تاریخ تحلیلی اسلام
حوادث بعد از سفر طائف
از جمله حوادثى که برخى از مورخین و اهل تفسیر در سالهاىپس از سفر طائف ثبت کردهاند داستانى است که در تفسیر آیهمبارکه
انا کاشفوا العذاب قلیلا انکم عائدون (1) ...
نقل کرده وگفتهاند:پس از آنکه مشرکین رسول خدا(ص)را تکذیب کرده وتحت فشار و آزار قرار دادند آنحضرت درباره ایشان نفرین کرده وبدرگاه خدا عرض کرد:
«اللهم اجعل سنیهم کسنى یوسف».
-خدایا سالهاى ایشان را همچون سالهاى زمان یوسف قرار ده... (2)
و بدنبال آن باران از ایشان قطع شد و دچار خشکسالى وقحطى شدند تا آنجا که بخوردن استخوانها و مردارها و گوشتسگها روى آوردند،و تا آنجا که گورها را مىشکافتند و مردههارا بیرون آورده میخوردند و زنها بچههاى خود را خوردند...
و تا آنجا که همانگونه که در آیات پیشین آمده بود و خداىتعالى فرموده:
یوم تاتى السماء بدخان مبین (3) .
کار چنان سختشدهبود که از شدت گرسنگى و تشنگى آسمان در نظر مردم همچوندودى به چشم میخورد و هوا در نظرشان تیره و تار گشته بود...
مشرکان که خود را در معرض نابودى و هلاکت دیدند بنزدابو سفیان آمده و از او چارهجوئى کردند،وى نیز بنزد رسولخدا(ص)آمده و او را سوگند داده عرض کرد:
«یا محمد جئتبصلة الرحم و قومک قد هلکوا جوعا فادع الله لهم»
اى محمد تو مردم را به صله رحم دعوت میکنى و قوم و قبیلهات ازگرسنگى نابود شدند پس درباره اینها بدرگاه خدا دعا کن...
و بدنبال آن وعده داد که اگر این بلا و عذاب از آنها برطرفشود بدو ایمان آرند و رسول خدا(ص)نیز دعا کرد و خداى تعالىعذاب را از آنها برطرف کرد ولى متنبه نشده و باز به کفر و شرکخود اصرار ورزیدند
و همانگونه که خداى تعالى در این آیات فرموده:
«ثم تولوا عنه و قالوا معلم مجنون».
آنها باز هم روى گردانده و گفتند:او تعلیم دادهاى دیوانه است...
نگارنده گوید:باید دانست که تفسیر مزبور یکى از دوتفسیرى است که از این آیات شده است و تفسیر دیگر آنست کهاین آیات مربوط به نشانههاى قیامت و ظهور حضرت مهدى درآخر الزمان است،که از آنجمله است نزول عیسى بن مریم برزمین،و ظهور دجال،و دابة الارض،و طلوع خورشید از مغرب،ویکى از آنها هم«دخان»است.و آن دودى است که در هواآشکار گردد و مؤمنان را دچار حالتى شبیه زکام گرداند،وکافران را سرگیجهاى سخت گیرد...
که براى توضیح بیشتر باید به تفاسیرى که در این آیه نوشته وروایاتى که رسیده است مراجعه شود (4) .
مطلب دیگرى که از این تفسیر و تاریخ استفاده میشود،آنکهبر فرض صحت این روایت،این تفسیر میتواند شاهدى بر روایاتدیگرى باشد که بطور متواتر از رسول خدا(ص)نقل شده کهمیفرمود:هر آنچه در بنى اسرائیل و امتهاى انبیاء سلف،گذشتهبرشما نیز بىکم و استخواهد گذشت مانند روایت ذیل:«کل ما کان فی بنى اسرائیل یکون فی هذه الامة مثله حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة» (5) .
و داستان مزبور همانند داستان حضرت موسى و قبطیان وآیات نه گانهاى است که در قرآن کریم نقل شده که هر بار یکىاز آن آیات و عذابهاى الهى بر آنها فرود میآمد بنزد موسى میآمدندو از آنحضرت میخواستند تا دعا کند و عذاب مرتفع گردد تا آنهاایمان آورند،و موسى دعا میکرد و عذاب برطرف میشد ولى آنهابه وعده خود وفا نمیکردند و همچنان در کفر خود اصرارمیور زیدند...به شرحى که در تاریخ انبیاء مسطور است (6) .
----------------------------------------
1-سوره دخان-آیه 15-یعنى ما کمى از عذاب را بر طرف مىکنیم شاید شما بازگردید...
2-و در نقل ابن اثیر در نهایة اینگونه«اللهم اعنى علیهم سنین کسنى یوسف»-یعنىخدایا مرا بر اینها کمک بده به سالهایى همچون سالهاى خشکسالى مردم زمانیوسف.
3-سوره دخان-آیه 10-یعنى روزى که آسمان به صورت دودى آشکار بیاید.
4-تفسیر کبیر فخر رازى-ج 27 ص 241.
5-بحار الانوار-ج 53 ص 108.و هر کس بخواهد مجموعه این روایات را ببیندمىتواند در کتاب«الایقاظ من الهجعة...»شیخ حر عاملى که در اثبات رجعتنوشته مطالعه نماید.
6-به کتاب تاریخ انبیاء-ج 2 ص 112-119 تالیف نگارنده مراجعه شود
استمداد رسول خدا(ص)از قبائل عرب
و از جمله حوادث دیگرى که در سالهاى یازده و دوازدهبعثت نوشتهاند استمداد رسول خدا(ص)از قبائل عرب و عرضهخود و دین اسلام را بر آنها بود که بر طبق روایات واردهآنحضرت مراقب بود تا ایام حج و عمره و یا موسمهاى دیگرزیارتى و یا بازارهاى تجارى عرب فرا رسد و از فرصت استفادهنموده خود را به قبائل عرب که براى زیارت و یا تجارت در آن مراسم حضور یافته بودند برساند و دستبکار تبلیغ آئین جهانىاسلام،و استمداد از آنها براى یارى خود و تبلیغ اسلام در جهانگردد،که برخى هم کم و بیش تحت تاثیر سخنان جان بخشآنحضرت قرار گرفته و متمایل به اسلام میشدند بخصوص جوانان،ولى عموما با مخالفتبزرگان و سران خود مواجه میشدند و چیزىکه به این مخالفتها نیز کمک میکرد تبلیغات خنثى کننده وسخنان زهرآگین ابو لهب عموى رسول خدا(ص)بود که همه جاسایه وار آنحضرت را تعقیب میکرد و چنان بود که از طرفمشرکان در اینکار ماموریتى داشت و یا خود را موظف و مامور بهاینکار میدانست،که چون سخن رسول خدا(ص)با افراد قبیلهاىبه پایان میرسید،بلا فاصله او خود را به آنها میرساند،ومىگفت:اى مردم سخن این جوان را گوش ندهید که اوبرادر زاده من است و ما او را بزرگ کردهایم و او دیوانه و دروغگواست،مبادا تحت تاثیر سخنان او قرار گرفته و دست از آئینخویش بردارید...و همین سبب میشد که از ایمان آوردن بهرسول خدا(ص)و اسلام منصرف گشته و یا سکوت کنند کهشاید به برخى از آنها ذیلا اشارهاى بشود.ولى رسول خدا(ص)ازاین تکذیبها و کارشکنیها خسته نمىشد،و همچنان بکار خودادامه میداد تا بالاخره هم در اثر استقامت و پایدارى و امدادهاىغیبى و الهى از آنجا که خدا میخواست از همین طریق موفق شد که با افرادى از قبائل خزرج ساکن یثرب سخن گفته و افتخاریارى و نصرت رسول خدا و ایمان به آن حضرت نصیب آنان گرددبه شرحى که در صفحات آینده خواهید خواند.
از واقدى نقل شده که همه قبائلى را که رسول خدا(ص)
اسلام را بر آنها عرضه کرد یکایک استقصاء کرده و نامهاى آنهااز اینقرار بوده:
بنى عامر،غسان،بنى فزارة،بنى مرة،بنى حنیفه،بنى سلیم،بنى عبس،بنى نضر بن هوازن،بنى ثعلبه بن عکابة،کنده و کلب،بنى حارث بن کعب،بنى عذره،قیس بن حطیم،و دیگران... (1) .
از ربیعة بن عباد روایتشده که گوید:در جوانى من بهمراهپدرم در منى بودم که رسول خدا(ص)آمد و در برابر منزلگاههاىعرب میایستاد و میگفت:
«یا بنى فلان انى رسول الله الیکم،آمرکم ان تعبدوا الله و لا تشرکوا به شیئا،و ان تخلعوا ما تعبدون من دونه من هذه الانداد،و ان تؤمنوا بى و تصدقوا بى،وتمنعونى حتى ابین عن الله ما بعثنى به».
-یعنى اى قبیله فلان من رسول خدا هستم بسوى شما که شما را دستورمیدهم که خداى یکتا را بپرستید و چیزى را شریک او قرار ندهید،و جز او از هر چه از این بتها که پرستش میکنید دستبردارید و به من ایمان آورده و مراتصدیق کنید و از من حمایت کنید تا اموریتخود را ابلاغ کنم...
گوید:و بدنبال او مردى احوال و گونه افروخته که دو گیسوداشت و جامهاى عدنى بر تن داشتبود که چون رسول خدا ازگفتار و دعوت خود فارغ شد آنمرد بسخن آمده گفت:اى قبیلهفلان این مرد شما را دعوت میکند که دست از پرستش لاتو عزى بردارید و به بدعتها و گمراهیهاى او روى آرید سخنش رانشنوید و از او پیروى ننمائید.
من از پدرم پرسیدم:این مرد کیست؟گفت:عمویشابو لهب است.
و احمد بن حنبل از همین مرد-یعنى ربیعة بن عباد-روایتکرده که گوید:من در بازار ذى المجاز رسول خدا(ص)را دیدمکه میگفت:
«یا ایها الناس قولوا لا اله الا الله تفلحوا».
و مردم دور او گرد آمده بودند،و پشتسرش نیز مردىسرخ گونه که دو گیسو داشت ایستاده بود و بمردم میگفت:او ازدین بیرون رفته و دروغگو است...و چون پرسیدم:این کیست؟
گفتند:عمویش ابو لهب است.
و ابن اسحاق در سیره خود از شخصى بنام طارق روایت کردهکه گوید:من رسول خدا(ص)را دو بار دیدم،او را در بازار ذى المجاز دیدم و من در کار تجارت بودم،آنحضرت را دیدم کهجامه سرخ رنگى در تن داشت و شنیدم که میفرمود:
«یا ایها الناس قولوا لا اله الا الله تفلحوا».
گوید:و بدنبال آنحضرت مردى او را دنبال میکرد و بر اوسنگ میزد،و پاهاى آنحضرت را خون آلود کرده بود.و آنمردمیگفت:مردم از این شخص پیروى نکنید که او دروغگو است ومن پرسیدم:این مرد کیست؟
گفتند:
او جوانى است از فرزندان عبد المطلب.پرسیدم:اینکه او راسنگ میزد کیست؟گفتند: عمویش ابو لهب (2) .
----------------------------------
1-سیرة النبویه ابن کثیر-ج 2 ص 171.
2-سیره ابن اسحاق-چاپ قونیه ترکیه-ص 215.
از جمله روایات جالبى که در اینباب آمده و میتواند اساسىبراى بحث امامت و خلافت طبق عقیده شیعیان امامیه باشد ایندو روایت است:
1-از زهرى و دیگران روایتشده که گفتهاند:در همانروزها رسول خدا نزد قبیله بنى عامر بن صعصعة رفت و آنها را بهپرستش خداى یکتا دعوت نمود،پس مردى از ایشان که نامش«بیحرة»بود گفت:بخدا سوگند اگر من این مرد را از قریشبگیرم عرب را بوسیله او خواهم خورد،سپس رو به آنحضرتکرده گفت:
آیا تو این تعهد را میکنى که اگر ما با تو در این دعوتى کهمیکنى بیعت کنیم و یاریت دهیم تا وقتى که خداوند تو را بردشمنانت پیروز گرداند کار حکومت پس از خود را به ماواگذارى؟
حضرت فرمود:«الامر لله یضعه حیثیشاء».
یعنى-کار بدستخدا است که در هر کجا بخواهد مىنهد.
«بیحرة»-با تعجب-گفت:آیا ما سینههاى خود را سپر توقرار دهیم تا وقتى خداوند تو را پیروز کرد،آنگاه حکومت پس ازخود را بدیگرى واگذار کنى؟ما را نیازى به کار تو نیست...وبدین ترتیب از پذیرش دعوت آنحضرت سرباز زدند...
و چون به محل خود بازگشتند نزد پیر و بزرگى که داشتند وبخاطر عمر زیاد مىتوانستبهمراه افراد قبیله در مراسم حجحاضر شود رفتند،و آنچه را دیده بودند باز گفتند.. .
آنمرد دستبر سر گذارده گفت:اى بنى عامر!این را دیگرنمىشود جبران کرد،و از این چیزى مهمتر نبوده!سوگند بدانکهجانم بدست او است،این سخن را هیچ یک از فرزندان اسماعیل بنا حق بر زبان نیاورده!پس چرا نپذیرفتید!... (1)
2-و ابو نعیم بسند خود از ابن عباس داستانى از رفتن رسولخدا(ص)نزد قبیله کنده نقل مىکند که آنحضرت بنزد آنها آمدهفرمود:
شما از کدام محل هستید؟
گفتند-از یمن!
فرمود:از کدام قبیله؟
-از بنى کندة.
فرمود:از کدام تیره؟
-از بنى عمرو بن معاویة!
فرمود:پیشنهاد خیرى براى شما دارم!
گفتند:چیست؟
فرمود:«تشهدون ان لا اله الا الله و تقیمون الصلاة،و تؤمنون بما جاء منعند الله».
-گواهى دهید که معبودى جز خداى یکتا نیست و نماز بر پا دارید،وبدانچه از نزد خداى تعالى آمده ایمان آورید!
قبیله کنده در پاسخ گفتند:
«ان ظفرت تجعل لنا الملک من بعدک»؟
-اگر پیروز شدى سلطنت پس از خود را براى ما قرار میدهى؟
رسول خدا(ص)در پاسخشان فرمود:
«ان الملک لله یجعله حیثیشاء».
سلطنت از آن خداى تعالى است که در هر جا که بخواهد آنرا قرار میدهد!
قبیله مزبور که این سخن را شنیدند پاسخ دادند:
«لا حاجة لنا فیما جئتنا به».
-ما را در آنچه برایمان آوردهاى نیازى نیست! (2) .
نگارنده گوید:از این روایت چند مطلب استفاده میشود:
1-نخستین مطلبى که از اینگونه روایات استفاده میشودوجود فرق کلى و امتیاز اساسى میان دعوت انبیاء الهى وسیاستمداران مادى روز و زور مداران متکى به زر و زور است،زیرا دنیا طلبان روز هنگامیکه ظهور میکنند براى جلب افکار وآراء مردم و جذب نیرو از هرگونه وعده و وعید باکى ندارند وبخصوص اگر بتوانند آراء تودههائى پرجمعیت و پرقدرت را کسبکنند که در مبارزه،حریف را از میدان خارج کنند،و چون برخر مراد سوار گشته و به هدف مادى خود رسیدند،عمدا یا سهواهمه وعدههاى خود را فراموش کرده و آنچه را نفع خود و ریاستشان باشد انجام میدهند...
اما رسول گرامى اسلام بخاطر اینکه دو قبیله سنگین وپرجمعیت مثل بنى عامر بن صعصعة و قبیله کنده دعوتش رابپذیرند حاضر نیستیک وعده دروغین بدهد،و حقیقت رابراى آنها بیان میدارد،خواه بپذیرند و خواه نپذیرند...!
2-از این دو روایتیک حقیقت دیگر نیز که قرنها استبراى بسیارى از نویسندگان متعصب و بدور از انصاف پوشیدهمانده و پرده تعصب مانع از دیدن آن گشته روشن میشود،و آناین مطلبى است که دانشمندان بزرگوار شیعه با بیانهاى شافى واستدلالهاى کافى در کتابهاى خود در باب امامت و رهبرى وخلافت پس از رسول خدا(ص)ذکر کردهاند که رهبرى و امامتپس از رسول خدا بدستخدا است و خدا باید او را از طریق وحىو از زبان رسول خدا(ص)براى مردم تعیین کند...«و ان الامرلله یضعه حیثیشاء»...
و بقالها و کفش دوزهاى مدینه و یا پائینتر و بالاتر از آنها نیزنمىتوانند در این باره نظر داده و یا انجمن کرده و باسخن پردازیها و صحنهسازیها کسى را تعیین و یا تحمیل کرده وبر دیگران هم تا قیامت تحمیل کرده و واجب باشد از آنها پیروىکنند،که البته این رشته سر دراز دارد،و باید گفت:این سخنبگذار تا جاى دگر...و بیش از این مقدار عقده گشائى شاید اکنون مصلحت نباشد.
«حتى یاتى الله بامره،و هو على کل شیء قدیر».
3-هدف دیگرى که رسول خدا(ص)از عرضه خود و اسلام برقبائل عرب داشت-گذشته از اینکه میخواست تا بدینوسیله شایدآنها اسلام را بپذیرند-یک هدف سیاسى و تبلیغ عملى وگسترش اصل این خبر یعنى ظهور اسلام در مکه بود،که رسولخدا(ص)در عین اینکه میدانستبسختى ممکن است این قبائلدست از آئین ریشهدار و عمیق خود و تعصبهاى قومى و قبیلهگىآمیخته با بافتهاى اجتماعى خود بردارند،بخصوص با تبلیغاتخنثى کننده امثال ابو لهب و دیگران...
اما این دیدارها و برخوردها طبیعتا این هدف را براىآنحضرت تامین میکرد،که افراد قبائل مزبور این خبر را بعنوانیک خبر تازه و سوغات خبرى مکه براى افراد دیگر قبیله و قبائلدیگر همجوار خود مىبردند،و خود این مطلب زمینهاى براىآمادگى و گسترش و احیانا پذیرش اسلام میگردید،و چنانچهشواهد تاریخى نشان میدهد،این هدف رسول خدا(ص) ازاینطریق بخوبى تامین شد،و زمینهاى براى تبلیغات اسلام وپذیرش آن از سوى قبائل عرب در جریانات بعدى گردید...
نکتههاى دیگرى هم در این گونه روایات هست کهانشاء الله تعالى در جاى خود روى آنها بحثخواهیم کرد.
---------------------------------------
1-سیره ابن هشام-ج 1 ص 424.-
4-سیرة النبویه ابن کثیر-ج 2 ص 159.
فراهم شدن مقدمات هجرت به مدینه
با توجه به بحث گذشته اینک بدنباله آن که موجب اسلاممردم مدینه و هجرت رسولخدا(ص) و مسلمانان به آن شهر گردیدتوجه کنید،و این قسمت را ما قبلا در شرح حال رسولخدا(ص)
بطور مشروح نگاشتهایم که ذیلا از نظر شما میگذرد:
در شهر یثرب-که بعدها به مدینه موسوم گردید-دو قبیله بناماوس و خزرج زندگى مىکردند و در مجاورت ایشان نیزتیرههائى از یهود سکونت داشتند که بکار تجارت و سوداگرىمشغول بودند و تدریجا سرزمینها و مزارعى در اطراف شهرخریدارى کرده و محلههائى مخصوص بخود داشتند،و تاریخمهاجرت این یهودیان به یثرب به سالهاى زیادى قبل برمىگشتو طبق برخى از روایات،نخستین گروهى که بمنظور مجاورت بهیثرب آمدند چند تن از بزرگان و دانشمندان یهود بوده که چون درکتابهاى خود دیده بودند که آخرین پیامبر الهى بدان شهر هجرتمىکند ولى زمان آنرا نمىدانستند براى دیدار آنحضرت و ایمان بوى به یثرب مهاجرت کرده و در آنجا ماندند،و تدریجا فرزندانایشان رو بتزاید گذارده و بکار تجارت و زراعت مشغول شدند.
میان قبیله اوس و خزرج سالها آتش جنگ و اختلاف زبانهمىکشید و هر چند وقتیکبار بجان هم مىافتادند و گروهى رابخاک و خون افکنده و گاهى بدنبال جنگ آنکه پیروز مىشدخانه و نخلستان قبیله شکستخورده را ویران کرده و به آتشمىکشیدند،و بحث در اینکه آیا ریشه این اختلاف چه بوده و ازکجا سرچشمه گرفته بود ما را از وضع تدوین این مختصر خارجمىکند،و بعید نیست-چنانچه برخى از مورخین نوشتهاند-اینجنگ و خونریزى به تحریک و دسیسه یهودیان ساکن یثربصورت گرفته و آنها براى آنکه به آسودگى بتوانند بکار تجارت واندوختن پول و ثروت و تشکیل دادن بانک زمین و قبضه کردناقتصاد و بازار کشاورزى و محصول مردم مشغول باشند صاحباناصلى سرزمین یثرب را بجان هم انداختند و این سرگرمىخانمان برانداز را براى آنها فراهم ساختند و خودشان باآسایش خاطر به تعقیب هدفشان پرداختند.
و با اینحال گاهى هم متعرض یهود میشدند و با آنها نیزبجنگ و ستیز مىپرداختند.
یهودیان که اهل کتاب بودند و مژده ظهور پیغمبرى را درسرزمین حجاز و هجرت او را بشهر یثرب از علماء و دانشمندان خود شنیده و در کتابها خوانده بودند،گاهگاهى در بحثها ونزاعهائى که میان آنها و اعراب یثرب پیش مىآمد بآنهامىگفتند پیغمبرى ظهور خواهد کرد و چون او بیاید ما بدو ایمانآورده و بدستیارى او شما را نابود خواهیم کرد.
اوس و خزرج روى اختلافات قبلى،خود را براى جنگتازهاى آماده مىکردند و هر دو دسته مىکوشیدند قبائل دیگرعرب را نیز با خود هم پیمان کرده نیروى بیشترى براى سرکوبى وشکستحریف پیدا کنند تا در هنگام برخورد و جنگ از قدرتبیشترى برخوردار باشند.
این جنگ که دو سال پیش از هجرت رسولخدا(ص)بهمدینه اتفاق افتاد همان جنگ«بعاث»بود که افراد بسیارى ازدو طرف در آن کشته شده و خانهها و نخلستانهائى ویران و بهآتش کشیده شد.
دو قبیله اوس و خزرج بسوى قبائل مکه متوجه شده و هرکدام در صدد برآمدند تا آنها را با خود هم پیمان و همراه کرده واز نیروى آنها علیه دشمن خود کمک گیرند.
و طبق نقل ابن اسحاق در سیره،اوسیان زودتر از قبیله خزرجبه این فکر افتاده و چند تن از افراد آن قبیله که در راس آنهاشخصى بنام«انس بن رافع»بود بمکه آمدند تا با قریش علیهخزرج پیمان ببندند. رسولخدا(ص)چنانچه پیش از این گفتیم پیوسته مترصد بودتا افراد تازهاى را بدین خود دعوت کند،و بخصوص هنگامى کهمىشنید از قبائل اطراف و مردم شهرهاى دیگر جزیرة العرب افرادىبمکه آمدهاند خود را بنزد آنها رسانده و اسلام را برایشان عرضهمىکرد،و بگفته ابن هشام:براى حرکت آنحضرت کافى بود کهبشنود مرد محترمى-یا افراد تازهاى-از رؤساى قبائل یا گروهىاز افراد معمولى آن قبیله بمنظور زیارت یا منظورهاى دیگرى بمکهآمده که رسولخدا(ص)بمحض آنکه مطلع مىشد از جاىبرمیخاست و بدنبال آنها میرفت و ایشانرا بدین خود دعوت کردهو از آنها یارى مىطلبید.
وقتى پیغمبر خدا از ورود قبیله اوس به مکه با خبر شد بنزدآنها آمده و پیش از آنکه آنها را به اسلام و ایمان بخداى تعالىدعوت کند فرمود:من کارى را بشما پیشنهاد مىکنم که از آنچهبخاطر آن به این شهر آمدهاید بهتر است.
پرسیدند:آن چیست؟
فرمود:بخداى یگانه ایمان آورید و اسلام را بپذیرید،سپسجریان نبوت خویش را به آنها اظهار کرده و چند آیه از قرآن نیزبر آنها تلاوت کرد.
در میان افراد مزبور جوانى بود بنام ایاس بن معاذ که چونسخنان رسولخدا(ص)را شنید رو بهمراهان کرده گفت:بخدا سوگند!این مرد راست مىگوید و اینکار بهتر از آنى است کهشما براى انجام آن به این شهر آمدهاید،ولى انس بن رافع مشتخاکى برداشته به دهان او زد و او را ساکت کرده گفت:مابراى اینکار به مکه نیامدهایم،و بدین ترتیب آن مجلس بهمخورد،ولى ایاس در باطن برسولخدا صلى الله علیه و آلهایمان آورد و با اینکه پس از ورود بمدینه چندانزنده نبود و بدنبال همان جنگ«بعاث»از دنیا رفت،ولى هنگام مرگ،نزدیکانش دیدند زبانش به ذکر«الله»گویااست و«لا اله الا الله»و«الحمد لله»مىگوید و همه دانستند کهاو در همان دیدار مکه به رسولخدا ایمان آورده و مسلمان شدهاست.
ولى بر طبق نقل دیگران نخستین کسى که از مردم یثرببراى پیمان بستن با قریش به مکه آمد دو تن از قبیله خزرج بودندبنامهاى اسعد بن زراره و ذکوان ابن عبد القیس.و این در سال دهمبعثت و قبل از شکسته شدن محاصره اقتصادى بنى هاشم بود
داستان اسعد بن زراره و ذکوان
طبرسى(ره)در اعلام الورى مىنویسد:دو تن از افرادقبیله خزرج بنام اسعد بن زراره و ذکوان بن عبد قیس به مکهآمدند و چون با عتبة بن ربیعه سابقه دوستى و رفاقت داشتند یک سر بخانه او رفته و منظور خود را بدو اظهار کرده از اوخواستند بر ضد اوس با ایشان پیمان منعقد کند،عتبه درجواب آنها گفت:
اولا-سرزمین شما از شهر ما دور است و فاصله زیادى میانما و شما وجود دارد.
و ثانیا-پیش آمد تازهاى در شهر ما اتفاق افتاده که همه فکرما را بخود مشغول ساخته و مجال هر گونه فکر و کار وتصمیمگیرى را از ما گرفته است و ما را مستاصل و درماندهکرده!
اسعد پرسید:چه کار مهمى است که شما را نگران کردهبا اینکه شما در حرم خدا و محل امن و امانى بسر مىبرید؟
عتبه گفت:مردى از میان ما برخاسته و مدعى شده کهمن رسول و فرستاده خدایم.این مرد خردمندان ما را بسفاهتو بىخردى نسبت داده،به خدایان ما دشنام میدهد،جوانانما را از راه به در برده و جمع ما را پراکنده ساخته است!
اسعد پرسید:چه نسبتى در میان شما دارد و نسبشچیست؟
عتبه-او فرزند عبد الله بن عبد المطلب و از اشراف وبزرگترین خاندان شهر مکه است!
اسعد که این سخن را شنید به یاد حرف یهودیان یثرب افتاد که مىگفتند:زمان ظهور پیغمبرى که از مکه بیرون آید وبه یثرب مهاجرت کند همین زمان است و چون بیاید ما بوسیله اوشماها را نابود خواهیم کرد!از این رو تاملى کرده و از عتبهپرسید:
-آن مرد کجاست؟
عتبه گفت:در حجر(اسماعیل)مىنشیند.
و چون احساس کرد که اسعد مایل به دیدن او شده بلا فاصلهدنبال گفتار خود را گرفته و ادامه داد:
-اما مواظب باش با او تکلم نکنى و سخنش را نشنوى کهوى جادوگر است و با جادوى کلام خود،تو را سحر مىکند!
اسعد گفت:من بحال عمره وارد مکه شدهام و بناچار براى طوافخانه کعبه باید بمسجد بروم پس چه بکنم که حرف او را نشنوم؟
عتبه گفت:در هر دو گوش خود پنبه بگذار!
اسعد بدستور عتبه پنبه در گوشهاى خود گذارده وارد مسجد شدو به طواف مشغول گردید.
در شوط اول (1) رسولخدا(ص)را دید که در همانحجر(اسماعیل)نشسته و گروهى از بنى هاشم نیز اطرافش را گرفتهاند،اسعد از آنجا گذشت و چون در شوط دوم به آنجا رسیدبا خود گفت:راستى که کسى از من نادانتر نیست آیا مىشودکه چنین داستان مهمى در مکه اتفاق افتاده باشد و من بدوناطلاع و تحقیق از حال این مرد بشهر خود باز گردم،چه بهتر آنکهنزد او بروم و از حال او مطلع گردم و خبر آنرا براى قوم خود دریثرب ببرم!
بهمین منظور پنبه را از گوش خود بیرون آورده و بکنارىانداخت و نزد رسولخدا(ص)آمده و بعنوان تحیتبه رسم مردمآنزمان و بت پرستان بجاى سلام گفت:«انعم صباحا»
رسولخدا(ص)سربلند کرده و بدو فرمود:خداوند بجاى این جملهتحیتبهترى را براى ما مقرر فرموده و آن تحیت اهل بهشتاست:«السلام علیکم».
اسعد گفت:اى محمد ما را بچه چیز دعوت مىکنى؟
فرمود:شهادت به یگانگى خدا و نبوت خویش-و سپسقسمتى از دستورات اسلام را بر او خواند.
اسعد که این سخنان شنید گفت:«اشهد ان لا اله الا الله»گواهىمىدهم به یگانگى خدا و اینکه توئى رسول خدا،سپس اظهارکرد اى رسول خدا!پدر و مادرم بفدایت،من از اهل یثرب و ازقبیله خزرج هستم و میان ما و برادرانمان از قبیله اوس رشتههاىبریده بسیار هست که امید استخداوند بوسیله تو آن رشتههاى بریده را پیوند دهد و بدست تو این جدائى و دشمنى بر طرفگردد و آنوقت است که کسى نزد ما عزیزتر و محبوبتر از تونخواهد بود...
اسعد سخنان خود را ادامه داده گفت:یکى از مردان قبیلهمن نیز همراه من آمده و اگر او نیز مانند من این آئین را بپذیردامید آن میرود که خداى تعالى بدست تو کار ما را سرانجامىعنایت فرماید.
اسعد پس از این ماجرا بنزد ذکوان آمد و او را نیز به اسلامدعوت کرد و با سخنان تشویق آمیزى که گفت او را نیز بدیناسلام در آورد.
----------------------------------------
1-طواف خانه کعبه مرکب از هفتشوط است،و هر بار که بدور خانه مىگردند آنرایک شوط مىگویند.
سال یازدهم بعثت و اسلام شش یا هشت تن از مردم یثرب
طبق برخى از روایات یکسال از ماجراى اسلاماسعد بن زراره گذشت موسم حج فرا رسید و اسعد بن زراره با پنجتن و یا هفت تن دیگر از مردم یثرب بمکه آمد و رسول خدا را درعقبه دیدار کرده و به آنحضرت ایمان آوردند،که در اسامى آنهااختلاف است،و نام جابر بن عبد الله و عوف بن حارث،ورافع بن مالک در آنها دیده شود.
و اینان پس از این ماجرا به یثرب باز مىگردند و با نزدیکانخود در آن شهر موضوع را در میان گذاشته و آنها را به اسلام دعوت مىکنند و جمعى را به دین اسلام در مىآورند.
سال بعد فرا میرسد،و باز هم اسعد بن زراره با جمعى دیگردر موسم حجبمکه آمده و اینبار با نیرو و جسارت بیشترى نزدرسولخدا(ص)آمده و قرار دیدارى را با آنحضرت در عقبهگذاردند که آنرا عقبه اولى مینامند.
پیمان عقبه اولى و آمدن مصعب بن عمیر به یثرب در سال دوازدهم
سال دوازدهم بعثتبود و همانگونه که اشاره شداسعد بن زراره با یازده تن دیگر که دو تن آنها نیز از قبیله اوسبودند-بمکه آمدند و طبق قرارى که گذاردند در عقبه منى خدمترسول خدا(ص)آمده و آنها که ایمان نداشتند نیز ایمان آورده وبا آنحضرت پیمانى بستند که آنرا«بیعة النساء»گفتهاند.
و متن پیمان اینگونه بود که«شرک نور زند،و دزدى و زنانکنند و فرزندان خود را نکشند، بهتان نزنند...»
و هنگامى که خواستند به شهر خود«یثرب»باز گردند ازرسول خدا درخواست کردند تا کسى را براى تعلیم قرآن و تبلیغاسلام بهمراه ایشان به یثرب گسیل دارد.
در میان جوانان مکه که به اسلام گرویده و با شوق و شورفراوانى قرآن و دستورات دین را فرا گرفته بودند جوانى بود به نام«مصعب بن عمیر»که بیشتر قرآنى را که تا به آنروز بهرسول خدا(ص)نازل شده بود حفظ کرده و بیاد داشت،و بخاطرپذیرفتن اسلام نیز رنجها و سختیهاى زیادى را تحمل کرده بود،زیرا پیش از آنکه مسلمان شود در خانه خود و پیش پدر و مادر ازهمه محبوبتر و عزیزتر بود و در وضع مرفهى زندگى مىکرد،اماپس از اینکه مسلمان شد مورد بىمهرى پدر و مادر قرار گرفت تاآنجا که او را از خانه خود بیرون کردند و چون مسلمانان به حبشههجرت کردند با آنان بحبشه رفت،و با گروهى که پس ازچندى بمکه بازگشتند بمکه آمد،و چون رسولخدا(ص)وبنى هاشم در شعب ابى طالب محصور گشتند مصعب نیز با آنهابود و همه آن دشواریها و گرسنگیها و رنجها را در طول آن چندسال تحمل کرده و به چشم مشاهده کرده بود.
بارى رسول خدا(ص)مصعب بن عمیر را براى رفتن به شهریثرب انتخاب کرده،و خود همین انتخاب میتواند معرفشخصیت والاى مصعب بن عمیر باشد،و جریانات بعد نیزشایستگى ولیاقت او را در این انتخاب ثابت کرد!
مصعب بن عمیر بهمراه اسعد و همراهان بمدینه آمد و چندروزى از ورود او بشهر یثرب نگذشته بود که گروهى از جوانانخزرج به اسلام گرویدند و کمتر خانهاى بود که چون افراد آنخانه گرد هم جمع مىشدند سخن از دین اسلام و رسول خدا(ص)به میان نیاید.
اسعد بن زراره هر روزه مصعب را با خود بر مىداشت و بههر کجا انجمنى از خزرجیان میدید او را مىبرد و آنها را به اسلامدعوت مىنمود تا روزى بفکر قبیله اوس افتاد و بمصعب گفت:
دائى من«سعد بن معاذ»از رؤساى قبیله اوس (1) و مردىخردمند و بزرگوار است و در میان تیره«عمرو بن عوف»نفوذ وسیادتى دارد و اگر بتوانیم او را بدین اسلام وارد کنیم کار ماتمام و کامل خواهد شد اکنون بیا تا بمحله ایشان برویم،مصعبپذیرفت و بهمراه اسعد بمحله سعد بن معاذ آمد و سر چاهى(کهمعمولا محل اجتماع مردم بود)نشست و جمعى از نوجوانانگردش را گرفته و مصعب براى آنها قرآن میخواند.این خبربگوش سعد بن معاذ رسید و او شخصى را که نامش«اسید بن حضیر»و از بزرگان قبیله(و دلاوران)ایشانبود. خواست و بدو گفت:خبر بمن رسیده که اسعد بن زرارهبمحله ما آمده و جوانى قرشى را با خود آورده و جوانهاى محله مارا از راه بدر کرده اینک بنزد او برو و از اینکارش جلوگیرى کن.
«اسید»حرکت کرد و چون چشم اسعد به او افتاد به مصعبگفت:این شخص مرد بزرگى است و اگر به آئین ما درآید درپیشرفت کار ما تاثیر بسیارى دارد،و چون اسید بنزد آنها رسیدگفت: اى ابا امامة(لقب اسعد بوده)دائى تو مرا فرستاده ومىگوید:بمحله ما میا و جوانان ما را از راه بیرون نبر و از خشمقبیله اوس بر جان خویش بیمناک باش!
-----------------------------------------
1-آنچه ذکر شده ترجمه حدیث کتاب اعلام الورى است و در نقل ابن کثیر درسیرة النبویه(ج 2 ص 182)اسعد را پسر خاله سعد بن معاذ دانسته و ما فرصت تحقیقبیشتر نیز در این باره نداشتیم تا صحت و سقم این دو قول را بررسى کنم و الله العالم.
بقیه از فراهم شدن مقدمات هجرت به مدینه
مصعب رو به اسید کرده گفت:ممکن است قدرى بنشینىتا ما مطلبى را بتو عرضه داریم اگر دوست داشتى آنرا بپذیر واگر دوست نداشتى ما از اینجا دور خواهیم شد.
اسید پذیرفت و نشست،مصعب نیز یک سوره از قرآن را براىاو خواند...آیات جانبخش قرآن(که لا بد بالحن و صوتحجازى مصعب همراه بوده)چنان در دل اسید اثر کرد و روح اورا جذب کرد که بىاختیار پرسید:
هر کس بخواهد به این دین در آید چه باید بکند؟
مصعب گفت:باید غسل کند و دو جامه پاک بپوشد وشهادتین را بر زبان جارى سازد و نماز بخواند.
اسید که شیفته آئین مقدس اسلام شده بود و مىخواست هرچه زودتر در زمره پیروان قرآن در آید در کنار خود آبى که در آن غسل کند جز همان چاهى که بر سر آن نشسته بودند ندید ازاین رو خود را با همان لباسى که در تن داشتبدرون چاهانداخت و سپس از چاه بیرون آمد و جامهاش را فشار داده پیشمصعب آمد و گفت:
-اکنون بگو چه باید بگویم؟مصعب شهادتین را به او یادداد و اسید گفت:
«اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله».
آنگاه دو رکعت نماز هم به او یاد داده و اسید انجام داد،وچون خواستبرود رو به اسعد کرده گفت:من هم اکنون دائیتسعد را هم پیش شما مىفرستم و کارى مىکنم که او به نزد شمابیاید،این را گفت و بطرف خانه سعد حرکت کرد.
سعد بن معاذ در خانه نشسته و چشم براه اسید بود که ناگاهاسید را دید مىآید اما وضع حال او دگرگون است.
سعد به نزدیکانش گفت:سوگند مىخورم که اسید غیر از آناسیدى است که از پیش ما رفت، و عوض شده!و چون از ماجرامطلع شد خودش بلند شد و بنزد مصعب آمد،مصعب نیز سورهمبارکه
حم تنزیل من الرحمن الرحیم...
را براى او خواند.
مصعب گوید:بخدا سوگند همینکه آن سوره را گوش دادپیش از آنکه سخنى بگوید ما اسلام را در چهرهاش خواندیم(ودانستیم که آن سوره کار خود را کرده و نور قرآن در دلش تابیده است).
سعد-با شنیدن همان سوره-کسى را بخانهاش فرستاد و دوجامه پاک براى او آوردند آنگاه غسل نموده شهادتین را بر زبانجارى کرد و بدنبال آن،دو رکعت نماز خواند،آنگاه دستمصعب را گرفت و بنزد خود برد و گفت:
-از این پس آزادانه آئین خود را بر مردم آشکار و ترویج کنو از کسى بیم نداشته باش.
سپس بمیان قبیله عمرو بن عوف آمد و فریاد زد:
اى بنى عمرو بن عوف!هیچ مرد و زن و پیر و جوانى در خانهنماند و همگى بیائید.و چون همه آمدند گفت:مقام و مرتبه مندر نزد شما چگونه است؟
همه گفتند:تو بزرگ ما و فرمانرواى ما هستى و هر چه دستوردهى انجام خواهیم داد.
سعد گفت:سخن با شما:مردانتان و زنانتان و بچههایتان برمن حرام است مگر اینکه این دو جمله را گواهى دهید:«لا الهالا الله،محمد رسول الله»و سپاس خدایرا که ما را به این آئین، گرامىداشت و این محمد همان پیغمبرى است که یهود از ظهورش خبرمىدادند.
و چون بازگشتند خانهاى نبود که پس از شنیدن سخنان سعد مرد مسلمان یا زن مسلمانى در آن وارد نشود و بدین ترتیب آئینمقدس اسلام بسرعت در مدینه انتشار یافت و پیروان بسیارى ازهر دو قبیله اوس و خزرج پیدا کرد،و مصعب بن عمیر نیز با قدرتو نیروى بیشترى شروع به تبلیغ دین اسلام کرده و جریان کار خودرا نیز مرتبا به رسول خدا(ص) گزارش میداد،پیمغبر خدا نیزبه مسلمانانى که در مکه بودند و تحتشکنجه و آزار مشرکان قرارداشتند دستور داد به مدینه مهاجرت کنند و تدریجا مقدماتهجرت فراهم مىشد.
پیمان عقبه دوم
مصعب که در انجام ماموریتخود بخوبى موفق شده بودپس از چندى بمکه بازگشت و چون ایام حج فرا رسید گروهىاز مسلمانان شهر مدینه نیز بهمراه کاروانى که براى حجحرکتکرده بود بمکه آمدند تا ضمن انجام مناسک حج از نزدیکپیغمبر بزرگوار خود را نیز زیارت کنند.
اینان جمعا هفتاد و سه مرد و دو زن بودند که در میانکاروان مدینه مانند حاجیان دیگر به انجام مناسک مشغول وبسیارى از ایشان نیز در افشاء دین خود احتیاط میکردند.
چند تن از مردان آنها پیش از روز عید و رفتن بعرفات ومنى رسولخدا-صلى الله علیه و آله-را در مسجد الحرام دیدار کرده و پیغمبر خدا با آنها قرار ملاقات و گفتگو را در شب دوم تشریق(شب دوازدهم)در منى گذارد،و براى آنکه این ملاقات درخفاء انجام شود و مشرکین مکه از ماجرا مطلع نشوند بآنهافرمود:آخرهاى شب که شد یکى یکى به خانه عبد المطلب کهدر عقبه منى استبیائید.
کعب بن مالک-یکى از راویان حدیث-میگوید:ما آنشبرا تا ثلثى از شب در چادرهاى خود بسر بردیم،و پس از آن درکمال خفا یکى یکى بطرف میعادگاه براه افتادیم و همانند راهرفتن مرغ«قطا»گامها را آهسته آهسته برداشته و بر زمینمیگذاردیم و بدین ترتیب همه هفتاد و سه نفر و آن دو زنمسلمانى که همراه ما بود بمیعادگاه رفتیم.
منظور از این دیدار چنانچه بعدا معلوم شد دعوت رسولخدا-صلى الله علیه و آله-بمدینه و عقد پیمانى در این باره بود.
و از آنجا که این پیمان از نظر تاریخى پیمانى سرنوشتسازبوده و سر فصل حوادث بعدى گردیده و از هفتاد و پنج تن مرد وزنى که در آنشب در عقبه منى حضور یافتهاند بعنوانتاریخ سازانى در آن مقطع تاریخ اسلام یاد شده،خوب است درآغاز نام ایشانرا براى شما ذکر کرده سپس بدنبال ماجرابازگردیم،بخصوص آنکه اکثر اینان در حوادث آینده اسلام و سیاستگذاریها و جنگها و صلحها و ماموریتهاى مهم نقشمهمى را بعهده داشتند،و بسیارى از آنها نیز در جریانات بعدىبشهادت رسیدند،که ما انشاء الله تعالى هر کدام را در جاىخود ذکر خواهیم کرد و در اینجا نیز اشارهاى اجمالى خواهیمداشت.
و بنا بر نقل ابن کثیر در کتاب سیره خود از تیره اوس یازده نفردر عقبه دوم شرکت داشتند که عبارت بودند از:
1-اسید بن حضیر-که پس از شهادت سعد بن معاذ ریاستاین تیره را نیز بعهده گرفت...
2-ابو الهیثم بن تیهان-که از بدریون است.
3-سلمة بن سلامة بن وقش-که او نیز از بدریون است.
4-ظهیر بن ابى رافع.
5-ابو بردة بن تیار.
6-نهیر بن هیثم.
7-سعد بن خیثمه که یکى از نقباء بود و در جنگ بدرنیز شرکت داشت و در همان جنگ بشهادت رسید.
8-رفاعة بن عبد المنذر-که او نیز از نقباء بود و از بدریوناست.
9-عبد الله بن جبیر بن نعمان-که از بدریون است،و درجنگ احد رسول خدا(ص)او را بر تیر اندازان امیر ساخت، و بخاطر نافرمانى سربازان تحت فرماندهى او و خالى شدنسنگر،دشمن بر آنها حمله کرد و او و نه نفر دیگر را بشهادترساند.
10-معن بن عدى که در جنگ بدر و جنگهاى بعدى نیزشرکت داشت،و در جنگ یمامه (1) بشهادت رسید.
11-عویم بن ساعدة-که در جنگ بدر و جنگهاى دیگرشرکت داشت
و از خزرجیان شصت و دو نفر بودند بشرح زیر:
1-خالد بن زید-که در جنگ بدر و جنگهاى دیگر نیزشرکت داشت-و در زمان معاویه در یکى از جنگها در سرزمینروم بشهادت رسید.
2- 4-معاذ بن حارث و دو برادرش عوف و معوذ-که در جنگبدر شرکت داشتند،و معوذ همان کسى است که ضربهاىکارى در همان جنگ به ابو جهل زد و در هلاکت او بسیار مؤثربود.
5-عمارة بن حزم-که از بدریون است و در جنگهاى دیگرنیز شرکت داشته و سرانجام در جنگ یمامه بشهادت رسید.
6-اسعد بن زرارة-که اجمالى از شرح حال او را درمقالات گذشته قبل خواندید،و او چندى پس از ورود رسولخدا(ص)بمدینه در اثر بیمارى از دنیا رفت و توفیق شرکت درجنگهاى بدر و دیگر جنگها را پیدا نکرد.
7- 10-سهل بن عتیک،اوس بن ثابت،زید بن سهل،قیس بن ابى صعصعه-که همگى از بدریون هستند.
11-عمرو بن غزیه.
12-سعد بن ربیع که یکى از نقیبان بود،و در جنگ بدر واحد نیز شرکت داشت،و در همان جنگ احد پس از رشادتبسیارى بشهادت رسید (2) .
13-خارجة بن زید-که او نیز از بدریون است و در جنگاحد بشهادت رسید.
14-عبد الله بن رواحة-که او نیز از بدریون بود و در جنگاحد و خندق نیز شرکت کرد،و در سال هشتم هجرت در جنگموته بعنوان سومین فرمانده جنگ پس از فداکاریهاى بسیاربشهادت رسید.
15- و 16-بشیر بن سعد و عبد الله بن زید (3) که این دو نیز ازبدریون هستند.
17-خلاد بن سوید-که او نیز در جنگ بدر و احد و خندقشرکت داشت و در جنگ بنى قریظه یهودیان سنگى بر سر اوانداختند و او را بشهادت رساندند،و چنانچه گفتهاند:
رسول خدا(ص)فرمود:وى اجر دو شهید دارد.
18-عقبة بن عمرو-که بگفته ابن اسحاق جوانترین افرادىبود که در عقبه حضور داشت.
19-زیاد بن لبید-که از بدریون بود.
20-رافع بن مالک-که یکى از نقیبان بود.
21-خالد بن قیس-که او نیز از بدریون بود.
22-ذکوان بن عبد قیس-که داستانش را در مقاله قبلى وایمان او را به رسول خدا(ص) خواندید و نقل شده که به او«مهاجرى،انصارى»مىگفتند چون وى پس از اینکه ایمانآورد در مکه و در محضر رسول خدا(ص)ماند تا وقتى کهآنحضرت هجرت فرمود،و او نیز از بدریون است که در جنگاحد بشهادت رسید.
23- و 24-عباد بن قیس بن عامر و برادرش حارث بن قیسکه هر دو در جنگ بدر شرکت داشتند.
25-براء بن معرور-که بعقیده برخى-نخستین کسى بودکه در عقبه با رسول خدا(ص)بیعت کرد،ولى قبل از آنکهرسول خدا(ص)بمدینه بروند وى از دنیا رفت و در هنگام مرگوصیت کرد ثلث مال او را به رسول خدا(ص)بدهند،و آنحضرت نیز آنرا به ورثهاش باز گرداند.
26-فرزند او یعنى بشر بن براء بن معرور-که در جنگهاى بدر و احد و خندق حضور داشت و در جنگ خیبر نیز بهمراهرسول خدا(ص)بود،و در اثر خوردن از همان گوسفندبریان کرده مسمومى که بوسیله زن یهودیه مسموم شده بود و براىرسول خدا(ص)آورد بشهادت رسید.
27-سنان بن صیفى-از بدریون است.
28-طفیل بن نعمان که او نیز از بدریون بود و در جنگخندق بشهادت رسید.
29- 37-معقل بن منذر،و برادرش یزیدین منذر،ضحاک بن حارثه،جبار بن صخر بن امیة، طفیل بن مالک بنخنساء،سلیم بن عامر و برادرش قطبة بن عامر،و برادر دیگرشابو المنذر یزید بن عامر و کعب بن عمرو-که همگى از بدریونهستند.
38- 44-مسعود بن زید،یزید بن حرام(یا خذام)کعب بنمالک،صیفى بن سواد،عمرو بن غنمة،خالد بن عمرو بن عدیعبد الله بن انیس.
45-ثعلبة بن غنمه،عبس بن عامر،که این هر دو نیز ازبدریون هستند.
46- و 47-عبد الله بن عمرو بن حرام که یکى از نقیبان بود ودر جنگ بدر نیز حضور داشت و در جنگ احد بشهادت رسید،و پسرش جابر بن عبد الله.
48-معاذ بن عمرو بن جموح-که در جنگ بدر شرکتداشت،و همان کسى است که از آغاز جنگ در پى فرصتىبود تا ابو جهل را از پاى درآورد،و همچنان سایه وار او را تعقیبمیکرد تا چنین فرصتى بدست آورد شمشیر خود را چنان بر ساقپاى ابو جهل-که سوار بود و معاذ پیاده-بزد که قسمت جدا شدهپاى او(بگفته خود معاذ)همچون هسته خرمائى که از مغز خرماجدا شود بهوا پرتاب شد،و بدنبال این ماجرا بود که عکرمهفرزند ابو جهل که این ماجرا را مشاهده نمود به معاذ حمله کرد وبا شمشیر دست او را جدا کرد بطورى که به پوست آویزانشد...دنباله ماجرا را معاذ اینگونه نقل مىکند،که من باهمان دستبه پوست آویزان شده تا پایان روز میجنگیدم،وچون مشاهده کردم که آن دست آویزان شده جز مزاحمت فایدهدیگرى براى من ندارد بکنار میدان آمدم و انگشتان دست را زیرپاى خود گذارده و بدنم را با فشار به عقب کشیده و بدین ترتیبآنرا جدا کرده و خود را آسوده ساختم.
49-ثابتبن جذع-که او نیز بدرى است و در جنگطائف بشهادت رسید.
50-عمیر بن حارث-بدرى است.
51-خدیجبن سلامة-از هم پیمانان قبیله عمر بن حارث.
52-معاذ بن جبل-که در جنگ بدر و جنگهاى دیگر شرکت داشت و در زمان خلافت عمر بن خطاب در اثر بیمارىطاعون وفات یافت.
53-عبادة بن صامت-و او یکى از نقیبان بود که جنگ بدرو جنگهاى دیگر پس از آنرا درک نمود.
54-عباس بن عبادة بن نضلة که پس از بیعتبا رسولخدا(ص)در عقبه بمدینه نرفت و در همان شهر بماند تا وقتىکه رسول خدا(ص)هجرت کرد،و از اینرو به او«مهاجرى، انصارى»گویند،وى در جنگ احد بشهادت رسید.
55-عقبة بن وهب-که او نیز همانند عباس بن عباده بود واز اینرو به او نیز مهاجرى انصارى گفته شده.
56- و 57- یزید بن ثعلبة و عمرو بن حارث بن لبدة.
58-رفاعة بن عمرو بن زید-بدرى است.
59-سعد بن عباده-از نقیبان بود،و بعدها مقام ریاستخزرج را نیز عهدهدار شد،و همان کسى است که سقیفه را براهانداخت،بشرحى که در جاى خود ذکر خواهد شد.انشاء اللهتعالى.
60-منذر بن عمرو-از نقیبان بود،و در بدر و احد نیز حضورداشت،و در جنگ بئر معونه بشهادت رسید.
61-فروة بن عمرو بن وذفه.
62-عمرو بن زید بن عوف-که در جنگ بدر فرماندهى افراد دنباله لشکر را بعهده داشت.
و اما آن دو زن-یکى«نسیبه»بود که کنیهاش«ام عماره»
است و دختر کعب بن عمرو بن عوف است،و از زنان فداکار وبا شهامت است که در جنگها بهمراه لشکر اسلام میرفت،وگاه همانند مردان میجنگید،و خواهرش نیز با او بود،و شوهرشزید بن عاصم و دو فرزندش حبیب و عبد الله را نیز بجنگ بادشمنان اسلام مىبرد،و پسرش حبیب را مسیلمه کذاب به جرمدفاع از رسولخدا(ص)بطرز فجیعى پس از قطع دستها وپاهایش بشهادت رساند.
اهل تاریخ نوشتهاند:نسیبه در جنگ احد با پسران وشوهرش بمیدان رفته بود و مشگ آبى با خود برداشت و به احدآمد تا زخمیان را مداوا کند و اگر آب خواستند به آنها آببدهد.
در گیر و دار جنگ که مسلمانان رو به هزیمت نهادند ناگاهنسیبه یکى از دو پسر خود را دید که فرار مىکند سر راه او راگرفت و بدو گفت:پسرم بکجا فرار مىکنى آیا از خدا و رسولاو مىگریزى؟پسر که این حرف را از مادر شنید باز گشت ولىبدستیکى از مشرکین کشته شد، نسیبه که چنان دید پیشرفته شمشیر فرزند خود را بدست گرفت و به قاتل او حمله کرد وشمشیر را بر ران او زده و او را کشت چنانچه رسولخدا صلى الله علیه و آله در حق او دعا کرد.
آنگاه شروع به دفاع از رسولخدا صلى الله علیه و آله کرد وضرباتى را که حواله آن حضرت مىکردند با سر و سینه دفعمىکرد تا آنجا که به گفته واقدى دوازده زخم کارى از نیزه وشمشیر برداشت و در همانجا رسولخدا صلى الله علیه و آله مردىاز مهاجرین را مشاهده کرد که سپر خود را به پشتسر آویزانکرده و مىگریزد،حضرت او را صدا زده فرمود:
سپر خود را بینداز و به سوى دوزخ برو!
آن مرد سپر را انداخته و گریخت،رسولخدا صلى الله علیهو آله فرمود:اى نسیبه این سپر را بردار،نسیبه نیز سپر را برداشتو شروع به جنگ کرد.
و هنگامى که«ابن قمئة»-یکى از مشرکان و دشمنانسرسخت پیغمبر-به رسولخدا صلى الله علیه و آله حمله کرد وضربتى به شانه آن حضرت زد و به دنبال آن فریاد زد:به لات وعزى سوگند محمد را کشتم!همین نسیبه بر او حمله کرد وضرباتى بر او زد اما چون دو زره بر تن داشت کارگر نشد و اوضربتى بر شانه نسیبه زد که تا زنده بود جاى آن بصورتوحشتناکى باقى ماند،و رسولخدا صلى الله علیه و آله درباره اوفرمود:
«لمقام نسیبة الیوم افضل من مقام فلان و فلان». سهم نسیبه در آن روز و فداکاریهایش از فلان و فلان برتر وبهتر بود.
ابن ابى الحدید معتزلى-پس از نقل این داستان-گوید:اىکاش راوى حدیث نام آن دو نفر را به صراحت مىگفت و بطورکنایه بلفظ«فلان و فلان»نمىگفت تا همگان آن دو نفر رامىشناختند و نسبتبه دیگران گمانها نمىبردند،و از اینبابت تاسف مىخورد که چرا راوى مراعات امانتحدیث رانکرده و نام آن دو نفر را به صراحت ذکر نکرده (4) .
و دنباله داستان را ابن ابى الحدید از واقدى نقل مىکند کهعبد الله بن زید پسر نسیبه گوید: من در آن حال پیش رفتم ودیدم مادرم مشغول دفاع از رسولخدا صلى الله علیه و آله است وروى شانهاش زخم گرانى برداشته،پیغمبر به من فرمود:پسر«ام عماره»هستى؟عرض کردم: آرى،فرمود:مادرت!مادرترا دریاب و زخمش را ببند،خدا به شما خانواده برکت(وپاداش خیر) دهد.
مادرم رو به آن حضرت کرده گفت:اى رسولخدا از خدابخواه که منزل ما با تو در بهشتیک جا باشد و ما را در آنجارفیق و همراه تو قرار دهد و حضرت در آن حال دعا کردهگفت:
«اللهم اجعلهم رفقائى فى الجنة».
مادرم که این دعا را شنید گفت:اکنون باکى ندارم از هرمصیبتى که در دنیا به من برسد.
و اما آن زن دیگر نامش«اسما»دختر عمرو بن عدىاست.
دنباله ماجرا...
و بالجمله این هفتاد و سه مرد و دو زن در میعادگاه حاضرشدند و رسولخدا صلى الله علیه و آله نیز به اتفاق حمزة و على علیه السلام و بگفته برخى عمویش عباس بن عبد المطلب نیزهمراه آنان بود (5) بیامد و پس از حضور تمامى افراد-بنا بنقل ابن هشام در سیره-نخستین کسى که لب بسخن گشود عباس بنعبد المطلب عموى پیغمبر بود که رو بمسلمانان مدینه کرده و بهاین مضمون سخنانى گفت:
اى مردم یثرب شما مقام و شخصیت محمد را در میان مامیدانید،ما تا به امروز او را بهر ترتیبى بوده در مقابل دشمنانحفظ کردهایم اکنون که شما میخواهید او را بشهر خود دعوتکنید باید بدانید که موظفید ویرا در برابر دشمنان یارى کرده واز آزار و گزند آنها محافظتش کنید چنانچه براستى آمادگىاینکار را دارید با او پیمانى ببندید و او را بشهر خود ببریدو گرنه ویرا بحال خود واگذارید تا در شهر خود و در میان قوم وقبیلهاش بماند.
مىنویسند:سخن عباس که بپایان رسید مسلمانان یثربرو به رسولخدا صلى الله علیه و آله کرده گفتند:شما سخن بگوىو هر پیمانى که میخواهى براى خود و خداى خود از ما بگیر!
رسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود:اما آنچه مربوط بخدااست آنکه او را به پرستید و چیزیرا شریک او قرار ندهید و اما آنچه مربوط به من است آنکه چنانچه از زنان و فرزندان خود دفاعمىکنید از من نیز بهمانگونه دفاع کنید،و در برابر شمشیر وجنگ پایدارى کنید اگر چه عزیزانتان کشته شوند!
پرسیدند:اگر ما چنین کردیم پاداش ما در برابر این کارچیست؟و خدا بما چه خواهد داد؟
فرمود:اما در دنیا آنکه بر دشمنان خویش پیروز خواهیدشد،و اما در آخرت:رضوان و بهشت ابدى پاداش شما است.
براء بن معرور-که یکى از آنها بود-دستخود را بعنوانبیعت دراز کرده عرض کرد:سوگند به آنکه تو را بحق مبعوثفرموده ما تو را همانند عزیزانمان محافظتخواهیم کرد،وهمانگونه که از نوامیس خود دفاع مىکنیم از تو نیز بهمانگونهدفاع خواهیم کرد،پیمانت را با ما ببند که ما بخدا فرزندجنگ و شمشیر هستیم و جنگجوئى را از پدران خود ارثبردهایم...
ابو الهیثم بن تیهان-یکى دیگر از آنان-سخن براء را قطعکرده گفت:اى رسول خدا هم اکنون میان ما و دیگرانپیمانهائى وجود دارد که ما با این پیمان باید خود را براى قطعهمه آنها آماده کنیم،چنان نباشد که چون بنزد ما بیائى و بردشمنانت پیروز شوى ما را رها کرده و بسوى قوم خودباز گردى؟رسولخدا صلى الله علیه و آله تبسمى کرده و آنها رامطمئن ساخت که چنین نخواهد بود.
عباس بن عبادة-یکى دیگر از ایشان-که دید همگى آمادهبستن پیمان شدهاند بپاخاست و هم شهریان خود را مخاطبساخته گفت:
-هیچ میدانید چه پیمانى با این مرد مىبندید؟گفتند:
آرى!گفت:
-شما با مبارزه و جنگ با همه مردم از سرخ و سیاه بیعتمىکنید،اکنون خوب دقت کنید اگر احیانا با از دست دادناموال خود و کشته شدن اشراف و بزرگانتان دست از یارى اوخواهید کشید و تسلیم دشمنش خواهید کرد از بیعتبا اوخوددارى کنید و او را بحال خود واگذارید که بخدا سوگند اگرچنین کارى بکنید ننگ ابدى را براى خود خریدارىکردهاید.
همگى گفتند:ما چنین نخواهیم کرد.و بدین ترتیب باآنحضرت بیعت کرده و نام این بیعت را«بیعة الحرب» گذاردند.
رسولخدا صلى الله علیه و آله بدنبال این بیعت و پیمان بدانهافرمود اکنون از میان خود دوازده نفر را انتخاب کنید که آنهانقیب و مهتر شما در کارها باشند و آنها نیز دوازده نفر را-که نهتن از قبیله خزرج و سه تن دیگر از قبیله اوس بودند-براى این منصب به رسولخدا صلى الله علیه و آله معرفى کردند،آن نه تنکه از خزرج بودند نامشان:
اسعد بن زرارة،سعد بن ربیع،براء بن معرور،منذر بنعمرو،عبد الله بن رواحة،رافع بن مالک، عبد الله بن عمرو بنحرام،عبادة بن صامت و سعد بن عبادة بوده.
و آن سه تن که از قبیله اوس بودند نامشان:یکى هماناسید بن حضیر بود که شرح اسلام او را قبلا ذکر کردیم،و دیگرسعد بن خیثمة و سوم رفاعة بن عبد المنذر بود.
پس از اینکه کار پیمان و انتخاب نقیبان به اتمام رسیدیثربیان بدستور رسولخدا صلى الله علیه و آله بچادرهاى خودبازگشتند و بقیه شب را در زیر چادرهاى خود در منى بسربردند.
قریش با خبر شدند...
با اینکه همه این جریانات در دل شب و در خانهسر پوشیده و در کمال خفا انجام گردید اما شیطان کار خود راکرد و بانگ خود را بگوش قریش و ساکنان منى رسانید و بآنهابانگ زد: محمد و از دین بیرون شدگان از قبیله اوس و خزرجبراى جنگ با شما در عقبه هم پیمان شدند!
خبر بگوش قرشیان که رسید لباس جنگ به تن کرده بسوى عقبه براه افتادند و همینکه به تنگناى عقبه رسیدند جناب حمزةو على علیه السلام را دیدند که با شمشیر در آنجا ایستادهاند،وچون حمزه را دیدند پیش آمده گفتند:چه خبر شده و براى چهاجتماع کردهاید؟ حمزة گفت:
-اجتماعى نکردهایم و کسى اینجا نیست و بخدا سوگندهر کس از عقبه عبور کند با این شمشیر او را خواهم زد.قریشکه چنان دیدند بازگشتند.
کعب بن مالک گوید:فردا صبح قرشیان پیش ما آمدهگفتند:ما شنیدهایم شما بر ضد ما با محمد پیمان بسته ومیخواهید او را به یثرب ببرید!ما که با شما سر جنگ نداریم وچیزى نزد ما مبغوضتر از جنگ با شما نیست.
گروهى از همراهان ما که در حال شرک بودند و ازماجراى شب گذشته خبرى نداشتند از جا برخاسته و براى آنهاقسم خوردند که چنین ماجرائى نبوده و ما هیچگونه اطلاعى ازآن نداریم.
قریش نزد عبد الله بن ابى بن ابى سلول که مورد احترامهمگى بود آمده و جریان را از او پرسیدند،او نیز که از ماجرابىخبر بود اظهار بىاطلاعى کرده و براى اطمینان ایشانگفت: اینکه میگوئید موضوع کوچکى نیست و هیچگاه قوم منبدون اطلاع و مشورت با من ستبچنین کارى نمىزنند، قریش هم بسوى خانههاى خود بازگشتند،اما از آنجا کهرفت و آمد مردم یثرب بشهر مکه و هجرت گروهى از مسلمانانبه آن شهر و اخبارى که از پیشرفت اسلام در مدینه گوشزد آنهاشده بود از این سخنان مطمئن نشده و بناى تحقیق بیشترى راگذاردند و هنگامى مطلب براى آنها مسلم شده بود که حاجیاناز منى کوچ کرده و کاروان یثرب از شهر مکه خارج شده بود.
قریش در تعقیب کاروانیان مقدارى از شهر مکه بیرونآمدند و چون مایوس شدند بسوى مکه بازگشتند و با اینحالدو تن از مسلمانان را در«اذاخر»که نام جائى در نزدیکى مکهاست دیدار کردند و آندو را تعقیب کردند،یکى سعد بن عبادةو دیگرى منذر بن عمرو-که هر دو از نقیبان بودند-.
منذر که خود را در محاصره قرشیان دید با چابکى و سرعتاز میان حلقه محاصره خود را بیرون انداخته و فرار کرد و قرشیاننتوانستند او را دستگیر سازند،اما سعد بن عبادة بدست ایشاناسیر گردید و دستهاى او را با همان طنابى که پالان شتر خود رابا آن بسته بود بگردنش بستند و زیر ضربات مشت و چوب ولگدش گرفته بدین ترتیب وارد شهر مکهاش کردند.
خود سعد گوید:هم چنان هر کس میرسید کتکى بمن میزدتا آنکه ابو البخترى دلش بحال من سوخت و پیش آمده گفت:
کسى را در مکه نمىشناسى که او را پناه داده و حقى از اینراه بر او داشته باشى و او را بیارى خود بخوانى تا تو را نجات دهد؟
گفتم:چرا دو تن را مىشناسم یکى جبیر بن مطعم و دیگرىحارث بن حرب که من در یثرب نسبتبه آنها چنین و چنانکردهام و داستان پناه دادن جبیر بن مطعم را ذکر کرد و بالاخرهبه آندو خبر داده و آمدند و مرا از دست قریش نجات دادند.
---------------------------------------------------
1-جنگ یمامه در سال یازدهم هجرت،پس از رحلت رسول خدا(ص)اتفاق افتادکه مسلمانان براى سرکوبى مسیلمه کذاب بدانجا رفتند،و پس از درگیرى سختىکه با او و طرفدارانش پیدا کرده و جمع زیادى از مسلمانان به شهادت رسیدند وبالاخره با پایدارى و مقاومت کم نظیرى که از خود نشان دادند به پیروزى رسیده ودشمن را از پاى درآوردند.
2-ابن هشام و دیگران نقل کردهاند که چون سر و صداى جنگ احد خوابیدرسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود:کیست که از حال سعد بن ربیع ما را با خبرکند؟مردى از انصار برخاست و گفت:من به دنبال این کار مىروم،و سپسمیان کشتگان آمد و او را در حالى که رمقى در تن داشت و دقایق آخر عمر رامىگذرانید مشاهده کرده بدو گفت:رسولخدا صلى الله علیه و آله مرا فرستاد تا تو راپیدا کنم و وضع حال تو را بدو اطلاع دهم!
سعد گفت:من جزء کشتگانم،سلام مرا به رسولخدا صلى الله علیه و آله برسان وبگو از خدا مىخواهم تا بهترین پاداشى را که خداوند از سوى امتى به پیغمبرشان
مىدهد آن را به تو عنایت کند،و به مردم نیز سلام مرا برسان و بگو:سعد بن ربیعمىگوید: چشم برهم زدنى از حمایت رسولخدا صلى الله علیه و آله دستبرندارید واز دفاع او غافل نشوید که اگر رسولخدا صلى الله علیه و آله کشته شود و یکى از شمازنده بماند هیچگونه عذرى در پیشگاه خداوند ندارید!این را گفت و از دنیا رفت.
و چون این سخن را به آن حضرت گفتند فرمود:
«رحمه الله نصح لله و لرسوله حیا و میتا».
-خدا سعد را رحمت کند که در حیات و مرگ از خیرخواهى و حمایتخدا ورسول او ستبرنداشت.
واقدى از مالک بن دخشم نقل کرده که گفت:من بر سعد بن ربیع گذارم افتادو دیدم دوازده زخم کارى برداشته که هر کدام براى مرگ او کافى بود بدو گفتم:
مىدانى که محمد کشته شد؟
سعد گفت:گواهى میدهم که محمد رسالت پروردگارش را بخوبى انجامداد،تو برو و از دین خود دفاع کن که خداى بزرگ زنده است و هرگز نخواهد مرد.
و در نقل على بن ابراهیم است که آن مردى که بسراغ وى آمده بود گوید:رسولخداصلى الله علیه و آله جائى را نشان داد و گفت:آن جا برو و او را پیدا کن زیرا من اورا در آن جا دیدم که دوازده نیزه بالاى سرش بلند شده بود،گوید:من همانجا آمدمو او را میان کشتگان دیدم دو بار او را صدا زدم پاسخى نداد بار سوم گفتم:
رسولخدا صلى الله علیه و آله مرا براى تفحص حال تو فرستاده،چون نام رسولخداصلى الله علیه و آله را شنید سربلند کرد و مانند جوجهاى که با شنیدن صداى ما در بهشعف مىآید گویا جان تازهاى گرفت دهان باز کرده گفت:مگر رسولخداصلى الله علیه و آله زنده است؟
گفتم:آرى،با خوشحالى گفت:«الحمد لله...»آنگاه پیغام و سلام او را-چنانچه در بالا ذکر شد نقل کرده-و در پایان گوید:در این وقت نفس عمیقىکشید که دیدم خون زیادى-مانند خونى که از گلوى شتر در وقت نحر بیرون
مىآید-از بدنش خارج شد و از دنیا رفت.
و چون جریان را به رسولخدا صلى الله علیه و آله گفتم فرمود:
«رحم الله سعدا،نصرنا حیا و اوصى بنا میتا».
-خدا رحمت کند سعد را که تا زنده بود ما را یارى کرد و در مرگ نیز سفارش ما رانمود.
3-عبد الله بن زید همان کسى است که اهل سنت عقیده دارند اذان نماز در ما بینخواب و بیدارى به او تلقین شد،و او بنزد رسول خدا(ص)آمد و جریان را به عرضآن حضرت رسانید،و آن حضرت به بلال دستور داد بر طبق گفته او اذان بگوید،که ما انشاء الله تعالى در جاى خود روى آن بحثخواهیم کرد،و بطلان این عقیدهرا از روى روایات و شواهد دیگر به اثبات خواهیم رساند
4-نگارنده گوید:شاید آن دو نفر از کسانى بودند که بعدها داراى منصبهاىمهمى شدند و راوى بخاطر مقامى که پیدا کردند نتوانسته نام آن دو را به صراحتبگوید و از روى تقیه به کنایه گفته است،چنانچه مجلسى(ره)و دیگران گفتهاندکه کنایه از خلیفه اول و دوم است،اگر چه پیروان ایشان حاضر نیستند چنینچیزى را درباره آن دو بشنوند و آن را بپذیرند،و به همین جهت در گوشه و کنارتاریخ دیده مىشود که گاهى نام آندو را در زمره افرادى که در آن روز باپیغمبر(ص)پایدارى کرده و ماندند ذکر کردهاند،اما تعجب اینجا است که معلومنیست اگر آن دو نفر در کنار پیغمبر ماندند چطور شد که کوچکترین زخمى بدانهانرسید و هیچ تیر و نیزهاى بکار نبردند،و هیچ کس را به قتل نرساندند،و چگونهمىشود چند زخم و ضربه به صورت و شانه و بدن پیغمبر برسد،و یک زن مانندنسیبه که معمولا مورد ترحم جنگجویان قرار مىگیرد دوازده زخم کارى بر بدنشبرسد،و یا على بن ابیطالب(ع)نود زخم بر مىدارد و یا ابو دجانه و دیگران آن همهزخم بردارند،اما آن دو نفر خراشى هم برندارند ولى نام هر دوى آنها یا یکى از آنهاجزء ثابت قدمان با رسولخدا در آن روز ثبتشده باشد!
5-این روایت که عباس همراه آنحضرت بود مطابق نقل ابن هشام و ابن اسحاقاست ولى در نقل امام احمد بن حنبل که آنرا از چند طریق نقل کرده و سند همهآنها بجابر بن عبد الله میرسد اینگونه است که گوید:ما در گردنه عقبة بنزد آنحضرترفتیم و چون بنزد ما آمد عرض کردیم:
-یا رسول الله علام نبایعک؟
اى رسول خدا روى چه چیز با تو بیعت کنیم؟-فرمود:
«تبایعونى على السمع و الطاعة فى النشاط و الکسل،و النفقه فى العسر و الیسر،و علىالامر بالمعروف و النهى عن المنکر،و ان تقولوا فى الله لا تخافوا فى الله لومة لائمو على ان تنصرونى فتمنعونى اذا قدمت علیکم مما تمنعون منه انفسکم و ازواجکمو ابناءکم و لکم الجنة!...فقمنا الیه فبایعناه...»تا بآخر حدیثیعنى با من بیعت میکنید برفرمانبردارى و شنوائى دستور در خوشى و سختى،وپرداخت مال در فراخى و تنگى و امر بمعروف و نهى از منکر و اینکه در راه خداسخن حق را بگوئید و در اینراه از سرزنش کسى بیم نداشته باشید و مرا یارى کردهو از من دفاع کنید آنگاه که بنزد شما آمدم همانگونه که از خود و زنان و فرزندانتاندفاع میکنید، و البته در برابر همه اینها پاداش شما بهشت است...(سیرة النبویةابن کثیر ج 2 ص 195)
و در این حدیث که اهل حدیث و تاریخ سنت صحت آنرا تایید کردهاند نامىاز عباس بن عبد المطلب نیست،و با توجه به اینکه عباس بن عبد المطلب در آنموقعدر سلک مشرکین و از بزرگان ایشان محسوب میشده بنظر خیلى بعید میرسد کهرسول خدا(ص)او را بهمراه خود آورده باشد و چنین سخنانى گفته باشد،و از اینرواحتمال دارد این قسمتبدست جیره خواران و مزدوران بنى عباس در تاریخ افزوده
شده باشد تا بدین وسیله سابقه و فضیلتى براى جد بزرگ خود ذکر کرده و بنحوىخود را در داستان هجرت که در اسلام از اهمیتخاصى برخوردار استسهیمکنند.و از این گونه دخل و تصرفها در تاریخ بسیار صورت گرفته است.
جوانان مدینه و بت عمرو بن جموح
ابن هشام مىنویسد:کسانى که در عقبه با رسولخداصلى الله علیه و آله بیعت کرده بودند عموما از جوانهاى مدینهبودند،و پیرمردان قبائل بیشتر در همان حالتبت پرستى وشرک بسر مىبردند،در میان سالمندان قبیله بنى سلمة پیرمردىبود بنام«عمرو بن جموح»که مانند شیوخ دیگر قبائل بتمخصوصى براى خود تهیه کرده بود به نام«مناة»و او را درخانه خود در جایگاه مخصوصى گذارده بود.
در میان جوانان تازه مسلمان همانگونه که قبلا ذکر شدیکى هم«معاذ»پسر همین عمرو بن جموح بود که تازه از سفرمکه و بیعتبا رسولخدا صلى الله علیه و آله بازگشته بود.
معاذ با رفقاى دیگر مسلمان خود که از جوانان همان قبیلهبنى سلمه بودند قرار گذاردند که چون شب شد بدستیارى وکمک او«مناة»-یعنى بت مخصوص پدرش-را بدزدند و در مزبلههاى مدینه بیاندازند،و به اینکار موفق هم شده و چند شبپى در پى«مناة»را بمیان مزبلههاى مدینه که پر از نجاستبودمیانداختند و عمرو بن جموح هر روز صبح بجستجوى بتگمشده خود به اینطرف و آنطرف میرفت و چون آنرا پیدا میکردشستشو میداد و بجاى خود باز گردانده میگفت:
-بخدا اگر میدانستم چه کسى نسبتبتو اینگونه جسارت وبى ادبى کرده او را بسختى تنبیه میکردم!
و چون این عمل تکرار شد شبى عمرو بن جموح شمشیرىبگردن بت آویخت و گفت:من که نمیدانم چه شخصى نسبتبتو این جسارتها و بىادبیها را روا میدارد اکنون این شمشیررا بگردنت میآویزم تا اگر براستى خیرى و یا نیروئى در توهست هر کس بسراغ تو میآید بوسیله آن از خودت دفاع کنى!
آن شب جوانان بنى سلمة«مناة»را بردند و شمشیر را ازگردنش باز کرده و بجاى آن،توله سگ مردهاى را بگردنشبستند و با همان حال در مزبله دیگرى انداختند.
عمرو بن جموح طبق معمول هر روز بدنبال بت آمد و چوناو را پیدا کرد کمى بدو خیره شد و بفکر فرو رفت،جوانان بنىسلمة نیز که در همان حوالى قدم میزدند تا ببینند عمرو بنجموح بالاخره چه خواهد کرد و چه زمانى از خواب غفلتبیرون آمده و فطرتش بیدار میشود وقتى آن حال را در او مشاهده کردند نزدیک آمده شروع به سرزنش بت و بت پرستان کردند وکم کم عمرو بن جموح را به ترک بت پرستى و ایمان به خدا و اسلامدعوت کردند، سخنان ایشان با آن سابقه قبلى در دل عمرو بنجموح مؤثر افتاد و مسلمان شد و در مذمت آن بت و شکرانه ایننعمتبزرگ که نصیبش شده بود اشعار زیر را سرود:
و الله لو کنت الها لم تکن انت و کلب وسط بئر فى قرن اف لملقاک الها مستدن الآن فتشناک عن سوء الغبن الحمد لله العلى ذى المنن الواهب الرزاق دیان الدین هو الذى انقذنى من قبل ان اکون فى ظلمة قبر مرتهن باحمد المهدى النبى المرتهن
و ملخص ترجمه اشعار فوق این است که گوید:
بخدا سوگند اگر تو خدا بودى هرگز با این سگ مرده بستهبیک ریسمان نبودى!اکنون دانستم که تو خدا نیستى و من ازروى سفاهت و نادانى تو را پرستش کردم،سپاس خداى بزرگو بخشنده را که بوسیله پیغمبر راهنماى خویش مرا نجاتبخشید.
هجرت به مدینه
اهل تاریخ مىنویسند پس از بیعت عقبه،رسول خداصلى الله علیه و آله،تصمیم به هجرت به یثرب گرفت،و بهمسلمانان نیز دستور داد بدانجا هجرت کنند،و آنها نیز بتدریجدر گروههاى چند نفره و احیانا به تنهائى بطور علنى و یا در خفاو دور از انظار مشرکین،بدانجا هجرت کردند.
و درباره این تصمیم رسول خدا و انتخاب یثرب بعنواندار الهجرة سخنانى گفتهاند،تا آنجا که برخى منشا آنرا خوابو یا وحى الهى دانسته،و در این باره حدیثى نیز از آن حضرتنقل کردهاند که فرمود:
«رایت فی المنام انى اهاجر من مکة الى ارض بها نخل،فذهبو هلى الى انها الیمامة او هجر، فاذا هى المدینه یثرب.» (1) -یعنى در خواب دیدم که از مکه به سرزمینى هجرت مىکنم که داراىنخل است،و خیالم رفتبه اینکه آن سرزمین«یمامه»یا«هجر» (2) استولى معلوم شد آنجا مدینه-یثرب-است.
و نظیر این حدیث نیز حدیث دیگرى از طریق زهرىو عروة بن زبیر از عایشه نقل شده...
ولى بنظر نگارنده گویندگان این سخن و راویان این حدیثدانسته و یا ندانسته مقام رسول خدا و عظمت و شخصیت آنحضرت را تنزل داده و کاستهاند و انجام چنین امر مهمى را کهدر سرنوشت اسلام و مسلمین مهمترین نقش را داشته به خواباین چنین و با خصوصیات مذکوره موکول کردهاند،و اساسامعلوم نیست این آقایان چه اصرارى دارند که دستورات مهماسلام و کارهاى رسول خدا را معمولا به خواب نسبت دهندمانند داستان اذان و وضوء و ازدواج با عایشه و...چیزهاىدیگر...
و برخى هم منشا آنرا وحى الهى دانستهاند،و این نظریهگرچه بهتر از نظریه بالا است ولى خود آنها روایتى را کهبعنوان سند براى این نظریه ذکر کردهاند مخدوش و«منکر»و«غریب»دانستهاند،چنانچه براى هر خوانندهاى نیز،حدیثمزبور،منکر و غریب مىآید،و متن آن که به چند طریق ذکرشده اینگونه است که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:
«ان الله اوحى الى ای هؤلاء الثلاثة نزلت فهى دار هجرتک:
المدینة او البحرین او قنسرین.» (3)
-یعنى خداوند به من وحى فرمود که بهر یک از این سه سرزمین بروىآنجا خانه و محل هجرت تو خواهد بود:مدینه یا بحرین یا قنسرین. (4)
و غرابت و اشکال اینگونه احادیث وقتى روشن مىشود کهما به این مطلب توجه داشته و در نظر بگیریم که هجرترسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم تنها بخاطر فرار از آزارمشرکان و خطرى که متوجه آن حضرت شده بود صورت نگرفته،بلکه آن یک هدف ضمنى بود و مهمتر از آن پیدا کردن سنگر ونیرو و پایگاه جدیدى بود که رسول خدا صلى الله علیه و آله بوسیلهآن بتواند وظیفه الهى و رسالت مهم تبلیغى خود را ادامه داده و حکومت اسلامى خود را تشکیل دهد و پر واضح است کهقنسرین و یا بحرین هیچگاه نمىتوانست این منظور مهم راتامین کند و با این حال چگونه مىتواند مورد وحى الهى قرارگیرد...؟!و تنها مدینه و یثرب بود که مىتوانست این هدفرا بخوبى تامین کند.بشرحى که ذیلا خواهد آمد.
و بنظر نگارنده اگر بخواهیم هجرت رسول خدا صلى الله علیهو آله را به وحى الهى منتسب سازیم بهتر استسند آنرا حدیثذیل قرار دهیم که بىاشکالتر از حدیث فوق است و آن حدیثىاست که در تفسیر عیاشى از سعید بن مسیب از امام سجادعلیه السلام روایتشده که فرمود:پس از آنکه خدیجه وابو طالب از دنیا رفتند رسول خدا صلى الله علیه و آله ماندن در مکهرا خوش نداشت و اندوه فراوانى آن حضرت را فرا گرفت و ازکفار قریش برخویش بیمناک شد،و در این باره شکایتخودرا به جبرئیل کرد و در اینجا بود که خداوند به آن حضرت وحىفرمود:
«یا محمد اخرج من القریة الظالم اهلها،و هاجر الى المدینة،فلیس لک الیوم بمکة ناصر...» (5) .
-یعنى اى محمد از روستائى که مردم آن ستمکارند بیرون رو و بمدینه هجرت کن که در مکه امروز دیگر تو را یاورى نیست.
و بدنبال آن بود که رسول خدا صلى الله علیه و آله متوجهمدینه شد...
ولى با همه این احوال اگر مسئله را به روال عادى و جریانطبیعى خود و فراهم شدن اسباب و علل آن که منجر به اینهجرت مهم و تاریخى شد واگذار کنیم شاید بىاشکالتر وطبیعىتر باشد و تازه اگر هم بنا باشد به وحى الهى منتسبسازیم بهتر است همانگونه که در حدیث عیاشى بود آنرابصورت یک وظیفه دینى مورد بحث قرار دهیم یعنى«وظیفههجرت از سرزمین شرک»تا الگوئى باشد براى دیگران وصرف تعبد خشک نباشد،و انگیزه آنرا هم نداشتن یاور وکمک کار براى مبارزه با بتپرستى و پاک سازى محیط ازشرک و فساد بدانیم... چنانچه در حدیثبه هر دو قسمتاشاره و تصریح شده...و محل هجرت را نیز فقط مدینه ذکرکنیم که مىتوانستبه هدف و منظور فوق کمک کند نه جاىدیگر...
البته با توجه به این مطلب که نام«مدینه»ممکن استبوسیله راوى ذکر شده باشد و در اصل«یثرب»ذکر شده و اللهالعالم.
بارى اگر مسئله را طبق عوامل طبیعى آن مورد بحث قرار دهیم بخوبى روشن است که رسول خدا صلى الله علیه و آله پساز وفات خدیجه و ابو طالب احساس خطر و بى کسى مىکرد،وهمانگونه که در مقالات گذشته مشروحا ذکر شد،پیوستهدر صدد بود تا یارانى تازه و پایگاهى دیگر براى تبلیغ آئینمقدس اسلام در میان سران قبائل و از تیرههاى مختلف قریش واعراب شهرها و بدویان ساکن حجاز و جاهاى دیگر پیداکند...
و از آنجا که خدا نیز بارها وعده فرموده بود که ما رسولانخود را یارى مىکنیم... (6) و هر که در راه ما تلاش و کوششکند ما راه خود را به او نشان مىدهیم... (7) و هر کس خدا رایارى کند خدا هم او را یارى مىکند.. (8) و رسول خدا نیز بااطمینان بیارى خدا و استمداد از کمکهاى غیبى مترصد بود تابا آمدن افرادى از قبائل اوس و خزرج به نزد آن حضرت واسلام و بیعت آنها این فرصت پیش آمده و آن حضرت را به فکرهجرت به یثرب انداخت،و هر چه جریانات پیش میرفت وموفقیتهاى بیشترى نصیب آن حضرت و فرستادگان او مىگردید فکر هجرت به آن شهر را تقویت مىکرد تا بالاخرهتصمیم به این کار گرفت و در تاریخ معین آن را عملى کرد.
و البته عوامل و جهات زیر نیز مىتواند در تصمیم رسول خداصلى الله علیه و آله دخیل و مؤثر بوده باشد:
1-رسول خدا صلى الله علیه و آله با شهر یثرب و مدینه و قبیلهخزرج و بنى النجار پیوند فامیلى و ارتباط خویشاوندى داشت وهمانگونه که در سابق گفته شد مادر عبد المطلب اهل یثرب بودو دائى زادگان پدرى آنحضرت در یثرب زندگى میکردند،وبهمین مناسبت هم بود که مادرش آمنه آنحضرت را در سن پنجسالگى براى دیدار خویشاوندان به یثرب آورد و حدود یک ماهنیز آنحضرت در یثرب بود،که پس از هجرت به آن شهررسول خدا خاطراتى را از آن دوران کودکى بیاد میآورد وگاهى براى اصحاب خود ذکر میفرمود...چنانچه توقف پدرشعبد الله نیز در آن شهر در مراجعت از شام بخاطر بیمارى کهمنجر به رحلت آنجناب شد در میان همین بستگان و خویشان وروى همین رابطه بود.
و خود همین بستگى و رابطه میتوانست عامل مؤثرى درحمایت از رسول خدا و پیشرفت کار آنحضرت باشد...
2-موقعیت جغرافیائى شهر یثرب چنان بود که مىتوانستدر آینده با پیشرفت اسلام و تهیه نیروئى مؤثر و کارى در آن شهر،مکه را تحت فشار سیاسى و اقتصادى قرار دهد،و قریشرا وادار به تسلیم و خضوع در برابر اسلام سازد و وضع اجتماعىو سیاسى جزیرة العرب نیز چنان بود که تا مکه و قریش تسلیمنمىشد مسلمین نمىتوانستند موفقیتى داشته باشند و اسلام درشبه جزیره و سایر کشورها حاکمیت پیدا کند.
شهر یثرب سر راه کاروانهاى تجارتى قریش به شام قرارداشت،و بمنزله گلوى قریش بود،زیرا قسمت عمده آقائى وسیادت قریش بخاطر درآمدهاى سرشار و سودهاى کلانى بودکه از راه تجارت و وارد کردن کالاهاى تجارتى بمکه و فروشآنها به حاجیان و زائران خانه خدا عایدشان میشد،و اگر اینگلوگاه بسته میشد و در دست مسلمانان قرار میگرفت قریشناچار بتسلیم میگردید چنانچه آینده هم آنرا نشان داد،و درگذشته نیز تمام سعى قریش بر این بود که با مردم یثرب درگیرنشوند و میان آنها صلح و صفا برقرار باشد،که شواهد آنرا قبلابتفصیل ذکر کردهایم.
3-شهر یثرب و اطراف آن داراى مزارع کشاورزى وباغات حاصلخیزى بود که منشا ثروت و خیرات بسیارى بود وگذشته از اینکه از نظر آذوقه و اقتصاد خود کفا بود به جاهاىدیگر نیز کمک میکرد،و در جنگها و درگیریها میتوانستماهها و یا سالها روى پاى خود به ایستد و محاصرهها را تحمل نماید،چنانچه تاریخ گذشته نشان داده بود و آینده نیز نشانداد،و این خود امتیازى بود که در جاهاى دیگر وجود نداشت،و شهر طائف نیز که تا حدودى واجد این امتیازات بودرسول خدا صلى الله علیه و آله را نپذیرفته بود و بشرحى که ذکرشد رهبر اسلام نتوانست از آن شهر بعنوان پایگاه جدید استفادهکند و مطرود آن شهر گردید...
و از طائف که صرفنظر میکردیم جاى دیگرى نبود که اینامتیازها را داشته باشد...
4-بشارتهاى یهودى که در مدینه سکونت داشتند(وجمعیتبسیارى را تشکیل میدادند)به اینکه بزودى پیامبرىظهور خواهد کرد که هجرتگاهش این شهر خواهد بود و با آمدناو تحولى ایجاد خواهد شد و جزیرة العرب را خواهد گرفت...
زمینه خوبى را براى ورود آنحضرت فراهم کرده بود،اگر چهپس از آمدن آنحضرت،خود همان مبشران ظهور،اکثرا دعوتشرا نپذیرفته و روى حسادت و بهانه جوئیهاى دیگر در مقابلآنحضرت ایستاده و دشمنان سرسختى براى اسلام و مسلمینشدند...و جنگها براه انداختند...
ولى با اینحال همان بشارتها و تبلیغات زمینه خوبى براىورود آنحضرت و آماده سازى مردم فراهم کرده بود...
5-جنگهاى«بعاث»و درگیریهاى پى در پى و مستمر میان قبائل اوس و خزرج که سبب شده بود تا آنها روز آسوده وخواب راحتى نداشته و آب خوشى از گلویشان فرو نرود و کاربجائى رسیده بود که از ترس دشمن حتى در موقع خواب نیزاسلحه خود را بر زمین نگذارند،آنها را کاملا خسته و درماندهکرده و از پاى درآورده بود،و تمام ساعات روز و شب را درترس و وحشت و اضطراب بسر میبردند،و بدنبال کسى بودندکه بتواند به آن دشمنیها خاتمه داده،و صلح و صفا و آرامشىدر میان آنها ایجاد کند که در سایه آن بتوانند،اسلحه را بر زمیننهاده و نفس راحتى بکشند،و پس از اینکه با رسول خدا برخوردکرده و سخنان آنحضرت را شنیدند گمشده خود را پیدا کرده،واسلام را بهترین وسیله براى ایجاد صلح و صفا و الفت و دوستىیافتند و همانگونه که پیش بینى میشد همین جریان سبب شد تااسلام بسرعت در یثرب گسترش یافته و آنرا بپذیرند...
اگر چه با کمال تاسف پس از رحلت رسول خدا بخاطرانحرافى که از مسیر تعیین شده از طرف رسول خدا صلى اللهعلیه و آله پیدا شد،و هواهاى نفسانى یکهتاز میدان گردیده وجاى دستور العملهاى رسول خدا و خطوط ترسیم شده آنحضرترا گرفت،مجددا همان اختلافات زنده شد و رسوبات وریشههاى اوس و خزرجى جوانه زده و کار خود را کرد،ومسلمانان را دچار آنهمه بدبختى و جنگ و جدال و گروه بندى کرد تا جائیکه امروز هم دود آن بچشم همه مسلمانان میرود...
ولى بهر صورت در آنروز عامل خوبى براى دعوت رسول خدابمدینه گردید و در تصمیم گیرى آنحضرت مؤثر بود...
6-مردم یثرب چون از مهاجرین یمن بودند از یک تمدنریشهدار و پرسابقهاى برخوردار بوده و آن قساوت و عناد وبدوىگرى اعراب بیابانى و اطراف مکه،و یا حب مقام ودواعى دیگر قریش را در انکار رسول خدا نداشتند،و آمادگىبیشتر و زمینه بهترى براى پذیرش دعوت الهى و سخنان زنده وجانبخش رسول خدا داشتند.
و اینها قسمتى از عواملى بود که بنظر میرسد(صرفنظر ازمسئله وحى الهى و صحت آن)در تصمیمگیرى رسول خدا درهجرت به یثرب مؤثر بوده...
و اما علت تصمیمگیرى در ترک مکه و خروج از آن شهرنیز صرفنظر از مسئله وحى و دستور الهى،بخوبى روشن است،زیرا مکه دیگر جاى امنى براى رسول خدا و تبلیغات و رسالتاو نبود، و با وجود سران قریش و بافتى که آن شهر از نظراجتماعى و قبیلهگى داشت امید آن نبود که در آینده نیزرسول خدا صلى الله علیه و آله بتواند با آن شیوه و امکاناتى کهداشت موفقیتى کسب کند،بخصوص آنکه پس از فوتابو طالب و خدیجه روز به روز فشار مشرکان بیشتر،و امید موفقیت آنحضرت کمتر میگردید،تا آنجا که طبق آیه کریمهقرآنى:
و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتلوک او یخرجوک...
نقشه حبس و یا قتل و یا تبعید آنحضرت را کشیده و درصدد اجراء توطئه قتل آنحضرت بودند که رسول خدا با اطلاع ازتصمیم آنها اقدام به ترک مکه و فرار از آن شهر نمود...
----------------------------------------------
1-سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 213.
2-یمامه-نام قسمتى از سرزمین جزیرة العرب مىباشد-و«هجر»نام شهرى استدر بحرین و در حدیث عمار یاسر در حلیة الاولیاء و دیگر کتابها آمده که در روز آخرعمر خود قبل از شهادت در جنگ صفین و در مورد حقانیت راه و پیروى از علىعلیه السلام گفت:«و الله لو ضربونا حتى یبلغوا بنا السعفات من هجر لعلمنا اناعلى الحق و انهم على الباطل»که پاسخ خوبى استبراى منطق نادرست«الحقلمن غلب».
3-سیرة النبویة-ج 2 ص 214.
4-قنسرین سرزمینى است در شام.
5-تفسیر عیاشى-ج 1 ص 257.
6-انا لننصر رسلنا-سوره غافر آیه 51.
7-و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا-سوره عنکبوت آیه 69.
8-ان تنصروا الله ینصرکم...-سوره محمد آیه 7.
پیمان اخوت میان مهاجرین و یکى از کارهاى مقدماتى
از کارهاى بسیار مهمى که رسول خدا صلى الله علیه و آلهپس از تصمیم هجرت بمدینه انجام داد،پیمان برادرى و عقداخوتى بود که میان مهاجران بست،و هر دو نفر از آنها را روىمناسبتها و ارتباط و سنخیتى که از نظر ظاهرى یا اخلاقىداشتند طى مراسمى که انجام شد با یکدیگر برادر ساخت...واین عقد اخوت در آن هنگامى که تصمیم بمهاجرتدسته جمعى بمدینه داشتند،و خواه ناخواه با سختیها و خطراتىمواجه بودند که نیاز به تعاون و همکارى در بالاترین سطح و باعالىترین انگیزه-یعنى انگیزه الهى و ایمانى و روى وظیفهدینى-در میان آنها احساس میشد مهمترین عامل براىهمبستگى و اتحاد آنها بود...و بهترین وسیله براى ایجاد صفاو صمیمیتبشمار میرفت... چنانچه پس از ورود بمدینه نیز پیمان برادرى و اخوتدیگرى میان مهاجر و انصار بست،که آن نیز در جاى خود درراستاى همین هدف و ایجاد ارتباط و پیوستگى محکم،میانمهاجرین از یک سو(که نیاز شدیدى براى سکونت و زندگىبمردم مدینه داشتند)و مسلمانان مدینه از سوى دیگر،نقشمهمى را ایفاء کرد بشرحى که انشاء الله تعالى در جاى خودذکر خواهیم کرد.
و مطلب جالب و مهمى که در هر دو جا-یعنى هم درعقد اخوت میان مهاجران در مکه،و هم در مراسم عقد اخوتمیان مهاجر و انصار در مدینه-به چشم میخورد،و همه اهلتاریخ نقل کردهاند،آنکه رسول خدا صلى الله علیه و آله نیز خودرا در این پیمانها و عقد اخوتها شریک ساخت،و براى خود نیزبرادرى تعیین کرد،که آن برادر على بن ابیطالب علیه السلامبود...که در مورد دوم بر خلاف مرسوم بود و تنها موردى بود کهمیان دو مهاجر عقد اخوت بسته میشد...
بارى در پیمان برادرى اول که میان مهاجرین برقرار شدرسول خدا صلى الله علیه و آله افرادى را که با هم برادر ساخت ازآنجمله بود:عمر را با ابو بکر،حمزه را با زید بن حارثه،عثمان (1) را با عبد الرحمن بن عوف،زبیر را با ابن مسعود،عبادة بن حارثرا با بلال،مصعب بن عمیر را با سعد بن ابى وقاص،ابو عبیده جراح را با سالم مولى ابى حذیفة،سعید بن زید را باطلحة... (2)
----------------------------------------------
1-البته عثمان آن روز در حبشه بود و رسول خدا غیابا او را با عبد الرحمن بن عوفبرادر ساخت.
2-کتاب محبر ابو خطیب بغدادى.ص 70-71 و سیره حلبیه ج 2 ص 20 و سیرهدحلان ج 1 ص 155 و الصحیح من السیره ج 2 ص 229.
بشرحى که در مقاله پیشین گذشت.رسول خداصلى الله علیه و آله پس از آنکه تصمیم به هجرت به یثرب و مدینهرا گرفت تدریجا به مسلمانانى که در تحت فشار و شکنجهمشرکان قرار داشتند دستور مهاجرت به آن شهر را داد و احیاناتصمیم هجرت خویش را نیز،به آن شهر به آنها گوشزدمیفرمود.
و متن سخنانى که از آنحضرت در اینباره نقل شده اینعبارت است که پس از دستور رفتن بمدینه بآنها فرمود:
«ان الله قد جعل لکم اخوانا و دارا تامنون بها.» (1)
-خداوند براستى براى شما در آن شهر برادرانى و خانههائى قرار داده کهبوسیله آنها آرامش و امنیتخواهید یافت.
و آنها نیز تدریجا بمدینه هجرت نمودند و خود آنحضرت نیز به انتظار دستور و اذن الهى در این باره روز شمارى میکرد.
و بلکه در برخى از روایات آمده که این هجرت را بصورتیک وظیفه و دستور دینى به آنها ابلاغ فرمود،چنانچه درمجمع البیان طبرسى(ره)در ذیل آیه:
ثم ان ربک للذین هاجروا من بعد ما فتنوا ثم جاهدوا و صبروا انربک من بعدها لغفور رحیم. (2)
-آنگاه محققا بدان که خدا با مؤمنانیکه از شهر و دیار خود چون به شر وفتنه کفار مبتلا شدند ناگزیر هجرت کردند و در راه دین کوشش و صبرنمودند از این پس بر آنها بسیار غفور و مهربان خواهد بود.
از حسن نقل شده که از رسول خدا صلى الله علیه و آله روایتکرده که فرمود:
«من فر بدینه من ارض الى ارض و ان کان شبرا من الارضاستوجب الجنة و کان رفیق ابراهیم و محمد...» (3)
-کسى که بخاطر حفظ دین و آئین خود از سرزمینى بسرزمین دیگربگریزد و گر چه فاصلهاش یک وجب باشد مستوجب بهشتخواهد شد و درآنجا رفیق ابراهیم و محمد صلى الله علیه و آله خواهد بود...
-----------------------------------
1-سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 215.
2-سوره نحل-آیه 110.
3-مجمع البیان-ج 3 ص 100.
نخستین مهاجر
بارى پس از دستور مهاجرت،نخستین خانوادهاى که عازمهجرت بشهر یثرب گردیدند خانواده ابو سلمه بود،ابو سلمه که ازآزار مشرکین به تنگ آمده بود قبلا نیز یک بار بحبشه هجرتکرده بود پس از این رخصت،همسرش ام سلمه را(که بعدهابهمسرى رسولخدا-صلى الله علیه و آله-در آمد)با فرزندش سلمهبرداشت تا بسمتیثرب حرکت کند.
قبیله ام سلمه که همان بنى مغیره بودند همینکه از ماجرابا خبر شدند سر راه ابو سلمه آمده و گفتند:ما نمیگذاریم این زنرا با خود ببرى و ابو سلمه هر چه کرد نتوانست آنها را قانع کندکه همسرش را همراه خود ببرد و بالاخره ناچار شد ام سلمه را بافرزندش سلمه نزد آنها گذارده و خود بتنهائى از مکه خارجشود.
از آنسو قبیله ابو سلمه-که بنى عبد الاسد بودند-وقتىشنیدند فرزند ابو سلمه در قبیله بنى مغیره است پیش آنها آمدهگفتند:ما نمیگذاریم فرزندى را که به ما منتسب میباشد درمیان شما بماند،و پس از کشمکش زیادى که کردند دستسلمه را گرفته و بهمراه خود بردند.
ام سلمه نقل کرده:که این ماجرا نزدیک به یک سال طولکشید،و در طول این مدت،کار روزنه من این بود که هر روز صبح از خانه بیرون میآمدم و در محله ابطح مىنشستم و تاغروب در فراق شوهر و فرزندم گریه میکردم،تا بالاخره روزىیکى از عموزادگانم از آنجا گذشت و چون وضع رقتبار مرامشاهده کرد پیش بنى مغیره رفت و بآنها گفت:این چه رفتارناهنجارى است؟چرا این زن بیچاره را آزاد نمىکنید شما کهمیان او و شوهر و فرزندش جدائى انداختهاید؟
اعتراض او سبب شد تا مرا رها کرده گفتند:اگر میخواهىپیش شوهرت بروى آزادى!
بنى عبد الاسد نیز با اطلاع از این جریان سلمه را بمنبرگرداندند،و من هم سلمه را برداشته با شترى که داشتم تنهابسوى مدینه حرکت کردم،و بخاطر تنهائى و طول راه ترسناکو خائف بودم،ولى هر چه بود از توقف در مکه آسانتر بود،و باخود گفتم:اگر کسى را در راه دیدم با او میروم.
چون به تنعیم(دو فرسنگى مکه)رسیدم به عثمان بنابی طلحه-که در زمره مشرکین بود-برخوردم او از من پرسید:
-اى دختر ابا امیه بکجا میروى؟
گفتم:به یثرب نزد شوهرم!
پرسید-آیا کسى همراه تو هست؟
گفتم:جز خداى بزرگ و این فرزندم سلمه دیگر کسىهمراه من نیست. عثمان فکرى کرد و گفت:بخدا نمىشود تو را به اینحالواگذارد،این جمله را گفت و مهار شتر مرا گرفته بسوى مدینهبراه افتاد و بخدا سوگند تا امروز همراه مردى جوانمردتر وکریمتر از او مسافرت نکرده بودم،زیرا هر وقتبمنزلگاهىمیرسیدیم شتر مرا میخواباند و خود بسوئى میرفت تا من پیادهشوم،و چون پیاده میشدم میآمد و افسار شتر مرا بدرختىمىبست و خود بزیر درختى و سایبانى به استراحتمىپرداخت،تا دوباره هنگام سوار شدن که مىشد میآمد و شترمرا آماده میکرد و بنزد من میآورد و میخواباند و خود بیکسومیرفت تا من سوار شوم،و چون سوار مىشدم نزدیک میآمد ومهار شتر را مىگرفت و راه میافتاد،و بهمین ترتیب مرا تا مدینهآورد و چون به«قباء»رسیدیم بمن گفت:برو بسلامت،وارداین قریه شوکه شوهرت ابا سلمه در همین جا است.
اینرا گفت و خودش از همانراهى که آمده بود بسوى مکهبازگشت.
و بد نیستبدانید که این عثمان بن ابی طلحه از خاندانابى طلحه عبدرى است که منصب کلید دارى خانه کعبه با آنهابود و در جنگ احد نیز او و پدر و عمو و برادرانش بهمراهمشرکان بجنگ با مسلمانان آمده بودند و در همان جنگ پدر وبرادرانش بدست مسلمانان کشته شدند...،و خداوند این توفیق را به او داد که تا سال فتح مکه زنده بماند و اسلام را اختیارنموده و به شرف اسلام مشرف شود،حتى در داستان ورودرسول خدا صلى الله علیه و آله بمسجد الحرام و باز کردن درخانه کعبه بوسیله آنحضرت حضور یابد و کلید خانه را که دردست او بود به رسول خدا تقدیم کند،و بر طبق برخى ازروایات پس از انجام این مراسم عباس بن عبد المطلب نزدرسول خدا صلى الله علیه و آله آمده و تقاضا کرد که کلید خانه رابه او بدهند و این افتخار نصیب او گردد،و رسول خدا صلى اللهعلیه و آله نیز بنا بدرخواست او این کار را کرد، ولى بدنبال آناین آیه نازل شد:
ان الله یامرکم ان تؤدوا الامانات الى اهلها... (1)
-خداوند به شما دستور میدهد که امانتها را به اهل آن واگذار کنید...
و پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله دستور داد کلید خانه را بهعثمان بن ابى طلحه باز گردانند.. . (2) .
به ترتیبى که گفته شد مسلمانان بطور انفرادى و یا بصورتجمعى مهاجرت به یثرب را آغاز کردند،و البته این مهاجرتها نیز غالبا در خفا و پنهانى انجام میشد و اگر مشرکین مطلعمیشدند که فردى یا خانوادهاى قصد مهاجرت دارند از رفتن آنهاجلوگیرى مىکردند،و حتى گاهى بدنبال آنان تا مدینهمیآمدند و با حیله و نیرنگ آنها را بمکه باز مىگرداندند، چنانچه ابن هشام در اینجا نقل مىکند که عیاش بن ابى ربیعةبهمراه عمر بمدینه آمد،و چون ابو جهل و حارث بن هشام که ازنزدیکان او بودند از هجرت او مطلع شدند بتعقیب او از مکهبمدینه آمدند،و براى اینکه او را که حاضر به بازگشت نبودراضى کنند بدو گفتند:مادرت از هجرت تو سخت پریشان وناراحتشده تا جائیکه نذر کرده است که تا تو را نبیند سرش راشانه نزند،و زیر سقف و سایه نرود؟
عیاش دلش بحال مادر سوخت و آماده بازگشتبمکه شد،و با اینکه عمر به او گفت:اینان میخواهند تو را گول بزنند واین سخن حیلهاى است که براى بازگرداندن تو طرح کردهاند، ولى عیاش توجهى نکرده و بهمراه آندو از مدینه بیرون آمد،وهنوز چندان از شهر دور نشده بودند که آندو عیاش را سر گرمساخته و بروى حمله کردند و دستگیرش نموده و با دستهاىبسته،وارد مکهاش ساختند،و در جائى او را زندانى کرده وتحتشکنجه و آزارش قرار دادند تا اینکه مجددا وسیلهاىفراهم شد و او بمدینه آمد.
---------------------------------
1-سوره نساء-آیه 58.
2-بحار الانوار-ج 21 ص 116-117 و سیرة النبویة ابن کثیر-ج 2 ص 217.
مصادره اموال
روز بروز بر تعداد مهاجرین افزوده میشد و تدریجا مکهداشت از مسلمانان خالى میگردید، مشرکین با خطر تازهاىمواجه شده بودند که پیش بینى آنرا نمیکردند زیرا تا به آنروزفکر میکردند با شکنجه و تهدید و اذیت و آزار میتوان جلوىپیشرفت اسلام را گرفت،اما با گذشت زمان،دیدند که اینشکنجه و آزارها و شدت عملها نتوانست جلوى تبلیغات رسولخدا-صلى الله علیه و آله-را بگیرد.و در آغاز مهاجرت افراد تازهمسلمان نیز،خطرى احساس نمىکردند، اما وقتى دیدندمسلمانان پناهگاه تازهاى پیدا کرده،و شهر یثرب آغوش خود رابراى استقبال اینان باز نموده با پیشرفتسریعى که اسلام درخود آن شهر و میان مردم آنجا داشته است چیزى نخواهدگذشت که اینان در آنجا پایگاهى پیدا خواهند کرد و بدنبالآن لشکرى فراهم نموده و حمله انتقامى مسلمانان ازهمانجا شروع خواهد شد،و با نیرو گرفتن آنها و پیوند مهاجر وانصار در شهر یثرب پاسخ آنهمه اهانتها و قتل و آزارها راخواهند داد،از اینرو بفکر مصادره اموال و تهدید مسلمانانافتاده و خواستند از اینراه جلوى هجرت آنان را بگیرند،و آنها رااز هر سو تحت فشار و شکنجه قرار دهند.