تاریخ تحلیلی اسلام
و نیز ابن هشام از عبد الله پسر عمرو بن عاص نقل مىکند کهگوید:
بپدرم گفتم:بزرگترین آزارى که از قریش نسبتبرسولخدا(صلى الله علیه و آله)دیدى چه بود؟گفت:روزى نزدبزرگان و اشرافشان که در حجر اسماعیل(در مسجد الحرام) گردهم جمع شده بودند رفتم و مشاهده کردم که سخن ازآنحضرت بمیان است و با هم مىگویند:هرگز نشده بودکه ما در هیچ جریان ناگوارى باین اندازه که در برابر اینمرد صبر و بردبارى کردهایم شکیبائى و سکوت از خودنشان دهیم،خردمندان ما را نادان خواند.پدران ما را ناسزاگوید،بر دین و آئین ما عیب گیرد.گروههاى متحد ما راپراکنده سازد.بخدایان ما دشنام دهد!راستى که ما دربرابر او بیش از حد بردبارى کردهایم!
در این گفتگو بودند که رسولخدا(صلى الله علیه و آله)واردشده و هم چنان بیامد تا رکن خانه کعبه را استلام نمود وسپس بطواف مشغول شد و چون بر آنها گذشت زبانببدگوئى آنحضرت باز کرده و بر او طعن زدند!
من آثار ناراحتى در چهره پیغمبر(صلى الله علیه و آله) مشاهده کردم ولى دیدم آن حضرت توجهى نفرموده ازنزدشان برفت،بار دوم که بر آنها عبور فرمود دوبارههمچنان زبان بطعن و دشنام گشودند و من این بار نیز آثارناراحتى را در چهره حضرت مشاهده کردم و چون بار سوم شدو اینان بدگوئى و دشنام را از سر گرفتند آنجناب در برابر آنها ایستاد و فرمود:
اى گروه قریش!آگاه باشید سوگند بدان خدائى کهجانم بدست او است من ماموریت جنگ(و یا هلاکت) شما را دارم!
این سخن را که فرمود آنان بطورى ساکتشدند کهگویا روى سرشان پرنده نشسته است،و چنان در برابرشآرام شدند که کسانى که قبل از این سخن از همه نسبتبآن حضرت خشمناکتر بودند و بیش از دیگران مردم را برعلیه او تحریک مىکردند با بهترین گفتارى پاسخ آنحضرت را داده و احترامات معموله را نسبتبدو بجاىآوردند،بدان حد که میگفتند: اى ابا القاسم از ما بگذر(وکردار بد ما را نادیده بگیر)بخدا تو مردى نیستى کهبىبهره از دانش باشى(و مانند ما نادان نیستى).
رسول خدا(صلى الله علیه و آله)از آنان گذشت و چونفرداى آنروز شد دوباره در همان مکان گرد آمده و من نیزبا ایشان بودم،یکى از آنمیان گفت:شما دیروز سخنانىدرباره محمد گفتید و آنچه او نیز درباره شما گفته بودشنیدید ولى همینکه در برابر شما آن سخنان ناراحتکننده را اظهار کرد او را رها کرده پاسخش را ندادید؟
در این سخنان بودند که رسول خدا«ص»از دور پیدا شد،اینان که او را دیدند یکباره بطور دستجمعى بسویشحملهور شده اطرافش را حلقهوار گرفتند و شروع کردند بپرخاش کردن و اظهار داشتند:توئى که درباره دین و آئینو خدایان ما چنین و چنان میگوئى؟
پیغمبر«ص»فرمود:آرى من گفتم!
عمرو بن عاص گوید:در این هنگام یکى از آنان را دیدمکه دو طرف عباى آن حضرت را در دست گرفت(و درصدد آزار او بر آمد)ابو بکر که در آنجا بود و آن منظره را دیدگریان شده(روى دلسوزى نسبتبآنجناب)گفت:آیامردى را بجرم اینکه میگوید:پروردگار من خداى یگانهاست میکشید؟و بدین ترتیب آن جناب را رها کردند وبدنبال کار خویش رفتند،و این جریان سختترین چیزىبود که من از قریش نسبتبآن حضرت دیدم.
و از ام کلثوم دختر ابى بکر نقل کنند که آنروز هنگامیکهابو بکر بخانه بازگشت دیدم قریش سر او را شکستهاند.
و نیز گفتهاند:سختترین آزارى که رسول خدا«ص»ازقریش دید این بود که روزى از خانه خویش بیرون آمد،وهر که در آنروز آنحضرت را دید چه آنان که زر خرید وغلام بودند و چه آنان که آزاد بودند(بنوعى)تکذیب او راکرده و اذیت و آزارش نمودند،حضرت بخانه بازگشت و ازکثرت صدماتى که دیده بود خود را در پارچه(و یا جامه) پیچیده و بخفت،پس این آیه نازل شد«اى جامه بخودپیچیده برخیز و بترسان». (1)
------------------------------------------------
1- سیره ابن هشام جلد 1 ص 289.
هجرت مسلمانانبه حبشه
چنانکه اهل تاریخ و جمعى از مفسرین در تفسیر آیه مبارکه:«لتجدن اشد الناس عداوة للذین آمنوا الیهود و الذین اشرکوا و لتجدناقربهم مودة للذین آمنوا الذین قالوا انا نصارى...» (1) گفتهاند:
پس از آنکه رسول خدا(ص)فشار و ستم بسیار مشرکانقریش را بر مسلمانان مشاهده نمود و ناتوانى خود را از کمک بهایشان و دفع ستم از آنها ملاحظه کرد دستور هجرت به حبشه رابه ایشان داد و در صدد بر آمد تا بدین وسیله آنها را از شر دشمنانآسوده سازد.متن دستور آنحضرت را در اینباره به دو گونه نقلکردهاند.
نقل اول- روایتى است که ابن هشام و طبرى و ابن اثیر ودیگران نقل کردهاند که متن آن چنین است که بدون ذکر سندگفتهاند:چون رسول خدا آن وضع را دید به آنها فرمود:
«لو خرجتم الى ارض الحبشة فان بها ملکا لا یظلم عنده احد،و هى ارض صدق حتى یجعل الله لکم فرجا مما انتم فیه...» (2) .
یعنى- خوب استبه سرزمین حبشه بروید که در آنها پادشاهى استو در کنار او به کسى ستم نمىشود،و آنجا سرزمین راستى است،تاوقتى که خداوند گشایشى براى شما از این وضعى که در آن بسر مىبریدفراهم سازد و...
نقل دوم- نقلى است که در تفسیر مجمع البیان نیز بطور مرسلنقل کرده و گفته است: رسول خدا(ص)هنگامى که آنوضع رامشاهده نمود به آنها دستور خروج بسر زمین حبشه را داده فرمود:
«ان بها ملکا صالحا لا یظلم و لا یظلم عنده احد...» (3)
که البته جاى این بحث و مناقشه هست که آیا کدامیک ازاین دو نقل صحیحتر است زیرا بخاطر قیودى که در نقل دوماست معناى حدیث فرق مىکند و این شبهه به ذهن خطورمىکند که شاید در نقل دوم دست تحریف کنندگان و درباریانو جیره خواران شاهان و سلاطین دخالت کرده و بهقول معروف«در میان دعوا نرخ تمام کردهاند»و در ضمن نقلیک حدیث،خواستهاند یک پادشاه صالح و غیر ظالمى هم درطول تاریخ از زبان رسول خدا(ص) بدنیا معرفى کرده باشند،همانگونه که در ذیل حدیثى که از رسول خدا(ص) دربارهانوشیروان-در داستان ولادت رسول خدا(ص)-نقل شده بودیعنى حدیث«ولدت فی زمن الملک العادل...»و بطور تفصیلبحث کرده و ساختگى و مجعول بودن آنرا از روى مدارک معتبرذکر نمودیم.
ولى بنظر مىرسد در هر دوى نقلهائى که شده فرمایش رسولخدا(ص)نقل به معنى شده و متن دقیق فرمایش رسول خدا(ص) ذکر نشده باشد،گذشته از آنکه این دو نقل مسند نیست و مرسلاست و تنها در روایتى سند آن به ام سلمة مىرسد که آنهم هماننقل او است (4) و از این رو بحث و مناقشه درباره آنها چندانموردى ندارد،و البته جریانات بعدى صدق گفتار رسولخدا(ص)را طبق نقل اول تا حدودى به اثبات رسانید و بهرصورت آنچه قابل بررسى و بحث مىباشد درباره اصل این دستورو فرمان و بررسى اطراف و جوانب آن است که از چند نظر قابلبررسى است.
-------------------------------------------------
1- سوره مائده آیه 82.
2- سیره ابن هشام ج1 ص 321، کامل التواریخ ج2 ص 76 و تاریخ طبرى ج2 ص 70.
3- مجمع البیان ج 3 ص 233.یعنى در آنجا پادشاه شایسته و صالحى است که بهکسى ظلم نمىکند و کسى نیز در کنار او مورد ظلم و ستم واقع نمىشود.
4- سیرة النبویه ابن کثیر ج 2 ص 17.
- بحث درباره اصل دستور هجرت
کلمه«هجرت»در راه خدا براى ما-بخصوص پس از آنکههجرت رسول خدا(ص)مبدء تاریخ اسلام قرار گرفت-کلمهاىآشنا و مقدس است،و قداست آن نیز بیشتر از آیات کریمه قرآنىسرچشمه گرفته که خداى تعالى فرموده:
« ان الذین آمنوا و الذین هاجروا و جاهدوا فى سبیل الله اولئکیرجون رحمة الله...» (1) .
براستى آنانکه ایمان آورده و آنها که مهاجرت کرده و در راه خداجهاد کردهاند اینهایند که رحمتخدا را امید دارند...
و در جاى دیگر فرمود:
«الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبیل الله باموالهم و انفسهماعظم درجة عند الله...» (2) .
آنانکه ایمان آورده و هجرت کردند و در راه خدا با مالها و جانهاىخود جهاد نمودند اینها درجه بزرگترى در نزد خدا دارند...
و در سوره انفال فرموده:
« و الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبیل الله و الذین آوواو نصروا اولئک هم المؤمنون حقا لهم مغفرة و رزق کریم» (3) .
و آنانکه ایمان آورده و هجرت کرده و در راه خدا جهاد نمودهاند وآنانکه آنانرا پناه و ماوى داده و یارى کردند آنهایند مؤمنان حقیقى کهایشان را است آمرزش و روزى کریمانه...
و آنچه جلب توجه در این آیات مىکند آنکه همه جا هجرتقبل از جهاد در راه خدا و مقدم بر آن ذکر شده،یعنى همه جاپس از ایمان بخدا بلا فاصله هجرت را بعنوان یک اصل عملى ووظیفه مقدس براى انسانهاى با ایمان ذکر نموده و پس از آنمسئله جهاد در راه خدا با جان و مال آمده است...
----------------------------------
1- سوره بقره آیه 218.
2- سوره توبه آیه 20.
3- سوره انفال آیه 74.
هجرت منشا خیرات و برکات دنیا و آخرت
و اساسا هجرت در راه خدا در قرآن کریم منشا بسیارى ازخیرات و برکات و موجب پاداشهاى بزرگى در دنیا و آخرتمعرفى شده،آنجا که مىفرماید:
«و الذین هاجروا فى الله من بعد ما ظلموا لنبوئنهم فی الدنیا حسنةو لاجر الآخرة اکبر لو کانوا یعلمون،...» (1) .
و آنانکه در راه خدا هجرت مىکنند پس از آنکه مورد ستم قرارگرفتند،محققا براى ایشان در دنیا نیکى و خوبى مهیا خواهیم کرد وبراستى که پاداش آخرت بزرگتر از آن است اگر بدانند.
و در سوره آل عمران فرموده:
« فالذین هاجروا و اخرجوا من دیارهم و اوذوا فى سبیلى و قاتلواو قتلوا لا کفرن عنهم سیئاتهم و لادخلنهم جنات تجرى من تحتها الانهارثوابا من عند الله و الله عنده حسن الثواب» (2)
پس آن کسانى که هجرت کرده و از خانههاى خویش رانده شدند ودر راه من مورد آزار و شکنجه قرار گرفتند همانا بزدائیم از ایشان بدیهاشانراو براستى که در آوریم آنها را در باغهائى که از زیر آنها نهرها روان استکه این پاداشى است از نزد خدا و در نزد خدا است پاداش نیکو.
و از همه جالبتر و با بحث ما مناسبتر این آیات است کهمىفرماید:
« ان الذین توفیهم الملائکة ظالمى انفسهم قالوا فیم کنتم قالواکنا مستضعفین فى الارض قالوا ا لم تکن ارض الله واسعة فتها جروا فیهافاولئک ماواهم جهنم و ساءت مصیرا الا المستضعفین من الرجالو النساء و الولدان لا یستطیعون حیلة و لا یهتدون سبیلا فاولئک عسى اللهان یعفو عنهم و کان الله عفوا غفورا و من یهاجر فی سبیل الله یجد فیالارض مراغما کثیرا و سعة و من یخرج من بیته مهاجرا الى الله و رسولهثم یدرکه الموت فقد وقع اجره على الله و کان الله غفورا رحیما» (3)
-آنها که فرشتگان ایشانرا دریابند(و جانشان بگیرند)در حالى کهبه خود ستم کرده(و به حال کفر و گناه از دنیا رفتهاند)فرشتگان به آنهاگویند در چه وضعى بودید؟گویند ما خوار شمردگان در زمین بودیم(وتحتسلطه زورمندان نتوانستیم دین حق را انتخاب کرده و بدستوراتآن عمل کنیم)فرشتگان بدانها گویند:آیا زمین خدا فراخ نبود که در آنهجرت کنید!که جایگاه اینگونه مردم دوزخ است و بد جایگاهى است،جز آن ناتوان شمردگان از مردان و زنان و کودکانى که نه چارهاىتوانستند و نه راه بجائى بردند که اینان امید استخدا از ایشان در گذرد کهخداوند بخشایشگر و آمرزنده است،و کسى که هجرت کند در راه خدابیابد در زمین هجرتگاههاى بسیار و فراخى،و کسى که از خانهاش بسوىخدا و رسول او هجرت کند و سپس مرگ او را دریابد همانا پاداششبر خدا است و خدا است آمرزنده و مهربان.
که در این آیات کریمه نخست آنها را که دل بخانه وکاشانه بسته و حاضر به ترک دیار خود نگشته نکوهش کرده وآنانرا ستمکار به خویشتن خوانده و از اینکه در زمین پهناور خداهجرت نکرده آنها را جهنمى و دوزخى مىداند.
و ثانیا بعنوان یک دستور کلى بهمه آنهائى که دل بخدابسته و به او ایمان آوردهاند و در تنگنا و فشار قرار گرفتهاند دستورهجرت داده و جاهاى بیشتر و روزى فراخ و زندگى بهتر را براىآنها تضمین کرده...
و اگر مرگ او نیز در این راه فرا رسید اجر و پاداشش بر خدااست که خدا آمرزنده و مهربان است.و شاید چنانچه بعضى ازاساتید گفتهاند تعبیرى براى عظمت و بزرگى پاداش آنها،بهتر ازاین تعبیر نبوده که قرآن فرموده:«فقد وقع اجره على الله»که هرکس پاداشش بر خدا باشد همانند خود خدا که ابدى و ازلى وسرمدى است،پاداش او نیز حد و حسابى ندارد،همانند تعبیرىکه درباره شهید فرمود:«عند ربهم یرزقون»و مانند تعبیر حدیثقدسى درباره روزهدار که مىفرماید:
«الصوم لى و انا اجزى به»...
و امثال این گونه تعبیرات که در آیات و روایات آمده...
------------------------------------------------------
1- سوره نحل آیه 41.
2- سوره آل عمران آیه 195.
3- سوره نساء آیه 97-100.
تذکر یک نکته
برخى از نویسندگان خواستهاند از این آیه یک واقعیتتاریخى و اجتماعى را نیز استفاده کنند و آن اینکه تمدنهاىبشرى و بسط و رشد آنها و هم چنین تاسیس جامعههاى بزرگ وفرهنگها و غیره همیشه معلول مهاجرتهاى اقوام و مللنیمه وحشى به روى زمین و سرزمینهاى پهناور جهان بوده است وبراى اثبات آن نمونههائى مانند مهاجرت اقوام نیمه وحشىآریائى به سوى جنوب و مغرب و مهاجرت اقوام سامى بهبین النهرین و مصر و شمال آفریقا که موجب تاسیس تمدنهاى عظیم گشتند و مهاجرت قوم بنى اسرائیل از مصر به فلسطینو مهاجرت بربرها به غرب و شرق و...و غیره را ذکر کردهاند،وحرف«برگسون»فیلسوف معاصر فرانسوى و اصطلاح جامعه بستهو بازى را که او ذکر کرده پیش کشیده،و بحث را به جنگهاىصلیبى کشانده که جامعه اروپا هزاران سال در حصار اروپاىدر بسته خود خفته بود تا از برکات جنگهاى صلیبى و باز شدندروازههاى شرق به روى آنها دروازههاى تمدن و اصلاحات نیزبر روى آنها گشوده شد...و خلاصه در فوائد هجرت بمعناى اعمقلمفرسائى زیادى کرده و سپس آیات کریمه قرآنى را نیز در بعدمهاجرت فکرى و اعتقادى شاهدى بر آن گرفته و تفسیرنمودهاند...و بدنبال آن هجرت مسلمانان را بحبشه و مدینهآوردهاند...
که ما در اینجا مىگوئیم اصل این مطلب که هجرتمنشا تحول و پیشرفت جوامع بشرى و باز شدن دروازههاى تمدن واصلاحات و رشد مادى به روى آنها بوده عمومیت آن جاى بحثو تردید نیست،و کلى آن یک امر مسلم و حقیقت تاریخىاست،و در اینکه جنگهاى صلیبى هم براى اروپائیان این فایدهبزرگ را داشت تردیدى نیست،و گوستاولوبون فرانسوى و دیگراننیز در این باره بتفصیل سخن گفتهاند،و بگفته یکى ازنویسندگان اروپائى:بیدارى اروپا و دوران اکتشافات و اختلافات و رنسانس و آغاز مدنیت غرب یک سره معلولجنگهاى صلیبى است... (1)
و یا بگفته همین نویسنده فوق الذکر:«مطالعه مذاهب بسته وباز و نیز جامعهها و تمدنهاى بسته و باز در تاریخ بشر اینحقیقت علمى را در جامعه شناسى به اثبات مىرساند کههجرت-گسیختن پیوند جامعه با زمین-جهان بینى انسانى رامتحول و گسترده مىسازد و در نتیجه یخهاى انجماد و انحطاطاجتماعى و مذهبى و فکرى و احساسى ذوب مىشود،و اجتماعرا که جریان مىیابد،و در یک عبارت مهاجرت که خود یکحرکت و انتقال بزرگ انسانى استبه بینش و در نتیجه به جامعهحرکت مىبخشد و آنرا از چهار چوب جامد خویش به مراحلمتصاعد ارتقاء و کمال منتقل مىسازد...
در پس چهره هر مدنیتى مهاجرتى پنهان است و به سخن هرجامعه بزرگى که گوش فرا مىدهیم به زبان تاریخ یا اساطیرشاز هجرتى حکایت مىکند...» (2) اینها بجاى خود.
اما سخن ما در اینجا بحث در فوائد هجرت به این وسعت وگستردگى و عمومیت و کلى آن نیست و آیات قرآنى و روایاتهم هر هجرت و مهاجرتى را مورد ستایش و مدح قرار نداده استبلکه در این آیات سخن از هجرت مردمانى است که در اثر تعلیمپیامبرى الهى و ابلاغ رسالت وى آئینش را پذیرفته و جان دل بهسخنش داده و پذیرا گشته،و در نتیجه مورد بىمهرى و آزارخویشان و شکنجه و تهدید مردمان شهر خویش قرار گرفته وحفظ دین الهى براى آنها دشوار و غیر قابل تحمل گشته است،بطوریکه سخت در تنگنا و فشار زندگى قرار گرفتهاند و دین خودرا در مخاطره مىبینند...
این چنین افرادى براى چاره جوئى بنزد پیامبر خدا رفته و از اوراه چاره مىجویند و رسول خدا بکمک وحى الهى آنها را بههجرت و ترک شهر و دیار و جدائى از خویشان و مردمان مشرک وکافر دستور داده و زمین خدا را براى حفظ دین و معیشت وزندگى ایشان فراخ و وسیع معرفى کرده که اگر احیانا ترسى ازاین بابت در دل دارند و نگران وضع آینده خود در سرزمین غربتاز نظر معنوى و مادى هستند ترس آنها را بر طرف نموده و آنها رابه الطاف بیکران و رحمت واسعه الهى امیدوار سازد،و البته اینهجرت نیز ممکن است پىآمدها و ثمرات مادى و معنوى دیگرىهم داشته باشد که مورد بحث و توجه قرار نگرفته...
و شاهد بر آنچه گفتیم خود آیات کریمه است که هجرت دراین آیات همه جا مقید و محدود به هجرت در راه خدا و«مهاجرت فى الله»و یا«مهاجرت فى سبیل الله»شده (3) که ازقرینه این آیات میتوان استفاده کرد که قید«فى سبیل الله»درآیات دیگرى (4) نیز که بدنبال جهاد و مجاهده آمده قید«مهاجرت» هم که قبل از جهاد قرار گرفته استباشد،و البته از آنجا کهقرآن براى همه زمانها و تعلیم همه انسانها آمده بر طبق شیوه ورسمى که دارد مطلب را بطور کلى و براى همه مؤمنان و همهزمانها ذکر فرموده،و گاهى هم بعنوان نمونه و الگو افراد یااقوامى را بطور مثال ذکر مىنماید.
و در اینجا نیز چنانچه مرحوم علامه طباطبائى(ره)و دیگرانگفتهاند:این آیات اگر چه سبب نزول آن در جزیرة العرب و درزمان رسول خدا(ص)و هجرت به مدینه نازل شده ولى روىملاکى که در آن هست این حکم را براى همه مسلمانها و درهمه زمانها مقرر فرموده که بر هر مسلمانى لازم است در جائىسکونت گزیند که قدرت یاد گرفتن دستورات دینى و عمل بهآن را داشته باشد و در غیر این صورت باید از آن سرزمین هجرتکند،چه آنکه آن سرزمین از نظر اسمى و آمارى کشور اسلامىباشد یا کشور کفر و شرک... (5) .
و به عبارت دیگر از آنجا که قرآن کریم براى ساختنانسانهاى نمونه و رساندن آنها به کمال مطلق و مطلوبشان کههمان تقرب به خداى تعالى و وصول به اوست آمده همیشه محورتعلیمات و فرامین خود را روى ایمان و حرکتبسوى او و بنام اوو در راه او و محبتبه او قرار داده است و معیار قبولى و صحتآنرا نیز انجام عمل بقصد قربت و خالص براى او قرار داده استزیرا چنین حرکت و جهتگیرى است که انسانرا به کمالانسانیت مىرساند نه اصل حرکت و عمل،اگر چه آن عملممکن است فوائد مادى و معنوى دیگرى را هم به ارمغان آورد وعائد عمل کنندگان به آن گرداند...و از اینرو مىبینیم همه جامعیار ارزش اعمال و محور آنها روى آن اعمالى است کهتکیهگاه الهى داشته باشد،فى المثل اگر به تقوى ارزش مىدهدآن تقوائى ارزش دارد که الهى باشد«و من یتق الله...»«یاایها الذین آمنوا اتقوا الله...»و اگر شهید داراى آنهمه مقامات والاو ارزشهاى و اجرهاى دنیائى و آخرتى است مقید به آن گشته وشهیدى است که در راه خدا کشته شده باشد«قتلوا فىسبیل الله...»«و لئن متم او قتلتم فى سبیل الله...»و جهاد وهجرت و انفاق و هر عمل خیر دیگرى نیز هنگامى اهمیت و ارزشدارد که انگیزه و تکیه گاهش«الله»باشد که البته باید گفت«این سخن بگذار تا جاى دگر»و باید در جاى دیگرى روى آن به تفصیل بحث کرد.و از اینرو مىگوئیم که هجرتها اگر چهمنشا تمدنها و تحولهاى بسیارى در جهان شده،اما در بسیارى ازجاها چون با ایمان الهى و تقواى الهى توام نبوده از استعمار واستثمار ملتهاى دیگر و زورگوئى و احیانا اخراج ملتهاى بومى واصیل از سرزمینها،سر در آورده که بهترین نمونهاش هجرتانگلیسىها بسرزمین امریکا است که پس از ورود به آنجاسرخ پوستان بومى آنجا را به روز سیاه نشانده و زمینها وسرزمینهاشان را گرفتند و آنها را بیرون کرده و بسیارى از آنها راکشتند.
و یا هجرت اروپائیان بسرزمین آفریقا،که منشا استعماربسیارى از کشورهاى فقیر و بدبخت آفریقا و بیغما رفتن معادن وثروتهاشان بدست همین مهاجرین گردید،و هنوز هم دست ازجان آن مردم ستمکشیده و محروم و بى رمق بر نمىدارند،و هرروز در آفریقاى جنوبى پس از قرنهاى متمادى عدهاى از اینبىگناهان بدست اقلیتى مهاجر سفید پوستیغماگر به قتلمىرسند و یا آواره مىشوند.
و یا هجرت صهیونیستهاى جهانخوار بسرزمین فلسطینمقدس که با کمک قدرتهاى بزرگى چون انگلیس و امریکامیلیونها فلسطینى را از سرزمین خود آواره کرده و دولت غاصباسرائیل را در آنجا تشکیل دادند و هر روز به قسمتى از سرزمینهاى کشورهاى اسلامى هم جوار خود حمله کرده و آنها رابه اشغال خود در آوردند،و بیش از چهل سال است که با کمالوقاحت و بىشرمى و با کمک قدرتهاى شیطانى روزانه بطورمتوسط بیش از ده نفر از ساکنین اصلى آن سرزمینها را بخاک وخون کشیده و یا زندان و تبعید مىکنند،و یا با بدترین شیوههاىقرون وسطائى شکنجه کرده و زنده بگور مىکنند و یا همانجنگهاى صلیبى که براى اروپائیان سبب جهش علمى و تحولفرهنگى گردید،اما در اثر همان بى تمدنى و طبع خونخوارى کهداشتند سبب هزاران ویرانى و کشتارهاى دسته جمعى وتجاوزات ناموسى بدست اروپائیان بىفرهنگ گردید که تاریخاز نقل آنها شرم دارد...و نمونههاى دیگر...
اینها هم همه آثار همین هجرتها است!
پس بطور کلى هجرتها را نمىتوان منشا خیرات و تمدن وموجب ارتقاء و تکامل انسانها دانست،و از همین رو قرآن کریمنیز هجرت را با همان معیار الهى و انگیزه انسانى و دینى آن موردستایش و منشا پاداشها و تکاملهاى مادى و معنوى مىداند...
---------------------------------------------
1- جنگهاى صلیبى از 1096 تا 1291 میلادى نوشته هانز پروتز...
2- خاتم پیامبران ج 1 ص 237-243.
3- به آیه 41 سوره نحل و 99 سوره نساء رجوع شود.
4- منظور آیات 218 سوره بقره و آیه 20 سوره توبه و آیه 72 سوره انفال مىباشد.
5- تفسیر المیزان ج 5 ص 54.
-دستور هجرت به حبشه به چه منظورى بود؟
دومین مطلبى که در این حدیث جلب توجه مىکند انتخاب حبشه از طرف رسول خدا(ص) براى هجرت مسلمانان بود که بااندکى تحقیق و دقت علت این انتخاب بخوبى روشن مىشود ومعلوم میگردد که رهبر بزرگوار اسلام روى همان درایت و حسنسیاست و تدبیرى که اشتبهترین و سالمترین و بلکهنزدیکترین جاى را انتخاب فرمود که به قسمتى از آنها ذیلا اشارهمىشود:
اول- وجود پادشاهى چون«اصحمة بن ابحر»که به لقبسلاطین حبشه به«نجاشى»معروف گردیده و همانگونه کهرسول خدا(ص)فرموده بود و جریانات بعدى هم نشان دادپادشاهى بود که حاضر نبود در محدوده سلطنت او بکسى ظلمشود،و این خود بزرگترین علت این انتخاب بود،و رسول خدا(ص) مىخواست تا مسلمانان را بجائى راهنمائى کند که با رفتنبدانجا و تحمل دشواریهاى زندگى در غربت و دورى از وطن وخانه و کاشانه و خویشان، از شکنجه و ظلم مشرکان آسوده شوندو دچار ظلم و ستم دیگرى نشوند که بقول آن شاعر«از چنگالگرگى در روند و دچار گرگ دیگرى شوند...».
دوم- جاهائى که مسلمانان مىتوانستند بدانجاها هجرت کنندعبارت بود از:
الف- استانهاى دیگر جزیرة العرب که قبائل بدوى و اعرابدر آنجاها سکونت داشتند و با سابقهاى که از آنها داریم و در جریانات سالهاى بعد از هجرت و سرایاى بئر معونه و رجیع وجاهاى دیگر نشان دادند نسبتبه اسلام و پذیرفتن آئینآنحضرت و مؤمنان سختترین مردمان بودند،و هیچگاه حاضرنبودند مسلمانان مهاجر را در کنار خود بپذیرند و روى روابط وعلاقههاى تجارى و اقتصادى که با قریش داشتند هیچ بعید نبودکه اگر مهاجرین بنزد آنها میرفتند در داد و ستدهاى سیاسى وتوطئههاى دیگر آنها را دستبسته تحویل مشرکان قریشدهند...چنانچه نمونههائى از اینگونه کارها و توطئهها پس ازهجرت رسول خدا(ص) بوضوح دیده مىشود.و شاید بخاطرهمین خوى سخت و سنگدلی آنها بوده که قرآن کریمدربارهشان فرموده:
«الاعراب اشد کفرا و نفاقا و اجدر الا یعلموا حدود ما انزلالله...» (1) .
عربها در کفر و نفاق سختتر هستند،و شایستگى بیشترى براى آندارند که حدود و مرزهاى آنچه را خدا فرود آورده ندانند...
و در جاى دیگر فرموده:
«قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا اسلمنا و لما یدخلالایمان فى قلوبکم...». (2)
عربها گفتند ایمان آوردیم بآنها بگو ایمان نیاوردهاید ولى بگوئیداسلام آوردهایم ولى ایمان در دلهاى شما در نیامده...
ب- جاى دیگرى که ممکن بود رسول خدا(ص)آنها را بهرفتن آنجا راهنمائى و تشویق کند کشور ایران بود،که آن همجاى امنى براى مسلمانان نبود گذشته از دورى راه آن که براىمسلمانان مستضعف و محروم آن روز-که بیشترین مهاجران ازهمین طبقه بودند-طى چنین راه دور و دراز و گذشتن از آنکویرها و بیابانهاى خطرناک و بىسر و ته حجاز براى آنهاغیر مقدور بود.
تازه وقتى به ایران مىرسیدند با یک محیط پر از فساداشرافیت و زندگى طبقاتى دوران ساسانیان و خفقان شدید وبیدادگرى و سایر انحرافات فکرى و اجتماعى مواجه مىشدند کهبقول معروف از چالهاى در آمده و در چاهى مىافتادند...
مگر همین«کسرى»پادشاه ایران نبود که وقتى نامهرسول خدا(ص)بدست او رسید که او را به پذیرش اسلام دعوتکرده بود نامه آنحضرت را پاره کرد و با کمال غرور و نخوتگفت:
«یکتب الى بهذا و هو عبدى»!
کسى که خود بنده من استبه من اینگونه نامه مىنویسد...!
و سپس به«باذان»که استاندار او در یمن بود نوشت:
دو نفر سرباز بسوى این مردى که در حجاز است گسیل دارتا او را بنزد من آرند...و او نیز دو نفر را بمدینه فرستاد...تا آخرداستان که انشاء الله در جاى خود مذکور خواهد گردید...
ج- از آنچه در بند«ب»ذکر شد وضع یمن نیز روشنمىشود،زیرا یمن نیز در آن روز مستعمره ایران بود و حاکم واستاندار آنجا از جانب پادشاه ایران تعیین مىشد و در آن روزگارهمانگونه که ذکر شد احتمالا«باذان»استاندار آنجا بوده،وهرگز بدون اجازه پادشاه ایران نمىتوانستبه مهاجرین مکه پناهدهد و یا اگر او دستورى مىداد نمىتوانست از آنها حمایت ودفاعى بکند...
د- از جاهاى دیگرى که آنها مىتوانستند بدانجا هجرتکنند سرزمین«حیرة»بود که آنجا نیز صرفنظر از راه دورى کهداشت و همان مشکل گذشتن از وادیهاى دور و دراز و کویرهاىزیاد را بدنبال داشت،آنجا نیز تحتسیطره و استعمار ایران ادارهمىشد بشرحى که در تواریخ مذکور است...
ه- و از آنجمله کشور شام بود که آنجا نیز گذشته از دورى وبعد مسافت و مشکل گذشتن از همان وادیهاى بى سر و ته حجازمحل رفت و آمد کاروانهاى قریش در فصول مختلف و بازارىبود براى فروش اجناس تجارتى مردم مکه،و روشن بود که درچنین محلى نیز اطمینان و آسایشى براى مهاجرین وجود نداشت و ممکن بود مشرکین قریش بکمک حاکمان شام و تاجرانسودجو و پر نفوذ آنجا بتوانند آنها را به مکه باز گردانند...
که در این جهت کشور حیرة و یمن نیز با آنجا مشترک بودند،و آنجاها نیز محل رفت و آمد کاروانهاى قریش و داد و ستد ومعاملات تجارتى آنها بود.
و بدین ترتیب معلوم مىشود جائى نزدیکتر و مطمئنتر ازحبشه نبود و بخصوص که پادشاه آنجا«اصحمة»مردىعدالت پیشه و اصلاح طلب بود،و از مسیحیان با ایمان و دانشمندبه شمار مىرفت،و چنانچه برخى از اهل تاریخ گفتهاند: امدادهاى غیبى هم کمک کرد و هنگامى که نخستین گروه ازمهاجرین براى سفر به حبشه به کنار دریاى احمر رسیدند یککشتى به گل نشسته بود و هنگامى که آنها رسیدند از گل بیرونآمد و هر کدامیک از آنها توانستند با پرداخت نصف دینار کرایهخود را با آن کشتى به حبشه برسانند.
---------------------------------------------
1- سوره توبه آیه 97.
2- سوره حجرات آیه 14.
-اهداف دیگر این هجرت و دستور
در بخش اول از این قسمت قدرى درباره هدفرسول خدا(ص)و اصل موضوع هجرت در قرآن کریم بحثشد وخلاصه آن شد که هدف اصلى رسول خدا تایید این سنتخدائىو امضاء این قانون الهى یعنى سنت هجرت بود که در میان پیامبران دیگرى چون ابراهیم و موسى و عیسى علیهم السلام وپیروانشان نیز سابقه داشت و این راه به روى آنها باز شده بود تاکسانى که نمىتوانند آئین الهى خود را در میان دشمنان دین یادگرفته و انجام دهند مجبور نباشند زیر شکنجههاى جانکاه وتحمل فشارهائى که غالبا طاقت آن را هم نداشتند صبر کنند وراه گریز و نجاتى هم نداشته باشند،بلکه براى آنها و همهانسانهاى مؤمن تاریخ این راه بعنوان یک قانون الهى و دستوردینى باز و بلکه گاهى بصورت الزامى واجب است که دین وآئین خود را برداشته و بجاى سالمتر و مطمئنترى که بتوانند آن رانگهدارى کرده و از شر دشمنان آسوده باشند بروند و آزادانه و بااطمینان به انجام اعمال دینى و مراسم مذهبى خود بپردازند ونگران زندگى و روزى و وضع حال خود هم نباشند که سرزمینخدا فراخ و نعمتهاى الهى همه جا است و به گفته آن شاعرپارسى زبان:
نتوان مرد بسختى که در اینجا زادم که بر و بحر فراخ است و آدمى بسیار
اما هدف این هجرت تنها باین مطلب بسنده نمىشد وچنانچه معلوم است اهداف عالیه دیگرى هم در این هجرتمورد نظر بوده که از گستردگى آن و چهرههاى سرشناسى کهدر میان مهاجرین دیده مىشود این اهداف بدست مىآید...
زیرا بگونهاى که در شرح ماجرا در صفحات آینده خواهیمخواند در میان مهاجرین افراد مستضعف و محروم و شکنجهشدهاى چون عبد الله بن مسعود که از وابستگان قبائل بود و جزءآنها نبود کمتر به چشم مىخورد.
و بیشتر آنها از قبائل معروف و پر جمعیتى بودند که موردحمایتسران قبیله و افراد خود بودند و کسى نمىتوانستبه آنهاصدمه و آزارى برساند،مانند جعفر بن ابیطالب از بنىهاشم وعثمان بن عفان از بنى امیه،و عبد الله بن جحش و زبیر بن عوام ازبنى اسد،و عبد الرحمن بن عوف از بنى زهره و دیگران که هر کداماز قبائل معروف و سرشناس قریش مانند قبائل تیم و عدى وبنى عبد الدار و بنى مخزوم و غیره بودند و بلکه گاهى خود آنها نیزاز شخصیتهاى مورد احترام قبیله خود و یا قبائل دیگر بودند...
و از این گذشته اگر تنها این موضوع مورد هدف بوده خوببود هنگامیکه ترس آنها برطرف مىشد و جاى امنى در کناررسول خدا(ص)در غیر شهر مکه پیدا مىکردند بازگشته و بهزندگى در کنار رهبر اسلام و خویشان و نزدیکان خود ادامهمىدادند،در صورتیکه همانگونه که میدانیم و در بخشهاى آیندهخواهیم خواند جمع زیادى از آنها مانند جعفر بن ابیطالب حدودپانزده سال در حبشه ماندند و پس از هجرت رسول خدا(ص)بهمدینه و آماده شدن محیط آزاد و اسلامى براى تعلیم و تربیت و انجام مراسم دینى بازهم به توقف خود در آن سرزمین ادامه داده وتا سال هفتم هجرت در حبشه ماندند...
هدف عالى دیگرى هم که مىتواند مورد نظر قرار گرفته باشدهمان صدور اسلام و انقلاب اسلامى بکشورهاى همجوار و بهخصوص کشور دست نخورده و آمادهاى چون حبشه و به فرمایشرسول خدا«سرزمین صدق»که معلوم مىشود از آلودگیها وآمیزشهاى منحرف و جبه دور بوده و مرد خوش قلب و با صفا وپرقدرتى همچون نجاشى پادشاه حبشه بر آن حکومت مىکرده...
و این هم خود دستور و قانونى است که همه پیمبران الهى وپیروان آنها داشته و دارند که پیام حق را به هر وسیله که مىشودبگوش جهانیان برسانند و تبلیغ کنند،و بهترین وسیله براى اینکار در آن روزها همین مسافرتها و هجرتها بوده و همانگونه کهمیدانیم این هجرت از این نظر هم بسیار موفقیت آمیز بود و چنانچهمىخوانیم اینان توانستند مهمترین مرکز قدرت و تصمیمگیرىحبشه یعنى قلب شخص شاه حبشه را تسخیر نموده و او را مسلمانکنند...و براى قرنها اسلام را در سرزمین حبشه و کشورهاىهمجوار آن پا برجا نمایند که هنوز هم مسلمانان زیادى در آنجاوجود دارند.بشرحى که پس از این خواهد آمد
- آیا یک هجرت بود یا دو هجرت
مورخین عموما گفتهاند:مسلمانان دوبار به حبشه هجرتکردند بار اول یک گروه چهارده نفره یا پانزده نفره مرکب از ده مردو چهار زن،که در ماه رجب سال پنجم بعثت در نیمه شبى از مکهخارج شده و خود را به حبشه رساندند،و اینها حدود سه ماه درآنجا ماندند و در ماه شوال در همان سال پنجم به مکهبازگشتند...
و سبب بازگشت آنها نیز آن شد که به آنها خبر رسید کهاهل مکه مسلمان شده و اختلاف میان آنها و رسول خدا(ص) بر طرف گشته (1) و آنها نیز خوشحال و مسرور گشته و بسوى مکهبازگشتند ولى به پشت دروازههاى مکه که رسیدند معلوم شد اینخبر نادرست و دروغ بوده و چنانچه گفتهاند:چند تن از آنهادوباره به حبشه بازگشتند و بقیه نیز هر کدام در پناه یکى ازبزرگان قریش خود را بمکه رسانده و وارد شهر شدند (2) ...
و بار دوم پس از این هجرت بود که با هجرت جعفر بنابیطالب و همسرش اسماء بنت عمیس شروع شد و بدنبال اوجمع دیگرى نیز تدریجا به آنها ملحق شدند و در پایان عدد آنهابه هشتاد و سه مرد و نوزده زن (3) رسید بجز بچههائى که همراه آنهابودهاند،که البته این رقم در صورتى است که عمار بن یاسر وابو موسى اشعرى را هم جزء آنها بدانیم که مورد تردید و اختلافاست...و این آخرین رقمى است که در هجرت دوم حبشه ذکرکردهاند،ولى ممکن ستبگوئیم هجرت به حبشه یک هجرتبیش نبوده که در دو مرحله یا بیشتر انجام شده، چنانچه هجرترسول خدا(ص)و مسلمانان را به مدینه یک هجرت بیشترمحسوب نمىدارند اگر چه در طول بیش از یک سال انجامگردیده است...
و ما در اینجا نام برخى از سرشناسان ایشان را که دربخشهاى بعدى نیز نیازمند به دانستن آن هستیم براى شما ذکرمىکنیم و بدنبال سخن خود باز مىگردیم:
جعفر بن ابیطالب-از بنى هاشم-با همسرش اسماء-کهعبد الله بن جعفر نیز از آندو در حبشه بدنیا آمد-که در هجرت مرحلهدوم-و برخى هم او را جزء مهاجرین اول دانستهاند. (4)
زبیر بن عوام-از بنى اسد بن عبد العزى-در هجرت اول.
مصعب بن عمیر-از بنى عبد الدار-در هجرت اول.
عبد الرحمن بن عوف-از بنى زهرة-در هجرت اول.
عثمان بن عفان-از بنى امیة-در هجرت اول که همسرش رقیهدختر رسول خدا(ص)را نیز با خود برد.
عبد الله بن جحش-از بنى اسد بن خزیمة-که با همسرشام حبیبه دختر ابو سفیان بحبشه هجرت کرد و چنانچه در جاىخود مذکور خواهد شد وى در حبشه دست از اسلام کشید و بهدین نصرانیت در آمد و همسرش«ام حبیبه»از او جدا شد و چوناین خبر به رسول خدا(ص) رسید براى نجات یک زن مسلمان وبا ایمان و بزرگ زاده که در اثر پذیرفتن اسلام و ایمان بهرسول خدا(ص)از محیط خانوادهاش دور گشته بود و اکنون دچار یکشکست روحى دیگر و مشکلات تنهائى در غربتبود نامهاى بهنجاشى نوشت و بوسیله او ویرا براى خود خواستگارى نموده و بهعقد خود درآورد تا پس از گذشت مدتى زیاد بمدینه آمد و درخانه رسول خدا(ص) جاى گرفتبشرحى که بعدا خواهید خواند-انشاء الله تعالى-
عثمان بن مظعون-از بنى جمح-در هجرت اول-که با پسرشسائب بن عثمان و دو برادرش قدامة بن مظعون و عبد الله بن مظعونبدانجا رفت.
عمار بن یاسر-که از حلفاء و هم پیمانان بنى زهرة بود-در هجرت دوم-
ابو سلمة-از بنى مخزوم-که با همسرش ام سلمة(که بعدهابهمسرى رسول خدا در آمد) بحبشه هجرت کردند-در هجرت اول-
عبد الله بن مسعود-از حلفاء و هم پیمانان بنى هذیل-درهجرت دوم-
ابو عبیده جراح-از بنى الحارث-در هجرت دوم.
عبد الله بن حارث-از بنى سهم-در هجرت دوم،و او ازشعراى عرب بود که چون بحبشه رفتند و آسوده خاطر گشتنداشعارى در اینباره گفت که از آنجمله استشعر زیر:
یا راکبا بلغن عنى مغلغلة من کان یرجو بلاغ الله والدین کل امرى من عباد الله مضطهد ببطن مکة مقهور و مفتون انا وجدنا بلاد الله واسعة تنجى من الذل و المخراة و الهون فلا تقیموا على ذل الحیاة و خز ى فى الممات و عیب غیر مامون انا تبعنا رسول الله و اطرحوا قول النبى و عاشوا فى الموازین
------------------------------------------
1- و برخى سبب این خبر را نیز داستان غرانیق ذکر کردهاند که ما در بخش آیندهبطلان آن داستان را براى شما بتفصیل ذکر خواهیم کرد.
2- سیرة المصطفى هاشم معروف ص 165.
3- سیرة المصطفى-هاشم معروف-ص 177.
4- چنانچه ابن کثیر نیز آنرا ترجیح داده است(سیرة النبویة ابن کثیر ج 2 ص 6).
- علتبازگشت مهاجرین نخست و افسانه«غرانیق»
جمعى از اهل تاریخ و مفسران اهل سنت نقل کردهاند کهسبب مراجعت مهاجرین اول بمکه آن بود که شنیدند مشرکانقریش بخاطر گفتارى که از رسول خدا(ص)شنیدهاند و در آنگفتار از بتهاى اهل مکه تمجید و مدح شده استبا آنحضرت سازش و صلح کرده و دشمنیها بر طرف شده و دیگر میان آنهاصفا و صمیمیتبرقرار گشته است.
و آن سخنى را هم که رسول خدا(ص)بر زبان جارى کرده وموجب صلح و سازش مشرکان گشته سخنى بوده که شیطانهنگام خواندن قرآن بر زبان آنحضرت آورده و بتهاى مشرکان رابخوبى و عظمتیاد کرده و آنها را«غرانیق»خوانده است.
و«غرانیق»در لغت عرب جمع«غرنوق»بمعناى پرندگانآبى یا جوانهاى سفید رو و شاداب میباشد که بتها در زیبائى وبلندى جایگاه بدانها تشبیه شدهاند.
و اصل این افسانه دروغ بگونهاى که در صحیح بخارى وتفسیر طبرى و در المنثور و کامل ابن اثیر و جاهاى دیگر با مختصراختلاف و اجمال و تفصیل آمده اینگونه است کهرسول خدا(ص) وقتى شدت مخالفت مشرکان را با خود دید دردل آرزو کرد که اى کاش از جانب خداوند دستورى یا آیهاىمیرسید که موجب نزدیکى آنها مىگشت و این اختلاف ودشمنى بر طرف میشد.
تا آنکه روزى پس از آنکه حدود دو ماه از هجرت مسلمانانبه حبشه گذشته بود رسول خدا بنزد مشرکان آمد و در کنار آنهانشسته شروع بخواندن سوره نجم کرد و هم چنان آیات این سوره راخواند تا رسید به آیه:
« افرایتم اللات و العزى،و مناة الثالثة الاخرى».
یعنى آیا دیدید لات و عزى و مناة سیمین دیگر را؟
در اینجا شیطان دو جمله بر زبان آنحضرت جارى کرد کهموجب خوشحالى و علاقه مشرکان گشت و آن دو جمله این بودکه بدنبال آن گفت:
« تلک الغرانیق العلى،و ان شفاعتهن لترتجى».
یعنى اینهایند پرندگان آبى(یا جوانان سفید روى)بزرگ و براستى کهشفاعت آنها مورد امید است.
مشرکان با شنیدن این جمله خوشحال شده و تصور کردند کهخداى آنحضرت براى استمالت و دلجوئى آنها این دو جمله رابر او نازل کرده و براى بتهاى آنها نیز نصیب و بهرهاى قرار دادهاست و مسرور گشتند.مسلمانان نیز که نمیدانستند آنها وحىالهى نیست و شیطان بر زبان او جارى کرده آن جملهها را با اوقرائت کرده و یقین داشتند که وحى الهى است و بوسیله جبرئیلنازل گشته...
و بدین ترتیب هم مسلمانان و هم مشرکان بقیه آیات اینسوره را بهمراه آنحضرت خواندند تا رسید به پایان سوره و آیهسجده که مسلمانان همگى سجده کردند و مشرکان نیز بهمراهآنها سجده کردند و ولید بن مغیرة نیز که حاضر بود ولى بخاطرپیرى و کهولت نتوانستبسجده رود کفى از ریگهاى زمین را برگرفت و بر آنها سجده کرد.و بگفته بخارى همه جن و انس باآنحضرت سجده کردند.
و در برخى از نقلها نیز آمده که وقتى این دو جمله بر زبانآنحضرت جارى گشت مشرکان مکه از خوشحالى آنحضرت رابر دوش خود گرفته و در اطراف مکه گرداندند...
این ماجرا گذشت تا چون شب شد جبرئیل بر آنحضرت نازلگشت و رسول خدا(ص)آیاتى را که خوانده بود از سوره نجم باهمان دو جملهاى که شیطان بر زبانش جارى کرده بود براىجبرئیل خواند،و جبرئیل به آنحضرت عرض کرد:این دو جملهدر وحى الهى نبود،و تازه رسول خدا(ص)فهمید که آنرا شیطانبر زبان او جارى کرده و سخت نگران شد،و در همین زمینهآیات زیر در عتاب و سرزنش رسول خدا(ص)نازل گردید:
«و ان کادوا لیفتنونک عن الذى اوحینا الیک لتفترى علینا غیرهو اذا لا تخذوک خلیلا،و لو لا ان ثبتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئاقلیلا،اذا لاذقناک ضعف الحیاة و ضعف الممات ثم لا تجد لکعلینا نصیرا...» (1) .
و هر آینه نزدیک بود فریبت دهند از آنچه وحى کردیم بسوى تو تادروغ بندى بر ما جز آن را و در آنهنگام تو را دوستخود مىگرفتند،و اگرنبود که تو را استوار نگه داشتیم همانا نزدیک بود که اندکى بسوى ایشاننزدیک شوى،و در آنوقت مىچشانیدیم تو را دو چندان زندگى و دو چندانمردن،و سپس نمىیافتى براى خویش در برابر ما یاورى.
و نیز این آیات در اینباره بر آنحضرت نازل گردید:
«و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبى الا اذا تمنى القىالشیطان فى امنیته فینسخ الله ما یلقى الشیطان ثم یحکم الله آیاته و اللهعلیم حکیم،لیجعل ما یلقى الشیطان فتنه للذین فى قلوبهم مرضو القاسیة قلوبهم و ان الظالمین لفى شقاق بعید...» (2) .
و نفرستادیم پیش از تو فرستادهاى و نه پیامبرى جز آنکه هرگاه آرزومیکرد مىافکند شیطان در آرزوى او،پس برمیانداختخداوند آنچه راشیطان مىافکند سپس استوار میداشتخداوند آیتهاى خویش را که خدادانا و فرزانه است،تا بگرداند آنچه را که شیطان مىافکند آزمایشى براىآنها که در دلشان بیمارى است و سنگ دلان،و براستى که ستمگران دردشمنى دور و دراز هستند.
و این بود ملخص آنچه در صحیح بخارى و تفسیر طبرى ودر المنثور سیوطى و کامل التواریخ ابن اثیر و کتابهاى دیگراهل سنتبا اجمال و تفصیل نقل شده. (3) ولى این افسانه دروغ و باطل گذشته از اینکه با مبانىاعتقادى و اصول ما مخالف است (4) و سند معتبرى هم از نظر ماندارد،با خود همین آیات نیز یعنى با آیات سوره نجم و سورهاسراء و حج نیز سازگار نیست و مخالفت دارد،و بعبارت دیگرشاهد و دلیل بر بطلان آن در خود این آیات بوضوح دیده میشود.
زیرا در خود سوره مبارکه نجم،قبل از آیه«ا فرایتم اللاتو العزى...»خداى تعالى درباره رسول خدا(ص)میفرماید:
«...و ما ینطق عن الهوى ان هو الا وحى یوحى...».
و او از روى هوى و هوس سخن نمىگوید و نیست آن(سخن او)جزوحى که بدو وحى میشود...
و پس از آن نیز میفرماید:
«...الکم الذکر و له الانثى،تلک اذا قسمة ضیزى،ان هىالاسماء سمیتموها انتم و آباؤکم ما انزل الله بها من سلطان...».
-آیا از آن شما است نر و از آن او است ماده؟این قسمتى استناهنجار،نیست آن(بتها)جز نامهائى که شما و پدرانتان آنها را بداننامیدهاید و خدا براى آنها فرمانروائى نفرستاده...
که براى هر کس اطلاع مختصرى از معانى قرآن و ادبیاتعرب داشته باشد بخوبى روشن است که آیات قبل و بعد این دوجمله که ادعا کردهاند شیطان به دهان رسول خدا گذاردههیچگونه سازشى با آن ندارد،و چگونه ممکن است که خدابفرماید:این پیغمبر از پیش خود چیزى نمیگوید و هر چه میگویدوحى الهى است...و از آنسو شیطان جملاتى بر زبان اوبگذارد...؟
و چگونه ممکن است که پیامبر گفته باشد:این بتها همانندمرغان دریائى بلند جایگاه هستند و امید به شفاعتشان میرود،وبلا فاصله پس از آن بگوید:این چه نامهائى است که شما روىآنها گذاردهاید؟اینها نیست جز نامهائى که شما خود و پدرانتانبر آنها نهاده و خدا چنین فرمانروائى براى آنها فرو نفرستاده؟!
و یا در آیات سوره اسراء که خداوند صریحا میفرماید:ما تو رااز افتراء و دروغ بستن نگاه داشتیم و گرنه نزدیک بود به آنهامتمایل شوى...؟
و آیات سوره حج نیز که به اتفاق مفسران در مدینه نازل شدهنمىتواند مربوط به داستانى باشد که هفتسال قبل از هجرتاتفاق افتاده؟
و بهر صورت مربوط ساختن این آیات به داستان مزبور هیچراه و دلیلى ندارد،و بهمین هتبسیارى از دانشمندان و اهل تفسیر نیز این داستان را منکر شده و آن را دروغ و مجعولدانستهاند مانند محمد بن اسحاق و قاضى عبد الجبار و بیهقى ورازى و دیگران و غالبا گفتهاند:این داستان از مجعولات زندیقانو دسیسه ملحدان بوده،که میخواستهاند بدینوسیله چهره مقدسرسول خدا(ص)را مشوه سازند و آیات قرآنى و تعلیمات اسلامىرا زیر سئوال ببرند و براى اطلاع بیشتر باید به کتابهائى کهبتفصیل در اینباره قلمفرسائى کردهاند مراجعه نمائید. (5)
و انگیزه بازگشت مهاجران نیز چنانچه برخى احتمالدادهاند آن بود که پس از هجرت آنها بحبشه و اسلام جمعى ازبزرگان قریش و دیگران که در همان ماهها اتفاقافتاد مشرکان قریش بفکر افتادند که این شکنجه و آزارها کهسودى نداشتبلکه اثر معکوس پیدا کرد و خوب است اگر چهموقت هم شده دست از شکنجه و آزار مسلمین بردارند و راهدیگرى را براى جلوگیرى از گسترش اسلام در پیش گیرند،وبهمین منظور مدتى دست از آزار مسلمانها کشیدند و این خبربگوش مهاجران رسید و خیال کردند تصمیم آنها عوض شده و یاتحولى ایجاد گردیده...
و از طرفى براى نجاشى پادشاه حبشه نیز اتفاق ناگوارىافتاد و جمعى از مردم کشورش بر ضد او قیام کردند (6) ،ومسلمانان مهاجر که مورد حمایت او بودند بفکر افتادند بهتر استدر این موقعیت از حبشه خارج شوند تا از ناحیه آنها مشکلى براىنجاشى پیش نیاید،و این دو جهتسبب شد که آنها تصمیم بهبازگشت گرفتند.بشرحى که قبل از این گذشت...
-------------------------------------------------
1- سوره اسراء آیه 72.
2- سوره حج آیه 52.
3- کامل ابن اثیر ج 2 ص 77 تفسیر طبرى ج 17 ص 131 در المنثور ج 4 ص 266الصحیح من السیرة بنقل از کتابهاى دیگر اهل سنت ج 2 ص 64 و تاریخ طبرى ج 2 ص 75.
4- از جمله موضوعاتى که اجماع امت اسلامى بر آن قرار گرفته مصونیت و عصمترسول خدا(ص)در مسائل مربوط به احکام شرایع و تبلیغ آیات الهى است،اگر چه دربرخى موضوعات دیگر که مربوط به آنحضرت است اختلاف کردهاند.
5- به کتاب سیرة المصطفى هاشم معروف ص 169 و الصحیح من السیرة ج 2ص 66 به بعد مراجعه نمائید.
6- شرح این ماجرا نیز در سیرة النبویه ابن کثیر ج 2 ص 23-28 بتفصیل آمده است.
پس از هجرت بحبشه
مهاجران در حبشه سکونت کرده و دور از آنهمه آزار وشکنجهاى که در مکه بجرم پذیرفتن حق و ایمان بخدا و پیغمبر اومیدیدند زندگى آرام و بى سر و صدائى را در محیطى امن شروعکردند،اگر چه هجرت از وطن مالوف و دست کشیدن از خانه وزندگى و کسب و کار براى آنها دشوار و سختبود ولى در برابرآنهمه آزار و شکنجه و ناسزا و تمسخر و محرومیتهاى دیگرى کهدر مکه داشتند این سختیها بحساب نمىآمد تا چه رسد که آنهارا غمناک و متاثر سازد.
از آنسو مشرکین مکه که از ماجرا مطلع شده و دیدندمسلمانان از چنگالشان فرار کرده و در حبشه بخوشى و آسایشبسر مىبرند در صدد برآمدند تا بهر ترتیبى شده بلکه بتوانند آنها رابمکه باز گردانده و بدین ترتیب از مهاجرت افراد دیگر جلوگیرىکرده و ضمنا از انتشار اسلام بسایر نقاط و کشورها-که از آنبیمناک بودند-ممانعتبعمل آورند.
بهمین منظور انجمنى تشکیل داده و قرار شد دو نفر را بهنمایندگى از طرف خود بنزد نجاشى بفرستند و هدایائى هم درنظر گرفتند که بهمراه آندو براى وى ارسال دارند و از او بخواهندافراد مزبور را هر چه زودتر بمکه باز گرداند.
این دو نفرى را که انتخاب کردند یکى عمرو بن عاص ودیگرى عمارة بن ولید (1) بود،عمرو بن عاص به زیرکى و سخنورىو شیطنت معروف بود و عمارة بن ولید یکى از رشیدترین وزیباترین جوانان مکه و شخص شاعر و جنگجوئى بوده،و چونخواستند حرکت کنند عمرو بن عاص همسر خود را نیز با خود برد-و شاید هم روى درخواستخود آن زن،عمرو بن عاص او رابهمراه خود برده-.
اینان به جده آمده و چون سوار کشتى شدند مقدارى شرابنوشیدند و در حال مستى عمارة بعمرو بن عاص گفت:به زنتبگو مرا ببوسد،عمرو عاص از اینکار خوددارى کرد،و عمارة نیزدر صدد بر آمد تا عمرو عاص را بدریا انداخته غرق کند و با همسراو در آمیزد،و بدین منظور هنگامى که عمرو عاص بىخبر ازمنظور او بکنار کشتى آمده بود و امواج دریا را تماشا میکرد ازپشتسر او را حرکت داد و بدریا انداخت ولى عمرو عاص باچابکى خود را بطناب کشتى آویزان کرد و بکمک کارکنانکشتى و مسافران دیگر خود را از سقوط در دریا نجات داد-و هیچبعید نیست تمام این جریانات طبق نقشه همان زن و دسیسهاىکه او داشته و عمارة را به اجراى آن وادار کرده انجام شده باشدو بهر ترتیب که بود عمرو عاص نجات یافت ولى روى زیرکى وسیاستى که داشت این جریان را حمل بر شوخى کرده و چنانچهعمارة مدعى شده بود که غرضى جز شوخى نداشتم عمرو عاص باخنده ماجرا را برگزار کرد اما کینه او را در دل گرفت تا درفرصت مناسبى این عمل او را تلافى کند و انتقام خود را بگیرد.
-----------------------------------------
1- در سیره ابن هشام بجاى عمارة،عبد الله بن ابی ربیعة را ذکر کرده ولى ما از روى تفسیرمجمع و تاریخ یعقوبى و کتابهاى دیگر نقل کردیم،و برخى هم مانند ابن کثیر در کتاب سیره خود احتمال دادهاند ماجراى عمارة در سفر دیگرى که پس از جنگ بدر با عمرو عاصبه حبشه رفتهاند اتفاق افتاده باشد.
در پیشگاه نجاشى
و بهر صورت عمرو عاص و عمارة به حبشه وارد و بگفته برخىقبل از آنکه بنزد نجاشى بروند پیش درباریان و سرکردگان لشکر و بزرگان حبشه که سخنشان نفوذ و تاثیرى در نجاشى داشت رفتهو هدایائى نزد ایشان بردند،و ماجراى خود و هدف و منظورمسافرتشان را بحبشه بآنها اطلاع داده و آنها را با خود هم عقیده وهمراه کردند که چون در پیشگاه نجاشى سخن از مهاجرین مکهبمیان آمد شما هم ما را کمک کنید تا نجاشى را راضى کردهاجازه دهد ما این افراد را بمکه باز گردانیم،و آنها را تسلیم ماکند.
آنها نیز قول همه گونه مساعدت و همراهى را بعمرو عاص وعمارة دادند،و براى ملاقات آنها وقت گرفته آنانرا بنزد نجاشىبردند،و چون هدایاى قریشى را نزد نجاشى گذارده و نجاشى ازوضع قریش و بزرگان مکه جویا شد آندو در پاسخ اظهار داشتند:
اى پادشاه!گروهى از جوانان نادان و بىخرد ما بتازگى ازدین خود دست کشیده و آئین تازهاى آوردهاند که نه دین ما استو نه دین شما،و اینان اکنون بکشور شما گریخته و بدین سرزمینآمدهاند،بزرگان ایشان یعنى پدران و عموها و رؤساى عشیره وقبیلههاشان ما را پیش شما فرستاده تا دستور دهید آنها را بنزدقریش که بوضع و حالشان آگاهترند باز گردانند.
سکوتى مجلس را فرا گرفت،عمارة و عمرو عاص نگرانند تامبادا نجاشى دستور دهد مهاجرین را احضار کرده و با آنها دراینباره گفتگو کند،زیرا چیزى براى بهم زدن نقشهشان بدتر از این نبود که نجاشى آنها را ببیند و سخنانشانرا بشنود.
در اینوقت درباریان و سرکردگانى که قبلا خود را آمادهکرده بودند تا دنبال گفتار فرستادگان قریش را بگیرند بسخنآمده گفتند:
پادشاها!این دو نفر سخن براستى و صدق گفتند،و بزرگاناین افراد بوضع حال ایشان داناتر از آنها هستند،و اختیارشان نیزبدست آنها است،بهتر همان است که این افراد را بدست این دوبسپارید تا بشهر و دیارشان باز گردانند و بدستبزرگانشانبسپارند!
نجاشى با ناراحتى و خشم گفت:بخدا سوگند تا من اینافراد را دیدار نکنم و سخنشان را نشنوم اجازه بازگشتشان رابدست ایندو نفر نخواهم داد،اینان در کنف حمایت منند و بمنپناه آوردهاند،نخستباید آنها را بدینجا دعوت کنم و جستجو وپرسش کنم ببینم آیا سخن این دو نفر درباره آنها راست استیانه،اگر دیدم این دو راست میگویند آنها را به ایشان خواهم سپردو گرنه از ایشان دفاع خواهم کرد و تا هر زمانى که خواستهباشند،در این سرزمین بمانند و در کمال آسایش بسر برند.
مهاجرین در حضور نجاشى
نجاشى بدنبال مهاجرین فرستاد و آنانرا بمجلس خویش احضار کرد،مهاجرین که از ماجرا و علت احضارشان از طرفپادشاه حبشه مطلع شدند انجمنى کرده و درباره اینکه چگونه بانجاشى سخن بگویند بمشورت پرداختند،و پس از مذاکراتى کهانجام شد تصمیم گرفتند در برابر نجاشى و سرکردگان او از روىراستى و صراحتسخن بگویند و تمام پرسشهائى را که ممکناست از ایشان بکنند بدرستى و از روى صدق و صفا پاسخگویند اگر چه به آواره شدن مجدد آنها بیانجامد،و از میان خودجعفر بن ابیطالب را براى سخن گفتن و پاسخگوئى انتخابکردند،و در پارهاى از روایات نیز آمده که خود جعفر بآنهاگفت:پاسخ سؤالات را بمن واگذار کنید و کسى با آنها سخننگوید.
و بدین ترتیب مهاجرین وارد مجلس نجاشى شده و بىآنکهدر برابر نجاشى بخاک افتاده و مانند دیگران او را سجده کنند هرکدام در جائى جلوس کردند.
یکى از رهبانان به مهاجرین پرخاش کرده گفت:براىپادشاه سجده کنید!
جعفر بن ابیطالب بدو رو کرده گفت:ما جز براى خداوندبراى دیگرى-سجده نمىکنیم،عمرو عاص که از احضار آنهاناراحت و خشمگین بود و بدنبال بهانهاى مىگشت تا آنها راپیش نجاشى افرادى نا منظم و ماجراجو معرفى کند و مانع سؤال و پاسخ آنها گردد در اینجا فرصتى بدست آورده گفت:
قربان!مشاهده کردید چگونه اینها حرمت پادشاه را نگاهنداشته و سجده نکردند و سپس به انتظار پاسخ شاه نشست.
مجلسى بود آراسته و کشیشهاى مسیحى در اطراف نجاشىنشسته کتابهاى انجیل را باز کرده و پیش خود گذارده بودند ومنتظر گفتار پادشاه حبشه بودند تا چگونه با اینها رفتار کرده و بااین ماجراى تازه چه خواهد گفت،در اینوقت نجاشى لب گشودهگفت:
این چه آئینى است که شما براى خود برگزیده و انتخابکردید که نه آئین قوم و عشیره شما است و نه آئین مسیح و دینمن است و نه آئین هیچیک از ملتهاى دیگر؟
جعفر بن ابیطالب که خود را آماده براى پاسخگوئى کرده بودبا کمال شهامت لب بسخن باز کرده در پاسخ چنین گفت (1) :
پادشاها!ما مردمى بودیم که بوضع زمان جاهلیت زندگى را سپرى مىنمودیم!بتهاى سنگى و چوبى را پرستش مىکردیم،گوشت مردار میخوردیم!کارهاى زشت را انجام مىدادیم،براى فامیل و ارحام خود حشمتى نگاه نمیداشتیم،نسبتبهمسایگان بدرفتارى مىکردیم، نیرومندان ما به ناتوانان زورگوئى میکردند...و این وضع ما بود تا آنکه خداى تعالى پیغمبرى را در میان ما مبعوث فرمود که ما نسب او را مىشناختیم،راستى و امانت و پاکدامنى او براى ما مسلم بود،این مرد بزرگوار ما را بسوى خداى یکتا دعوت کرد و بپرستش و یگانگى او آشنا ساخت،بما فرمود:دست از پرستش بتان سنگى و آنچه پدرانتان مىپرستیدند بردارید،و براستگوئى و امانت و صله رحم،نیکى بهمسایه سفارش کرد،از کارهاى زشت،و خوردن مال یتیمان،و تهمت زدن به زنان پاکدامن...و امثال اینکارهاى ناپسند جلوگیرى فرمود،بما دستور داد خداى یگانه را بپرستیم و چیزى را شریک او قرار ندهیم،ما را بنماز و زکاة و عدالت و احسان و کمک بخویشان امر فرمود و از فحشاء و منکرات و ظلم و تعدى وزور نهى فرمود...و خلاصه یک یک دستورات اسلام را براى نجاشى برشمرد.
آنگاه نفسى تازه کرد و دنباله گفتار خود را چنین ادامه داد:
...پس ما او را تصدیق کرده و بوى ایمان آوردیم،و از وىدر آنچه از جانب خداى تعالى آورده بود پیروى کردیم خداىیکتا را پرستش کردیم،آنچه را بر ما حرام کرده و از ارتکاب آنهانهى فرموده انجام ندادیم،حلال او را حلال و حرامش را حرامدانستیم...و خلاصه هر چه دستور داده بود همه را بمرحله اجرادر آوردیم.
...قریش که چنان دیدند دستبه شکنجه و آزار ما گشودندو با هر وسیله که در اختیار داشتند کوشیدند تا ما را از پیروى اینآئین مقدس بازدارند و به پرستش بتان باز گردانند،و به انجامکارهاى زشتى که پیش از آن حلال و مباح میدانستیم وادارند،هنگامى که ما خود را در مقابل ظلم و ستم و آزار و شکنجه وسختگیریهاى آنها مشاهده کردیم و دیدیم اینان مانع انجامدستورات دینى ما میشوند بکشور شما پناه آوردیم،و از میانسلاطین و پادشاهان دنیا شخص شما را انتخاب کردیم و بهعدالتشما پناهنده شدیم بدان امید که در جوار دالتشماکسى بما ستم نکند.
در اینجا جعفر لب فرو بست و دیگر سخنى نگفته سکوتکرد.
-------------------------------------------
1- و در پارهاى از تفاسیر در تفسیر آیه«و لتجدن اشدالناس عداوة...»- سوره مائده آیه 82 که داستان را نقل کردهاند چنین است که نجاشى بجعفر بن ابیطالب گفت:اینان چهمیگویند؟ جعفر پرسید:چه میخواهند؟نجاشى گفت:میخواهند تا شما را بنزد آنها بازگردانیم،جعفر پرسید:چه میخواهند؟نجاشى گفت:میخواهند تا شما را بنزد آنها بازگردانیم،جعفر گفت از ایشان بپرسید:مگر ما برده و بنده آنهائیم؟عمرو گفت:نه شماآزادید،گفت:بپرسید:آیا طلبى از ما دارند که آنرا میخواهند؟عمرو گفت:نه ما چیزى ازشما طلب کار نیستیم،گفت:آیا ما کسى از آنها کشتهایم که مطالبه خون او را از ما مىکنند؟عمرو عاص گفت:نه،پرسید:پس از ما چه میخواهید؟عمرو عاص گفت:اینهااز دین ما بیرون رفته...تا بآخر آنچه در بالا نقل شده.
ایمان نجاشى به گفتههاى جعفر
نجاشى- که سخت تحت تاثیر سخنان جعفر قرار گرفته بودگفت:آنچه گفتى همانست که عیسى بن مریم براى تبلیغ آنهامبعوث گشته و بدانها دستور داده...سپس بجعفر گفت:آیا ازآنچه پیغمبر شما آورده و خدا بر او نازل فرموده چیزى بخاطردارى؟
جعفر- آرى.
نجاشى-پس بخوان.
جعفر شروع کرد بخواندن سوره مبارکه مریم (1) و آیات آنراخواند تا رسید به این آیه مبارکه:
«و هزی الیک بجذع النخلة تساقط علیک رطبا جنیا...»
نجاشى و حاضران که سر تا پا گوش شده بودند از شنیدن اینآیات چنان تحت تاثیر قرار گرفتند که سیلاب اشکشان از چهرهسرازیر گشت و قطرات اشک از محاسن انبوه نجاشى سرازیر شدو کشیشان نیز بقدرى گریستند که اشک دیدگانشان روىصفحات انجیلهائى که در برابرشان باز بود بریخت...آنگاهنجاشى لب گشوده گفت:
بخدا سوگند سخن حق همین است که پیغمبر شما آورده و باآنچه عیسى آورده هر دو از یک جا سرچشمه گرفته است،آسوده خاطر باشید که بخدا هرگز شما را به این دو نفر تسلیمنخواهم کرد.
عمرو عاص گفت:پادشاها!این پیغمبر مخالف با ما استآنها را بسوى ما باز گردان!نجاشى از این حرف چنان خشمناکشد که مشتخود را بلند کرده بسختى بصورت عمرو عاصکوفت چنان که خون از روى او جارى گردید،سپس بدو گفت: بخدا اگر نام او را ببدى ببرى جانت را خواهم گرفت.آنگاه روبجعفر کرده گفت:شما در همین سرزمین بمانید که در امان وپناه من خواهید بود.
عمرو عاص که دیگر درنگ در آن مجلس را صلاح نمىدیدبرخاسته و با چهرهاى درهم و افسرده بخانه آمد و هر چه فکر کردنتوانستخود را راضى کند که بمکه باز گردد،و در صدد برآمد تابهانه تازهاى براى استرداد مهاجرین نزد نجاشى پیدا کردهدرخواستخود را مجددا نزد او عنوان کند،و بهمین منظور روزدیگر دوباره بدربار نجاشى رفته اظهار کرد:
پادشاها!اینان درباره مسیح سخن عجیبى دارند عقیده آنهادرباره آنحضرت بر خلاف عقیده شما است آنها را حاضر کنید و عقیدهشانرا در اینباره جویا شوید!
فرستاده نجاشى بنزد مهاجرین آمد و پیغام شاه را باطلاع آنهارسانید.آنان که تازه خیالشان آسوده شده بود دوباره بفکرفرو رفته و براى پاسخ نجاشى انجمن کرده و با هم گفتند:
درباره حضرت عیسى چه پاسخى به نجاشى بدهیم؟
همگى گفتند:ما در پاسخ این پرسش نیز همانى را کهخداوند در قرآن بیان فرموده میگوئیم اگر چه به آوارگى وبازگشت ما بیانجامد!و پس از آن تصمیم برخاسته بنزد نجاشىآمدند،و چون از آنها درباره عیسى پرسید باز جعفر بن ابیطالببسخن آمده گفت:
ما همان را میگوئیم که پیامبر ما از جانب خداى تعالىآورده،یعنى ما معتقدیم که حضرت عیسى بنده خدا و پیامبر او وروح خدا و کلمه الهى است که به مریم بتول القاء فرموده است.
نجاشى در اینوقت دستخود را بطرف چوبى که روى زمینافتاده بود دراز کرده و آنرا برداشت و گفت:بخدا سخنى که تودرباره عیسى گفتى با آنچه حقیقت مطلب است از درازى اینچوب تجاوز نمىکند و سخن حق همین است که تو میگوئى.
این گفتار نجاشى بر صاحب منصبان مسیحى که در کناروى ایستاده بودند قدرى گران آمد و نگاهى بعنوان اعتراض بهمکردند،نجاشى که متوجه نگاههاى اعتراض آمیز ایشان شده بود رو بدانها کرده و بدنبال گفتار خود ادامه داده گفت:
-اگر چه بر شما گران آید!
سپس رو بمهاجرین کرده گفت:شما با خیالى آسودهبهر جاى حبشه که میخواهید بروید،و مطمئن باشید که در امانما هستید،و کسى نمىتواند بشما گزندى برساند و این جمله راسه بار تکرار کرد که گفت:
-بروید که اگر کوهى از طلا بمن بدهند هرگز یکتن از شمارا آزار نخواهم کرد!
آنگاه باطرافیان خود گفت:هدایاى این دو نفر را که براى ماآوردهاند به آنها مسترد دارید و پس بدهید چون ما را به آنهانیازى نیست.
--------------------------------
1- و در بسیارى از تواریخ بجاى سوره مریم سوره کهف ذکر شده ولى آنچه ذکر شد مطابقروایات شیعه در کتاب مجمع البیان و غیره است.
دنباله داستان و انتقام عمرو عاص از عمارة
فرستادگان قریش با کمال یاس و افسردگى آماده بازگشتبمکه شده و دانستند که نمىتوانند عقیده نجاشى را درباره دفاعاز مهاجرین تغییر دهند،در اینجا عمرو عاص در صدد انتقامعملى که عمارة درباره او انجام داده بود برآمد و در خلالروزهائى که در حبشه بسر مىبردند و رفت و آمدى که بمجلسنجاشى کرده بودند متوجه شده بود که عمارة نسبتبه کنیزکزیبائى که هر روزه در مجلس عمومى نجاشى حاضر میشد و بالاى سر او مىایستاد متمایل گشته و از نگاههاى کنیزک نیزدریافت که وى نیز مایل به عمارة شده است.
بفکر افتاد که از همین راه انتقام خود را از عمارة بگیرد و ازاینرو وقتى بخانه برگشتند به عمارة گفت:
-گویا کنیز نجاشى به تو علاقهاى پیدا کرده و تو هم به اودل بستهاى؟گفت:آرى.عمرو عاص او را تحریک کرد تا وسیلهمراوده بیشترى را با او فراهم سازد و براى انجام اینکار نیز او راراهنمائى کرد تا تدریجا وسیله دیدار آندو با یکدیگر فراهمگردید،و عمارة پیوسته ماجرا را براى او تعریف میکرد،وعمرو عاص نیز با قیافهاى تعجب آمیز که حکایت از باور نکردنسخنان او مىکرد بدو میگفت:گمان نمىکنم به این حد دراینکار توفیق پیدا کرده باشى،تا روزى بدو گفت:
اگر راست میگوئى به کنیزک بگو:مقدارى از آن عطرمخصوص نجاشى-که نزد شخص دیگرى یافت نمىشود-براىتو بیاورد،آنوقت است که من سخنان تو را باور میکنم؟
عمارة نیز از کنیزک درخواست کرد تا قدرى از همان عطرمخصوص را براى او بیاورد و کنیزک نیز اینکار را کرد و چونعطر مخصوص بدست عمرو عاص رسید به عمارة گفت: اکنوندانستم که راست میگوئى!و پس از آن مخفیانه بنزد نجاشى آمدو اظهار کرد:ما در این مدتى که در حبشه بودهایم بخوبى از خوان نعمتسلطان بهرهمند و برخوردار گشته و پذیرائى شدیم وشما حق بزرگى بگردن ما پیدا کردهاید اکنون که قصد بازگشتداریم خواستم بعنوان قدردانى و نمک شناسى مطلبى را-که بازندگى خصوصى پادشاه ارتباط دارد-بعرض برسانم و طبقوظیفهاى که دارم آنرا بسمع مبارک برسانم،و آن مطلب ایناست که این رفیق نمک ناشناس من که براى رساندن پیغامبزرگان قریش بدربار شما آمده شخص خیانتکارى است و نسبتبه پادشاه خیانتبزرگى را مرتکب شده و با کنیزک مخصوصشما روابط نامشروعى برقرار کرده و نشانهاش هم این عطرمخصوص پادشاه است که کنیزک براى او آورده است!
نجاشى عطر را برداشته و چون استشمام کرد بسختىخشمگین شد و در صدد قتل عمارة بر آمد اما دید این کاربرخلاف رسم و آئین پادشاهان بزرگ است که فرستاده وپیغامآور را نمىکشند از این رو طبیبان را خواست و به آنهاگفت کارى با این جوان بکنید که بقتل نرسد ولى از کشتن براىاو سختتر باشد،آنها نیز داروئى ساختند و آنرا در آلت عمارةتزریق کرده داخل نمودند و همان موجب دیوانگى و وحشت او ازمردم گردید و مانند حیوانات وحشى سر به بیابان نهاد و در میانآن حیوانات با بدن برهنه بسر میبرد و هرگاه انسانى را میدیدبسرعت میگریخت و فرار میکرد،عمرو عاص نیز بمکه بازگشت و ماجرا را باطلاع بزرگان قریش رسانید و پس از مدتى نزدیکانعمارة بفکر افتادند که او را در هر کجا هست پیدا کرده بمکهبازگردانند و بدین منظور چند نفر بحبشه آمدند و در بیابانها بدنبالعمارة بجستجو پرداختند و بالاخره او را در حالیکه ناخنها وموهاى بدنش بلند شده بود و بوضع رقتبارى در میان حیواناتوحشى بسر مىبرد در سر آبى مشاهده کردند و هر چه خواستند اورا بگیرند و با او سخن بگویند نتوانستند و بهر سو که میرفتند اومیگریخت تا بناچار بوسیله ریسمان و طناب او را به دام انداختندولى همینکه بدست ایشان افتاد شروع بفریاد کرد و مانندحیوانات وحشى دیگر که گرفتار میشود همچنان فریاد زد وبدنش مىلرزید تا در دست آنها تلف شد.
و بدین ترتیب ماجرا پایان یافت و ضمنا این ماجرا درسعبرتى براى شرابخواران و شهوت پرستان گردید و در صفحاتتاریخ ثبتشد.
نگارنده گوید:بر طبق پارهاى از روایات که در دست هست نجاشىپس از این ماجرا به رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم ایمان آوردو بدست جعفر بن ابیطالب مسلمان شد،و هدایاى بسیارى براىپیغمبر اسلام فرستاد،و هنگامى که نجاشى از دنیا رفت رسولخداصلى الله علیه و آله و سلم در مدینه بود و مرگ او را به اصحاب خبر داد و از همانجا بر او نماز
خواندند،بشرحى که در جاى خودمذکور خواهد شد.انشاء الله تعالى.
برخى از معجزاترسول خدا«ص»
مورخین عموما جزء حوادث این سالها-یعنى سالهاى پنجبهبعد از بعثت-و بقول برخى قبل از این سالها-یعنى سالهاى سوم وچهارم بعثت-یکى دو معجزه بزرگ نیز از رسول خدا(ص) نقلکردهاند،که ما نیز بطور اجمال-و روى وظیفهاى که در نگارشسیره و تاریخ زندگانى آنحضرت داریم-دو معجزه از این معجزاترا که معروفتر و مهمتر است ذیلا براى شما نقل مىکنیم،یکىداستان معراج و دیگرى داستان شق القمر،و براى شرح بیشتر شمارا بکتابهائى که درباره معجزه و نبوت عامه و خاصه نوشتهاند حوالهمىدهیم،زیرا بحث تفصیلى در اینباره از وظیفه ما کهتاریخ نگارى و شرح سیره زندگانى آنحضرت استخارج است ویا به اصطلاح مربوط به مسائل کلامى و عقیدتى است نه مسائلتاریخى،ولى با اینحال براى آنکه خواننده محترم تا حدودى بامسئله معجزه و اعجاز آشنا گردد