راسخون

تاریخ تحلیلی اسلام

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

داستان شق صدر

داستان دیگرى که مورد بحث و ایراد قرار گرفته و در برخى‏از روایات و کتابهاى اهل سنت آمده داستان‏«شق صدر»
آنحضرت است،که قبل از ورود در آن بحث باید این مطلب راتذکر دهیم که بر طبق نقل اهل تاریخ رسول خدا(ص)حدود پنج‏سال در میان قبیله بنى سعد و در نزد حلیمه ماند بدین ترتیب که‏پس از پایان دو سال دوران شیر خوارگى،حلیمه آن کودک راطبق قرار قبلى نزد آمنه و عبد المطلب آورد ولى روى علاقه‏بسیارى که بآنحضرت پیدا کرده بود با اصرار زیادى دو باره آن‏فرزند را از مادرش گرفته و بمیان قبیله برد،و این جریان شق صدربگونه‏اى که نقل شده در سالهاى چهارم یا پنجم عمر شریف‏آنحضرت اتفاق افتاده است،و ما ذیلا اصل داستان را از روى‏کتابهاى اهل سنت براى شما نقل کرده و سپس ایراد و اشکال‏آنرا ذکر مى‏کنیم و از اینرو مى‏گوئیم:
این داستان را بسیارى از محدثین و سیره نویسان اهل سنت روایت کرده‏اند مانند«مسلم‏»در کتاب صحیح،در ضمن چندحدیث و ابن هشام در سیره و طبرى در کتاب تاریخ خود، وکازرونى در کتاب المنتقى و دیگران (1) ،و ما در آغاز یکى ازروایاتى را که در صحیح مسلم آمده ذیلا براى شما نقل مى‏کنیم‏و سپس به بحثهاى جنبى و صحت و سقم آن مى‏پردازیم:
«روى مسلم بن حجاج عن انس بن مالک ان رسول الله(ص)اتاه‏جبرئیل و هو یلعب مع الغلمان فاخذه و صرعه،فشق عن قلبه‏فاستخرج القلب فاستخرج منه علقة فقال:هذا حظ الشیطان‏منک،ثم غسله فى طست من ذهب بماء زمزم،ثم لامه ثم اعاده‏فى مکانه.
«و جاء الغلمان یسعون الى امه-یعنى ظئره-فقالوا:ان محمدا قدقتل فاستقبلوه و هو منتقع اللون،قال انس:و قد کنت ارى اثر ذلک‏فى صدره‏».
یعنى مسلم از انس بن مالک روایت کرده که روزى جبرئیل‏هنگامى که رسول خدا با پسر بچگان بازى مى‏کرد نزد وى آمده واو را گرفت و بر زمین زد و سینه او را شکافت و قلبش را بیرون‏آورد و از میان قلب آنحضرت لکه خونى بیرون آورده و گفت:این‏بهره شیطان بود از تو،و سپس قلب آنحضرت را در طشتى از طلا با آب زمزم شستشو داده آنگاه آنرا بهم پیوند داده و بست و درجاى خود گذارد...
پسر بچگان بسوى مادر شیرده او آمده و گفتند:محمد کشته شد!
آنها بسراغ او رفته و او را در حالى که رنگش پریده بود مشاهده‏کردند!
انس گفته:من جاى بخیه‏ها را در سینه آنحضرت مى‏دیدم.
و در سیره ابن هشام از حلیمه روایت کرده که گوید:آنحضرت‏بهمراه برادر رضاعى خود در پشت‏خیمه‏هاى ما به چراندن‏گوسفندان مشغول بودند که ناگهان برادر رضاعى او بسرعت نزد ماآمد و به من و پدرش گفت:این برادر قرشى ما را دو مرد سفید پوش‏آمده و او را خوابانده و شکمش را شکافتند و میزدند!
حلیمه گفت:من و پدرش بنزد وى رفتیم و محمد را که ایستاده ورنگش پریده بود مشاهده کردیم،ما که چنان دیدیم او را به سینه‏گرفته و از او پرسیدیم:اى فرزند تو را چه شد؟فرمود: دو مرد سفیدپوش آمدند و مرا خوابانده و شکمم را دریدند و بدنبال چیزى‏مى‏گشتند که من ندانستم چیست؟
حلیمه گوید:ما او را برداشته و بخیمه‏هاى خود آوردیم. (2) و در هر دوى این نقلها هست که همین جریان سبب شد تاحلیمه آنحضرت را بنزد مادرش آمنه باز گرداند.
و این داستان تدریجا در روایات توسعه یافته تا آنجا که‏گفته‏اند:داستان شق صدر در دوران زندگى آنحضرت چهار یاپنج بار اتفاق افتاده،در سه سالگى(همانگونه که شنیدید)و در ده‏سالگى،و هنگام بعثت،و در داستان معراج...و در اینباره‏اشعارى نیز از بعضى شعراى عرب نقل کرده‏اند. (3) و بلکه برخى از مفسران سوره انشراح و آیه‏«الم نشرح لک‏صدرک‏»را بر این داستان منطبق داشته و شان نزول آن‏دانسته‏اند. (4)
--------------------------------
1-صحیح مسلم ج 1 ص 101-102 سیره ابن هشام ج 1 ص 164-165.طبرى ج 1 ص 575.
المنتقى فى مولود المصطفى‏«الباب الرابع من القسم الثانى‏».
2-سیره ابن هشام ج 1 ص 164-165.
3-الصحیح من السیرة ج 1 ص 83.و پاورقى فقه السیرة ص 63.
4-تفسیر مفاتیح الغیب فخر رازى ج 32 ص 2.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ایرادهائى که به این داستان شده

این داستان بگونه‏اى که نقل شده و شما شنیدید از چندجهت مورد خدشه و ایراد واقع شده:
1-اختلاف میان این نقل و نقلهاى دیگر در مورد علت‏بازگرداندن رسول خدا(ص)بمکه و نزد مادرش آمنه که در این‏دو نقل همانگونه که شنیدید سبب باز گرداندن آنحضرت همین‏جریان ذکر شده و این ماجرا طبق این دو روایت در سال سوم از عمر آنحضرت اتفاق افتاده،در صورتیکه در روایات دیگر و ازجمله در همین سیره ابن هشام(ص 167)براى باز گرداندن‏آنحضرت علت دیگرى نقل کرده و آن گفتار نصاراى حبشه بودکه چون آن کودک را دیدند بیکدیگر گفتند ما این کودک راربوده و به دیار خود خواهیم برد چون وى سرنوشت مهمى‏دارد...
و سال بازگرداندن آنحضرت را نیز در روایات دیگر سال‏پنجم عمر آنحضرت ذکر کرده‏اند (1) و در کیفیت اصل داستان نیزمیان روایت ابن هشام و طبرى و یعقوبى اختلاف است،چنانچه‏در سیرة المصطفى آمده و در روایت طبرى آمده است که چند نفربراى غسل و التیام باطن آنحضرت آمده بودند که یکى از آنهاامعاء آنحضرت را بیرون آورده و غسل داد و دیگرى قلب آنحضرت‏را و سومى آمده و دست کشید و خوب شد و آنحضرت را از زمین‏بلند کرد (2) که همین اختلاف سبب ضعف نقل مزبور مى‏شود.
2-خیر و شر و خوبى و بدى قلب انسانى،از امور اعتقادى ومعنوى است و چگونه با عمل جراحى و شکافتن قلب و شستشوى‏آن مى‏توان ماده شر و بدى را بصورت یک لخته خون بیرون آوردو شستشو داد؟و آیا هر انسانى مى‏تواند اینکار را انجام دهد؟و یااین غده بدى و شر فقط در سینه رسول خدا بوده و دیگران‏ندارند...؟و امثال اینگونه سئوالها؟و از اینرو مرحوم طبرسى درمجمع البیان در داستان معراج فرموده:
«اینکه روایت‏شده که سینه آنحضرت را شکافته و شستشودادند ظاهر آن صحیح نیست و قابل توجیه هم نیست مگر به‏سختى،زیرا آنحضرت پاک و پاکیزه از هر بدى و عیبى بوده وچگونه مى‏توان دل و اعتقادات درونى آنرا با آب شستشوداد؟...» (3)
و مسیحیان بهمین حدیث تمسک کرده و گفته‏اند جز عیسى‏بن مریم هیچیک از فرزندان آدم معصوم نیستند و همگى مورددستبرد شیطان واقع شده‏اند و تنها عیسى بن مریم بود که چون‏فوق مرتبه بشرى و از عالم دیگرى بود مورد دستبرد وى قرارنگرفت...!
و از این گذشته چگونه این عمل چند بار تکرار شد و حتى‏پس از نبوت و بعثت آن بزرگوار باز هم نیاز به عمل جراحى پیداشد؟و آیا این غده هر بار که عمل مى‏شد دوباره عود مى‏کرد و فرشته‏هاى الهى مجبور مى‏شدند بدستور خداى تعالى مجددامبادرت به این عمل جراحى نموده و موجبات ناراحتى آن بزرگواررا فراهم سازند؟...
3-بگونه‏اى که نقل شده این شکافتن و بستن بصورت اعجازو خارق العاده بوده و همانند یک عمل جراحى و معمولى نبوده که‏احتیاج به زمان و مدت و ابزار و وسائل جراحى و نخ و سوزن وبخیه کردن و غیره داشته باشد،و همانگونه که مى‏دانیم معجزه ازنشانه‏هاى نبوت و ابزار کار پیمبران الهى براى اثبات مدعاى‏آنان بوده و چگونه در حال کودکى آنحضرت چنین معجزه‏اى ازآنحضرت صادر گردیده؟
مگر اینکه بگوئیم از«ارهاصات‏»بوده همانگونه که پیش ازاین در داستان اصحاب فیل گفته شد.
4-چگونه مى‏توان معناى این روایت را با آیاتى که در قرآن‏کریم آمده و هر نوع تسلط و نفوذى را از طرف شیطان در دل پیغمبران ومردان الهى و حتى مؤمنان و متوکلان سلب و نفى کرده جمع کرد ومیان آنها را وفق داد،مانند آیه شریفه‏اى که مى‏فرماید:
و آیه دیگرى که فرموده: (4)
«...انه لیس له سلطان على الذین آمنوا و على ربهم یتوکلون‏» (5) و آیه‏«...و لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم‏المخلصین...» (6)
و بهر صورت این روایت از جهاتى مورد خدشه و ایراد واقع‏شده،و حتى بعضى گفته‏اند:این حدیث‏ساخته و پرداخته‏مسیحیان و کلیساها است و مؤید روایت دیگرى است که درصحیح بخارى و مسلم آمده که جز عیسى بن مریم همه فرزندان‏آدم هنگام ولادت مورد دستبرد شیطان واقع شده و شیطان در اونفوذ مى‏کند و همین سبب گریه نوزاد مى‏گردد...فقط‏عیسى بن مریم بود که در حجاب و پرده بود و از دستبرد شیطان‏محفوظ ماند... (7)
---------------------------
1-بحار الانوار ج 15 ص 337 و 401.
2-سیرة المصطفى ص 46.
3-مجمع البیان ج 3 ص 395.
4-سوره الاسراء آیه 65.
5-سورة النحل آیه 99.
6-سورة الحجر آیه 40-41.
7-الصحیح من السیرة ج 1 ص 87.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پاسخى که به این ایرادها داده‏اند

در برابر این ایرادها پاسخهائى داده‏اند،از آنجمله:
1-دکتر محمد سعید بوطى در کتاب فقه السیرة گوید:
حکمت الهى در این حادثه ریشه کن کردن غده شر و بدى ازجسم رسول خدا نبوده تا این اشکالها لازم آید،زیرا اگر منبع وریشه شرور غده‏هاى جسمانى یا لکه‏هاى خونى در بدن باشدلازمه‏اش همان است که افراد شرور و بد خواه را با یک عمل‏جراحى بصورت افرادى نیکوکار و خیرخواه در آورد،بلکه ظاهرآنست که حکمت در این داستان آشکار کردن امر رسالت وآماده ساختن رسول خدا براى عصمت و وحى از زمان کودکى باوسائل مادى بوده،تا براى ایمان مردم و تصدیق رسالت آنحضرت‏نزدیکتر و اقرب باشد،و در نتیجه این عمل یک تطهیر معنوى بوده‏لکن به این صورت مادى و حسى تا این اعلان الهى وسیله‏اى‏براى رساندن به گوشها و دیدگان مردم باشد...
و حکمت هر چه باشد،وقتى خبرى صحیح و ثابت بود دیگرجائى براى بحث و توجیه و یا رد آن نیست که ما ناچار به‏توجیهات و اینگونه تاویلهاى بعیده باشیم،و کسى که در چنین‏روایاتى تردید کند منشاى جز ضعف ایمان بخداى تعالى ندارد.
و اینرا باید بدانیم که میزان پذیرفتن خبر و حدیث،درستى وصحت آن است،و هنگامى که خبر و حدیثى از این جهت به‏اثبات رسید دیگر چاره‏اى جز پذیرفتن و قبول آن نداریم و آنراروى سر مى‏گذاریم،و میزان فهم ما در معناى آن دلالت لغت عرب و احکام آن است،و اصل در کلام نیز حقیقت است،واگر قرار باشد که هر خواننده و بحث کننده‏اى بتواند کلام را ازمعناى حقیقى خود به معانى مجازى آن برگرداند ارزش لغت ازمیان رفته و دلالتى براى آن باقى نمى‏ماند و مردم در فهم معانى‏الفاظ دچار سرگردانى مى‏شوند.
و گذشته از این چه انگیزه و اجبارى براى اینکار هست؟جزآنکه کسى دچار ضعف ایمان بخداى تعالى گردد،و یا ضعف‏یقین به نبوت رسول خدا و صدق رسالت آنحضرت،و گرنه یقین‏پیدا کردن به آنچه روایت و نقل آن صحیح و ثابت است‏خیلى‏آسانتر از این حرفها است چه حکمت و سر آن معلوم باشد و چه‏نباشد! (1)
2-از نویسندگان و دانشمندان معاصر شیعه،هاشم معروف‏حسینى نیز نظیر همین گفتار را در کتاب سیرة المصطفى اختیارنموده و پس از آنکه اختلاف نقلها را ذکر مى‏کند گفته است:
این اختلافات،اگر چه موجب مى‏شود تا انسان در اصل‏داستان تردید کند بخصوص اگر سندهاى آنرا بر اصولى که درروایات مورد قبول است عرضه کنیم،ولى با اینحال این مطلب به تنهائى براى انکار این داستان از اصل و اساس و متهم ساختن‏نقل کنندگان کافى نیست،زیرا آنچه را اینان نقل کرده‏اند نوعى‏از اعجاز است و عقل چنین حوادثى را محال ندانسته و قدرت‏خداى تعالى را برتر مى‏داند از آنچه عقلها بدان احاطه ندارد واوهام و پندارها درک آن نتواند،و زندگى رسول اعظم خداوندمقرون است با امثال این گونه حوادثى که براى دانشمندان ومحققان قابل تفسیر و توجیه نبوده و جز اراده ذات باریتعالى‏انگیزه‏اى نداشته‏«و لیس ذلک على الله بعزیز» (2)
3-علامه طباطبائى در کتاب شریف المیزان در دو جاداستان را نقل کرده یکى در ذیل داستان اسراء و معراج در سوره‏«اسرى‏»و دیگرى در ذیل آیه‏«الم نشرح لک صدرک‏»و در هردو جا آنرا حمل بر«تمثل برزخى‏»نموده که در عالم دیگرى‏شستشوى باطن آنحضرت به این کیفیت در پیش دیدگان رسول‏خدا مجسم گشته و مشاهده گردیده است،و داستانهاى دیگرى‏را نیز که در روایات معراج آمده مانند مجسم شدن دنیا در نزدآنحضرت با آرایش کامل،و انواع نعمت‏ها و عذابها براى اهل‏بهشت و جهنم همه را از همین قبیل دانسته و بهمین معنا حمل کرده است (3)
نگارنده گوید:این داستان را محدث جلیل القدر مرحوم ابن‏شهر آشوب بگونه‏اى دیگر نقل کرده که بسیارى از این اشکالها برآن وارد نیست و اصل نقل این محدث بزرگوار شیعه در داستان‏منشا زندگى و دوران کودکى آنحضرت در کتاب مناقب اینگونه‏است که از حلیمه نقل کرده که در خاطرات زندگى آن بزرگواردر سالهاى پنجم از عمر شریفش مى‏گوید:
«...فربیته خمس سنین و یومین فقال لى یوما:این یذهب‏اخوانى کل یوم؟قلت:یرعون غنما، فقال:اننى ارافقهم،فلماذهب معهم اخذه ملائکة و علوه على قلة جبل و قاموا بغسله وتنظیفه، فاتانى ابنى و قال:ادرکى محمدا فانه قد سلب،فاتیته‏فاذا بنور یسطع فى السماء فقبلته و قلت: ما اصابک؟قال:
لا تحزنى ان الله معنا،و قص علیها قصته،فانتشر منه فوح مسک‏اذفر،و قال الناس:غلبت علیه الشیاطین و هو یقول:ما اصابنى‏شى‏ء و ما على من باس‏». (4)
یعنى-من پنج‏سال و دو روز آنحضرت را تربیت کردم،درآنهنگام روزى بمن گفت:برادران من هر روز کجا مى‏روند؟
گفتم:گوسفند مى‏چرانند،محمد گفت:من امروز بهمراه ایشان‏مى‏روم،و چون با ایشان رفت فرشتگان او را گرفته و بر قله‏کوهى بردند و به شستشو و تنظیف او پرداختند،در اینوقت پسرم‏بنزد من آمد و گفت:محمد را دریاب که او را ربودند!من بنزدوى رفتم و نورى دیدم که از وى بسوى آسمان ساطع بود،او رابوسیده گفتم:چه بر سرت آمد؟پاسخداد:محزون مباش که خدابا ما است و سپس داستان خود را براى او بازگو کرد،و دراینوقت از وى بوى مشک خالص بمشام مى‏رسید و مردم‏مى‏گفتند:شیاطین بر او چیره شده‏اند و او مى‏فرمود:چیزى بر من‏نرسیده و باکى بر من نیست...
و اینک بر طبق این نقل مى‏گوئیم:گذشته از اینکه نقلهاى‏گذشته مورد اشکال بود و با یکدیگر اختلاف داشت با این نقل‏هم مخالف است،و اگر بناى پذیرفتن این داستان باشد همین‏نقل که خالى از اشکالات است براى ما معتبرتر است و نیازى‏هم به توجیه و تاویل نداریم‏و تاویلى هم که مرحوم استاد طباطبائى کرده‏اند اگرداستان مربوط به معراج رسول خدا(ص)تنها بود توجیه خوبى‏بود،چون در پاره‏اى از روایات که در مورد مشاهدات دیگرآنحضرت رسیده به همان لفظ تمثیل آمده و با قرینه آنها مى‏توان این داستان را نیز همانگونه توجیه و تفسیر کرد،اما شنیدید که این‏داستان در کودکى آنحضرت اتفاق افتاده و اگر در موارد دیگرهم اتفاق افتاده باشد این تفسیر و توجیه در همه جا دشوار بنظرمى‏رسد، مگر آنکه همان توجیه را با قرینه‏اى که ذکر شد شاهدو نمونه‏اى براى موارد دیگر بگیریم.
و در پایان این بحث ذکر این قسمت هم جالب است که درپایان روایت صحیح مسلم همانگونه که خواندید آمده که انس بن‏مالک گفته بود:من جاى بخیه‏ها را در سینه رسولخدا مى‏دیدم.
و راوى،یا انس بن مالک تصور کرده بودند که این شکافتن وبستن،با چاقو و کارد و نخ و سوزن بوده،در صورتیکه اگر هم ماداستان را اینگونه که نقل شده بود بپذیریم بعنوان یک معجزه وامر خارق عادت مى‏پذیریم،و در متن حدیث هم لفظ التیام آمده‏بود نه دوختن!
--------------------------
1-فقه السیرة ص 63.
2-سیرة المصطفى ص 46.
3-المیزان ج 13 ص 33 و ج 20 ص 452.
4-مناقب آل ابیطالب ج 1 ص 33.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بازگشت به مکة و درگذشت مادر

به ترتیبى که گفته شد حلیمه سعدیه رسولخدا(ص)را پس ازگذشت پنج‏سال از توقف آن حضرت در میان قبیله،به مکه و نزدمادرش آمنه باز گرداند،و با اینکه اینکار بر خلاف میل و خواست‏قلبى او بود ولى روى قرار قبلى و وعده‏اى که به جدش‏عبد المطلب و مادرش آمنه داده بود آنحضرت را به مکه آورد وتحویل داد.
و در تاریخ براى اینکار حلیمه که بر خلاف رضاى قلبى اوبود جز آنچه گفته شد جهات دیگرى نیز ذکر کرده‏اند:ماننداینکه:
1-ابن هشام در سیره و طبرى در تاریخ خود از حلیمه روایت‏کرده‏اند که گوید:
پس از ماجراى شق صدر شوهرم به من گفت:من ترس آنرا دارم که این‏پسر دچار جن زدگى-یا جنون-شده باشد،او را به نزد خانواده‏اش‏باز گردان. حلیمه گوید:من آنحضرت را برداشته و به نزد مادرش-آمنه-آوردم،و اوبه من گفت:چه شد با آن اصرارى که براى نگهدارى این فرزند داشتى اورا باز گرداندى؟
گفتم:فرزندم بزرگ شده و من وظیفه خود را نسبت به او انجام داده‏ام واینک از پیش آمدها و حوادث ناگوار بر او بیمناکم،و روى همین جهت‏همانگونه که شما مایل بودید او را به شما مى‏سپارم.
آمنه گفت:داستان این نیست راست بگوى!
حلیمه گوید:و بدنبال این گفتار مرا رها نکرد تا بالاخره من اصل ماجرا رابراى او نقل کردم. آمنه گفت:آیا از شیطان بر او بیمناکى؟گفتم:آرى،گفت:هرگز نگران نباش که بخدا سوگند شیطان را بر او راهى نیست وفرزند مرا داستانى است،مى‏خواهى داستانش را براى تو باز گویم؟گفتم:
آرى...
حلیمه گوید:سپس آمنه داستان دوران حاملگى و ولادت آنحضرت ومعجزاتى را که مشاهده کرده بود براى من باز گفت...-که ما قبل از این‏در داستان ولادت نقل کرده و تکرار نمى‏کنیم-و آنگاه گفت:فرزندم رابگذار و برو (1)
2-و نیز در همان سیره ابن هشام آمده که از جمله‏انگیزه‏هاى حلیمه در باز گرداندن رسول خدا به نزد مادرش آمنه‏آن بود که چند تن از نصاراى حبشه رسول خدا(ص)را با حلیمه دیدند،و نگاههاى دقیق و خیره‏اى به آنحضرت نموده و او رابررسى کردند،و آنگاه بدو گفتند:
ما این پسرک را ربوده و به شهر و دیار خود خواهیم برد که‏او در آینده داستان مهمى دارد که ما دانسته‏ایم و همین سبب شدتا حلیمه آنحضرت را پیوسته از نظر آنان دور داشته و بالاخره هم‏ناچار شد او را به نزد آمنه بازگرداند. (2)
و نظیر این روایت در کتابهاى دیگر نیز با مختصر اختلافى‏نقل شده است.
-----------------------------
1-سیره ابن هشام ج 1 ص 165.تاریخ طبرى ج 1 ص 579.
2-سیره ابن هشام ج 1 ص 167

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

و اما داستان وفات آمنه

پیش از این گفته شد که هاشم بن عبد مناف زنى از قبیله‏بنى النجار مدینه را به همسرى گرفت که جد رسولخدا(ص)یعنى‏عبد المطلب از آن زن متولد شد،و از این رو پیامبر خدا با قبیله‏بنى النجار مدینه قرابت نسبى داشت و دائیهاى پدرى و فامیلهاى‏دیگر ایشان در مدینه بسر مى‏بردند،و پس از آنکه حلیمه‏آنحضرت را به مکه آورد و به مادرش آمنه سپرد،آمنه فرزند عزیزخود را برداشته و براى زیارت قبر شوهرش عبد الله و دیدار خویشان وى به مدینه آورد.و در این سفر«ام ایمن‏»را نیز همراه‏خود بمدینه برد،و در مراجعت از همین سفر بود که آمنه درهنگامى که حدود سى سال از عمرش گذشته بود-چنانچه‏گفته‏اند (1) -در جائى بنام‏«ابواء» (2) از دنیا رفت و بنابر نقل مشهورآن مخدره را در همانجا دفن کردند.
ابن سعد در کتاب‏«طبقات‏»خود روایت کرده که آمنه وام ایمن با دو شتر که همراه داشتند آنحضرت را به مدینه بردند ومدت یکماه در مدینه نزد خویشان خود ماندند و از خود آنحضرت‏نقل مى‏کند که رسول خدا بعدها که بمدینه هجرت کرد.
خانه‏اى را که در آن ورود و منزل کرده بودند و قبر پدرش عبد الله‏در آن خانه بود نشان مى‏داد و خاطراتى از روزهاى توقف درمدینه را بازگو مى‏کرد. (3)
و بدنبال آن نقل کرده که ام ایمن مى‏گفت:مردمى ازیهودیان مى‏آمدند و به آنحضرت نگریسته و من شنیدم که یکى ازآنها مى‏گفت:این پیامبر این امت است و هجرتگاه او همین‏شهر خواهد بود،و من این سخن را بخاطر سپردم.
وى گوید:پس از آن،آمنه رسول خدا(ص)را برداشته وبسوى مکه حرکت کرد و چون به‏«ابواء»رسیدند آمنه در همانجاوفات یافت و قبر او در همانجا است.
سپس ام ایمن آنحضرت را برداشته و با همان دو شترى که‏همراه داشتند به مکه آورد،و ام ایمن در زمان حیات آمنه و پس‏از وفات او نیز از رسولخدا(ص)نگهدارى مى‏کرد.
ابن سعد دنباله داستان را اینگونه ادامه داده که رسول‏خدا(ص)در سفر حدیبیه به‏«ابواء»عبور کرد و به زیارت قبرمادر رفته و آنجا را مرمت نمود و در کنار قبر او گریست ومسلمانان نیز گریستند،و چون از آنحضرت در این باره پرسیدندفرمود:مهر و محبت او بیادم آمد و گریستم! (4) نگارنده گوید:در اینجا تذکر دو مطلب لازم است:
1-این قسمت از حدیث پاسخ خوبى براى سخن دیگرى نیزکه مورد بحث واقع شده مى‏باشد، و آن سخن این است که برخى‏گفته‏اند:گریه براى مردگان و همچنین زیارت قبور مردگان‏جایز نیست و در چند جا نیز نقل شده که عمر بن خطاب از گریه کردن براى مردگان نهى مى‏کرده و حتى دستور مى‏داد زنانى راکه براى مردگان خود گریه مى‏کنند با تازیانه بزنند (5) ،و از رسول‏خدا(ص)روایت کرده‏اند که فرمود:
«ان المیت‏یعذب ببکاء الحی‏» (6) یعنى براستى که مرده بواسطه گریه زندگان شکنجه مى‏بیند.. .!
زیرا گذشته از اینکه عایشه در روایات بسیارى که دانشمندان‏اهل سنت از وى نقل کرده‏اند این حدیث را که از عمر و پسرش‏عبد الله بن عمر نقل شده بود تکذیب کرده و گفته است:آن دونفر خطا کرده و اشتباه شنیده‏اند. (7) و مرحوم علامه امینى(قدس‏سره)روایات زیادى در این باره از کتابهاى معتبر اهل سنت نقل‏کرده (8) ،همانگونه که شنیدید با عمل خود رسولخدا(ص)دراینجا و در جاهاى بسیار دیگرى که خود بر مردگان مى‏گریست‏و یا به دیگران دستور گریه بر مردگان را مى‏داد،منافات دارد،که ان شاء الله در جاى خود ذکر خواهیم کرد،و در اینجا همین‏تذکر مختصر کافى است.
2-همانگونه که در این روایات خواندید و آنچه پیش از این‏نیز در داستان وفات عبد الله آمده بود،و مشهور میان اهل تاریخ ومحدثین نیز همین است که عبد الله در مدینه از دنیا رفت و درهمانجا او را دفن کرده و قبرش در همانجا است. (9) و آمنه مادرآنحضرت نیز در«ابواء»از دنیا رفت و همانجا او را دفن کردند،ولى در برخى روایات و کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده که قبرعبد الله و آمنه هر دو در مکه است و در برخى از آنها است که‏تنها قبر آمنه در مکه است. (10) و مجلسى(ره)در بحار الانوار پس ازنقل چند حدیث از کتابهاى شیعه که ظهور در همین مطلب داردکه قبر آندو در شعب (11) مکه یا-قبرستان مکه-است و رسول خدادر این دو جا آمده و با آنها گفتگو کرده،گفته است:
این اخبار با آنچه مشهور است که پدر و مادر آنحضرت در غیر مکه از دنیارفته‏اند مخالف مى‏باشد و جمع میان آنها ممکن است بدینگونه باشد که پس از فوت بدن آندو را به مکه منتقل کرده باشند-چنانچه برخى ازسیره نویسان گفته‏اند-و ممکن است رسول خدا(ص) آندو را صدا زده وبصورت اعجاز روحشان-یا روح و بدنشان با هم در مکه-حاضر شده‏باشد. (12)
نگارنده گوید:گذشته از اینکه مجلسى(ره)نام این برخى ازسیره نویسان را ذکر نکرده خیلى بعید بنظر مى‏رسد که با توجه‏بفاصله زیاد مدینه و همچنین ابواء با شهر مکه و بخصوص باوسائل نقلیه آنزمان چنین انتقالى انجام شده باشد،و چنان نیازى‏هم در کار نبوده که احتیاج به صدور معجزه‏اى در این باره باشدو الله اعلم.
و بهر صورت این بحث را رها کرده و بدنبال بحث‏خود بازمى‏گردیم.
و در بحار الانوار از کتاب‏«عدد»نقل شده که آمنه آنحضرت‏را در مدینه بخانه مردى از بنى عدى بن النجار برد و یک ماه درآنجا توقف کردند،و براى رسول خدا(ص)از آن توقف یک ماهه‏خاطراتى بجاى مانده که از آن جمله فرمود:
در آن روزها مردى از یهود دیدم که بنزد من رفت و آمد مى‏کرد و دقیقا مرا زیر نظر مى‏گرفت تا اینکه روزى تنهائى مرا دیدار کرده پرسید:
-اى پسر،نامت چیست؟
گفتم:احمد
در این وقت مرد یهودى نگاهى به پشت من کرد و شنیدم که مى‏گفت:
این پسر پیامبر این امت است،و سپس به نزد دائیهاى من رفت و جریان رابه آنها نیز گزارش داد،و آنها نیز به مادرم گفتند،و او بر حال من بیمناک‏شده و از مدینه خارج شدیم.
و از ام ایمن روایت کرده که گفت:روزى دو مرد از یهودیان مدینه هنگام‏نیمه روز به نزد من آمده و گفتند:
احمد را پیش ما بیاور،من آن حضرت را به نزد آنها بردم،و آن دو نفریهودى دقیقا او را زیر نظر گرفته و پشت و روى بدن آنحضرت را بررسى‏کردند،سپس یکى از آنها بدیگرى گفت:
«هذا نبی هذه الامة و هذه دار هجرته و سیکون بهذه البلدة‏من القتل و السبى امر عظیم‏».
-این پیامبر این امت است و این شهر هم هجرتگاه او است و در آینده دراین شهر از کشتار و اسارت،داستان بزرگى اتفاق مى‏افتد (13) .
و بهر صورت ام ایمن آنحضرت را به مکه آورد،و هم چنان ازآنحضرت نگهدارى کرد و تا پایان عمر رسول خدا(ص)درخدمت آن بزرگوار بود،و تا پنج‏یا ششماه پس از رحلت رسول خدا(ص) نیز زنده بود و آنگاه از دنیا رفت.
و رسول خدا(ص)محبتها و خدمتهاى او را پیوسته یادآورى‏مى‏کرد،تا جائیکه بر طبق نقلى بدیدار او مى‏رفت و مى‏فرمود:
«ام ایمن،امى بعد امى‏» (14)
ام ایمن پس از مادرم،مادر من بود.
و بر طبق روایت کتاب‏«عدد»که مجلسى(ره)از آن نقل‏کرده پس از آنکه رسول خدا(ص)با خدیجه ازدواج کرد ام ایمن‏را آزاد فرمود (15) و چون شوهر نداشت مسلمانان را به ازدواج با وى‏تشویق فرمود تا جائیکه بر طبق نقل کتاب‏«انساب بلاذرى‏»دراین باره فرمود:
من سره ان یتزوج امراة من اهل الجنة فلیتزوج ام‏ایمن‏» (16)
کسى که دوست دارد با زنى از اهل بهشت ازدواج کند با ام ایمن ازدواج‏کند.
و بدنبال همین گفتار رسول خدا(ص)بود که زید بن حارثه (17) با او ازدواج کرد،و اسامة بن زید که بعدها از مسلمانان بزرگ ومشهور گردید و در چند مورد به ماموریتهائى از طرف رسول‏خدا(ص)مفتخر گردید،و فرمانده لشکر از سوى آنحضرت شدثمره و محصول همین ازدواج بود.
-----------------------
1-سیرة المصطفى ص 47.
2-«ابواء»نام جائى است در چند میلى مدینه که از روستاهاى مدینه بشمار مى‏رفته وگویند فاصله‏اش تا جحفة-از سمت مدینه-23 میل بوده.
3-الطبقات الکبرى ج 1 ص 116.
4-طبقات ابن سعد ج 1 ص 116-117.
5 و 6-الاصابه ج 3 ص 606 و کنز العمال ج 8 ص 118.
7-صحیح بخارى ابواب الجنائز صحیح مسلم ج 1 ص 344 سنن نسائى ج 4 ص 17.
8-الغدیر ج 6 ص 159-167
9-بلکه در تاریخ طبرى از واقدى روایت کرده که گفته است در این باره میان اصحاب مااختلافى نیست(تاریخ طبرى ج 2 ص 8).
10-طبقات ابن سعد ج 1 ص 117-و پاورقى سیرة ابن هشام ج 1 ص 168.اسد الغابة ج 1ص 15.
11-شعب به معناى دره است و مکه داراى دره‏هائى بوده که در اینجا ذکر نشده کدام شعب‏و دره هم بوده تنها در پاورقى سیره‏«شعب ابى ذر»ذکر شده.و در اسد الغابة‏«ابى رب‏»
آمده که بنظر مى‏رسد تصحیف شده باشد.
12-بحار الانوار ج 15 ص 111.
13-بحار الانوار ج 15 ص 116.
14 و 15-قاموس الرجال ج 10 ص 387-بنقل از استیعاب.
16-بحار الانوار ج 15 ص 116.
17-زید بن حارثه نیز کسى بود که از زمان ازدواج رسول خدا(ص)با خدیجه در خانه‏آنحضرت بود و چندین سال افتخار خدمتگزارى رسول خدا(ص)را داشت تا اینکه در جنگ موته بشهادت رسید به شرحى که ان شاء الله تعالى در جاى خود مذکور خواهد گردید.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در کنار عبد المطلب

و از آن پس رسول خدا(ص)در کنار جدش عبد المطلب وتحت‏سرپرستى و کفالت او قرار گرفت.
ابن اسحاق گفته است:
رسم چنان بود که براى عبد المطلب در کنار خانه کعبه فرش مخصوصى‏مى‏گستراندند و پسران وى در اطراف آن مى‏نشستند تا عبد المطلب بیاید،وبخاطر گرامى داشت و احترام وى کسى روى آن فرش نمى‏نشست.
گاه مى‏شد که رسول خدا(ص)-که در آنوقت پسرکى کوچک بودمى‏آمد و روى آن فرش مى‏نشست،عموهایش که چنان مى‏دیدند او رامى‏گرفتند تا از آن فرش دور سازند،ولى عبد المطلب که آن منظره رامشاهده مى‏کرد بدانها مى‏گفت:
«دعوا ابنى فو الله ان له لشائا»
-فرزندم را واگذارید که بخدا سوگند او را مقامى بزرگ است...
و سپس او را در کنار خود روى آن فرش مخصوص مى‏نشانید و دست برپشت او مى‏کشید و از حرکات و رفتار او خرسند مى‏شد (1)
و ابن سعد در طبقات روایت کرده که پس از فوت آمنه،عبد المطلب رسول خدا(ص)را نزد خود برد و بیش از فرزندان‏خود نسبت به او محبت و مهر مى‏ورزید و او را بخود نزدیک‏مى‏کرد و در وقت تنهائى و خواب به نزد او مى‏رفت و از اومراقبت مى‏کرد...
و نیز روایت کرده که مردمى از قبیله‏«بنى مدلج‏»به‏عبد المطلب گفتند:از این فرزند محافظت کن که ما جاى پائى‏را شبیه‏تر از جاى پاى او با جاى پائى که در مقام‏«ابراهیم(ع)» است ندیده‏ایم،و عبد المطلب با شنیدن این سخن به ابو طالب‏گفت:بشنو که اینان چه مى‏گویند و ابو طالب نیز پس از شنیدن‏این گفتار از آن حضرت محافظت مى‏کرد.
و عبد المطلب به ام ایمن که از رسول خدا(ص)نگهدارى‏مى‏کرد و دایگى و پرستارى او را بعهده داشت مى‏گفت:از این‏فرزند من محافظت کن که اهل کتاب او را پیغمبر این امت‏مى‏پندارند.
و عبد المطلب چنان بود که غذائى نمى‏خورد جز آنکه‏مى‏گفت:پسرم را نزد من آرید،و او را نزد وى مى‏بردند. (2) و در کتاب اکمال الدین صدوق(ره)بسندش از ابن عباس‏روایت کرده که گوید:
در سایه خانه کعبه براى عبد المطلب فرشى مى‏گستراندند که احدى بخاطرحرمت عبد المطلب بر آن جلوس نمى‏کرد و فرزندان عبد المطلب مى‏آمدند واطراف آن فرش مى‏نشستند تا عبد المطلب بیاید.و گاه مى‏شد که رسول‏خدا(ص)-در حالیکه پسر کوچکى بود-مى‏آمد و بر آن فرش مى‏نشست واین جریان بر عموهاى آن حضرت(که همان فرزندان عبد المطلب)بودندگران مى‏آمد و به همین جهت او را مى‏گرفتند تا از آن جایگاه و فرش‏مخصوص دور سازند و عبد المطلب که آن وضع را مشاهده مى‏کردمى‏گفت:
پسرم را واگذارید که او را مقامى بس بزرگ خواهد بود،و من روزى رامى‏بینم که او بر شما سیادت و آقائى خواهد کرد،و من در چهره اومى‏بینم که روزى بر مردم سیادت مى‏کند...
اینرا مى‏گفت و سپس او را برداشته و کنار خود مى‏نشانید و دست بر پشت‏او مى‏کشید و او را مى‏بوسید و مى‏گفت:من از این فرزند پاک‏تر وخوش‏بوتر ندیده‏ام...آنگاه متوجه ابو طالب-که با عبد الله از یک مادربودند-مى‏شد و مى‏گفت:اى ابو طالب براستى که براى این پسر مقام بزرگى است او را نگهدارى کن و از وى دست باز مدار که او تنها است وبراى او همانند مادرى مهربان باش که صدمه‏اى به او نرسد...
سپس او را بر دوش خود سوار مى‏کرد و هفت بار اطراف خانه طواف‏مى‏داد و نظیر این روایت بطور اختصار در کتابهائى نظیر مناقب ابن‏شهر آشوب و اصول کافى کلینى(ره)و جاهاى دیگر نقل شده. (3) و در همین روایت اکمال الدین آمده که چون هنگام مرگ‏عبد المطلب فرا رسید بسراغ فرزندش ابو طالب فرستاد و چون وى‏در بالین او حاضر شد در حالى که عبد المطلب در حال احتضاربود و مى‏گریست و محمد(ص)روى سینه او قرار داشت بسوى‏ابو طالب متوجه شده و مى‏گفت:
«یا ابا طالب انظر ان تکون حافظا لهذا الوحید الذى لم یشم‏رائحة ابیه.و لم یذق شفقة امه. انظر یا ابا طالب ان یکون من‏جسدک بمنزلة کبدک...»
اى ابا طالب بنگر تا نگهدار این فرزندى که تک و تنها است و بوى پدر رااستشمام نکرده و مهر مادر را نچشیده است باشى بنگر تا همانند جگر خوداو را عزیز دارى...
«یا ابا طالب ان ادرکت ایامه فاعلم انى کنت من ابصر الناس و اعلم الناس به،فان استطعت ان تتبعه فافعل و انصره‏بلسانک و یدک و ما لک فانه و الله سیسودکم...»
اى ابو طالب اگر روزگار او را درک کردى بدان که من نسبت به وضع اواز همه مردم بیناتر و داناترم و اگر توانستى از او پیروى کن و با دست وزبان و مال و دارائى خود،او را یارى نما که بخدا سوگند وى بر شماسیادت خواهد نمود...» (4)
-----------------------------------
1-سیره ابن هشام ج 1 ص 168.
2-طبقات ابن سعد ج 1 ص 118.
3-مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 24 و 25 و اصول کافى ج 1 ص 448.
4-اکمال الدین(ط جدید)ج 1 ص 171-172.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

وفات عبد المطلب

بر طبق گفته مشهور از اهل حدیث و تاریخ،رسول خدا(ص)
هشت‏ساله بود که عبد المطلب در حالى که بگفته ابن اثیر دراسد الغابة بینائى خود را از دست داده بود (1) از دنیا رفت و در باره‏اینکه خود عبد المطلب در هنگام مرگ چند سال داشته اختلاف‏زیادى در تاریخ دیده مى‏شود که برخى عمر او را در هنگام وفات‏هشتاد و دو سال و برخى یکصد و چهل سال ذکر کرده‏اند (2) ،که تفاوت آنها حدود شصت‏سال مى‏شود،که البته اینگونه‏اختلافات در تاریخ گذشتگان تازگى ندارد،و در تاریخ وروایات نمونه‏هاى فراوانى دارد.
و گفته‏اند:خداوند به عبد المطلب ده پسر و شش دخترعنایت کرد که پسران عبارت بودند از: حارث،ابو طالب،حمزه،زبیر،عبد الله،عیذاق،مقوم،حجل،ابو لهب،عباس.که البته‏در برخى از اینها اختلاف نیز هست و یعقوبى در تاریخ خود«عیذاق‏»و«حجل‏»را یکى دانسته و دهمى را«قثم‏»دانسته‏است. (3) چنانچه برخى مقوم و حجل را یکى دانسته‏اند. (4) و شیخ صدوق(ره) بجز عباس عدد آنها را ده نفر ذکر کرده ومانند برخى دیگر فرزندى بنام‏«ضرار»نیز براى عبد المطلب ذکرکرده است. (5)
دختران او عبارتند از:عاتکة،امیمة،ام حکیم،برة،اروى،صفیة(مادر زبیر بن عوام)
---------------
1-اسد الغابة ج 1 ص 15.
2-طبقات ابن سعد ج 1 ص 119-و بحار الانوار ج 15 ص 162-تاریخ یعقوبى ج 2 ص 8.
3-تاریخ یعقوبى ج 1 ص 7.
4 و 5-خصال ج 1 ص 150.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شخصیت عبد المطلب

ما پیش از این در داستان نذر عبد المطلب براى ذبح عبد الله‏شمه‏اى از حالات او و شخصیت الهى و اعتقاد و ایمان او را به‏خداى یکتا بیان داشتیم (1) و پیش از آن نیز در باره ایمان اجدادرسول خدا(ص)تفصیلا مطالبى ذکر شد (2) چنانچه در خلال‏همین چند روایتى هم که در این قسمت بیان شد شواهد زیادى‏بر این مطلب وجود داشت (3) و در اینجا نیز اضافه مى‏کنیم که به‏عقیده بسیارى از دانشمندان شیعه و اهل سنت عبد المطلب درمکه معظمه منادى توحید و یکتا پرستى و مخالف با هر نوع شرک‏و بت پرستى بوده است،اگر چه برخى معتقدند که از اظهارعقیده خویش تقیه مى‏کرد و روى مصالحى در اجتماعات ومراسم بت پرستان شرکت مى‏نمود.چنانچه شیخ صدوق(ره)
گوید:
«و کان عبد المطلب و ابو طالب من اعرف العلماء و اعلمهم‏بشان النبی-صلى الله علیه و آله-و کانا یکتمان ذلک عن‏الجهال و اهل الکفر و الضلال‏» (4)
عبد المطلب و ابو طالب از جمله دانشمندانى بودند که بیش ازدیگران دانائى و معرفت در حق رسول خدا(ص)داشتند و چنان‏بودند که معرفت‏خود را نسبت به آنحضرت از نادانان و کافران وگمراهان کتمان مى‏کردند.
و از اصبغ بن نباته روایت کرده که گوید:ازامیر المؤمنین(ع)شنیدم که مى‏فرمود:بخدا سوگند نه پدرم و نه‏جدم عبد المطلب و نه هاشم و نه عبد مناف هیچکدام هرگز بتى‏را پرستش نکردند،بدانحضرت عرض شد:پس آنها چه چیزى راپرستش مى‏کردند؟فرمود:
«کانوا یصلون على البیت على دین ابراهیم علیه السلام‏متمسکین به‏».
آنها بر طبق آئین ابراهیم(ع)بسوى خانه کعبه نماز گذارده و بردین او تمسک مى‏جستند (5)
و یعقوبى در تاریخ خود درباره عبد المطلب گوید:
-و رفض عبادة الاصنام،و وحد الله عز و جل و وفى بالنذرو سن سننا نزل القرآن باکثرها...
او کسى بود که پرستش بتها را ترک کرد و خداى عز و جل را به یکتائى‏شناخت،و وفاى بنذر کرد و سنتهائى را مقرر داشت که بیشتر آنها را قرآن‏امضاء کرد...
و سپس سنتهاى او را ذکر کرده آنگاه گوید:
-فکانت قریش تقول عبد المطلب ابراهیم الثانی
یعنى چنان شد که قرشیان عبد المطلب را ابراهیم دوم مى‏گفتند.
و در پایان،داستان خشک سالى مکه و قحطى زدگى قریش وبدنبال آن دعاى عبد المطلب و آمدن باران به دعاى او را به تفصیل ذکر کرده و اشعار برخى از قرشیان را در این باره بیان‏داشته که گوید:
بشیبة الحمد اسقى الله بلدتنا و قد فقدنا الکرى و اجلوز المطر منا من الله بالمیمون طائرة و خیر من بشرت یوما به مضر مبارک الامر یستسقى الغمام به ما فی الانام له عدل و لا خطر
و ثقة الاسلام کلینى(ره)در اصول کافى بسند خود از زراره ازامام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:
«یحشر عبد المطلب یوم القیامة امة واحدة علیه سیماءالانبیاء و هیبة الملوک‏» (6)
محشور مى‏شود درحالى که سیماى (7) پیمبران و هیبت پادشاهان را دارد.
و در حدیث دیگرى که از مقرن و محمد بن سنان و مفضل بن‏عمر از امام صادق(ع)روایت کرده با مختصر اختلافى اینگونه‏است:
«یبعث عبد المطلب امة وحدة علیه بهاء الملوک و سیماءالانبیاء...» (8)
-عبد المطلب بصورت یک امت مبعوث شود،و درخشندگى پادشاهان وسیماى پیمبران را داراست...
و از فخر رازى در کتاب‏«اسرار التنزیل‏»و شهرستانى در کتاب‏«الملل و النحل‏»نیز دلیلهائى درباره ایمان و اسلام عبد المطلب‏سخنانى نقل شده و تا جائى که شهرستانى گوید:عبد المطلب‏به برکت نور نبوت سخنان حکمت آمیز و بزرگى اظهار کرد که‏حکایت از ایمان او به روز جزا و اسلام او مى‏کند مانند اینکه دروصایاى خود مى‏گفت:هرگز از دنیا ستمکارى بیرون نخواهدرفت جز آنکه کیفر ستم و ظلم خود را خواهد دید،تا آنکه‏هنگامى مرد ستمکارى از دنیا رفت بى آنکه کیفر ببیند،و چون‏به عبد المطلب جریان را گفتند او در پاسخ گفت:
«و الله ان وراء هذه الدار دار یجزى فیها المحسن باحسانه‏و یعاقب فیها المسى‏ء باساءته‏»
-بخدا سوگند از پس این خانه خانه دیگرى است که نیکوکار پاداش‏نیکو کارى خود را دریافت کند و بد کار در برابر عمل بد خود کیفر بیند.
و به برکت همان نور مقدس بود که به ابرهه گفت:
«ان لهذا البیت ربا یحفظه‏».
براستى که این خانه را پروردگارى است که او را نگهبانى خواهدکرد... (9)
و شیخ صدوق(ره)در کتاب خصال بسند خود از امیر المؤمنین(ع)
روایت کرده که در وصیت رسول خدا(ص)به آنحضرت آمده که‏بدو فرمود:
اى على براستى که عبد المطلب پنج‏سنت را در جاهلیت‏مقرر داشت که خداى تعالى آنها را در اسلام امضاء فرمود.
آنگاه آن سنتهاى پنجگانه را به تفصیل ذکر فرموده که بطورخلاصه اینگونه است:
1-حرمت زن پدر بر پسران 2-خمس گنجها و غنائم 3-سقایت‏حاجیان 4-دیه قتل به صد شتر 5-عدد طواف به هفت‏شوط.
و سپس فرمود:
«یا على ان عبد المطلب کان لا یستقسم بالازلام.و لا یعبد الاصنام و لا یاکل ما ذبح على النصب،و یقول:انا على دین ابراهیم‏» (10)
اى على،براستى که شیوه عبد المطلب چنان بود که(مانند مردم زمان‏جاهلیت)بوسیله ازلام(تیرهاى مخصوص آن زمان)قرعه نمى‏زد و قسمت‏نمى‏کرد،و بتها را پرستش نمى‏کرد،و از آنچه براى بتان مى‏کشتند(طبق‏رسوم مردم جاهلیت)نمى‏خورد،و مى‏گفت:من بر دین و آئین ابراهیم هستم.
و بالاخره از مجموع آنچه در گذشته و در اینجا گفته شدایمان عبد المطلب به مبدا و معاد و رسالت انبیاء الهى وشخصیت والاى او از روى روایات و تواریخ بخوبى روشن‏گردید و ما و شما را از تحقیق و بحث بیشتر مستغنى و بى‏نیازگردانید و اینک بدنباله بحث تاریخى خود باز گردیم.
-----------------------
1-به قسمت‏سوم مراجعه نمائید.
2-به قسمت دوم مراجعه نمائید.
3-آنجا که به ابو طالب مى‏گوید:«یا ابو طالب ان ادرکت ایامه فاعلم انى کنت من ابصرالناس و اعلم الناس به...»و نیز سفارشهائى که در جاهاى دیگر در باره آنحضرت‏مى‏نمود.
4-اکمال الدین ج 1 ص 171.
5-اکمال الدین ج 1 ص 174.
6-اصول کافى ج 1 ص 446.
7-معناى‏«امه واحدة‏»یا«وحدة‏»چنانچه مفسران در تفسیر آیه‏«ان ابراهیم کان امة قانتالله‏»(سوره نحل آیه 120)گفته‏اند این است که او به تنهائى بجاى یک امت محشورمى‏شود چون در دنیا نیز در برابر مرام کفر و شرک تنها بود و شخص دیگرى با او هم عقیده وهم آهنگ نبود.
8-اصول کافى ج 1 ص 447.
9-بحار الانوار ج 15 ص 118-122 و الملل و النحل ج 3 ص 282.
10-خصال ج 1 ص 150

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کفالت ابو طالب

پیش از این گفتیم که ابو طالب با عبد الله-پدر رسول‏خدا(ص)-از طرف پدر و مادر برادر بود و از عموهاى دیگرآنحضرت نسبت به آنحضرت مهربانتر و علاقه‏مندتر بود.
و شاید به همین سبب نیز بود که عبد المطلب چه در زمان‏سلامت و چه در هنگام بیمارى و احتضار سفارش آنحضرت را به ابو طالب کرده و بالاخره هم کفالت آنحضرت را پس از مرگ‏خود به ابو طالب سپرد،چنانچه در چند صفحه پیش از این‏خواندید.
و در اسد الغابة چند قول در این باره نقل کرده مانند اینکه‏چون هنگام مرگ عبد المطلب فرا رسید پسرانش را جمع کرده وسفارش رسول خدا را به آنها کرد،و بدنبال آن زبیر و ابو طالب-دو تن از پسران عبد المطلب-درباره کفالت رسول خدا(ص)
قرعه زدند و قرعه به نام ابو طالب در آمد،و قول دیگر آن است که‏این انتخاب را خود عبد المطلب کرد و ابو طالب را براى کفالت‏آن حضرت انتخاب نمود چون ابو طالب در میان عموهاى‏آنحضرت مهربانتر از دیگران نسبت به او بود،و قول سوم آن‏است که عبد المطلب در این باره مستقیما به ابو طالب وصیت کردو محمد(ص)را تحت کفالت او قرار داد،و قول چهارم آن است‏که نخست زبیر از آن حضرت کفالت کرد و چون زبیر از دنیارفت کفالت آنحضرت را ابو طالب بعهده گرفت (1) که البته خودابن اثیر این قول آخر را از نظر تاریخى غلط دانسته و رد مى‏کند.
ولى در کتابهاى تاریخى و سیره‏هاى دیگرى که نوشته شده از این اقوال اثرى نیست و همگى نوشته و روایت کرده‏اند که:
عبد المطلب هنگام مرگ ابو طالب را کفیل رسولخدا(ص)قرارداده و به او در این باره وصیت کرد مانند سیره ابن هشام و تاریخ‏طبرى و تاریخ یعقوبى و مروج الذهب و طبقات ابن سعد (2) .. .
و در مناقب ابن شهر آشوب از کتاب اوزاعى داستان رابگونه‏اى دیگر نقل کرده و آن چنین است که مى‏گوید:
رسول خدا(ص)در دامان عبد المطلب زندگى مى‏کرد تا چون حدود صد ودو سال از عمر عبد المطلب گذشت (3) و رسول خدا(ص)هشت‏ساله شده‏بود.عبد المطلب پسرانش را جمع کرد و بدانها گفت:محمد یتیم است.اورا سرپرستى کنید و نیازمند است او را بى‏نیاز کنید و وصیت و سفارش مرادرباره او حفظ کنید!
ابو لهب گفت:من اینکار را خواهم کرد؟
عبد المطلب بدو گفت:شرت را از او باز دار!
عباس اظهار داشت:من این کار را به عهده خواهم گرفت؟
عبد المطلب-تو مرد خشمناکى هستى مى‏ترسم او را آزار دهى!
ابو طالب-من این دستور را اجرا مى‏کنم و کفالت او را به عهده مى‏گیرم؟
عبد المطلب-آرى تو سرپرستى او را بعهده گیر!
و سپس بدنبال این سخن رو به محمد(ص)کرده و گفت:
«یا محمد اطع له‏»
اى محمد از وى اطاعت کن!
محمد(ص)گفت:«یا ابه لا تحزن فان لى ربا لا یضیعنى‏»!
-پدر جان غمگین مباش مرا پروردگارى است که تباهم نخواهد کرد(و به‏حال خود وا نخواهد گذارد)و از آن پس ابو طالب او را در کنار خود گرفت‏و از وى حمایت کرد (4) ...
و بهر صورت عموم سیره نویسان و اهل تاریخ اشعارى نیز ازعبد المطلب در این باره نقل کرده‏اند که ابو طالب را مخاطب‏ساخته و بدو مى‏گوید:
اوصیک یا عبد مناف بعدى بموحد بعد ابیه فرد فارقه و هو ضجیع المهد فکنت کالام له فى الوجد تدنیه من احشائها و الکبد فانت من ارجى بنى عندى لدفع ضیم او لشد عقد
در این اشعار عبد المطلب فرزندش ابو طالب را-که طبق این‏اشعار نامش عبد مناف بوده-مخاطب ساخته و او را به حمایت و سرپرستى رسول خدا(ص)توصیه مى‏نماید.
------------------------
1-اسد الغابة ج 1 ص 15.
2-سیره ابن هشام ج 1 ص 179.تاریخ طبرى ج 2 ص 32،تاریخ یعقوبى ج 2 ص 8، مروج‏الذهب ج 1 ص 313.طبقات ابن سعد ج 1 ص 118...
3-پیش از این گفته شد که در مدت عمر عبد المطلب در هنگام مرگ اختلاف است واین یکى از آن اقوال است.
4-مناقب آل ابیطالب(ط قم)ج 1 ص 35.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

درباره نام ابو طالب

اکنون که سخن بدین جا رسید این چند جمله را نیز درباره‏نام ابو طالب بشنوید:
مسعودى در مروج الذهب-پس از نقل وصیت عبد المطلب‏بدانگونه که گفته شد مى‏گوید البته در باره نام ابو طالب‏اختلاف شده،که برخى آنرا عبد مناف دانسته و برخى هم عقیده‏دارند که کنیه او همان نام او است و سپس داستانى ازامیر المؤمنین(ع)در این باره ذکر کرده و شعر زیر را هم ازعبد المطلب نقل مى‏کند که در مورد وصیت درباره رسول خدا(ص)
در شعر دیگرى(غیر از آنچه در بالا ذکر شد)گوید:
اوصیت من کنیته بطالب×بابن الذى قد غاب لیس آئب‏ولى مرحوم ابن شهر آشوب در مناقب این شعر را نیز اینگونه‏روایت کرده:
وصیت من کنیته بطالب عبد مناف و هو ذو تجارب بابن الحبیب اکرم الاقارب بابن الذى قد غاب غیر آیب (1)
که ابو طالب نیز-طبق آنچه از اوصاف رسول خدا(ص)ازراهبها شنیده بود-در پاسخش گفت:
لا توصنى بلازم و واجب انى سمعت اعجب العجائب من کل حبر عالم و کاتب بان بحمد الله قول الراهب
این محدث بزرگوار پس از نقل این ابیات از کتاب شرف‏المصطفى از ابو سعید واعظ روایت کرده که چون هنگام مرگ‏عبد المطلب فرا رسید پسرش ابو طالب را طلبید و بدو گفت:
اى پسر تو بخوبى شدت علاقه و محبت مرا نسبت به محمددانسته‏اى،اکنون بنگر تا چگونه وصیت مرا درباره او عمل‏خواهى کرد.
ابو طالب در پاسخ گفت
یا ابه لا توصنى بمحمد فانه ابنى و ابن اخى.
-پدر جان مرا به محمد سفارش نکن که او پسر من و برادر زاده من است؟
و بدنبال این روایت گوید:
چون عبد المطلب از دنیا رفت ابو طالب آنحضرت را بر خود و همه خاندانش در خوراک و پوشاک مقدم مى‏داشت. (2) و ابن حجر عسقلانى در کتاب‏«الاصابه‏»در این باره گفته‏است:
ابو طالب بن عبد المطلب که به کنیه‏اش مشهور گردیده،نامش بنابر مشهورعبد مناف است و برخى هم نام او را«عمران‏»گفته‏اند،و حاکم گفته:
بیشتر گذشتگان بر این عقیده بوده‏اند که نام او همان کنیه او است. (3)
--------------------------
1-منظور از جمله‏«الذى قد غاب غیر آیب‏»در هر دو مورد ظاهرا«عبد الله‏»پدر رسول‏خدا(ص)است که به یثرب رفت و باز نگشت.
2-مناقب آل ابیطالب(ط قم)ج 1 ص 36.
3-الاصابه ج 1 ص 115.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در دامان ابو طالب

تا بدینجا هشت‏سال از عمر پر برکت رسول خدا(ص)را باخاطرات و حوادث ناگوارى که براى آن بزرگوار بهمراه داشت‏پشت‏سر گذاردیم.و اکنون آنحضرت در خانه ابو طالب وارد شده‏و دامن پر مهر عموى عزیزش آماده تربیت و پرورش و کفالت‏یتیم گرانقدر برادرش عبد الله بن عبد المطلب مى‏گردد،و برکسى که از تاریخ اسلام مختصر اطلاعى داشته باشدپوشیده نیست که ابو طالب یعنى آن مرد بزرگ،با چه فداکارى وگذشتى،و با چه اخلاص و ایثارى،این وظیفه سنگین الهى واجتماعى را تا پایان عمر که حدود چهل و سه سال طول کشید به‏انجام رسانید،و از این رهگذر چه حق بزرگى بر عموم مسلمانان‏جهان تا روز قیامت دارد«فجزاه الله عن الاسلام و عن المسلمین‏خیر الجزاء».
مرحوم ابن شهر آشوب در کتاب مناقب از ابن عباس روایت‏کرده که ابو طالب به برادرش عباس گفت:من(از وقتى که محمد(ص)را در کفالت‏خود در آورده‏ام)از او جدا نمى‏شوم واطمینان به کسى نمى‏کنم(که او را به وى بسپارم)...ابو طالب‏در اینجا داستانى از شرم و حیاى آنحضرت نقل کرده و در پایان‏گوید:
-رسم ابو طالب چنان بود که هر گاه مى‏خواست‏شام و نهار به‏فرزندان خود بدهد به آنها مى‏گفت:صبر کنید تا پسرم(محمد)
بیاید،و(آنها صبر مى‏کردند)محمد(ص)مى‏آمد(و با آنها غذامى‏خورد...) (1) و نیز روایت کرده که این فرزند چنان بود که دروقت‏خوردن و نوشیدن غذا و آب‏«بسم الله الاحد»مى‏گفت وشروع مى‏کرد و پس از فراغت نیز«الحمد لله کثیرا»مى‏گفت.
و هیچگاه از او دروغى نشنیدم...
و هیچگاه او را ندیدم که مانند دیگران بخندد...
و ندیدم که با کودکان بازى کند...
و تنهائى و تواضع براى او محبوبتر بود(و بیشتر به تنهائى علاقه‏داشت).
و شبیه این گفتار در کتاب طبقات ابن سعد نیز روایت‏شده‏که هر که خواهد مى‏تواند براى اطلاع بدانجا مراجعه کند (2) و البته باید دانست که به همان مقدار که ابو طالب نسبت به‏رسولخدا(ص)علاقه و محبت داشت و در تربیت و حفاظت اومى‏کوشید همسرش فاطمه بنت اسد نیز حد اعلاى محبت رانسبت به آن بزرگوار مى‏نمود،و رسولخدا(ص)نیز تا پایان عمرمحبتهاى او را فراموش نکرد و این روایت را کلینى(ره)ودیگران در داستان وفات فاطمه از امام صادق(ع)روایت‏کرده‏اند که پس از اینکه رسول خدا(ص)پیراهن خود را براى کفن‏او فرستاد و در تشییع جنازه وى حاضر گردید و تابوت او را بردوش کشید و پیش از دفن در قبر او خوابید،و پس از دفن براى اوتلقین خواند...
...و کارهاى شگفت انگیز دیگرى که موجب سئوال وپرسش عموم یاران و اصحاب آنحضرت گردید و ما ان شاء الله‏تعالى در جاى خود-در حوادث سال چهارم هجرت نقل خواهیم‏کرد-از آنجمله در پاسخ پرسش کنندگان فرمود:
«الیوم فقدت بر ابى طالب،ان کانت لتکون عندها الشى‏ءفتؤثرنى به على نفسها و ولدها...» (3) .
-امروز نیکیهاى ابو طالب را از دست دادم،و شیوه فاطمه چنان بود که اگر چیزى نزد او پیدا مى‏شد مرا بر خود و فرزندانش‏مقدم مى‏داشت...
چنانچه در استیعاب هم نظیر این گفتار با تلخیص و اجمال‏نقل شده که رسول خدا(ص)پس از دفن او فرمود:
«انه لم یکن احد بعد ابى طالب ابر بى منها...» (4) .
-براستى که غیر از ابو طالب کسى نسبت به من از فاطمه(همسرش)مهربانتر نبود.
و در تاریخ یعقوبى نیز آمده که رسول خدا(ص)در مرگ‏فاطمه فرمود:
«الیوم ماتت امى‏»،امروز مادرم از دنیا رفت،و سپس نظیرآنچه را در بالا نقل شد ذکر مى‏کند (5) و ما بخواست‏خداى تعالى‏شرح حال این بانوى بزرگ اسلام و ایمان و سبقت او در اسلام‏و هجرت و فضائل دیگر او را در جاى خود ذکر خواهیم کرد.
و اکنون باز گردیم به دنباله بحث‏خود و تحقیق در باره‏مراحل بعدى زندگانى رسول خدا(ص) پس از کفالت و سرپرستى ابو طالب یعنى از هشتمین سال زندگانى آنحضرت به‏بعد.
----------------------------------
1-مناقب آل ابیطالب(ط قم)ج 1 ص 36.
2-طبقات ابن سعد ج 1 ص 119-120.
3-بحار الانوار ج 35.
4-بحار الانوار ج 35.
5-تاریخ یعقوبى ج 2 ص 9.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آمدن باران به برکت وجود رسول خدا(ص)و دعاى ابو طالب

قاضى دحلان در کتاب سیره خود از ابن عساکر بسند خود ازمردى بنام جلهمة بن عرفطة نقل مى‏کند که در سال قحطى وخشکسالى به مکه رفتم و مردم مکه را که در کمال سختى بسرمى‏بردند مشاهده کردم که در صدد چاره بر آمده و مى‏خواهندبراى طلب باران دعا کنند، یکى گفت:بنزد لات و عزى‏بروید،و دیگرى گفت:به‏«مناة‏»متوسل شوید.در این میان‏پیرى سالمند و خوش صورت را دیدم که به مردم مى‏گفت:چرابى راهه مى‏روید؟با اینکه یادگار ابراهیم خلیل و نژاد حضرت‏اسماعیل در میان شما است!
بدو گفتند:گویا ابو طالب را مى‏گوئى؟
گفت:آرى منظورم اوست!
مردم همگى برخاسته و من نیز همراه آنها آمدم و در خانه‏ابو طالب اجتماع کرده در را زدند و همینکه ابو طالب بیرون آمدمردم بسوى او هجوم برده و او را در میان گرفتند و بدو گفتند: اى ابو طالب تو بخوبى از قحطسالى و خشکى بیابان وگرسنگى و تشنگى مردمان با خبرى اینک وقت آن است که‏بیرون آیى و براى مردم از درگاه خدا باران طلب کنى!
گوید:ابو طالب که این سخن را شنید از خانه بیرون آمد وپسرى همراه او بود که همچون خورشید مى‏درخشید،و در حالى‏که اطراف او را جوانان دیگرى گرفته بودند همچنان بیامد تابکنار خانه کعبه رسید سپس آن پسر زیبا روى را بر گرفت و پشت‏او را به کعبه چسبانید و با انگشتان خود به سوى آسمان اشاره‏کرد و با زبانى تضرع آمیز بدرگاه خدا دعا کرد و طولى نکشیدکه پاره‏هاى ابر از اطراف گرد آمده باران بسیارى بارید و مردم رااز خشکسالى نجات داد،و بدنبال آن قصیده معروف لامیه‏ابو طالب را که بعدها پس از بعثت درباره رسول خدا سروده وحدود 90 بیت است نقل کرده و مطلع آن این بیت است:
و ابیض یستسقى الغمام بوجهه ثمال الیتامى عصمة للارامل
نگارنده گوید:
این داستان-صرفنظر از مقام ارجمندى را که براى رسولخداثابت مى‏کند-شاهد زنده‏اى براى گفتار ما است که ما نیزبخاطر همان آنرا براى شما نقل کردیم و آن توجه عمیقى است که مردم مکه نسبت به ابو طالب از نظر روحانى داشتند و نفوذ معنوى‏و عظمت وى را در میان قریش بخوبى ثابت مى‏کند،و این‏مطلب را هم مى‏رساند که میراث انبیاء گذشته نیز نزد ابو طالب‏بود و چنانچه در روایات معتبر شیعه آمده مقام شامخ وصایت پس‏از عبد المطلب بدو واگذار شده بود.
ابو طالب صرفنظر از علاقه‏اى که از نظر خویشاوندى به یتیم‏برادر داشت،همانند جدش عبد المطلب از آینده درخشان‏رسولخدا(ص)با خبر بود و از روى اخبار گذشتگان و علائمى‏که در دست داشت به نبوت و رسالت الهى وى در آینده واقف وآگاه بود،و همین سبب علاقه بیشتر او به محمد-صلى الله علیه‏و آله-مى‏گردید.
و این مطلب از روى اشعار بسیارى که از ابیطالب نقل شده‏بخوبى واضح و روشن است و تعجب از برخى راویان ونویسندگان اهل سنت است که با اینهمه در ایمان ابى طالب‏تردید کرده و سخنانى گفته‏اند،و ما ان شاء الله در جاى خود باشرح و تفصیل بیشترى در این باره بحث‏خواهیم کرد،و در اینجانیز یکى دو بیت از همان قصیده را براى شما نقل کرده و بدنبال‏بحث‏خود باز مى‏گردیم،که از آنجمله است این چند بیت:
لقد علموا ان ابننا لا مکذب لدینا و لا یعنى بقول الاباطل فاصبح فینا احمد فی ارومة تقصر عنه سورة المتطاول فایده رب العباد بنصره و اظهر دینا حقه غیر باطل (1)
و بنظر نگارنده اگر در باره ایمان ابو طالب جز همین قصیده وهمین اشعار نبود براى اثبات مطلب کافى بود تا چه رسد به‏دلیلها و شواهد و روایات بسیار دیگرى که در این باره رسیده وانشاء الله در جاى خود مذکور خواهد شد.
-----------------------------------
1-تمامى این قصیده را ابن هشام در سیره ج 1 ص 272-280 ط مصر نقل کرده وبدنبال آن گفته است:آنچه نقل شده صحت روایت آن از ابو طالب نزد من ثابت‏شده.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خاطراتى از دوران کودکى آنحضرت از زبان ابو طالب

بارى ابو طالب از هیچگونه محبت و فدا کارى در مورد تربیت‏و نگهدارى رسولخدا در دوران کودکى دریغ نکرد و پیوسته‏مراقب وضع زندگى و رفع احتیاجات وى بود،و بگفته اهل‏تاریخ سرپرستى و تربیت آنحضرت را خود او شخصا به عهده‏گرفته بود و به کسى در این باره اطمینان نداشت تا جائیکه به‏برادرش عباس مى‏گفت:
برادر!عباس بتو بگویم که من ساعتى از شب و روز محمدرا از خود جدا نمى‏کنم و به کسى اطمینان ندارم تا آنجا که در هنگام خواب خودم او را مى‏خوابانم و در بستر مى‏برم،و گاهى‏که احتیاج به تعویض لباس و یا کندن جامه دارد به من‏مى‏گوید:عمو جان صورتت را بگردان تا من جامه‏ام را بیرون‏بیاورم و چون سبب این گفتارش را مى‏پرسم به من پاسخ‏مى‏دهد:
براى آنکه شایسته نیست کسى به بدن من نظر افکند،و من‏از این گفتار او تعجب مى‏کنم،و روى خود را از او مى‏گردانم.
و هم چنین نوشته‏اند:
شیوه ابو طالب آن بود که هر گاه مى‏خواست نهار یا شام به‏بچه‏هاى خود بدهد بدانها مى‏گفت:صبر کنید تا فرزندم-محمدبیاید و چون آنحضرت حاضر مى‏شد بدانها اجازه مى‏داد دست‏بطرف غذا ببرند.
ابن هشام در سیره خود مى‏نویسد:
در حجاز مرد قیافه شناسى بود که نسب به طائفه‏«از دشنوءة‏» مى‏رسانید و هر گاه به مکه مى‏آمد قرشیان بچه‏هاى خود را به نزد اومى‏بردند و او نگاه بصورت آنها کرده از آینده آنها خبرهائى مى‏داد.
در یکى از سفرهائى که به مکه آمد،ابو طالب رسولخدا را برداشته وبنزد او آورد.چشم آنمرد برسولخدا افتاد و سپس خود را به کارى‏مشغول و سرگرم ساخت،پس از آن دو باره متوجه ابو طالب شده گفت: آن کودک چه شد؟او را نزد من آرید،ابو طالب که اصرار آنمرد رابراى دیدن رسولخدا دید،آنحضرت را از نظر او پنهان کرد،قیافه‏شناس‏چندین بار تکرار کرد:آن پسرک چه شد؟آن کودکى را که نشان من‏دادید بیاورید که بخدا داستانى در پیش دارد،ابو طالب که چنان دیداز نزد آن مرد برخاسته و رفت.
این اظهار علاقه شدید و اهمیتى را که ابو طالب در حفظ وحراست رسولخدا نشان مى‏داد سبب شده بود که خانواده او نیزمحمد(ص)را بسیار دوست مى‏داشتند و در همه جا او را بر خودمقدم مى‏داشتند،گذشته از اینکه ابو طالب بطور خصوصى هم‏سفارش او را کرده بود.
مى‏نویسند:روزى که ابو طالب رسولخدا-صلى الله علیه‏و آله-را از عبد المطلب باز گرفت و بخانه آورد به همسرش-فاطمه‏بنت اسد-گفت:بدان که این فرزند برادر من است که در پیش‏من از جان و مالم عزیزتر است و مراقب باش مبادا احدى جلوى‏او را از آنچه مى‏خواهد بگیرد.فاطمه که این سخن را شنیدتبسمى کرده گفت:
آیا سفارش فرزندم محمد را به من مى‏کنى!در صورتیکه اواز جان و فرزندانم نزد من عزیزتر مى‏باشد!
و در روایت دیگرى است که ابو طالب مى‏گفت:گاهى مرد زیبا صورتى را که در زیبائى مانندش نبود مى‏دیدم که نزد اومى‏آمد و دستى بسرش مى‏کشید و براى او دعا مى‏کرد،و اتفاق‏افتاد که روزى او را گم کردم و براى یافتن او به این طرف وآنطرف رفتم ناگاه او را دیدم که بهمراه مردى زیبا که مانندش راندیده بودم مى‏آید،بدو گفتم:فرزندم مگر بتو نگفته بودم هیچگاه‏از من جدا مشو!
آن مرد گفت:هر گاه از تو جدا شد من با او هستم و او رامحافظت مى‏کنم.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زندگى اجتماعى و سفرها و برخوردها

چنانچه از روى همرفته روایات و تواریخ اسلامى بدست‏مى‏آید از همان اوائل ورود محمد(ص) بخانه ابو طالب زندگى‏اجتماعى و برخورد و ورود آنحضرت در اجتماع شروع مى‏شود،زیرا چنانچه مشهور است در همان سال نهم زندگى‏رسولخدا(ص)نخستین سفر آنحضرت بشام و برخورد با بحیراى‏راهب اتفاق افتاده،و سپس به ترتیب‏«داستان چوپانى کردن‏»وشرکت در«حلف الفضول‏»و احیانا برخى از جنگها شروع‏مى‏شود،و ما قبل از نقل داستان بحیرا و نخستین سفر رسول‏خدا(ص)ناگزیر از تذکر و توضیح یک مطلب هستیم،و آن تذکر این مطلب است که قریش در آنروزگار براى ادامه زندگى‏نیاز شدیدى به تجارت و مسافرت به شام و یمن داشتند و تابستان‏که هوا گرم بود به شام مى‏رفتند و زمستان به یمن،و به تعبیر قرآن‏کریم «رحلة الشتاء و الصیف‏» داشتند.و چنانچه پیش از این‏گفته شد پدر آنحضرت یعنى عبد الله بن عبد المطلب هم در یکى‏از همان سفرهاى تجارتى که بشام رفته بود در مراجعت در یثرب‏بیمار شد و همانجا از دنیا رفت.و ابو طالب هم با اینکه سیادت وریاست بر بنى هاشم داشت و از بزرگان قریش بشمار مى‏رفت،ولى از نظر زندگى فقیر بود و همچون برخى از برادران دیگر خودمانند عباس بن عبد المطلب ثروتمند نبود،و از همین رو براى‏تامین زندگى خانواده پر عائله‏اى که داشت ناچار به چنین‏سفرهائى بود.و این حدیث را یعقوبى و دیگران ازامیر المؤمنین(ع)روایت کرده‏اند که مى‏فرمود:
«ابى ساد فقیرا و ما ساد فقیر قبله‏»
پدرم با فقرى که داشت‏سیادت کرد،و پیش از وى فقیرى‏سیادت نکرد.
و این هم عبارت خود یعقوبى است که قبل از این حدیث‏گفته:
«و کان ابو طالب سیدا شریفا مطاعا مهیبا مع املاقه‏» (1) .
یعنى ابو طالب با اینکه فقیر بود بزرگى شریف بود که‏فرمانش مطاع و داراى هیبت و عظمت بود.
---------------------------
1-تاریخ یعقوبى ج 2 ص 9.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نخستین سفر محمد (ص) به شام و داستان سفر بحیرا

و ماجراى گوسفند چرانى و جنگهاى فجار...
عموم مورخین و اهل حدیث از دانشمندان شیعه و اهل سنت‏با اندک اختلافى داستان سفر محمد(ص)را به شام در معیت‏عمویش ابو طالب و بر خورد آنحضرت را با«بحیرا»نقل‏کرده‏اند، مانند شیخ صدوق(ره)در اکمال الدین و ابن شهر آشوب‏در مناقب و ابن هشام در سیره و طبرى و یعقوبى و ابن سعد نیز درکتابهاى خود آنرا نقل کرده‏اند و نویسندگان معاصر نیز عمومابدون نقد و ایرادى آنرا ترجمه و نقل کرده‏اند (1) و بلکه برخى ازآنها در برابر برداشتهاى غلطى که دشمنان اسلام از این داستان‏کرده،و خواسته‏اند از این راه تهمتهائى به اسلام و رهبر بزرگوارآن بزنند از آن دفاع کرده و در صدد پاسخگوئى دشمنان بر آمده‏و بدین ترتیب اصل داستان را پذیرفته و چنان است که در صحت‏آن تردید نداشته‏اند (2) .ولى در برابر اینان برخى از نویسندگان و ناقلان این داستان،در صحت آن تردید کرده و راویان یا راوى‏آنرا دروغگو و جعال خوانده و بلکه برخى آنرا ساخته و پرداخته‏دشمنان اسلام دانسته‏اند،و برخى نیز قسمتهائى از آنرا مردود ومجعول دانسته ولى اصل آنرا بنوعى پذیرفته‏اند،و ما در آغاز اصل‏داستان را به تفصیلى که ابن هشام در سیره از ابن اسحاق روایت‏کرده با مختصر اختلافى که از دیگران ضمیمه آن کرده‏ایم ازروى کتاب زندگانى پیامبر اسلام خود براى شما نقل مى‏کنیم وسپس گفتار نویسندگان و ناقدان و یا منکران را مى‏آوریم.
--------------------------------
1-تاریخ پیامبر اسلام دکتر آیتى ص 256-به کتاب فروغ ابدیت ج 1 ص 141 به بعد مراجعه فرمائید.
2-بگفته یعقوبى و جمعى دیگر آنحضرت آنروز نه ساله بود و بگفته مسعودى درمروج الذهب(ج 1 ص 399)سیزده سال داشت و بسیارى هم گفته‏اند از عمرآنحضرت در آنروز دوازده سال گذشته بود.