تاریخ تحلیلی اسلام
داستان شق صدر
داستان دیگرى که مورد بحث و ایراد قرار گرفته و در برخىاز روایات و کتابهاى اهل سنت آمده داستان«شق صدر»
آنحضرت است،که قبل از ورود در آن بحث باید این مطلب راتذکر دهیم که بر طبق نقل اهل تاریخ رسول خدا(ص)حدود پنجسال در میان قبیله بنى سعد و در نزد حلیمه ماند بدین ترتیب کهپس از پایان دو سال دوران شیر خوارگى،حلیمه آن کودک راطبق قرار قبلى نزد آمنه و عبد المطلب آورد ولى روى علاقهبسیارى که بآنحضرت پیدا کرده بود با اصرار زیادى دو باره آنفرزند را از مادرش گرفته و بمیان قبیله برد،و این جریان شق صدربگونهاى که نقل شده در سالهاى چهارم یا پنجم عمر شریفآنحضرت اتفاق افتاده است،و ما ذیلا اصل داستان را از روىکتابهاى اهل سنت براى شما نقل کرده و سپس ایراد و اشکالآنرا ذکر مىکنیم و از اینرو مىگوئیم:
این داستان را بسیارى از محدثین و سیره نویسان اهل سنت روایت کردهاند مانند«مسلم»در کتاب صحیح،در ضمن چندحدیث و ابن هشام در سیره و طبرى در کتاب تاریخ خود، وکازرونى در کتاب المنتقى و دیگران (1) ،و ما در آغاز یکى ازروایاتى را که در صحیح مسلم آمده ذیلا براى شما نقل مىکنیمو سپس به بحثهاى جنبى و صحت و سقم آن مىپردازیم:
«روى مسلم بن حجاج عن انس بن مالک ان رسول الله(ص)اتاهجبرئیل و هو یلعب مع الغلمان فاخذه و صرعه،فشق عن قلبهفاستخرج القلب فاستخرج منه علقة فقال:هذا حظ الشیطانمنک،ثم غسله فى طست من ذهب بماء زمزم،ثم لامه ثم اعادهفى مکانه.
«و جاء الغلمان یسعون الى امه-یعنى ظئره-فقالوا:ان محمدا قدقتل فاستقبلوه و هو منتقع اللون،قال انس:و قد کنت ارى اثر ذلکفى صدره».
یعنى مسلم از انس بن مالک روایت کرده که روزى جبرئیلهنگامى که رسول خدا با پسر بچگان بازى مىکرد نزد وى آمده واو را گرفت و بر زمین زد و سینه او را شکافت و قلبش را بیرونآورد و از میان قلب آنحضرت لکه خونى بیرون آورده و گفت:اینبهره شیطان بود از تو،و سپس قلب آنحضرت را در طشتى از طلا با آب زمزم شستشو داده آنگاه آنرا بهم پیوند داده و بست و درجاى خود گذارد...
پسر بچگان بسوى مادر شیرده او آمده و گفتند:محمد کشته شد!
آنها بسراغ او رفته و او را در حالى که رنگش پریده بود مشاهدهکردند!
انس گفته:من جاى بخیهها را در سینه آنحضرت مىدیدم.
و در سیره ابن هشام از حلیمه روایت کرده که گوید:آنحضرتبهمراه برادر رضاعى خود در پشتخیمههاى ما به چراندنگوسفندان مشغول بودند که ناگهان برادر رضاعى او بسرعت نزد ماآمد و به من و پدرش گفت:این برادر قرشى ما را دو مرد سفید پوشآمده و او را خوابانده و شکمش را شکافتند و میزدند!
حلیمه گفت:من و پدرش بنزد وى رفتیم و محمد را که ایستاده ورنگش پریده بود مشاهده کردیم،ما که چنان دیدیم او را به سینهگرفته و از او پرسیدیم:اى فرزند تو را چه شد؟فرمود: دو مرد سفیدپوش آمدند و مرا خوابانده و شکمم را دریدند و بدنبال چیزىمىگشتند که من ندانستم چیست؟
حلیمه گوید:ما او را برداشته و بخیمههاى خود آوردیم. (2) و در هر دوى این نقلها هست که همین جریان سبب شد تاحلیمه آنحضرت را بنزد مادرش آمنه باز گرداند.
و این داستان تدریجا در روایات توسعه یافته تا آنجا کهگفتهاند:داستان شق صدر در دوران زندگى آنحضرت چهار یاپنج بار اتفاق افتاده،در سه سالگى(همانگونه که شنیدید)و در دهسالگى،و هنگام بعثت،و در داستان معراج...و در اینبارهاشعارى نیز از بعضى شعراى عرب نقل کردهاند. (3) و بلکه برخى از مفسران سوره انشراح و آیه«الم نشرح لکصدرک»را بر این داستان منطبق داشته و شان نزول آندانستهاند. (4)
--------------------------------
1-صحیح مسلم ج 1 ص 101-102 سیره ابن هشام ج 1 ص 164-165.طبرى ج 1 ص 575.
المنتقى فى مولود المصطفى«الباب الرابع من القسم الثانى».
2-سیره ابن هشام ج 1 ص 164-165.
3-الصحیح من السیرة ج 1 ص 83.و پاورقى فقه السیرة ص 63.
4-تفسیر مفاتیح الغیب فخر رازى ج 32 ص 2.
ایرادهائى که به این داستان شده
این داستان بگونهاى که نقل شده و شما شنیدید از چندجهت مورد خدشه و ایراد واقع شده:
1-اختلاف میان این نقل و نقلهاى دیگر در مورد علتبازگرداندن رسول خدا(ص)بمکه و نزد مادرش آمنه که در ایندو نقل همانگونه که شنیدید سبب باز گرداندن آنحضرت همینجریان ذکر شده و این ماجرا طبق این دو روایت در سال سوم از عمر آنحضرت اتفاق افتاده،در صورتیکه در روایات دیگر و ازجمله در همین سیره ابن هشام(ص 167)براى باز گرداندنآنحضرت علت دیگرى نقل کرده و آن گفتار نصاراى حبشه بودکه چون آن کودک را دیدند بیکدیگر گفتند ما این کودک راربوده و به دیار خود خواهیم برد چون وى سرنوشت مهمىدارد...
و سال بازگرداندن آنحضرت را نیز در روایات دیگر سالپنجم عمر آنحضرت ذکر کردهاند (1) و در کیفیت اصل داستان نیزمیان روایت ابن هشام و طبرى و یعقوبى اختلاف است،چنانچهدر سیرة المصطفى آمده و در روایت طبرى آمده است که چند نفربراى غسل و التیام باطن آنحضرت آمده بودند که یکى از آنهاامعاء آنحضرت را بیرون آورده و غسل داد و دیگرى قلب آنحضرترا و سومى آمده و دست کشید و خوب شد و آنحضرت را از زمینبلند کرد (2) که همین اختلاف سبب ضعف نقل مزبور مىشود.
2-خیر و شر و خوبى و بدى قلب انسانى،از امور اعتقادى ومعنوى است و چگونه با عمل جراحى و شکافتن قلب و شستشوىآن مىتوان ماده شر و بدى را بصورت یک لخته خون بیرون آوردو شستشو داد؟و آیا هر انسانى مىتواند اینکار را انجام دهد؟و یااین غده بدى و شر فقط در سینه رسول خدا بوده و دیگرانندارند...؟و امثال اینگونه سئوالها؟و از اینرو مرحوم طبرسى درمجمع البیان در داستان معراج فرموده:
«اینکه روایتشده که سینه آنحضرت را شکافته و شستشودادند ظاهر آن صحیح نیست و قابل توجیه هم نیست مگر بهسختى،زیرا آنحضرت پاک و پاکیزه از هر بدى و عیبى بوده وچگونه مىتوان دل و اعتقادات درونى آنرا با آب شستشوداد؟...» (3)
و مسیحیان بهمین حدیث تمسک کرده و گفتهاند جز عیسىبن مریم هیچیک از فرزندان آدم معصوم نیستند و همگى مورددستبرد شیطان واقع شدهاند و تنها عیسى بن مریم بود که چونفوق مرتبه بشرى و از عالم دیگرى بود مورد دستبرد وى قرارنگرفت...!
و از این گذشته چگونه این عمل چند بار تکرار شد و حتىپس از نبوت و بعثت آن بزرگوار باز هم نیاز به عمل جراحى پیداشد؟و آیا این غده هر بار که عمل مىشد دوباره عود مىکرد و فرشتههاى الهى مجبور مىشدند بدستور خداى تعالى مجددامبادرت به این عمل جراحى نموده و موجبات ناراحتى آن بزرگواررا فراهم سازند؟...
3-بگونهاى که نقل شده این شکافتن و بستن بصورت اعجازو خارق العاده بوده و همانند یک عمل جراحى و معمولى نبوده کهاحتیاج به زمان و مدت و ابزار و وسائل جراحى و نخ و سوزن وبخیه کردن و غیره داشته باشد،و همانگونه که مىدانیم معجزه ازنشانههاى نبوت و ابزار کار پیمبران الهى براى اثبات مدعاىآنان بوده و چگونه در حال کودکى آنحضرت چنین معجزهاى ازآنحضرت صادر گردیده؟
مگر اینکه بگوئیم از«ارهاصات»بوده همانگونه که پیش ازاین در داستان اصحاب فیل گفته شد.
4-چگونه مىتوان معناى این روایت را با آیاتى که در قرآنکریم آمده و هر نوع تسلط و نفوذى را از طرف شیطان در دل پیغمبران ومردان الهى و حتى مؤمنان و متوکلان سلب و نفى کرده جمع کرد ومیان آنها را وفق داد،مانند آیه شریفهاى که مىفرماید:
و آیه دیگرى که فرموده: (4)
«...انه لیس له سلطان على الذین آمنوا و على ربهم یتوکلون» (5) و آیه«...و لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهمالمخلصین...» (6)
و بهر صورت این روایت از جهاتى مورد خدشه و ایراد واقعشده،و حتى بعضى گفتهاند:این حدیثساخته و پرداختهمسیحیان و کلیساها است و مؤید روایت دیگرى است که درصحیح بخارى و مسلم آمده که جز عیسى بن مریم همه فرزندانآدم هنگام ولادت مورد دستبرد شیطان واقع شده و شیطان در اونفوذ مىکند و همین سبب گریه نوزاد مىگردد...فقطعیسى بن مریم بود که در حجاب و پرده بود و از دستبرد شیطانمحفوظ ماند... (7)
---------------------------
1-بحار الانوار ج 15 ص 337 و 401.
2-سیرة المصطفى ص 46.
3-مجمع البیان ج 3 ص 395.
4-سوره الاسراء آیه 65.
5-سورة النحل آیه 99.
6-سورة الحجر آیه 40-41.
7-الصحیح من السیرة ج 1 ص 87.
پاسخى که به این ایرادها دادهاند
در برابر این ایرادها پاسخهائى دادهاند،از آنجمله:
1-دکتر محمد سعید بوطى در کتاب فقه السیرة گوید:
حکمت الهى در این حادثه ریشه کن کردن غده شر و بدى ازجسم رسول خدا نبوده تا این اشکالها لازم آید،زیرا اگر منبع وریشه شرور غدههاى جسمانى یا لکههاى خونى در بدن باشدلازمهاش همان است که افراد شرور و بد خواه را با یک عملجراحى بصورت افرادى نیکوکار و خیرخواه در آورد،بلکه ظاهرآنست که حکمت در این داستان آشکار کردن امر رسالت وآماده ساختن رسول خدا براى عصمت و وحى از زمان کودکى باوسائل مادى بوده،تا براى ایمان مردم و تصدیق رسالت آنحضرتنزدیکتر و اقرب باشد،و در نتیجه این عمل یک تطهیر معنوى بودهلکن به این صورت مادى و حسى تا این اعلان الهى وسیلهاىبراى رساندن به گوشها و دیدگان مردم باشد...
و حکمت هر چه باشد،وقتى خبرى صحیح و ثابت بود دیگرجائى براى بحث و توجیه و یا رد آن نیست که ما ناچار بهتوجیهات و اینگونه تاویلهاى بعیده باشیم،و کسى که در چنینروایاتى تردید کند منشاى جز ضعف ایمان بخداى تعالى ندارد.
و اینرا باید بدانیم که میزان پذیرفتن خبر و حدیث،درستى وصحت آن است،و هنگامى که خبر و حدیثى از این جهت بهاثبات رسید دیگر چارهاى جز پذیرفتن و قبول آن نداریم و آنراروى سر مىگذاریم،و میزان فهم ما در معناى آن دلالت لغت عرب و احکام آن است،و اصل در کلام نیز حقیقت است،واگر قرار باشد که هر خواننده و بحث کنندهاى بتواند کلام را ازمعناى حقیقى خود به معانى مجازى آن برگرداند ارزش لغت ازمیان رفته و دلالتى براى آن باقى نمىماند و مردم در فهم معانىالفاظ دچار سرگردانى مىشوند.
و گذشته از این چه انگیزه و اجبارى براى اینکار هست؟جزآنکه کسى دچار ضعف ایمان بخداى تعالى گردد،و یا ضعفیقین به نبوت رسول خدا و صدق رسالت آنحضرت،و گرنه یقینپیدا کردن به آنچه روایت و نقل آن صحیح و ثابت استخیلىآسانتر از این حرفها است چه حکمت و سر آن معلوم باشد و چهنباشد! (1)
2-از نویسندگان و دانشمندان معاصر شیعه،هاشم معروفحسینى نیز نظیر همین گفتار را در کتاب سیرة المصطفى اختیارنموده و پس از آنکه اختلاف نقلها را ذکر مىکند گفته است:
این اختلافات،اگر چه موجب مىشود تا انسان در اصلداستان تردید کند بخصوص اگر سندهاى آنرا بر اصولى که درروایات مورد قبول است عرضه کنیم،ولى با اینحال این مطلب به تنهائى براى انکار این داستان از اصل و اساس و متهم ساختننقل کنندگان کافى نیست،زیرا آنچه را اینان نقل کردهاند نوعىاز اعجاز است و عقل چنین حوادثى را محال ندانسته و قدرتخداى تعالى را برتر مىداند از آنچه عقلها بدان احاطه ندارد واوهام و پندارها درک آن نتواند،و زندگى رسول اعظم خداوندمقرون است با امثال این گونه حوادثى که براى دانشمندان ومحققان قابل تفسیر و توجیه نبوده و جز اراده ذات باریتعالىانگیزهاى نداشته«و لیس ذلک على الله بعزیز» (2)
3-علامه طباطبائى در کتاب شریف المیزان در دو جاداستان را نقل کرده یکى در ذیل داستان اسراء و معراج در سوره«اسرى»و دیگرى در ذیل آیه«الم نشرح لک صدرک»و در هردو جا آنرا حمل بر«تمثل برزخى»نموده که در عالم دیگرىشستشوى باطن آنحضرت به این کیفیت در پیش دیدگان رسولخدا مجسم گشته و مشاهده گردیده است،و داستانهاى دیگرىرا نیز که در روایات معراج آمده مانند مجسم شدن دنیا در نزدآنحضرت با آرایش کامل،و انواع نعمتها و عذابها براى اهلبهشت و جهنم همه را از همین قبیل دانسته و بهمین معنا حمل کرده است (3)
نگارنده گوید:این داستان را محدث جلیل القدر مرحوم ابنشهر آشوب بگونهاى دیگر نقل کرده که بسیارى از این اشکالها برآن وارد نیست و اصل نقل این محدث بزرگوار شیعه در داستانمنشا زندگى و دوران کودکى آنحضرت در کتاب مناقب اینگونهاست که از حلیمه نقل کرده که در خاطرات زندگى آن بزرگواردر سالهاى پنجم از عمر شریفش مىگوید:
«...فربیته خمس سنین و یومین فقال لى یوما:این یذهباخوانى کل یوم؟قلت:یرعون غنما، فقال:اننى ارافقهم،فلماذهب معهم اخذه ملائکة و علوه على قلة جبل و قاموا بغسله وتنظیفه، فاتانى ابنى و قال:ادرکى محمدا فانه قد سلب،فاتیتهفاذا بنور یسطع فى السماء فقبلته و قلت: ما اصابک؟قال:
لا تحزنى ان الله معنا،و قص علیها قصته،فانتشر منه فوح مسکاذفر،و قال الناس:غلبت علیه الشیاطین و هو یقول:ما اصابنىشىء و ما على من باس». (4)
یعنى-من پنجسال و دو روز آنحضرت را تربیت کردم،درآنهنگام روزى بمن گفت:برادران من هر روز کجا مىروند؟
گفتم:گوسفند مىچرانند،محمد گفت:من امروز بهمراه ایشانمىروم،و چون با ایشان رفت فرشتگان او را گرفته و بر قلهکوهى بردند و به شستشو و تنظیف او پرداختند،در اینوقت پسرمبنزد من آمد و گفت:محمد را دریاب که او را ربودند!من بنزدوى رفتم و نورى دیدم که از وى بسوى آسمان ساطع بود،او رابوسیده گفتم:چه بر سرت آمد؟پاسخداد:محزون مباش که خدابا ما است و سپس داستان خود را براى او بازگو کرد،و دراینوقت از وى بوى مشک خالص بمشام مىرسید و مردممىگفتند:شیاطین بر او چیره شدهاند و او مىفرمود:چیزى بر مننرسیده و باکى بر من نیست...
و اینک بر طبق این نقل مىگوئیم:گذشته از اینکه نقلهاىگذشته مورد اشکال بود و با یکدیگر اختلاف داشت با این نقلهم مخالف است،و اگر بناى پذیرفتن این داستان باشد همیننقل که خالى از اشکالات است براى ما معتبرتر است و نیازىهم به توجیه و تاویل نداریمو تاویلى هم که مرحوم استاد طباطبائى کردهاند اگرداستان مربوط به معراج رسول خدا(ص)تنها بود توجیه خوبىبود،چون در پارهاى از روایات که در مورد مشاهدات دیگرآنحضرت رسیده به همان لفظ تمثیل آمده و با قرینه آنها مىتوان این داستان را نیز همانگونه توجیه و تفسیر کرد،اما شنیدید که اینداستان در کودکى آنحضرت اتفاق افتاده و اگر در موارد دیگرهم اتفاق افتاده باشد این تفسیر و توجیه در همه جا دشوار بنظرمىرسد، مگر آنکه همان توجیه را با قرینهاى که ذکر شد شاهدو نمونهاى براى موارد دیگر بگیریم.
و در پایان این بحث ذکر این قسمت هم جالب است که درپایان روایت صحیح مسلم همانگونه که خواندید آمده که انس بنمالک گفته بود:من جاى بخیهها را در سینه رسولخدا مىدیدم.
و راوى،یا انس بن مالک تصور کرده بودند که این شکافتن وبستن،با چاقو و کارد و نخ و سوزن بوده،در صورتیکه اگر هم ماداستان را اینگونه که نقل شده بود بپذیریم بعنوان یک معجزه وامر خارق عادت مىپذیریم،و در متن حدیث هم لفظ التیام آمدهبود نه دوختن!
--------------------------
1-فقه السیرة ص 63.
2-سیرة المصطفى ص 46.
3-المیزان ج 13 ص 33 و ج 20 ص 452.
4-مناقب آل ابیطالب ج 1 ص 33.
بازگشت به مکة و درگذشت مادر
به ترتیبى که گفته شد حلیمه سعدیه رسولخدا(ص)را پس ازگذشت پنجسال از توقف آن حضرت در میان قبیله،به مکه و نزدمادرش آمنه باز گرداند،و با اینکه اینکار بر خلاف میل و خواستقلبى او بود ولى روى قرار قبلى و وعدهاى که به جدشعبد المطلب و مادرش آمنه داده بود آنحضرت را به مکه آورد وتحویل داد.
و در تاریخ براى اینکار حلیمه که بر خلاف رضاى قلبى اوبود جز آنچه گفته شد جهات دیگرى نیز ذکر کردهاند:ماننداینکه:
1-ابن هشام در سیره و طبرى در تاریخ خود از حلیمه روایتکردهاند که گوید:
پس از ماجراى شق صدر شوهرم به من گفت:من ترس آنرا دارم که اینپسر دچار جن زدگى-یا جنون-شده باشد،او را به نزد خانوادهاشباز گردان. حلیمه گوید:من آنحضرت را برداشته و به نزد مادرش-آمنه-آوردم،و اوبه من گفت:چه شد با آن اصرارى که براى نگهدارى این فرزند داشتى اورا باز گرداندى؟
گفتم:فرزندم بزرگ شده و من وظیفه خود را نسبت به او انجام دادهام واینک از پیش آمدها و حوادث ناگوار بر او بیمناکم،و روى همین جهتهمانگونه که شما مایل بودید او را به شما مىسپارم.
آمنه گفت:داستان این نیست راست بگوى!
حلیمه گوید:و بدنبال این گفتار مرا رها نکرد تا بالاخره من اصل ماجرا رابراى او نقل کردم. آمنه گفت:آیا از شیطان بر او بیمناکى؟گفتم:آرى،گفت:هرگز نگران نباش که بخدا سوگند شیطان را بر او راهى نیست وفرزند مرا داستانى است،مىخواهى داستانش را براى تو باز گویم؟گفتم:
آرى...
حلیمه گوید:سپس آمنه داستان دوران حاملگى و ولادت آنحضرت ومعجزاتى را که مشاهده کرده بود براى من باز گفت...-که ما قبل از ایندر داستان ولادت نقل کرده و تکرار نمىکنیم-و آنگاه گفت:فرزندم رابگذار و برو (1)
2-و نیز در همان سیره ابن هشام آمده که از جملهانگیزههاى حلیمه در باز گرداندن رسول خدا به نزد مادرش آمنهآن بود که چند تن از نصاراى حبشه رسول خدا(ص)را با حلیمه دیدند،و نگاههاى دقیق و خیرهاى به آنحضرت نموده و او رابررسى کردند،و آنگاه بدو گفتند:
ما این پسرک را ربوده و به شهر و دیار خود خواهیم برد کهاو در آینده داستان مهمى دارد که ما دانستهایم و همین سبب شدتا حلیمه آنحضرت را پیوسته از نظر آنان دور داشته و بالاخره همناچار شد او را به نزد آمنه بازگرداند. (2)
و نظیر این روایت در کتابهاى دیگر نیز با مختصر اختلافىنقل شده است.
-----------------------------
1-سیره ابن هشام ج 1 ص 165.تاریخ طبرى ج 1 ص 579.
2-سیره ابن هشام ج 1 ص 167
و اما داستان وفات آمنه
پیش از این گفته شد که هاشم بن عبد مناف زنى از قبیلهبنى النجار مدینه را به همسرى گرفت که جد رسولخدا(ص)یعنىعبد المطلب از آن زن متولد شد،و از این رو پیامبر خدا با قبیلهبنى النجار مدینه قرابت نسبى داشت و دائیهاى پدرى و فامیلهاىدیگر ایشان در مدینه بسر مىبردند،و پس از آنکه حلیمهآنحضرت را به مکه آورد و به مادرش آمنه سپرد،آمنه فرزند عزیزخود را برداشته و براى زیارت قبر شوهرش عبد الله و دیدار خویشان وى به مدینه آورد.و در این سفر«ام ایمن»را نیز همراهخود بمدینه برد،و در مراجعت از همین سفر بود که آمنه درهنگامى که حدود سى سال از عمرش گذشته بود-چنانچهگفتهاند (1) -در جائى بنام«ابواء» (2) از دنیا رفت و بنابر نقل مشهورآن مخدره را در همانجا دفن کردند.
ابن سعد در کتاب«طبقات»خود روایت کرده که آمنه وام ایمن با دو شتر که همراه داشتند آنحضرت را به مدینه بردند ومدت یکماه در مدینه نزد خویشان خود ماندند و از خود آنحضرتنقل مىکند که رسول خدا بعدها که بمدینه هجرت کرد.
خانهاى را که در آن ورود و منزل کرده بودند و قبر پدرش عبد اللهدر آن خانه بود نشان مىداد و خاطراتى از روزهاى توقف درمدینه را بازگو مىکرد. (3)
و بدنبال آن نقل کرده که ام ایمن مىگفت:مردمى ازیهودیان مىآمدند و به آنحضرت نگریسته و من شنیدم که یکى ازآنها مىگفت:این پیامبر این امت است و هجرتگاه او همینشهر خواهد بود،و من این سخن را بخاطر سپردم.
وى گوید:پس از آن،آمنه رسول خدا(ص)را برداشته وبسوى مکه حرکت کرد و چون به«ابواء»رسیدند آمنه در همانجاوفات یافت و قبر او در همانجا است.
سپس ام ایمن آنحضرت را برداشته و با همان دو شترى کههمراه داشتند به مکه آورد،و ام ایمن در زمان حیات آمنه و پساز وفات او نیز از رسولخدا(ص)نگهدارى مىکرد.
ابن سعد دنباله داستان را اینگونه ادامه داده که رسولخدا(ص)در سفر حدیبیه به«ابواء»عبور کرد و به زیارت قبرمادر رفته و آنجا را مرمت نمود و در کنار قبر او گریست ومسلمانان نیز گریستند،و چون از آنحضرت در این باره پرسیدندفرمود:مهر و محبت او بیادم آمد و گریستم! (4) نگارنده گوید:در اینجا تذکر دو مطلب لازم است:
1-این قسمت از حدیث پاسخ خوبى براى سخن دیگرى نیزکه مورد بحث واقع شده مىباشد، و آن سخن این است که برخىگفتهاند:گریه براى مردگان و همچنین زیارت قبور مردگانجایز نیست و در چند جا نیز نقل شده که عمر بن خطاب از گریه کردن براى مردگان نهى مىکرده و حتى دستور مىداد زنانى راکه براى مردگان خود گریه مىکنند با تازیانه بزنند (5) ،و از رسولخدا(ص)روایت کردهاند که فرمود:
«ان المیتیعذب ببکاء الحی» (6) یعنى براستى که مرده بواسطه گریه زندگان شکنجه مىبیند.. .!
زیرا گذشته از اینکه عایشه در روایات بسیارى که دانشمنداناهل سنت از وى نقل کردهاند این حدیث را که از عمر و پسرشعبد الله بن عمر نقل شده بود تکذیب کرده و گفته است:آن دونفر خطا کرده و اشتباه شنیدهاند. (7) و مرحوم علامه امینى(قدسسره)روایات زیادى در این باره از کتابهاى معتبر اهل سنت نقلکرده (8) ،همانگونه که شنیدید با عمل خود رسولخدا(ص)دراینجا و در جاهاى بسیار دیگرى که خود بر مردگان مىگریستو یا به دیگران دستور گریه بر مردگان را مىداد،منافات دارد،که ان شاء الله در جاى خود ذکر خواهیم کرد،و در اینجا همینتذکر مختصر کافى است.
2-همانگونه که در این روایات خواندید و آنچه پیش از ایننیز در داستان وفات عبد الله آمده بود،و مشهور میان اهل تاریخ ومحدثین نیز همین است که عبد الله در مدینه از دنیا رفت و درهمانجا او را دفن کرده و قبرش در همانجا است. (9) و آمنه مادرآنحضرت نیز در«ابواء»از دنیا رفت و همانجا او را دفن کردند،ولى در برخى روایات و کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده که قبرعبد الله و آمنه هر دو در مکه است و در برخى از آنها است کهتنها قبر آمنه در مکه است. (10) و مجلسى(ره)در بحار الانوار پس ازنقل چند حدیث از کتابهاى شیعه که ظهور در همین مطلب داردکه قبر آندو در شعب (11) مکه یا-قبرستان مکه-است و رسول خدادر این دو جا آمده و با آنها گفتگو کرده،گفته است:
این اخبار با آنچه مشهور است که پدر و مادر آنحضرت در غیر مکه از دنیارفتهاند مخالف مىباشد و جمع میان آنها ممکن است بدینگونه باشد که پس از فوت بدن آندو را به مکه منتقل کرده باشند-چنانچه برخى ازسیره نویسان گفتهاند-و ممکن است رسول خدا(ص) آندو را صدا زده وبصورت اعجاز روحشان-یا روح و بدنشان با هم در مکه-حاضر شدهباشد. (12)
نگارنده گوید:گذشته از اینکه مجلسى(ره)نام این برخى ازسیره نویسان را ذکر نکرده خیلى بعید بنظر مىرسد که با توجهبفاصله زیاد مدینه و همچنین ابواء با شهر مکه و بخصوص باوسائل نقلیه آنزمان چنین انتقالى انجام شده باشد،و چنان نیازىهم در کار نبوده که احتیاج به صدور معجزهاى در این باره باشدو الله اعلم.
و بهر صورت این بحث را رها کرده و بدنبال بحثخود بازمىگردیم.
و در بحار الانوار از کتاب«عدد»نقل شده که آمنه آنحضرترا در مدینه بخانه مردى از بنى عدى بن النجار برد و یک ماه درآنجا توقف کردند،و براى رسول خدا(ص)از آن توقف یک ماههخاطراتى بجاى مانده که از آن جمله فرمود:
در آن روزها مردى از یهود دیدم که بنزد من رفت و آمد مىکرد و دقیقا مرا زیر نظر مىگرفت تا اینکه روزى تنهائى مرا دیدار کرده پرسید:
-اى پسر،نامت چیست؟
گفتم:احمد
در این وقت مرد یهودى نگاهى به پشت من کرد و شنیدم که مىگفت:
این پسر پیامبر این امت است،و سپس به نزد دائیهاى من رفت و جریان رابه آنها نیز گزارش داد،و آنها نیز به مادرم گفتند،و او بر حال من بیمناکشده و از مدینه خارج شدیم.
و از ام ایمن روایت کرده که گفت:روزى دو مرد از یهودیان مدینه هنگامنیمه روز به نزد من آمده و گفتند:
احمد را پیش ما بیاور،من آن حضرت را به نزد آنها بردم،و آن دو نفریهودى دقیقا او را زیر نظر گرفته و پشت و روى بدن آنحضرت را بررسىکردند،سپس یکى از آنها بدیگرى گفت:
«هذا نبی هذه الامة و هذه دار هجرته و سیکون بهذه البلدةمن القتل و السبى امر عظیم».
-این پیامبر این امت است و این شهر هم هجرتگاه او است و در آینده دراین شهر از کشتار و اسارت،داستان بزرگى اتفاق مىافتد (13) .
و بهر صورت ام ایمن آنحضرت را به مکه آورد،و هم چنان ازآنحضرت نگهدارى کرد و تا پایان عمر رسول خدا(ص)درخدمت آن بزرگوار بود،و تا پنجیا ششماه پس از رحلت رسول خدا(ص) نیز زنده بود و آنگاه از دنیا رفت.
و رسول خدا(ص)محبتها و خدمتهاى او را پیوسته یادآورىمىکرد،تا جائیکه بر طبق نقلى بدیدار او مىرفت و مىفرمود:
«ام ایمن،امى بعد امى» (14)
ام ایمن پس از مادرم،مادر من بود.
و بر طبق روایت کتاب«عدد»که مجلسى(ره)از آن نقلکرده پس از آنکه رسول خدا(ص)با خدیجه ازدواج کرد ام ایمنرا آزاد فرمود (15) و چون شوهر نداشت مسلمانان را به ازدواج با وىتشویق فرمود تا جائیکه بر طبق نقل کتاب«انساب بلاذرى»دراین باره فرمود:
من سره ان یتزوج امراة من اهل الجنة فلیتزوج امایمن» (16)
کسى که دوست دارد با زنى از اهل بهشت ازدواج کند با ام ایمن ازدواجکند.
و بدنبال همین گفتار رسول خدا(ص)بود که زید بن حارثه (17) با او ازدواج کرد،و اسامة بن زید که بعدها از مسلمانان بزرگ ومشهور گردید و در چند مورد به ماموریتهائى از طرف رسولخدا(ص)مفتخر گردید،و فرمانده لشکر از سوى آنحضرت شدثمره و محصول همین ازدواج بود.
-----------------------
1-سیرة المصطفى ص 47.
2-«ابواء»نام جائى است در چند میلى مدینه که از روستاهاى مدینه بشمار مىرفته وگویند فاصلهاش تا جحفة-از سمت مدینه-23 میل بوده.
3-الطبقات الکبرى ج 1 ص 116.
4-طبقات ابن سعد ج 1 ص 116-117.
5 و 6-الاصابه ج 3 ص 606 و کنز العمال ج 8 ص 118.
7-صحیح بخارى ابواب الجنائز صحیح مسلم ج 1 ص 344 سنن نسائى ج 4 ص 17.
8-الغدیر ج 6 ص 159-167
9-بلکه در تاریخ طبرى از واقدى روایت کرده که گفته است در این باره میان اصحاب مااختلافى نیست(تاریخ طبرى ج 2 ص 8).
10-طبقات ابن سعد ج 1 ص 117-و پاورقى سیرة ابن هشام ج 1 ص 168.اسد الغابة ج 1ص 15.
11-شعب به معناى دره است و مکه داراى درههائى بوده که در اینجا ذکر نشده کدام شعبو دره هم بوده تنها در پاورقى سیره«شعب ابى ذر»ذکر شده.و در اسد الغابة«ابى رب»
آمده که بنظر مىرسد تصحیف شده باشد.
12-بحار الانوار ج 15 ص 111.
13-بحار الانوار ج 15 ص 116.
14 و 15-قاموس الرجال ج 10 ص 387-بنقل از استیعاب.
16-بحار الانوار ج 15 ص 116.
17-زید بن حارثه نیز کسى بود که از زمان ازدواج رسول خدا(ص)با خدیجه در خانهآنحضرت بود و چندین سال افتخار خدمتگزارى رسول خدا(ص)را داشت تا اینکه در جنگ موته بشهادت رسید به شرحى که ان شاء الله تعالى در جاى خود مذکور خواهد گردید.
در کنار عبد المطلب
و از آن پس رسول خدا(ص)در کنار جدش عبد المطلب وتحتسرپرستى و کفالت او قرار گرفت.
ابن اسحاق گفته است:
رسم چنان بود که براى عبد المطلب در کنار خانه کعبه فرش مخصوصىمىگستراندند و پسران وى در اطراف آن مىنشستند تا عبد المطلب بیاید،وبخاطر گرامى داشت و احترام وى کسى روى آن فرش نمىنشست.
گاه مىشد که رسول خدا(ص)-که در آنوقت پسرکى کوچک بودمىآمد و روى آن فرش مىنشست،عموهایش که چنان مىدیدند او رامىگرفتند تا از آن فرش دور سازند،ولى عبد المطلب که آن منظره رامشاهده مىکرد بدانها مىگفت:
«دعوا ابنى فو الله ان له لشائا»
-فرزندم را واگذارید که بخدا سوگند او را مقامى بزرگ است...
و سپس او را در کنار خود روى آن فرش مخصوص مىنشانید و دست برپشت او مىکشید و از حرکات و رفتار او خرسند مىشد (1)
و ابن سعد در طبقات روایت کرده که پس از فوت آمنه،عبد المطلب رسول خدا(ص)را نزد خود برد و بیش از فرزندانخود نسبت به او محبت و مهر مىورزید و او را بخود نزدیکمىکرد و در وقت تنهائى و خواب به نزد او مىرفت و از اومراقبت مىکرد...
و نیز روایت کرده که مردمى از قبیله«بنى مدلج»بهعبد المطلب گفتند:از این فرزند محافظت کن که ما جاى پائىرا شبیهتر از جاى پاى او با جاى پائى که در مقام«ابراهیم(ع)» است ندیدهایم،و عبد المطلب با شنیدن این سخن به ابو طالبگفت:بشنو که اینان چه مىگویند و ابو طالب نیز پس از شنیدناین گفتار از آن حضرت محافظت مىکرد.
و عبد المطلب به ام ایمن که از رسول خدا(ص)نگهدارىمىکرد و دایگى و پرستارى او را بعهده داشت مىگفت:از اینفرزند من محافظت کن که اهل کتاب او را پیغمبر این امتمىپندارند.
و عبد المطلب چنان بود که غذائى نمىخورد جز آنکهمىگفت:پسرم را نزد من آرید،و او را نزد وى مىبردند. (2) و در کتاب اکمال الدین صدوق(ره)بسندش از ابن عباسروایت کرده که گوید:
در سایه خانه کعبه براى عبد المطلب فرشى مىگستراندند که احدى بخاطرحرمت عبد المطلب بر آن جلوس نمىکرد و فرزندان عبد المطلب مىآمدند واطراف آن فرش مىنشستند تا عبد المطلب بیاید.و گاه مىشد که رسولخدا(ص)-در حالیکه پسر کوچکى بود-مىآمد و بر آن فرش مىنشست واین جریان بر عموهاى آن حضرت(که همان فرزندان عبد المطلب)بودندگران مىآمد و به همین جهت او را مىگرفتند تا از آن جایگاه و فرشمخصوص دور سازند و عبد المطلب که آن وضع را مشاهده مىکردمىگفت:
پسرم را واگذارید که او را مقامى بس بزرگ خواهد بود،و من روزى رامىبینم که او بر شما سیادت و آقائى خواهد کرد،و من در چهره اومىبینم که روزى بر مردم سیادت مىکند...
اینرا مىگفت و سپس او را برداشته و کنار خود مىنشانید و دست بر پشتاو مىکشید و او را مىبوسید و مىگفت:من از این فرزند پاکتر وخوشبوتر ندیدهام...آنگاه متوجه ابو طالب-که با عبد الله از یک مادربودند-مىشد و مىگفت:اى ابو طالب براستى که براى این پسر مقام بزرگى است او را نگهدارى کن و از وى دست باز مدار که او تنها است وبراى او همانند مادرى مهربان باش که صدمهاى به او نرسد...
سپس او را بر دوش خود سوار مىکرد و هفت بار اطراف خانه طوافمىداد و نظیر این روایت بطور اختصار در کتابهائى نظیر مناقب ابنشهر آشوب و اصول کافى کلینى(ره)و جاهاى دیگر نقل شده. (3) و در همین روایت اکمال الدین آمده که چون هنگام مرگعبد المطلب فرا رسید بسراغ فرزندش ابو طالب فرستاد و چون وىدر بالین او حاضر شد در حالى که عبد المطلب در حال احتضاربود و مىگریست و محمد(ص)روى سینه او قرار داشت بسوىابو طالب متوجه شده و مىگفت:
«یا ابا طالب انظر ان تکون حافظا لهذا الوحید الذى لم یشمرائحة ابیه.و لم یذق شفقة امه. انظر یا ابا طالب ان یکون منجسدک بمنزلة کبدک...»
اى ابا طالب بنگر تا نگهدار این فرزندى که تک و تنها است و بوى پدر رااستشمام نکرده و مهر مادر را نچشیده است باشى بنگر تا همانند جگر خوداو را عزیز دارى...
«یا ابا طالب ان ادرکت ایامه فاعلم انى کنت من ابصر الناس و اعلم الناس به،فان استطعت ان تتبعه فافعل و انصرهبلسانک و یدک و ما لک فانه و الله سیسودکم...»
اى ابو طالب اگر روزگار او را درک کردى بدان که من نسبت به وضع اواز همه مردم بیناتر و داناترم و اگر توانستى از او پیروى کن و با دست وزبان و مال و دارائى خود،او را یارى نما که بخدا سوگند وى بر شماسیادت خواهد نمود...» (4)
-----------------------------------
1-سیره ابن هشام ج 1 ص 168.
2-طبقات ابن سعد ج 1 ص 118.
3-مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 24 و 25 و اصول کافى ج 1 ص 448.
4-اکمال الدین(ط جدید)ج 1 ص 171-172.
وفات عبد المطلب
بر طبق گفته مشهور از اهل حدیث و تاریخ،رسول خدا(ص)
هشتساله بود که عبد المطلب در حالى که بگفته ابن اثیر دراسد الغابة بینائى خود را از دست داده بود (1) از دنیا رفت و در بارهاینکه خود عبد المطلب در هنگام مرگ چند سال داشته اختلافزیادى در تاریخ دیده مىشود که برخى عمر او را در هنگام وفاتهشتاد و دو سال و برخى یکصد و چهل سال ذکر کردهاند (2) ،که تفاوت آنها حدود شصتسال مىشود،که البته اینگونهاختلافات در تاریخ گذشتگان تازگى ندارد،و در تاریخ وروایات نمونههاى فراوانى دارد.
و گفتهاند:خداوند به عبد المطلب ده پسر و شش دخترعنایت کرد که پسران عبارت بودند از: حارث،ابو طالب،حمزه،زبیر،عبد الله،عیذاق،مقوم،حجل،ابو لهب،عباس.که البتهدر برخى از اینها اختلاف نیز هست و یعقوبى در تاریخ خود«عیذاق»و«حجل»را یکى دانسته و دهمى را«قثم»دانستهاست. (3) چنانچه برخى مقوم و حجل را یکى دانستهاند. (4) و شیخ صدوق(ره) بجز عباس عدد آنها را ده نفر ذکر کرده ومانند برخى دیگر فرزندى بنام«ضرار»نیز براى عبد المطلب ذکرکرده است. (5)
دختران او عبارتند از:عاتکة،امیمة،ام حکیم،برة،اروى،صفیة(مادر زبیر بن عوام)
---------------
1-اسد الغابة ج 1 ص 15.
2-طبقات ابن سعد ج 1 ص 119-و بحار الانوار ج 15 ص 162-تاریخ یعقوبى ج 2 ص 8.
3-تاریخ یعقوبى ج 1 ص 7.
4 و 5-خصال ج 1 ص 150.
شخصیت عبد المطلب
ما پیش از این در داستان نذر عبد المطلب براى ذبح عبد اللهشمهاى از حالات او و شخصیت الهى و اعتقاد و ایمان او را بهخداى یکتا بیان داشتیم (1) و پیش از آن نیز در باره ایمان اجدادرسول خدا(ص)تفصیلا مطالبى ذکر شد (2) چنانچه در خلالهمین چند روایتى هم که در این قسمت بیان شد شواهد زیادىبر این مطلب وجود داشت (3) و در اینجا نیز اضافه مىکنیم که بهعقیده بسیارى از دانشمندان شیعه و اهل سنت عبد المطلب درمکه معظمه منادى توحید و یکتا پرستى و مخالف با هر نوع شرکو بت پرستى بوده است،اگر چه برخى معتقدند که از اظهارعقیده خویش تقیه مىکرد و روى مصالحى در اجتماعات ومراسم بت پرستان شرکت مىنمود.چنانچه شیخ صدوق(ره)
گوید:
«و کان عبد المطلب و ابو طالب من اعرف العلماء و اعلمهمبشان النبی-صلى الله علیه و آله-و کانا یکتمان ذلک عنالجهال و اهل الکفر و الضلال» (4)
عبد المطلب و ابو طالب از جمله دانشمندانى بودند که بیش ازدیگران دانائى و معرفت در حق رسول خدا(ص)داشتند و چنانبودند که معرفتخود را نسبت به آنحضرت از نادانان و کافران وگمراهان کتمان مىکردند.
و از اصبغ بن نباته روایت کرده که گوید:ازامیر المؤمنین(ع)شنیدم که مىفرمود:بخدا سوگند نه پدرم و نهجدم عبد المطلب و نه هاشم و نه عبد مناف هیچکدام هرگز بتىرا پرستش نکردند،بدانحضرت عرض شد:پس آنها چه چیزى راپرستش مىکردند؟فرمود:
«کانوا یصلون على البیت على دین ابراهیم علیه السلاممتمسکین به».
آنها بر طبق آئین ابراهیم(ع)بسوى خانه کعبه نماز گذارده و بردین او تمسک مىجستند (5)
و یعقوبى در تاریخ خود درباره عبد المطلب گوید:
-و رفض عبادة الاصنام،و وحد الله عز و جل و وفى بالنذرو سن سننا نزل القرآن باکثرها...
او کسى بود که پرستش بتها را ترک کرد و خداى عز و جل را به یکتائىشناخت،و وفاى بنذر کرد و سنتهائى را مقرر داشت که بیشتر آنها را قرآنامضاء کرد...
و سپس سنتهاى او را ذکر کرده آنگاه گوید:
-فکانت قریش تقول عبد المطلب ابراهیم الثانی
یعنى چنان شد که قرشیان عبد المطلب را ابراهیم دوم مىگفتند.
و در پایان،داستان خشک سالى مکه و قحطى زدگى قریش وبدنبال آن دعاى عبد المطلب و آمدن باران به دعاى او را به تفصیل ذکر کرده و اشعار برخى از قرشیان را در این باره بیانداشته که گوید:
بشیبة الحمد اسقى الله بلدتنا و قد فقدنا الکرى و اجلوز المطر منا من الله بالمیمون طائرة و خیر من بشرت یوما به مضر مبارک الامر یستسقى الغمام به ما فی الانام له عدل و لا خطر
و ثقة الاسلام کلینى(ره)در اصول کافى بسند خود از زراره ازامام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:
«یحشر عبد المطلب یوم القیامة امة واحدة علیه سیماءالانبیاء و هیبة الملوک» (6)
محشور مىشود درحالى که سیماى (7) پیمبران و هیبت پادشاهان را دارد.
و در حدیث دیگرى که از مقرن و محمد بن سنان و مفضل بنعمر از امام صادق(ع)روایت کرده با مختصر اختلافى اینگونهاست:
«یبعث عبد المطلب امة وحدة علیه بهاء الملوک و سیماءالانبیاء...» (8)
-عبد المطلب بصورت یک امت مبعوث شود،و درخشندگى پادشاهان وسیماى پیمبران را داراست...
و از فخر رازى در کتاب«اسرار التنزیل»و شهرستانى در کتاب«الملل و النحل»نیز دلیلهائى درباره ایمان و اسلام عبد المطلبسخنانى نقل شده و تا جائى که شهرستانى گوید:عبد المطلببه برکت نور نبوت سخنان حکمت آمیز و بزرگى اظهار کرد کهحکایت از ایمان او به روز جزا و اسلام او مىکند مانند اینکه دروصایاى خود مىگفت:هرگز از دنیا ستمکارى بیرون نخواهدرفت جز آنکه کیفر ستم و ظلم خود را خواهد دید،تا آنکههنگامى مرد ستمکارى از دنیا رفت بى آنکه کیفر ببیند،و چونبه عبد المطلب جریان را گفتند او در پاسخ گفت:
«و الله ان وراء هذه الدار دار یجزى فیها المحسن باحسانهو یعاقب فیها المسىء باساءته»
-بخدا سوگند از پس این خانه خانه دیگرى است که نیکوکار پاداشنیکو کارى خود را دریافت کند و بد کار در برابر عمل بد خود کیفر بیند.
و به برکت همان نور مقدس بود که به ابرهه گفت:
«ان لهذا البیت ربا یحفظه».
براستى که این خانه را پروردگارى است که او را نگهبانى خواهدکرد... (9)
و شیخ صدوق(ره)در کتاب خصال بسند خود از امیر المؤمنین(ع)
روایت کرده که در وصیت رسول خدا(ص)به آنحضرت آمده کهبدو فرمود:
اى على براستى که عبد المطلب پنجسنت را در جاهلیتمقرر داشت که خداى تعالى آنها را در اسلام امضاء فرمود.
آنگاه آن سنتهاى پنجگانه را به تفصیل ذکر فرموده که بطورخلاصه اینگونه است:
1-حرمت زن پدر بر پسران 2-خمس گنجها و غنائم 3-سقایتحاجیان 4-دیه قتل به صد شتر 5-عدد طواف به هفتشوط.
و سپس فرمود:
«یا على ان عبد المطلب کان لا یستقسم بالازلام.و لا یعبد الاصنام و لا یاکل ما ذبح على النصب،و یقول:انا على دین ابراهیم» (10)
اى على،براستى که شیوه عبد المطلب چنان بود که(مانند مردم زمانجاهلیت)بوسیله ازلام(تیرهاى مخصوص آن زمان)قرعه نمىزد و قسمتنمىکرد،و بتها را پرستش نمىکرد،و از آنچه براى بتان مىکشتند(طبقرسوم مردم جاهلیت)نمىخورد،و مىگفت:من بر دین و آئین ابراهیم هستم.
و بالاخره از مجموع آنچه در گذشته و در اینجا گفته شدایمان عبد المطلب به مبدا و معاد و رسالت انبیاء الهى وشخصیت والاى او از روى روایات و تواریخ بخوبى روشنگردید و ما و شما را از تحقیق و بحث بیشتر مستغنى و بىنیازگردانید و اینک بدنباله بحث تاریخى خود باز گردیم.
-----------------------
1-به قسمتسوم مراجعه نمائید.
2-به قسمت دوم مراجعه نمائید.
3-آنجا که به ابو طالب مىگوید:«یا ابو طالب ان ادرکت ایامه فاعلم انى کنت من ابصرالناس و اعلم الناس به...»و نیز سفارشهائى که در جاهاى دیگر در باره آنحضرتمىنمود.
4-اکمال الدین ج 1 ص 171.
5-اکمال الدین ج 1 ص 174.
6-اصول کافى ج 1 ص 446.
7-معناى«امه واحدة»یا«وحدة»چنانچه مفسران در تفسیر آیه«ان ابراهیم کان امة قانتالله»(سوره نحل آیه 120)گفتهاند این است که او به تنهائى بجاى یک امت محشورمىشود چون در دنیا نیز در برابر مرام کفر و شرک تنها بود و شخص دیگرى با او هم عقیده وهم آهنگ نبود.
8-اصول کافى ج 1 ص 447.
9-بحار الانوار ج 15 ص 118-122 و الملل و النحل ج 3 ص 282.
10-خصال ج 1 ص 150
کفالت ابو طالب
پیش از این گفتیم که ابو طالب با عبد الله-پدر رسولخدا(ص)-از طرف پدر و مادر برادر بود و از عموهاى دیگرآنحضرت نسبت به آنحضرت مهربانتر و علاقهمندتر بود.
و شاید به همین سبب نیز بود که عبد المطلب چه در زمانسلامت و چه در هنگام بیمارى و احتضار سفارش آنحضرت را به ابو طالب کرده و بالاخره هم کفالت آنحضرت را پس از مرگخود به ابو طالب سپرد،چنانچه در چند صفحه پیش از اینخواندید.
و در اسد الغابة چند قول در این باره نقل کرده مانند اینکهچون هنگام مرگ عبد المطلب فرا رسید پسرانش را جمع کرده وسفارش رسول خدا را به آنها کرد،و بدنبال آن زبیر و ابو طالب-دو تن از پسران عبد المطلب-درباره کفالت رسول خدا(ص)
قرعه زدند و قرعه به نام ابو طالب در آمد،و قول دیگر آن است کهاین انتخاب را خود عبد المطلب کرد و ابو طالب را براى کفالتآن حضرت انتخاب نمود چون ابو طالب در میان عموهاىآنحضرت مهربانتر از دیگران نسبت به او بود،و قول سوم آناست که عبد المطلب در این باره مستقیما به ابو طالب وصیت کردو محمد(ص)را تحت کفالت او قرار داد،و قول چهارم آن استکه نخست زبیر از آن حضرت کفالت کرد و چون زبیر از دنیارفت کفالت آنحضرت را ابو طالب بعهده گرفت (1) که البته خودابن اثیر این قول آخر را از نظر تاریخى غلط دانسته و رد مىکند.
ولى در کتابهاى تاریخى و سیرههاى دیگرى که نوشته شده از این اقوال اثرى نیست و همگى نوشته و روایت کردهاند که:
عبد المطلب هنگام مرگ ابو طالب را کفیل رسولخدا(ص)قرارداده و به او در این باره وصیت کرد مانند سیره ابن هشام و تاریخطبرى و تاریخ یعقوبى و مروج الذهب و طبقات ابن سعد (2) .. .
و در مناقب ابن شهر آشوب از کتاب اوزاعى داستان رابگونهاى دیگر نقل کرده و آن چنین است که مىگوید:
رسول خدا(ص)در دامان عبد المطلب زندگى مىکرد تا چون حدود صد ودو سال از عمر عبد المطلب گذشت (3) و رسول خدا(ص)هشتساله شدهبود.عبد المطلب پسرانش را جمع کرد و بدانها گفت:محمد یتیم است.اورا سرپرستى کنید و نیازمند است او را بىنیاز کنید و وصیت و سفارش مرادرباره او حفظ کنید!
ابو لهب گفت:من اینکار را خواهم کرد؟
عبد المطلب بدو گفت:شرت را از او باز دار!
عباس اظهار داشت:من این کار را به عهده خواهم گرفت؟
عبد المطلب-تو مرد خشمناکى هستى مىترسم او را آزار دهى!
ابو طالب-من این دستور را اجرا مىکنم و کفالت او را به عهده مىگیرم؟
عبد المطلب-آرى تو سرپرستى او را بعهده گیر!
و سپس بدنبال این سخن رو به محمد(ص)کرده و گفت:
«یا محمد اطع له»
اى محمد از وى اطاعت کن!
محمد(ص)گفت:«یا ابه لا تحزن فان لى ربا لا یضیعنى»!
-پدر جان غمگین مباش مرا پروردگارى است که تباهم نخواهد کرد(و بهحال خود وا نخواهد گذارد)و از آن پس ابو طالب او را در کنار خود گرفتو از وى حمایت کرد (4) ...
و بهر صورت عموم سیره نویسان و اهل تاریخ اشعارى نیز ازعبد المطلب در این باره نقل کردهاند که ابو طالب را مخاطبساخته و بدو مىگوید:
اوصیک یا عبد مناف بعدى بموحد بعد ابیه فرد فارقه و هو ضجیع المهد فکنت کالام له فى الوجد تدنیه من احشائها و الکبد فانت من ارجى بنى عندى لدفع ضیم او لشد عقد
در این اشعار عبد المطلب فرزندش ابو طالب را-که طبق ایناشعار نامش عبد مناف بوده-مخاطب ساخته و او را به حمایت و سرپرستى رسول خدا(ص)توصیه مىنماید.
------------------------
1-اسد الغابة ج 1 ص 15.
2-سیره ابن هشام ج 1 ص 179.تاریخ طبرى ج 2 ص 32،تاریخ یعقوبى ج 2 ص 8، مروجالذهب ج 1 ص 313.طبقات ابن سعد ج 1 ص 118...
3-پیش از این گفته شد که در مدت عمر عبد المطلب در هنگام مرگ اختلاف است واین یکى از آن اقوال است.
4-مناقب آل ابیطالب(ط قم)ج 1 ص 35.
درباره نام ابو طالب
اکنون که سخن بدین جا رسید این چند جمله را نیز دربارهنام ابو طالب بشنوید:
مسعودى در مروج الذهب-پس از نقل وصیت عبد المطلببدانگونه که گفته شد مىگوید البته در باره نام ابو طالباختلاف شده،که برخى آنرا عبد مناف دانسته و برخى هم عقیدهدارند که کنیه او همان نام او است و سپس داستانى ازامیر المؤمنین(ع)در این باره ذکر کرده و شعر زیر را هم ازعبد المطلب نقل مىکند که در مورد وصیت درباره رسول خدا(ص)
در شعر دیگرى(غیر از آنچه در بالا ذکر شد)گوید:
اوصیت من کنیته بطالب×بابن الذى قد غاب لیس آئبولى مرحوم ابن شهر آشوب در مناقب این شعر را نیز اینگونهروایت کرده:
وصیت من کنیته بطالب عبد مناف و هو ذو تجارب بابن الحبیب اکرم الاقارب بابن الذى قد غاب غیر آیب (1)
که ابو طالب نیز-طبق آنچه از اوصاف رسول خدا(ص)ازراهبها شنیده بود-در پاسخش گفت:
لا توصنى بلازم و واجب انى سمعت اعجب العجائب من کل حبر عالم و کاتب بان بحمد الله قول الراهب
این محدث بزرگوار پس از نقل این ابیات از کتاب شرفالمصطفى از ابو سعید واعظ روایت کرده که چون هنگام مرگعبد المطلب فرا رسید پسرش ابو طالب را طلبید و بدو گفت:
اى پسر تو بخوبى شدت علاقه و محبت مرا نسبت به محمددانستهاى،اکنون بنگر تا چگونه وصیت مرا درباره او عملخواهى کرد.
ابو طالب در پاسخ گفت
یا ابه لا توصنى بمحمد فانه ابنى و ابن اخى.
-پدر جان مرا به محمد سفارش نکن که او پسر من و برادر زاده من است؟
و بدنبال این روایت گوید:
چون عبد المطلب از دنیا رفت ابو طالب آنحضرت را بر خود و همه خاندانش در خوراک و پوشاک مقدم مىداشت. (2) و ابن حجر عسقلانى در کتاب«الاصابه»در این باره گفتهاست:
ابو طالب بن عبد المطلب که به کنیهاش مشهور گردیده،نامش بنابر مشهورعبد مناف است و برخى هم نام او را«عمران»گفتهاند،و حاکم گفته:
بیشتر گذشتگان بر این عقیده بودهاند که نام او همان کنیه او است. (3)
--------------------------
1-منظور از جمله«الذى قد غاب غیر آیب»در هر دو مورد ظاهرا«عبد الله»پدر رسولخدا(ص)است که به یثرب رفت و باز نگشت.
2-مناقب آل ابیطالب(ط قم)ج 1 ص 36.
3-الاصابه ج 1 ص 115.
در دامان ابو طالب
تا بدینجا هشتسال از عمر پر برکت رسول خدا(ص)را باخاطرات و حوادث ناگوارى که براى آن بزرگوار بهمراه داشتپشتسر گذاردیم.و اکنون آنحضرت در خانه ابو طالب وارد شدهو دامن پر مهر عموى عزیزش آماده تربیت و پرورش و کفالتیتیم گرانقدر برادرش عبد الله بن عبد المطلب مىگردد،و برکسى که از تاریخ اسلام مختصر اطلاعى داشته باشدپوشیده نیست که ابو طالب یعنى آن مرد بزرگ،با چه فداکارى وگذشتى،و با چه اخلاص و ایثارى،این وظیفه سنگین الهى واجتماعى را تا پایان عمر که حدود چهل و سه سال طول کشید بهانجام رسانید،و از این رهگذر چه حق بزرگى بر عموم مسلمانانجهان تا روز قیامت دارد«فجزاه الله عن الاسلام و عن المسلمینخیر الجزاء».
مرحوم ابن شهر آشوب در کتاب مناقب از ابن عباس روایتکرده که ابو طالب به برادرش عباس گفت:من(از وقتى که محمد(ص)را در کفالتخود در آوردهام)از او جدا نمىشوم واطمینان به کسى نمىکنم(که او را به وى بسپارم)...ابو طالبدر اینجا داستانى از شرم و حیاى آنحضرت نقل کرده و در پایانگوید:
-رسم ابو طالب چنان بود که هر گاه مىخواستشام و نهار بهفرزندان خود بدهد به آنها مىگفت:صبر کنید تا پسرم(محمد)
بیاید،و(آنها صبر مىکردند)محمد(ص)مىآمد(و با آنها غذامىخورد...) (1) و نیز روایت کرده که این فرزند چنان بود که دروقتخوردن و نوشیدن غذا و آب«بسم الله الاحد»مىگفت وشروع مىکرد و پس از فراغت نیز«الحمد لله کثیرا»مىگفت.
و هیچگاه از او دروغى نشنیدم...
و هیچگاه او را ندیدم که مانند دیگران بخندد...
و ندیدم که با کودکان بازى کند...
و تنهائى و تواضع براى او محبوبتر بود(و بیشتر به تنهائى علاقهداشت).
و شبیه این گفتار در کتاب طبقات ابن سعد نیز روایتشدهکه هر که خواهد مىتواند براى اطلاع بدانجا مراجعه کند (2) و البته باید دانست که به همان مقدار که ابو طالب نسبت بهرسولخدا(ص)علاقه و محبت داشت و در تربیت و حفاظت اومىکوشید همسرش فاطمه بنت اسد نیز حد اعلاى محبت رانسبت به آن بزرگوار مىنمود،و رسولخدا(ص)نیز تا پایان عمرمحبتهاى او را فراموش نکرد و این روایت را کلینى(ره)ودیگران در داستان وفات فاطمه از امام صادق(ع)روایتکردهاند که پس از اینکه رسول خدا(ص)پیراهن خود را براى کفناو فرستاد و در تشییع جنازه وى حاضر گردید و تابوت او را بردوش کشید و پیش از دفن در قبر او خوابید،و پس از دفن براى اوتلقین خواند...
...و کارهاى شگفت انگیز دیگرى که موجب سئوال وپرسش عموم یاران و اصحاب آنحضرت گردید و ما ان شاء اللهتعالى در جاى خود-در حوادث سال چهارم هجرت نقل خواهیمکرد-از آنجمله در پاسخ پرسش کنندگان فرمود:
«الیوم فقدت بر ابى طالب،ان کانت لتکون عندها الشىءفتؤثرنى به على نفسها و ولدها...» (3) .
-امروز نیکیهاى ابو طالب را از دست دادم،و شیوه فاطمه چنان بود که اگر چیزى نزد او پیدا مىشد مرا بر خود و فرزندانشمقدم مىداشت...
چنانچه در استیعاب هم نظیر این گفتار با تلخیص و اجمالنقل شده که رسول خدا(ص)پس از دفن او فرمود:
«انه لم یکن احد بعد ابى طالب ابر بى منها...» (4) .
-براستى که غیر از ابو طالب کسى نسبت به من از فاطمه(همسرش)مهربانتر نبود.
و در تاریخ یعقوبى نیز آمده که رسول خدا(ص)در مرگفاطمه فرمود:
«الیوم ماتت امى»،امروز مادرم از دنیا رفت،و سپس نظیرآنچه را در بالا نقل شد ذکر مىکند (5) و ما بخواستخداى تعالىشرح حال این بانوى بزرگ اسلام و ایمان و سبقت او در اسلامو هجرت و فضائل دیگر او را در جاى خود ذکر خواهیم کرد.
و اکنون باز گردیم به دنباله بحثخود و تحقیق در بارهمراحل بعدى زندگانى رسول خدا(ص) پس از کفالت و سرپرستى ابو طالب یعنى از هشتمین سال زندگانى آنحضرت بهبعد.
----------------------------------
1-مناقب آل ابیطالب(ط قم)ج 1 ص 36.
2-طبقات ابن سعد ج 1 ص 119-120.
3-بحار الانوار ج 35.
4-بحار الانوار ج 35.
5-تاریخ یعقوبى ج 2 ص 9.
آمدن باران به برکت وجود رسول خدا(ص)و دعاى ابو طالب
قاضى دحلان در کتاب سیره خود از ابن عساکر بسند خود ازمردى بنام جلهمة بن عرفطة نقل مىکند که در سال قحطى وخشکسالى به مکه رفتم و مردم مکه را که در کمال سختى بسرمىبردند مشاهده کردم که در صدد چاره بر آمده و مىخواهندبراى طلب باران دعا کنند، یکى گفت:بنزد لات و عزىبروید،و دیگرى گفت:به«مناة»متوسل شوید.در این میانپیرى سالمند و خوش صورت را دیدم که به مردم مىگفت:چرابى راهه مىروید؟با اینکه یادگار ابراهیم خلیل و نژاد حضرتاسماعیل در میان شما است!
بدو گفتند:گویا ابو طالب را مىگوئى؟
گفت:آرى منظورم اوست!
مردم همگى برخاسته و من نیز همراه آنها آمدم و در خانهابو طالب اجتماع کرده در را زدند و همینکه ابو طالب بیرون آمدمردم بسوى او هجوم برده و او را در میان گرفتند و بدو گفتند: اى ابو طالب تو بخوبى از قحطسالى و خشکى بیابان وگرسنگى و تشنگى مردمان با خبرى اینک وقت آن است کهبیرون آیى و براى مردم از درگاه خدا باران طلب کنى!
گوید:ابو طالب که این سخن را شنید از خانه بیرون آمد وپسرى همراه او بود که همچون خورشید مىدرخشید،و در حالىکه اطراف او را جوانان دیگرى گرفته بودند همچنان بیامد تابکنار خانه کعبه رسید سپس آن پسر زیبا روى را بر گرفت و پشتاو را به کعبه چسبانید و با انگشتان خود به سوى آسمان اشارهکرد و با زبانى تضرع آمیز بدرگاه خدا دعا کرد و طولى نکشیدکه پارههاى ابر از اطراف گرد آمده باران بسیارى بارید و مردم رااز خشکسالى نجات داد،و بدنبال آن قصیده معروف لامیهابو طالب را که بعدها پس از بعثت درباره رسول خدا سروده وحدود 90 بیت است نقل کرده و مطلع آن این بیت است:
و ابیض یستسقى الغمام بوجهه ثمال الیتامى عصمة للارامل
نگارنده گوید:
این داستان-صرفنظر از مقام ارجمندى را که براى رسولخداثابت مىکند-شاهد زندهاى براى گفتار ما است که ما نیزبخاطر همان آنرا براى شما نقل کردیم و آن توجه عمیقى است که مردم مکه نسبت به ابو طالب از نظر روحانى داشتند و نفوذ معنوىو عظمت وى را در میان قریش بخوبى ثابت مىکند،و اینمطلب را هم مىرساند که میراث انبیاء گذشته نیز نزد ابو طالببود و چنانچه در روایات معتبر شیعه آمده مقام شامخ وصایت پساز عبد المطلب بدو واگذار شده بود.
ابو طالب صرفنظر از علاقهاى که از نظر خویشاوندى به یتیمبرادر داشت،همانند جدش عبد المطلب از آینده درخشانرسولخدا(ص)با خبر بود و از روى اخبار گذشتگان و علائمىکه در دست داشت به نبوت و رسالت الهى وى در آینده واقف وآگاه بود،و همین سبب علاقه بیشتر او به محمد-صلى الله علیهو آله-مىگردید.
و این مطلب از روى اشعار بسیارى که از ابیطالب نقل شدهبخوبى واضح و روشن است و تعجب از برخى راویان ونویسندگان اهل سنت است که با اینهمه در ایمان ابى طالبتردید کرده و سخنانى گفتهاند،و ما ان شاء الله در جاى خود باشرح و تفصیل بیشترى در این باره بحثخواهیم کرد،و در اینجانیز یکى دو بیت از همان قصیده را براى شما نقل کرده و بدنبالبحثخود باز مىگردیم،که از آنجمله است این چند بیت:
لقد علموا ان ابننا لا مکذب لدینا و لا یعنى بقول الاباطل فاصبح فینا احمد فی ارومة تقصر عنه سورة المتطاول فایده رب العباد بنصره و اظهر دینا حقه غیر باطل (1)
و بنظر نگارنده اگر در باره ایمان ابو طالب جز همین قصیده وهمین اشعار نبود براى اثبات مطلب کافى بود تا چه رسد بهدلیلها و شواهد و روایات بسیار دیگرى که در این باره رسیده وانشاء الله در جاى خود مذکور خواهد شد.
-----------------------------------
1-تمامى این قصیده را ابن هشام در سیره ج 1 ص 272-280 ط مصر نقل کرده وبدنبال آن گفته است:آنچه نقل شده صحت روایت آن از ابو طالب نزد من ثابتشده.
خاطراتى از دوران کودکى آنحضرت از زبان ابو طالب
بارى ابو طالب از هیچگونه محبت و فدا کارى در مورد تربیتو نگهدارى رسولخدا در دوران کودکى دریغ نکرد و پیوستهمراقب وضع زندگى و رفع احتیاجات وى بود،و بگفته اهلتاریخ سرپرستى و تربیت آنحضرت را خود او شخصا به عهدهگرفته بود و به کسى در این باره اطمینان نداشت تا جائیکه بهبرادرش عباس مىگفت:
برادر!عباس بتو بگویم که من ساعتى از شب و روز محمدرا از خود جدا نمىکنم و به کسى اطمینان ندارم تا آنجا که در هنگام خواب خودم او را مىخوابانم و در بستر مىبرم،و گاهىکه احتیاج به تعویض لباس و یا کندن جامه دارد به منمىگوید:عمو جان صورتت را بگردان تا من جامهام را بیرونبیاورم و چون سبب این گفتارش را مىپرسم به من پاسخمىدهد:
براى آنکه شایسته نیست کسى به بدن من نظر افکند،و مناز این گفتار او تعجب مىکنم،و روى خود را از او مىگردانم.
و هم چنین نوشتهاند:
شیوه ابو طالب آن بود که هر گاه مىخواست نهار یا شام بهبچههاى خود بدهد بدانها مىگفت:صبر کنید تا فرزندم-محمدبیاید و چون آنحضرت حاضر مىشد بدانها اجازه مىداد دستبطرف غذا ببرند.
ابن هشام در سیره خود مىنویسد:
در حجاز مرد قیافه شناسى بود که نسب به طائفه«از دشنوءة» مىرسانید و هر گاه به مکه مىآمد قرشیان بچههاى خود را به نزد اومىبردند و او نگاه بصورت آنها کرده از آینده آنها خبرهائى مىداد.
در یکى از سفرهائى که به مکه آمد،ابو طالب رسولخدا را برداشته وبنزد او آورد.چشم آنمرد برسولخدا افتاد و سپس خود را به کارىمشغول و سرگرم ساخت،پس از آن دو باره متوجه ابو طالب شده گفت: آن کودک چه شد؟او را نزد من آرید،ابو طالب که اصرار آنمرد رابراى دیدن رسولخدا دید،آنحضرت را از نظر او پنهان کرد،قیافهشناسچندین بار تکرار کرد:آن پسرک چه شد؟آن کودکى را که نشان مندادید بیاورید که بخدا داستانى در پیش دارد،ابو طالب که چنان دیداز نزد آن مرد برخاسته و رفت.
این اظهار علاقه شدید و اهمیتى را که ابو طالب در حفظ وحراست رسولخدا نشان مىداد سبب شده بود که خانواده او نیزمحمد(ص)را بسیار دوست مىداشتند و در همه جا او را بر خودمقدم مىداشتند،گذشته از اینکه ابو طالب بطور خصوصى همسفارش او را کرده بود.
مىنویسند:روزى که ابو طالب رسولخدا-صلى الله علیهو آله-را از عبد المطلب باز گرفت و بخانه آورد به همسرش-فاطمهبنت اسد-گفت:بدان که این فرزند برادر من است که در پیشمن از جان و مالم عزیزتر است و مراقب باش مبادا احدى جلوىاو را از آنچه مىخواهد بگیرد.فاطمه که این سخن را شنیدتبسمى کرده گفت:
آیا سفارش فرزندم محمد را به من مىکنى!در صورتیکه اواز جان و فرزندانم نزد من عزیزتر مىباشد!
و در روایت دیگرى است که ابو طالب مىگفت:گاهى مرد زیبا صورتى را که در زیبائى مانندش نبود مىدیدم که نزد اومىآمد و دستى بسرش مىکشید و براى او دعا مىکرد،و اتفاقافتاد که روزى او را گم کردم و براى یافتن او به این طرف وآنطرف رفتم ناگاه او را دیدم که بهمراه مردى زیبا که مانندش راندیده بودم مىآید،بدو گفتم:فرزندم مگر بتو نگفته بودم هیچگاهاز من جدا مشو!
آن مرد گفت:هر گاه از تو جدا شد من با او هستم و او رامحافظت مىکنم.
زندگى اجتماعى و سفرها و برخوردها
چنانچه از روى همرفته روایات و تواریخ اسلامى بدستمىآید از همان اوائل ورود محمد(ص) بخانه ابو طالب زندگىاجتماعى و برخورد و ورود آنحضرت در اجتماع شروع مىشود،زیرا چنانچه مشهور است در همان سال نهم زندگىرسولخدا(ص)نخستین سفر آنحضرت بشام و برخورد با بحیراىراهب اتفاق افتاده،و سپس به ترتیب«داستان چوپانى کردن»وشرکت در«حلف الفضول»و احیانا برخى از جنگها شروعمىشود،و ما قبل از نقل داستان بحیرا و نخستین سفر رسولخدا(ص)ناگزیر از تذکر و توضیح یک مطلب هستیم،و آن تذکر این مطلب است که قریش در آنروزگار براى ادامه زندگىنیاز شدیدى به تجارت و مسافرت به شام و یمن داشتند و تابستانکه هوا گرم بود به شام مىرفتند و زمستان به یمن،و به تعبیر قرآنکریم «رحلة الشتاء و الصیف» داشتند.و چنانچه پیش از اینگفته شد پدر آنحضرت یعنى عبد الله بن عبد المطلب هم در یکىاز همان سفرهاى تجارتى که بشام رفته بود در مراجعت در یثرببیمار شد و همانجا از دنیا رفت.و ابو طالب هم با اینکه سیادت وریاست بر بنى هاشم داشت و از بزرگان قریش بشمار مىرفت،ولى از نظر زندگى فقیر بود و همچون برخى از برادران دیگر خودمانند عباس بن عبد المطلب ثروتمند نبود،و از همین رو براىتامین زندگى خانواده پر عائلهاى که داشت ناچار به چنینسفرهائى بود.و این حدیث را یعقوبى و دیگران ازامیر المؤمنین(ع)روایت کردهاند که مىفرمود:
«ابى ساد فقیرا و ما ساد فقیر قبله»
پدرم با فقرى که داشتسیادت کرد،و پیش از وى فقیرىسیادت نکرد.
و این هم عبارت خود یعقوبى است که قبل از این حدیثگفته:
«و کان ابو طالب سیدا شریفا مطاعا مهیبا مع املاقه» (1) .
یعنى ابو طالب با اینکه فقیر بود بزرگى شریف بود کهفرمانش مطاع و داراى هیبت و عظمت بود.
---------------------------
1-تاریخ یعقوبى ج 2 ص 9.
نخستین سفر محمد (ص) به شام و داستان سفر بحیرا
و ماجراى گوسفند چرانى و جنگهاى فجار...
عموم مورخین و اهل حدیث از دانشمندان شیعه و اهل سنتبا اندک اختلافى داستان سفر محمد(ص)را به شام در معیتعمویش ابو طالب و بر خورد آنحضرت را با«بحیرا»نقلکردهاند، مانند شیخ صدوق(ره)در اکمال الدین و ابن شهر آشوبدر مناقب و ابن هشام در سیره و طبرى و یعقوبى و ابن سعد نیز درکتابهاى خود آنرا نقل کردهاند و نویسندگان معاصر نیز عمومابدون نقد و ایرادى آنرا ترجمه و نقل کردهاند (1) و بلکه برخى ازآنها در برابر برداشتهاى غلطى که دشمنان اسلام از این داستانکرده،و خواستهاند از این راه تهمتهائى به اسلام و رهبر بزرگوارآن بزنند از آن دفاع کرده و در صدد پاسخگوئى دشمنان بر آمدهو بدین ترتیب اصل داستان را پذیرفته و چنان است که در صحتآن تردید نداشتهاند (2) .ولى در برابر اینان برخى از نویسندگان و ناقلان این داستان،در صحت آن تردید کرده و راویان یا راوىآنرا دروغگو و جعال خوانده و بلکه برخى آنرا ساخته و پرداختهدشمنان اسلام دانستهاند،و برخى نیز قسمتهائى از آنرا مردود ومجعول دانسته ولى اصل آنرا بنوعى پذیرفتهاند،و ما در آغاز اصلداستان را به تفصیلى که ابن هشام در سیره از ابن اسحاق روایتکرده با مختصر اختلافى که از دیگران ضمیمه آن کردهایم ازروى کتاب زندگانى پیامبر اسلام خود براى شما نقل مىکنیم وسپس گفتار نویسندگان و ناقدان و یا منکران را مىآوریم.
--------------------------------
1-تاریخ پیامبر اسلام دکتر آیتى ص 256-به کتاب فروغ ابدیت ج 1 ص 141 به بعد مراجعه فرمائید.
2-بگفته یعقوبى و جمعى دیگر آنحضرت آنروز نه ساله بود و بگفته مسعودى درمروج الذهب(ج 1 ص 399)سیزده سال داشت و بسیارى هم گفتهاند از عمرآنحضرت در آنروز دوازده سال گذشته بود.