حدیثى در آن باره از زبان رسول خدا(ص)از ورشکستگىنجات مىیافت (2) و بهمین خاطر است که برخى گفتهاند:
هیچ بعید نیست که ابو هریرة خود این نوع حدیثها را جعلکرده تا براى شغل خود آبروئى تحصیل کند زیرا وى در دوران حیات زندگى خود را به چوپانى مىگذرانید و بهمین خاطر نیزاین نام بر او غالب گردید زیرا وى«هرة»-یعنى گربهاى-راپیوسته همراه خود داشت که با آن بازى مىکرد،و چون در زمرهمسلمانان در آمد این نام ملازم او گشت،ولى وى این نام راخوش نداشت و از اینرو این نوع احادیث را جعل کرد تا آبروئىبه خود بدهد،و در زیر پوشش این گونه روایات وجههاى براىخود دست و پا کند. (3)
2-این حدیث مخالف است با روایت دیگرى که ابن کثیردر کتاب البدایة و النهایة،و یعقوبى در تاریخ خود از عمار بنیاسر روایت کردهاند که در باره آنحضرت گفته:
«...و لا کان اجیرا لاحد قط» (4)
یعنى هرگز آنحضرت اجیر کسى نبود-و بصورت کارگر ومزدور براى کسى کار نکرد-و اگر نوبت به ترجیح نیز میاناین دو روایت برسد روایت عمار بن یاسر نزد ما ترجیح دارد.
3-این حدیث با روایت دیگرى نیز که ذکر شد و در آنآمده بود که فرمود:
«...و بعثت و انا ارعى غنم اهلی باجیاد»
مخالف است زیرا در روایت ابو هریره«اهل مکه»است،ودر این روایت«اهلى»است،و از این نظر نیز روایت ابو هریرهغیر قابل اعتبار و ضعیف مىشود.
این در مورد روایت ابو هریره.
و اما در مورد روایات دیگر نیز باید بگوئیم از نظر سند ضعیفاست،گذشته از اینکه اصل پذیرفتن این مطلب یعنى تن دادنابو طالب به چنین کارى براى رسول خدا مورد تردید و قابل خدشهاست.
زیرا با توجه به علاقه شدید ابو طالب در حفاظت و نگهدارىآنحضرت و بخصوص با سخنانى که از کاهنان و پیشگویان ودیگران در باره آینده آنحضرت و دشمنى یهود با وى شنیده بود وخود همین راویان و تاریخ نویسان آن را با آب و تاب و طول وتفصیل نقل کردهاند چنانچه در داستان بحیرا نمونهاى از آنسخنان را شنیدید،و روایات دیگرى که ابو طالب پس از شنیدنآن اخبار لحظهاى رسول خدا را از خود جدا نمىکرد و سخت درحراست و حفاظت آنحضرت مىکوشید،پذیرفتن این مطلب کهآنحضرت را روزها و شبها به تنهائى رها مىکرد تا در بیابانهاىمکه تک و تنها براى مردم مکه گوسفند چرانى کند بسیار بعید بنظر مىرسد.
و با توجه بدانچه گفته شد این قسمت از تاریخ نیز کهبسیارى از سیره نویسان و اهل حدیث آنرا بصورت یک خاطرهمسلمى در زندگانى آنحضرت آورده و نقل کردهاند مورد خدشه وتردید است و در نتیجه موردى براى اظهار نظر و اجتهادنویسندگانى همچون نویسنده کتاب«محمد پیامبرى که از نوباید شناخت»باقى نمىماند که مىگوید:
«...در دورهاى از عمر که اطفال دیگر تمام اوقات خود را صرفبازى مىکنند محمد خردسال مجبور شد که تمام اوقات خود راصرف کار براى تحصیل معاش نماید،آن هم یکى از سختترینکارها یعنى نگاهدارى گله».
زیرا همانگونه که گفتیم اصل قضیه مورد تردید است تا چهرسد به اجتهادهاى دیگر...که ما با تفصیل بیشترى در قسمتاول از همین سلسله مقالات پاسخ آنرا ذکر کردیم.
و در خاتمه باید بگوئیم:با توجه به همه روایات و احادیثىکه در باره گوسفندچرانى رسول خدا(ص)در دوران کودکى و یاجوانى وارد شده و با جرح و تعدیل و جمع و تفریقى که میان آنهابکنیم و بخواهیم اصل قضیه را بنحوى پذیرفته و مردود ندانیم،و از اشکالات و ایرادها نیز تا حدودى در امان باشیم باید همانگفتارى را که در مقاله نخست ذکر کردهایم بپذیریم،و بگوئیم:
از آنجا که تلاش براى تحصیل معاش و تحمیل نشدن بردیگران در زندگى،یکى از برنامههاى سازنده و شیوههاى آموزندهزندگى پیمبران الهى بوده و پیوسته سعى مىکردهاند تا کارهاىخود را بدیگران واگذار نکنند و خود انجام دهند،دیگران را نیز بهاین شیوه پسندیده تشویق و تحریص مىنمودند....
و از آنجا که چرانیدن گوسفندان نیز یکى از شغلهاى پسندیدهو کارهاى مورد پسند پیمبران الهى بوده و در شرح حال و زندگىابراهیم خلیل و موساى کلیم و حضرت شعیب و دیگر از انبیاءعظام نمونههائى از آن دیده مىشود،و در قرآن کریم نیز بداناشاره شده... (5) و شاید یکى از علل آن نیز همان باشد که درروایت علل الشرایع ذکر شده،البته اگر از نظر سند ضعیفنباشد....
و از آنجا که گوسفند چرانى در زندگى اعراب آنزمان نیزیکى از رسوم معمولى و بلکه از کارهاى تفریحى کودکان وجوانان آنزمان بوده...
و از آنجا که رسول خدا خود داراى شتران و گوسفندانى بودهکه از پدرش عبد الله و احیانا از مادرش آمنه به ارث برده بود (6) ،واحتمالا گوسفندان و شترانى نیز از عمویش ابو طالب بوده که نیازبه چرا داشتهاند....
و از آنجا که محیط شهر مکه محیطى آلوده به شرک و فساد وظلم و فحشاء و زنا و میخوارگى و دهها آلودگى و زشتىهاىدیگر بوده،و روح پاک و با صفاى رسول خدا که از آغاز زندگىو اوان جوانى با این نوع آلودگیها مخالف بود و سخت ازمشاهده آنها رنج مىبرد و قدرت مبارزه و دفاع مظلومان را نیزنداشت،و دنبال بهانهاى مىگشت تا از آن محیط آلوده و پر ازفساد به دور باشد و حتى المقدور آن مناظر زننده و زشت رانبیند....
مىتوان قبول کرد که براى مدتى آنوجود مقدس روزها کهمىشده گوسفندان و شتران خود و خاندانش را-همانگونه که درآن روایت به تعبیر«اهلى»نیز آمده بود-بصحرا مىبرده و بهبهانه چرانیدن آنها خود را از محیط شهر مکه بکنارى مىکشیده و شب هنگام بشهر مىآمده و گاهى شبها را نیز در همان محیطبى سر و صداى بیابان بسر مىبرده است،و این هایتسخنىاست که مىتوان در اینباره پذیرفت،وگرنه اصل مطلب خالىاز خدشه نیست بهمانگونه که شنیدید،و ماجراى حلف الفضولنیز که در صفحات آینده مىخوانید مىتواند شاهدى بر این گفتارباشد،و الله اعلم.
---------------------------------------
1-به صفحه 37 تا 40 همین کتاب مراجعه نمائید.
2-براى اطلاع بیشتر در اینباره به کتاب«ابو هریرة بازرگان حدیث»تالیف علامه شیخمحمود ابوریه-یکى از علماء مصرى اهل سنت-که به فارسى ترجمه شده و کتابفروشىمحمدى تهران آنرا چاپ کرده مراجعه نمائید.
3-سیرة المصطفى صفحه 61.
4-البدایة و النهایة جلد 1 صفحه 295.296.تاریخ یعقوبى ج 2 ص 12.
5-به سوره قصص و داستان رفتن موسى به مدین و ازدواج با دختر شعیب و گوسفند چرانىآنحضرت که در تفاسیر و تواریخ نقل شده مراجعه شود.
6-در مقالات گذشته ذکر شد که بنا بگفته ابن اثیر در اسد الغابة(ج 1 ص 14)و واقدى(چنانچه در بحار الانوار ج 15 ص 125 از وى نقل شده):رسول خدا از پدرش عبد الله پنجراس شتر و یک گله گوسفند به ارث برده بود.
جنگهاى فجار و شرکت رسول خدا
فجار در لغت از مفاجره و فجور بمعناى فسق و عصیان گرفتهشده،و چنانچه گفتهاند در زمان جاهلیت جنگهاى چندى میانقبائل عرب اتفاق افتاده که چون در ماههاى حرام بوده و حرمتماه حرام را شکستند و یا بخاطر اینکه مشتمل بر خلافهاى دیگرىبوده است این جنگها را«فجار»نامیدهاند،و گویند:آنها چهارفجار بوده که در آخرین آنها-که در سن چهارده سالگى یاپانزده سالگى و یا هفده سالگى و یا بیستسالگى عمر رسولخدا(ص)اتفاق افتاده-آنحضرت نیز بهمراه عموهاى خویششرکت داشته است.
و این داستان در روایت ابن هشام این گونه آمده که گوید:
«چون رسول خدا به سن چهارده سالگى و یا پانزده سالگى رسیدچنانچه ابو عبیده نحوى از ابى عمرو بن علاء حدیث کرده استجنگ فجار میان قریش و کنانه از یکسو و قبیله قیس عیلان ازسوى دیگر در گرفت...و سپس انگیزه این درگیرى و جنگ راذکر کرده تا آنجا که گوید:
«....رسول خدا(ص)نیز در برخى از روزها در جنگ حاضرمىشد و عموهاى آنحضرت او را بهمراه خود میبردند،و خودآنحضرت فرموده:که من چوبههاى تیرى را که بطرف عموهایم پرتاب مىکردند بر مىگرداندم....»
و بالاخره در پایان حدیث از ابن اسحاق نقل کرده که گفتهاست:
«رسول خدا در آنروز بیستسال از عمر شریفش گذشته بود» (1)
و ابن سعد نیز در کتاب«الطبقات الکبرى»پس از آنکهبتفصیل داستان فجار را ذکر کرده در پایان از رسول خدا(ص)
روایت کرده که فرمود:
«...من نیز با عموهایم در آن جنگ حاضر شدم و تیرهائى نیززدم و دوست هم ندارم که نکرده باشم....»
و در پایان گوید:عمر آنحضرت در آنروز بیستسال بود.
و سپس از حکیم بن حزام روایت کرده که گوید:من رسولخدا را دیدم که در جنگ فجار شرکت کرده بود (2) و یعقوبى درتاریخ خود در اینباره بیش از دیگران مطلب نقل کرده ولىپراکنده و مختلف و تردید آمیز،زیرا در آغاز فصل گوید:
«و شهد رسول الله الفجار و له سبع عشرة سنة،و قیل عشرون سنة».
یعنى-رسول خدا در فجار حضور داشت و در آنوقت هفدهسال داشت و برخى گفتهاند یستسال داشته و سپس داستانجنگ فجار را نقل کرده و آنگاه گوید:
...«آنها در ماه رجب مقاتله و کارزار کردند و جنگ دراثناء آن ماه نزد آنها حرام بود که خونریزى نمىکردند و از اینجهت آنرا فجار نامیدند زیرا حرمت ماه حرام را شکستند و هرقبیلهاى را سرکردهاى بود و سر کرده بنى هاشم زبیر بنعبد المطلب بود....»
و بدنبال آن گوید:
«و در روایتى آمده که ابو طالب مانع شد از اینکه احدى ازبنى هاشم در این جنگ شرکت کنند و علت آنرا نیز اینگونه بیانکرده فرمود:
«هذا ظلم و عدوان و قطیعة و استحلال للشهر الحرام و لا احضرهو لا احد من اهلی فاخرج الزبیر بن عبد المطلب مستکرها..»
این ستمگرى و تجاوز و قطع رحم و شکستن حرمت ماه حراماست و نه من و نه هیچیک از خاندانم در آن حاضر نخواهیم شد،ولى بالاخره زبیر بن عبد المطلب را اجبارا و اکراها به جنگبردند.و علت این اجبار و اکراه را نیز اینگونه ذکر کرده کهگوید:
عبد الله بن جدعان تیمى و حرب بن امیه گفتند:کارى که بنى هاشم در آن حضور نداشته باشند ما هم حاضر نمىشویم وبدینجهت زبیر از روى ناچارى شرکت کرد...
و سپس قول دیگرى نقل مىکند که ابو طالب روزها درجنگ حاضر مىشد و رسول خدا نیز با وى حضور مىیافت،وهرگاه آنحضرت در جنگ حاضر مىشد قبیله کنانه بر قبیله قیسپیروز مىشد،و آنها دانستند که این پیروزى از برکتحضورآنحضرت است و از اینرو به آنحضرت گفتند:
«یابن مطعم الطیر و ساقی الحجیج لا تغب عنا فانا نرى معحضورک الظفر و الغلبة»
-اى پسر غذا دهنده پرندگان و سیرآب کننده حاجیان،مارا از حضور خود در جنگ محروم مکن که ما ببرکتحضور توشاهد پیروزى و ظفر بر دشمن خواهیم بود.
و رسول خدا در پاسخشان فرمود:
«فاجتنبوا الظلم و العدوان و القطیعة و البهتان فانی لا اغیبعنکم»
شما نیز از ستم و تجاوز و قطع رحم و بهتان خوددارى کنید تامن نیز در کنار شما باشم!
و آنها چنین قولى دادند،و رسول خدا پیوسته با ایشان بود تابر دشمن پیروز شدند یعقوبى گوید:و در روایت دیگرى از رسول خدا(ص)
روایتشده که فرمود:
«شهدت الفجار مع عمی ابی طالب و انا غلام»
من در جنگ فجار بهمراه عمویم ابو طالب حاضر شدم و درآنوقت پسرکى بودم و در پایان گوید:
«و روى بعضهم انه شهد الفجار و هو ابن عشرین سنة،و طعنابا براء ملاعب الاسنة فاراده عن فرسه و جاء الفتح من قبله»
و برخى روایت کردهاند که آنحضرت در فجار شرکت کرد ودر آنوقت بیستساله بود،و نیزهاى بر ابو براء«ملاعب الاسنه»
زد و او را از اسب بر زمین افکند،و همان سبب پیروزى ایشانگردید (3) .
------------------------------------
1-سیره ابن هشام ج 1 ص 184-186.
2-الطبقات الکبرى ج 1 ص 126-128.
3-تاریخ یعقوبى ج 2 ص 9-10.
نگارنده گوید:براى آنکه ما وقت زیادى از خود و شما رانگیریم بطور اجمال مىگوئیم:
داستانى که روایت معتبرى در باره آن نرسیده....و آنها نیز کهبما رسیده از جهاتى مختلف است:
1-از نظر سن رسول خدا در آن روز که یکى 14 ساله و جاىدیگر 15 ساله،و در حدیث دیگر 17 ساله،و در چند جا 20ساله آمده بود و در یک جا نیز به تعبیر«غلام»آمده که معمولا بهسنین 7 تا 14 سال اطلاق مىشود...
2-از نظر شرکت و عدم شرکت بنى هاشم،و در نتیجهشرکت و عدم شرکت رسول خدا(ص) که در برخى اثبات شده ودر برخى نفى شده...
3-و از نظر شرکتسایر افراد و قبائل نیز مانند حرب بنامیه و دیگران در این روایات اختلاف زیادى دیده مىشود.
4-و از نظر سال وقوع این جنگ که در برخى آمده بیستسال پس از داستان فیل و در برخى 14 سال ذکر شده....و ازاینها گذشته این داستان در بسیارى از کتب قدیم و جدیدتاریخى و حدیثى ذکر نشده و بحثى از آن بمیان نیامده،مانندتاریخ طبرى و کامل ابن اثیر و کتابهاى شیعه و دیگران....
و با توجه به اینکه بگفته خود اینان،این جنگ در ماه حرامواقع شد و این گناه بزرگى بود که موجب ظلم و عدوان وقطع رحم گردید و بدان خاطر آنرا«فجار»گفتند....و از آنسوما در قسمتهاى گذشته گفتیم که رسول خدا از کودکى با اعمالخلاف و فسق و فجور و گناهان مردم زمان جاهلیت مبارزه مىکرد،و هر جا که مىتوانست مخالفتخود را با کارهاىناشایست ایشان ابراز مىنمود و ابو طالب عموى آنحضرت نیزصرفنظر از مقام والا و سیادتى که بر بنى هاشم داشت طبقروایاتى که به برخى از آنها قبلا اشاره کردیم،و در صفحاتآینده نیز شاید روایات بیشترى در اینباره نقل کنیم،از اوصیاءپیمبران الهى و تابع دین حنیف ابراهیم علیه السلام بود،و داراىمقام وصایت و حامل اسرار پیمبران الهى بوده...و چگونهمىتوان پذیرفت که رسول خدا و عمویش ابو طالب در چنینجنگى شرکت جسته و حتى کمک به جنگجویان قریش وکنانه کنند....
بنابر این اصل پذیرفتن این داستان مشکل و دلیل معتبرى برآن نداریم.
حلف الفضول
قبل از ورود در بحث«حلف الفضول»و شرح معناى آن بدنیست بدانید قبل از اسلام در میان اعراب و سران برخى از قبائلپیمانهائى بسته شده بود که به احلاف مشهور است و هدف ازاین پیمانها عموما جلوگیرى از بىنظمى و اغتشاش و مقاومت دربرابر دشمنان قریش و حمایت از خانه کعبه و اهداف دیگرىبود،که از جمله آنها است«حلف المطیبین»و«حلف اللعقة»
که در سبب نامگذارى آنها نیز به این نامها سخنانى گفتهاند. (1)
و از جمله این پیمانها که طبق روایات رسیده،اسلام نیز آنراامضاء کرده و بعنوان پیمان مقدسى از آن یاد شده«حلفالفضول»است که بشرحى که ذیلا خواهیم گفت براىجلوگیرى از ظلم و تعدى زورگویان و بمنظور دفاع از ستمدیدگان بسته شد،و چون این پیمان در هدف مشابه پیماندیگرى بوده که سالها قبل از آن بوسیله«جرهمیان»بسته شد وانعقاد آن بوسیله چند نفر بوده که نام همگى آنها«فضل»یافضیل بوده(یعنى فضل بن فضاله و فضل بن وداعه و فضیل بنحارث و یا بگفته بعضى:فضل بن قضاعه و فضل بن مشاعه وفضل بن بضاعه) (2) بدین جهت به این پیمان نیز«حلف الفضول» گفتند،و برخى نیز در وجه تسمیه و این نامگذارى وجوه دیگرىگفتهاند که جاى ذکر آن نیست (3)
پیمان مزبور پس از جنگهاى فجار و در بیستسالگى عمررسول خدا و در خانه عبد الله بن جدعان انجام پذیرفت (4) ،و ازرسول خدا(ص)روایتشده که پس از بعثت مىفرمود:
«لقد شهدت فی دار عبد الله بن جدعان حلفا ما احب ان لیبه حمر النعم و لو ادعى به فی الاسلام لاجبت» (5)
براستى که در خانه عبد الله بن جدعان شاهد پیمانى بودم که خوش ندارم آنرا با هیچ چیز دیگر مبادله کنم،و اگر در اسلام نیزمرا بدان دعوت کنند اجابتخواهم کرد و مىپذیرم.
و ماجرا-چنانچه گفتهاند-از اینجا شروع شد که مردى ازقبیله«زبید»و یا قبائل دیگر حجاز (6) بمکه آمد و مالى را بهعاص بن وائل سهمى فروخت،و هنگامى که بسراغ پول آن رفتعاص بن وائل از پرداخت آن خوددارى کرد و مرد زبیدى را ازنزد خود راند.
مرد زبیدى بنزد جمعى از سران قریش رفت-و بگفتهبرخى بنزد افرادى که پیمان«لعقه»را منعقد کرده بودند رفت-واز آنها براى گرفتن حق خود استمداد کرد،ولى آنها پاسخى بهاو نداده و حاضر به گرفتن حق او نشدند.
مرد زبیدى که چنان دید بر فراز کوه ابى قبیس-که مشرفبه شهر مکه و خانه کعبه بود-رفت و بوسیله این دو بیت فریادمظلومانه و ستمى را که به او شده بود بگوش مردم مکه و اشرافشهر رسانده چنین گفت:
یا آل فهر لمظلوم بضاعته ببطن مکة نائی الدار و القفر و محرم اشعث لم یقض عمرته یا للرجال و بین الحجر و الحجر ان الحرام لمن تمت کرامته و لا حرام لثوب الفاجر الغدر
یعنى-اى خاندان«فهر»برسید بداد ستمدیدهاى که دروسط شهر مکه کالایش را به ستم بردهاند و دستش از خانه وکسان دور است،و اى مردان برسید به داد محرمى ژولیده کههنوز عمرهاش را بجاى نیاورده و میان حجر(اسماعیل)و حجرالاسود گرفتار است.براستى که حرمت و احترام براى آنکسىاست که در بزرگوارى تمام باشد،و دو جامه فریبکار احترامىندارد.و بر طبق نقل دیگرى شخصى که کالاى او را خریده وپولش را نداده بود امیة بن خلف بود و شعرى که گفت این بود:
یال قصی کیف هذا فی الحرم؟ و حرمة البیت و اخلاق الکرم؟ اظلم لا یمنع منى من ظلم
-اى خاندان«قصى»این چه نا امنى و زندگى ظالمانهاىاست در حرم امن خدا؟و این چه حرمتى است که براى خانهخدا نگاه داشتهاید و چه اخلاق پسندیدهاى؟که بمن ستم مىشود و کسى نیست که از من دفع ظلم کرده و جلوى ستم رابگیرد؟
و بهر صورت،گفتهاند:این فریاد مظلومانه که در شهر مکهطنین افکند،زبیر بن عبد المطلب-عموى رسول خدا(ص)-ازجا حرکت کرده گفت:این فریاد را نمىتوان نشنیده گرفت، وبسراغ بزرگان قبائل قریش رفت،و توانست قبائل زیر یعنىبنى هاشم و بنى زهره و بنى تیم بن مره و بنى حارث بن فهر را باخود همراه کند و در خانه عبد الله بن جدعان (7) اجتماع کرده و درآنجا پیمان«حلف الفضول»را منعقد ساخته،و دستهاى خود رابه نشانه تعهد در برابر پیمان در آب زمزم فرو بردند و بمضمون زیرپیمان بستند که:
«لا یظلم غریب و لا غیره،و لئن یؤخذ للمظلوم من الظالم»
-نباید به هیچ شخص غریب یا غیر غریبى ستم شود،و بایدحق مظلوم از ظالم گرفته شود!و بدنبال این پیمان بنزد عاص بنوائل رفته،و حق مرد زبیدى را از او گرفته و به آن مرد دادند.
---------------------------------------------------
1-براى اطلاع بیشتر به تاریخ یعقوبى ج 2 ص 10 و سیره ابن هشام ج 1 ص135.
1-سیره المصطفى ص 28
2-به پاورقى سیره ابن هشام ج 1 ص 133 و تاریخ یعقوبى ج 2 ص 11 واقرب الموارد ماده«فضل»و سیره حلبیه ج 1 ص 156 مراجعه شود.
3-طبقات ابن سعد ج 1 ص 128 تاریخ یعقوبى ج 2 ص 10.
4-سیره ابن هشام ج 1 ص 134.
5-در مروج الذهب و البدایه و النهایة و سیره حلبیه و سیره قاضى دحلان«رجلا من زبید» آمده ولى در تاریخ یعقوبى دو قول دیگر ذکر شده یکى آنکه آنمرد مردى از بنى لبید بنخزیمه بود و دیگر آنکه وى مردى از قیس بن شیبه بوده است.
-«فهر»و«قصى»که در شعر بعدى آمده نام دو تن از اجداد قریش و قبائل مکه است.
6-عبد الله بن جدعان چنانچه در سیره قاضى دحلان(حاشیه سیره حلبیه ج 1 ص99-101 ط مصر)آمده مرد سخاوتمند و با ثروتى بوده که هر روز جمع زیادىرا براى اطعام در خانه خود گرد مىآورد،و داستانى هم در آنجا براى ثروتمندشدن عبد الله نقل کرده که بىشباهت به افسانه نیست و الله اعلم.
7-سیره ابن هشام ج 1 ص 135.
دست تحریف
از آنجا که این پیمان مقدس در آنروز توانست جلوى ظلم وستم یک قلدر زورگو را در مکه بگیرد،و در روزهاى بعد از آننیز در مسیر تاریخ قریش-بشرحى که در ذیل خواهد آمد-بازهم توانست جلوى ظلمهاى دیگرى را نظیر آنچه گذشت بگیرد،وموجب قداست و احترام این پیمان شود،تحریف کنندگان تاریخاسلام یعنى بنى امیه که پیوسته مىکوشیدند براى چهره بىآبروىخود آبروئى تحصیل کنند،و متاسفانه بخاطر امکاناتى که دردست داشتند و حدود هشتاد سال خلافت اسلام را به غصب وزور تصاحب کرده و بلندگوى اسلام اموى بودند.و بخاطرنداشتن تقوى و ایمان از انجام هیچ جنایتى براى رسیدن بهدفخود یعنى ریاست و حکومت براى خود و بدنام کردن رقباى خودیعنى بنى هاشم پروا نداشتند،و چنانچه در قسمتهاى نخستبحث ما گذشتشواهد زیادى نیز از تاریخ براى اینمطلبداریم....
در اینجا نیز جیره خواران خود یعنى امثال ابو هریره را وادارکرده تا با جعل حدیث نام بنى امیه و ابو سفیان را نیز جزء شرکتکنندگان و بلکه پرچمداران این پیمان ذکر کنند،و بدینوسیلهاین گرگان درنده و ستمکاران معروف تاریخ را-که در ظلم و ستم ضرب المثل هستند-حامیان مظلوم و دشمنان ظالم معرفىکنند...و در مقابل این جنایت تاریخى چند درهم پول سیاهبى ارزش دریافت کنند.
و بلکه برخى از این حدیثسازان نام عباس بن عبد المطلبرا نیز جزء قیام کنندگان براى گرفتن حق مظلومان و دعوتکنندگان سران قریش در حلف الفضول ذکر کردهاند که بخوبىدست تحریف در آن آشکار و انگیزه این تحریف نیز همانکیسههاى زر و آش و پلوهائى بوده که به شکم اینبازرگانان حدیث مىریختند تا بدین وسیله بلکه بتوانند رقباىدیگر خود را در خلافت از میدان خارج کرده و خود را وارثبلا منازع رسول خدا و دستاوردهاى اسلام معرفى کنند....
وگرنه کسى نیست از اینان بپرسد آخر مگر عباس بنعبد المطلب که یکى دو سال از رسول خدا کوچکتر بوده درآنزمان چند سال داشته که چنین قدرت و نفوذى داشته باشد کهبتواند سران قریش را براى عقد پیمانى به این مهمى دعوت کردهو بتواند حق مظلومى را از ظالمى همچون عاص بن وائل سهمى یاامیه بن خلف جمحى بگیرد!؟...
و یا مگر فراموش کردهاند که عاص بن وائل سهمى همپیمان بنى امیه بوده و ابو سفیان اموی هیچگاه بر ضد هم پیمان متنفذى همچون عاص بن وائل سهمى قیام نخواهد کرد و پیمانىعلیه او امضاء نخواهد کرد؟!....-مگر اینکه بگوئیم دروغگوکم حافظه مىشود-!
ابن هشام در سیره خود از ابن اسحاق روایت کرده که وى ازشخصى بنام محمد بن ابراهیم بن حارث تیمى نقل کرده کهگوید:
محمد بن جبیر بن مطعم بن عدى بن نوفل بن عبد مناف-کهداناترین مرد قریش در زمان خود بود-پس از قتل عبد الله بن زبیربنزد عبد الملک بن مروان اموى رفت و مردم نیز نزد عبد الملکگرد آمده بودند و چون بنزد وى آمد عبد الملک بدو گفت:اىابا سعید آیا ما و شما در حلف الفضول نبودیم؟
محمد بن جبیر-شما بهتر مىدانید!
عبد الملک-اى ابا سعید حق مطلب را در اینباره بمن بگو!
محمد بن جبیر-نه بخدا سوگند ما و شما در حلف الفضول نبودیم!
عبد الملک-راست گفتى!
حلف الفضول در مسیر تاریخ
اینرا هم بد نیست بدانید که کاربرد این پیمان مقدس واهمیت آن بقدرى بود که پس از انعقاد آن نیز در طول تاریخ بارهامورد استفاده قرار گرفت و همچون پتکى بر سر ستمگرانو زور گویان فرود آمده و جلوى تجاوز و تعدیها را مىگرفت وهمچون سد محکمى در برابر قلدرهاى مکه-که خود را مالکالرقاب همگان مىدانستند-قرار گرفت که از آنجمله داستانهاىزیر قابل توجه است:
1-مورخین با اندک اختلافى نقل کردهاند که مردى ازقبیله خثعم به منظور انجام حج بمکه آمد و دختر بسیار زیباى خودرا نیز که نامش«قتول»بود بهمراه خود بمکه آورد،نبیه بنحجاج-یکى از سرکردگان قریش-دختر او را ربود و بنزد خودبرد.
مرد خثعمى براى باز گرفتن دختر خود از مردم مکه استمدادکرد،بدو گفتند:تنها راه چاره این است که از حلف الفضولو اعضاى آن کمک بگیرى!آن مرد بکنار خانه کعبه رفته و بافریاد بلند اعضاى حلف الفضول را بکمک طلبید،و آنها نیزبا شمشیرهاى برهنه نزد او گرد آمده و آمادگى خود را براى رفعظلم از وى اعلام کردند،و آن مرد داستان ربودن دخترش را نقل کرده و همگى بنزد نبیه آمدند،و نبیه که چنان دید از آنها خواستتا یک شب به او مهلت دهند،ولى آنها یک لحظه هم به اومهلت ندادند،و پیش از آنکه دست نبیه بن حجاج به آن دختربرسد،دختر را از وى گرفته و به پدرش سپردند. (1)
2-ابن هشام و دیگران بسندهاى مختلف روایت کردهاند کهمیان حضرت حسین بن على علیهما السلام و ولید بن عتبه اموىکه از سوى معاویه در مدینه حکومت داشت نزاعى در گرفت،و مورد نزاع مالى بود که متعلق به امام حسین علیه السلام بودو ولید آنرا به زور غصب کرده بود.
امام علیه السلام بدو فرمود:بخداى یکتا سوگند مىخورم کهاگر حق مرا ندهى شمشیر خود را بر مىگیرم و در مسجد رسولخدا(ص)مىایستم و مردم را به«حلف الفضول»دعوتمىکنم. ..!
این خبر بگوش مردم رسید و عبد الله بن زبیر و مسور بن مخرمهزهرى و عبد الرحمان عثمان تیمى و برخى دیگر از غیرتمندان بهحمایت از امام علیه السلام و دفاع از پیمان«حلف الفضول»
برخاسته و آمادگى خود را براى اینکار اعلام کردند،که چون خبربگوش ولید بن عتبه رسید دست از ظلم و ستم برداشته و حق امامعلیه السلام را به آنحضرت باز پس داد... (2)
----------------------------------
1-سیرة المصطفى ص 52 و سیره الحلبیه ج 1 ص 157 و سیره قاضى دحلان-حاشیه سیرهحلبیه ج 1 ص 102.
2-سیرة ابن هشام ج 1 ص 134 سیره حلبیه ج 1 ص 157.الصحیح من السیرة ج 1 ص 100سیرة المصطفى ص 52-53.
محمد امین (ص)
از اینجا به بعد،یعنى از سن بیستسالگى تا بیست و پنجسالگى رسول خدا(ص)خاطره مهم دیگرى در زندگانىآنحضرت ثبت نشده،جز آنکه عموم مورخین نوشتهاند:سیرهآنبزرگوار در این برهه از زندگى و رفتار و کردار آنحضرت در اینچند سال چنان بود که مورد علاقه و محبت همگان قرار گرفتهو متانت و وقار و امانت و صداقت او توجه دوست و دشمن را بهآنحضرت جلب کرده بود تا آنجا که به«محمد امین»معروفگردید،و هر گاه در محفلى وارد مىشد آنحضرت را بیکدیگرنشان داده و مىگفتند:
امین آمد!
و همین امانت و صداقت او بود که توجه بانوى زنان آنزمان یعنى خدیجه دختر خویلد را نسبت به آنحضرت جلب کردهو درخواست ازدواج و همسرى با آنحضرت را عنوان کرده بشرحىکه انشاء الله تعالى در بخش آینده مورد بحث قرار خواهد گرفت.
و همین امانت و پاکدامنى و صداقت در گفتار بخصوص دراین برهه از دوران زندگى بود که بعدها در پیشبرد رسالتآنبزرگوار و پذیرش آن از سوى نزدیکان و دیگران بسیار مؤثر بود،و دشمنانى که حاضر بودند هرگونه تهمتى را به آنحضرت بزنند وجلوى تبلیغات آنبزرگوار را بگیرند اما هیچگاه نتوانستند تهمتخیانت به او زده و کوچکترین نقطه ضعفى در زندگى آنحضرتپیدا کنند...
ازدواج با خدیجه
خدیجه دختر خویلد بن اسد بن عبد العزى بن قصى بن کلاببود که نسب وى با رسول خدا«ص»در قصى بن کلاب متحدمىشود،و عموما نوشتهاند که وى قبل از ازدواجبا رسول خدا«ص»دو شوهر کرده بود:
اول- ابى هاله هند بن زراره تمیمى-که خدیجه از او پسرىپیدا کرد و نامش را همانند نام خودش«هند»گذارد،و از این«هند»روایاتى نیز در کتابهاى حدیثى نقل شده،مانند روایاتمعروفى که درباره اوصاف رسول خدا«ص»و شمائل آنحضرتاز وى نقل شده و اهل حدیث آنها را در کتابهاى خود نقل کردهاندنظیر روایت صدوق«ره»در عیون الاخبار و معانى الاخبار و روایتمکارم الاخلاق،و غیره و حضرت مجتبى«ع»به این عنوان از وىحدیث نقل فرموده و مىفرماید:«حدثنى خالى»... (1)
و گویند او مردى فصیح و سخنور بوده و بعثترسول خدا«ص»و اسلام را درک کرده و جزء مهاجران در جنگبدر و احد نیز شرکت داشته،و او کسى است که مىگفت:
«انا اکرم الناس ابا و اما و اخا و اختا،ابى رسول الله صلى اللهعلیه و آله و اخى القاسم،و اختى فاطمه،و امى خدیجه...» (2) و گویند:وى در جنگ جمل در رکاب امیر مؤمنان بشهادترسید.
و نیز گویند:او فرزندى نیز داشته که نام او نیز هند بودهو گفتهاند او نیز در لشکریان مصعب بن زبیر بود و در جنگ اوبا مختار به قتل رسید...که او را هند بن هند مىگفتهاند،ولىبر طبق نقل قتاده نام خود ابى هاله«هند»بوده و هند بن هند همانفرزند خدیجه بوده نه فرزند فرزند او. (3)
و برخى گفتهاند:خدیجه از ابى هاله پسر دیگرى هم داشتهبنام هاله که بهمین جهت او را ابى هاله گفتهاند،ولى برخىدیگر هاله را فرزند خواهر خدیجه دانسته و چنین فرزندى براىخدیجه ذکر نکردهاند.
دوم- شوهر دوم خدیجه عتیق بن عائد مخزومى است که پس از مرگ ابو هاله بهمسرى وى درآمد و در برخى از تواریخ دخترىبنام«هند»نیز از عتیق بن عائد براى خدیجه ذکر کردهاند، و گفتهاند:وى مادر محمد بن صیفى مخزومى است که ازرسول خدا«ص»حدیث نقل کرده و به فرزندان او«بنى طاهره» مىگفتند. (4)
و کمالات (5) دیگرى که داشتخواستگاران زیادىپیدا کرد چنانچه در برخى از روایات آمده که عقبة بن ابى معیطو صلت بن ابى اهاب و ابو جهل و ابو سفیان از او خواستگارى کردهو او همه را رد کرد (6) ولى از آنجا که خداى تعالى افتخار همسرىرسول خدا«ص»و خدمات بعدى او را به اسلام و رهبر گرانقدر آن براى وى مقدر کرده بود بهمسرى آنحضرت درآمد،و اما انگیزهاین ازدواج چه بوده و داستان از کجا شروع شده،در روایاتمختلف ذکر شده که ذیلا مىخوانید:
-----------------------------------
1- بحار الانوار ج 16 ص 148-155.و سیره ابن هشام(پاورقى)جلد 1 ص 118
2- بحار الانوار ج 16 ص 148-155.و سیره ابن هشام(پاورقى)جلد 1صفحه 187.
3- بحار الانوار ج 16 ص 10.
4- این را هم بد نیست بدانید که در این ترتیب دو شوهر که ذکر شد نیز اختلاف استو آنچه نقل شد طبق گفته مشهور است،ولى برخى گفتهاند نخست به ازدواج عتیقبن عائد مخزومى درآمد و پس از او همسر ابى هاله هند بن زراره گردید،چنانچهدر کتاب فقه السیره(ص 69)و کشف الغمه اربلى(بحار الانوار ج 16 ص 10)نقلشده است.
5- چنانچه از روایات و تواریخ بدست مىآید خدیجه این ثروت بسیار را از ارث پدرو دو شوهر و تجارتهاى بسیارى که براى او مىکردند بدست آورده بود،و در مقدار آنرقمهاى مبالغهآمیزى در تواریخ دیده مىشود که سند متقن و صحیحى براى آن رقمهادر دست نیست مانند هشتاد هزار شتر و امثال آن...و الله اعلم.
6- بحار الانوار ج 16 ص 22.
انگیزه این ازدواج فرخنده
عموما نوشتهاند ماجراى این ازدواج میمون و مبارک از اینجاشروع شد که بنا به پیشنهاد جناب ابو طالب،یا درخواستخدیجه،رسول خدا«ص»بصورت اجیر یا بعنوان مضاربه براى خدیجه بهسفرى تجارتى اقدام کرد،و بخاطر سود فراوانى که در اثر تدبیر ودرایت آنحضرت از این سفر نصیب خدیجه شد آن بانوى مکرمهعلاقمند به این وصلت گردید و مقدمات این ازدواج فراهم شد...
که البته اصل داستان و پارهاى از خصوصیاتى که در آن ذکر شدهمورد نقد و بررسى است که بعدا خواهیم گفت.
و از پارهاى روایات دیگر نیز استفاده مىشود که این علاقهو اشتیاق پیش از آن سفر تجارتى در دل خدیجه پیدا شده بودو جریان سفر مزبور،بر فرض صحت،به این عشق و علاقه کمککرد.
ابن شهر آشوب«ره»در کتاب مناقب خود روایت کرده کهدر روز عیدى زنان قریش در مسجد گرد هم جمع شده بودند کهمردى یهودى در برابر آنها آمده و گفت:«لیوشک ان یبعث فیکن نبى فایکن استطاعت ان تکون له ارضایطاها فلتفعل».
-نزدیک است در میان شما پیامبرى برانگیخته شود پسهر یک از شما زنان که بتواند زمین خوبى براى گام زدن او باشدحتما اینکار را بکند...
زنان قریش در برابر این گستاخى و جسارتى که به آنها کردهبود او را با مشتهاى سنگریزه از نزد خود راندند ولى این گفتار مردیهودى بارقهاى در دل خدیجه که در جمع آن زنان حضور داشتایجاد کرد و محبتى از پیامبر گرامى اسلام در قلب او جایگیرساخت... (1)
البته باید براى توضیح بیشتر این مطلب را به این حدیث اضافهکرد که طبق روایات پسر عموى خدیجه یعنى ورقة بن نوفل نیزکه از ادیان آسمانى و انبیاء الهى اطلاعاتى داشت و کتابهائى رادر این زمینه خوانده بود خبرهائى از ظهور آنحضرت داده بود،و درپارهاى از اوقات آن روایات را بر آنحضرت منطبق مىدانست...
بشرحى که در داستان سفر تجارتى رسول خدا«ص»خواهد آمدو همچنین روایات و خبرها و پیشگوئیهاى دیگرى که در اثر آن خبرها خدیجه در حد زیادى امیدوار شده بود که آن پیامبر مبعوثمحمد«ص»خواهد بود،و البته جریان آن مسافرت نیز که نقلشده ممکن است به این علاقه و امید کمک کرده باشد...
و اما داستان سفر تجارتى رسول خدا«ص»براى خدیجه بهاجمال و تفصیل نقل شده و در کتابهاى شیعه و اهل سنت روایتشده،و ما تفصیل آنرا در کتاب زندگانى رسولخدا«ص»ذکرکردهایم که ذیلا از نظر شما مىگذرد،و سپس به تجزیه و تحلیلو نقد و بررسى آن مىپردازیم:
-----------------------------------------
1- مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 41(ط قم)و نظیر این حدیث را ابن حجر نیزدر کتاب الاصابه ج 4 ص 274 بسند خود از ابن عباس روایت کرده است.
سفر تجارتى رسول خدا«ص»براى خدیجه
اینان نوشتهاند روزى که رسولخدا«ص»عازم سفر شامو تجارت براى خدیجه گردید،و هنگامى که مىخواستند حرکتکنند خدیجه غلام خود«میسرة»را نیز همراه آنحضرت روانه کردو بدو دستور داد همه جا از محمد«ص»فرمانبردارى کندو خلاف دستور او رفتارى نکند.
عموهاى رسولخدا«ص»و بخصوص ابوطالب نیز در وقتحرکت بنزد کاروانیان آمده و سفارش آنحضرت را به اهل کاروانکردند و بدین ترتیب کاروان بقصد شام حرکت کرد و مردمى کهبراى بدرقه رفته بودند بخانههاى خود بازگشتند.
وجود میمون و با برکت رسولخدا«ص»که بهر کجا قدم میگذارد برکت و فراخى نعمت را با خود بدانجا ارمغان مىبردموجب شد که اینبار نیز کاروان مکه مانند چند سال قبل،ازآسایش و سود بیشترى برخوردار گردد و آن تعب و رنج و مشقتهاىسفرهاى پیش را نبیند،و از اینرو زودتر از معمول بحدود شامرسیدند.
مورخین عموما نوشتهاند:هنگامى که رسولخدا«ص»بنزدیکى شام-یا همان شهر بصرى-رسید از کنار صومعهاى عبورکرد و در زیر درختى که در آن نزدیکى بود فرود آمده و نشست.
صومعه مزبور از راهبى بود که«نسطورا»نام داشت،و با«میسرة»که در سفرهاى قبل از آنجا عبور میکرد آشنائى پیدا کردهبود.
«نسطورا»از بالاى صومعه خود قطعه ابرى را مشاهده کردهبود که بالاى سر کاروانیان سایه افکنده و هم چنان پیش رفتتا بالاى سر آندرختى که محمد«ص»پاى آن منزل کرد ایستاد.
میسرة که بدستور بانوى خود همه جا همراه رسولخدا«ص» بود،و از آنحضرت جدا نمىشد ناگهان صداى نسطورا را شنید کهاو را بنام صدا میزند!
میسرة برگشت و پاسخ داده گفت:«بله»!
نسطورا-این مردى که پاى درخت فرود آمده کیست؟
میسرة-مردى از قریش و از اهل مکه است!
نسطورا بمیسرة گفت:بخدا سوگند زیر این درخت جز پیغمبرفرود نیاید،و سپس سفارش آنحضرت را به میسرة و کاروانیانکرد و از نبوت آنحضرت در آینده خبرهائى داد.
کار خرید و فروش و مبادله اجناس کاروانیان بپایان رسیدو آماده مراجعت بمکه شدند، میسرة در راه که بسوى مکهمىآمدند حساب کرد و دید سود بسیارى در این سفر عائد خدیجهشده از اینرو بنزد رسولخدا«ص»آمده گفت:ما سالها است براىخدیجه تجارت مىکنیم و در هیچ سفرى این اندازه سود نبردهایم،و از اینرو بسیار خوشحال بود و انتظار میکشید هر چه زودتر بمکهبرسند و خود را بخدیجه رسانده و این مژده را به او بدهد.
و چون به پشت مکه و وادى«مر الظهران»رسیدند بنزدرسولخدا آمده گفت:خوب استشما جلوتر از کاروان بمکهبروید و جریان مسافرت و سود بسیار این تجارت را به اطلاعخدیجه برسانید!
نزدیک ظهر بود و خدیجه در آنساعت در غرفهاى که مشرفبر کوچههاى مکه بود نشسته بود ناگاه سوارى را دید که از دوربسمتخانه او مىآید و لکه ابرى بالاى سر او است و چنان استکه پیوسته بدنبال او حرکت مىکند و او را سایبانى مىنماید.
سوار نزدیک شد و چون بدر خانه خدیجه رسید و پیاده شد دید محمد«ص»است که از سفر تجارت باز مىگردد.
خدیجه مشتاقانه او را بخانه درآورد و حضرت با بیان شیرینو سخنان دلنشین خود جریان مسافرت و سود بسیارى را که عائدخدیجه شده بود شرح داد و خدیجه محو گفتار آنحضرت شده بودو پیوسته در فکر آن لکه ابر بود و چون سخنان رسولخدا«ص» تمام شد پرسید:
-میسرة کجاست؟
-فرمود:بدنبال ما او هم خواهد آمد.
خدیجه:که مىخواست به بیند آیا آن ابر براى سایبانى اودوباره میآید یا نه.گفت:خوبست بنزد او بروى و با هم بازگردید!
و چون حضرت از خانه بیرون رفتخدیجه بهمان غرفه رفتو بتماشا ایستاد و با کمال تعجب مشاهده کرد که همان ابر آمدو بالاى سر آنحضرت سایه افکند تا از نظر پنهان گردید.
بدنبال این ماجرا میسرة هم از راه رسید و جریان مسافرتو آنچه را دیده و از نسطوراى راهب شنیده بود براى خدیجه شرحداد و با مشاهدات قبلى خدیجه و چیزهائى که از مرد یهودىشنیده بود او را مشتاق ازدواج با رسولخدا«ص»کرد و شوقهمسرى آنحضرت را به سر او انداخت.
خدیجه بعنوان اجرت چهار شتر به رسولخدا داد میسره را نیز بخاطر مژدهاى که به او داده بود آزاد کرد و آنگاه بنزد ورقة بن نوفلکه پسر عموى خدیجه بود و بدین مسیح زندگى میکرد و مطالعاتزیادى در کتابهاى دینى داشت رفت و داستان مسافرتمحمد«ص»را بشام و آنچه را دیده و شنیده بود همه را براىاو تعریف کرد.
سخنان خدیجه که تمام شد ورقة بن نوفل بدو گفت:اىخدیجه اگر آنچه را گفتى راست باشد بدانکه محمد پیامبر اینامتخواهد بود،و من هم از روى اطلاعاتى که بدست آوردهاممنتظر ظهور چنین پیغمبرى هستم و میدانم که این امت را پیامبرىاست که اکنون زمان ظهور و آمدن او است.
این جریانات که بفاصله کمى براى خدیجه پیش آمده بود اورا بیش از پیش مشتاق همسرى با محمد«ص»کرد و با اینکهبزرگان قریش آرزوى همسرى او را داشتند و بخواستگارانى کهفرستاده بودند پاسخ منفى داده و همه را رد کرده بود در صدد برآمدتا بوسیلهاى علاقه خود را به ازدواج با محمد«ص»باطلاعآنحضرت برساند،و از اینرو بدنبال«نفیسه»-دختر«منیة»کهیکى از زنان قریش و دوستان خدیجه بود-فرستاد و بطورخصوصى درد دل خود را به او گفت و از او خواست تا نزدمحمد«ص»برود و هرگونه که خود صلاح میداند موضوع را بآنحضرت بگوید.
نفیسه بنزد محمد«ص»آمد و به آنحضرت عرض کرد:
-اى محمد چرا زن نمىگیرى؟
حضرت پاسخ داد:
-چیزى ندارم که به کمک آن زن بگیرم!
نفیسه گفت:
اگر من اشکال کار را برطرف کنم و زنى مال دار و زیبااز خانوادهاى شریف و اصیل براى تو پیدا کنم حاضر به ازدواجهستى؟
فرمود:از کجا چنین زنى مىتوانم پیدا کنم؟
گفت:من اینکار را خواهم کرد و خدیجه را براى اینکار آمادهمىکنم سپس بنزد خدیجه آمد و جریان را گفت و قرار شدترتیب کار را بدهند.
موضوع از صورت خصوصى بیرون آمد و به اطلاع عموهاىرسولخدا«ص»و عموى خدیجه عمرو بن اسد و دیگر نزدیکان رسیدو ترتیب مجلس خواستگارى و عقد داده شد.
و در پارهاى از نقلها مانند روایت ابن اسحاق در سیره نامى از«نفیسه»و وساطت او در اینباره ذکر نشده،و پیشنهاد آن پس از این سفر،از طرف خود خدیجه و بدون واسطه نقل گردیده،و عبارت سیره اینگونه است:
«...و کانتخدیجه امراة حازمة شریفة لبیبة،مع مااراد الله بها من کرامته،فلما اخبرها میسرة بما اخبرها بهبعثت الى رسول الله صلى الله علیه و سلم،فقالت له-فیمایزعمون-یابن عم:انى قد رغبت فیک لقرابتک،وسطتک فیقومک،و امانتک و حسن خلقک و صدق حدیثک،ثم عرضتعلیه نفسها،و کانتخدیجه یومئذ اوسط نساء قریش نسباو اعظمهن شرفا،و اکثرهن مالا،کل قومها کان حریصاعلى ذلک منها لو یقدر علیه» (1)
یعنى:خدیجه زنى دور اندیش و شریف و خردمند بود،گذشتهاز آنکه خداى سبحان نیز اراده بزرگوارى آنزن را فرموده بود،و بدین جهت بود که چون میسرة آن گزارش را بدو داد بنزد رسولخدا«ص»فرستاد و چنانچه گفتهاند پیغام داد که اى عموزاده:
من بخاطر خویشاوندى و شرافتخانوادگى شما و امانت و حسنخلق و راستگوئى که در شخص شما وجود دارد به ازدواج با شماعلاقمند شدهام..و بدین ترتیب خود را بر آنحضرت عرضهداشت،و خدیجه در آنروز از نظر نسب در میان زنان قریش از دیگران برتر و شرافتمندتر و از نظر ثروت ثروتمندتر بود،و همهمردان مکه علاقمند به ازدواج با او بودند...
که البته این روایت با نقلهاى دیگر قابل جمع است کهدر آغاز براى استمزاج و نظر خواهى نفیسه را نزد آنحضرت فرستاده،و پس از جلب رضایت رسول خدا«ص»خود او مستقیما پیشنهادازدواج را داده باشد،چنانچه برخى گفتهاند.
و این بود اصل داستان و دنباله آن تا مراسم مجلس عقد،ولىتذکر چند مطلب بعنوان نقد و بررسى در این داستان لازم است:
------------------------------------------------
1- سیره ابن هشام ج 1 ص 189