تاریخ تحلیلی اسلام
و بهر حال ثمره این ازدواج میمون و مبارک تنها یک فرزندبود،و او همان وجود مقدس رسول گرامى اسلام حضرتمحمد«ص»بود که متاسفانه پس از ولادت آنحضرت بفاصلهاندکى که در برخى از روایات دو ماه،و در نقل دیگرى هفتماه و بقولى یکسال ذکر شده،عبد الله در مدینه و در سفرى که ازشام باز مىگشت نزد دائیهاى خود در قبیله«بنى النجار»از دنیارفت،و در همانجا دفن شد.
ولادت رسول خدا«ص»در مکه بوده،و در خانهاى در شعبابى طالب که بعدها رسول خدا آنرا به عقیل بن ابى طالببخشید،و فرزندان عقیل آنرا به محمد بن یوسف ثقفى فروختند ومحمد بن یوسف آنرا جزء خانه خویش ساخت و به نام او مشهورگردید.
و در زمان هارون،مادرش خیزران آنجا را گرفت و از خانهمحمد بن یوسف جدا کرد و مسجدى ساخت و بعدها بصورتزیارتگاهى در آمد،و بعدا که وهابیون در حجاز تسلط یافته و مکهرا گرفتند روى نظریه عبد الوهاب مؤسس مذهبشان که تبرک بهقبور پیمبران و مردان صالح الهى را شرک مىدانستند،و بهمینجهت قبور ائمه دین و بزرگان اسلام را در مکه و مدینه ویرانکردند،آنجا را نیز ویران کرده و بصورت مزبله و طویلهاىدر آوردند.
زمان ولادت و برخى گفتهاند:ولادت آنحضرت در خانهاى در نزدیکى کوه«صفا»بوده است. (1)
شاید یکى از پر اختلافترین مسائل تاریخ زندگانى پیغمبراسلام اختلاف موجود در تاریخ ولادت آن بزرگوار باشد که اگرکسى بخواهد همه اقوال را در اینباره جمع آورى کند به بیش ولى همین گونه که مىدانید مشهور نزد محدثین شیعه (2) آنست که ولادت آنحضرت در هفدهم ربیع الاولو نزد دانشمندان اهل سنت در دوازدهم آن ماه بود،و در مورد روزآن نیز مشهور نزد ما آنست که این ولادت فرخنده در روز جمعهپس از طلوع فجر بوده و نزد آنان مشهور آن است که در روز دوشنبه بوده است
---------------------------
1-سیره ابن هشام(پاورقى)ج 1 ص 158.
2-البته در میان محدثین شیعه نیز مرحوم ثقة الاسلام کلینى با اهل سنت در تاریخ ولادترسول خدا«ص»هم عقیده است و دوازدهم ربیع الاول را اختیار کرده که مرحوم مجلسىاحتمال تقیه را در آن داده است.
در چند جا از کتابهاى حدیثى و تاریخى مانند کافى ومناقب ابن شهر آشوب و کتاب عدد (1) و برخى دیگر از کتابهاى اهلسنت نیز دیده مىشود که گفتهاند:زمان حمل در یکى از ایام تشریق-یعنى یازدهم و دوازدهم و سیزدهم ماه حج-انجام شده وروى این جهت گفتهاند: شاید قول به اینکه ولادت در ماهرمضان بوده صحیحتر باشد،چون مدت حمل بطور طبیعى انجامشده و اعجازى در اینباره نقل نشده و کمتر یا بیشتر از نه ماه نبودهاست و روى حساب فاصله مدت حمل تا نه ماه باید ولادت درماه رمضان بوده باشد.
ولى پاسخ این اشکال را مرحوم شهید و مجلسى«ره»ودیگران به اینگونه دادهاند که این تاریخ روى حساب«نسىء»
است که در زمان جاهلیت انجام مىدادند،و خلاصه معناى«نسىء»با تفسیرهاى مختلفى که از آن شده این بوده است کهآنها روى اغراض و هدفهاى نامشروع و نادرستى که داشتند طبقدلخواه بزرگانشان ماههاى حرام را-که یکى از آنها ماه ذى حجهبوده-پس و پیش و جلو و عقب مىانداختند،و بجاى ماه حراماصلى و واقعى،ماه دیگرى را بصورت قراردادى براى خود ماهحرام قرار میدادند،و اعمال حج را بجاى ذى حجه در آن ماهدلخواه خود انجام مىدادند،که قرآن کریم این عمل را«زیادهدر کفر»نامیده و نادرستخوانده،آنجا که فرماید:
انما النسىء زیادة فی الکفر یضل به الذین کفروا یحلونهعاما و یحرمونه عاما لیواطئوا عدة ما حرم الله فیحلوا ما حرم الله،زین لهم سوء اعمالهم و الله لا یهدى القوم الکافرین (2) و روى این حساب حج در آن سال در ماه جمادى الآخرة بودهچنانچه حمل نیز در آنسال در همان ماه بوده همانگونه که دربرخى از روایات آمده-مانند روایت کتاب اقبال که دربحار الانوار نقل شده- (3) و برخى از نویسندگان احتمال دیگرى نیز داده و گفتهاند:
اعراب در دو موقع حج مىکردهاند یکى در موقع ذى الحجة ودیگرى در ماه رجب،و تمام اعمال حج را در این دو فصل انجاممىدادند،و بنابر این ممکن است منظور از ایام تشریق، (یازدهمو دوازدهم و سیزدهم)ماه رجب باشد که در اینصورت تا هفدهمربیع الاول هشت ماه و اندى مىشود. (4)
----------------------------------
1-بحار الانوار ج 15 ص 254-250.
2-سوره توبه آیه 37 یعنى«نسىء»افزایش در کفر است که کافرانرا بجهل و گمراهىکشد سالى ماه حرام را حلال مىشمرند و سالى دیگر حرام تا ماههائى را که خدا حرامکرده پایمال کنند و حرام خدا را حلال گردانند،اعمال زشت آنها در نظرشان جلوه کرده وخدا مردمان کافر را هدایت نخواهد کرد.
3-بحار الانوار ج 15 ص 251.
4-فروغ ابدیت ج 1 ص 125.
این حدیث نیز در برخى از روایات بدون سند از رسولخدا«ص»نقل شده که فرمود:«ولدت فى زمن الملک العادلانوشیروان» (1) من در زمان پادشاه دادگر یعنى انوشیروان متولدشدم...
ولى این حدیث گذشته از اینکه از نظر عبارت فصیح نیست وبسختى مىتوان آن را به یک ادیب عرب زبان نسبت داد تا چهرسد به پیامبر اسلام و فصیحترین افراد عرب از چند جهت جاىخدشه و تردید است:
1-از نظر سند که بدون سند و بطور مرسل نقل شده...و ازکتاب«الموضوعات الکبیر على قارى»-یکى از دانشمندان اهلسنت-نقل شده که در باره این حدیث چنین گفته:
«...قال السخاوى لا اصل له،و قال الزرکشى کذب باطل،و قال السیوطى قال البیهقى فى شعب الایمان:تکلم شیخناابو عبد الله الحافظ بطلان ما یرویه بعض الجهلاء عننبینا«ص»ولدت فى زمن الملک العادل یعنى انوشیروان». (2)
یعنى سخاوى گفت:این حدیث اصلى ندارد،و زرکشىگفته:دروغ باطلى است،و سیوطى از بیهقى در شعب الایماننقل کرده که استادش ابو عبد الله حافظ در باره بطلان آنچه برخىاز نادانان از پیغمبر ما«ص»روایت کردهاند که فرمود:«ولدتفى زمن الملک العادل یعنى انوشیروان»سخن گفته...
2-طبق این حدیث رسول خدا«ص»انوشیروان ساسانى رابه عدالتستوده،و دادگر و عادل بودن او را گواهى داده،و بلکهبه ولادت در زمان وى افتخار ورزیده،ولى با اطلاعى که ما ازوضع دربار ساسانیان و انوشیروان داریم نسبت چنین گفتارىبرسولخدا«ص»و تایید عدالت او از زبان رسول خدا«ص»قابلقبول و توجیه نیست،و ما در اینجا گفتار یکى از نویسندگانمعاصر را که در باره زندگى چهارده معصوم علیهم السلام قلمفرسائىکرده و اکنون چشم از این جهان بر بسته ذیلا براى شما نقل مىکنیم،تا بهبینیم واقعا سلطان عادلى در گذشته وجود داشته؟و آیا انوشیروانعادل بوده یا نه؟نویسنده مزبور چنین مىنویسد:
انوشیروان کسرى به عدالت مشهور است ولى اگر نگاهىبى طرفانه باوضاع اجتماعى ایران در زمان سلطنت وىبیفکنیم خواه و ناخواه ناچاریم این عدالت را یک«غلطمشهور»بنامیم. زیرا در زمان سلطنت انوشیروان عدالت اجتماعى بر مردم ایران حکومت نمىکرد.
در اجتماع از مساوات و برابرى خبرى نبود.ملت ایران در آنتاریخ با یک اجتماع چهار طبقهاى بسر مىبرد که محال بودبتواند از عدالت و انصاف حکومت بهرهور باشد.
درست مثل آن بود که ملت ایران را در چهار اتاق مجزا ومستقل جا بدهند و هر یک از این چهار اتاق را با دیوارىمحکمتر از آهن و روى،از اتاق دیگر سوا و جدا بسازند.
گذشته از شاه و خاندان سلطنتى که در راس کشور قرار داشتندنخستین صف، صف«ویسپهران»بود که از صفوف دیگرملت به دربار نزدیکتر و از قدرت دربار بهرهورتر بود. طبقهویسپهران از امیرزادگان و«گاهپور»ها تشکیل مىیافت.
و بعد طبقه«اسواران»که باید از نجبا و اشراف ملت تشکیلبگیرد...امراى نظام و سوارگاران کشور از این طبقهبر مىخواستهاند.
طبقه سوم طبقه دهگانان بود که کار کتابت و دبیرى وبازرگانى و رسیدگى بامور کشاورزى و املاک را بعهدهداشت.
طبقه چهارم که از اکثریت مردم ایران تشکیل مىشدپیشهوران و روستاییان بودند،سنگینى این سه طبقه زورمند واز خود راضى بر دوش طبقه چهارم یعنى پیشهوران و روستاییانفشار مىآورد.مالیات را این طبقه ادا مىکرد.کشت و کاربعهده این طبقه بود رنجها و زحمتهاى زندگى را این طبقه مىکشید و آن سه طبقه دیگر که از دهگانان و اسواران وو یسپهران تشکیل مىیافت به ترتیب از کیفها و لذتهاىزندگى یعنى دسترنج طبقه چهارم استفاده مىکرد.
میان این چهار طبقه دیوارى از آهن و پولاد بر پا بود که مقدورنبود بتوانند با هم بیامیزند. اصلا زبان یکدیگر رانمىفهمیدند.
اگر از طبقه ویسپهران پسرى دل به یک دختر دهگانى یادخترى از دختر اسواران مىبست ازدواجشان صورت پذیر نبود.
انگار این چهار طبقه چهار ملت از چهار نژاد علیحده وجداگانه بودند که در یک حکومت زندگى مىکردند.
تازه طبقه ممتازه دیگرى هم وجود داشت که دوش به دوشحکومت بر مردم فرمان مىراند. این طبقه خود را مطلقا فوقطبقات مىشمرد زیرا بر مسند روحانیت تکیه زده بود و اسمش«موبد»بود.فکر کنید.آن کدام عدالت است که مىتواند براین ملت چهار اشکوبه بیک سان حکومت کند.
این طبقه بندى در نفس خود بزرگترین ظلم است.این خودنخستین سد در برابر جریان عدالت است تا این سد شکستهنشود و تا عموم طبقات بیک روش و یک ترتیب بشمار نیایند، تا ویسپهران و پیشهوران دست برادرى بهم نسپارند و پنجهدوستى همدیگر را فشار ندهند محال است از عدالت اجتماعىو برابرى در حقوق عمومى بیک میزان استفاده کنند.
در حکومتساسانیان حیات اجتماعى بر دو پایه«مالکیت»و«فامیل»قرار داشت.ملاک امتیاز در خانوادهها لباس شیکو قصر مجلل و زنهاى متعدد و خدمتگذاران کمر بسته بود.
«خسروانى کلاه و زرینه کفش علامت بزرگى بود»طبقاتممتاز یعنى مؤبدان و ویسپهران در زمان ساسانیان از پرداختمالیات و خدمت در نظام مطلقا معاف بودند.
پیشهوران زحمت مىکشیدند،پیشه وران بجنگ مىرفتند،پیشه ورانکشته مىشدند و در عین حال نه از اینهمه رنج وفداکارى تقدیر مىشدند و نه در زندگى خود روى آسایش وآرامش مىدیدند.
تحصیل علم و معارف ویژه مؤبدان و نجبا بوده،بر طبقهچهارم حرام بود که دانش بیاموزد و خود را جهت مشاغل عالیهمملکت آماده بدارد.
حکیم ابو القاسم فردوسى در شاهنامه خود حکایتى دارد از«کفشگر»و«انوشیروان»روایت مىکند که خیلى شنیدنىاست و ما اکنون عین روایت را از شاهنامه در اینجا بعنوانشاهد صادق نقل مىکنیم:
بشاه جهان گفت بو ذرجمهر که اى شاه با داد و با راى و مهر سوى گنج ایران دراز است راه تهیدست و بیکار مانده سپاه بدین شهرها گرد ما،در کس است که صد یک ز مالش سپه را بس است ز بازارگانان و دهقان درم اگر وام خواهى نگردد دژم بدان کار شد شاه همداستان که داناى ایران بزد داستان فرستادهاى جست بو ذرجمهر خردمند و شادان دل و خوبچهر بدو گفت از ایدر دو اسبه برو گزین کن یکى نام بردار گو ز بازارگانان و دهقان شهر کسى را کجا باشد از نام بهر ز بهر سپه این درم وام خواه بزودى بفرماید از گنجشاه
فرستاده بزرگمهر در میان دهقانان و بازرگانان شهر مرد کفشگرىرا پیدا کرد که پول فراوان داشت.
یکى کفشگر بود موزه فروش بگفتار او پهن بگشاد گوش درم چند باید؟بدو گفت مرد دلاور شمار درم یاد کرد چنین گفت کى پر خرد مایهدار چهل مر درم،هر مرى صد هزار بدو کفشگر گفت کاین من دهم سپاسى ز گنجور بر سر نهم بیاورد قپان و سنگ و درم نبد هیچ دفتر بکار و قلم
کفشگر با خوشرویى و رغبت ثروت خود را در اختیار فرستادهبزرگمهر گذاشت.
بدو کفشگر گفت اى خوب چهر نرنجى بگویى به بو ذرجمهر که اندر زمانه مرا کودکیست که آزار او بر دلم خوار نیست بگویى مگر شهریار جهان مرا شاد گرداند اندر نهان که او را سپارم به فرهنگیان که دارد سرمایه و هنگ آن فرستاده گفت این ندارم برنج که کوتاه کردى مرا راه گنج
فرستاده به کفشگر وعده داد که استدعاى او بوسیله بزرگمهر بعرضانوشیروان برسد.و بزرگمهر هم با آب و تاب بسیار تقاضاى کفشگررا که اینهمه درهم و دینار بدولت تقدیم داشته بود در پیشگاه شاهمعروض داشت و حتى خودش هم خواهش کرد:
اگر شاه باشد بدین دستگیر که این پاک فرزند گردد دبیر ز یزدان بخواهد همى جان شاه که جاوید باد و سزاوار گاه
اما انوشیروان بیرحمانه این تقاضا را رد کرد و حتى پول کفشگر راهم برایش پس فرستاد و در پاسخ چنین گفت:
بدو شاه گفت اى خردمند مرد چرا دیو چشم ترا خیره کرد برو همچنان باز گردان شتر مبادا کزو سیم خواهیم و در چو بازارگان بچه،گردد دبیر هنرمند و با دانش و یادگیر چو فرزند ما بر نشیند به تخت دبیرى ببایدش پیروز بخت هنر باید از مرد موزه فروش سپارد بدو چشم بینا و گوش بدستخردمند مرد نژاد نماند بجز حسرت و سرد باد شود پیش او خوار مردم شناس چو پاسخ دهد زو نیابد سپاس
و دست آخر گفت که دولت ما نه از این کفشگر وام مىخواهد و نهاجازه مىدهد که پسرش به مدرسه برود و تحصیل کند زیرااین پسر پسر موزه فروش استیعنى در طبقه چهارم اجتماع قراردارد و«پیروز بخت»نیست در صورتیکه براى ولیعهد مادبیرى«پیروز بخت»لازم است.
آرى بدین ترتیب پسر این کفشگر و کفشگران دیگر و طبقاتىکه در صف نجبا و روحانیون قرار نداشتند حق تحصیل علم وکسب فرهنگ هم نداشتند.
البته انوشیروان به نسبت پادشاهان دیگر از دودمانهاىساسانى و غیر ساسانى که مردم را با شکنجه و عذابهاىگوناگون مىکشتند عادل است.
آنچه مسلم است اینست که کسرى انوشیروان دیوانعدالتى بوجود آورده بود و تا حدودى که مقتضیات اجتماعىاجازه مىداد به داد مردم مىرسید ولى اینهم مسلم است کهدر یک چنین اجتماع...در اجتماعى که به پسر کفشگر حقتحصیل علم ندهند و ویرا از عادىترین و طبیعىترین حقوق اجتماعى و انسانى محروم سازند عدالت اجتماعى برقرارنیست.
گناه کفشگر به عقیده شاهنشاه ساسانى این بود که«پیروزبخت»نبود...
در اینجا باید بعرض خسرو انوشیروان رسانید که آیا اینکفشگر زاده«نا پیروز بخت»ایرانى هم نبود؟
نگارنده گوید:تازه معلوم نیست چگونه این داستان از لابلاىتاریخ ساسانیان و پادشاهان که پر از مدیحه سرائى و تمجیدهاىآنچنانى است نقل شده،و فردوسى که معمولا افسانهپرداز آنانبوده و گاهى بگفته خودش کاهى را به کوهى جلوه مىدادهچگونه این داستان را با این آب و تاب نقل کرده؟و گویا اینبیدادگرى را عین عدالت و داد مىدانسته،که آنرا در کتاب خودبنظم درآورده و زحمتسرودن آنرا بخود داده است!!و شاید-چنانچه بعضى احتمال دادهاند-هدف فردوسى نیز همینافشاءگرى بوده که از این دروغ مشهور پرده بردارد و عدالتدروغین انوشیروان را بر ملا سازد!
3-اختلاف در نقل حدیث و بخصوص اختلاف در متن آنکه سبب تردید در اصل حدیث و تضعیف آن مىشود زیرا دربرخى از روایات همانگونه که شنیدید«ولدت فى زمن الملک العادل انوشیروان»است،و در برخى دیگر بدون لفظ«انوشیروان»و در برخى با اضافه کلمه«یعنى»است،بگونهاىکه از نقل«على قارى»استنباط مىشد که معلوم نیست کلمه«یعنى»از اضافات راوى استیا جزء متن روایت است،و دربرخى از نقلها متن این روایت بگونه دیگرى نقل شده که نه لفظ«عادل»در آن است و نه لفظ«انوشیروان»مانند روایتاعلام الورى طبرسى و کشف الغمه که در آن اینگونه است:
«...ولدت فى زمان الملک العادل الصالح»
که همین عبارت در نقل مجلسى«ره»در بحار الانوار لفظ«العادل»هم ندارد و اینگونه نقل شده«ولدت فى زمان الملکالصالح»که طبق این نقل معلوم نیست این پادشاه عادل صالح،یا این پادشاه صالح و شایسته چه کسى بوده،چون بر فرض صحتحدیث روى این نقل معلوم نیست منظور رسولخدا«ص»
انوشیروان باشد،و از اینرو مرحوم طبرسى و اربلى که خود متوجهاین مطلب بودهاند قبل از نقل این قسمت در مورد سال ولادتآنحضرت مىنویسند:
«...و ذلک لاربع و ثلاثین سنة و ثمانیة اشهر مضت من ملککسرى انوشیروان بن قباد...و هو الذى عنى رسول الله-صلى اللهعلیه و آله-على ما یزعمون:ولدت فى زمان الملک العادل الصالح».عام الفیلمشهور در میان اهل تاریخ آن است که ولادت رسول خدا درعام الفیل بوده، و عام الفیل همان سالى است که اصحاب فیلبسرکردگى ابرهه بمکه حمله بردند و بوسیله پرندههاى ابابیلنابود شدند.
و اینکه آیا این داستان در چه سالى از سالهاى میلادى بودهاختلاف است که سال 570 و 573 ذکر شده،ولى با توجه بهاینکه مسیحیان قبل از اسلام تاریخ مدون و مضبوطى نداشتهاندنمىتوان در اینباره نظر صحیح و دقیقى ارائه کرد،و از اینرو ازتحقیق بیشتر در اینباره خوددارى مىکنیم،و به داستان اصحابفیل که از معجزات قرآن کریم بشمار مىرود مىپردازیم،و البتهداستان اصحاب فیل با اجمال و تفصیل و با اختلاف زیادىنقل شده،و ما مجموعهاى از آنها را در زندگانى رسولخدا«ص»تدوین کرده و برشته تحریر در آوردهایم که ذیلا براىشما نقل مىکنیم،و سپس پارهاى توضیحات را ذکر خواهیم کرد:
----------------------------------
1-بحار الانوار ج 15 ص 250.مناقب ج 1 ص 172.
2-«الموضوعات الکبیر»على قارى-ط کراچى-ص 136.
کشور یمن که در جنوب غربى عربستان واقع است منطقهحاصلخیزى بود و قبائل مختلفى در آنجا حکومت کردند و ازآنجمله قبیله بنى حمیر بود که سالها در آنجا حکومت داشتند.
ذونواس یکى از پادشاهان این قبیله است که سالها بر یمنسلطنت مىکرد،وى در یکى از سفرهاى خود به شهر«یثرب»
تحت تاثیر تبلیغات یهودیانى که بدانجا مهاجرت کرده بودند قرارگرفت،و از بت پرستى دست کشیده بدین یهود در آمد.طولىنکشید که این دین تازه بشدت در دل ذونواس اثر گذارد و ازیهودیان متعصب گردید و به نشر آن در سرتاسر جزیرة العرب وشهرهائیکه در حتحکومتش بودند کمر بست،تا آنجا کهپیروان ادیان دیگر را بسختى شکنجه مىکرد تا بدین یهود درآیند،و همین سبب شد تا در مدت کمى عربهاى زیادى بدینیهود درآیند.
مردم«نجران»یکى از شهرهاى شمالى و کوهستانى یمنچندى بود که دین مسیح را پذیرفته و در اعماق جانشان اثر کردهبود و بسختى از آن دین دفاع مىکردند و بهمین جهت از پذیرفتنآئین یهود سر پیچى کرده و از اطاعت«ذونواس»سرباز زدند.
ذونواس بر آنها خشم کرد و تصمیم گرفت آنها رابسختترین وضع شکنجه کند و بهمین جهت دستور داد خندقىحفر کردند و آتش زیادى در آن افروخته و مخالفین دین یهود رادر آن بیفکنند،و بدین ترتیب بیشتر مسیحیان نجران را در آن خندق سوزاند و گروهى را نیز طعمه شمشیر کرده و یا دست و پاو گوش و بینى آنها را برید،و جمع کشتهشدگان آنروز رابیست هزار نفر نوشتهاند و بعقیده گروه زیادى از مفسران قرآنکریم«داستان اصحاب اخدود»که در قرآن کریم(در سورهبروج)ذکر شده است اشاره بهمین ماجرا است.
یکى از مسیحیان نجران که از معرکه جان بدر برده بود ازشهر گریخت،و با اینکه ماموران ذونواس او را تعقیب کردندتوانست از چنگ آنها فرار کرده و خود را بدربار امپراطور-درقسطنطنیه-برساند،و خبر این کشتار فجیع را به امپراطور روم کهبکیش نصارى بود رسانید و براى انتقام از ذونواس از وى کمکخواست.
امپراطور روم که از شنیدن آن خبر متاثر گردیده بود در پاسخوى اظهار داشت:کشور شما بمن دور است ولى من نامهاى به«نجاشى»پادشاه حبشه مىنویسم تا وى شما را یارى کند، وبدنبال آن نامهاى در آن باره به نجاشى نوشت.
نجاشى لشکرى انبوه مرکب از هفتاد هزار نفر مرد جنگى بهیمن فرستاد،و بقولى فرماندهى آن لشکر را به«ابرهه»فرزند«صباح»که کنیهاش ابو یکسوم بود سپرد،و بنا به قول دیگرىشخصى را بنام«اریاط»بر آن لشکر امیر ساخت و«ابرهه»را که یکى از جنگجویان و سرلشکران بود همراه او کرد.
«اریاط»از حبشه تا کنار دریاى احمر بیامد و در آنجابکشتیها سوار شده این سوى دریا در ساحل کشور یمن پیادهشدند،ذونواس که از جریان مطلع شد لشکرى مرکب از قبائلیمن با خود برداشته بجنگ حبشیان آمد و هنگامى که جنگشروع شد لشکریان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومتنیاورده و شکستخوردند و ذونواس که تاب تحمل این شکسترا نداشتخود را بدریا زد و در امواج دریا غرق شد.
مردم حبشه وارد سرزمین یمن شده و سالها در آنجا حکومتکردند،و«ابرهه»پس از چندى«اریاط»را کشت و خود بجاىاو نشست و مردم یمن را مطیع خویش ساخت و نجاشى را نیز کهاز شوریدن او به«اریاط»خشمگین شده بود بهر ترتیبى بود ازخود راضى کرد.
در این مدتى که ابرهه در یمن بود متوجه شد که اعراب آننواحى چه بت پرستان و چه دیگران توجه خاصى بمکه و خانهکعبه دارند،و کعبه در نظر آنان احترام خاصى دارد و هر سالهجمع زیادى به زیارت آن خانه مىروند و قربانیها مىکنند،وکمکم بفکر افتاد که این نفوذ معنوى و اقتصادى مکه و ارتباطىکه زیارت کعبه بین قبائل مختلف عرب ایجاد کرده ممکن است روزى موجب گرفتارى تازهاى براى او و حبشیان دیگرى که درجزیرة العرب و کشور یمن سکونت کرده بودند بشود،و آنها رابفکر بیرون راندن ایشان بیاندازد،و براى رفع این نگرانى تصمیمگرفت معبدى با شکوه در یمن بنا کند و تا جائى که ممکن استدر زیبائى و تزئینات ظاهرى آن نیز بکوشد و سپس اعراب آنناحیه را بهر وسیلهاى که هست بدان معبد متوجه ساخته و ازرفتن بزیارت کعبه باز دارد.
معبدى که ابرهه بدین منظور در یمن بنا کرد«قلیس»نامنهاد و در تجلیل و احترام و شکوه و زینت آن حد اعلاى کوششرا کرد ولى کوچکترین نتیجهاى از زحمات چند ساله خودنگرفت و مشاهده کرد که اعراب هم چنان با خلوص و شور وهیجان خاصى هر ساله براى زیارت خانه کعبه و انجام مراسم حجبمکه مىروند،و هیچگونه توجهى بمعبد با شکوه او ندارند.وبلکه روزى بوى اطلاع دادند که یکى از اعراب«کنانة»بمعبد«قلیس»رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده کرده و سپسبسوى شهر و دیار خود گریخته است.
این جریانات،خشم ابرهه را بسختى تحریک کرد و با خودعهد نمود بسوى مکه برود و خانه کعبه را ویران کرده و به یمنباز گردد و سپس لشگر حبشه را با خود برداشته و با فیلهاى چندى و با فیل مخصوصى که در جنگها همراه مىبردند بقصد ویرانکردن کعبه و شهر مکه حرکت کرد.
اعراب که از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ بااو بر آمدند و از جمله یکى از اشراف یمن بنام«ذونفر»قوم خود رابدفاع از خانه کعبه فرا خواند و دیگر قبایل عرب را نیز تحریککرده حمیت و غیرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدابرانگیخت و جمعى را با خود همراه کرده بجنگ ابرهه آمد ولىدر برابر سپاه بیکران ابرهه نتوانست مقاومت کند و لشکریانششکستخورده خود نیز به اسارت سپاهیان ابرهه در آمد و چون اورا پیش ابرهه آوردند دستور داد او را بقتل برسانند و«ذونفر»کهچنان دید و گفت:مرا بقتل نرسان شاید زنده ماندن من براى توسودمند باشد.
پس از اسارت«ذونفر»و شکست او،مرد دیگرى از رؤساىقبائل عرب بنام«نفیل بن حبیب خثعمى»با گروه زیادى ازقبائل خثعم و دیگران بجنگ ابرهه آمد ولى او نیز بسرنوشت«ذونفر»دچار شد و بدستسپاهیان ابرهه اسیر گردید.
شکست پى در پى قبائل مزبور در برابر لشکریان ابرهه سببشد که قبائل دیگرى که سر راه ابرهه بودند فکر جنگ با او را ازسر بیرون کنند و در برابر او تسلیم و فرمانبردار شوند،و از آنجمله قبیله ثقیف بودند که در طائف سکونت داشتند و چون ابرهه بدانسرزمین رسید، زبان به تملق و چاپلوسى باز کرده و گفتند:مامطیع توایم و براى رسیدن بمکه و وصول بمقصدى که در پیشدارى راهنما و دلیلى نیز همراه تو خواهیم کرد و بدنبال اینگفتار مردى را بنام«ابورغال»همراه او کردند،و ابو رغاللشکریان ابرهه را تا«مغمس»که جائى در چهار کیلومترى مکهاست راهنمائى کرد و چون بدانجا رسیدند«ابو رغال»بیمار شد ومرگش فرا رسید و او را در همانجا دفن کردند،و چنانچهابن هشام مىنویسد:اکنون مردم که بدانجا مىرسند بقبرابو رغال سنگ مىزنند.
همینکه ابرهه در سرزمین«مغمس»فرود آمد یکى ازسرداران خود را بنام«اسود بن مقصود»مامور کرد تا اموال ومواشى مردم آن ناحیه را غارت کرده و بنزد او ببرند.
«اسود»با سپاهى فراوان بآن نواحى رفت و هر جا مال و یاشترى دیدند همه را تصرف کرده بنزد ابرهه بردند.
در میان این اموال دویستشتر متعلق به عبد المطلب بود کهدر اطراف مکه مشغول چریدن بودند و سپاهیان«اسود»آنها را بهیغما گرفته و بنزد ابرهه بردند،و بزرگان قریش که از ماجرا مطلعشدند نخستخواستند بجنگ ابرهه رفته و اموال خود را باز ستانند ولى هنگامى که از کثرت سپاهیان با خبر شدند از این فکرمنصرف گشته و به این ستم و تعدى تن دادند.
در این میان ابرهه شخصى را بنام«حناطه»حمیرى بمکهفرستاد و بدو گفت:بشهر مکه برو و از بزرگ ایشان جویا شو وچون او را شناختى باو بگو:من براى جنگ با شما نیامدهام ومنظور من تنها ویران کردن خانه کعبه است،و اگر شما مانعمقصد من نشوید مرا با جان شما کارى نیست و قصد ریختنخون شما را ندارم.
و چون حناطه خواست بدنبال این ماموریت برود بدو گفت:
اگر دیدى بزرگ مردم مکه قصد جنگ ما را ندارد او را پیش منبیاور.
حناطه بشهر مکه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او رابسوى عبد المطلب راهنمائى کردند،و او نزد عبد المطلب آمد وپیغام ابرهه را رسانید،عبد المطلب در جواب گفت:بخدا سوگندما سر جنگ با ابرهه را نداریم و نیروى مقاومت در برابر او نیز درما نیست،و اینجا خانه خدا است پس اگر خداى تعالى ارادهفرماید از ویرانى آن جلوگیرى خواهد کرد،وگرنه بخدا قسم ماقادر بدفع ابرهه نیستیم.
«حناطه»گفت:اکنون که سر جنگ با ابرهه را ندارید پس برخیز تا بنزد او برویم.عبد المطلب با برخى از فرزندان خودحرکت کرده تا بلشگرگاه ابرهه رسید،و پیش از اینکه او را پیشابرهه ببرند«ذونفر»که از جریان مطلع شده بود کسى را نزدابرهه فرستاد و از شخصیت بزرگ عبد المطلب او را آگاه ساختو بدو گفته شد:که این مرد پیشواى قریش و بزرگ این سرزمیناست، و او کسى است که مردم این سامان و وحوش بیابان رااطعام مىکند.
عبد المطلب-که صرفنظر از شخصیت اجتماعى-مردى خوشسیما و با وقار بود همینکه وارد خیمه ابرهه شد و چشم ابرهه بدوافتاد و آن وقار و هیبت را از او مشاهده کرد بسیار از او احترامکرد و او را در کنار خود نشانید و شروع بسخن با او کرده پرسید:
حاجتت چیست؟
عبد المطلب گفت:حاجت من آنست که دستور دهىدویستشتر مرا که بغارت بردهاند بمن باز دهند!ابرهه گفت:
تماشاى سیماى نیکو و هیبت و وقار تو در نخستین دیدار مرامجذوب خود کرد ولى خواهش کوچک و مختصرى که کردىاز آن هیبت و وقار کاست!آیا در چنین موقعیتحساس وخطرناکى که معبد تو و نیاکانت در خطر ویرانى و انهدام است،و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبیلهات در معرض هتک و زوال قرار گرفته در باره چند شتر سخن مىگوئى؟!
عبد المطلب در پاسخ او گفت:«انا رب الابل و للبیت رب»!
من صاحب این شترانم و کعبه نیز صاحبى دارد که از آننگاهدارى خواهد کرد!
ابرهه گفت:هیچ قدرتى امروز نمىتواند جلوى مرا از انهدامکعبه بگیرد!
عبد المطلب بدو گفت:این تو و این کعبه!
بدنبال این گفتگو،ابرهه دستور داد شتران عبد المطلب را باوباز دهند و عبد المطلب نیز شتران خود را گرفته و بمکه آمد و چونوارد شهر شد بمردم شهر و قریش دستور داد از شهر خارج شوند وبکوهها و درههاى اطراف مکه پناهنده شوند تا جان خود را ازخطر سپاهیان ابرهه محفوظ دارند.
آنگاه خود با چند تن از بزرگان قریش بکنار خانه کعبه آمد وحلقه در خانه را بگرفت و با اشگ ریزان و قلبى سوزان بتضرع وزارى پرداخت و از خداى تعالى نابودى ابرهه و لشگریانش رادرخواست کرد و از جمله سخنانى که بصورت نظم گفته این دوبیت است:
یا رب لا ارجو لهم سواکا یا رب فامنع منهم حماکا ان عدو البیت من عاداکا امنعهم ان یخربوا قراکا
پروردگارا در برابر ایشان جز تو امیدى ندارم پروردگاراحمایت و لطف خویش را از ایشان بازدار که دشمن خانه همانکسى است که با تو دشمنى دارد و تو نیز آنانرا از ویرانىخانهات بازدار.
آنگاه خود و همراهان نیز بدنبال مردم مکه بیکى از کوههاىاطراف رفتند و در انتظار ماندند تا ببینند سرانجام ابرهه و خانه کعبه چهخواهد شد.
از آنسو چون روز دیگر شد ابرهه به سپاه مجهز خویش فرمانداد تا بشهر حمله کنند و کعبه را ویران سازند.
نخستین نشانه شکست ایشان در همان ساعات اول ظاهر شدو چنانچه مورخین نوشتهاند، فیل مخصوص را مشاهده کردند کهاز حرکت ایستاد و به پیش نمىرود و هر چه خواستند او را بهپیش برانند نتوانستند،و در این خلال مشاهده کردند کهدستههاى بیشمارى از پرندگان که شبیه پرستو و چلچله بودند ازجانب دریا پیش مىآیند.
پرندگان مزبور را خداى تعالى مامور کرده بود تا بوسیلهسنگریزههائى که در منقار و چنگال داشتند-و هر کدامیک ازآن سنگریزهها باندازه نخود و یا کوچکتر از آن بود-ابرهه ولشگریانش را نابود کنند. ماموران الهى بالاى سر سپاهیان ابرهه رسیدند و سنگریزههارا رها کردند و بهر یک از آنان که اصابت کرد هلاک شد وگوشت بدنش فرو ریخت،همهمه در لشگریان ابرهه افتاد و ازاطراف شروع بفرار کرده و رو به هزیمت نهادند،و در این گیر ودار بیشترشان بخاک هلاک افتاده و یا در گودالهاى سر راه،وزیر دست و پاى سپاهیان خود نابود گشتند.
خود ابرهه نیز از این عذاب وحشتناک و خشم الهى در اماننماند و یکى از سنگریزهها بسرش اصابت کرد،و چون وضع راچنان دید به افراد اندکى که سالم مانده بودند دستور داد او رابسوى یمن باز گردانند،و پس از تلاش و رنج بسیارى که بیمنرسید گوشت تنش بریخت و از شدت ضعف و بیحالى در نهایتبدبختى جان سپرد.
عبد المطلب که آن منظره عجیب را مىنگریست و دانستکه خداى تعالى بمنظور حفظ خانه کعبه،آن پرندگان را فرستادهو نابودى ابرهه و سپاهیانش فرا رسیده است فریاد برآورد و مژدهنابودى دشمنان کعبه را بمردم داد و بآنها گفت:
بشهر و دیار خود باز گردید و غنیمت و اموالى که از اینانبجاى مانده برگیرید،و مردم با خوشحالى و شوق بشهرباز گشتند. و گویند:در آنروز غنائم بسیارى نصیب اهل مکه شد، وقبیله خثعم که از قبائل دیگر در چپاولگرى حریصتر بودند بیشاز دیگران غنیمت بردند،و زر و سیم و اسب و شتر فراوانىبچنگ آوردند.
و این بود آنچه از رویهمرفته روایات و تفاسیر اسلامىاستفاده مىشود.
1-برخى خواستهاند داستان اصحاب فیل را بر آنچه درکتب تاریخى اروپائیان و ساسانیان و لشکرکشى انوشیروان بهیمن و نابود شدن لشکر ابرهه در سر زمین حجاز بوسیله آبله وامثال آن منطبق ساخته و با تصرفاتى که در کلمات و تاویلاتىکه در عبارات کردهاند بنظر خود جمع بین قرآن کریم و تواریخنمودهاند که نمونههائى از آنرا در ذیل مىخوانید:
فرید وجدى در دائرة المعارف خود در ماده«عرب»داستاناصحاب فیل و حمله آنها را بمکه ذکر کرده و سپس مىگوید:
«فاصابت جیش ابرهه مصیبة اضطرته للرجوع عن عزمه»
پس لشکر ابرهة به مصیبتى دچار شد که ناچار شد ازتصمیمى که در ویران کردن کعبه و مکه داشت باز گردد... و سپس سوره مبارکه فیل را ذکر کرده و آنگاه گوید:
«مفسران در تفسیر پرندههاى ابابیل گفتهاند:آنها پرندگانىبودند که از دریا بیرون آمده و لشکر ابرهه را با سنگهائى کهدر منقار داشتند بزدند و آنها نابود شدند...»
وى سپس گوید:
«ولى صحیح است که کلام خدا را بر خلاف ظاهر آن حملکرد بخاطر کثرت استعارات و مجازات در زبان عرب،و قرآنبه زبان لغت ایشان نازل شده و صحیح است که گفته شود آناتفاق مهمى که بى مقدمه براى لشکر ابرهه پیش آمد بصورتپرندگانى تصویر شد که از آسمان آمده و آنها را بوسیلهسنگهاى خود سنگ باران کردهاند». (1) و در ماده«ابل»و ابابیل پس از تفسیر لغوى و معناى لفظابابیل گوید:
«اما روایات در باره شکلهاى این پرندگان بسیار است وهمین کثرت اقوال دلیل آنست که از رسول خدا«ص»دراینباره نص صحیح و صریحى یافت نمىشود...»
«و ابن زید گفته:که آنها پرندگانى بودند که از دریا آمدند،و در رنگ آنها اختلاف کردهاند، برخى گفتهاند سفید بودند، و برخى گویند:سیاه بوده،و قول دیگر آنکه سبز بودند ومنقارهائى همچون منقار پرندگان و دستهائى همچون دستسگان داشتند،و برخى گفتهاند: سرهاشان همچون سراندرندگان بوده...»
«و در باره«سجیل»گفتهاند:گل متحجر بوده،و قول دیگرآنکه گل بوده،و قول سوم آنکه: سجیل،همان«سنگ وگل»است،و قول دیگر آنکه سنگى بوده که چون به سوارمىخورد بدنش را سوراخ کرده و هلاکش مىکرد،و عکرمهگفته:پرندگان سنگهائى را که همراه داشتند مىزدند و چونبه یکى از آنها اصابت مىکرد بدنش آبله در مىآورد،و عمروبن حارث بن یعقوب از پدرش روایت کرده که پرندگان مزبورسنگها را بدهان خود گرفته بودند،و چون مىانداختند پوستبدن در اثر اصابت آن تاول مىزد و آبله در مىآورد».
مؤلف دائرة المعارف پس از نقل این سخنان گوید:
«و برخى از دانشمندان معاصر عقیده دارند که این پرندگانعبارت بودند از میکروبهائى که حامل طاعون بودند،و یا پشهمالاریا بودند،و یا میکروب آبله بودهاند،و در آیه شریفه همکلامى که منافات با این نظریه و معنى باشد وجود ندارد،وبدین ترتیب منقول با معقول با هم متحد و موافق خواهدشد...»
وى سپس گوید:«و ما هم این نظریه را پسندیده و تایید مىکنیم،بخصوص کههیچ مانعى نه لغوى و نه علمى براى رد این نظریه وجود نداردکه مانع تفسیر پرنده به میکروب گردد،و بسیار اتفاق افتادهکه طاعون در لشگرها سرایت کرده و آنها را به هزیمت ونابودى کشانده.»
و سپس داستان لشکر کشى ناپلئون را به عکا نقل کرده که پس ازچند ماه محاصره لشکرش به طاعون مبتلا شده و بناچار جان خودو لشکریانش را برداشته و بمصر بازگشت... (2)
که اظهار عقیده کرده بود (3) که«ابابیل»جمع آبله است،و«طیر»هم بمعناى سریع است،و اشکال آنرا هم ذکرکردهایم،و نویسنده«اعلام قرآن»یک اظهار نظر دیگرى همکرده که جالبتر از نظر قبلى است و احتمالا جنگ ابابیل ونابودى ابرهه را به خود یمن کشانده و اظهار عقیده کرده کهمنظور از«حجارة من سجیل»سنگهائى باشد که براى ویرانکردن صنعا و شکست ابرهه در منجنیق گذارده بودند،و در اینباره چنین گوید:
«بعقیده بعضى سجیل لغتى از سجین است،و سجین که درقرآن نیز نام آن ذکر شده درکهاى است از جهنم یا طبقه هفتمزمین است.اگر تصویر اخیر را براى سجیل قبول کنیم و ازقسمت استعارات ادبى بهرهور شویم با عقیدهاى که نسبت بهابابیل در فوق ذکر گردید منافات و مباینتى بوجود نمىآید.
لکن اگر سجیل را معرب سنگ و گل بدانیم باید معتقد شویمکه آیه ناظر به لشکر کشى ایران به یمن در سال 570 و یا 576است و مغلوبیت ایشان بوسیله لشکر انوشیروان حمله وجسارت ایشان بکعبه بوده است،و خداوند بوسیله انوشیروانپیروان جسور ابرهه و فرزندان او را کیفر داده است.در صورتىکه سومین آیه از سوره فیل اشاره به لشکرکشى ایرانیان باشددور نیست که«طیر»با«تیار»یا تیاره که بر لشکر ساسانیاناطلاق مىشده رابطهاى داشته باشد،و در این صورت آیهچهارم«ترمیهم بحجارة من سجیل»با نوع جنگ ایرانىآنزمان تناسب دارد،زیرا مسلما ایرانیان از قلل جبال یمناستفاده کرده و با منجنیق آنان را سنگ باران کردهاند و یا بامنجنیق و سنگ،حصارهاى ایشان را بتصرفدر آوردهاند...» (4)
و نظیر این گونه تاویلات عجیب و غریب را در برخىکتابهاى دیگر روز نیز مىتوانید مشاهده کنید که ما براى نمونهبهمین دو قسمت اکتفا مىکنیم و وقتخود و شما را بیش از ایننمىگیریم...
و ما قبل از هر گونه پاسخى به این سخنان و تاویلاتمىخواهیم از این آقایان بپرسیم چه اصرارى دارید که آیاتکریمه قرآن را با تاریخى تطبیق دهید و میان آنها را جمع کنیدکه صحت و سقم آن معلوم نیست و دستهاى مرموز و غیر مرموز وتاریخ نویسان جیره خوار و دربارى ساسانیان و دیگران هر یکبنفع خود و اربابانشان و براى کوبیدن حریفان،تاریخ را تحریفکردهاند تا جائیکه گفتهاند:«تاریخ»«تاریک»است و واژهتاریخ از همان واژه تاریک گرفته شده...!!
و براستى ما نفهمیدیم منظور از این گفتار فرید وجدى کهمىگوید:
«...با این ترتیب معقول و منقول با هم موافق خواهند شد»
معقول کدام و منقول کدام است،آیا قرآن معقول استیا منقول،و ما نمىدانیم چرا یک معتقد به قرآن کریم و وحى الهى بایداینگونه قضاوت کند و چنین رایى را مورد تایید قرار داده و بهپسندد! و یا این گفتار مؤلف اعلام قرآن خیلى عجیب است کهمىگوید:
«...اگر سجیل را معرب سنگ و گل بدانیم باید معتقدشویم که آیه ناظر به لشکر کشى ایران به یمن در سال 570 یا576 است...»
و این چه ملازمهاى است که میان این دو مطلب برقرار کردهو چه«باید»ى است که خود را ملزم به اعتقاد آن کرده،و چهاصرارى به این انطباقها دارید؟و اساسا ما در برابر قرآن و تاریخچه وظیفهاى داریم؟آیا وظیفه داریم قرآن را با تاریخ منطبق سازیمیا تاریخ را با قرآن،آن هم تاریخ آن چنانى که گفتیم؟
و بهتر است در اینجا براى دقت و داورى بهتر اصل این سورهمبارکه را با ترجمهاش براى شما نقل و آنگاه پاسخ جامعى بهاینگونه تاویلات داده شود
بسم الله الرحمن الرحیم
«الم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل،الم یجعل کیدهمفى تضلیل و ارسل علیهم طیرا ابابیل، ترمیهم بحجارة منسجیل،فجعلهم کعصف ماکول».
ترجمه:
آیا ندیدى که پروردگار تو با اصحاب فیل چه کرد؟مگر نیرنگشان را در تباهى نگردانید و بر آنان پرندهاى گروه گروهنفرستاد و آنها را بسنگى از«سجیل»میزد،و آنانرا مانند کاهىخورد شده گردانید.
اکنون با توجه و دقت در آیات کریمه این سوره،بخوبىروشن مىشود که سیاق این آیات و لسان آن،صورت معجزه وخرق عادت دارد،و یک مطلب تاریخى را نمىخواهد بیانفرماید، مانند سایر داستانهائى که در قرآن کریم با جمله«المتر...»آغاز شده مانند این آیه:
«الم تر الى الذین خرجوا من دیارهم و هم الوف حذرالموت...» (5)
که مربوط است بداستان گروهى که از ترس مردن ازشهرهاى خود بیرون رفتند و به امر خداى تعالى مردند و سپسزنده شدند...بشرحى که در تفاسیر و تواریخ آمده که همهاشصورت معجزه دارد...
و چند آیه پس از آن نیز که داستان طالوت و جالوت در آنذکر شده و آن نیز بصورت اعجاز نقل شده که فرماید:
«الم تر الى الملا من بنى اسرائیل من بعد موسى...» (6)
و هم چنین چند آیه پس از آن که در مورد نمرود و پس از آنداستان یکى دیگر از پیغمبران الهى که معروف است«عزیر»
پیغمبر بوده و چنین مىفرماید:
«الم تر الى الذى حاج ابراهیم فى ربه...» (7)
و پس از آن بدون فاصله مىفرماید:
«او کالذى مر على قریة و هى خاویة على عروشها قال انىیحیى هذه الله...» (8)
و بخصوص در آیاتى که به دنبال این جمله«الم تر کیف»نیز آمده مانند:
«الم تر کیف فعل ربک بعاد...» (9)
که خداى تعالى مىخواهد قدرت کامله خود را در کیفیتنابودى ستمکاران و یاغیان و طغیان گران زمانهاى گذشته باتمام امکانات و نیروهائى را که در اختیار داشتند گوشزد دیگرطاغیان تاریخ نموده تا عبرتى براى اینان باشد.
و هم چنین آیات دیگرى که لفظ«کیف»در آنهااست،و منظور بیان کیفیتخلقت موجودات و یا کیفیت ذلت و خوارى ملتها و نابودى آنها بصورت.
اعجاز،و خارج از این جریانات طبیعىمىباشد مانند این آیات:
«و امطرنا علیهم مطرا فانظر کیف کان عاقبة المجرمین» (10) و اغرقنا الذین کذبوا بآیاتنا فانظر کیف کان عاقبةالمنذرین» (11)
(12)
و بخصوص آیه اخیر که در باره کیفیت نابودى قوم ثمود نازلشده و از نظر مضمون با داستان اصحاب فیل شبیه است با اینتفاوت که در آنجا لفظ «کید» آمده و در اینجا لفظ «مکر»
بارى این آقایان گویا با این تاویلات و توجیهاتخواستهاند جنبه اعجاز را از این معجزه بزرگ الهى بگیرند و آنراقابل خوراک براى اروپائیان و غربیان و دیگر کسانى کهعقیدهاى به معجزه و کارهاى خارق عادت نداشتهاند بنمایند،در صورتى که تمام اهمیت این داستان بهمین اعجاز آن است،واین داستان بگفته اهل تفسیر از معجزاتى بوده که جنبهارهاص (13) داشته،و بمنظور آماده ساختن زمینه براى ظهوررسولخدا صادر شده،و ملا جلال الدین رومى بصورت زیبائى آنرابنظم آورده و بیان داشته است که گوید:
چشم بر اسباب از چه دوختیم گر ز خوش چشمان کرشم آموختیم هست بر اسباب اسبابى دگر در سبب منگر در آن افکن نظر انبیاء در قطع اسباب آمدند معجزات خویش بر کیوان زدند بى سبب مر بحر را بشکافتند بى زراعت جاش گندم کاشتند ریگها هم آرد شد از سعیشان پشم بر ابریشم آمد کشکشان جمله قرآنست در قطع سبب عز درویش و هلاک بولهب مرغ با بیلى دو سه سنگ افکند لشکر زفتحبش را بشکند پیل را سوراخ سوراخ افکند سنگ مرغى کو ببالا پر زند دم گاو کشته بر مقتول زن تا شود زنده هماندم در کفن حلق ببریده جهد از جاى خویش خون خود جوید ز خون پالاى خویش هم چنین ز آغاز زقرآن تا تمام رفض اسباب است و علت و السلام
2-ما در آنچه گفتیم جمودى هم به لفظ نداریم و اگر بتوان معناىصحیحى که با اعجاز این آیات و معناى ظاهرى آن منافات نداشته باشد براى آنها پیدا کرد که با سایر نقلها و تواریخ انطباق پیدا کند آنرامىپذیریم،و خیال نشود که ما نظر خاصى روى نقلى یا تاریخى ازتواریخ اسلامى و یا غیر اسلامى داریم که نمىخواهیم آنها را بپذیریمبلکه ما تابع واقعیاتى هستیم که قابل پذیرش باشد،مثلا در پارهاى ازنقلها و تفاسیر مانند تفسیر فیض کاشانى«ره»آمده که این سنگها بهرکس مىرسید بدنش آبله مىآورد،و پیش از آن هرگز آبله در آنجا دیدهنشد.
و فخر رازى از عکرمة از ابن عباس و سعید بن جبیر نقل کرده کهگفتهاند:
«لما ارسل الله الحجارة على اصحاب الفیل لم یقع حجرعلى احد منهم الا نفط جلده و ثار به الجدرى» (14)
یعنى آن هنگامى که خداوند سنگ را بر اصحاب فیل فرستاد هیچیک از آن سنگها بر احدى از آنها نخورد جز آنکه پوست بدنش زخمشده و آبله بر آورد.
و یا نقل دیگرى که از ابن عباس شده که گفته است چون آنسنگها به لشکریان ابرهه خورد...
«فما بقى احد منهم الا اخذته الحکة،فکان لا یحک(15)
هیچ یک از آن لشکریان نماند جز آنکه مبتلا به خارش بدنگردید،و چون پوست بدن خود را مىخارید گوشتش مىریخت...
چنانکه پارهاى از این تعبیرات در روایات ما نیز از ائمه اطهارعلیهم السلام نقل شده مانند روایتى شده که در روضه کافى و علل الشرایعاز امام باقر علیه السلام روایتشده که پس از ذکر وصف آن پرندههاکه سرها و ناخنهائى همچون سرها و ناخنهاى درندگان داشتند و هرکدام سه عدد از آن سنگها بهمراه داشتند یعنى دو عدد به پاها و یکى بهمنقار.
آنگاه فرمود:
«فجعلت ترمیهم بها حتى جدرت اجسادهم فقتلهم بهاو ما کان قبل ذلک رؤى شیىء من الجدرى،و لا رؤا ذلک منالطیر قبل ذلک الیوم و لا بعده...» (16)
یعنى مرغهاى مزبور همان سنگها را به ایشان زدند تا اینکهبدنهاشان آبله در آورد و بدانها ایشانرا کشت،و پیش از این واقعه چنینآبلهاى دیده نشده بود،و نه آنگونه پرندههائى دیده بودند نه پیش از آنروزو نه بعد از آنروز.
اکنون اگر بگوئیم منظور مورخین هم همین است که این سنگهاکه بوسیله آن پرندگان به بدن لشکریان ابرهه خورد موجب زخم شدنبدنشان و تاول زدن و زخم شدن و سپس مرگ آنها گردید،و همانگونهکه قرآن کریم فرمود بدنشان همچون کاه جویده و خورد شده گردید مااز پذیرش آن امتناعى نداریم،اما اگر بخواهید«سنگ»را بر ذراتگرد و غبار و«طیر»را بر میکروبهاى حامل آن ذرات و ابابیل بر خودآبلهها و«عصف ماکول»را بر چرک و خون بدنهاى آنها،و یا امثالاینها حمل کنید نمىتوانیم بپذیریم،چون مخالف صریح آیات وکلمات قرآنى است.
------------------------------------------
1-دائرة المعارف ج 6 ص 254-253.
2-دائرة المعارف ج 1 ص 34-33.
3-به قسمت(ب)از صفحه 9 تا 11 همین کتاب مراجعه نمائید.
4-اعلام قرآن خزائلى ص 159-160.
5-سوره بقرة آیه 243.
6-آیه 246.
7-آیه 258.
8-آیه 259.
9-سوره فجر آیه 6.
10-سوره اعراف آیه 84.
11-سوره یونس آیه 73.
12-سوره نمل آیه 51.
13-معناى ارهاص را در صفحات آینده انشاء الله تعالى مىخوانید.
14-تفسیر مفاتیح الغیب ج 32 ص 100.
15-بحار الانوار ج 15 ص 138.
16-بحار الانوار ج 15 ص 142 و 159.
3-همانگونه که گفته شد داستان اصحاب فیل جنبه اعجازداشته،و اگر کسى سئوال کند مگر در معجزه شرط نیست کهبدست پیغمبر انجام شود؟در پاسخ مىگوئیم:برخى از معجزات بودهکه جنبه ارهاصى داشته و از ارهاصات بوده،و آنها به اتفاقاتخارق العاده و معجزاتى اطلاق مىشود که معمولا مقارن با ظهور و یاولادت پیغمبرى اتفاق مىافتد مانند اتفاقات شگفت انگیز وخارق العاده دیگرى که در شب ولادت رسول خدا«ص»در جهانواقع شده و در روایات زیادى از روایات ما آمده مانند آنکه در آن شب دریاچه ساوه خشک شد،و آتشکده فارس خاموش گشت و چهاردهکنگره در ایوان کسرى فرو ریخت...و امثال آن که شاید در بخثهاىآینده بدان اشاره شود،که اینها زمینهساز ظهور پیغمبرى بزرگ بودهاست.
و ارهاص در لغت عرب بمعناى آماده باش و آژیر خطر و آمادهکردن مردم براى یک اتفاق مهم مىباشد که معمولا مقارن با ولادتپیغمبران بزرگ دیگر نیز چنین اتفاقاتى بوقوع مىپیوسته،چنانچه درولادت موسى و عیسى و ابراهیم علیهم السلام نیز وجود داشته است.
این بحث را ما با تفصیل بیشترى در کتاب «زندگانى پیغمبراسلام» آوردهایم، و برخى از اهل تحقیق بتفصیل در اینبارهقلمفرسائى کرده و حتى جداگانه کتاب نوشتهاند که از آنجملهمىتوان کتاب «راه سعادت» استاد فقید و محقق ارزشمندمرحوم شعرانى و مقاله محققانه دیگرى را که در کتاب«خاتمپیغمبران»در اینباره درج شده نام برد که چون با مقاله ما که درباره تاریخ تحلیلى اسلام است چندان ارتباطى ندارد و بیشتر بابحث نبوت خاصه رسول خدا«ص»ارتباط دارد تا با بحث ما و بهاصطلاح یک بحث کلامى است نه تاریخى،نمىتوانیم وقتخود و شما را با این بحث گسترده و عمیق بگیریم،ولى بهمانمقدار که مربوط به تاریخ مىشود یک اشاره اجمالى نموده ومىگذریم:
طبق روایات زیادى که در کتابهاى تاریخى و حدیث وسیره داریم بشارتهاى زیادى از پیمبران گذشته و دانشمندان و کاهنان در باره ظهور پیامبر بزرگوار اسلام«ص»وارد شده که بهاجمال و تفصیل از ظهور و ولادت و بعثت آنحضرت خبردادهاند،و علامه مجلسى«ره»در کتاب بحار الانوار در اینبارهبابى جداگانه تحت عنوان«باب البشائر بمولده و نبوته»منعقدکرده که بسیارى از آن روایات را در آنجا گرد آورده.
و بهر صورت قسمتى از این روایات همانهائى است که درتورات و انجیل آمده مانند:
آیه 14 و 15 از کتاب یهودا که مىگوید:
«لکن خنوخ«ادریس»که هفتم از آدم بود در باره همین اشخاصخبر داده گفت اینک خداوند با ده هزار از مقدسین خود آمد تا برهمه داورى نماید و جمیع بىدینان را ملزم سازد و بر همه کارهاىبى دینى که ایشان کردند و بر تمامى سخنان زشت که گناهکارانبى دین بخلاف او گفتند...»
که ده هزار مقدس فقط با رسولخدا«ص»تطبیق مىکند کهدر داستان فتح مکه با او بودند. بخصوص با توجه به این مطلبکه این آیه از کتاب یهودا مدتها پس از حضرت عیسى«ع»
نوشته شده.
و از آنجمله در سفر تثنیه باب 33 آیه 2 چنین آمده:
«و گفتخدا از کوه سینا آمد و برخاست از سعیر به سوى آنها ودرخشید از کوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از دست راستش بایک قانون آتشین...».
که طبق تحقیق جغرافى دانان منظور از«پاران»-یا فارانمکه است،و ده هزار مقدس نیز چنانچه قبلا گفته شد فقط قابلتطبیق با همراهان و یاران رسول خدا«ص»است.
و در فصل چهاردهم انجیل یوحنا:16،17،25،26 چنیناست:
«اگر مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید،و من از پدر خواهمخواست و او دیگرى را که فارقلیط است به شما خواهد داد کههمیشه با شما خواهد بود،خلاصه حقیقتى که جهان آنرا نتواندپذیرفت زیرا که آنرا نمىبیند و نمىشناسد،اما شما آنرامىشناسید زیرا که با شما مىماند و در شما خواهد بود.اینها رابه شما گفتم مادام که با شما بودم اما فارقلیط روح مقدس که اورا پدر به اسم من مىفرستد او همه چیز را بشما تعلیم دهد و هرآنچه گفتم بیاد آورد».
که بر طبق تحقیق کلمه«فارقلیط»که ترجمه عربى«پریکلیتوس»است بمعناى«احمد»است و مترجمین اناجیل از روى عمد یا اشتباه آنرا به«تسلى دهنده»ترجمه کردهاند و درفصل پانزدهم:26 چنین است:
«لیکن وقتى فارقلیط که من او را از جانب پدر مىفرستم و او روحراستى است که از جانب پدر عمل مىکند و نسبت به من گواهىخواهد داد».
در فصل شانزدهم:7،12،13،14 چنین است:
«و من به شما راست مىگویم که رفتن من براى شما مفید است،زیرا اگر نروم فارقلیط نزد شما نخواهد آمد،اما اگر بروم او را نزدشما مىفرستم اکنون بسى چیزها دارم که بشما بگویم لیکنطاقت تحمل ندارید،اما چون آن خلاصه حقیقت بیاید او شما رابهر حقیقتى دایتخواهد کرد،زیرا او از پیش خود تکلمنمىکند آنچه مىشنود خواهد گفت و از امور آینده به شما خبر خواهد داد»
و قسمتى دیگر آنهائى است که از دانشمندان یهود وراهبان مسیحى و کاهنان و منجمان و دیگران نقل شده مانندسخنان دانشمندان یهودى بنى قریظه که با«تبع»پادشاه یمنگفتند (1) و سخنان عبد الله بن سلام (2) و آنچه از سیف بن ذى یزن نقل شده (3) ،و سخنان«بحیرا»و«نسطورا» (4) و«سطیح»و«شق» (5) و«قس بن ساعدة» (6) یکى از بزرگان مسیحیت و روایتابو المویهب راهب (7) و«زید بن نفیل» (8) که باز هم براى نمونهبداستان زیر که خلاصهاى از نقل ابن اسحاق در سیره است توجهنمائید:
ابن هشام مورخ مشهور در تاریخ خود مىنویسد: (9) ربیعة بننصر که یکى از پادشاهان یمن بود خواب وحشتناکى دید و براىدانستن تعبیر آن تمامى کاهنان و منجمان را بدربار خویش احضارکرد و تعبیر خواب خود را از آنها خواستار شد.
آنها گفتند:خواب خود را بیان کن تا ما تعبیر کنیم؟
ربیعة در جواب گفت:من اگر خواب خود را بگویم و شماتعبیر کنید به تعبیر شما اطمینان ندارم ولى اگر یکى از شما تعبیرآن خواب را پیش از نقل آن بگوید تعبیر او صحیح است.
یکى از آنها چنین گفت:چنین شخصى را که پادشاه مىخواهد فقط دو نفر هستند یکى«سطیح»و دیگرى«شق»کهاین دو کاهن مىتوانند خواب را نقل کرده و تعبیر کنند.
ربیعة بدنبال آندو فرستاد و آنها را احضار کرد،سطیح قبلاز«شق»بدربار ربیعة آمد و چون پادشاه جریان خواب خود رابدو گفت،سطیح گفت:آرى در خواب گلوله آتشى را دیدى کهاز تاریکى بیرون آمد و در سرزمین تهامه در افتاد و هر جاندارىرا در کام خود فرو برد!
ربیعة گفت:درست است اکنون بگو تعبیر آن چیست؟
سطیح اظهار داشت:سوگند بهر جاندارى که در اینسرزمین زندگى مىکند که مردم حبشه بسرزمین شما فرود آیند وآنرا بگیرند.
پادشاه با وحشت پرسید:این داستان در زمان سلطنت منصورت خواهد گرفتیا پس از آن؟
سطیح گفت:نه:پس از سلطنت تو خواهد بود.
ربیعة پرسید:آیا سلطنت آنها دوام خواهد یافتیا منقطعمىشود!
گفت:نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطعمىشود!
پرسید:سلطنت آنها بدست چه کسى از بین مىرود؟ گفت:بدست مردى بنام ارم بن ذى یزن که از مملکت عدنبیرون خواهد آمد.
پرسید:آیا سلطنت ارم بن ذى یزن دوام خواهد یافت؟
گفت:نه آن هم منقرض خواهد شد.
پرسید:بدست چه کسى؟
گفت:به دست پیغمبرى پاکیزه که از جانب خدا بدو وحىمىشود.
پرسید:آن پیغمبر از چه قبیلهاى خواهد بود؟
گفت:مردى است از فرزندان غالب بن فهر بن مالک بننصر که پادشاهى این سرزمین تا پایان این جهان در میان پیرواناو خواهد بود.
ربیعة پرسید:مگر این جهان پایانى دارد؟
گفت:آرى پایان این جهان آنروزى است که اولین وآخرین در آنروز گرد آیند و نیکو کاران بسعادت رسند و بد کارانبدبخت گردند.
ربیعة گفت:آیا آنچه گفتى خواهد شد؟
سطیح پاسخداد:آرى سوگند بصبح و شام که آنچه گفتمخواهد شد.
پس از این سخنان«شق»نیز بدربار ربیعه آمد و او نیز سخنانى نظیر گفتار«سطیح»گفت و همین جریان موجب شد تاربیعه در صدد کوچ کردن بسرزمین عراق برآید و به شاپور-پادشاهفارس-نامهاى نوشت و از وى خواست تا او و فرزندانش را درجاى مناسبى در سرزمین عراق سکونت دهد و شاپور نیز سرزمین«حیرة»را-که در نزدیکى کوفه بوده-براى سکونت آنها در نظرگرفت و ایشانرا بدانجا منتقل کرد،و نعمان بن منذر-فرمانرواىمشهور حیرة-از فرزندان ربیعة بن نصر است.
و بالاخره مىرسیم به اشعارى که ادیب الممالک فراهانىدر آن قصیده معروف خود سروده و مطلع آن چنین است:
برخیز شتربانا بر بند کجاوه کز چرخ همى گشت عیان رایت کاوه در شاخ شجر برخاست آواى چکاوه وز طول سفر حسرت من گشت علاوه بگذر بشتاب اندر از رود سماوه در دیده من بنگر دریاچه ساوه وز سینهام آتشکده فارس نمودار
تا آنکه گوید:
با ابرهه گو خیر به تعجیل نیاید کارى که تو مىخواهى از فیل نیاید رو تا بسرت طیر ابابیل نیاید بر فرق تو و قوم تو سجیل نیاید تا دشمن تو مهبط جبریل نیاید تاکید تو در مورد تضلیل نیاید تا صاحب خانه نرساند بتو آزار زنهار بترس از غضب صاحب خانه بسپار بزودى شتر سبط کنانة برگرد از این راه و مجو عذر و بهانه بنویس به نجاشى اوضاع،شبانه آگاه کنش از بد اطوار زمانه وز طیر ابابیل یکى بر بنشانه کانجا شودش صدق کلام تو پدیدار
تا آنجا که در باره ولادت آنحضرت گوید:
این است که ساسان به دساتیر خبر داد جاماسب به روز سوم تیر خبر داد بر بابک برنا پدر پیر خبر داد بودا بصنم خانه کشمیر خبر داد مخدوم سرائیل به ساعیر خبر داد وان کودک ناشسته لب از شیر خبر داد ربیون گفتند و نیوشیدند احبار از شق و سطیح این سخنان پرس زمانى تا بر تو بیان سازند اسرار نهانى گر خواب انوشروان تعبیر ندانى از کنگره کاخش تفسیر توانى بر عبد مسیح این سخنان گر برسانى آرد بمدائن درت از شام نشانى بر آیت میلاد نبى سید مختار فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد مولاى زمان مهتر صاحبدل امجد آن سید مسعود و خداوند مؤید پیغمبر محمود ابو القاسم احمد وصفش نتوان گفت بهفتاد مجلد این بس که خدا گوید«ما کان محمد» بر منزلت و قدرش یزدان کند اقرار اندر کف او باشد از غیب مفاتیح و اندر رخ او تابد از نور مصابیح خاک کف پایش بفلک دارد ترجیح نوش لب لعلش بروان سازد تفریح قدرش ملک العرش بما ساخته تصریح وین معجزهاش بس که همى خواند تسبیح سنگى که ببوسد کف آن دست گهر بار اى لعل لبت کرده سبک سنگ گهر را وى ساخته شیرین کلمات تو شکر را شیروى به امر تو درد ناف پدر را انگشت تو فرسوده کند قرص قمر را تقدیر بمیدان تو افکنده سپر را واهوى ختن نافه کند خون جگر را تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار موسى ز ظهور تو خبر داد به یوشع ادریس بیان کرده به اخنوخ و همیلع شامول به یثرب شده از جانب تبع تا بر تو دهد نامه آن شاه سمیدع اى از رخ دادار برانداخته برقع بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع در دست تو بسپرده قضا صارم تبار
و البته در مورد بشارتهائى که نمونهاش را در عهد جدید وقدیم و انجیل و غیره خواندید تذکر این نکته که در سخن بعضىاز نویسندگان نیز دیده مىشود ضرورى است که چون غرض ازذکر این بشارتها در کلمات انبیاء و بزرگان گذشته اطلاع یافتنطبقه خاصى از آیندگان یعنى دانشمندان و محققانى بود که تاحدودى ملهم باشند و مغرضان و منحرفان نتوانند به آنها دستبردزده و از تحریف و تصحیف مصون بماند از اینرو این بشارتهامعمولا داراى خصوصیات زیر است:
1-بشارتها معمولا واضح و روشن نیست و عموما در قالباستعارات و کنایات ذکر شده...
2-در این بشارتها نام رسمى پیمبران که بدان نام خواندهمىشدند ذکر نشده و معمولا اوصاف و خصوصیات اخلاقى آنانذکر شده مانند لفظ«مسیح»که در باره حضرت عیسى دربشارات آمده و«فارقلیط»که در بشارات رسول خدا ذکر گردیده...
3-در بشارات زمان و مکان نیز معمولا بدان معنى و مفهومىکه نزد ما دارد ذکر نشده و بطور رمز و کنایه ذکر شده چنانچه دراخبار غیبیة ائمه اطهار و بخصوص امیر مؤمنان علیه السلام وروایات علائم ظهور نیز این خصوصیت بچشم مىخورد که بخاطررعایت همان جهتى که ذکر شد بصورت رمز و اشاره و کنایةمطلب را بیان فرمودهاند...
و بگفته یکى از نویسندگان
«مصلحتخداوندى ایجاب مىکرد که این بشارات مانندزیبائیهاى طبیعت که محفوظ مىماند یا مانند صندوقچهجواهر فروشان که بدقتحفظ مىشود در لفافهاى از اشاراتمحفوظ بماند تا مورد استفاده نسلهاى بعد که بیشتر با عقل و دانشسر و کار دارند قرار گیرد». (10)
-------------------------------------
1-زندگانى پیغمبر اسلام تالیف نگارنده ص 40.
2-بحار الانوار ج 15 ص 180-186.
3-بحار الانوار ج 15 ص 180-186.
4 و 5 و 6-زندگانى پیغمبر اسلام ص 77 و 89 و 38 و 42.
7-اکمال الدین ص 111 و 112.
8-زندگانى پیغمبر اسلام ص 41.
9-آنچه ذیلا از سیره ابن هشام نقل کردهایم تلخیص شده است.
10-خاتم پیغمبران ج 1 ص 502.
در روایات ما آمده است که در شب ولادت آنحضرتحوادث مهم و اتفاقات زیادى در اطراف جهان بوقوع پیوست کهپیش از آن سابقه نداشت و یا اتفاق نیفتاده بود که از جمله«ارهاصات»بوده بدانگونه که در داستان اصحاب فیل ذکر شد،و در قصیده معروف برده نیز آمده که چند بیت آن چنین است:
یوم تفرس منه الفرس انهم قد انذروا بحلول البؤس و الفئم و بات ایوان کسرى و هو منصدع کشمل اصحاب کسرى غیر ملتئم النار خامدة الانفاس من اسف علیه و النهر ساهى العین من سدم و ساء ساوه ان غاضت بحیرتها و رد واردها بالغیظ حین ظم کان بالنار ما بالماء من بلل حزنا و بالماء ما بالنار من ضرم
و شاید جامعترین حدیث در اینباره حدیثى است که مرحوم صدوق«ره»در کتاب امالى بسند خود از امام صادق علیه السلامروایت کرده و ترجمهاش چنین است که آنحضرت فرمود:
ابلیس به آسمانها بالا مىرفت و چون حضرت عیسى «ع» بدنیا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا مىرفت،و هنگامیکه رسولخدا«ص»بدنیا آمد از همه آسمانهاى هفتگانهممنوع شد،و شیاطین بوسیله پرتاب شدن ستارگان ممنوعگردیدند،و قریش که چنان دیدند گفتند:
قیامتى که اهل کتاب مىگفتند بر پا شده!
عمرو بن امیه که از همه مردم آنزمان به علم کهانت وستاره شناسى داناتر بود بدانها گفت: بنگرید اگر آن ستارگانىاست که مردم بوسیله آنها راهنمائى مىشوند و تابستان و زمستاناز روى آن معلوم گردد پس بدانید که قیامت بر پا شده و مقدمهنابودى هر چیز است و اگر غیر از آنها است امر تازهاى اتفاقافتاده.
و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هیچ بتى درآنروز بر سر پا نبود،و ایوان کسرى در آن شب شکستخورد وچهارده کنگره آن فرو ریخت.و دریاچه ساوه خشک شد.ووادى سماوه پر از آب شد.
آتشکدههاى فارس که هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گردید.
و مؤبدان فارس در خواب دیدند شترانى سخت اسبان عربىرا یدک مىکشند و از دجله عبور کرده و در بلاد آنها پراکندهشدند،و طاق کسرى از وسط شکستخورد و رود دجله در آنوارد شد.
و در آن شب نورى از سمتحجاز بر آمد و همچنان بسمتمشرق رفت تا بدانجا رسید،فرداى آن شب تخت هر پادشاهىسرنگون گردید و خود آنها گنگ گشتند که در آنروز سخننمىگفتند.
دانش کاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گردید،وهر کاهنى که بود از تماس با همزاد شیطانى خود ممنوع گردید ومیان آنها جدائى افتاد.
آمنه گفت:بخدا فرزندم که بر زمین قرار گرفت دستهاىخود را بر زمین گذارد و سر بسوى آسمان بلند کرد و بداننگریست،و نورى از من تابش کرد و در آن نور شنیدم گویندهاىمىگفت:تو آقاى مردم را زادى او را محمد نام بگذار.
آنگاه او را بنزد عبد المطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفتهبود به عبد المطلب گزارش دادند،عبد المطلب او را در دامنگذارده گفت:
الحمد لله الذى اعطانى هذا الغلام الطیب الاردان قد ساد فى المهد على الغلمان
ستایش خدائى را که بمن عطا فرمود این فرزند پاک و خوشبورا که در گهواره بر همه پسران آقا است.
آنگاه او را به ارکان کعبه تعویذ کرد. (1) و در باره او اشعارىسرود.
و ابلیس در آن شب یاران خود را فریاد زد(و آنها را بیارىطلبید)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:اى سرور چه چیزتو را بهراس و وحشت افکنده؟گفت:واى بر شما از سر شب تابحال اوضاع آسمان و زمین را دگرگون مىبینم و بطور قطع درروى زمین اتفاق تازه و بزرگى رخ داده که از زمان ولادت عیسىبن مریم تاکنون سابقه نداشته،اینک بگردید و به بینید این اتفاقچیست؟
آنها پراکنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما که تازهاىندیدیم.
ابلیس گفت:این کار شخص من است آنگاه در دنیابجستجو پرداخت تا به حرم-مکه-رسید،و مشاهده کرد فرشتگان اطراف آنرا گرفتهاند،خواست وارد حرم شود که فرشتگان بر اوبانگ زده مانع ورود او شدند،بسمت غار حرى رفت و چونگنجشکى گردید و خواست در آید که جبرئیل بر او نهیب زد:
-برو اى دور شده از رحمتحق!ابلیس گفت:اى جبرئیلاز تو سؤالى دارم؟
گفت:بگو،پرسید:از دیشب تاکنون چه تازهاى در زمین رخداده؟
پاسخداد:محمد-صلى الله علیه و آله-بدنیا آمده.
شیطان پرسید:مرا در او بهرهاى هست؟گفت:نه.
پرسید:در امت او چطور؟
گفت:آرى.ابلیس که این سخن را شنید گفت:خوشنود وراضیم.
و در حدیث دیگرى که در کتاب کمال الدین نقل کردهچنین است که در شهر مکه شخصى یهودى سکونت داشت ونامش یوسف بود،وى هنگامى که ستارگان را در حرکت وجنبش مشاهده کرد با خود گفت:این تحولات آسمانى بخاطرولادت همان پیغمبرى است که در کتابهاى ما ذکر شده کهچون بدنیا آید شیاطین رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوعگردند. و چون صبح شد بمجلسى که چند تن از قریش در آن بودندآمد و بدانها گفت: آیا دوش در میان شما مولودى بدنیا آمده؟
گفتند:نه.
گفت:سوگند به تورات که وى بدنیا آمده و آخرین پیمبراناست و اگر اینجا متولد نشده حتما در فلسطین متولد گشته است.
این گفتگو گذشت و چون قریشیان متفرق شدند و بخانههاىخود رفتند داستان گفتگوى با آن یهودى را با زنان و خاندان خودبازگو کردند و آنها گفتند:آرى دیشب در خانه عبد الله بنعبد المطلب پسرى متولد شده.
این خبر را بگوش یوسف یهودى رساندند،وى پرسید:آیا اینمولود پیش از آنکه من از شما پرسش کردم بدنیا آمده یا بعد ازآن؟گفتند:پیش از آن!گفت:آن مولود را بمن نشان دهید.
قریشیان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزندخود را بیاور تا این یهودى او را بهبیند،و چون مولود را آوردند ویوسف یهودى او را دیدار کرد جامه از شانه مولود کنار زد وچشمش به خال سیاه و درشتى که روى شانه وى بود بیفتاد دراینوقت قرشیان مشاهده کردند که حالت غش بر آن مرد یهودىعارض شد و بزمین افتاد قرشیان تعجب کرده و خندیدند.
یهودى برخاست و گفت:آیا مىخندید؟باید بدانید که اینپیغمبر پیغمبر شمشیر است که شمشیر در میان شما مىنهد...
قرشیان متفرق شده و گفتار یهودى را براى یکدیگر تعریفمىکردند.
و در حدیثى که مرحوم کلینى شبیه به روایت بالا از مردى ازاهل کتاب نقل کرده آنمرد کتابى به قرشیان که ولید بن مغیرة وعتبة بن ربیعه و دیگران در میانشان بود رو کرده و گفت: نبوتاز خاندان بنى اسرائیل خارج شد و بخدا این مولود همان کسىاست که آنها را پراکنده و نابود سازد!
قریش که این سخن را شنیدند خوشحال شدند،مرد کتابىکه دید آنها خوشنود شدند بدیشان گفت:خورسند شدید!بخداسوگند این مولود چنان سطوت و تسلطى بر شما پیدا کند کهزبانزد مردم شرق و غرب گردد.
ابو سفیان از روى تمسخر گفت:او بمردم شهر خود تسلطمىیابد!
و نظیر آنچه در روایات ما آمده برخى از این حوادث درروایات اهل سنت نیز ذکر شده اما در بسیارى از آنها این حوادثقبل از بعثت رسولخدا«ص»ذکر شده نه مقارن ولادت.
مانند روایاتى که در سیره ابن هشام و تاریخطبرى و جاهاى دیگر است و در صحیح بخارى نیز از ابن عباس روایتشده (2) و فخر رازى نیز در تفسیر آیه شریفه«فمن یستمعالآن یجد له شهابا رصدا» (3) در مورد منع شیاطین از نفوذ در آسمانها وتیرهاى شهاب همین گفتار را داشته و اقوالى در اینباره نقلکرده (4) و از ابى بن کعب نیز حدیثى در اینمورد نقل کردهاند کهگفته است:
«لم یرم بنجم منذ رفع عیسى علیه السلام حتى بعث رسولالله-صلى الله علیه و آله-» (5) و در اشعار بعضى از شاعرانعرب نیز قسمتى از این حوادث در مورد مبعث آمده مانند اشعارزیر که از شاعرى بنام قیروانى نقل شده که مىگوید:
و صرح کسرى تداعى من قواعده و انفاض منکسر الاوداج ذامیل و نار فارس لم توقد و ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم یسل خرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب ترمى الجن بالشعل
یک سئوال
اکنون جاى یک سئوال هست که اگر کسى بگوید:آیانظیر آنچه در این روایات آمده در کتابهاى تاریخى و روایات غیراسلامى هم ذکرى از آنها شده یا نه؟
که ما در پاسخ این سئوال مىگوئیم:اولا اگر حدیث وروایتى از نظر سند و صدور از امام معصوم علیه السلام براى ماثابتشد دیگر کدام روایت و تاریخى براى ما معتبرتر از آن حدیثو روایت مىتواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح«صغراى قضیه»است،ولى پس ازاثبات دیگر استبعاد و زیر سئوال بردن حدیث،جز ضعف ایمان وتاریخ زدگى محمل دیگرى نمىتواند داشته باشد،وگرنه کدامتاریخ و روایتى معتبرتر از آن تاریخ و روایتى است که از منبعوحى الهى سرچشمه گرفته باشد و کدام داستان و حدیثىمحکمتر از داستان و حدیثى است که از زبان پیمبران و ائمهمعصوم علیهم السلام صادر گردیده باشد!
مگر نه این است که سرچشمه پر فیض و زلال همه علومآنهایند؟و معیار صحت و سقم همه دانشهاى بشرى گفتار آنهااست؟
و ثانیا-مىگوئیم:مگر تاریخ صحیح و دست نخوردهاى از گذشتگان و زمانهاى قدیم در دست داریم که ما بتوانیم اینروایات را با آنها منطبق ساخته و یا تاییدى از آنها بگیریم؟
جائى که مقدسترین کتابها مانند تورات و انجیل با آنهمهنسخههاى متعددى که معمولا از آنها در دست مردم آن زمانهابوده و جمله جمله و کلمه بکلمه آنها مورد احترام و متن دستوراتدینى آنها بوده از دستبرد و تحریف و تصحیف و اسقاط در اماننبوده،و طاغوتهاى زمان و جیره خوارانشان احکام و فرامین آنها رابنفع ایشان تغییر داده و یا اسقاط کردهاند، دیگر چگونه کتابهاىتاریخى معدودى که در زوایاى کتابخانهها با نسخههاى خطىمنحصر به فرد یا انگشتشمارى وجود داشته مىتواند مورد اعتمادباشد؟
و ثالثا-بر فرض که چنین تاریخى وجود داشته باشد کهاوضاع و احوال آنزمانها را نوشته و ثبت کرده باشد آیا همهوقایعى که در آنزمانها اتفاق افتاده در تاریخها ثبت و نگارششده؟و آیا وسائل ارتباطى آنچنان بوده که تاریخ نگاران بتواننداز هر اتفاقى که در گوشه و کنار جهان آنروز اتفاق مىافتادهمطلع گردند و آنرا در تاریخ ثبت کنند؟مگر امروزه با تمام اینوسائل ارتباطى و مخابراتى و رادیوها و تلویزیونها و ماهوارههاو...چنین کارى انجام شده و چنین ادعائى مىتوان کرد؟... مگر وسائل ارتباطى جهان آزادند و مستقلانه و بدور از سیاستها واختناقها و خارج از کانالهاى مخصوص و صافیهاى انحصارىمىتوانند کوچکترین خبرى را منتشر کنند؟آن هم خبرى کهبصورت معجزه آسمانى براى شکستیک قدرت طاغوتى و یکدربار سلطنتى بوقوع پیوسته باشد...؟مگر معجزاتى امثال«شقالقمر»که وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان مىباشد و بگفتهدکتر سعید بوطى-نویسنده مصرى-در کتاب فقه السیرة از امورمتفق علیه در نزد علماء و دانشمندان اسلامى است در تاریخهاىگذشته نقل شده...؟و بلکه معجزات انبیاء گذشته مانند سردشدن آتش بر ابراهیم خلیل علیه السلام و شکافته شدن دریابوسیله عصاى موسى و اژدها شدن و بلعیدن آن تمام مارهاىجادوئى ساحران و زنده شدن مردگان بدعاى حضرت مسیح وامثال آن جز در کتابهاى مقدس و مذهبى در تاریخها و روایاتدیگر آمده و ذکرى از آنها دیده مىشود؟!...
و حقیقت آن است که تاریخ نویسان و وقایع نگاران گذشتهدر انحصار طاغوتهاى زمان بوده-چنانچه امروزه نیز عموما اینگونهاست و بشر هنوز نتوانسته خود را از قید و بند ایشان آزاد سازد-وانبیاء الهى نیز پیوسته بر ضد همان طاغوتها قیام مىکرده ومبارزه داشتند،و آنها همواره در صدد از بین بردن انبیاء و محو نام و آثار ایشان بوده و بهر وسیله مىخواستهاند آنها را افرادىماجراجو و بى شخصیت و افسادگر معرفى کنند،و هرگز اجازهنمىدادند آنها را بعنوان مردانى الهى که قدرت انجام معجزه رادارند معرفى کنند،و بهمین دلیل معجزاتى را که بوسیله ایشانانجام مىشده انکار کرده و یا توجیه مىنمودند،و اگر کتابهاىآسمانى و روایات مذهبى نبود اثرى از این معجزات بجاى نماندهو بدست ما نرسیده بود...
چنانچه اکنون نیز ما در انقلاب اسلامى خود که یک انگیزهمذهبى داشته و ادامه آنرا نیز بیارى خدا همان انگیزه مذهبى وعشق شهادت طلبى در راه خدا و دین،تضمین کرده و بر ضدطاغوتهاى شرق و غرب قیام کرده همین شیوه تبلیغى را مىبینیمکه هر حرکتى بنفع این انقلاب در داخل و یا خارج بشود مانندراهپیمایى میلیونى و غیر میلیونى که در داخل و یا خارج انجاممىگیرد اصلا منعکس نمىشود و در رادیوها و وسائل ارتباطجمعى ذکرى از آن نمىشود،اما کوچکترین حرکت ضدانقلاب-مانند اجتماعات اندکى که جمعا به صد نفر نمىرسدبا آب و تاب در همه رسانههاى گروهى بعنوان یک حرکت ضدرژیم نه یکبار بلکه چند بار پخش مىگردد.
و بهمین دلیل ما مىگوئیم انگیزه و نیازى براى تحقیق در تاریخهاى گذشته نداریم و اگر هم تتبع کنیم معلوم نیستبجائى برسیم،مگر اینکه بخواهیم بهر وسیله و هر ترتیبى که شدهتاییدى از تاریخ براى این روایات پیدا کنیم اگر چه مجبور شویمبراى تطبیق این روایات با تاریخ دست به توجیه و تاویلهاىنامربوط بزنیم،چنانچه نظیر آنرا در داستان اصحاب فیل ذکرکرده و شنیدید و خواندید،که ما آنعمل را محکوم کرده و دلیل برضعف ایمان و غربزدگى و تاریخ زدگى و غیره دانستیم... .
---------------------------------
1-یعنى او را بکنار خانه کعبه آورد و براى سلامتى و پناه او از شر شیاطین و دشمنان،بدنش را بچهار گوشه کعبه مالید.
2-صحیح البخارى ج 6 ص 73.
3-سوره جن آیه 9.
4-مفاتیح الغیب ج 8 ص 241.
5-بحار الانوار ج 15 ص 331.
مطلبى که تذکر آن در اینجا لازم است و شاید لازم بود پیشاز این تذکر داده شود،و در سفر رسول خدا در شش سالگى بهیثرب،دخالت داشته و بلکه مىتوان گفت در هجرت آنحضرتبه یثرب و انتخاب آن شهر براى هجرت بىاثر نبوده،پیوند نسبىآنحضرت با یثرب بود،زیرا همانگونه که مىدانیم هاشم بن عبدمناف جد آن بزرگوار در یکى از سفرهاى خود به یثرب با«سلمى»دختر عمر بن زید...
خزرجى-که از طائفه بنى عدى بن نجاربود-ازدواج کرد،و عبد المطلب پدر عبد الله-و جد رسول خدا-ازهمین زن متولد شد،و مدتى هم در همان شهر یثرب(مدینه)بودتا هنگامى که هاشم بن عبد مناف از دنیا رفت برادرش-مطلببن عبد مناف-به مدینه رفت و عبد المطلب را که نامش«شیبةالحمد»و نام اولش«عامر»بود با اصرار زیادى از مادرش سلمىباز گرفته و با خود بمکه برد،و چون هنگام ورود بمکه پشتسر عمویش مطلب سوار شده و صورتش در اثر آفتاب بیابان حجازرنگین شده بود مردم مکه خیال کردند آن پسرک برده مطلب است کهاز یثرب یا جاى دیگر خریدارى کرده و به او«عبد المطلب»
گفتند،و با اینکه مطلب بارها بمردم گفت که او برادر زاده وى وفرزند هاشم است ولى همان نام عبد المطلب براى او معروفگردید و نام اصلى وى یعنى«شیبة الحمد»از یاد رفت.
مشهور آن است که عبد الله قبل از آنکه فرزند بزرگوارشرسول خدا(ص)بدنیا بیاید در مدینه از دنیا رفت،و در همان شهردر جائى بنام«دار النابغة»او را دفن کردند،ولى قول دیگر آناست که رسول خدا(ص)بدنیا آمده بود و دو ماه یا بیشتر از عمرشریف آنحضرت گذشته بود که عبد الله از دنیا رفت (1) و یعقوبى وبرخى دیگر معتقدند که این قول دوم اجماعى است و مورد قبولبیشتر علماء و دانشمندان است (2) .
ولى ابن اثیر در کتاب اسد الغابة قول اول را ثابتتر ومحکمتر مىداند (3)
و ماجراى وفات عبد الله را نیز اینگونه نوشتهاند که بمنظورتجارت بهمراه کاروان قریش رهسپار شام گردید،و در مراجعتاز شام بیمار شد،و روى همان پیوند خویشاوندى کهگفته شد در میان«بنى عدى بن نجار»توقف کرد،ولى بیمارىاو طولانى شده و پس از یک ماه که بسترى بود از دنیا رفت،وچون کاروان قریش بمکة رفت و عبد المطلب از حال وى جویاشد و دانست که در مدینه بیمار است بزرگترین فرزند خود یعنىحارث را نزد او بمدینه فرستاد، ولى هنگامى که حارث بمدینهآمد متوجه شد که عبد الله از دنیا رفته!
-------------------------------------
1-قول دو ماه در روایتى از امام صادق علیه السلام روایتشده و مرحوم کلینى هم آنرااختیار فرموده(اصول کافى ج 1 ص 439)و اقوال دیگرى نیز مانند یکسال و 28 ماه و 7 ماهپس از ولادت آنحضرت نیز نقل شده(تاریخ پیامبر اسلام«آیتى»ص 47،و پاورقى سیرهابن هشام ج 1 ص 158)
2-تاریخ پیامبر اسلام ص 47 پاورقى سیره ابن هشام ج 1 ص 158 و از اشعار عبد المطلب که هنگام مرگ خود خطاب به ابو طالب و در مورد سفارش رسول خدا(ص)گفته است نیز همینقول تایید مىشود،و آن اشعار در صفحات آینده خواهد آمد.
3-اسد الغابة ج 1 ص 13 و 14
چنانچه ابن اثیر در اسد الغابة نوشته آنچه از عبد الله به رسولخدا(ص)به ارث رسید عبارت بود از یک کنیز بنام«ام ایمن»و پنجشتر و یک گله گوسفند و شمشیرى و مقدارى پول (1) .
و نظیر همین گفتار از واقدى در کتاب«المنتقى فى مولودالمصطفى»نقل شده که بجز شمشیر و پول اموال دیگر را ذکر کرده (2) .
و باید دانست که«ام ایمن»همان کنیزکى است که پساز وفات آمنه تربیت رسول خدا(ص)را بعهده گرفت و پیوسته باآن حضرت بود تا وقتى که رسول خدا بزرگ شده و او را آزادکرده و بهمسرى زید بن حارثه در آورد،و تا پنجیا شش ماه پساز رحلت رسول خدا(ص)نیز زنده بود و آنگاه از دنیا رفت.
----------------------------
1-اسد الغابة ج 1 ص 13 و 14
2-بحار الانوار ج 15 ص 125
دوران رضاع و شیرخوارگى رسول خدا(ص)
چنانچه مورخین نوشتهاند رسول خدا پس از ولادت،هفتروز از مادرش آمنه شیر خورد و چون روز هفتم شد جد بزرگوارشعبد المطلب گوسفندى براى او عقیقه کرد و سپس آنحضرت را به«ثویبه»کنیز عبد المطلب دادند و چند روز نیز«ثویبه»
آنحضرت را شیر داد (1) ،و پس از آن تا پایان دوران رضاع این سعادت نصیب حلیمه سعدیه گردید،و«ثویبه»حمزة بنعبد المطلب را نیز شیر داده بود و از اینرو حمزه برادر رضاعىآنحضرت بود،و این ثویبه تا سال هفتم هجرت زنده بود و آنگاهاز دنیا رفت و رسول خدا(ص)پیوسته او را اکرام کرده و مورد مهرو محبتخویش قرارش مىداد.
-----------------------------
1-جزرى و یعقوبى و دیگران نوشتهاند که این«ثویبه»حمزة بن عبد المطلب و جعفر بنابیطالب و عبد الله بن جحش را نیز شیر داده و از اینرو آنها برادران رضاعى رسول خدا بودهاند.و در فروغ ابدیت آمده که«ثویبه»چهار ماه آنحضرت را شیر داد،و این مطلب رااز کتاب بحار الانوار(ج 15 ص 384)و مناقب(ج 1 ص 119)نقل مىکند،ولى نگارنده بههر دو کتاب طبق همان آدرس مراجعه کردم و در هر دوى آنها با مختصر اختلافى عبارتچنین بود:
«ارضعته ثویبه بلبن ابن لها یقال له«مسروح»ایاما قبل ان تقدم حلیمة...»و بهرصورت مدت چهار ماه را در جائى ندیدم.
حلیمه سعدیه
حلیمه دختر ابو ذؤیب«عبد الله بن حارث»و از قبیله بنىسعد و نسبش به قبائل هوازن مىرسد،چنانچه شوهرش حارث بنعبد العزى(که پدر رضاعى رسول خدا(ص)است)از همان قبیلهاست و نسبش به«هوازن»مىرسد.
و فرزندان حلیمه نیز از شوهرش حارث بن عبد الله سه فرزندبود یک پسر بنام«عبد الله»و دو دختر بنامهاى«انیسه»و«حذافة»که این حذافة نام دیگرى هم داشت و آن«شیماء»
بود،و بهمان نام دوم معروف شد،و همین«شیماء»بود که درجنگ حنین،یا پس از آن،هنگام محاصره طائف بدست مسلماناناسیر شد و چون خود را معرفى کرد،او را بنزد رسولخدا(ص)
آوردند و آنحضرت او را آزاد کرده و مورد اکرام خویش قرار داد-بشرحى که در جاى خود مذکور است (1)
و این حلیمه عمو زاده رسول خدا(یعنى ابو سفیان بن حارثبن عبد المطلب)را نیز شیر داده بود،و او نیز برادر رضاعىآنحضرت بود.
و چنانچه از مقریزى در کتاب«امتاع الاسماع»نقل شده کهحمزة بن عبد المطلب نیز در همین قبیله«بنى سعد»شیر خورده وبزرگ شده،و زنى که حمزه را شیر داده بود روزى بنزد حلیمهرفت و رسول خدا را نزد وى دید و به آنحضرت شیر داد،و ازاینرو حمزه از دو سوى برادر رضاعى رسول خدا(ص)بود،یکى ازسوى«ثویبه»و دیگرى از سوى زن شیر ده قبیله سعدیه.
---------------------------
7-مىتوانید براى اطلاع بیشتر به زندگانى پیغمبر اسلام-تالیف نگارنده ص 588-مراجعهنمائید.
انگیزه اینکه رسول خدا را به دایه سپردند-آن هم بهحلیمه-چه بود؟
در اینجا جاى این سؤال هست و در پارهاى از نوشتهها نیزعنوان شده که علت اینکه رسول خدا را به دایه سپردند چه بود؟وبر فرض اینکه اینکار ضرورت و لزومى داشت در قبیله بنى سعد وحلیمه خصوصیتى بوده که آنحضرت را بدان قبیله و بدان زنسپردند و یا اینکه از باب اتفاق و بصورت برخوردى این ماجرابوقوع پیوسته؟
در پاسخ سئوال نخست باید بگوئیم بر خلاف آنچه پارهاى ازنویسندگان مغرض و یا بى اطلاع مسیحى نوشتهاند و درمقطعهائى از زندگانى پیامبر اسلام مسئله فقر و تنگدستى ویتیمى آنحضرت را عنوان کرده و قسمتى از آنها را معلولهمان فقر و تنگدستى دانستهاند،قدر مسلم آن است که انگیزهسپردن آنحضرت به دایه این مسئله نبوده،زیرا بر فرض آنکهعبد الله پدر آنحضرت قبل از ولادت آنبزرگوار از دنیا رفته باشدولى همانگونه که در آغاز همین سمتخواندید رسول خدا از پدرخود،اموال بسیارى را به ارث برده بود و فقیر و تنگدست نبود،گذشته از اینکه مادرش آمنه نیز دختر رئیس قبیله بنى زهره وداراى ثروت بوده،و جدش عبد المطلب نیز که کفالت آنحضرت را بعهده داشت،رئیس قریش و مردى ثروتمند بوده که یک قلمثروت او طبق تاریخى که در داستان اصحاب فیل خواندیددویست عدد شتر بارکش بوده...!
و بنابر این،علتسپردن آنحضرت به دایه مسلما فقر وتنگدستى نبوده،و باید علت دیگرى داشته باشد،و در روایات دوعلت براى اینکار ذکر شده یکى نبودن شیر براى آنحضرت ودیگرى رسم و عادت اهل مکه در اینکار.
1-در کتاب شریف کافى و مناقب ابن شهر آشوب از امامصادق علیه السلام روایتشده که چون رسول خدا بدنیا آمد چندروز گذشت که آنحضرت شیر نداشت و ابو طالب در صدد بر آمدتا حلیمه را پیدا کرده و آن نوزاد شریف را به وى سپرد. (1)
2-در بحار الانوار از کتاب الانوار ابو الحسن بکرى روایتکرده که گوید:بزرگان و گذشتگان ما روایت کردهاند کهعادت مردم مکه چنان بود که چون نوزادشان هفت روزه مىشدبه جستجوى دایهاى براى او مىرفتند تا او را به دایه دهند،و ازهمین رو به عبد المطلب گفتند: براى فرزند خود دایهاى پیدا کنتا او را به دایه دهیم... (2)
و این دو روایت اگر چه از نظر سند ضعیف است امامىتوانند راه گشائى براى ما باشند تا به علت و انگیزهاى در اینراه دستیابیم،و از اینرو در توضیح این دو روایت مىگوئیمهیچ بعید نیست که آمنه،با اینکه جوان بوده و علاقهمند بهنگهدارى تنها فرزندش در نزد خود بوده ولى احتمالا در اثر اندوهبسیارى که از مرگ شوهر جوان و محبوب خود بدو دست دادهشیرش خشک شده و پاسخگوى غذاى کودک عزیزش نبوده،ویا اینکه طبق عادت و شیوه مردم مکه-با اینکه شیر داشته-ناچاربوده نوزادش را بدایه بسپارد،که البته براى این رسم و عادتمردم مکه نیز جهاتى را ذکر کردهاند مانند اینکه گفتهاند:
1-شهر مکه و با خیز بوده و بخصوص نوزادان بیشتر مورد خطرسرایت این بیمارى خطرناک بودند،و مردم مکه براى حفظسلامت آنها نوزادان خویش را به دایههائى که در خارج شهرمکه سکونت داشتند مىسپردند تا دوران شیرخوارگى رابگذرانند.چنانچه در روایت کازرونى در کتاب«المنتقى فىمولود المصطفى»-باب 4 قسم 2-آمده که حلیمه،رسولخدا«ص»را در سن چهار سالگى بنزد آمنه آورد ولى آمنه بدوگفت:
«ارجعى بابنى فانى اخاف علیه و باء مکه...»پسرم را بازگردان که من از وباى مکه بر او بیمناکم. .. (3)
2-هواى آزاد و محیط بى سر و صدا و دور از جنجال صحراموجب محکم شدن استخوان،و رشد بهتر و تربیتسالم جسم وجان نوزاد مىگردید،همانگونه که بطریق وجدان مشاهدهمىکنیم افرادى که در روستاها و بیابانها تربیت مىشوند از نظرجسم و جان نیرومندتر از مردمانى هستند که در شهرها و مراکزتمدن پرورش مىیابند... (4)
3-زنانى که بچههاى خود را به دایه مىدادند فرصت بیشترو بهترى براى شوهر دارى و جلب رضایتشوهر داشتند و اینمسئله در زندگى داخلى و محیط خانه آنان بسیار مؤثر بود کهالبته این جهت در آمنه نبوده چون شوهرش از دنیا رفته بود.
4-اعراب صحرا عموما-و قبیله بنى سعد خصوصا-زبانشانفصیحتر از شهریان بود،و این یا بدان جهت بود که زبان مردمشهر در اثر رفت و آمد کاروانیان و اختلاط و آمیزش با افراد گوناگون اصالتخود را از دست مىداد،و یا اینکه هواى آزادبیابان در اینجهت مؤثر بود،و اتفاقا قبیله بنى سعد به فصاحتلهجه مشهور بود،و بهمین منظور مردم مکه بیشتر بچههاى خود رابراى شیرخوارگى بهمین قبیله مىسپردند.و این حدیث نیزمىتواند مؤید این مطلب باشد که از رسول خدا نقل کردهاند کهفرمود:
«انا اعربکم،انا قرشى و استرضعت فى بنى سعد» (5)
من از همه شما فصیحترم زیرا هم قرشى هستم،و هم درقبیله بنى سعد شیر خوردهام.
----------------------------------
1-اصول کافى ج 1 ص 448.مناقب ج 1 ص 32.
2-بحار الانوار ج 15 ص 371.
3-بحار الانوار ج 15 ص 401.
4-على علیه السلام در نامهاى که بعثمان بن حنیف مىنویسد در مورد اینکه چگونه باغذاى اندک آن شجاعت بى نظیر از آنحضرت دیده مىشد مىفرماید:«الا و ان الشجرةالبریة اصلب عودا و الروائع الخضرة ارق جلودا،و النباتات البدویة اقوى وقودا و ابطاخمودا...»
5-سیره ابن هشام ج 1 ص 176
و به ترتیبى که گفته شد رسول خدا(ص)را به حلیمه سعدیهسپردند،و از حلیمه در اینباره روایاتى نیز نقل شده که کیفیت بردنآنحضرت و خصوصیات زندگى او را در آن مرحله از زندگى و رعایت عدلو انصاف آن کودک معصوم را در شیرخوارگى با برادر رضاعى خودذکر کرده،و نیز خیر و برکت بسیارى را که در اثر ورودآنحضرت نصیب قبیله بنى سعد گردید بیان مىدارد که در کتابهاى تاریخى به تفصیل نوشتهاند،و بنظر ما نقل آنها دراینجا ضرورتى ندارد جز قسمتهائى از آن که مورد بحث و رد وایراد قرار گرفته است مانند اینکه ابن هشام در سیره از ابناسحاق بسند خود از حلیمه روایت کرده که گوید:چون ما بمکهآمدیم با زنان دیگر قبیله بودیم که براى پیدا کردن نوزادى از مردممکه به جستجو پرداختیم...
«فما منا امراة الا و قد عرض علیها رسول الله-صلى اللهعلیه و آله-فتاباه اذا قیل لها انه یتیم،و ذلک انا انما کنا نرجوالمعروف من ابى الصبى،فکنا نقول:یتیم!و ما عسى انتصنع امه و جده! فکنا نکرهه لذلک». (1)
«یعنى هیچ زنى از آنها نبود جز آنکه رسول خدا را نزد او بردندولى همینکه به آنها مىگفتند او یتیم است از پذیرفتن اوخوددارى مىکرد،زیرا ما امید کمک از پدر نوزاد داشتیم و باخود مىگفتیم:او یتیم است!و مادر و جدش چه کمکىمىتوانند در مورد او بکنند،و از همین رو پذیرفتن آن کودک یتیمرا خوش نداشتیم...»
وى سپس نقل مىکند که چون دیگر هنگام رفتن شد و نوزاد دیگرى پیدا نشد ناچار شدم همان کودک رابگیرم که دستخالى از مکه نرفته باشم...»
اما با توجه به شخصیت عظیم عبد المطلب در مکه،و همچنین مادرش آمنة که دختر رئیس قبیله بنى زهره بود،و ثروتبسیارى که نزد آنها بود این نقل مخدوش بنظر مىرسد،و از اینروبرخى از اهل تحقیق گفتهاند راوى این حدیث هر که بود-اگرچه خود حلیمه باشد-خواسته است تا با ذکر این مقدمه عظمترسول خدا را جلوهگر سازد،ولى از روى بىاطلاعى برخلافیک واقعیت تاریخى سخن گفته،و ندانسته رسول خدا را ورداهانتخویش قرار داده...در صورتیکه با توجه به شخصیتاجتماعى عبد المطلب و مادرش آمنه نه تنها هیچ دایهاى ازپذیرفتن آن بچه خوددارى نمىکرد بلکه براى گرفتن چنیننوزادى بر حسب معمول و قاعده بر یکدیگر سبقت جسته و آنراافتخار و بهره بزرگى براى خود مىدانستند...
نگارنده گوید:
مرحوم ابن شهر آشوب(ره)در مناقب داستان را بگونهاى دیگرنقل کرده که این اظهار نظرها و اجتهادهاى راوى در آن نیست ودر نتیجه چنین خدشه و ایرادى بر آن وارد نیست و به واقعیتنزدیکتر است،وى مىنویسد:«ذکرت حلیمة بنت ابى ذؤیب عبد الله بن حارث من مضر،زوجة الحارث بن عبد العزى المضرى ان البوادى اجدبت،و حملناالجهد على دخول البلد فدخلت مکة و نساء بنى سعد قد سبقن الىمراضعهن فسالت مرضعا فدلونى على عبد المطلب و ذکر ان لهمولودا یحتاج الى مرضع له فاتیت الیه...» (2)
یعنى حلیمه دختر ابى ذؤیب-عبد الله بن حارث از قبیلهمضر و همسر حارث بن عبد العزى مضرى-گوید:خشکسالىشد،و سختى زندگى ما را ناچار کرد از بادیه به شهر بیائیم وبهمین منظور بمکه آمدیم و زنان قبیله بنى سعد هر کدام نوزادشیرخوار خود را یافتند،و من نیز سراغ نوزاد شیر خوارى را گرفتم ومرا به عبد المطلب راهنمائى کرده و گفتند:او را نوزادى استکه نیاز به دایه دارد،و من بنزد او رفتم...
سپس گفتگوى عبد المطلب را با حلیمه و پذیرفتن نوزاد واوصاف بارز نوزاد را از زبان حلیمه بازگو مىکند...