تاریخ تحلیلی اسلام
هجرت صهیب
درباره هجرت صهیب مىنویسند:وى مردى بود که او رادر روم به اسارت گرفته و بمکه آورده بودند،و در مکه بدستشخصى بنام عبد الله بن جذعان که از ثروتمندان و سخاوتمندانعرب بود آزاد گردید،این مرد در همان سالهاى اول بعثترسولخدا-صلى الله علیه و آله-بدین اسلام گروید،و جزء پیروانرسولخدا-صلى الله علیه و آله-گردید،و شغل او تجارت وسوداگرى بود و از اینراه مال فراوانى بدست آورد،مشرکین مکهاو را هر روز بنوعى اذیت و آزار میکردند تا جائیکه صهیبناچار شد دست از کار و کسب خود بکشد،و مانند مسلماناندیگر به یثرب مهاجرت کند،و مالى را که سالها تدریجابدست آورده با خود ببرد.
هنگامى که مشرکین خبر شدند وى میخواهد به یثرب برودسر راهش را گرفته گفتند:وقتى تو به این شهر آمدى مردى فقیرو بىنوا بودى و این ثروت را در این شهر بدست آورده واندوختهاى،و ما نمىگذاریم آنرا از این شهر بیرون ببرى.
صهیب گفت:اگر از مال خود صرفنظر کنم جلویم را رهامىکنید؟
گفتند:آرى؟
صهیب گفت:من هم آنچه دارم همه را بشما واگذار کردم.و بدین ترتیب خود را از دست مشرکین رها ساخته و بمدینه آمد.
و هنگامى که این خبر به سمع رسول خدا-صلى اللهعلیه و آله-رسید دو مرتبه فرمود:
«ربح صهیب،ربح صهیب.»
-صهیب در این معامله سود کرد،صهیب سود کرد...
هجرت قبیله بنى جحش
و یا در قبیله بنى جحش مىنویسند که آنها هنگامى کهخواستند به برادران مسلمان خود به پیوندند همه افراد خانواده واثاثیه منزل را هم همراه خود بردند و خانههاى خود را قفل کردندبه امید آنکه روزى بدانجا بازگشته و یا اگر نیازمند شدند آنهارا فروخته و در شهر یثرب یا جاى دیگرى بجاى آنها خانه وسکنائى بخرند.
اما ابو سفیان وقتى از ماجرا خبردار شد با اینکه بابنى جحش هم پیمان و هم سوگند بود خانههاى آنها را تصاحبکرده و به عمرو بن علقمه-یکى از سرکردگان مکه-فروخت وپول آنرا نیز بنفع خود ضبط کرد.
این خبر که بگوش عبد الله بن جحش-بزرگ بنى جحشرسید متاثر شده پیش رسولخدا-صلى الله علیه و آله-آمد و شکوه حال خود بدو کرد،و حضرت بدو اطمینان داد که خداى تعالىدر بهشتبجاى آنها خانههائى به بنى جحش عطا فرماید و اوراضى شده بازگشت.
این سختگیریها و شدت عملها بیشتر بخاطر آن بود کهبقول معروف زهر چشمى از دیگران بگیرند،و به آنها بفهماننددر صورت مهاجرت به یثرب با چنین عکس العملها وواکنشهائى مواجه خواهند شد،و گرنه امثال ابو سفیان با آنهمهثروت و مستغلاتى که داشتند به اینگونه اموال و درآمدهائى کهباعث ننگ و عار خود و دودمانشان میگردید احتیاجى نداشتند.
ولى این سخت گیریها نیز کوچکترین تزلزلى در ارادهمسلمانان ایجاد نکرد و نتوانست جلوى هجرت آنها را بگیرد،ازاینرو مشرکین خود را براى تصمیمى قاطعتر و سختتر آمادهکردند و بفکر نابودى و یا تبعید و زندانى کردن رهبر این نهضتمقدس یعنى رسولخدا-صلى الله علیه و آله-افتاده و با تماممشکلات و خطراتى که پیمودن اینراه براى آنها داشت ناچار بهانتخاب آن شدند.
و شاید بیشتر ترس و بیمشان براى این بود که ترسیدند خودآنحضرت-صلى الله علیه و آله-نیز به مهاجران ملحق شود و تحترهبرى و لواى او نیروئى فراهم کرده بمکه بتازند و تمام مظاهربت پرستى و سیادت آنها از میان برود.
و از آنجا که این هجرت یکى از مهمترین حادثههاى تاریخاسلام و سرنوشتسازترین ماجراهاى تاریخى است،و بهمین دلیلهم آنرا مبدا تاریخ اسلام قرار دادند،و کسانى هم که به این هجرتمبادرت کردند مشکلات سختى را متحمل شده و فدا کارى زیادىدر اینراه نمودند جاى آن دارد که حد اقل نام جمعى از آنها را که درتاریخ آمده ذکر نموده و سپس بدنبال بحثخود باز گردیم.
و البته کسانى هم که در مدینه به این مهاجرین پناه و مسکن دادهو از آنها در طول ماهها با کمال صفا و اخلاص پذیرائى کردند در اجرو پاداش کمتر از آنها نیستند که در قرآن کریم نیز از آنها تقدیر وسپاسگزارى شده.
و بهر صورت مهاجرانى که پیش از رسول خدا صلى الله علیه و آلهبمدینه هجرت کردند و ما دسترسى بنام آنها پیدا کردیم عبارتبودند از:
عامر بن ربیعة با همسرش لیلى دختر ابى حثمة.
عبد الله بن جحش با خانواده و برادرش عبد،و اینها که بهبنى غنم بن دودان-یکى از اجدادشان-منسوب و معروف بودند،و همگى در مکه مسلمان شده و دست جمعى بمدینه هجرتکردند بجز عبد الله و برادرش عبارت بودند از:
عکاشة بن محصن،شجاع و عقبة فرزندان وهب،اربد بنجمیرة،منقذ بن نباته،سعید بن رقیش،محرز بن نضلة،زید بنرقیش،قیس بن جابر،عمرو بن محصن،مالک بن عمرو،صفوان بن عمرو،ثقف بن عمرو،ربیعة بن اکثم،زبیر بن عبیدة،تمام بن عبیده،سنجرة بن عبیده، محمد بن عبد الله بن جحش... اینها مردان این قبیله بودند.
و زنانشان نیز که بهمراه ایشان هجرت کردند عبارت بودنداز:
زینب دختر جحش،حمنة دختر جحش،ام حبیب دخترجحش،جدامة دختر جندل،ام قیس دختر محصن،ام حبیبدختر ثمامة،آمنة دختر رقیش،سنجرة دختر تمیم...
و اینها که همگى از یک قبیله و در یک محله در مکهسکونت داشتند،پس از اینکه تصمیم به هجرت گرفتند درهاىخانههاى خود را قفل کرده و دست جمعى مهاجرت کردند،وبراى کسى که پس از این مهاجرت دسته جمعى بمحله آنهامیرفت و آن سکوت کامل و مرگبار را مشاهده مینمود هالهاىاز تاثر و اندوه او را فرا میگرفت،و خوددارى نمىتوانست...
از اینرو مىنویسند روزى چنان شد که عتبة بن ربیعه وعباس بن عبد المطلب و ابو جهل که با یکدیگر به ارتفاعاتاطراف مکه رفته بودند گذارشان بمحله آنها افتاد،و چون آندرهاى بسته و آن سکوت مرگبار را مشاهده کردند عتبة بنربیعة آه سردى از دل کشید و اشگش جارى شده و این شعر را که از ابى داود ایادى بود زمزمه کرد:
و کل دار و ان طالتسلامتها یوما ستدرکها النکباء و الحوب
یعنى-هر خانهاى اگر چه پایدارى و سلامت آن طولانى شود ولىبالاخره روزى دچار نکبت و ویرانى خواهد شد.
آنگاه گفت:براستى که خانههاى بنى جحش خالى وخاموش از ساکنان خود گردیده!...
ابو جهل که چنان دید گفت:این چه تاثر و گریهاى استکه براى اینان دارى!آنگاه رو به عباس بن عبدالمطلب کردهگفت:
«هذا من عمل ابن اخیک،هذا فرق جماعتنا و شتت امرنا و قطعبیننا.»
-این کار پسر برادر تو است،که جماعت ما را پراکنده و کار ما را بهمریخته و پیوند ما را برید!
و بهر صورت عامر بن ربیعة و قبیله بنى جحش در مدینهبخانه مبشر بن عبد المنذر وارد شدند.
و از آنجمله-همانگونه که قبلا نیز ذکر شد-:عمر بنخطاب و عیاش بن ابى ربیعة بودند که در محله قباء درخانههاى بنى عمرو بن عوف سکونت گزیدند.
و از آنجمله بودند:مصعب بن عمیر،و عبد الله بن ام مکتوم،وعمار،و بلال،و سعد بن ابى وقاص، و زید بن خطاب،و عمرو و عبد الله پسران سراقة،و خنیس بن حذافه-داماد عمر و شوهرحفصة-و عموزاده عمر سعید بن زید،و واقد بن عبد الله تمیمى،و خولى بن ابى خولى،و مالک بن ابی خولى،و ایاس و خالد وعاقل و عامر پسران بکیر،که اینها همگى بر رفاعة بن عبد المنذردر قبیله بنى عمرو بن عوف وارد شدند.
و حمزة بن عبد المطلب و زید بن حارثه و ابى مرثد وفرزندش مرثد،و انسه و ابو کبشه که بر همان قبیله بنى عمرو بنعوف وارد شدند.
و عبیدة بن حارث و دو برادرش طفیل و حصین و مسطح بناثاثة و سویبط بن سعد و طلیب بن عمیر و خباب که بر عبد الله بنسلمة در قباء وارد شدند.
و عبد الرحمن بن عوف با جمعى دیگر بر سعد بن ربیع درآمدند.
و زبیر و ابو بسره بر منذر بن محمد در آمدند.
و مصعب بن عمیر بخانه دوست قدیمى خود سعد بن معاذوارد شد.
و ابو حذیفه و سالم مولاى او بر سلمة در آمدند.
عتبة بن غزوان بر عباد بن بشر،و عثمان بن عفان بر اوس بنثابت در آمد.
و آنها که همسرى نداشتند و به اصطلاح«عزب»بودند بر سعد بن خیثمه که او هم عزب بود وارد شدند.
هجرت رسول خدا صلى الله علیه و آله
اهل سنتبطور عموم نوشتهاند که مسلمانان عموما به مدینههجرت کردند و کسى جز رسول خدا و على بن ابیطالبعلیه السلام و ابو بکر در مکه نماند،و رسول خدا صلى اللهعلیه و آله نیز چشم براه دستور الهى در این باره بود تا اینکه آیهذیل نازل شد:
و قل رب ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق و اجعللى من لدنک سلطانا نصیرا. (1)
-یعنى بگو پروردگارا مرا داخل گردان در جایگاهى نیک و بیرون آر ازجایگاهى نیک و براى من از جانب خود دلیلى نصرت آور مقرر دار.
و در تفسیر آن گفتهاند یعنى مرا از مکه هجرت ده و درمدینه داخل گردان و کتاب خدا و فرائض و حدود را براى مندلیلى نصرت آور مقرر فرما.
و بدنبال آن بود که آنحضرت تصمیم به هجرت از مکهگرفت و بمدینه مهاجرت فرمود.
ولى باید دانست که اولا براى این آیه تفسیرهاى گوناگونى شده که به پنج تفسیر یا بیشتر میرسد و یکى از آنها تفسیر فوقمیباشد. (2) و ثانیا بگفته استاد فقید علامه طباطبائى آیه شریفه اطلاقدارد و وجهى ندارد که آنرا مقید و منحصر بمورد خاصىنمائیم،و خلاصه معنائى که از این آیه استفاده میشود این استکه پروردگارا کار مرا سرپرستى فرما همانگونه که کار صادقانو نیکوکاران را سرپرستى فرمائى.
و اگر کسى در اینباره به آیه شریفه:
و اصبر على ما یقولون و اهجرهم هجرا جمیلا (3)
استشهاد کند شاید بهتر باشد چنانچه برخى احتمال داده وبعید ندانستهاند (4) .
---------------------------------------
1-سوره اسراء-آیه 80.
2-به تفسیر مجمع البیان طبرسى و مفاتیح الغیب امام فخر رازى مراجعه شود.
3-سوره مزمل-آیه 10.
4-بحار الانوار-ج 19 ص 36.
و اما اصل داستان
پیش از این در احوالات اجداد پیغمبر گفته شد:قصى بنکلاب جد اعلاى رسولخدا صلى الله علیه و آله پس از اینکه برتمام قبائل قریش سیادت و آقائى یافت از جمله کارهائى راخانهاى را براى مشورت در اداره که در مکه انجام داد این بود که کارها و حل مشکلات و پیش آمدها اختصاص داد،و پس ازوى نیز بزرگان مکه براى مشورت در کارهاى مهم خویش درآنجا اجتماع مىکردند و آن خانه را دار الندوة نامیدند.
این جریان هم که پیش آمد،قریش بزرگان خود را خبرکرده تا براى تصمیم قطعى درباره حضرت محمد صلى اللهعلیه و آله به شور و گفتگو بپردازند،و قانونشان هم این بود کهافراد پائینتر از چهل سال حق ورود به دار الندوة را نداشتند.
محدث بزرگوار مرحوم طبرسى(ره)دنباله ماجرا را اینگونه نقلکرده و مىنویسد:
براى مشورت در این کار چهل نفر از بزرگان در دار الندوةجمع شدند و چون خواستند وارد شور و مذاکره شوند درباندار الندوة پیرمردى را دید با قیافهاى جالب و ظاهر الصلاح کهدم در آمده و اجازه ورود به مجلس را مىخواهد و چون از اوپرسید:تو کیستى؟جواب داد:
-من پیرمردى از اهل نجد هستم که وقتى از اجتماع شما باخبر شدم براى هم فکرى و مشورت با شما خود را به اینجارساندم شاید بتوانم کمک فکرى در این باره به شما بنمایم، دربان موضوع را به اطلاع اهل مجلس رسانده و اجازه ورود پیرنجدى به مجلس صادر گردید.
و این پیر مرد کسى جز شیطان و ابلیس نبود که طبق روایتبه این صورت در آمده و خود را به مجلس رسانده بود.
(و اگر شیطان واقعى هم نبوده شخصى بوده که پیشنهاداتشیطانى او در روایت وى را به عنوان شیطان آن محفل معرفىنموده است)!در اینوقت ابو جهل به سخن آمده گفت:ما اهلحرم خدائیم که در هر سال دو بار اعراب به شهر ما مىآیند و مارا گرامى دارند،و کسى را در ما طمعى نیست و پیوسته چنانبودیم تا اینکه محمد بن عبد الله در میان ما نشو و نما کرد و ما اورا به خاطر صلاح و راستى و درستى«امین»خواندیم و چون بهمقام و مرتبهاى رسید مدعى نبوت شد و گفت:از آسمانها براىمن خبر مىآورند و بدنبال آن خردمندان ما را سفیه و بىخردخواند،و خدایان ما را دشنام داد،و جوانانمان را تباه ساخت وجماعت ما را پراکنده نمود،و چنین پندارد که هر که از ما مردهدر دوزخ است و بر ما چیزى از این دشوارتر نیست و من دربارهاو فکرى بنظرم رسیده!
گفتند:چه فکرى؟
گفت:نظر من آنست که مردى را بگماریم تا او را بقتلرساند!در آنوقتبنى هاشم اگر خونبهاى او را خواستند بجاىیک خونبها ده خونبها مىپردازیم!
پیرمرد نجدى گفت:این راى درستى نیست!
گفتند:چرا؟ گفت:بخاطر آنکه بنى هاشم قاتل او را هر که باشدخواهند کشت و هیچگاه حاضر نمىشوند قاتل محمد زنده روىزمین راه برود و در اینصورت کدامیک از شما حاضر است اقدامبه چنین کارى بکند و جان خود را در این راه بدهد!و انگهىاگر کسى هم حاضر به این کار بشود اینکار منجر بجنگ وخونریزى میان قبائل مکه شده و در نتیجه فانى و نابود خواهیدشد.
دیگرى گفت:من فکر دیگرى کردهام و آن این است کهاو را در خانهاى زندانى کنیم و هم چنان غذاى او را بدهیمباشد تا در همانخانه مرگش فرا رسد چنانچه زهیر و نابغةو امرىء القیس(شاعران معروف عرب)مردند.
پیرمرد نجدى گفت:این راى بدتر از آن نظر اولى است!
گفتند:چرا؟
گفت:بخاطر آنکه بنى هاشم هیچگاه اینکار را تحملنخواهند کرد و اگر خودشان به تنهائى هم از عهده شما برنیاینددر موسمهاى زیارتى که قبائل دیگر بمکه مىآیند از آنهااستمداد کرده او را از زندان بیرون میآورند!
سومى گفت:او را از شهر خود بیرون مىکنیم و با خیالىآسوده به پرستش خدایان خود مشغول مىشویم.
شیطان محفل مزبور گفت:این راى از آن هر دو بدتر است!
پرسیدند:چرا؟
گفت:براى آنکه شما مردى را با این زیبائى صورت وبیان گرم و فصاحت لهجه بدستخود به شهرها و میان قبائلمىفرستید و در نتیجه،وى آنها را با بیان خود جادو کرده پیروخود میسازد و چندى نمىگذرد که لشکرى بىشمار را بر سرشما فرو خواهد ریخت!
در اینوقتحاضرین مجلس سکوت کرده دیگر کسىسخنى نگفت و همگى در فکر فرو رفته متحیر ماندند و رو بدوکرده گفتند:
-پس چه باید کرد؟
شیطان مجلس گفت:یک راه بیشتر نیست و جز آن نیزکار دیگرى نمىتوان کرد،و آن این است که از هر تیره وقبیلهاى از قبایل و تیرههاى عرب حتى از بنى هاشم یک مرد راانتخاب کنید و هر کدام شمشیرى بدست گیرند و یک مرتبه براو بتازند و همگى بر او شمشیر بزنند و در قتل او شرکت جویند،و بدین ترتیب خون او در میان قبائل عرب پراکنده خواهد شد وبنى هاشم نیز که خود در قتل او شرکت داشتهاند نمىتوانندمطالبه خونش را بکنند و بناچار به گرفتن خونبها راضى میشوندو در آنصورت بجاى یک خونبها سه خونبها میدهید! گفتند:آرى ده خونبها خواهیم داد!این سخن را گفته وهمگى راى پیرمرد را تصویب نموده و گفتند:بهترین راىهمین است.و بدینمنظور از بنى هاشم نیز ابو لهب را با خودهمراه ساخته و از قبائل دیگر نیز از هر کدام شخصى را براىاینکار برگزیدند.
ده نفر یا بنقلى پانزده نفر که هر یک نفر یا دو نفر آنها ازقبیلهاى بودند شمشیرها و خنجرها را آماده کرده و بمنظور کشتنپیامبر اسلام شبانه به پشتخانه رسولخدا صلى الله علیه و آلهآمدند،و چون خواستند وارد خانه شوند ابو لهب مانع شده گفت:
در اینخانه زن و کودک خفتهاند و من نمیگذارم شما شبانهبا اینوضع بخانه بریزید زیرا ترس آن هست که درگیرودار حملهبه اطاق و بستر محمد بچه یا زنى زیر دست و پا و یا شمشیرهاکشته شود،و این ننگ براى همیشه بر دامان ما بماند،بایدشب را در اطراف خانه بمانیم و پاس دهیم،و همینکه صبحشد نقشه خود را عملى خواهیم کرد.
از آنسو جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و توطئه مشرکین را درضمن آیه
و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتلوک او یخرجوکو یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین (1) .
به اطلاع آنحضرت رسانید،رسولخدا صلى الله علیه و آله که بگفته جمعى از مورخینخود را براى مهاجرت به یثرب از پیش آماده کرده و مقدماتکار را فراهم ساخته بود تصمیم گرفت همان شب از مکه خارجشود،اما اینکار خطرهائى را هم در پى داشت که مقابله با آنهانیز پیش بینى شده بود.
زیرا با توجه به اینکه خانههاى مکه در آنزمان عمومادیوارهاى بلندى نداشته و مردم از خارج خانه مىتوانستندرفت و آمد افراد خانه را زیر نظر بگیرند رسولخدا صلى اللهعلیه و آله باید مردى را بجاى خود در بستر بخواباند تا مشرکیننفهمند او در بستر مخصوص خود نیست و کار بتعویق نیفتد،وانتخاب چنین فردى هم آسان نبود.
زیرا کسى که در آنشب در بستر پیغمبر میخوابید بایدشخصى فداکار و از جان گذشته و مؤمن باشد و از نظر خلقیاتو حرکات نیز همانند رسولخدا صلى الله علیه و آله باشد و با تمامخطرهائى که اینکار براى او دارد آماده باشد.
------------------------------------------
1-سوره انفال-آیه 30.
رسول خدا(ص)على علیه السلام را دستور داد در جاى او بخوابد
و انتخاب رسول خدا صلى الله علیه و آله هم روى همینجهات و با توجه بهمه این پیش بینىها بوده،و بهمین منظور على علیه السلام را که نزدیکترین شخص به آنحضرت و در عینحال فداکارترین و امینترین افراد نسبتبه رسول خدا صلى اللهعلیه و آله بود براى اینکار انتخاب فرمود،و حوادث بعدى همنشان داد که هیچکس جز على بن ابیطالب علیه السلامنمىتوانست این ماموریت پر مخاطره را در آنشب انجام دهد،وبگونهاى عمل کند که کوچکترین بهانهاى بدست دشمنانندهد و حرکات و رفتار او در بستر رسول خدا صلى الله علیه و آلهچنان باشد که دشمن حتى احتمال جابجائى شخص خفته دربستر و هجرت رسول خدا صلى الله علیه و آله را در آنشب ندهد.
بارى پیغمبر به فرمان خدا،على علیه السلام را براى اینکار انتخاب کرد و به او فرمود:تو باید امشب در بستر من بجاىمن بخوابى و پارچه مخصوص و روپوشى را که من معمولا برسر میکشم تو آنرا بر سر کشى.
در روایات آمده که وقتى رسولخدا صلى الله علیه و آلهجریان را به على گزارش داد و به او فرمود:تو امشب باید دربستر من بخوابى تا من از شهر مکه خارج شوم تنها سئوالى کهعلى علیه السلام از رسولخدا کرد این بود که پرسید:
-اگر من اینکار را بکنم جان شما سالم مىماند؟ رسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود:آرى.
على علیه السلام سخنى دیگر نگفت و لبخندى زد-کهکنایه از کمال رضایت او بود-و بدنبال انجام ماموریت رفت ودیگر از سرنوشتخود سئوالى نکرد که آیا من در چه وضعى قرارخواهم گرفت و به سر من چه خواهد آمد.
و راستى این یکى از بزرگترین فضائل على علیه السلاماست که مفسران اهل سنت نیز در کتابهاى خود ذکر کرده وبیشتر آنها گویند این آیه شریفه که خدا فرمود:
و من الناس منیشرى نفسه ابتغاء مرضات الله (1)
درباره على علیه السلام وفداکارى او در آنشب نازل شده و غزالى و ثعلبى و دیگر ازعلماى اهل سنت نقل کردهاند که در آنشب خداى تعالى بهجبرئیل و میکائیل وحى کرد که من میان شما دو تن ارتباطبرادرى برقرار کردم و عمر یکى را درازتر از دیگرى قرار دادمکدامیک از شما حاضر است که عمر خود را فداى عمر دیگرىکند؟هیچیک از آندو حاضر به این گذشت و فداکارىنشدند، خداى تعالى به آندو وحى کرد:چرا مانند على بن ابیطالبنبودید که میان او و محمد برادرى برقرار کردم و على بجاى اودر بسترش خوابید و جان خود را فداى محمد کرد،اکنون هر دوبه زمین فرود آئید و او را از دشمن حفظ کنید،جبرئیل بالاىسر على آمد و میکائیل پائین پاى او و جبرئیل مىگفت:به به!
اى على!توئى آنکس که خداوند به وجود تو به فرشتگانخویش مىبالد!آنگاه خداى عز و جل این آیه را نازل فرمود:
و من الناس من یشرى...
تا بآخر (2) .
بارى اهل تاریخ نوشتهاند على علیه السلام با توجه بهحساسیت ماموریت،و اهمیت کارى را که بعهده گرفته بودبخوبى آنرا انجام داد،و تا بصبح در بستر رسول خدا صلى اللهعلیه و آله خوابید،و با اینکه همه حرکتها و اعمال او زیر نظرمستقیم مشرکین و دشمنانى که اطراف خانه جمع شده بودندقرار داشت کوچکترین عملى که براى آنها حتى تردید ایجادکند که آیا این خفته در بستر همان رسول خدا استیا شخصدیگرى انجام نداد،و با اینکه بنوشته مورخین چند تن از آن مشرکین که از طرفى نمىخواستند با سخن ابو لهب مخالفتکرده و شبانه بریزند و از طرفى هم بخاطر خشم درونى که بارسول خدا صلى الله علیه و آله داشتند و کار آنحضرت را پایانیافته تلقى میکردند نمىتوانستند آسوده و بىحرکتبنشینند وپیوسته بر روى بستر آنحضرت سنگ پرتاب میکردند با اینحالعلى علیه السلام بخود مىپیچید آن سنگها را بر سر و سینه وپشت و پهلوى خود تحمل میکرد (3) و سخنى و یا حرکتى و حتىنالهاى که موجب بشود تا آنها شخص خفته در بستر رابشناسند نمیکرد و بهر ترتیبى بود همچنان تا بصبح آنها را درپشتخانه مشغول ساخت تا رسول خدا صلى الله علیه و آله باخیال راحتبتواند از دست مشرکین نجات یافته و برنامهاى راکه تنظیم کرده و در نظر گرفته بود انجام دهد.
و اگر در آنشب این ماموریتبه ابو بکر داده شده بود،و بهاصطلاح ماموریت على و ابو بکر جابجا میشد یعنى ابو بکربجاى آنحضرت خوابیده بود معلوم نبود چه وضعى پیش میآمد، باتوجه به اینکه ابو بکر که همراه رسول خدا رفتبمضمون آیه شریفه
...اذ قال لصاحبه لا تحزن...
با اینکه در کناررسول خدا بود و چنان یار و پشتوانه محکمى داشت،مضطرب ونگران شد تا اینکه بالاخره رسول خدا او را دلدارى داده و او رامطمئن ساخت که دست مشرکین به آنها نخواهد رسید...
در اینجا بد نیست گفتار دو تن از دانشمندان بزرگ روز راکه یکى از نویسندگان شیعه و دیگرى از اهل سنت استبراىشما نقل کرده و سپس بدنبال ماجرا باز گردیم:
هاشم معروف حسنى درباره فداکارى امیر المؤمنینعلیه السلام در آنشب میگوید:
و در اینجا یکى از جالبترین داستانهاى فداکارى انسانهاکه در تاریخ ثبتشده است جلب توجه میکند.زیرا شجاعان وپهلوانانى که در میدانهاى جنگ رو در روى دشمنانشانمیایستند در حالى حماسه آفریده و دفاع میکنند که سلاحجنگ در دست و یاران و انصارى بهمراه دارند، و قانون معرکه وجنگ با دشمن نیز آنها را وادار به ایستادگى در برابر دشمنمیکند...
اما اگر انسانى به استقبال مرگ رود با کمال علاقه واطمینان بدون هیچگونه اسلحه و پشتیبان آنچنانکه میخواهدمحبوبى را در آغوش کشد،در بسترى بخوابد که همه گونه خطرو حملهاى او را تهدید میکند و بهیچ چیز جز به ایمان و اعتماد بهپروردگارش و علاقه شدید به سلامت و حفظ جان رهبر به چیزدیگرى نیندیشد...همانند کارى که على علیه السلام درآنشب انجام داد...چنین گذشت و پایدارى در تاریخ شجاعاننامدار تاریخ نیامده،و چنین فداکارى در راه مبدء و عقیده،تاریخ به یاد ندارد.
و این نخستین بارى هم نبود که على علیه السلام بمنظورحفظ جان رسول خدا صلى الله علیه و آله در بستر آنحضرتمیخوابید بلکه پیش از آن نیز در ایام محاصره شعب ابى طالب، بارها ابو طالب فرزندش على را در بستر پیغمبر خدا خواباند،وهر بار على علیه السلام با رضایتخاطر و طیب نفس دستور پدررا در اینباب اجرا مینمود (4) .
و دانشمند دیگرى که در اینباره قلمفرسائى کرده،و اینداستان را نشانهاى بر خلافت على علیه السلام پس ازرسول خدا دانسته یکى از دانشمندان و نویسندگان اهل نتاستبنام«عبد الکریم خطیب»،که از وى نقل شده در کتابىکه درباره زندگانى و شخصیت على بن ابیطالب علیه السلامنگاشته میگوید:
«هذا الذی کان من علی فی لیلة الهجرة،اذا نظر الیه فی مجرى الاحداث التی عرضت للامام علی فی حیاته بعد تلک اللیلة،فانه یرفعلعینی الناظر امارات واضحة،و اشارات دالة على ان هذا التدبیر الذیکان فی تلک اللیلة لم یکن امرا عارضا بالاضافة الى علی،بل هو عنحکمة لها آثارها و معقباتها،فلنا ان نسال:
اکان لاءلباس الرسول صلى الله علیه و آله شخصیتهتلک اللیلة ما یوحى بان هناک جامعة تجمع بین الرسول وبین علی اکثر من جامعة القرابة القریبة التی بینهما؟
و هل لنا ان نستشف من ذلک انه تخلف و تمثل اذاغیاب شخص الرسول کان علیا هوالشخصیته المهیاة لانشخصه،و تقوم مقامه؟و احسب ان احدا فبلنا لم ینظر الى هذا الحدثنظرتنا هذه الیه،و لم یقف عنده و قفتنا تلک حتى شیعة علی...» (5) و همانگونه که ملاحظه میکنید نویسنده مزبور ضمن اینکهاین داستان را نشانهاى بر جانشینى على علیه السلام ازرسول خدا دانسته و معتقد است که این موهبت و شخصیتى راکه رسول خدا صلى الله علیه و آله در این ماجرا به علىعلیه السلام داد تنها بخاطر قرابت و خویشاوندى و نزدیکى على به رسول خدا نبود بلکه موهبتى فراتر و برتر از این مسائلبود...و در پایان نیز تعجب میکند که این مطلبى است کهکسى بدان توجه نکرده حتى شیعیان على علیه السلام...
نگارنده گوید:از آنجا که اهل سنتبخاطر نداشتن دلیلىبر خلافتخلیفه اول و اعتقاد آنها به اینکه رسول خدا از دنیارفت و جانشین خود را تعیین نکرد،عادت کردهاند تا ازحوادث و اتفاقاتى که افتاده برداشتها و استحساناتى کرده واحیانا آنها را نشانه و دلیلى بر خلافتبگیرند چنانچه برخى ازآنها در همین داستان هجرت یار غار بودن خلیفه اول رانشانهاى بر جانشینى و خلافت او دانسته و آنرا به رخ شیعیانکشیدهاند،نویسنده مزبور هم در اینجا روى دلسوزى یا هرهدف دیگر شاید خواسته در این ماجرا راهى را به شیعیان نشانداده تا در برابر اهل سنتبدان تمسک جویند...
ولى ما ضمن سپاسگزارى از این راهنمائى و استحسانىکه ایشان کرده استبه او و همه کسانى که در صدد تحقیق وقضاوت صحیح در اینباره هستند میگوئیم:شیعیان با داشتناحادیث و نصوص معتبر و متواترى همچون حدیث غدیر خم وحدیث منزلت و دیثیوم الدار و حدیث طیر و خیبر و غیرهبحمد الله تعالى نیازى در باب خلافتبلا فصل امیر المؤمنینعلیه السلام به این استشهادات و استحسانات ندارد و مسئله روشنتر از این است که نیازى به تمسک به این گونه مطالبباشد.
و بهر صورت بهتر استبه اصل ماجرا بازگشته و این بحثرا که بحثى کلامى است رها کرده به بحث تاریخى خودبپردازیم:
بارى على علیه السلام در آنشب ماموریت دیگرى هم پیداکرد که خود فضیلتبزرگ دیگرى براى او محسوب میشود و آنرد ودایع و امانتهائى بود که مردم مکه نزد رسولخدا صلى اللهعلیه و آله به امانت گذارده بودند و امیر المؤمنین علیه السلام مامورشد سه روز در مکه بماند تا آن امانتها را بصاحبانش بازگردانده و سپس چند تن از زنان را هم که در مکه بودند و ازنزدیکان آنحضرت و رسولخدا بودند با خود به یثرب منتقل کند.
و اگر کسى بخواهد از این حوادث و ماموریتها استنباط وبرداشتى بکند میتواند بگوید:على علیه السلام روى ایمانى کهبه سخنان رسول خدا صلى الله علیه و آله داشت از این ماموریتاستنباط کرد که خداى تعالى او را از دست مشرکان نجاتخواهد داد،و آنها صدمهاى به او نخواهند زد،و زنده خواهد ماندتا ودائع مردم را به آنها برساند و سپس به یثرب برود،و اینبرداشت و استنباط در پایدارى و مقاومت آنحضرت اثر خوبىداشته و او را دلگرم ساخته است.
---------------------------------------------
1-سوره بقره-آیه 207-یعنى و برخى از مردم کسانى هستند که جان خود را در راهجلب رضاى خدا میفروشد...
2-براى اطلاع کافى از کتابهاى بسیارى از اهل سنت که این حدیث و شان نزولآیه را درباره على علیه السلام ذکر کردهاند به کتاب شریف احقاق الحق-ط جدیدج 3 ص 24-44 مراجعه شود.
3-این مطلب هم در روایات شیعه آمده و هم در روایات اهل سنت،به کتاببحار الانوار-ج 19 ص 78 و احقاق الحق-ج 8 ص 336 مراجعه شود و شاید درصفحات آینده متن آن را براى شما ذکر کنیم.
4-سیرة المصطفى-ص 250،252.
5-نقل از کتاب على بن ابیطالب عبد الکریم خطیب-ص 105.
بسوى غار ثور
موضوع دیگرى را که پیغمبر خدا پیش بینى کرد،مسیرىبود که براى رفتن به یثرب انتخاب نمود،زیرا بخوبى معلوم بودکه چون مشرکین از خروج آنحضرت مطلع شوند با تمام قوائىکه در اختیار دارند در صدد تعقیب و دستگیرى آنحضرتبرمیآیند و رسولخدا صلى الله علیه و آله باید راهى را انتخاب کندو بترتیبى خارج شود که دشمنان نتوانند او را پیدا کرده و بمکهباز گردانند.
براى این منظور هم شبى که از مکه خارج شد بجاى آنکهراه معمولى یثرب را در پیش گیرد، و اساسا به سمتشمالغربى مکه و ناحیه یثرب برود،راه جنوب غربى را در پیشگرفت و خود را به غار معروف«غار ثور»رسانید.و سه روز درآن غار ماند آنگاه بسوى مدینه حرکت کرد.
در این میان ابو بکر نیز از ماجرا مطلع شد و خود را به پیغمبررساند و با آنحضرت وارد غار شد (1) و یا بگفته دستهاى از مورخین رسولخدا صلى الله علیه و آله همان شب او را از ماجرامطلع کرده بهمراه خود به غار برد.
ابن هشام مىنویسد:ساعتى که رسولخدا صلى الله علیه و آلهخواست تصمیم خود را در هجرت از مکه عملى سازد بخانهابو بکر آمد و او را برداشته از در کوچکى که در پشتخانهابو بکر بود،بسوى غار ثور حرکت کردند غار مزبور در کوهى درقسمت جنوبى مکه قرار داشت، شب هنگام بدانجا رسیدند و هر دو وارد غار شدند.
ابو بکر بفرزندش عبد الله دستور داد در مکه بماند و اخبارمکه و قریش را هر شب به اطلاع او در همان غار برساند و ازآنسو غلام خود عامر بن فهیره را مامور کرد تا گوسفندان او رابعنوان چرانیدن به آن حدود ببرد و شب هنگام آنها را به در غارسوق دهد تا بتوانند از شیر و یا احیانا از گوشت آنها در صورتامکان استفاده کنند،و براى اینکه رد پاى عبد الله بن ابى بکرهم که شبها بغار میآمد از بین برود و اثر پائى از او بجاى نماندعامر بن فهیره هر روز صبح گوسفندان را از همان راهى کهعبد الله آمده بود و در همان خط به چرا مىبرد.
-------------------------------------
1-احمد بن حنبل یکى از امامان اهل سنت در کتاب مسند خود(ج 1 ص 331)
داستان را همینگونه نقل کرده که مىگوید:على به جاى پیغمبر صلى الله علیه و آلهخوابید در این وقت ابو بکر به خانه رسولخدا صلى الله علیه و آله آمد و خیال کردپیغمبر است که خوابیده از اینرو صدا زد:یا نبى الله،اى پیغمبر خدا-علىعلیه السلام فرمود:پیغمبر خدا اینجا نیست و بسوى«بئر میمون»-چاه میمون- رفت...و به دنبال آن ابو بکر خود را به رسولخدا صلى الله علیه و آله رسانید و واردغار گردید.
و طبرى-یکى از بزرگترین مورخان ایشان-نیز داستان را به همین گونه(درج 2 ص 100)با اضافاتى نقل کرده گوید:هنگامى که ابو بکر بالاى بستر آمد وعلى علیه السلام بدو فرمود: پیغمبر رفت.ابو بکر با سرعتبدان سمت که رسولخداصلى الله علیه و آله رفته بود براه افتاد و هنگامى که پیغمبر صلى الله علیه و آله صداىپاى او را شنید دانستشخصى در تعقیب او مىآید در آن تاریکى گمان کرد یکىاز مشرکین است از اینرو پیغمبر نیز بسرعتخود افزود و همین کار او سبب شد تابند پیشین نعلین آن حضرت پاره شود و انگشت ابهام پاى حضرت بسنگى خورد وشکافت و خون زیادى از آن رفت و با این حال رسولخدا صلى الله علیه و آله از ترسشخصى که او را دنبال مىکرد پیوسته بر سرعت رفتن خود مىافزود تا آنجا کهابو بکر فریاد زد و رسولخدا صلى الله علیه و آله او را شناخت و ایستاد تا ابو بکرنزدیک شد و با یکدیگر به غار رفتند،و از پاى پیغمبر همچنان خون مىرفت...
و سیوطى نیز در درالمنثور چند حدیثبه همین مضمون نقل میکند.
دعائى که رسول خدا(ص)هنگام حرکتبه سوى غار ثور خواند
در پارهاى از روایات آمده که چون رسول خدا(ص)
خواستبه سوى مدینه هجرت کند این دعا را خواند:
«الحمد لله الذی خلقنی و لم اک شیئا،اللهم اعنی على هول الدنیاو بوائق الدهر،و مصائب اللیالی و الایام اللهم اصحبنی فی سفریو اخلفنی فی اهلی و بارک لی فیما رزقتنی،و لک فذللنی،و على صالحخلقی فقومنی،و الیک رب فحببنی،و الى الناس فلا تکلنی.رب المستضعفین و انت ربی.
اعوذ بوجهک الکریم الذی اشرقت له السماوات و الارض،و کشفتبه الظلمات و صلح علیه امر الاولین و الآخرین ان تحل علی غضبک،اوتنزل بی سخطک،اعوذ بک من زوال نعمتک و فجاة نقمتک،و تحولعافیتک و جمیع سخطک،لک العتبى عندی خیر ما استطعت،لا حولو لا قوة الا بک» (1) .
یعنى-ستایش خدائى را است که مرا آفرید آنگاه که هیچ نبودم،بار خدایامرا بر نگرانیهاى هول انگیز دنیا و حوادث ناگوار روزگار و پیش آمدهاىنگران کننده شبانه روزى کمکم کن، خدایا مرا در سفرم همراهى کن و درخاندانم جانشینى فرما،و در آنچه روزیم کردهاى برکت ده،و در برابر خویشافتادهگىام ده،و بر اخلاق نیکم استوارى ده،و محبتم را به سوى خودتمتوجه فرما،و کارم را بمردم وامگذار اى پروردگار ناتوانان که تنها توئىپروردگار من.
پناه میبرم به جلوه کریمانهات که آسمانها و زمینها را روشن ساخته وتاریکیها بدان منکشف گشته و کار گذشتگان و آیندگان بدان اصلاح پذیرداز اینکه خشم تو مرا فراگیرد،یا غضب تو بر من فرو ریزد،بتو پناه میبرم ازاینکه نعمتت از من زائل گردد و انتقام تو بر من ناگهانى در آید و نعمتت رادگرگون سازد و از همه آنچه موجب خشم تو است.تو را است که مرا مورد عتاب و مؤاخذه قرار دهى بدانچه توان آنرا دارم و قدرت و نیروئى جز بوسیلهتو نیست.
-----------------------------------
1-سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 234.
خروج از خانه
و بهر صورت هنگامى که قریش در اطراف خانه نشسته وخود را براى قتل آنحضرت آماده میکردند رسول خداصلى الله علیه و آله نیز در میان تاریکى از خانه خارج شد وشروع کرد بخواندن سوره یس تا آیه
و جعلنا من بین ایدیهم سدا و منخلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون
آنگاه مشتى خاک برداشتهو بر سر آنها پاشیده و رفت.
در اینوقتشخصى از آنجا گذشت و از آنها پرسید:
-آیا اینجا منتظر چه هستید؟گفتند:
-منتظر محمد!
گفت:خداوند ناامید و ناکامتان کرد بخدا محمد رفت و برسر همه شما خاک ریخت مشرکین بلند شده از دیوار سرکشیدندو چون بستر آنحضرت را بحال خود دیدند با هم گفتند:
نه!این محمد است که در جاى خود خفته و این هم بردمخصوص او است و دیگرى جز او نیست!
مشرکین قریش چه کردند؟
قریش آنشب را تا بصبح پشت دیوار خانه پاس دادند و از آنجا که نمىتوانستند آسوده بنشینند و کینه و عداوتشان بارسولخدا صلى الله علیه و آله مانند آتشى از درونشان شعلهمىکشید گاهگاهى سنگ روى بستر پیغمبر مىانداختند وعلى علیه السلام آن سنگها را بر سر و صورت و سینه خریدارىمىکرد اما حرکتى که موجب تردید آنها شود و یا بفهمند کهدیگرى بجاى محمد صلى الله علیه و آله خوابیده است نمىکرد.
گاهگاهى هم براى اینکه شب را بگذرانند با هم گفتگومىکردند و چون کار محمد صلى الله علیه و آله را پایان یافتهمىدانستند زبان به تمسخر و استهزاء گشوده و گفتههاى او رابصورت مسخره بازگو مىنمودند،ابو جهل گفت:
-محمد خیال مىکند اگر شما پیروى او را بکنید سلطنتبر عرب و عجم را بدستخواهید آورد،و بعد هم که مردیددوباره زنده خواهید شد و باغهائى مانند باغهاى اردن(و شام)
بشما خواهند داد ولى اگر از او پیروى نکردید کشته خواهید شد ووقتى شما را زنده مىکنند آتشى برایتان بر پا خواهند کرد کهدر آن بسوزید!
و شاید دیگران هم در تایید گفتار او سخنانى گفتند و بهرترتیبى بود شب را سپرى کردند و همینکه صبح شد و براىحمله بخانه ریختند ناگهان على بن ابیطالب را دیدند که ازمیان بستر رسولخدا صلى الله علیه و آله بیرون آمد و از جا برخاست،و بر روى آنها فریاد زد و گفت: چه خبر است؟
مشرکین بجاى خود خشک شده با کمال تعجب پرسیدند:
محمد کجاست؟
على فرمود:مگر مرا به نگهبانى او گماشته بودید؟مگرشما او را به بیرون کردن از شهر تهدید نکردید؟او هم به پاىخود از شهر شما بیرون رفت.
اینان که در برابر عملى انجام شده و کارى از دست رفتهقرار گرفته بودند ابتداء ابو لهب را به باد کتک گرفته به اوگفتند:تو بودى که ما را فریب دادى و مانع شدى تا ما سرشبکار را یکسره کنیم سپس با سرعتبه اینطرف و آنطرف و کوهو درههاى مکه در جستجوى محمد رفتند.
در غار ثور
از آنسو رسولخدا صلى الله علیه و آله و ابو بکر در غار آرمیده واز شکافى که وارد شده بودند بیابان و صحرا را مىنگریستند وبر طبق روایات خداى تعالى براى گم شدن رد پاى رسولخداصلى الله علیه و آله عنکبوتى را مامور کرده بود تا بر در غار تار بهتند،و کبکهائى را فرستاد تا آنجا تخم بگذارند و بهر ترتیبى بودوقتى مشرکین به در غار رسیدند،ابو کرز و یا سراقة نگاه کرد دیدردپاها قطع شده از اینرو همانجا ایستاد و گفت:
-محمد و رفیقش از اینجا نگذشته و داخل این غار هم نشدهاند زیرا اگر بدرون آن رفته بودند این تارها پاره مىشد واین تخم کبکها مىشکست،دیگر نمیدانم در اینجا یا بزمینفرو رفتهاند و یا به آسمان صعود کردهاند!
مشرکین دوباره در بیابان پراکنده شدند و هر کدام براى پیداکردن رسولخدا صلى الله علیه و آله بسوئى رفتند و برخى درحوالى غار بجستجو پرداختند.اینجا بود که ابو بکر ترسید ومضطرب شد و چنانچه خداى تعالى در سوره توبه(آیه 39)
فرموده است:رسولخدا صلى الله علیه و آله براى اطمینانخاطرش بدو فرمود:«لا تحزن ان الله معنا...»محزون مباش کهخدا با ما است و در پارهاى از روایات است که با اینحالمطمئن نشد،در اینوقتیکى از مشرکین روبروى غار نشست تابول کند پیغمبر به ابو بکر فرمود:اگر اینها ما را میدیدند این مرداینگونه برابر غار براى بول کردن نمىنشست.و در روایتدیگرى که اهل سنت نیز نقل کردهاند (1) آمده که چون دیدابو بکر آرام نمىشود بدو فرمود:بنگر-و از طریق اعجازدریائى و کشتى را بدو نشان داد که در یکسوى غار بود-و بدوفرمود:اگر اینها داخل غار شدند ما سوار بر این کشتى شده وخواهیم رفت.
بارى رسولخدا صلى الله علیه و آله سه روز هم چنان در غاربود و در اینمدت چند نفر بودند که از محل اختفاى رسولخدامطلع بودند و براى آنحضرت و ابو بکر غذا مىآوردند و اخبارمکه را به اطلاع آنحضرت میرساندند،یکى على علیه السلامبود که مطابق چند حدیث هر روزه بدانجا میآمد و سه شتر ودلیل راه بمنظور هجرت بمدینه براى آنحضرت و ابو بکر و غلاماو تهیه کرد و دیگرى غلام ابو بکر عامر بن فهیرة بود چنانچه درپارهاى از تواریخ آمده.
-----------------------------------------
1-سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2-ص 243.
راه امن شد
سه روز رسولخدا صلى الله علیه و آله در غار ماند و در این سهروز مشرکین قریش جاهائى را که احتمال میدادند پیغمبر خدابدانجا رفته باشد زیر پا گذاردند و چون اثرى از آنحضرتنیافتند تدریجا مایوس شده و موقتا از جستجو و تفحص منصرفشدند اما جایزه بسیار بزرگى براى کسى که محمد را بیابدتعیین کردند و آن جایزه«صد شتر»بود،و راستى هم براىاعراب آنزمان که همه ثروت و سرمایهشان در شتر خلاصه میشدجایزه بسیار بزرگى بود (1) .
یاس مشرکین از یافتن محمد صلى الله علیه و آله سبب شدکه راهها امن شود و پیغمبر خدا طبق طرح قبلى بتواند از غاربیرون آمده و به سوى مدینه حرکت کند.
چنانچه قبلا اشاره شد براى اینکار به دو چیز احتیاج داشتندیکى مرکب و دیگرى راهنما و دلیل راه،که آنها را حتىالمقدور از بیراهه ببرد،مطابق آنچه«سیوطى»در کتاب«درالمنثور»از ابن مردویه و دیگران نقل کرده على علیه السلاماینکارها را انجام داد و سه شتر براى آنها خریدارى کرده ودلیل راهى نیز براى ایشان اجیر کرد و روز سوم آنها را بر در غارآورد و رسولخدا صلى الله علیه و آله بدین ترتیب بسوى مدینهحرکت کرد،و مطابق نقل ابن هشام و دیگران ابو بکر قبلا سهشتر براى انجام این منظور آماده کرده بود و شخصى را هم بنامعبد الله بن ارقط(یا اریقط)-که خود از مشرکین بود-ولى بخاطراینکه مورد سوء ظن قرار نگیرد او را-اجیر کردند،و دختر ابو بکر«اسماء»نیز براى ایشان آذوقه آورد.
اما همگى اینان با مختصر اختلافى نوشتهاند:هنگامى کهرسولخدا صلى الله علیه و آله خواستحرکت کند ابو بکر یاعبد الله ابن ارقط شتر را پیش آوردند که آن حضرت سوار شودولى رسولخدا صلى الله علیه و آله از سوار شدن خوددارى کرد وفرمود شترى را که از آن من نیستسوار نمىشوم و بالاخره پساز مذاکره رسولخدا صلى الله علیه و آله آن شتر را از ابو بکرخریدارى کرد و آنگاه سوار آن شتر شد و براه افتادند.
----------------------------------
1-جالب این است که در پارهاى از روایات اهل سنت آمده که قریش براى
-دستگیرى ابو بکر نیز یکصد شتر جایزه تعیین کردند...
ولى بگفته اسکافى معتزلى(بر طبق نقل ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه-ج 13ص 269) مجعول بودن اینگونه روایات روشن است،زیرا قریش نسبتبه ابو بکرهیچگونه حساسیتى نداشتند که حاضر شوند صد شتر براى دستگیرى او بدهند،وهیچگاه در این حد از اهمیت قرار نداشت که آن مردم مال دوستبخیل براىدستگیرى او حاضر شوند چنین بهاى عظیمى را بپردازند...
سراقة در تعقیب رسولخدا
سراقة بن مالک-یکى از افراد سرشناس مکه و سوار کارانعرب در زمان خود بود-گوید:من با افراد قبیله خود دور همنشسته بودیم که مردى از همان قبیله از راه رسید و در برابر ماایستاده گفت:
-بخدا سوگند من سه نفر را دیدم که بسوى یثرب میرفتندگمان من این است که محمد و همراهانش بودند!
من دانستم راست میگوید اما براى اینکه آنها که اینحرف را شنیدند به طمع جایزه بزرگ قریش به سوى یثرب براهنیفتند بدو گفتم:نه آنها محمد و همراهانش نبودهاند بلکه آنانافراد فلان قبیلهاند که در تعقیب گمشده خود میگشتهاند! آن مرد که این حرف را از من شنید باور کرد و گفت:شایدچنین باشد که میگوئى و بدنبال کار خود رفت و دیگران همسرگرم گفتگوى خود شدند،اما من پس از اندکى تامل برخاستهبخانه آمدم و اسب خود را زین کرده و شمشیر و نیزهام رابرداشته بسرعت راه مدینه را در پیش گرفتم و بالاخره خود را بهرسولخدا صلى الله علیه و آله و همراهانش رساندم اما همینکهخواستم به آنها نزدیک شوم دستهاى اسب بزمین فرو رفت و مناز بالاى سر اسب بسختى بزمین افتادم و این جریان دو یا سهبار تکرار شد و دانستم که نیروى دیگرى نگهبان و محافظ آنحضرت است و مرا بدو دسترسى نیست از اینرو توبه کردهبازگشتم.
و در حدیثى که احمد و بخارى و مسلم و دیگران نقلکردهاند همینکه سراقة بدانها نزدیک شد ابو بکر ترسید و باوحشتبرسولخدا صلى الله علیه و آله عرضکرد:یا رسول اللهدشمن بما رسید!حضرت فرمود:نترس خدا با ما است!و براىدومین بار از ترس گریست و گفت:تعقیب کنندگان بمارسیدند!حضرت او را دلدارى داده و درباره سراقة نفرین کرد وهمان سبب شد که اسب سراقة بزمین خورده و سراقة بیفتد...
تا بآخر.
و اینک تحقیقى درباره برخى از روایات هجرت
1-در پارهاى از روایات آمده که سراقه گوید:وقتىدانستم که نیروى غیبى نگهبان رسول خدا است و کسى را براو دسترسى نیست فریاد زدم و به آن حضرت و همراهانش امانداده و درخواست کردم بایستند،و چون ایستادند نزدیک رفتم وجریان صد شتر جایزه مشرکین و مطالب دیگرى را که در اینرابطه و تصمیم قریش بر قتل و دستگیرى آن حضرت شنیده بودمبه اطلاع آن حضرت رساندم و از او خواستم تا اجازه دهد قدرىتوشه راه براى آنها تهیه کنم و تیرى که همراه داشتم به او بدهمو عرض کردم در سر راهتان که مىروید شتران من در حال چراهستند و غلام من آنها را مىچراند،این تیر را بگیر تا نشانه وعلامتى باشد که اگر نیازمند شدید به غلام من بدهید و از شیرشتران من استفاده کنید...
ولى آن حضرت نپذیرفت و فرمود:
«لا حاجة لی فیما عندک...»
-مرا بدانچه در نزد تو است نیازى نیست...
و شاید علت این کار آن حضرت این بوده که نمىخواسته ازشخص مشرکى مانند سراقة بن مالک بر سر او منتى باشد...
چنانچه در موارد مشابه این جریان نیز برخورد آن حضرت اینگونهبود.
تعقیب از طرف دشمنان
و در پارهاى از روایات آمده که در میان قریش مردى بودملقب به«ابو کرز»که از قبیله خزاعة بود و در شناختن رد پاىافراد مهارتى بسزا داشت از اینرو چند نفر بدنبال او رفته و از وىخواستند رد پاى محمد را بیابد.ابو کرز اثر قدمهاى رسولخداصلى الله علیه و آله را از در خانه آنحضرت نشان داد و بدنبال آنهمچنان پیش رفتند تا جائى که ابو بکر به آنحضرت ملحق شده بود گفت:در اینجا ابى قحافة یا پسرش نیز به او ملحق شده!
اینان بدنبال جاى پاها همچنان تا در غار پیش آمدند.
و در روایات دیگرى بجاى ابو کرز نام سراقة بن مالک ذکرشده که او چنین کارى را کرد...
ولى بر فرض صحت این روایات کیفیت پیدا کردن رد پاىرسول خدا(ص)با این دقت و خصوصیات جاى تردید و موردبحث است زیرا اولا رسول خدا(ص)و ابو بکر پابرهنه نبودهاندکه کسى بتواند جاى آنرا با این خصوصیات بشناسد،و ثانیامقدارى از این راه روى سنگها و قسمتهاى کوهستانى بوده کهاثرى از رفتن و جاى پا در آنها نمیماند...و الله العالم.
تعقیب از طرف دشمنان
و در پارهاى از روایات آمده که در میان قریش مردى بودملقب به«ابو کرز»که از قبیله خزاعة بود و در شناختن رد پاىافراد مهارتى بسزا داشت از اینرو چند نفر بدنبال او رفته و از وىخواستند رد پاى محمد را بیابد.ابو کرز اثر قدمهاى رسولخداصلى الله علیه و آله را از در خانه آنحضرت نشان داد و بدنبال آنهمچنان پیش رفتند تا جائى که ابو بکر به آنحضرت ملحق شده بود گفت:در اینجا ابى قحافة یا پسرش نیز به او ملحق شده!
اینان بدنبال جاى پاها همچنان تا در غار پیش آمدند.
و در روایات دیگرى بجاى ابو کرز نام سراقة بن مالک ذکرشده که او چنین کارى را کرد...
ولى بر فرض صحت این روایات کیفیت پیدا کردن رد پاىرسول خدا(ص)با این دقت و خصوصیات جاى تردید و موردبحث است زیرا اولا رسول خدا(ص)و ابو بکر پابرهنه نبودهاندکه کسى بتواند جاى آنرا با این خصوصیات بشناسد،و ثانیامقدارى از این راه روى سنگها و قسمتهاى کوهستانى بوده کهاثرى از رفتن و جاى پا در آنها نمیماند...و الله العالم.