تاریخ تحلیلی اسلام
خبر دادن رسولخدا«ص»از کاروان قریش
ابن هشام در سیره در ذیل حدیث معراج از ام هانى روایتکرده که گوید:رسول خدا«ص»آنشب را در خانه من بود و نمازعشاء را خواند و بخفت،ما هم با او بخواب رفتیم، نزدیکیهاىصبح بود که ما را بیدار کرد و نماز صبح را خوانده ما هم با اونماز گزاردیم آنگاه رو به من کرده فرمود:اى ام هانى من امشب چنانچه دیدید نماز عشاء را با شما در این سرزمین خواندم سپسبه بیت المقدس رفته و چند نماز هم در آنجا خواندم و چنانچهمشاهده میکنید نماز صبح را دوباره در اینجا خواندم.
این سخن را فرموده برخاست که برود من دست انداختهدامنش را گرفتم بطورى که جامهاش پس رفت و بدو گفتم:اىرسول خدا این سخن را که براى ما گفتى براى دیگران مگو کهتو را تکذیب کرده و مىآزارند،فرمود:بخدا!براى آنها نیز خواهمگفت!
ام هانى گوید:من به کنیزک خود که از اهل حبشه بود گفتم: بدنبال رسول خدا«ص»برو ببین کارش با مردم بکجا میانجامد وگفتگوى آنها را براى من باز گوى.
کنیزک رفت و باز گشته گفت:چون رسولخدا«ص»داستانخود را براى مردم تعریف کرد با تعجب پرسیدند:نشانه صدقگفتار تو چیست و ما از کجا بدانیم تو راست میگوئى؟فرمود: نشانهاش فلان کاروان است که من هنگام رفتن بشام در فلانجادیدم و شترانشان از صداى حرکتبراق رم کرده یکى از آنها فرارکرد و من جاى آنرا به ایشان نشان دادم و هنگام بازگشت نیز درمنزل ضجنان(25 میلى مکه)بفلان کاروان برخوردم که همگىخواب بودند و ظرف آبى بالاى سر خود گذارده بودند و روى آنرا باسرپوش پوشانده بودند و کاروان مزبور هم اکنون از دره تنعیم وارد مکه خواهند شد،و نشانهاش آن است که پیشاپیش آنهاشترى خاکسترى رنگ است و دو لنگه بار روى آن شتر است کهیک لنگه آن سیاه مىباشد.
و چون مردم این سخنان را شنیدند بسوى دره تنعیم رفته وکاروان را با همان نشانیها که فرموده بود مشاهده کردند که ازدره تنعیم وارد شد و چون آن کاروان دیگر بمکه آمد و داستان رمکردن شتران و گم شدن آن شتر را از آنها جویا شدند همه راتصدیق کردند.
محدثین شیعه رضوان الله علیهم نیز بهمین مضمون-با مختصراختلافى-روایاتى نقل کردهاند و در پایان برخى از آنها چنیناست که چون صدق گفتار آنحضرت معلوم شد و راهى براىتکذیب و استهزاء باقى نماند آخرین حرفشان این بود که گفتند:
-این هم سحرى دیگر از محمد.
تصمیم چند تن از بزرگان قریش براى دریدن صحیفه ملعونه
مشرکین مکه که از توطئه قتل رسول خدا(ص)نتیجهاىنگرفتند و ابو طالب و بنى هاشم را در دفاع و حمایت ازرسول خدا(ص)جدى و صمیمى دیدند،فکر کشتن آنحضرت راموقتا از سر بدر کرده و در صدد برآمدند تا بهر وسیلهاى شدهحمایت ابو طالب و بنى هاشم را از آنحضرت باز دارند،و بهمینمنظور پس از انجمنها و تبادل نظر تصمیم بمحاصره اقتصادى واجتماعى و سیاسى بنى هاشم گرفتند و هدفشان این بود کهبنى هاشم و بخصوص ابو طالب را در تنگنا قرار داده تا به یکى ازاهداف زیر برسند:
یا اینکه در اثر فشار و سختى دست از یارى محمد(ص)بردارند.
و یا اینکه خودشان ناچار شوند محمد(ص)را به قتل رسانده ویا تسلیم کرده و نجات یابند.
و اگر به هیچکدامیک از اینها تن ندادند و همچنان مقاومتکردند،تدریجا از پاى در آمده و منظور مشرکان قریش که نابودى بنى هاشم بود بدون جنگ و خونریزى به انجام برسد.
و بهر صورت آنها بدین منظور تصمیم به قطع رابطه بابنى هاشم و نوشتن تعهدنامهاى در این باره گرفتند و این تصمیم راعملى کرده و به تعبیر روایات«صحیفه ملعونه»و قرار دادظالمانهاى را تنظیم کرده و چهل نفر از بزرگان قریش(و بر طبقنقلى هشتاد نفر از آنها) پاى آنرا امضاء کردند.
مندرجات و مفاد آن تعهد نامه که شاید مرکب از چند مادهبوده در جملات زیر خلاصه میشد:
امضاء کنندگان زیر متعهد میشوند که از این پس هرگونهمعامله و داد و ستدى را با بنى هاشم و فرزندان مطلب قطع کنند.
-به آنها زن ندهند و از آنها زن نگیرند.
-چیزى به آنها نفروشند و چیزى از ایشان نخرند.
-هیچگونه پیمانى با آنها نبندند و در هیچ پیش آمدى ازایشان دفاع نکنند.و در هیچ کارى با ایشان مجلس مشورتى وانجمنى نداشته باشند.
-تا هنگامیکه بنى هاشم محمد را براى کشتن به قریشنسپارند و یا بطور پنهانى یا آشکارا محمد را نکشند پاى بند عمل بهاین قرار داد باشند.
این تعهد نامه ننگین و ضد انسانى به امضاء رسید و براى آنکهکسى نتواند تخلف کند و همگى مقید به اجراء آن باشند آنرا در خانه کعبه آویختند (1) و از آن پس آنرا بمرحله اجراء در آوردند.
نویسنده آن مردى بود بنام منصور بن عکرمة-و برخى همنضر بن حارث را بجاى او ذکر کردهاند-که گویند:پیغمبرصلى الله علیه و آله دربارهاش نفرین کرد و در اثر نفرین آنحضرتانگشتانش از کار افتاد و فلج گردید.
ابو طالب که از ماجرا مطلع شد بنى هاشم را گرد آورد و ازآنها خواست تا در برابر مشرکان از رسولخدا صلى الله علیه و آلهدفاع کنند و وظیفه خطیر خود را از نظر عشیره و فامیل در آنموقعیتحساس انجام دهند،و افراد قبیله نیز همگى سخنابو طالب را پذیرفتند،تنها ابو لهب بود که مانند گذشته سخنابو طالب را نپذیرفت و در سلک مشرکین قریش رفته و بدشمنىخویش با رسولخدا صلى الله علیه و آله و بنى هاشم ادامه داد.
ابو طالب که دید بنى هاشم با این ترتیب نمىتوانند در خودشهر مکه زندگى را بسر برند آنها را به درهاى در قسمتشمالىشهر که متعلق به او بود-و به شعب ابى طالب موسوم بود-منتقلکرده و جوانان بنى هاشم و بخصوص فرزندانش على و طالب وعقیل را موظف کرد که شدیدا از پیغمبر اسلام نگهبانى و حراست کنند،و بهمین منظور گاهى در یک شب چند بار بالاىسر رسولخدا صلى الله علیه و آله میآمد و او را از بستر بلند کرده ودیگرى را جاى او میخوابانید و آنحضرت را بجاى امنترى منتقلمیکرد،و پیوسته مراقب بود تا مبادا گزندى به آنحضرت برسد،وبراستى قلم عاجز است که فداکارى ابو طالب را در آنمدت کهحدود سه سال یا بیشتر طول کشید بیان کند (2) و رنجى را که آنبزرگوار در دفاع از وجود مقدس رسولخدا صلى الله علیه و آله متحملشد روى صفحات کتاب منعکس سازد.
ابن اسحاق و دیگران اشعارى از ابو طالب درباره آن روزهاىسخت نقل کردهاند که از آنجمله اشعار زیر است:
الا ابلغا عنى على ذات بیننا لویا و خصا من لوى بنى کعب الم تعلموا انا وجدنا محمدا نبیا کموسى خط فى اول الکتب و ان علیه فى العباد محبة و لا خیر فیمن خصه الله بالخب و ان الذى الصقتم من کتابکم لکم کائن نحسا کراغیة السقب فلسنا و رب البیت نسلم احمدا على الحال من غض الزمان و لا کرب (3)
که از شعر دوم آن ایمان ابو طالب به نبوت رسول خدا(ص)
مشرکین قریش گذشته از اینکه خودشان داد و ستد ومعاملهاى با بنى هاشم نمىکردند از دیگران نیز که میخواستندچیزى بآنها فروشند و یا آذوقهاى براى ایشان برند جلوگیرىمیکردند و حتى دیدهبانانى را گماشته بودند که مبادا کسى براىآنها خوراکى و آذوقه ببرد،و در موسم حج و عمره(مانند ماههاىذى حجة و رجب)و فصلهاى دیگرى هم که معمولا افراد براىخرید و فروش آذوقه از خارج بمکه میآمدند آنها را نیز بهر ترتیبىبود تا جائى که مىتوانستند از داد و ستد با ایشان ممانعتمیکردند،مثل اینکه متعهد میشدند اجناس آنها را به چند برابرقیمتى که بنى هاشم خریدارى میکنند از ایشان خریدارى کنند،و یا آنها را بغارت اموال تهدید میکردند،و امثال اینها.
براى مقابله با این محاصره اقتصادى،خدیجه آنهمه ثروتى راکه داشت همه را در همان سالها خرج کرد،و خود ابو طالب نیزتمام دارائى خود را داد،و خدا میداند که بر بنى هاشم در آنچند سال چه گذشت و زندگى را چگونه بسر بردند،و چه سختیهاو مرارتها را متحمل شدند.
البته در میان قریش مردمانى هم بودند که از اول زیر بار آنتعهد ستمگرانه نرفتند مانند مطعم بن عدى-که گویند حاضر بهنیز بخوبى روشن میشود برخلاف آنچه برخى از اهل تاریخگفتهاند. امضاء آن نشد-و یا افرادى هم بودند که بواسطه پیوند خویشاوندىبا بنى هاشم یا خدیجه،مخفیانه گاهگاهى خوار و بار و یا آرد وغذائى آن هم در دل شب و دور از چشم دیدهبانان قریش بهشعب میرساندند،اما وضع بطور عموم بسیار رقتبار و دشوارمىگذشت، چه شبهاى بسیارى شد که همگى گرسنهخوابیدند،و چه اوقات زیادى که در اثر نداشتن لباس و پوششبرخى از خیمه و چادر بیرون نمىآمدند.
در پارهاى از تواریخ آمده که گاه میشد صداى«الجوع»وفریاد گرسنگى بچهها و کودکان که از میان شعب بلند میشدبگوش قریش و مردم مکه میرسید،و آنها را ناراحت میکرد.
و طبق برخى از روایات از کسانى که در آن مدت بطورمخفیانه آذوقه براى بنى هاشم میآورد حکیم بن حزام برادرزادهخدیجه بود (4) ،که روزى ابو جهل او را مشاهده کرد و دید غلامش را برداشته و مقدارى گندم براى عمهاش خدیجه مىبرد،ابو جهلبدو آویخت و گفت:آیا براى بنى هاشم آذوقه مىبرى؟بخدادست از تو بر نمىدارم تا در مکه رسوایت کنم.
ابو البخترى(برادر ابو جهل)سر رسید و به ابو جهل گفت:چهشده؟گفت:این مرد براى بنى هاشم آذوقه برده است!
ابو البخترى گفت:این آذوقهاى است که از عمهاش خدیجه پیشاو امانتبوده و اکنون براى صاحب آن مىبرد،آیا ممانعتمىکنى که کسى مال خدیجه را برایش ببرد؟جلوى او را رهاکن، ابو جهل دستبرنداشت و همچنان ممانعت میکرد.
بالاخره کار به زد و خورد کشید و ابو البخترى استخوان فکشترى را که در آنجا افتاده بود برداشت،چنان بر سر ابو جهلکوفت که سرش شکست و به شدت او را مجروح ساخت،وآنچه در این میان براى ابو جهل دشوار و ناگوار بود این بود کهمىترسید این خبر بگوش بنى هاشم برسد و موجب دلگرمى وشماتت آنها از وى گردد،و از اینرو ماجرا را بهمان جا پایان دادو سر و صدا را کوتاه کرد ولى با اینحال حمزة بن عبد المطلب آنمنظره را از دور مشاهده کرد و خبر آنرا باطلاع رسولخدا صلى الله علیه و آله و دیگران رسانید.
و از جمله-بر طبق برخى از روایات-ابو العاص بن ربیع دامادآنحضرت و شوهر زینب دختر رسولخدا صلى الله علیه و آله بود کههرگاه میتوانست قدرى آذوقه تهیه میکرد،و آنرا بر شترى بار کردهشب هنگام بکنار دره و شعب ابى طالب میآورد سپس مهار شتررا بگردنش انداخته او را بمیان دره رها میکرد و فریادى میزد کهبنى هاشم از ورود شتر به دره با خبر گردند،و رسولخدا صلى اللهعلیه و آله بعدها که سخن از ابو العاص بمیان میآمد این مهر ومحبت او را یادآورى میکرد و میفرمود:حق دامادى را نسبتبمادر آنوقت انجام داد.
بارى در این مدت بنى هاشم و فرزندان مطلب روزگارسختى را در شعب ابى طالب گذارندند، و مسلمانان دیگرى همکه از بنى هاشم نبودند و در شهر مکه رفت و آمد میکردند تحتسختترین شکنجهها و آزارهاى مشرکین قرار گرفتند بطورى کهابن اسحاق در سیره خود مینویسد:
«ثم عدوا على من اسلم فاوتقوهم و آذوهم،و اشتد البلاء علیهم،و عظمتالفتنة فیهم و زلزلوا زلزالا شدیدا» (5) .
یعنى پس از آنکه بنى هاشم به شعب پناه بردند مشرکین مکه بسراغ مسلمانان دیگر رفته و آنها را به بند کشیده و آزار کردند وبلا و گرفتارى آنها شدت یافت و دچار فتنه بزرگى شده و بسختىمتزلزل گردیدند.
در این چند سال فقط در دو فصل بود که بنى هاشم وبخصوص رسولخدا صلى الله علیه و آله نسبتا آزادى پیدا مىکردند تااز شعب ابى طالب بیرون آمده و با مردم تماس بگیرند و اوقاتدیگر را بیشتر در همان دره بسر میبردند.
این دو فصل یکى ماه ذى حجة و دیگرى ماه رجب بود که درماه ذى حجة قبائل اطراف و مردم جزیرة العرب براى انجام مراسمحجبمکه میآمدند و در ماه رجب نیز براى عمره بمکهرو میآوردند،رسولخدا صلى الله علیه و آله نیز براى تبلیغ دین مقدساسلام و انجام ماموریت الهى خویش در این دو موسم حد اکثراستفاده را میکرد و چه در منى و عرفات،و چه در شهر مکه وکوچه و بازار نزد بزرگان قبائل و مردمى که از اطراف بمکه آمدهبودند میرفت و آئین خود را بر آنها عرضه میکرد و آنها را به اسلامدعوت مىنمود،ولى بیشتر اوقات بدنبال رسولخداصلى الله علیه و آله پیر مردى را که گونهاى سرخ فام داشت مشاهدهمیکردند که به آنها میگفت:گول سخنان او را نخورید که اوبرادرزاده من است و مردى دروغگو و ساحر است. این پیر مرددور از سعادت کسى جز همان ابو لهب عموى رسولخدا صلى الله علیه و آله نبود.
و همین سخنان ابو لهب مانع بزرگى براى پذیرفتن سخنانرسولخدا صلى الله علیه و آله از جانب مردم مىگردید و بیکدیگرمیگفتند:این مرد عموى او است و به وضع او آشناتر است و او رااستقامت و پایدارى بنى هاشم در برابر مشرکین و تعهدنامهننگین آنها و تحمل آنهمه شدت و سختى-با همه دشواریهائىکه براى آنان داشت-بسود رسولخدا صلى الله علیه و آله و پیشرفتاسلام تمام شد،زیرا از طرفى موجب شد تا جمعى از بزرگانقریش که آن تعهد نامه را امضاء کرده بودند بحال آنان رقتکرده و عواطف و احساسات آنها را نسبتبه ابو طالب و خویشانخود که در زمره بنى هاشم بودند تحریک کند و در فکر نقض آنپیمان ظالمانه بیفتند،و از سوى دیگر چون افراد زیادى بودند کهدر دل متمایل به اسلام گشته ولى از ترس قریش جرئتاظهار عقیده و ایمان به رسولخدا صلى الله علیه و آله را نداشتند ونگران آینده بودند،این استقامت و پایدارى براى اینگونه افرادبهتر مىشناسد چنانچه پیش از این نیز ذکر شد.
------------------------------------------------------------
1-و برخى گفتهاند:ابتدا آن را در کعبه آویختند و سپس از ترس آنکه مورد دستبردقرار گیرد آن را به مادر ابو جهل سپردند.
2-دوران این محاصره را عموما سه سال و برخى هم مانند طبرسى در اعلام الورىچهار سال ذکر کردهاند.
3-سیره ابن اسحاق-ط ترکیه-ص 138.
4-برخى این مطلب را بعید دانسته و گفتهاند حکیم بن حزام مردى سودجو ومال پرست و به احتکار مواد خوراکى معروف بوده و از چنین شخصى گذشت و ترحمبه این اندازه بعید است مگر آنکه بگوئیم:این کار را هم بمنظور سود جوئى و فروشمواد خوراکى به چند برابر قیمت واقعى آن به بنى هاشم انجام میداده،و بهر صورتگفتهاند:چون وى از طایفه زبیر و حامیان عثمان و دشمنان امیر المؤمنین علیه السلامبوده احتمال اینکه حدیثسازان حرفهاى و مزدور خواسته باشند درباره او فضیلتىجعل کرده و بتراشند بعید بنظر نمىرسد. چنانچه درباره ابو العاص بن ربیع داماد رسولخدا(ص)نیز که از قبیله بنى امیه بود و در ذیل داستانش را مىخوانید همین احتمالرا دادهاند،و الله العالم
5-سیره ابن اسحاق-ط ترکیه-ص 137
تصمیم چند تن از بزرگان قریش براى دریدن صحیفه ملعونه
بارى سه سال یا چهار سال-بنابر اختلاف تواریخ-وضع بهمین منوال گذشت و هر چه طول مىکشید کار بر بنى هاشمسختتر میشد و بیشتر در فشار زندگى و دشواریهاى ناشى از آنقرار مىگرفتند،و در این میان فشار روحى ابو طالب و رسولخداصلى الله علیه و آله از همه بیشتر بود.
حقانیت اسلام و ماموریت الهى پیغمبر صلى الله علیه و آله را مسلمکرد و سبب شد تا عقیده باطنى خود را اظهار کرده و آشکارا درسلک مسلمانان درآیند.
از کسانى که شاید زودتر از همه بفکر نقض پیمان افتاد وبیش از سایر بزرگان قریش براى اینکار کوشش کرد-بنقلتواریخ-هشام بن عمرو بود که از طرف مادر نسبش به هاشم بنعبد مناف میرسید و در میان قریش داراى شخصیت و مقامى بود،و در مدت محاصره نیز کمک زیادى به مسلمانان و بنى هاشمکرده بود و از کسانى بود که در خفا و پنهانى خوار و بار و آذوقهبار شتر کرده و بدهانه دره میآورد و آنرا بمیان دره رها میکرد تابدستبنى هاشم افتاده و مصرف کنند.
روزى هشام بن عمرو بنزد زهیر بن ابى امیة که-او نیز بابنى هاشم بستگى داشت و-مادرش عاتکة دختر عبد المطلب بودآمده و گفت:اى زهیر تا کى باید شاهد این منظره رقتبارباشى؟ تو اکنون در آسایش و خوشى بسر مىبرى،غذا میخورى،لباس مىپوشى با زنان آمیزش مىکنى،اما خویشان نزدیک تو به آن وضع هستند که خود میدانى!نه کسى بآنها چیز میفروشد ونه چیزى از ایشان میخرند،نه زن به آنها میدهند و نه از ایشان زنمیگرند؟...
هشام دنباله سخنان خود را ادامه داده گفت:
-بخدا اگر اینان خویشاوندان ابو الحکم(یعنى ابو جهل)
بودند و تو از وى مىخواستى چنین تعهدى براى قطع رابطه با آنهاامضاء کند او هرگز راضى نمیشد!
زهیر-که سخت تحت تاثیر سخنان هشام قرار گرفته بود-گفت:من یکنفر بیش نیستم آیا به تنهائى چه میتوانم بکنم وچه کارى از من ساخته است،بخدا اگر شخص دیگرى مرا دراینکار همراهى میکرد من اقدام بنقض آن میکردم،هشام گفت:
آن دیگرى من هستم که حاضرم تو را در اینکار همراهى کنم!
زهیر گفت:ببین تا بلکه شخص دیگرى را نیز با ما همراهکنى.
هشام بهمین منظور نزد مطعم بن عدى و ابو البخترى(برادرابو جهل)و زمعة بن اسود که هر کدام داراى شخصیتى بودندرفت و با آنها نیز بهمان گونه گفتگو کرد و آنها را نیز بر اینکارمتفق و هم عقیده نمود و براى تصمیم نهائى و طرز اجراى آن قرارگذاردند شب هنگام در دماغه کوه«حجون»در بالاى مکهاجتماع کنند و پس از اینکه در موعد مقرر و قرارگاه مزبور حضور بهمرسانیدند زهیر بن ابى امیه به عهده گرفت که آغاز بکار کند وآن چند تن دیگر نیز دنبال کار او را بگیرند.
چون فردا شد زهیر بن ابى امیة بمسجد الحرام آمد و پس ازطوافى که اطراف خانه کعبه کرد ایستاد و گفت:اى مردم مکهآیا رواست که ما آزادانه و در کمال آسایش غذا بخوریم و لباسبپوشیم ولى بنى هاشم از بىغذائى و نداشتن لباس بمیرند و نابودشوند؟بخدا من از پاى ننشینم تا این ورق پاره ننگین را کهمتضمن آن قرار داد ظالمانه است از هم پاره کنم!
ابو جهل که در گوشه مسجد ایستاده بود فریاد زد:بخدا دروغگفتى،کسى نمىتواند قرار داد را پاره کند،زمعة بن اسود گفت:
تو دروغ میگوئى و بخدا سوگند ما از همان روز اول حاضر بهامضاى آن نبودیم،ابو البخترى از گوشه دیگر فریاد برداشت:زمعةراست میگوید و ما از ابتدا بنوشتن آن راضى نبودیم،مطعم بنعدى از آنسو داد زد:حق با شما دو نفر است و هر کس جز اینبگوید دروغ گفته،ما از مضمون این قرارداد و هر چه در آن نوشتهاستبیزاریم،هشام بن عمرو نیز سخنانى بهمین گونه گفت،ابو جهل که این سخنان را شنید گفت:این حرفها با مشورت قبلىاز دهان شما خارج میشود و شما شبانه روى اینکار تصمیمگرفتهاید!
خبر دادن رسولخدا صلى الله علیه و آله از سرنوشت صحیفه
و بر طبق برخى از تواریخ:در خلال این ماجرا شبى رسولخداصلى الله علیه و آله نیز از طریق وحى مطلع گردید و جبرئیل به اوخبر داد که موریانه همه آن صحیفه ملعونه را خورده و تنها قسمتىرا که«بسمک اللهم»در آن نوشته شده و یا نام«الله»در آن ثبتشده باقى گذارده و سالم مانده است، (1) حضرت این خبر را بهابو طالب داد،و ابو طالب به اتفاق آنحضرت و جمعى از خاندانخود بمسجد الحرام آمد و در کنار کعبه نشست،قرشیان که او رادیدند پیش خود گفتند:حتما ابو طالب از این قطع رابطه خستهشده و براى آشتى و تسلیم محمد بدینجا آمده از اینرو نزد وى آمدهو پس از اداى احترام بدو گفتند:
-اى ابو طالب گویا براى رفع اختلاف و تسلیم برادر زادهاتمحمد آمدهاى؟
گفت:نه!محمد خبرى بمن داده و دروغ نمىگوید اومیگوید:پروردگارش بوى خبر داده که موریانه را مامور ساخته تا آن صحیفه را به استثناى آن قسمت که نام خدا در آن است همهرا بخورد اکنون کسى را بفرستید تا آن صحیفه را بیاورد اگردیدید که سخن او راست است و موریانه آنرا خورده بیائید و ازخدا بترسید و دست از این ستمگرى و قطع رابطه با ما بردارید، واگر دروغ گفته بود من حاضرم او را تحویل شما بدهم!
همگى گفتند:اى ابو طالب گفتارت منصفانه است و ازروى عدالت و انصاف سخن گفتى و بدنبال آن،تعهدنامه را کهدر خانه کعبه و یا نزد مادر ابو جهل بود آورده و دیدند بهمانگونهکه ابو طالب خبر داده بود جز آن قسمتى که جمله«بسمک اللهم» در آن بود بقیه را موریانه خورده است.
این دو ماجرا سبب شد که قریش به دریدن صحیفه حاضرگردند و موقتا دست از لجاج و عناد و قطع رابطه بردارند ولى بااینهمه احوال،بزرگان ایشان حاضر به پذیرفتن اسلام نشدند وگفتند:باز هم ما را سحر و جادو کردید،اما جمع بسیارى ازمردم با مشاهده این ماجرا مسلمان شدند.
و در باره این ماجرا بنابر مشهور که سه سال و بنابر قولىچهار سال طول کشید ابو طالب اشعارى گفت که از آنجمله استاشعار زیر:
و قد جربوا فیما مضى غب امرهم و ما عالم امرا کمن لا یجرب و قد کان فى امر الصحیفة عبرة متى ما یخبر غائب القوم یعجب محا الله منها کفرهم و عقوقهم و ما نقموا من باطل الحق مغرب فاصبح ما قالوا من الامر باطلا و من یختلق ما لیس بالحق یکذب فامسى ابن عبد الله فینا مصدقا على سخط من قومنا غیر معتب فلا تحسبونا مسلمین محمدا لدى عزمة منا و لا متعزب
------------------------------
1-و در برخى نقلها مانند روایت کازرونى در کتاب«المنتقى»بعکس این ذکرشده است،ولى نقل اول صحیحتر بنظر میرسد و اشعار ابو طالب نیز که در ذیل خواهدآمد مىتواند شاهدى بر صحت آن نقل باشد.
وفات ابو طالب و خدیجه
مورخین عموما نوشتهاند:سه سال قبل از هجرت رسول خدابمدینه مرگ ابو طالب و خدیجه اتفاق افتاد،و رسول خدا(ص)درمرگ آندو به اندوه سختى دچار شد و آن سال را«عام الحزن» نامیدند.
ابو طالب و خدیجه دو پشتیبان بزرگ و کمک کار نیرومند وبا وفائى براى پیشرفت اسلام و حمایت رسولخدا صلى الله علیه و آلهبودند،خدیجه با دلدارى دادن رسولخدا صلى الله علیه و آله و ثروتمادى خود به پیشرفت اسلام و دلگرم کردن آنحضرت کمکمیکرد،ابو طالب با نفوذ سیاسى و سیادتى که در میان قریشداشت پناهگاه و حامى مؤثرى در برابر آزار دشمنان بود.
و معروف آنست که مرگ هر دو در سال دهم بعثت،سه سالپیش از هجرت اتفاق افتاد،و ابو طالب پیش از خدیجه از دنیارفت و برخى نیز مانند یعقوبى عکس آنرا نوشتهاند،و فاصله میانمرگ خدیجه و ابو طالب را نیز برخى سه روز و جمعى سى و پنج روز،و برخى نیز ششماه نوشتهاند،و در کتاب مصباح،وفاتابو طالب را روز بیست و ششم رجب ذکر کرده،و یعقوبى وفاتخدیجه را در ماه رمضان نوشته و گوید:
خدیجه دختر خویلد در ماه رمضان سه سال پیش از هجرتدر سن شصت و پنجسالگى از دنیا رفت...
-و پس از چند سطر-گوید:و ابو طالب سه روز پس ازخدیجه در سن هشتاد و شش سالگى از دنیا رفت و برخى هم سناو را نود سال نوشتهاند.
ابن هشام در سیره مىنویسد:هنگامى که بیمارى ابو طالبسختشد قریش با یکدیگر گفتند:کار محمد بالا گرفته و افرادسرشناس و دلیرى چون حمزة بن عبد المطلب نیز دین او راپذیرفتهاند اگر ابو طالب از میان برود بیم آن میرود که محمد بهجنگ ما برخیزد خوب است تا ابو طالب زنده استبنزد او رفته وبا وساطت او از محمد پیمانى(پیمان عدم تعرض) بگیریم که ماو او به کار همدیگر کارى نداشته باشیم و بدنبال این گفتگو عتبةو شیبة و ابو جهل و امیة بن خلف و ابو سفیان و چند تن دیگر بخانهابو طالب آمده و پس از احوالپرسى و عیادت گفتند:
-اى ابو طالب مقام و شخصیت تو در میانه قریش چنان استکه خود میدانى،و اکنون بیمارى تو سختشده و بیم آن میرودکه این بیمارى تو را از پاى درآورد،و از سوى دیگر اختلاف ما را با برادر زادهات محمد میدانى،خواهشى که ما از تو داریم آنستکه او را به اینجا دعوت کنى و از او بخواهى تا دست از مخالفتبا ما و اعمال و رفتار و آئین ما بردارد،ما نیز مخالفتبا اونخواهیم کرد و در مرام و آئینش او را آزاد خواهیم گذارد.
ابو طالب بدنبال رسولخدا صلى الله علیه و آله فرستاد و چونحضرت حاضر شد جریان را بدو گفت،و رسولخداصلى الله علیه و آله در جواب فرمود:
-من از اینها چیزى نمىخواهم جز گفتن یک کلمه که آنرابگویند و بر تمام عرب سیادت و آقائى کرده،عجم را نیززیر قدرت و فرمان خود گیرند!
ابو جهل گفت:بحق پدرت سوگند ما حاضریم بجاى یککلمه ده کلمه بگوئیم،بگو آن یک کلمه چیست؟فرمود:آنکلمه این است که بگوئید:«لا اله الا الله»و بدنبال آن ازبت پرستى دستباز دارید...
ابو جهل و دیگران نگاهى بهم کرده دستها را(بعنوانمخالفتبا اینحرف)بهم زده گفتند:آیا میخواهى همه خدایانرا یک خدا قرار دهى!براستى که این کارى شگفتانگیزاست!و بدنبال آن بیکدیگر گفتند:بخدا این مرد حاضربهیچ گونه قول و پیمانى با ما نیستبرخیزید و بدنبال کار خودبروید. هنگامى که خبر مرگ ابو طالب را برسولخدا صلى الله علیه و آلهدادند اندوه بسیارى آنحضرت را فرا گرفت و بیتابانه خود را بهبالین ابو طالب رسانده و جانب راست صورتش را چهار بار وجانب چپ را سه بار دست کشید آنگاه فرمود:عموجان درکودکى مرا تربیت کردى و در یتیمى کفالت و سرپرستى نمودىو در بزرگى یارى و نصرتم دادى خدایت از جانب من پاداشنیکو دهد،و در وقتحرکت دادن جنازه پیشاپیش آن میرفت و دربارهاش دعاى خیر مىفرمود.
در بالین خدیجه
هنوز مدت زیادى و شاید چند روزى از مرگ ابو طالب و آنحادثه غمانگیز نگذشته بود که رسولخدا صلى الله علیه و آله بهمصیبت اندوه بار تازهاى دچار شده بدن نحیف همسر مهربان وکمک کار وفادار خود را در بستر مرگ مشاهده فرمود و با اندوهىفراوان در کنار بستر او نشسته و مراتب تاثر خود را از مشاهده آنحال بوى ابلاغ فرمود آنگاه براى دلدارى خدیجه جایگاهى را کهخدا در بهشتبراى وى مهیا فرموده بدو اطلاع داده و خدیجه راخورسند ساخت.
هنگامى که خدیجه از دنیا رفت رسولخدا صلى الله علیه و آلهجنازه او را برداشته و در«حجون»(مکانى در شهر مکه)دفن کرد،و چون خواست او را در قبر بگذارد،خود بمیان قبر رفت وخوابید و سپس برخاسته جنازه را در قبر نهاد،و خاک روى آنریخت.
در تاریخ یعقوبى است که چون خدیجه از دنیا رفت فاطمهعلیها السلام نزد پدر آمده ستبدامن او آویخت و با چشمگریان مىگفت:مادرم کجاست؟در این وقت جبرئیل نازلشده عرضکرد:بفاطمه بگو:خداى تعالى در بهشتخانهاى براىمادرت بنا کرده که در آنجا دیگر هیچ گونه دشوارى و رنجىندارد.
این دو مصیبت ناگوار آن هم در این فاصله کوتاه بمقدارزیادى در روحیه رسول خدا صلى الله علیه و آله و بلکه در پیشرفتاسلام و هدف مقدس آنحضرت اثر داشت و کار تبلیغ دین را براو دشوار ساخت تا بدانجا که از عروة بن زبیر نقل شده که گوید:
روزى همچنان که رسولخدا صلى الله علیه و آله در کوچههاى مکهمیگذشت مقدارى خاک بر سرش ریختند و حضرت با همانوضع بخانه آمد،یکى از دختران آن بزرگوار که آن حال رامشاهده کرد از جا برخاسته و از مشاهده آنوضع بگریه افتاد و باهمان حال گریه مشغول پاک کردن خاکها شد،پیغمبر خدا اورا دلدارى داده فرمود:
دخترکم گریه مکن که خدا پدرت را محافظت و نگهبانى خواهد کرد،و گاهى نیز میفرمود:تا ابو طالب زنده بود قریشنسبتبمن چنین رفتار ناهنجارى نداشتند،و ما در داستانازدواج خدیجه شمهاى از فضائل آن بانوى بزرگوار را نوشتهایم کهدیگر در اینجا تکرار نمىکنیم (1) .
در اینجا قبل از اینکه وارد بحث دیگرى بشویم لازم استچند جملهاى درباره ایمان ابو طالب-که متاسفانه برخى ازنویسندگان اهل سنت دربارهاش تردید کردهاند (2) -ذیلا براىشما ذکر کرده و بدنبال بحث تاریخى خود برویم،گرچه مطلب از نظر ما و هر شیعه دیگرى مسلم و جاى بحث نیست.
این مطلب مسلم است که چون پس از شهادت امیر المؤمنینعلیه السلام دستگاه خلافت و زمامدارى مسلمانان بدستبنى امیه و پس از آن بدستبنى عباس افتاد،و آنها نیز بنى هاشمو بخصوص فرزندان امیر المؤمنین علیه السلام را رقیب خود درخلافت مىپنداشتند و براى کوبیدن رقیب و استقرار پایههاىحکومتخود از هیچگونه تبلیغ بنفع خود و تهمت و افتراء و انکارفضیلت رقیب دریغ نداشتند اگر چه منجر به انکار فضیلت رهبراسلام و اهانتبه شخص پیغمبر گرامى و شریعت مقدسه اسلامگردد.چون براى آنها هدف اساسى و مسئله اصلى همانحکومت و ریاستبود و بقیه همگى وسیله بودند،و این مطلببراى هر محقق و متتبع بىنظر و منصفى قابل تردید نیست.
و ظاهرا براى هر کس که کمترین آشنائى با تاریخ اسلامداشته باشد براى اثبات این مطلب نیازى به اقامه دلیل و برهان،و ذکر شاهد تاریخى و حدیثى نباشد.
تا جائیکه مىتوانستند فضائل امیر المؤمنین علیه السلام و هرکس را که به آنبزرگوار ارتباط و بستگى داشت انکار کرده
------------------------------------
1-مىتوانید به جلد دوم تاریخ تحلیلى(سلسله مقالات)ص 55-60 مراجعه نمائید2-چنانچه ابن هشام در حدیثى که صدر آن در صفحه قبل گذشت دنباله حدیث را این چنیننوشته که گوید:
آنان رفتند و رسولخدا صلى الله علیه و آله را با ابو طالب در اطاق تنها گذاردند.
ابو طالب برسولخدا گفت:اى فرزند برادر بخدا سوگند پیشنهادى که تو بایشان کردىپیشنهاد بیجا و زورى نبود!رسولخدا که این سخن را از ابو طالب شنید در اسلام او طمعبست و فرمود:عموجان آن کلمه را تو بگو تا تو را در روز قیامتشفاعت کنم!ابو طالب کهاشتیاق محمد صلى الله علیه و آله را در اسلام او دید گفت:اى برادر زاده بخدا اگر ترس آننبود که قریش تو و فامیلت را سرزنش کنند و بگویند:من از ترس مرگ این کلمه را گفتمهرآینه آنرا بر زبان جارى میکردم،و اکنون نیز فقط بخاطر اینکه تو خوشحال شوى آنرامیگویم و چون مرگش نزدیک شد عباس بن عبد المطلب دید لبان ابو طالب حرکت میکند،گوش فرا داد و برسول خدا صلى الله علیه و آله گفت:اى فرزند برادر بخدا سوگند آن کلمه راکه تو میخواستى گفت،و بدین ترتیب ابو طالب از دنیا رفت(سیره ابن هشام ج 1 ص 418).
و ابن کثیر در سیره النبویه خود حتى در این حدیث هم تردید کرده و طبق روایتى که ازبخارى نقل کرده این مطلب را که ابو طالب کافر از دنیا رفته است ترجیح مىدهد.
2-شرح نهج البلاغه ج 1 ص 356.
ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه گوید
معاویه مردم شام و عراق و دیگران را مامور ساخت تا در منابرو مجامع على علیه السلام را دشنام داده و از او بیزارى جویند،واینکار عملى گردید،و در زمان بنى امیه این جریان سنتى شد تااینکه عمر بن عبد العزیز از آن جلوگیرى کرد.
و از ابى عثمان روایت کرده که جمعى از بنى امیه بمعاویهگفتند:تو اکنون به آرزوى خود رسیدى خوب است جلوى لعناین مرد را بگیرى!
گفت:نه بخدا،تا وقتى که خردسالان به لعن او بزرگشوند،و بزرگ سالان با آن پیر گردند.و سپس داستانهائى دربارهکسانى که نسبتبه على علیه السلام عداوت داشته و از معاویهپول میگرفتند و در مذمت امیر المؤمنین حدیث جعل میکردند نقلکرده و اسامى آنها را ذکر میکند مانند ابو هریره،و مغیرة بن شعبة،و عروة بن زبیر،و زهرى و سمرة بن جندب،و انس بن مالک،وسعید بن مسیب و ولید بن عتبة و امثال ایشان (2) و از هر کدام نیزبرخى از احادیث جعلى آنها را ذکر میکند.
و در همین رابطه فضائل بسیارى را از فاطمه زهراعلیها السلام و بانوى محترم آنبزرگوار و حسن و حسین علیهما السلام و دیگر فرزندان آن حضرت و ابو طالب و جعفر و عقیلپدر و برادران آن امام مظلوم انکار کرده و علتى جز همین رابطه باامیر المؤمنین علیه السلام نداشته است.
و بگفته یکى از نویسندگان:
«جناب ابو طالب هیچ جرمى و گناهى نداشته که این چنینمورد اتهام نارواى کفر و شرک قرار گیرد جز آنکه پدرامیر المؤمنین علیه السلام بوده،و در حقیقت هدف واقعى در ایناتهام شنیع و ناروا فرزند برومند او بوده که همچون خارى درچشم امویان و فرزندان زبیر و همه دشمنان اسلام فرو میرفت،واز اعمال خلاف و ضربههائى که میخواستند به پیکر اسلام جوانبزنند جلوگیرى میکرد».
«و بسیار عجیب و شنیدنى است که ابو سفیان پدر معاویه کهدر مجلس عثمان آشکارا گفت: سوگند بدانکه ابو سفیان بدو قسممیخورد که نه بهشتى وجود دارد و نه جهنمى!او مؤمن و پرهیزکارو عادل است،اما ابو طالب و پدر امیر المؤمنین کافر،و مشرک،ودر گودال آتش است... !!!» (3) .
و گرنه کسى که با تاریخ اسلام و حمایتهاى بىدریغابو طالب از رسول خدا و آئین مقدس آنحضرت یعنى اسلام آشنا باشد،و آنهمه فداکارى و ایثار او را در اینراه از نظر بگذراند، وسخنان و اشعار زیاد او را که در دفاع از رسول خدا به عنوان پیامبربرگزیده از طرف خدا گفته استبشنود جاى تردید براى او دراین باره باقى نمىماند که او والاترین مؤمنان و سابقهدارترینمسلمانان بوده است.
کسى که وقتى پیغمبر و على علیهما السلام را مىبیند کهنماز میخوانند و على در طرف راست آنحضرت ایستاده به جعفرفرزند دیگرش نیز دستور میدهد تا با آندو نماز بگذارد و در این بارهبدو میگوید:
«صل جناح ابن عمک و صل عن یساره» (4) .
و در این باره آن اشعار معروف را میگوید که از آنجمله است:
ان علیا و جعفرا ثقتى عند ملم الزمان و النوب لا تخذلا و انصرا ابن عمکما اخى لامى من بینهم و ابى و الله لا اخذل النبى و لا یخذله من بنى ذو حسب (5)
و شخصیتبزرگوارى که وقتى مسلمانان به حبشه هجرتمیکنند قصیدهاى انشاد فرموده و براى نجاشى پادشاه حبشهمىفرستد و در آن قصیده میگوید:
لیعلم خیار الناس ان محمدا وزیر لموسى و المسیح بن مریم اتانا بهدى مثل ما اتیا به فکل بامر الله یهدى و یعصم (6)
و یا در قصیده دیگرى که راویان شعر و حدیث نقل کردهانددرباره آنحضرت گوید:
امین حبیب فى العباد مسوم بخاتم رب فاهر فى الخواتم نبى اتاه الوحى من عند ربه و من قال لا یقرع بها سن نادم (7) .
و یا در جاى دیگر که گوید:
الم تعلموا انا وجدنا محمدا رسولا کموسى خط فى اول الکتب (8)
و چون هنگام مرگ آن جناب فرا میرسد فرزندان عبد المطلبرا گرد آورده و بدانها میگوید:
«یا معشر بنى هاشم!اطیعوا محمدا و صدقوه تفلحوا و ترشدوا» (9) .
و اشعار و سخنان بسیار دیگرى که هر که خواهد باید بههمان کتاب شریف الغدیر و شرح ابن ابى الحدید(ج 3 ص 318310)مراجعه نماید.و اگر بخواهیم همه را در اینجا برشته تحریردر آوریم کتاب جداگانهاى خواهد شد (10) .
و آیا کسى بعد از آنهمه اشعار و سخنان بسیار میتواند براىتردید در ایمان ابو طالب محملى و توجیهى جز همان که گفتیمبیابد.
و مضمون سخن ابن ابى الحدید در اینجا جالب است کهمیگوید:
این اشعار را وقتى بصورت مجموع بنگریم متواتر استاگر چه آحاد آن متواتر نباشد-و مجموعه آنها دلالتبر امر واحدمشترکى دارد و آن تصدیق حضرت محمد صلى الله علیه و آلهاست،چنانچه هر کدام از داستانهاى شجاعت على علیه السلامبصورت خبر واحد نقل شده ولى مجموع آنها متواتر است و براىما موجب علم بدیهى به شجاعت على علیه السلام میگردد.و اینتواتر مانند تواتر در اخبار سخاوت حاتم و حلم احنف و ذکاوت ایاس و غیر اینها است که جاى تردید در آنها نیست (11) .
اکنون پس از ذکر این مقدمه بد نیستبدانید روایاتى که درباره عدم ایمان ابى طالب و یا ایمان او در پایان عمر و هنگاممرگ،و یا بودن او در گودال آتش و امثال آن رسیده سند آنهابیشتر بهمان عروة بن زبیر و یا زهرى و یا سعید بن مسیب بازمیگردد (12) که دشمنى و انحراف آنها نسبتبهامیر المؤمنین علیه السلام آشکار و به اثبات رسیده،و یا از کسانىنقل شده که نزد خود اهل سنت نیز متهم بدروغ و وضع حدیثهستند (13) .
و از نظر علماء شیعه نیز مطلب اجماعى و اتفاقى استچنانچه شیخ مفید(ره)در اوائل المقالات فرموده:
«امامیة اتفاق دارند بر اینکه ابو طالب مؤمن از دنیا رفت» (14) .
و شیخ طوسى(ره)در تبیان فرماید:
از امام باقر و صادق علیهما السلام روایتشده که ابو طالبمؤمن و مسلمان بود،و اجماع امامیة نیز بر آن است که در آناختلافى ندارند (15) .
و مرحوم علامه مجلسى در بحار الانوار گوید:
شیعیان اجماع دارند بر اسلام ابو طالب،و اینکه او در آغازکار به رسولخدا صلى الله علیه و آله ایمان آورد،و هیچگاه بتى راپرستش نکرد،بلکه او از اوصیاء ابراهیم علیه السلام بودهاست... (16) .
و از نظر روایات نیز بیش از حد تواتر در این باره از رسول خداو ائمه اطهار حدیثبما رسیده که مرحوم علامه امینى(ره)بیشاز چهل حدیث از آنها را در کتاب شریف الغدیر (17) نقل کرده وما براى تیمن و تبرک بذکر سه حدیث از آنها اکتفا مىکنیم:
1-از ابو بصیر روایتشده که گوید:به امام باقر علیه السلامعرضکردم:اى آقاى من مردم میگویند:ابو طالب در گودالى ازآتش است که مغز سرش از آن بجوش میآید؟فرمود:دروغ گویندبخدا سوگند،براستى اگر ایمان ابو طالب را در کفهاى از ترازوبگذارید و ایمان این مردم را در کفه دیگرى،قطعا ایمانابو طالب بر ایمان ایشان میچربد... (18) .
2-از امام سجاد علیه السلام درباره ایمان ابو طالب پرسیدند که آیا مؤمن بود؟فرمود:آرى! عرض شد:در اینجا مردمى هستند کهمىپندارند او کافر بوده؟فرمود:خیلى شگفت است!آیا اینان بهابو طالب طعن زده و ایراد میگیرند یا برسولخدا؟با اینکه خداىتعالى پیغمبر خود را در چند جاى قرآن نهى فرموده از اینکه زن باایمانى را در نزد مرد کافرى نگاه دارد!و کسى شک ندارد کهفاطمه بنت اسد از زنهائى است که به ایمان برسولخدا سبقتجست و او پیوسته در خانه ابو طالب و در عقد او بود تا وقتى کهابو طالب از دنیا رفت (19) .
3-شیخ مفید(ره)به اسناد مرفوعى روایت کرده که چونابو طالب از دنیا رفت امیر المؤمنین علیه السلام بنزد رسول خداصلى الله علیه و آله آمده و رحلت او را به اطلاع آنحضرت رسانید، رسول خدا صلى الله علیه و آله سخت غمگین شد و بشدت محزونگردید سپس به على علیه السلام فرمود:اى على برو و کار غسل وکفن و حنوط او را بعهده گیر،و چون جنازه او را برداشتید مراخبر کن!امیر المؤمنین دستور رسولخدا را انجام داد و چون پیغمبرگرامى آمد اندوهناک گشته و فرمود:اى عموجان صله رحمکردى و پاداش خیر و نیکو دادى!براستى که در کودکى تربیتو سرپرستى کردى،و در بزرگى یارى و کمک دادى!سپس رو بمردم کرده فرمود:
هان بخدا سوگند که من براى عموى خود شفاعتى خواهمکرد که اهل دو عالم را به شگفت اندازد (20) .
و در پایان تذکر این نکته لازم است که چون طبق روایاتبسیار جناب ابو طالب ایمان خود را مخفى میداشت و براى اینکهبهتر بتواند از رسولخدا صلى الله علیه و آله دفاع و حمایت کند ومشرکین در برابر او موضع نگیرند و او را از خویش بدانند اسلامخود را ظاهر نمیکرد و شاید همین امر براى برخى از برادران اهلسنتسبب اشتباه شده که نسبت کفر به آنجناب دادهاند، وگاهى نیز شیعه را در مورد این عقیده زیر سؤال بردهاند که اگرابو طالب مسلمان بود چرا هیچ کجا دیده نشد نماز بخواند و مانندفرزندانش و دیگر مسلمانان در نماز آنها شرکت جوید؟ و چرا در«یوم الدار»و ماجراى دعوت رسولخدا از خویشان سبقتبه ایمانبه آنحضرت نجست؟ و چرا در هیچیک از مراسم اسلامىشرکت نمیکرد؟
و همانگونه که گفتیم پاسخ آنرا ائمه اطهار دادهاند چنانچهدر یک حدیث است که امام صادق علیه السلام فرمود:براستىکه ابو طالب تظاهر به کفر کرد و ایمان خود را پنهان داشت،و چون وفات او فرا رسید خداى عز و جل به رسولخداصلى الله علیه و آله وحى فرمود که از مکه خارج شو که دیگر درمکه یاورى ندارى،و رسولخدا بمدینه هجرت کرد (21) .
و در حدیث دیگرى از آنحضرت روایتشده که فرمود:
حکایت ابو طالب حکایت اصحاب کهف است که ایمان خود رامخفى داشته و تظاهر به شرک کردند،و خداى تعالى دوبار بهایشان پاداش عنایت فرمود. (22) و این بود فشرده و خلاصهاى از این بحث که ما قبلا نیز در تاریخ زندگانى رسولخدا(ص)نگاشتهایم،و تحقیق و تحلیلى بیش از این در این باره از وضع تدوین اینمقاله و بحث تاریخى ما خارج است و چنانچه بخواهید میتوانید به جلد هفتم و هشتمالغدیر مرحوم علامه امینى(ره)و یا کتاب«ابو طالب مؤمن قریش»عبد الله خنیزىمراجعه نمائید.
-------------------------------------------
1-شرح نهج البلاغه ج 1 ص 356-364.
2-الصحیح من السیرة ج 2 ص 156.
3-اسد الغابه ج 1 ص 287 شرح ابن ابى الحدید ج 3 ص 315.الاصابة ج 4 ص 116.
4-دیوان ابى طالب ص 36 و شرح ابن ابى الحدید ج 3 ص 314.
5-مستدرک حاکم نیشابورى،ج 2،ص 623.
6-دیوان ابى طالب ص 32 و شرح ابن ابى الحدید ج 3 ص 314.
7-سیره ابن هشام ج 1 ص 373 و خزانة الادب ج 1 ص 261 و تاریخ ابن کثیر ج 3 ص 87.
8-تذکره ابن جوزى ص 5.الخصائص الکبرى ج 1 ص 87 سیره حلبیه ج 1 ص 372 اسنىالمطالب ص 10.
9-مرحوم علامه امینى نام حدود بیست نفر از دانشمندان و علماى بزرگ شیعه و اهل سنترا در الغدیر(ج 7 ص 400)نقل کرده که درباره ایمان ابو طالب بطور جداگانه کتاب نوشتهو براى کتابهاى خود نامهائى گذاردهاند مانند کتاب«اسنى المطالب فى ایمانابى طالب»و کتاب«الحجة على الذاهب الى تکفیر ابى طالب»و کتاب«القول الواجبفى ایمان ابى طالب».و چنانچه میدانیم در سالهاى اخیر نیز یکى از دانشمندان سعودى از منطقه احساء وقطیف-استاد عبد الله خنیزى-کتابى در این باره نوشت و«ابو طالب مؤمن قریش»نام نهاد، وپس از انتشار با سعایت علماء سعودى دولت آنجا او را بزندان افکنده و محکوم به اعدام کردندکه با وساطت مرحوم آیة الله العظمى بروجردى(ره)از مرگ نجات یافته و آزاد گردید.
10-شرح نهج البلاغة ج 2 ص 315.
11- 12-سیرة المصطفى ص 216-219.
13-اوائل المقالات ص 45.
14-تبیان-چاپ سنگى-ج 2 ص 287.
15-بحار الانوار-ج 9 چاپ کمپانى-ص 29.
16-الغدیر ج 7 ص 342-400.
17-الغدیر ج 7 ص 390.
18-الغدیر ج 7 ص 389.
19-الغدیر ج 7 ص 386.
20-الفصول المختارة ص 80-اکمال الدین صدوق ص 103.
21-روضة الواعظین ص 121-امالى صدوق ص 366.الغدیر ج 7 ص 390.شرح ابنابى الحدید ج 3 ص 312.
22-شرح الشفاء للقارى ج 1 ص 222.
گفتار ابن کثیر درباره تاریخ وفات خدیجه
دانسته و برخى بعکس آن ذکر کردهاند،ولى در اینجا ابن کثیرگفتارى دارد که از چند نظر مورد خدشه و ایراد است که ذیلامیخوانید:
همانگونه که گفته شد وفات ابو طالب و خدیجه هر دو دریکسال اتفاق افتاد و آن سال دهم بعثت رسول خدا(ص)بود،بااین تفاوت که برخى مرگ خدیجه را قبل از وفات ابو طالب گفتهاند
و اینک چند جمله درباره تاریخ وفات خدیجه
ابن کثیر در سیرة النبویه(ج 2 ص 132)از عروة بن زبیر وزهرى نقل کرده که گفتهاند: «توفیتخدیجه قبل ان تفرض الصلاة».
خدیجه پیش از فرض نماز وفات یافت...
ابن کثیر سپس گوید:منظور آنها این بوده که قبل از فرضنمازهاى پنجگانه در شب معراج وفات یافته...
نگارنده گوید:این گفتار از دو نظر مخدوش است:
یکى از نظر تاریخ معراج،زیرا همانگونه که قبلا در داستانمعراج گفته شد از نظر روایات و تواریخ آنچه قوىتر بنظر میرسدآن است که معراج،قبل از وفات ابو طالب و خدیجه اتفاق افتادهو شواهدى نیز بر این مطلب وجود دارد که از آنجمله است اینکه:
الف-از نووى نقل شده که گفته است:
«ان معظم السلف و جمهور المحدثین و الفقهاء على ان الاسراء و المعراجکان بعد البعثة بستة عشر شهرا» (1) .
یعنى بیشتر گذشتگان و جمهور محدثین و فقهاء برآنند کهاسراء و معراج رسول خدا(ص) شانزده ماه پس از بعثت آنحضرتبود.
ب-و از آنجمله روایت ذیل که در بیش از بیست کتاب ازکتابهاى شیعه و اهل سنت از ابن عباس و سعد بن مالک وسعد بن ابى وقاص و عایشه و دیگران روایتشده کهرسول خدا(ص) فاطمه را زیاد مىبوسید،و اینکار بر عایشه گرانآمد و چون به رسول خدا(ص)در این باره اعتراض کرد آنحضرتدر پاسخ عایشه فرمود:
«...نعم یا عایشه لما اسرى بى الى السماء دخلنى جبرئیل الجنة فناولنىمنها تفاحة فاکلتها فصارت نطفة فى صلبى،فلما نزلت واقعتخدیجة ففاطمةمن تلک النطفة،ففاطمة حوراء انسیة،و کلما اشتقت الى الجنة قبلتها» (2) .
یعنى-فرمود:آرى اى عایشه هنگامى که بمعراج رفتمجبرئیل مرا داخل بهشت کرد،و سیبى از بهشتبمن داد که آنراخوردم و بصورت نطفه در صلب من در آمد،و چون فرود آمدم باخدیجه در آمیختم و فاطمه از آن نطفه است،پس فاطمه حوریهاى استبصورت انس،و هرگاه اشتیاق به بهشت پیدا میکنم او رامىبوسم.
ج-روایتى که میگوید:شبى که رسول خدا(ص)بمعراجرفت و ابو طالب از مفقود شدن آنحضرت مطلع گردید سختنگران شد و بهمراه بنى هاشم بمسجد الحرام آمده و شمشیر خود رابرهنه کردند و در کنار حجر اسماعیل ایستاده و ابو طالب روبدانها کرده گفت:
«لو لم اره ما بقى منکم عین تطرف».
اگر او را دیدار نکنم کسى از شما را زنده نخواهمگذارد...
و ثانیا از نظر تاریخ فرض نمازهاى پنجگانه که آن هم موردخدشه است زیرا محدث بزرگوار ابن شهر آشوب در مناقب بطورجزم گوید:نمازهاى پنجگانه در سال نهم بعثت فرض شد (3) وابن اسحاق و ابن هشام نیز در سیرههاى خود فرض نماز را در سالاول بعثت و قبل از اسلام على علیه السلام ذکر کردهاند و در روایتىکه ابن هشام از ابن اسحاق روایت کرده اینگونه است که پس ازماجراى بعثت و نزول وحى و اسلام خدیجه میگوید:
«و افترضت الصلاة علیه فصلى رسول الله صلى الله علیه و آله».
سپس داستان تعلیم وضوء را بوسیله جبرئیل به آنحضرت نقلکرده و بدنبال آن گوید:رسول خدا(ص)بنزد خدیجه آمد وبهمانگونه که جبرئیل بآنحضرت تعلیم کرده بود وضوء را بخدیجهنیز یاد داد آنگاه روایت زیر را از ابن اسحاق از نافع بن جبیر بنمطعم از ابن عباس روایت کرده که گوید:
«...لما افترضت الصلاة على رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم اتاه جبریلعلیه السلام،فصلى به الظهر حین مالت الشمس،ثم صلى به العصر حین کانظله مثله،ثم صلى به المغرب حین غابت الشمس،ثم صلى به العشاء الآخرةحین ذهب الشفق،ثم صلى به الصبح حین طلع الفجر، ثم جاءه فصلى بهالظهر من غد حین کان ظله مثله،ثم صلى به العصر حین کان ظله مثلیه، ثمصلى به المغرب حین غابت الشمس لوقتها بالامس،ثم صلى به العشاء الآخرةحین ذهب ثلث اللیل الاول،ثم صلى به الصبح مسفرا غیر مشرق،ثم قال:یامحمد،الصلاة فیما بین صلاتک الیوم و صلاتک بالامس» (4) یعنى-هنگامى که نماز بر رسول خدا(ص)فرض شدجبرئیل آمده و نماز ظهر را در هنگام تمایل خورشید(از دائرهنصف النهار)خواند،و نماز عصر را پس از رفتن سایه باندازه او،ونماز مغرب را هنگام غروب خورشید،و نماز عشاء را پس از رفتنشفق و نماز صبح را پس از طلوع فجر خواند،و روز دیگر آمده نماز ظهر را باندازه رفتن سایه او و نماز عصر را هنگامى که سایهدو مقابل آن شد خواند و نماز مغرب را هنگام غروب خورشید،وعشاء را پس از گذشتن ثلث اول شب بخواند و نماز صبح راهنگامى که هوا روشن شده بود و هنوز آفتاب نزده بود بخواند وگفت:نماز را در میان این اوقات باید خواند...
و در تاریخ طبرى و کامل ابن اثیر نیز در حوادث سال اولبعثت و قبل از ماجراى معراج و ایمان على بن ابیطالب و دیگرانو هم چنین قبل از اظهار دعوت رسول خدا(ص)که در سال سومبعثت اتفاق افتاده داستان فرض نماز را ذکر کرده و عبارتکامل ابن اثیر اینگونه است که پس از ذکر ماجراى وحى و نزولقرآن بر رسول خدا گوید:
«ثم کان اول شىء فرض الله من شرایع الاسلام علیه بعد الاقرار بالتوحیدو البراءة من الاوثان الصلاة...» (5) یعنى نخستین چیزى را که خداى تعالى پس از اقرار به توحیدو بیزارى جستن از پرستش بتها فرض نمود نماز بود...
---------------------------------------------------
1-تاریخ بغداد ج 5 ص 87 و ذخائر العقبى ص 36 و میزان الاعتدال ج 2 ص 297 ومستدرک حاکم ج 3 ص 156 و بحار الانوار ج 18 ص 315 و علل الشرایع ص 72 وکتابهاى دیگرى که در پاورقى ج 1 الصحیح من السیره ص 271 نام آنها ذکر شده.
2-بحار الانوار ج 18 ص 384-مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 180.
3-مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 43.
4-سیره ابن هشام ص 243-245.
5-تاریخ طبرى ج 2 ص 53 و ص 55 و کامل التواریخ ج 2 ص 50 و 55 وبحار الانوار ج 8 ص 335 و 348.
یک تذکر
ممکن است منظور ابن کثیر از این گفتار ماجراى مناظرهرسول خدا(ص)با موسى بن عمران علیه السلام درباره فرض نماز در داستان معراج رسول خدا(ص)باشد که در پارهاى از روایاتاهل سنت و کتابهاى شیعه آمده که رسول خدا(ص)در آنشب درهنگام مراجعت از معراج بموسى علیه السلام برخورد و موسى ازآنحضرت پرسید:
خداوند چند نماز بر امت تو فرض کرد؟رسول خدا(ص)درپاسخ فرمود:پنجاه نماز،موسى علیه السلام به آنحضرت گفت:
من بنى اسرائیل را آزمودهام و مردم طاقت انجام آنرا ندارند باز گردو از خداى تعالى تخفیف بخواه،و رسول خدا بازگشته و ده نمازتخفیف گرفت،و باز موسى به آنحضرت گفتباز هم تخفیفبگیر...و هم چنان هر بار ده نماز تخفیف گرفت تا به پنج نمازرسید و رسول خدا(ص) فرمود:دیگر حیا مىکنم که برگردم...وفرض روى همین پنج نماز مقرر شد...(1)
که این گفتار نیز گذشته از اشکال فوق یعنى تاریخ معراجکه عموما آنرا قبل از سال دهم بعثت ذکر کردهاند همانگونه کهنقل کردیم،اصل این روایات نیز مورد خدشه است،و سؤالاتىرا بدنبال دارد که چگونه خداى تعالى نمیدانست که امت رسولخدا طاقت آنرا ندارند و موسى علیه السلام آنرا به رسول خدا تذکرداد؟و اینکه آیا مصلحت فرض نماز با گفتن موسى و در خواسترسول خدا(ص)هر بار عوض میشد؟و سؤالات دیگر که بر خواننده محترم پوشیده نیست!
و از اینرو مرحوم سید مرتضى در کتاب تنزیه الانبیاء کهمتوجه این اشکالها گردیده فرموده است:اینها روایات آحادىاست که موجب علم نمىشود و از نظر سند نیز ضعیف است (2) .
یک تذکردر پایان این بحث تذکر این مطلب نیز مناسب است که درپارهاى از نقلها مانند روایتى که ابن شهر آشوب از کتاب«المعرفة»ابن مندة نقل مىکند اینگونه آمده است که: «توفیتخدیجة بمکة من قبل ان تفرض الصلاة على الموتى». (3) یعنى خدیجه در مکه از دنیا رفت پیش از آنکه نماز مردگانواجب شده باشد...
و روى این نقل ممکن است کسى بگوید:
در گفتار ابن کثیر هم ممکن است تصحیف یا سقطى رخداده و جمله«على الموتى»افتاده باشد و منظور همین نمازمردگان باشد..
ولى صرفنظر از اصل مطلب که باید در جاى خود درباره صحتو سقم آن بحثشود که آیا نماز میت چه زمانى فرض شد و آیا جداى از سایر نمازها فرض شده...
در ذیل همین روایت ابن شهر آشوب که از کتاب مزبور نقلمىکند مطلبى هست که بر خلاف مشهور و بلکه نقل متواتر اهلتاریخ است و باز هم موجب ضعف این روایت میشود، زیرابدنبال عبارت فوق که ذکر شد چنین است که میگوید:
«و سمى ذلک العام عام الحزن،و لبثبعدهما بمکة ثلاثة اشهر،فامراصحابه بالهجرة الى الحبشه فخرج جماعة من اصحابه باهالیهم،و ذلک بعدخمس من نبوته...».
یعنى و آن سال سال اندوه نامیده شد و رسول خدا پس از مرگ آندو(یعنىخدیجه و ابو طالب)سه ماه در مکه ماند سپس به یاران خود دستور هجرتبحبشه را داد و گروهى از یارانش بهمراه خانوادههاى خود بدانجا هجرتکردند،و همه این ماجرا پنجسال پس از بعثت آنحضرت بود...
که همانگونه که میدانید این مطلب برخلاف همه نقلها استکه هجرت به حبشه و مرگ ابو طالب و خدیجه همگى در سالهاىهفتم و دهم بوده و با این عبارت سازگار نیست...
بارى بهتر آن است که این بحث را بهمین جا خاتمه داده وبه بحث دیگرى بپردازیم و آن ماجراى سفر رسول خدا به طائفاست که ما در آغاز اصل ماجرا را از روى کتابهاى تاریخى نقلمىکنیم و سپس به تذکراتى که لازم است مىپردازیم:
----------------------------
1-به زیر نویس شماره 1 صفحه 20 مراجعه شود.
2-تنزیه الانبیاء ص 121.
3-مناقب-ج 1 ص 150.
سفر طائف
از رویهمرفته تواریخ چنین بر مىآید که پس از فوت ابو طالبو از دست دادن آن حامى و پناه بزرگ،رسول خدا صلى اللهعلیه و آله در صدد برآمد تا در مقابل مشرکین حامى و پناه تازهاىپیدا کند و در سایه حمایت او بدعوت آسمانى خویش ادامه دهد،از اینرو در موسم حج و ایام زیارتى دیگر بنزد قبائلى که بمکهمیآمدند میرفت و ضمن دعوت آنها به اسلام از آنها میخواست اورا در پناه حمایتخویش گیرند تا بهتر بتواند رسالتخویش را تبلیغکند و از آنجمله به ایشان میفرمود:من شما را مجبور به چیزىنمىکنم،هر که خواهد از روى میل و رغبت دعوتم را بپذیرد وگرنه من کسى را مجبور نمىکنم،من از شما میخواهم مرا ازنقشهاى که دشمنان براى قتل من کشیدهاند محافظت کنید تاتبلیغ رسالت پروردگار خود را بنمایم و بالاخره هر چه خدامیخواهد نسبتبمن و پیروانم انجام دهد.
ابو لهب نیز که همه جا مراقب بود تا پیغمبر خدا با قبائل عربتماس نگیرد و از پیشرفت اسلام جلوگیرى میکرد بدنبالآنحضرت میآمد و مىگفت:این برادرزاده من دروغگو استسخنش را نپذیرند،و برخى هم مانند قبیله بنى حنیفه آنحضرت رابه تندى از خود راندند. رسول خدا صلى الله علیه و آله در این میان بفکر قبیله ثقیفافتاد و در صدد برآمد تا از آنها که در طائف سکونت داشتنداستمداد کند و بهمین منظور با یکى دو نفر از نزدیکان خود چونعلى علیه السلام و زید بن حارثة و یا چنانچه برخى گفتهاند:تنهادر یکى از شبهاى آخر ماه شوال سال دهم بعثت (1) بسوى طائفحرکت کرد (2) و در آنجا بنزد سه نفر که بزرگ ثقیف و هر سه برادرو فرزندان عمرو بن عمیر بودند رفت،نام یکى عبدیالیل و آندیگرى مسعود و سومى حبیب بود.
پیغمبر خدا هدف خود را از رفتن به طائف شرح داد و اذیت وآزارى را که از قوم خود دیده بود به آنها گفت و از آنها خواست تااو را در برابر دشمنان و پیشرفت هدفش یارى کنند،اما آنهاتقاضایش را نپذیرفته و هر کدام سخنى گفتند یکى از آنهاگفت:من پرده کعبه را دریده باشم اگر خدا تو را به پیغمبرىفرستاده باشد!
دیگرى گفت:خدا نمىتوانست کس دیگرى را جز تو به پیامبرى بفرستد!سومى-که قدرى مؤدبتر بود گفت:بخدا منهرگز با تو گفتگو نمىکنم زیرا اگر تو چنانچه میگوئى فرستاده ازجانب خدا هستى و در این ادعا که میکنى راست مىگوئى پسبزرگتر از آنى که من با تو گفتگو کنم،و اگر دروغ میگوئى و برخدا دروغ مىبندى پس شایستگى آنرا ندارى که با تو سخنبگویم.
رسولخدا صلى الله علیه و آله مایوسانه از نزد آنها برخاست-وبنقل ابن هشام-هنگام بیرون رفتن از آنها درخواست کرد کهگفتگوى آن مجلس را پنهان دارند و مردم طائف را از سخنانىکه میان ایشان رد و بدل شده بود آگاه نسازند،و این بدانجهتبود که میخواستسخنان عبدیالیل و برادرانش گوشزد مردمطائف و موجب گستاخى آنان سبتبدانحضرت گردد،و شایدهم نمیخواست گفتار آنها بگوش بزرگان قریش در مکه برسد وموجب شماتت آنها شود.
اما آنها درخواست پیغمبر خدا را نادیده گرفته و ماجرا را بهگوش مردم رساندند،و بالاتر آنکه اوباش شهر را وادار به دشنامو استهزاء آنحضرت کردند،و همین سبب شد تا چون رسولخداصلى الله علیه و آله خواست از میان شهر عبور کند از دو طرف او رااحاطه کرده و زبان بدشنام و استهزاء بگشایند و بلکه پس از چند روز توقف،روزى بر آنحضرت حمله کرده سنگ بر پاهاىمبارکش زدند و بدین وضع ناهنجار آن بزرگوار را از شهر بیرونکردند.
رسولخدا صلى الله علیه و آله بهر ترتیبى بود از دست آنفرومایگان خود را نجات داده از شهر بیرون آمد،و در سایهدیوارى از باغهاى خارج شهر آرمید تا قدرى از خستگى رهائىیابد و خون پاهاى خود را پاک کند،و در آنحال روبدرگاهمحبوب واقعى و پناهگاه همیشگى خود-یعنى خداى بزرگکرده و شکوه حال بدو برد،و با ذکر او دل خویش را آرامشبخشید و از آنجمله گفت:
«اللهم الیک اشکو ضعف قوتى،و قلة حیلتى و هوانى على الناس یا ارحمالراحمین،انت رب المستضعفین و انت ربى،الى من تکلنى،الى بعیدیتهجمنى،ام الى عدو ملکته امرى،ان لم یکن بک على غضب فلا ابالىو لکن عافیتک هى اوسع لى،اعوذ بنور وجهک الذى اشرقت له الظلماتو صلح علیه امر الدنیا و الآخرة من ان تنزل بى غضبک او یحل على سخطک،لک العتبى حتى ترضى و لا حول و لا قوة الا بک».
-پروردگارا من شکوه ناتوانى و بىپناهى خود و استهزاء مردم را نسبتبخویش بدرگاه تو میآورم اى مهربانترین مهربانها!تو خداى ناتوانان و پروردگارمنى،مرا در اینحال بدست که مىسپارى؟بدستبیگانگانى که با ترشروئى مرا برانند یا دشمنى که سرنوشت مرا بدو سپردهاى!
خداوندا!اگر تو بر من خشمناک نباشى باکى ندارم ولى عافیت تو بر منفراختر و گواراتر است.
من بنور ذاتت که همه تاریکیها را روشن کرده و کار دنیا و آخرت رااصلاح مىکند پناه مىبرم از اینکه خشم تو بر من فرود آید یا سخط و غضبتبرمن فرو ریزد،ملامت(یا بازخواست)حق تواست تا آنگاه که خوشنود شوى ونیرو و قدرتى جز بدست تو نیست.
دیوار باغى که آنحضرت بدان تکیه زده و به راز و نیاز باخداى خود مشغول بود،تاکستانى بود متعلق به عتبه و شیبه دو تناز بزرگان مکه که خود در آنجا بودند،و چون از ماجرا طلع شدندبحال آن بزرگوار ترحم کرده و به غلامى که در باغ داشتند ونامش«عداس»و به کیش مسیحیت میزیست دستور دادند خوشهانگورى بچیند و براى آنحضرت ببرد.
عداس طبق دستور آندو خوشه انگورى چیده و در ظرفى نهادو براى رسولخدا صلى الله علیه و آله آورد،عداس دید چون رسولخداصلى الله علیه و آله خواست دستبطرف انگور دراز کند و خواستدانهاى از آن بکند و تناول نماید«بسم الله»گفت و نام خدا را برزبان جارى کرد، عداس با تعجب گفت:این جمله که تو گفتىدر میان مردم این سرزمین معمول نیست، رسولخدا پرسید:-تو اهل کدام شهر هستى و آئین تو چیست؟
عداس-من مسیحى مذهب و اهل نینوى هستم!
رسولخدا صلى الله علیه و آله از شهر همان مرد شایسته-یعنىیونس بن متى؟
عداس-یونس بن متى را از کجا مىشناسى؟
فرمود-او برادر من و پیغمبر خدا بود و من نیز پیغمبر و فرستادهخدایم.
عداس که این سخن را شنید پیش آمده سر آنحضرت رابوسید و سپس روى پاهاى خون آلود وى افتاد.
عتبه و شیبه که ناظر این جریان بودند بیکدیگر گفتند:اینمرد غلام ما را از راه بدر برد!
و چون عداس بنزد آندو برگشت از او پرسیدند:چرا سرودست و پاى این مرد را بوسیدى؟
گفت:کارى براى من بهتر از اینکار نبود،زیرا این مرد ازچیزهائى خبر داد که جز پیغمبران کسى از آن چیزها خبر ندارد!
عتبه و شیبه بدو گفتند:
ولى مواظب باش این مرد تو را از دین و آئینى که دارىبیرون نبرد که آئین تو بهتر از دین او است.
ضمنا مدت توقف آنحضرت را در طائف،برخى ده روز و برخى یک ماه ذکر کردهاند (3) .
------------------------------------
1-الصحیح من السیره-ج 2 ص 164.
2-در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید(ج 14 ص 97-ط جدید)نقل کرده که فقطعلى علیه السلام همراه آن حضرت بود،و در همان کتاب(ج 4 ص 127)از مدائنىروایت کرده که على علیه السلام و زید هر دو با آن حضرت بودند،و در سیرهابن هشام آمده که تنها به طائف سفر کرد.
3-سیرة المصطفى ص 221 و الصحیح من السیرة ج 2 ص 164.
بازگشت رسولخدا صلى الله علیه و آله بمکه
طبرسى(ره)از على بن ابراهیم نقل کرده هنگامیکه رسولخداصلى الله علیه و آله از طائف بازگشت و بنزدیکى مکه رسید چونبحال عمره بود و میخواست طواف و سعى انجام دهد در صددبر آمد تا در پناه یکى از بزرگان مکه در آید و با خیالى آسوده ازدشمنان اعمال عمره را انجام دهد،از اینرو مردى از قریش را کهدر خفاء مسلمان شده بود دیدار کرده فرمود:بنزد اخنس بن شریقبرو و بدو بگو:محمد از تو میخواهد او را در پناه خود در آورى تااعمال عمره خود را انجام دهد!
مرد قرشى بنزد اخنس آمد و پیغام را رسانید و او در جوابگفت:من از قریش نیستم بلکه جزء هم پیمانان آنها هستم و ترسآنرا دارم که اگر اینکار را بکنم آنها مراعات پناه مرا نکنند وعملى از آنها سرزند که براى همیشه موجب ننگ و عار منگردد.
مرد قرشى بازگشت و سخن او را بحضرت گفت،پیغمبرباو فرمود:نزد سهیل بن عمرو برو و همین سخن را باو بگو،و چونمرد قرشى پیغام را رسانید سهیل نپذیرفت و براى بار سومرسولخدا صلى الله علیه و آله او را بنزد مطعم بن عدى فرستاد ومطعم حاضر شد که آنحضرت را در پناه خود گیرد تا طواف وسعى و عمره را انجام دهد،و بدین ترتیب رسولخدا صلى الله علیهو آله وارد مکه شد و براى طواف بمسجد الحرام آمد.
ابو جهل که آنحضرت را دید فریاد زد:اى گروه قریش اینمحمد است که اکنون تنها است و پشتیبانش نیز از دنیا رفتهاکنون شما دانید با او!
طعیمة بن عدى پیش رفته گفت:حرف نزن که مطعم بنعدى او را پناه داده!
ابو جهل بیتابانه نزد مطعم آمد و گفت:از دین بیرون رفتهاىیا فقط پناهندگى او را پذیرفتهاى؟مطعم گفت:از دین خارجنشدهام ولى او را پناه دادهام،ابو جهل گفت:ما هم به پناه تواحترام میگذاریم،و از آنسو رسولخدا صلى الله علیه و آله چونطواف و سعى را انجام داد نزد مطعم آمده و ضمن اظهار تشکرفرمود:پناه خود را پس بگیر!مطعم گفت:چه میشود اگر از اینپس نیز در پناه من باشى؟فرمود دوست ندارم بیش از یک روزدر پناه مشرکى بسر برم، مطعم نیز جریان را به قریش اطلاع داده و اعلان کرد:محمد از پناه من خارج شد.
داستان ایمان جنیان
برخى از سیره نویسان چون ابن هشام در سیره و ابن اثیر درکامل و طبرى در تاریخ خود (1) ماجراى ایمان جنیان برسول خدا راکه در سوره احقاف و سوره جن در قرآن کریم ذکر شده مربوطبهمین سفر دانسته و گفتهاند:
هنگامیکه رسول خدا(ص)از طائف باز میگشتبجائىرسید بنام«نخلة» (2) در آنجا در دل شب به نماز ایستاد،و درآنحال چند تن از جنیان عبورشان بدانجا افتاد،و قرآنى را کهرسول خدا(ص)میخواند شنیدند و پس از استماع آیات قرآنىایمان آورده و بنزد قوم خود بازگشته و آنها را به اسلام و ایمانبرسول خدا(ص)دعوت نمودند...
متن آیاتى که در سوره مبارکه احقاف است اینگونه است:
و اذ صرفنا الیک نفرا من الجن یستمعون القرآن فلما حضروه قالوا انصتوافلما قضى ولوا الى قومهم منذرین،قالوا یا قومنا انا سمعنا کتابا انزل من بعدموسى مصدقا لما بین یدیه یهدى الى الحق و الى طریق مستقیم،یا قومنا اجیبواداعى الله و آمنوا به یغفر لکم من ذنوبکم و یجرکم من عذاب الیم،و من لا یجبداعى الله فلیس بمعجز فى الارض و لیس له من دونه اولیاء اولئک فى ضلالمبین (3) یعنى-و چون تنى چند از جنیان را سوى تو آوردیم که قرآن را
بشنوند و چوننزد او حاضر شدند بیکدیگر گفتند:گوش فرا دهید،و چون بپایان رسید آنهابنزد قوم خود در حالیکه بیم دهندگانى بودند بازگشتند،و بدانها گفتند:اى قومما،ما کتابى را استماع کردیم که پس از موسى نازل شده و تصدیق کنندهکتابهاى پیش از آن است و به حق و راه راست هدایت میکند،اى قوم مادعوتگر خدا را اجابت کنید و بدو ایمان آورید،تا گناهان شما را بیامرزد واز عذاب دردناک شما را برهاند،و کسى که پاسخ دعوتگر خدا را ندهد درروى زمین فرار نتواند کرد.و جز خدا دوستدار و پشتیبانى ندارد که آنها درگمراهى آشکار هستند.
و در آغاز سوره مبارکه جن اینگونه است:
...قل اوحى الى انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قرانا عجبا،یهدى الى الرشد فآمنا به و لن نشرک بربنا احدا....
تا بآخر آیاتى که در آن سوره مبارکه درباره جنیان ذکرشده...
اما بیشتر مفسران براى این آیات و ماجراى ایمان جنیان شاننزول دیگرى ذکر کرده و آنرا مربوط به سفر رسول خدا(ص)
بهمراه جمعى از اصحاب به بازار«عکاظ»دانستهاند،و بهمینمضمون روایاتى هم در صحیح مسلم و بخارى آمده است.
و در حدیث دیگرى که در تفسیر مجمع البیان آمده ازعلقمه بن قیس روایت کرده که گوید:به عبد الله بن مسعودگفتم:چه کسى از شما در داستان شب جن همراه رسولخدا(ص)بودید؟
وى گفت:کسى از ما با آنحضرت نبود،سپس داستان رااینگونه بیان کرده گفت:
شبى آنحضرت را نیافتیم و مفقود گردید،و ما نگران شدهفکر کردیم دشمنان او را ربوده و یا از ترس آنها گریخته و بهمینمنظور بجستجوى آنحضرت به درههاى مکه رفتیم و ناگهان دیدیمکه از طرف«حراء»میآید،عرض کردیم:
اى رسول خدا کجا بودى که ما نگران شدیم و شب را درناراحتى و نگرانى بسر بردیم؟
حضرت فرمود:
«انه اتانى داعى الجن فذهبت اقرئهم القرآن».
دعوت کننده جنیان نزد من آمد و من رفتم تا قرآن را برایشان بخوانم... عبد الله بن مسعود گوید:سپس آنحضرت ما را بهمراه خودبرد و جاى آنها و جائى را که آتش در آن افروخته بودند بما نشانداد،ولى قبل از آن کسى از ما همراه آنحضرت نرفته بود (4) .
و در پارهاى از روایات و تفاسیر نام و عدد آنها را نیز ذکرکرده و گفتهاند:آنها هفت نفر بودند،و در روایت دیگرى آمدهکه ایشان از قبیله«بنى شیصبان»بودند که شمارهشان از جنیاندیگر بیشتر و عموما لشکر شیطان از همانها است (5) .
و بهر صورت در این روایات نامى از سفر طائف و برخوردآنحضرت با جنیان در آن سفر ذکر نشده و برخى آنرا مربوط بهسالهاى نخستبعثت دانسته و برخى از سیره نویسان وتحلیل گران احتمال تعدد آنرا داده و گفتهاند ممکن است:
ماجراى ایمان جنیان برسول خدا(ص)و قرائت قرآن برایشانچند بار اتفاق افتاده باشد (6) و الله العالم.
------------------------------------------------
1-سیره ابن هشام-ج 1 ص 422،کامل-ج 2 ص 92،تاریخ طبرى-ج 2 ص 82.
2-نخله-چنانچه گفتهاند-نام دو وادى است در یک منزلى مکه که به یکى از آنهانخله شامى و بدیگرى نخله یمانى گویند.
3-سوره احقاف-آیات 29-32.
4- و 5-مجمع البیان-ج 5 ص 368.
6-فقه السیره دکتر بوطى ص 142.
و اما چند تذکر در مورد این داستان
در این داستان بنحوى که خواندید و آن خلاصه و مجموعهاىاز روایات وارده در این باره بود مواردى دیده میشود که براىانسان حالت تردیدى در صحت قسمتهائى از این داستان ایجادمیکند که از آنجمله است:
1-«عداس»که نامش در این داستان آمده،بگونهاى کهنقل کردهاند،بنظر میرسد که تا به آن روز رسول خدا(ص)رادیدار نکرده بود.
و اطلاعى از بعثت و نبوت آن بزرگوار نداشته.
و چیزى در این باره نشنیده بوده...
و اساسا چنین استفاده میشود که وى ساکن طائف بوده وسالها در آنجا میزیسته و از اوضاع مکه و آنچه در آن شهرمیگذشته بىاطلاع بوده...
در صورتیکه در روایات دیگرى مانند روایت کازرونى در کتاب«المنتقى»و روایت ابن کثیر و دیگران آمده که در آغازبعثت و نزول وحى هنگامى که رسول خدا(ص)از غار حرا بخانهآمد و جریان نبوت و دیدار با جبرئیل را براى خدیجه شرح داد،خدیجه آنحضرت را در خانه گذارده و بنزد«عداس»راهب آمد ودنباله روایت و متن آن اینگونه است:
«و اتت عداسا الراهب و کان شیخا قد وقع حاجباه على عینیه من الکبرفقالت:یا عداس اخبرنی عن جبرئیل علیه السلام ما هو؟فقال:قدوس قدوسو خر ساجدا،و قال:ما ذکر جبرئیل فی بلدة لا یذکر الله فیها و لا یعبد قالت:
اخبرنی عنه؟قال:لا و الله لا اخبرک حتى تخبرنى من این عرفت اسم جبرئیل؟
قالت:لی علیک عهد الله و میثاقه بالکتمان؟قال:نعم،قالت:اخبرنى بهمحمد بن عبد الله انه اتاه!قال عداس:ذلک الناموس الاکبر الذی کان یاتیموسى و عیسى علیهم السلام بالوحی و الرسالة،و الله لئن کان نزل جبرئیل علىهذه الارض لقد نزل الیها خیر عظیم،و لکن یا خدیجة ان الشیطان ربما عرضللعبد فاراه امورا،فخذی کتابی هذا فانطلقى به الى صاحبک فان کان مجنونافانه سیذهب عنه،و ان کان من امر الله فلن یضره!ثم انطلقتبالکتاب معها، فلما دخلت منزلها اذا هی برسول الله صلى الله علیه و آله مع جبرئیل علیه السلامقاعد یقرؤه هذه الآیات:
ن×و القلم و ما یسطرون×ما انتبنعمة ربک بمجنون×و ان لک لاجرا غیرممنون×و انک لعلى خلق عظیم×فستبصر و یبصرون×بایکم المفتون
اى الضال،او المجنون فلما سمعتخدیجة قراءته اهتزت فرحا،ثم رآهصلى الله علیه و آله عداس فقال:اکشف لی عن ظهرک!فکشف فاذا خاتم النبوة یلوح بین کتفیه،فلما نظر عداس الیه خر ساجدا یقول:قدوس قدوس،انت و الله النبی الذی بشر بک موسى و عیسى علیهما السلام اما و الله یا خدیجةلیظهرن له امر عظیم،و نبا کبیر،فوالله یا محمد ان عشتحتى تؤمر بالدعاءلاضربن بین یدیک بالسیف،هل امرت بشىء بعد؟قال:لا،قال:ستؤمر ثم تؤمرثم تکذب ثم یخرجک قومک و الله ینصرک و ملائکته» (1) .
یعنى خدیجه از نزد آنحضرت بیامد بنزد«عداس راهب»و اوپیرمردى بود که از شدت پیرى ابروانش بر روى چشمانش افتادهبود،خدیجه بدو گفت:
-اى عداس بمن بگو جبرئیل کیست؟عداس(که نامجبرئیل را شنید)گفت:پاک است!پاک و منزه!و سپسبحالتسجده بر خاک افتاده و پاسخ داد:نام جبرئیل در آنآبادى که نام خدا در آنجا نیست و پرستش نمىشود برده نخواهدشد!خدیجه گفت:برایم بازگو که او کیست؟
عداس گفت:نه بخدا نخواهم گفت تا بمن بگوئى از کجانام جبرئیل را شناختهاى؟خدیجه گفت:پیمان خدائى و تعهدىالهى با من میکنى که آنرا پوشیده و پنهان دارى؟گفت:آرى،در این وقتخدیجه فرمود:
-محمد بن عبد الله(ص)بمن خبر داد که جبرئیل نزدش آمده.عداس گفت:این همان ناموس اکبرى است که بنزدموسى و عیسى علیهما السلام میآمد و وحى و رسالت را بر آنهاآورد.و بخدا سوگند اگر جبرئیل در این سرزمین فرود آید خیربزرگى را بر اینجا آورده.ولى اى خدیجه بدانکه شیطان گاهى بربنده خدا درآید و چیزهائى بر او بنمایاند،اکنون این نامه مرا بگیرو بنزد او ببر پس اگر دیوانه شده با این نامه از نزدش برود ودیوانگیش بر طرف گردد و اگر از جانب خدا باشد به او زیاننرساند.
خدیجه نامه را گرفت و چون بنزد رسول خدا(ص)آمدجبرئیل را در کنار آنحضرت نشسته دید و مشاهده کرد که آیاتسوره قلم را بر آنحضرت میخواند...«ن و القلم»...تا آیه...
«بایکم المفتون»...خدیجه که آن منظره را دید از خوشحالى بهوجد آمد...و پس از این ماجرا نیز خود عداس رسول خدا(ص)رادیدار کرد و از آنحضرت خواست تا پشتخود را(جاى مهر نبوت)
به او نشان دهد،چون نشان داد و مهر نبوت را که در میان دوکتف آنحضرت مشاهده کرد که میدرخشد بسجده افتاد و گفت:
«قدوس،قدوس»توئى بخدا سوگند همان پیغمبرى که موسى وعیسى بدان مژده دادهاند.
بخدا سوگند اى خدیجه بطور حتم از وى داستانى بزرگ وخبرى عظیم پدید خواهد آمد،و بخدا سوگند اى محمد!اگر من زنده بمانم تا وقتى که مامور به دعوت گردى در راه یارى توشمشیر خواهم زد،آیا مامور بچیزى شدهاى؟فرمود:نه.
عداس گفت:بهمین زودى مامور خواهى شد و هم چناندوباره مامور شوى و تو را تکذیب کنند و قوم تو بیرونت کنند،ولى خدا و فرشتگانش تو را یارى خواهند کرد.
که از این روایت معلوم میشود:
اولا-عداس قبل از آن از نبوت آنحضرت اطلاع داشته وبا خبر بوده...
و ثانیا-ظاهر میشود که وى در مکه سکونت داشته،نه درطائف..
و ثالثا-آزاد بوده نه غلام و زر خرید...
و رابعا-در سنینى بوده که تا هنگام سفر رسول خدا(ص)بهطائف یا از دنیا رفته بوده و اگر هم زنده بوده از نظر جسمى دروضعى نبوده که بتواند خدمتکارى و یا باغبانى عتبة و شیبة رابکند.
و تنها احتمالى که میتواند این اشکالات را برطرف سازدآنست که بگوئیم آنها دو نفر بودهاند، و آن عداسى کهرسول خدا(ص)را در طائف دیدار کرده و به آنحضرت ایمانآورده غیر از عداسى بوده که در آغاز نبوت در مکه بوده و اینسخنان را به خدیجه و رسول خدا(ص)گفته است... و اگر این احتمال قوتى پیدا کند میتواند بقول آقایان وجهجمعى میان این روایات باشد...
ولى با توجه به چند روایت که ابن کثیر در سیرة النبویه خوداز سعید بن مسیب و سلیمان بن طرخان تیمى نقل کرده ایناحتمال نیز از بین میرود و اشکال قوىتر میگردد،زیرا متنروایتى که وى از سعید بن مسیب در داستان وحى و تلاشخدیجه براى شناختن جبرئیل ذکر میکند اینگونه است:
«...ثم انطلقت من مکانها فاتت غلاما لعتبة بن ربیعة بن عبد شمس،نصرانیا من اهل نینوى یقال له عداس،فقالت له:یا عداس اذکرک بالله الاما اخبرتنى:هل عندک علم من جبرئیل؟ فقال:قدوس،قدوس...»تا بآخرروایت (2) که نظیر همان روایتى است که ما با ترجمهاش ازکازرونى نقل کردیم.
ابن کثیر پس از این بلا فاصله روایت دیگرى از ابن عساکربسندش از سلیمان بن طرخان تیمى روایت میکند که در آن نیزپس از داستان نزول وحى بر رسول خدا(ص)و رفتن نزد خدیجه ونقل ماجرا و آمدن خدیجه نزد ورقه و راهبى دیگر گوید:
«...ثم اتت عبدا لعتبة بن ربیعة یقال له عداس فسالته فاخبرها بمثل مااخیرها...» (3) .
و بدین ترتیب براى اهل فن روشن است که جائى براىاحتمال مذکور باقى نمیماند و رفع شبهه نمىشود...
جز اینکه بگوئیم اصل آن روایات-یعنى روایاتى که در موردآمدن خدیجه بنزد ورقه و راهب نصرانى و عداس و دیگرانرسیده-مخدوش است و پایهاى از اعتبار و صحت ندارد،بشرحىکه در داستان وحى در مقالات گذشته مشروحا بیان داشتیم (4) و الله اعلم.
گذشته از اینکه روایاتى که دلالت دارد براینکه خدیجه بنزد«ورقة بن نوفل»رفت و گفتگوئى که از وى با«ورقه»نقل شدهدر بسیارى از آنها مثل روایت طبرى با این روایات از نظر جملاتو مضمون خیلى با همدیگر شباهت دارند که از این نظر نیزاحتمال اتحاد آنها میرود...و بهر صورت روایات مغشوش ودرهم ریختهاى بنظر میرسند.
و آخرین مطلبى که موجب تردید در این روایت میشود اینکهظاهر روایت آن است که رسول خدا(ص)هدیه عتبه و شیبه راقبول کرد،در صورتیکه این مطلب نیز بر خلاف سیره آنحضرتاست که حاضر نبود بهیچ نحوى از مشرکین حقى بر گردن او بیاید و زیر بار منت احدى از مشرکین قرار گیرد،و هدیه یا چیزىاز آنها بپذیرد.
2-در مورد اینکه رسول خدا(ص)در مراجعت از طائف ازترس آنکه مورد اهانتیا سوء قصد و خطر جانى قرار گیرد ناچارشد بنزد اخنس بن شریق و سهیل بن عمرو و بالاخره مطعم بنعدى بفرستد و از آنها درخواست کند تا او را در پناه خود قراردهند،و در پناه آنها بمکه در آید-چنانچه مورخین نقل کردهاندبرخى تردید کرده و احتمال جعل آنرا دادهاند...که ما ذیلااصل خبر را نقل کرده و سپس ضمن بیان چند مطلب تذکراتىدرباره آن خواهیم داد:
و اصل این خبر بگونهاى که طبرى و دیگران نقل کردهانداینگونه است که چون رسول خدا(ص)در مراجعت از سفر طائفبنزدیکیهاى مکه رسید از مردى بنام«اریقط»خواست تا بنزداخنس بن شریق برود و از او بخواهد تا آنحضرت را در پناه خودقرار داده که بتواند وارد شهر مکه شود و به دور از آزار مشرکینطواف خود را انجام داده و زندگى کند،ولى اخنس بن شریق درپاسخ گفت:
«ان حلیف قریش لا یجیر على صمیمها».
یعنى-حلیف و هم پیمان قریش نمىتواند کسى را که ازخود قریش است در پناه خود گیرد. سپس رسول خدا همان مرد(و یا دیگرى)را بنزد سهیل بنعمرو فرستاد و از او خواست تا آنحضرت را در پناه گیرد وسهیل بن عمرو نیز پاسخ داد:
«ان بنى عامر بن لوى لا تجیر على بنى کعب بن لوى».
یعنى من که از بنى عامر بن لوى هستم نمىتوانم کسى را کهاز بنى کعب بن لوى است در پناه خود گیرم.و رسول خدا(ص)
بناچار کسى را بنزد مطعم بن عدى فرستاد و همین درخواست رااز او کرد و او به آنحضرت پناه داد و رسول خدا(ص)در پناه اوبمکه درآمد و شب را در نزد او بیتوته کرد،و چون صبح شد از خانهمطعم بیرون آمد و مطعم بن عدى و پسران ششگانه و یا هفتگانه اونیز در حالیکه شمشیر خود را حمائل کرده(و مسلح شده)بودندبهمراه آنحضرت خارج شده و بمسجد الحرام آمدند،آنگاه مطعمبه رسول خدا گفت:طواف کن.
و خود و فرزندانش نیز اطراف محل طواف را با شمشیرهاىخود پوشانده بودند.
ابو سفیان که چنان دید پیش مطعم آمده گفت:
-آیا پناهش دادهاى یا پیرو او گشتهاى؟
گفت:نه،بلکه پناه دادهام.
ابو سفیان گفت:در اینصورت ما پناه تو را محترممىشماریم در اینوقت مطعم با ابو سفیان نشستند تا هنگامى کهرسول خدا(ص)طواف را تمام کرد و بخانه رفتند.
و در برخى از روایات بجاى«ابو سفیان»ابو جهل ذکر شدهکه همان گفتگو را با مطعم بن عدى انجام داده است و در روایتابن کثیر این روایت دنبالهاى دارد بدینگونه که راوى میگوید:
«...فمکث ایاما ثم اذن له فى الهجرة».
یعنى-چند روزى که از این ماجرا گذشت،خداى تعالىاجازه هجرت(به مدینه)را به او داد.و چون رسول خدا(ص)بهمدینه هجرت فرمود پس از اندک زمانى مطعم بن عدى از دنیارفت و حسان بن ثابت گفت:من براى او مرثیه خواهم گفت،وقصیدهاى در مرثیه او سرود.
و ابن کثیر پس از نقل ابیاتى از آن قصیده گوید:
-و بهمین خاطر بود که رسول خدا درباره اسیران جنگ بدرفرمود:
«لو کان مطعم بن عدى حیا ثم سئلنى فى هؤلاء النتنى لوهبتهم له».
یعنى-اگر مطعم بن عدى در اینروز زنده بود و از من آزادىابن خبیتان(بدبو)را درخواست میکرد بخاطر او آنها را آزادمیکردم! (5) .
-----------------------------------------
1-بحار الانوار-ج 18 ص 228.سیره نبوى دحلان-ج 1 ص 83.سیره حلبیه-ج 1ص 243.
2- و 3-سیرة النبویه ابن کثیر-ج 1 ص 406-408.
4-براى تحقیق بیشتر میتوانید به جلد دوم تاریخ تحلیلى که مجموعه این مقالات رابصورت کتابى جداگانه بچاپ رساندهاند مراجعه نمائید.
5-تاریخ طبرى-ج 2 ص 82.سیرة النبویه ابن کثیر-ج 2 ص 153-154. سیره ابن هشام-ج 1 ص 381.
و اینک چند تذکر
تذکر 1-درباره نام«اریقط»که در این حدیث آمده اینحقیر تا جائى که فرصت و وقت اجازه میداد در کتب تراجممراجعه کردم ولى اثرى از این نام ندیدم و احتمال تصحیف همدادم ولى باز هم بجائى نرسیدم،و در پارهاى از روایات نامى ازکسى ذکر نشده و تنها نوشتهاند رسول خدا(ص)مردى،و یاکسى را بنزد اخنس بن شریق و دیگران فرستاد...
و اما«اخنس بن شریق»،او مردى است در قبیله ثقیف و ازهم پیمانان و خلفاء بنى زهره،و از اشراف قوم خود و صاحب نفوذو قدرت در میان آنها بود،و بگفته برخى از اهل تفسیر، آیاتسوره قلم که خدا فرموده:
و لا تطع کل حلاف مهین،هماز مشاء بنمیم...
درباره او نازل گشته،چون نسبتبه رسول خدا(ص)
جسارت و مخالفت میکرد...و ما داستانى از وى در مورد تاثیرروانى قرآن در وى با ابو سفیان و ابو جهل پیش از این نقل کردیمکه خواندنى و جالب است...
و انشاء الله تعالى پس از این نیز در جاى خود خواهیم خواند،که در جنگ بدر وى مانع شد از اینکه بنى زهره در آن جنگشرکت کنند،چون قبیله مزبور از وى اطاعت کرده و حرف شنوى داشتند...و برخى گفتهاند:از همین جهت نیز او را«اخنس»
گفتند،چون«خنس»در لغتبمعناى کنارهگیرى کردن وغیبت از حضور در جمع مردم است (1) .
و«سهیل بن عمرو بن عبد شمس»نیز مرد زبانآور وسخنورى بود،که پیوسته از رسول خدا مذمت کرده و بدگوئىمینمود و در میان قریش مقام و منزلتى داشت،و بشرحى که درجاى خود ذکر خواهد شد در جنگ بدر اسیر شد،و برخىخواستند زبان او را قطع کنند که رسول خدا(ص)مانع اینکارشده و فرمود:امید است در آینده جبران کند...
و فرزندى داشتبنام«عبد الله»که جزء جوانان مکهمسلمان شده بود ولى پدرش او را میآزرد،و پس از هجرترسول خدا(ص)به مدینه نیز نتوانست جزء مهاجرین بمدینه بیایدتا در جنگ بدر که بهمراه پدرش به بدر آمد و در آنجا از فرصتاستفاده نموده و فرار کرد و خود را بلشگریان اسلام ورسول خدا(ص)رسانید.
و داستان سهیل بن عمرو در ماجراى صلح حدیبیة و تنظیمصلحنامه مشهور است...و بالاخره پس از فتح مکه مسلمان شد وهمانگونه که رسول خدا(ص)خبر داده بود با سخنرانیهائى کهبنفع رسول خدا(ص)و بطرفدارى از آنحضرت انجام میداد جبرانگذشته خود را نمود.
و اما مطعم بن عدى او فرزند نوفل بن عبد مناف است که درجد اعلاى خود نسبش با رسول خدا(ص)به یک نفر میرسند،واو در میان سران قریش دشمنى کمترى نسبتبه آنحضرت ابرازمیکرد و بلکه در برخى از جاها بنفع آن بزرگوار اقدامهائى داشته،که از آنجمله در ماجراى نقض صحیفه ملعونه و رفع حصر ازبنى هاشم و مسلمانان-بشرحى که در جاى خود گذشت-نقشمؤثرى داشت.
و از حدیثبالا که در نهایه ابن اثیر هم در ماده«نتن»ذکرشده معلوم میشود که وى قبل از جنگ بدر در مکه از دنیا رفته ومرگش فرا رسیده است.
تذکر 2-ذیل روایت مزبور به ترتیبى که ابن کثیر نقل کردهکه راوى گوید:«فمکث ایاما ثم اذن له فى الهجرة»و ظهور این جملهدر اینکه هجرت رسول خدا(ص)چند روز پس از سفر طائفانجام شده،مخالف با همه روایات و تواریخى است که ماجراىسفر طائف رسول خدا(ص)را ذکر کردهاند،زیرا همگىگفتهاند:که سفر طائف در سال دهم بعثت انجام شده و اینمطلبى است که کازرونى در کتاب المنتقى بدان تصریح کرده (2) و در حوادث سال دهم گفته:«و فى هذه السنة خرج الىالطائف و الى ثقیف».
و ابن اثیر نیز در کامل پس از اینکه میگوید:«سه سال قبل ازهجرت ابو طالب و خدیجه وفات کردند...و اذیت و آزار مشرکینبر آنحضرت زیادتر شد...»پس از آن میگوید:رسول خدا(ص)
که چنان دید بهمراه زید بن حارثه بنزد ثقیف در طائف رفت... (3) و این مطلب ضعف و وهن این نقل نیز میشود.
3-سومین مطلبى که موجب ضعف این روایت میشود اصلاین مطلب است که چگونه میتوان پذیرفت که رسول خدا(ص)
براى امنیت ورود بمکه بمشرکى پناهنده شود و آیا این داستاناگر صحیح باشد با آیه شریفه:
و لا ترکنوا الى الذى ظلموا فتمسکم النار (4)
چگونه جمع میشود،و اساسا با عمل رسول خدا(ص)درطول زندگى آنحضرت سازگار نیست که سعى میکرد هیچگاه ازمشرکى حقى بر گردن آن حضرت نباشد!
4-چهارمین سؤالى که بر طبق این روایتبنظر میرسد و باز هم موجب ضعف آن میشود این مطلب است که رسول خدا(ص)
با اینکه خود اهل مکه بود و بیش از پنجاه سال از عمر شریف اوگذشته بود و از سنتها و قوانین اجتماعى شهر مکه و قبائل آناطلاع کامل داشت چگونه از این مطلب بىاطلاع بود که«حلیف»نمىتواند به«صمیم»پناه دهد،و یا اینکه«بنى عامر»نمىتوانند«بنى کعب»را در پناه گیرند...؟!
و از همه اینها گذشته مگر بنى هاشم و حمزة بن عبد المطلبو دیگران که به شجاعت و غیرت معروف بودند نبودند که اینمقدار نتوانند از آنحضرت دفاع کنند تا آنجا که مجبور شود در پناهمشرکى وارد مکه شود...
و بدین ترتیب به این نتیجه میرسیم که اصل داستان سفرطائف رسول خدا(ص)از نظر تاریخ و روایات مسلم است،امااین جزئیات و قسمتهاى دیگر آن مورد تردید و اختلاف است کهنمىتوان درباره آنها و صحت آن مطلبى اظهار کرد...و اللهالعالم.
------------------------------------------
1-سیره ابن هشام-ج 1 ص 282.
2-بنقل بحار الانوار-ج 19 ص 22.
3-کامل ج 2 ص 90-91.
4-سوره هود آیه 113-یعنى به کسانى که ستم کردهاند امید نبندید که آتش جهنمشما را فرا خواهد گرفت.