تاریخ تحلیلی اسلام
باز هم در مورد سراقة
2-و نیز در برخى از روایات آمده که سراقه با مشاهده آنماجرا دانست که آن حضرت در آینده به عظمتخواهد رسید ودشمنان خود را شکستخواهد داد از این رو تقاضا کرد تا آنحضرت براى او نامهاى بنویسد،تا آن نامه وسیلهاى براىارتباط و آشنائى او با آن حضرت باشد که در هنگام لزوم از آناستفاده کند و حضرت نیز نامهاى در تکه استخوانى و یاپارچهاى نوشت و بدو داد...و او نیز آن نامه را نزد خودنگهداشت و در سال نهم هجرت هنگامى که رسول خدا(ص)
از محاصره طائف برمىگشت در«جعرانة»آن نامه را نزد رسولخدا(ص)آورد و رسول خدا(ص) بدو فرمود:
«یوم وفاء و برادنه».
-امروز روز وفاى عهد و نیکى است،نامه را نزدیکبیاور...
و سراقه نامه را به دست آن حضرت داده و مسلمان شد... (1)
که با توجه به«امى»بودن رسول خدا(ص)و اینکه سوادخواندن و نوشتن نداشته این روایت مورد خدشه و تردید است وپذیرفتن آن مشکل است،مگر آنکه بگوئیم حضرت به یکى از همراهان خود دستور داده و او چنین نامهاى براى سراقه نوشتهچنانچه در برخى روایات دیگر نقل شده.
---------------------------------------
1-سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 248.
و این هم داستانى دیگر
3-و نیز نقل شده که سراقه گوید:تنها تقاضائى که رسولخدا و همراهان او از من کردند آن بود که از من خواستند خبرآنها را به کسى اظهار نکنم و او نیز تا وقتى که آنها به مدینهرسیدند و خبر ورود آنها به مدینه پخش شد ماجرا را به کسىاظهار نکرد و پس از آن بود که سراقه آنچه بر سرش آمده و دیدهبود براى مردم بازگو مىکرد و داستان او مشهور گردید...وسران قریش نیز از ترس آنکه اگر متعرض او شوند ممکن استاین تعرض سبب اسلام او و قبیلهاش(یعنى قبیله بنى مدلج کهسراقه امیر و رئیس آنها بود)گردد،او را بحال خود واگذاردندولى با اینحال ابو جهل،قبیله بنى مدلج را مخاطب ساخته واشعارى در ذمتسراقه سرود که از آنجمله است این دو بیت:
بنى مدلج انى اخاف سفیهکم سراقة مستغو لنصر محمد (1) علیکم به الا یفرق جمعکم فیصبح شتى بعد عز و سودد (2)
و سراقة نیز پاسخ او را با قصیدهاى داد که از جمله آنقصیده است ابیات زیر:
اباحکم و الله لو کنتشاهدا لامر جوادى اذ تسوخ قوائمه (3) عجبت و لم تشکک بان محمدا رسول و برهان فمن ذا یقاومه (4) علیک فکف القوم عنه فاننی اخال لنا یوما ستبدو معالمه (25) بامر تود النصر فیه فانهم و ان جمیع الناس طرا مسالمه (6)
که باید گفت اگر این اشعار از سراقه باشد دلیل بر مسلمانشدن او و ایمان وى به رسول خدا است و موجب تردید درروایتبالا مىشود که اسلام او را در سال نهم هجرت و درداستان محاصره طائف ذکر کردهاند...
---------------------------------------------
1-اى بنى مدلج من بر شما بیمناکم از سفیه شما یعنى سراقه که فریبگمراهىهاى محمد را خورده و او را یارى کند.
2-و این ترس را دارم که جمع شما را پراکنده نموده و پس از عزت و سیادتپراکنده و متفرق شوید.
3-اى ابا حکم(کنیه ابو جهل است)بخدا سوگند اگر تو شاهد بودى و نظارهمىکردى داستان اسب مرا هنگامى که دست و پایش در زمین فرو رفت.
4-در شگفت مىشدى و تردید نمىکردى که محمد رسول و برهانى است وچگونه کسى مىتواند در برابر او ایستادگى کند.
5-و من تو را سفارش مىکنم که مردم را از دشمنى با او بازدارى که من روزى رامىبینم که نشانههاى او آشکار گردد.
6-به چیزى که تو یارى آن را دوست داشته باشى که همه مردم یکجا در برابرشتسلیم شوند.
داستانى درباره زبیر
4-و در کتاب سیرة ابن کثیر از بخارى نقل شده که بسندش از عروة بن زبیر روایت کرده که زبیر بن عوام با جمعىاز مسلمانان که از سفر تجارتى شام باز مىگشتند رسولخدا(ص)را دیدار کرده و زبیر دو جامه سفید به آن حضرت وابو بکر پوشانید... (1) .
که با توجه به بى اعتبارى عروة بن زبیر در نقل حدیث وسابقه او در جعل حدیثبراى بستگان خود مانندعبد الله بن زبیر(برادرش)و عایشه(خالهاش)و بطور کلى براىآل زبیر که چند سالى بعنوان رقیبان بنى هاشم در صحنهحکومت اسلامى ظاهر شدند،و به کمک امثال همین عروة بنزبیر روایاتى هم از رسول خدا(ص)در مدح آنها شایعشد...
صحت این روایت مورد تردید است،بخصوص که ازروایات دیگر ظاهر مىشود که رسول خدا(ص)بخاطر پنهانکارى از راه معمولى به سوى یثرب نمىرفت تا به کاروانهابرخورد کند... و بلکه روى همین جهت پنهان کارى و بخاطراینکه از گرماى طاقت فرساى روز در امان باشند در روایاتآمده که آن حضرت معمولا شبها راه مىرفتند و روزها را درجاهاى امن و دور از جاده و آفتاب به استراحت مىپرداختند و همچنین از روایات دیگرى که خود همین آقاى ابن کثیر درچند صفحه قبل از این داستان نقل کرده (2) ظاهر مىشود کهمسلمانان بجز رسول خدا و على علیه السلام و ابو بکر همگى بهمدینه هجرت کرده بودند جز آنهائى که در زندان مشرکین مکهمحبوس بوده و یا دچار فتنه شده و دست از دین اسلام برداشتهبودند و پر واضح است که زبیر بن عوام بخاطر شخصیت و قدرتىکه داشت از هیچ کدامیک از این دو دسته نبود،و روى اینحساب زبیر قبل از رسول خدا(ص)به مدینه هجرت کردهبود...
و بنظر مىرسد که عروة بن زبیر از این راه خواسته براىپدرش سابقه خوبى بسازد که بتواند از آن به نفع آل زبیر وبرادرش عبد الله بن زبیر بهره بردارى نماید.
-----------------------------------------------
1-سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 249.
2-سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 227.
داستان ام معبد
5-مورخین عموما نوشتهاند:همچنان که رسول خداصلى الله علیه و آله و همراهان به سوى مدینه مىرفتند چشمشان ازدور به خیمهاى افتاد و آنان براى تهیه آذوقه راه خود را به جانبآن خیمه کج کردند و چون بدانجا رسیدند زنى را در آن خیمه دیدند که با اثاثیه اندکى که داشت در میان آن خیمه نشسته وگوسفند لاغرى هم در پشت آن خیمه بسته است.
از آن زن که نامش«ام معبد»بود گوشت و خرمائىخواستند تا به آنها بفروشد و پولش را بگیرد ولى پاسخ شنیدندکه گفت:
-بخدا سوگند خوراکى در خیمه ندارم و گرنه هیچگونهمضایقهاى از پذیرائى شما نداشتم و نیازمند پول آن هم نبودم،رسول خدا صلى الله علیه و آله بدان گوسفند نگاه کرد و فرمود:
اى ام معبد این گوسفند چیست؟
جواب داد:این گوسفند به علت ناتوانى و ضعف نتوانستهبدنبال گوسفندان دیگر به چراگاه برود.
رسول خدا صلى الله علیه و آله-آیا شیر دارد؟
ام معبد-این گوسفند ضعیفتر از آن است که شیرى داشتهباشد!
رسول خدا صلى الله علیه و آله پیش آمد و دستبر پستانهاىگوسفند گذارد و نام خداى تعالى را بر زبان جارى کرد ودرباره گوسفندان ام معبد دعا کرد و سپس دستى بر پستانگوسفند کشید و ظرفى طلبید و شروع به دوشیدن شیر کرد تاآنقدر که آن ظرف پر شده نوشید،آنگاه دوباره دوشید و بههمراهان خود داد تا همگى سیر و سیراب شدند و در پایان نیز ظرف را پر کرده پیش آن زن گذارد و پول آن شیر را به«اممعبد»داده و رفتند.
چیزى نگذشت که شوهر او آمد و چون شیر نزد همسرشدید با تعجب پرسید:این شیر از کجا است؟زن در جوابگفت:مردى این چنین بر اینجا گذشت و داستان را گفت،وچون اوصاف رسول خدا صلى الله علیه و آله را براى شوهرشتعریف کرد آن مرد گفت:به خدا این همان کسى است کهقریش وصفش را مىگفتند و اى کاش من او را مىدیدم وهمراهش مىرفتم و در آینده نیز اگر بتوانم این کار را خواهمکرد.
و در پارهاى از روایات نیز آمده که چون ام معبد این معجزهبزرگ را از آن حضرت مشاهده کرد فرزند افلیجخود را کههمچون تکه گوشتى روى زمین افتاده بود و قادر به حرکت وتکلم نبود نزد آن حضرت آورد و رسول خدا(ص)خرمائى رابرداشت و آن را جویده در دهان آن کودک نهاد و آن فرزند ازجا برخاسته و شفا یافت.
و هسته آن خرما را نیز در زمین انداخت و در همان حالنخلهاى سبز شد و خوشه داد و رطب تازه در آن ظاهر گردید...
و همچنان بود تا هنگامى که رسول خدا(ص)از دنیا رفتآن نخله رطب نداد و چون امیر المؤمنین علیه السلام به شهادت رسید خشک شد و در روز شهادت امام حسین علیه السلام نیزخون تازه از آن جارى شد.
و این روایت از خرائج راوندى نقل شده و در روایات دیگردیده نشد...و الله العالم.
بحثى درباره یک روایت
در اینجا باز به روایاتى برمیخوریم که با توجه به روایاتدیگر و معیارهائى که در دست داریم پذیرفتن آنها مشکل وصحت آنها مورد شک و تردید قرار گرفته و مجعول بنظر میرسد مانند این روایت:
«عن انس بن مالک قال:اقبل رسول الله صلى الله علیه و آله الىالمدینة و هو مردف ابا بکر و ابو بکر شیخ یعرف و رسول الله شاب لا یعرف،قال:فیلقى الرجل ابابکر فیقول:یا ابا بکر من هذا الرجل الذى بینیدیک؟فیقول:هذا الرجل الذى یهدینى السبیل،فیحسب الحاسبانما یهدیه الطریق،و انما یعنى سبیل الخیر» (1) .
یعنى انس بن مالک گفته:رسول خدا هنگامیکه به مدینه آمد ابو بکر راپشتسر خود سوار کرده بود و در آن روز ابو بکر پیرمردى بود آشنا و شناختهشده و رسول خدا جوانى بود ناآشنا و شناخته نشده...مردم ابو بکر را(کهمىشناختند)دیدار کرده و از او مىپرسیدند:
-اى ابو بکر این مرد کیست که جلوى تو است؟
مىگفت:این مردى است که راه را بمن نشان میدهد!
آنها خیال میکردند منظورش از راه یعنى جاده،ولى منظور او راه خیربود...
و حتى در برخى از روایات نقل شده که بجاى لفظ«شاب»(یعنى جوان)«غلام»(یعنى این پسرک)نقلشده... (2) که سئوال میشود:
اولا-چگونه ابو بکر پیرمردى بود و رسول خدا جوان و یاپسرکى بوده؟...
در صورتیکه خود این آقایان مورخین نقل کردهاند که ابو بکردو سال کوچکتر از رسول خدا(ص)بوده،و در هنگام وفاتیعنى دو سال پس از رحلت رسول خدا شصت و سه ساله بودیعنى در هنگام مرگ هم سن با رسول خدا(ص)بوده و به اندازهآن حضرت در دنیا زندگى کرده،و در این باره اختلافى نداشتهو قولهاى دیگر را ضعیف و مردود دانستهاند (3) ...؟
و ثانیا-چگونه بود که ابو بکر براى مردم مدینه آشنا وشناخته شده بود،ولى رسول خدا(ص) براى آنها ناآشنا وشناخته نشده؟
مگر این مردم همانها نبودند که بسیارى از آنها با رسول خدا(ص)
در عقبه منى بیعت کرده و آنحضرت را از نزدیک دیده بودندو بگفته همه مورخین در آن ماجرا نیز جز عباس و حمزه شخصدیگرى حضور نداشته؟و مگر برخى از همین مردم مدینه ماننداسعد بن زراره نبودند که پیش از آن بارها خدمت رسول خدا(ص)شرفیاب شده سالها قبل از داستان عقبه وبدست آنبزرگوار مسلمان شده و ایمان آورده بودند؟
و مگر بسیارى از همین مردم مانند قبیله بنى النجار نبودندکه با رسول خدا(ص)پیوند خویشاوندى داشتند،و به این پیوندنیز افتخار کرده و رسولخدا صلى الله علیه و آله نیز روى همینرابطه و پیوند در سنین کودکى بهمراه مادرش آمنه به آن شهرسفر کرده و حدود یک ماه در آنجا زندگى کرد و پس از هجرتنیز از خاطرات آن دوران یاد میکرد...
در صورتى که ابو بکر هیچیک از این سابقهها و پیوندها وآشنائىها را با مردم مدینه نداشت...!
و آیا اساسا این مطلب را نیز که رسول خدا ابو بکر را درپشتسر خود سوار کرده بود میتوان پذیرفت در صورتیکه خوداین آقایان روایت کرده بودند که ابو بکر مرکبهاى متعددى براىاین سفر تهیه کرده بود و هر کدام بر مرکب جداگانهاى سواربودند!...
----------------------------------------
1-سیرة النبویه ابن کثیر ج 2 ص 275.
2-الصحیح من السیره ج 2 ص 298.
3-به کتاب تاریخ ابن اثیر ج 2 ص 418 و معارف ابن قتیبه ص 75 و کتابهاى دیگرکه در پاورقى الصحیح من السیره ج 2 ص 299 مذکور است مراجعه شود.
در محله قباء
«قبا»نام جائى است در نزدیکى مدینه که فاصلهاش تا شهرمدینه حدود دو فرسخ یا کمى بیشتر میباشد و اکنون نیز مسجد بسیارزیبائى که اساس آن را رسولخدا صلى الله علیه و آله پى ریزى کردهاست در آنجا وجود دارد و اطراف آنرا باغاتى سرسبز فرا گرفته.
کاروانهائى که سابقا از راه مکه بمدینه مىآمدند از آنجامىگذشتند و سر راه آنها بود، رسولخدا صلى الله علیه و آله فاصله راهمکه تا یثرب را پیمود و بیشتر شبها راه میرفتند تا هم از شردشمن محفوظ مانده و هم از گرماى طاقت فرساى صحراىحجاز آسوده باشند و بدین ترتیب تا نزدیکى مدینه رسید.
از آنسو مردم مدینه که بیشتر به اسلام گرویده بودند ولىعموما پیغمبر بزرگوار خود را ندیده بودند وقتى شنیدند آنحضرتبسوى یثرب حرکت کرده به اشتیاق دیدار آنحضرت هر روزصبح از خانهها بیرون آمده و تا نزدیکیهاى ظهر به انتظارمىنشستند و چون مایوس مىشدند به خانه خود باز مىگشتند. روزى که حضرت رسول صلى الله علیه و آله وارد«قباء»
شد نزدیکیهاى ظهر بود و مردم«قباء»که مایوس شده بودند بهخانهها رفتند اما یکى از یهودیان که هنوز در جاى بلندى نشستهو سمت مکه را مىنگریست ناگهان چشمش به چند نفر افتادکه از راه رسیدند و در زیر درختى آرمیدند،حدس زد که افرادتازه وارد،پیغمبر اسلام و همراهان او باشند از اینرو فریاد زد:
«یا بنى قیلة هذا جدکم قد جاء».
اى فرزندان«قیله» (1) آن کسى که روزها به انتظارش بودید وارد شد!.
حدس او به خطا نرفته بود و مسافران تازه وارد همانرسولخدا صلى الله علیه و آله و همراهان بودند.
مردم که این صدا را شنیدند دسته دسته بیرون ریختند و بهطرف همان جائى که پیغمبر خدا وارد شده بود هجوم آوردند ورسولخدا صلى الله علیه و آله را به خانه بردند.
------------------------------------
1-قیله نام زنى است که نسب مردم مدینه به او میرسد.
در محله قباء
«قبا»نام جائى است در نزدیکى مدینه که فاصلهاش تا شهرمدینه حدود دو فرسخ یا کمى بیشتر میباشد و اکنون نیز مسجد بسیارزیبائى که اساس آن را رسولخدا صلى الله علیه و آله پى ریزى کردهاست در آنجا وجود دارد و اطراف آنرا باغاتى سرسبز فرا گرفته.
کاروانهائى که سابقا از راه مکه بمدینه مىآمدند از آنجامىگذشتند و سر راه آنها بود، رسولخدا صلى الله علیه و آله فاصله راهمکه تا یثرب را پیمود و بیشتر شبها راه میرفتند تا هم از شردشمن محفوظ مانده و هم از گرماى طاقت فرساى صحراىحجاز آسوده باشند و بدین ترتیب تا نزدیکى مدینه رسید.
از آنسو مردم مدینه که بیشتر به اسلام گرویده بودند ولىعموما پیغمبر بزرگوار خود را ندیده بودند وقتى شنیدند آنحضرتبسوى یثرب حرکت کرده به اشتیاق دیدار آنحضرت هر روزصبح از خانهها بیرون آمده و تا نزدیکیهاى ظهر به انتظارمىنشستند و چون مایوس مىشدند به خانه خود باز مىگشتند. روزى که حضرت رسول صلى الله علیه و آله وارد«قباء»
شد نزدیکیهاى ظهر بود و مردم«قباء»که مایوس شده بودند بهخانهها رفتند اما یکى از یهودیان که هنوز در جاى بلندى نشستهو سمت مکه را مىنگریست ناگهان چشمش به چند نفر افتادکه از راه رسیدند و در زیر درختى آرمیدند،حدس زد که افرادتازه وارد،پیغمبر اسلام و همراهان او باشند از اینرو فریاد زد:
«یا بنى قیلة هذا جدکم قد جاء».
اى فرزندان«قیله» (1) آن کسى که روزها به انتظارش بودید وارد شد!.
حدس او به خطا نرفته بود و مسافران تازه وارد همانرسولخدا صلى الله علیه و آله و همراهان بودند.
مردم که این صدا را شنیدند دسته دسته بیرون ریختند و بهطرف همان جائى که پیغمبر خدا وارد شده بود هجوم آوردند ورسولخدا صلى الله علیه و آله را به خانه بردند.
------------------------------------
1-قیله نام زنى است که نسب مردم مدینه به او میرسد.
راوى حدیث را بهتر بشناسیم
آیا با چنین وضعى بهتر نیستبجاى پذیرفتن این مطالبمشکوک و خلاف واقع،اصل روایت را کنار گذارده و آنرامجعول بدانیم،بخصوص که انس بن مالک سابقه خوبى در نقل حدیث ندارد و او همان کسى است که در داستان«شق صدر»
رسول خدا(که پیش از این بطور تفصیل روى آن بحث کردیم وبىاعتبارى آنرا با دلائل و شواهدى نقل کردیم)گفته است:
من جاى بخیههاى فرشتگان را در سینه رسول خدا(ص) میدیدم...
در صورتى که اگر آن داستان درست هم باشد جنبهاعجازى و ارهاصى داشته،و احتمالا صورت تمثیلى داشته-چنانچه مرحوم علامه طباطبائى بصورت جزم آنرا گفته (1) -ومانند شکافتن و دوختن شکم در اطاق جراحى و غیر آن نبودهاست...تا او بگوید:من جاى بخیهها را در سینه آنحضرتمشاهده میکردم.
و انس بن مالک همان کسى است که هنگامى کهامیر المؤمنین على علیه السلام از او خواست آنچه را از رسولخدا(ص)درباره آنحضرت در غدیر خم یا جاهاى دیگر شنیدهبود براى طلحه و زبیر و یا مردم دیگرى بازگو کرده و شهادتبدهد و او که با اداى آن شهادت منافع مادىاش را در مخاطرهمیدید،خود را به فراموشى زده و حاضر نشد شهادت بدهد، وچون امیر المؤمنین به او فرمود:
تو که این مطلب را شنیده بودى چرا شهادت ندادى؟
در پاسخ گفت:
«انى انسیت ذلک الامر».
-من آنرا فراموش کردم!
و امیر المؤمنین دربارهاش نفرین کرده فرمود:
«ان کنت کاذبا فضربک الله بها بیضاء لامعة لا تواریها العمامة».
-اگر دروغ میگوئى خداوند تو را به سپیدى درخشانى گرفتار سازد که عمامههم آنرا نپوشاند.. .
و چنانچه اهل تاریخ گفتهاند:در اثر نفرین آنحضرتپیسى و برصى در سر و گردنش پیدا شد که هر چه عمامهاش راپائین میآورد نمىتوانست آنرا بپوشاند...
بشرحى که در نهج البلاغة(باب حکم،حکمت 311)
و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید در شرح آن و جاهاى دیگر ذکرشده...
و اساسا این مطلب قابل بحث است که آیا انس بن مالک درآن تاریخ درک این گونه مطالب و استنباطات را داشته کهبفهمد ابو بکر پیرمردى بود شناخته شده و رسول خدا جوانى و یاپسرکى بود ناشناخته...زیرا بنا بگفته مورخین در آنروزى کهرسول خدا(ص)بمدینه وارد شد انس بن مالک هشتساله یا نهساله و یا ده ساله بود،و پس از آنکه آنحضرت در مدینه مستقر شدند مادرش دست او را گرفته و بنزد رسول خدا(ص)برده و ازآنحضرت تقاضا کرد که او را بخدمتکارى خود بپذیرند...و ازآنروز بخدمتکارى آنحضرت مشغول گردید... (2)
و بدین ترتیب اصل این استنباط و اجتهاد آقاى انس بنمالک زیر سئوال میرود...زیرا او اینمطلب را بصورت روایتىاز شخص دیگرى نقل نکرده بلکه یک استنباط و نظر شخصى خوداو است...
و اینرا هم بد نیستبدانید که انس بن مالک از زمره معدودافرادى است که از رسول خدا(ص) بسیار حدیث نقل کرده (3)
مانند ابو هریرة و عبد الله بن عمرو عایشه...و چنانچه ذهبى درشذرات الذهب گفته:روایاتى که انس بن مالک از رسولخدا(ص)نقل کرده دو هزار و دویست و هفتاد و شش روایتاست (4) .. .
که با توجه به هشت و نه سالى که در خدمت رسولخدا(ص)بوده،و سنین کودکى را میگذارنده...و در سفرهاىجنگى و غزوات هم بندرت نام او دیده شده و معمولا همبچههاى کم سن و سال را در آن سفرها بهمراه نمىبردند...
معلوم نیست چگونه این رقم حدیث را از رسول خدا(ص)شنیده و ضبط کرده...چنانچه این سؤال و ابهام بنحوى درباره آنچند نفر دیگر نیز که هر کدام چند هزار حدیث از رسول خداصلى الله علیه و آله نقل کردهاند وجود دارد!...و از باب نمونهفقط بد نیستبدانید ابو هریره که در سال هفتم هجرت مسلمانشده و مصاحبت او با رسول خدا(ص)تا هنگام رحلتآنحضرت فقط سه سال بوده آن هم سه سالى که رسولخدا(ص)مسافرتهاى طولانى و چند ماهه مانند فتح مکه،ومحاصره طائف،و جنگ تبوک،و سفر حجة الوداع داشته ونامى از ابو هریره در این سفرها نیست،با اینحال بگفته همانآقاى ذهبى پنجهزار و سیصد و هفتاد و چهار حدیث از رسولخدا روایت کرده (5) .
------------------------------------------
1-در تفسیر سوره انشراح.
2-اسد الغابه ج 1 ص 127.
3-اسد الغابه ج 1 ص 128.
4-شذرات الذهب ج 1 ص 63.
5-به زیر نویس شماره 1 صفحه 104 مراجعه شود.
و اما توجیه این آقایان
ولى چه میشود گفت که جواب همه این ابهامات وسئوالات را آقایان با یک جمله داده و گفتهاند:اینان«صحابى»بودهاند،و ما حق هیچگونه سئوال و تردید و تشکیکرا در اعمال و گفتارشان نداریم چشم و گوش بسته بایدروایاتشان را بپذیریم،و بصورت یک تکلیف شرعى بر ما واجب است تعبدا آنها را عادل بدانیم...!
مگر گفتار ابن حجر هیثمى را(که در مقالات قبل نقلکردهایم)فراموش کردهاید که با کمال صراحت میگوید:
«اعلم ان الذى اجمع علیه اهل السنة و الجماعة انه یجب على کلمسلم تزکیة جمیع الصحابة باثبات العدالة له...» (1) .
یعنى بدانکه آنچه اهل سنت و جماعتبر آن اجماع کردهاند،این استکه واجب استبر هر مسلمانى تزکیه و تطهیر همه صحابه و اینکه عدالت رابراى آنها اثبات کند...و آنها را عادل بداند...
یعنى واجب استبر هر مسلمانى که به زور و بى چون وچرا و خارج از هرگونه ضابطه و معیارى بگوید که همه صحابهعادل بوده و چشم و گوش بسته بگوید که آنها آدمهاى پاک وخوبى بودهاند...
و دلیلش هم این است که خدا در قرآن فرموده:
کنتم خیر امة اخرجت للناس...
و یا در جاى دیگر فرموده:
و کذلک جعلناکم امة وسطا لتکونوا شهداء على الناس...
و بدنبال آن گفته:
فانظر الى کونه تعالى خلقهم عدولا و خیارا...
و سپس با این استدلال و نتیجهگیرى،با الفاظ بسیاررکیکى شیعه را مورد حمله قرار داده و میگوید:
«فکیف یستشهد الله تعالى بغیر عدول او بمن ارتدوا بعد وفاة نبیهمالا نحو ستة انفس منهم کما زعمته الرافضة قبحهم الله و لعنهم و خذلهم،ما احمقهم و اجهلهم و اشهدهم بالزور و الافتراء و البهتان...».
و الفاظ دیگرى که او و امثال او به این نحو استدلال ونتیجهگیرى خندهآور و مسخره به این گونه الفاظ شرمآورسزاوارتر از دیگران هستند و ما همانند ایشان مقاله خود را آلودهبه این گونه الفاظ رکیک نمىکنیم...و میگوئیم:نعوذ باللهمن التعصب الاعمى و الخذلان.
فقط میگوئیم:شما اى خواننده محترم ببینید چگونه ایننعمتبزرگ یعنى نعمت عقلى را که خداوند براى درکصحیح مطالب به این آقایان داده دگرگون ساخته و خود ودیگران را بگمراهى کشاندهاند که باید در اینجا همان گفتارقرآن کریم را درباره ایشان گفت که در سوره ابراهیم میفرماید:
الم تر الى الذین بدلوا نعمة الله... (2) .
و گرنه کسى نیستبه این شخص مدعى علم بگوید:آیاسخن شیعه زور و بهتان استیا گفتههاى شما؟و چقدر جاىتعجب است از کسانى که امثال ایشان را بعنوان یکى ازعلماى بزرگ اهل سنت پذیرفته و از او پیروى مىکنند؟و باید آن بیت مثنوى را زمزمه کرد که میگوید:
چشم باز و گوش باز و این عمى×حیرتم از چشم بندى خداو اکنون که بحثبدینجا رسید بد نیست روایت دیگرى رانیز که در ماجراى ورود رسول خدا(ص)بشهر مدینه از همینانس بن مالک نقل شده و ما قصد داشتیم آنرا در جاى خود ذکرکنیم در اینجا بیاوریم تا وضع براى شما بهتر روشن شود...وقضاوت درباره صحت و سقم آنرا نیز بعهده خود خواننده محترممیگذاریم.
از بیهقى و دیگران نقل شده که بسند خود از انس نقلکردهاند که وى در ماجراى ورود رسول خدا بشهر مدینه گفتهاست:
«...مر النبى(ص)بحى من بنى النجار و اذا جوار یضر بنبالدفوف یقلن:
نحن جوار من بنى النجار×یا حبذا محمد من جارفقال رسول الله(ص):اتحبوننى؟قلن:نعم یا رسول الله،فقال:و اللهو انا احبکن،قالها ثلاثا،و فى روایة:یعلم الله انى احبکن» (3)
یعنى عبور رسول خدا(ص)به قبیلهاى از بنى النجار افتاد و در آنحال کنیزکانى از آن قبیله پیش آمده و با دف میزدند و این بیت را میخواندند:
ما کنیزکانى هستیم از بنى النجار،وه!که محمد چه نیکو همسایهاىاست!
رسول خدا(ص)به آنها فرمود:مگر مرا دوست دارید؟گفتند:آرى اىرسول خدا،پیامبر نیز سه بار به آنها فرمود:من هم شما را دوست مىدارم...ودر روایت دیگرى است که فرمود:خدا میداند که من هم شما را دوستمىدارم!
البته بقول معروف مسئله آنقدر شور بوده که صداى آشپز راهم در آورده و آقاى ابن کثیر بدنبال نقل آن میگوید:
«هذا حدیث غریب من هذا الوجه لم یروه احد من اصحابالسنن...»
یعنى این حدیث غریبى است از اینراه که احدى از اصحاب سنن آنراروایت نکردهاند.
ولى بدنبال آن(مانند کتاب وفاء الوفاء)میگوید:حاکمدر مستدرک آنرا بهمین گونه روایت کرده...
و جالب این است که حلبى در کتاب سیرة الحلبیة بدنبالنقل این حدیث گفته:
«و هذا دلیل واضح لسماع الغناء على الدف لغیر العرس» (4) .
یعنى و این دلیل واضحى استبراى جواز شنیدن غناء با«دف»در غیرعروسى...
که بنظر میرسد طرفداران آزادى غناء و مجالس لهو و لعب وبىبند و بارى براى توجیه کارهاى خود بدنبال بهانهاى ودستاویزى میگشتهاند و این روایت این چنینى و مخدوش رادلیلى بر جواز شنیدن آن گرفته و دستاویز عمل خود قرار دادهاندو گرنه بقول برخى از اهل تحقیق این روایت هم بر فرض صحتنمىتواند دلیلى بر اینمطلب باشد (5)
و در این حدیث جز ایننیست که زنان شعرى را انشاد کرده و با ضرب دف آنرامیخواندند...و با غناء دو مقوله هستند...ولى اینگونه افرادگویا باکى ندارند براى توجیه اعمال خود حتى شخصیتبزرگوار رسول خدا(ص)را نیز زیر سؤال برده و ملکوک سازند وشاهد این مطلب نیز روایت دیگرى است که اینان در همینداستان ورود رسول خدا(ص)بمدینه و محله قباء نقل کردهاندکه انشاء الله تعالى در مقاله بعدى روى آن بحثخواهیم کرد.
----------------------------------------
1-الصواعق المحرقه ط مصر ص 206.
2-سوره ابراهیم آیه 28.
3-سیرة النبویه ابن کثیر ج 2 ص 274،وفاء الوفاء ج 1 ص 262،و در سیرةالنبویه اینگونه است:«و انا و الله احبکم،و انا و الله احبکم،و انا و الله احبکم»کهاز نظر معنى یکى است.
4-سیره حلبیة ج 2 ص 61.
5-براى توضیح بیشتر به کتاب الصحیح من السیره ج 2 ص 313 مراجعه شود.
بحث و تحقیق درباره حدیثى دیگر
در اینجا حدیث دیگرى در ماجراى ورود رسول خدا(ص) به مدینه نظیر روایت فوق رسیده که از چند نظر باید مورد بحث وبررسى قرار گیرد،و آن حدیثى است که در سیرة النبویة وکتابهاى دیگر روایتشده که چون رسول خدا(ص)وارد محلهقبا شد زنان و کودکان سرود خوانده و مىگفتند:
طلع البدر علینا من ثنیات الوداع وجب الشکر علینا مادعا لله داع ایها المبعوث فینا جئتبالامر المطاع
«و فى روایة:فجعل رسول الله یرقض باکمامه (1) ».
یعنى ماه شب چهارده بر ما طلوع کرد از گردنههاى وداع.
سپاس و شکر بر ما واجب است تا هرگاه که دعا کنندهاى بدرگاه خدادعا کند.
اى پیامبرى که بر ما برانگیخته شدهاى فرمانت مطاع(و همگى آمادهدستور هستیم).
و در برخى از روایات نیز آمده که رسول خدا(ص)نیزهماهنگ با حرکات و آهنگ آنها آستینهاى خود را بحالترقص حرکت مىداد...
و اما آنچه قابل بررسى در این حدیث است:
1-درباره سند این حدیث که در کتاب سیرة النبویة آن را ازشخصى بنام ابن عایشه نقل کرده و در کتابهاى دیگر از عایشهروایتشده...که«ابن عایشه»شخص مجهولى است ونگارنده با تتبعى که کردم و کتابهائى که در دسترس من بودمانند اسد الغابة و الاصابة،در میان صحابه بنام چنین شخصى برخوردنکردم...و عایشه نیز که در آن روایت دیگرى است در آنوقت در مکه بوده و همراه رسول خدا(ص)نبوده تا بتواندمشاهدات خود را نقل کند و باید همانگونه که در حدیث وحىگفته شد آن را از دیگرى نقل کند که راوى اصلى در اینجاذکر نشده و از این نظر مورد خدشه خواهد بود.
2-در این روایت آمده که زنان و کودکان محله قباء درسرود خود مىگفتند:ماه تمام یعنى رسول خدا از گردنههاىوداع بر ما در آمد...و روى این حساب باید«ثنیات الوداع»
-گردنههاى وداع در قسمت جنوبى شهر مدینه و محله قباباشد...
و نیز باید این نام یعنى نام وداع،سالها قبل از آن روىگردنههاى مزبور گذارده شده و به اصطلاح از نامهاى جاهلىباشد...
در صورتیکه همه اینها مورد بحث و اختلاف است. الف-ابن منظور در کتاب مشهور و ارزشمند خود«لسان العرب»در ماده«ودع»میگوید:
«و الوداع:واد بمکة،وثنیة الوداع منسوبة الیه.و لما دخلالنبی(ص)مکة یوم الفتح استقبله اماء مکة یصفقن و یقلن:
طلع البدر علینا من ثنیات الوداع وجب الشکر علینا مادعا لله داع»
و چنانچه ملاحظه مىکنید ایشان بدون هیچگونه نقل قول واختلاف و بصورت یک مطلب مسلم میگوید:«ثنیة الوداع»ناموادى اى است در مکه...
و اصل این ماجرا هم مربوط استبه سال هشتم هجرت وداستان فتح مکه و ورود رسول خدا(ص)به شهر مکه و هیچارتباطى با مدینه و ورود آنحضرت به محله قباء ندارد.
ب-همین آقاى سمهودى که این حدیث را در اینجا بدوناظهار نظر و شرح و توضیح روایت کرده در جاى دیگرى ازکتاب خود«وفاء الوفاء»گفته:
«ثنیات الوداع»در مدینه در سمتشام یعنى قسمتشمال غربى مدینه قرار دارد نه سمت مکه(و قسمت جنوبى)وکسى که از مکه به مدینه مىآید از آنجا عبور نمىکند مگر اینکهبطرف شام برود...و سپس در صدد توجیه همین حدیثبرآمدهو گفته:شاید رسول خدا(ص)هنگام ورود به مدینه از سمت محله«بنى ساعده»که در طرف شام(و شمال غربى مدینه)
بوده وارد شده و این سرود را زنان و کودکان قبیله بنى ساعده درهنگام عبور آنحضرت از آن محله خوانده باشند... (2) .
ولى این توجیه درست نیست،زیرا همگى آنهائى که اینداستان را نقل کردهاند این سرود و اشعار را در ماجراى نخستینروز ورود آنحضرت به محله قبا ذکر کردهاند نه روزهاى بعد ازآن.. .
و بهر صورت سمهودى پس از این سخنان میگوید:
«و لم ار لثنیة الوداع ذکرا فى سفر من الاسفار التى بجهة مکة».
یعنى من نامى از«ثنیة الوداع»در هیچ یک از سفرهائى کهبه سوى مکه مىرفتهاند ندیدهام.و گفتار کسانى را که آنرا درسمت مکه دانسته«و همى ظاهر»توصیف مىکند (3) .
ج-و بالاخره تنها کسى که«ثنیة الوداع»را در مدینه و درسمت جنوبى و طرف مکه میداند«یاقوت حموى»است که درکتاب معجم البلدان خود در ماده«ثنیه»گفته است:
«ثنیة الوداع نام گردنهاى است مشرف بر مدینه که هرکس بخواهد به مکه برود از آن مىگذرد...»ولى خود او هم در وجه تسمیه آن چند قول ذکر مىکند،که یکى از آنها با اینروایتسازگار است مانند اینکه میگوید:
یکى آنکه آنجا محل وداع مسافرینى است که مىخواهنداز مدینه به مکه بروند.
دیگر آنکه این نامگذارى بدان خاطر بود که رسول خدا دریکى از سفرهائى که مىخواست از شهر خارج شود با کسى کهبه جانشینى خود منصوب فرموده بود در آن گردنه خدا حافظى ووداع کرد...
و قول سوم آنکه:وداع نام وادى اى است در مدینه...
و اما دنباله این حدیث که در برخى از روایات آمده بودانتساب آن را به رسول خدا(ص)به هیچوجه نمىتوان پذیرفت،و همانگونه که در حدیث قبلى گفتیم به نظر مىرسد:طرفداران رقصو پایکوبى براى آنکه بتوانند براى اعمال خود محملى بسازندروایت را جعل کرده و این نسبت ناروا را به پیامبر عظیم الشاناسلام دادهاند...و گرنه به گفته مرحوم مظفر:و چنانچه ازفضل بن روزبهان نقل شده:این عمل منافى با مروت ومخالف عدالت و یک عمل سفیهانهاى است که انتساب آن بهرهبر اسلام و مرشد خلق خدا به هیچوجه صحیح نیست (4) .
و اینک دنباله ماجرا.
مشهور آن است که پیغمبر اسلام به خانه مردى بنامکلثوم بن هدم-که از قبیله بنى عمرو بن عوف بود-وارد شدهو در آنجا منزل کرد،و ابو بکر نیز در خانه مرد دیگرى منزل کرد.
روزى که حضرت از غار ثور حرکت کرد بر طبق گفتاربسیارى از مورخین روز اول ماه ربیع الاول و روز ورود به«قباء»روز دوازدهم همان ماه بود که روى این حساب پس ازورود به غار ثور و سه روز توقف در آن غار و حرکت از غار ثور تاورود به مدینه جمعا دوازده روز طول کشیده است و در اینکهچند روز در قباء توقف کرده اختلافى در روایات هست کهشرح آن خواهد آمد و آنچه از نظر مورخین مسلم است اینمطلب است که توقف آنحضرت بیشتر بخاطر آمدن علىعلیه السلام بود و انتظار ورود او را مىکشید،و حتى در چندحدیث است که ابو بکر در فاصله آن چند روز به شهر مدینه آمدو چون به قباء بازگشتبه رسول خدا صلى الله علیه و آلهعرضکرد:مردم شهر منتظر مقدم شما هستند و زودتر حرکتکنید اما رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:منتظر على هستمو تا او نیاید به شهر نخواهم رفت و چون ابو بکر گفت: آمدنعلى طول مىکشد!فرمود:نه،بهمین زودى خواهد آمد.و دربرخى از روایات آمده که این سخن رسول خدا صلى الله علیه و آله بر ابو بکر سخت آمد اما چیزى نگفت.
------------------------------------------------
1-سیرة النبویة-ج 2 ص 269.وفاء الوفاء سمهودى ج 1 ص 262.و ذیل اینحدیث نیز در کتاب«الصحیح من السیرة»ج 2 ص 312 از کتاب نهج الموعود فىدلائل الصدق روایتشده است.
2- و 3-وفاء الوفاء-ص 1170 و ص 1172.
4-دلائل الصدق-ج 1 ص 390.
ورود على علیه السلام
چنانچه گفته شد طبق قول مشهور سه روز از ورود رسولخدا صلى الله علیه و آله به قباء گذشته بود که على علیه السلامنیز از مکه آمد و بدان حضرت ملحق شد و به گفته ابن هشام، پیغمبر صلى الله علیه و آله روز دو شنبه وارد قباء شد و روز جمعهاز آنجا به سوى مدینه حرکت کرد،على علیه السلام در این چندروزه طبق دستور رسول خدا صلى الله علیه و آله امانتهاى مردم راکه نزد آن حضرت گذارده بودند به صاحبانشان بازگرداند و«فواطم»یعنى فاطمه دختر رسول خدا صلى الله علیه و آله وفاطمه بنت اسد مادر آن بزرگوار و فاطمه دختر زبیر را برداشته وبه سوى مدینه حرکت کرد،و به گفته برخى از مورخین چند زنو مرد دیگر نیز که از ماجرا مطلع شدند بدانها ملحق شده و یککاروان کوچکى تشکیل داده و راه افتادند، و خدا مىداند کهعلى علیه السلام در این راه چه فداکاریها و گذشتى از خودنشان داد تا جائى که هفت تن از سوار کاران قریش وقتى ازحرکت آنها مطلع شده به تعقیب آنان پرداخته و در صدد برآمدندآنها را به مکه بازگردانند و در نزدیکى«ضجنان»به ایشانرسیدند و چون على علیه السلام آنها را دیدار کرده و از قصدشان با خبر شد شمشیر خود را به دست گرفته و یک تنه به جنگشانآمد و با شجاعت عجیبى که از خود نشان داد یک تن از ایشانرا با شمشیر دو نیم کرده و آن شش تن دیگر را فرارى داد و بههمراهان خود دستور داد کاروان را حرکت دهند و چون به مدینهوارد شد رسول خدا صلى الله علیه و آله بدو مژده داد که آیات
الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و على جنوبهم...
تا آخر(آیات191-195 سوره آل عمران)در شان او و همراهانش نازلگردیده است.
و خود رسول خدا صلى الله علیه و آله نیز در این چند روزى کهدر محله قباء بود شالوده مسجد آنجا را ریخت و بناى نخستینمسجد را در مدینه پىریزى کرد و اتمام آن را موکول به بعدنمود،و سپس به سوى مدینه حرکت فرمود
مدت توقف رسول خدا(ص)در قباء
در مدت توقف رسول خدا صلى الله علیه و آله در قباءاختلاف است:
در برخى از روایات این مدت را بیست و دو روز،و بنابرنقل محمد بن اسحاق از بنى عمرو بن عوف هیجده روز،و طبقگفته واقدى چهارده روز،و بر طبق روایتبخارى از عروة بنزبیر زیاده از ده روز،و بگفته ابن اسحاق چهار روز و یا کمىبیشتر ذکر کردهاند (1) .
و توقف على بن ابیطالب علیه السلام را نیز یک روز یا دوروز نقل کردهاند (2) .
--------------------------------
1- و 2-سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 270 و 271.
داستانى جالب از سهل بن حنیف
ابن اسحاق گفته:على بن ابیطالب علیه السلام پس ازرسول خدا سه شبانه روز در مکه ماند تا ودائعى را که رسول خدابه آنحضرت سپرده بود به صاحبانش بازگرداند،همه را به آنهاداد آنگاه در قباء به آنحضرت ملحق شد و در همان خانهکلثوم بن هدم که رسول خدا صلى الله علیه و آله وارد شده بود اونیز در همانجا وارد شده و منزل کرد.
و سپس داستان جالبى از على علیه السلام نقل کردهگوید:
على علیه السلام فرمود:در محله قباء زن مسلمانى بود کهشوهر نداشت،و من مردى را دیدم که نیمههاى شب مىآمد درخانه آن زن را مىکوبید و آن زن بیرون مىآمد و آن مرد چیزى بهاو مىداد.من که آن جریان را دیدم در کار آن زن به شبههافتادم و بدو گفتم:
اى زن!این شخص کیست که هر شب بر در خانه تو مىآیدو در را مىکوبد و تو میروى و در را به روى او باز مىکنى وچیزى بتو مىدهد که من نمىدانم چیست؟در صورتیکه تو زنىمسلمان هستى و شوهر ندارى؟
پاسخداد:این مرد سهل بن حنیف است،که چون مىداندمن زنى بىسرپرست و بى کس هستم شبها که مىشود به سراغبتهاى قوم و قبیله خود مىرود و آنها را شکسته چوبش را نزد منمىآورد و مىگوید:از چوب اینها استفاده کن...و على بنابیطالب علیه السلام هنگامى که در عراق بود و سهل بن حنیفاز دنیا رفت از این خاطره نیک او یاد مىکرد (1) .
---------------------------------------
1-سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 270،و سهل بن حنیف از یاران امیر المؤمنینعلیه السلام بود که سال 38 در کوفه از دنیا رفت و آنحضرت بر جنازه او نمازخوانده و دفن کردند.
داستان بناى مسجد مدینه
در داستان بناى مسجد مدینه روایات جالبى نیز نقل شدهکه ذکر آنها خالى از فایده و لطف نیست مانند این روایت:
اهل تاریخ گفتهاند:هنگامى که مسلمانان و مهاجر وانصار دستبه کار ساختمان مسجد شدند رسول خداصلى الله علیه و آله نیز براى تشویق و ترغیب آنها شخصا بهکمک آنها آمد،و بهمین منظور رداى خود را از دوش برگرفت وخشت و سنگ بدوش گرفته پاى کار مىبرد.
و چون مردم آن منظره را مشاهده کردند رداها را از دوشافکنده و شروع به حمل مصالح و کمک به ساختمان مسجدشدند و این ارجوزه را نیز میخواندند:
لئن قعدنا و النبی یعمل لذاک منا العمل المضلل
یعنى-اگر ما بنشینیم و رسول خدا کار کند براستى که این عمل از ماگمراهى است و کار نابخشودنى.
و گاهى نیز این ارجوزه را میخواندند:
اللهم لا عیش الا عیش الآخرة اللهم ارحم الانصار و المهاجرة
بار خدایا زندگى نیست جز زندگى آخرت،بار خدایا انصار و مهاجرین رامورد مهر و حمتخویش قرار ده.
رسول خدا صلى الله علیه و آله نیز براى هماهنگى و تشویقآنان مضمون شعر را زمزمه مىکرد،اما نه به صورت شعرى بلکه آنرا بصورت نثر در مىآورد و میگفت:
اللهم لا عیش الا عیش الآخرة فارحم المهاجرین و الانصار
و این بخاطر آن بود که از خواندن شعر و انشاد آن پرهیزمىکرد،که موارد مشابهى هم در تاریخ دارد...
و در وفاء الوفاء سمهودى آمده که على بن ابیطالبعلیه السلام نیز در کار مسجد شرکت کرده و کار مىکرد و براىخود رجزى داشت و مىخواند:
لا یستوى من یعمر المساجدا یداب فیه قائما و قاعدا و من یرى عن الغبار حائدا
یعنى مساوى نیست کسى که تعمیر مساجد مىکند و ایستاده و نشستهدر آن تلاش و کوشش دارد،با آن کسى که از غبار و گرد و خاک(مسجد)
روگردان است(و حاضر نیستحتى گرد و خاک آن هم به بینى او برسد!).
مورخ مزبور،مىگوید:على بن ابیطالب وقتى این رجزرا خواند که مشاهده کرد عثمان بن عفان که مردى نظیف بودوقتى خشتى را برمىدارد و بر زمین مىگذارد آستین خود راتکان داده و جامهاش را مىتکاند تا گرد و خاک بر آنننشیند،و با مشاهده این وضع بود که على علیه السلام به اونگریسته و این رجز را خواند...
عمار بن یاسر نیز که این رجز را از على علیه السلام شنیدهبود آن را مىخواند-بىآنکه بداند منظور على علیه السلام ازآنکس کیست-در این وقت گذار عثمان به عمار افتاد و چونشنید که آن رجز را مىخواند با ناراحتى و با چوب دستى که دردست داشتبه او اشاره کرده گفت:
«یابن سمیة...لتکفن او لاعترضن بها وجهک...!».
اى فرزند سمیه...یا این که از خواندن این رجز خوددارى کن یا اینکهبا این چوب بر ورتتخواهم زد!
و در سیره ابن هشام داستان را به همین گونه نقل کردهبى آنکه اسم عثمان را ببرد و بجاى آن گفته:مردى که در آنجابود و چون این رجز را شنید به عمار گفت:
«قد سمعت ما تقول منذ الیوم یابن سمیة،و الله انى لارانى ساعرضهذه العصا لانفک».
اى پسر سمیه من امروز مرتبا شنیدم آنچه را گفتى،و بخدا چیزى نمانده که این«عصا»را به بینى تو بکوبم!
و در پاورقى آن نقل شده که ابن هشام به خاطر اینکه کسىنام آن مرد را به بدى نبرد نامش را ذکر نکرده و سپس از ابى ذرنقل کرده که نام آن مرد عثمان بن عفان بوده...
و بهر صورت در کتاب مزبور(یعنى سیره ابن هشام)آمدهکه وقتى رسول خدا صلى الله علیه و آله،داستان مزبور را شنیدغضبناک شده و فرمود:
«ما لهم و لعمار یدعوهم الى الجنة و یدعونه الى النار،ان عماراجلدة ما بین عینى و انفى».
اینها را با عمار چه کار!او اینها را بسوى بهشت میخواند و آنها او رابسوى دوزخ میخوانند! براستى که عمار همانند پوست میان دو چشم و بینىمن است! (1) .
و در وفاء الوفاء سمهودى قسمت اول روایتیعنى جمله«ما لهم و لعمار یدعوهم الى الجنة و یدعونه الى النار»را نقل نکرده،وتنها همان قسمت دوم یعنى«ان عمارا جلدة ما بین عینى و انفى»
را نقل کرده است.
-----------------------------------------------
1-سیره ابن هشام-ج 1 ص 497،وفاء الوفاء سمهودى-ج 1 ص 329.
یک تذکر کوتاه
در اینجا تذکر یک مطلب لازم است و آن اینکه بر طبقروایاتى که رسیده (1) مسجد مدینه در زمان رسول خداصلى الله علیه و آله دوبار ساخته شد یک بار اصل بناى آن بود وبار دوم بناى دوم که بمنظور توسعه آن انجام شد،بناى اولهمان سال اول هجرت بود،و بناى دوم در سال هفتم و پس ازفتح خیبر بوده بتفصیلى که در تاریخ آمده و داستان عثمان وبرخورد او با عمار بن یاسر-چنانچه از رویهمرفته روایاتاستفاده میشود در بناى دوم و سال هفتم بوده...زیرا طبقروایات دیگر،عثمان بن عفان در سال اول هجرت هنوزدر حبشه بوده و در حال هجرت بسر میبرده و سال دوم هجرتبمدینه آمده است و براى تحقیق بیشتر در اینباب به کتاب وفاءالوفاء سمهودى و الصحیح من السیرة مراجعه فرمائید (2) .
2-و این هم فضیلتى دیگر از عمار و خبرى غیبى از رسولخدا(ص)
و در همین ماجراى بناى مسجد مدینه داستان جالبدیگرى نقل شده که حاوى معجزهاى از رسول خدا(ص)استیعنى خبر از آیندهاى دور،و فضیلتبزرگ دیگرى از عمار بنیاسر-رضوان الله تعالى علیه-و آن داستان چنین است که درسیره ابن هشام و صحیح مسلم و کتابهاى دیگر به سندهاىمختلف و با مختصر اختلافى نقل کردهاند که:
در داستان بناى مسجد مدینه و نقل مصالح ساختمانى،مردم بیشترین بار را بر دوش عمار میگذاردند و بیشترین کار رااز او مىکشیدند و او را خسته و کوفته کردند تا جائى که وىبنزد رسول خدا صلى الله علیه و آله آمده عرضکرد:
«یا رسول الله قتلونى».
اى رسول خدا-مرا کشتند!
ام سلمة گوید:پس رسول خدا(ص)را دیدم که موهاىمجعد سر عمار را با دست مبارک خود مىتکاند و به او میفرمود:
«لیسوا بالذین یقتلونک،انما تقتلک الفئة الباغیة» (3) .
-اینها نیستند که تو را مىکشند،بلکه تو را گروه ستمکار خواهندکشت!
و در نقل دیگرى است که به او فرمود:
«ابن سمیة!للناس اجر و لک اجران،و آخر زادک شربة من لبنو تقتلک الفئة الباغیة».
اى فرزند سمیة!مردم یک پاداش دارند و تو را دو پاداش است،و آخرینتوشه تو(از دنیا) شربتى است از شیر،و تو را گروه ستمکار میکشند.
و در روایت ابو سعید خدرى که ابن کثیر و دیگران نقلکردهاند اینگونه است که فرمود:
«ویح عمار تقتله الفئه الباغیة یدعوهم الى الجنة و یدعونه الىالنار» (4) .
دریغ بر عمار که او را گروه ستمکار مىکشند در حالى کهاو ایشانرا بسوى بهشت میخواند و آنها او را بسوى دوزخ دعوتمیکنند!
و در برخى از روایات آمده که بدنبال آن نیز به عمار فرمود:
«و انت من اهل الجنة» (5) .
و تو از اهل بهشتخواهى بود.
و چنانچه میدانیم عمار در جنگ صفین در لشکر على بنابیطالب علیه السلام بود و پس از آنکه مدتى از آن جنگخانمانسوز و تاسف بار که به توطئه معاویه و همدستانش واقعشد گذشت در یکى از روزها که جنگ سختى در گرفتعمار بن یاسر بدست لشکر معاویه ستمکار و یارانش به شهادت رسید،و همانگونه که رهبر بزرگوارش رسول خداصلى الله علیه و آله خبر داده بود آخرین توشه او هم که نوشیدمقدارى شیر بود که غلامش براى او آورد،و جالب این استکه در آنروز وقتى شیر را نوشید گفت:
«سمعتخلیلى رسول الله یقول:ان آخر زادک من الدنیا شربةلبن».
-از خلیل خود رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که فرمود:براستى کهآخرین توشه تو از دنیا شربتى از شیر خواهد بود.
و ما شرح ماجراى جانگداز شهادت عمار را در تاریخزندگانى امیر المؤمنین علیه السلام بتفصیل نقل کردهایم هر کهخواهد بدانجا مراجعه کند. (6)
-------------------------------------------
1-براى اطلاع از اینگونه روایات به کتاب وفاء الوفاء-ج 1 ص 338 به بعد مراجعهشود.
2-وفاء الوفاء-ج 1 ص 332 و 338 و الصحیح من السیره-ج 3 ص 20.
3-سیرة ابن هشام-ج 1 ص 496.
4-سیره ابن کثیر-ج 1 ص 307.
5-وفاء الوفاء سمهودى-ج 1 ص 331-332.
6-زندگانى امیر المؤمنین-ج 2 ص 121 الى 131.