خون گرم حيدر
امش «خوش اخلاق» بود. آن شب نوحه «امشب شهادت نامه عشاق امضا مى شود» را چنان با شور مى خواند كه اشك همه را درآورد.
از كاركنان شركت نفت بود و در آن جا وضع خوبى داشت. «خوش اخلاق» پيش از اين كه به جبهه بيايد مسوول بهدارى سپاه بود، ولى توى عمليات راننده سيمرغ شد.
وقتى كه برگشت آنقدر شاد بود كه هركس در مورد او حدسى زد. يكى مى گفت ممكن است براى او خبر تولد فرزندش را آورده باشند. ديگرى گفت: حقوقش اضافه شده، سومى... اما خوش اخلاق در حالى كه اشك شوق مى ريخت و شادى در چشمانش برق مى زد از همان جا داد زد: موفق شدم موفق شدم.
- كجا موفق شدى؟
و او در حالى كه برگه اى را جلو چشمان همه گرفته بود گفت: بالاخره توانستم فرمانده را راضى كنم كه به عمليات بيايم.عمليات آغاز شد و ما به پشت خاكريز دشمن رسيديم. رمز حمله را دادند و به دنبال آن يورش بچه ها آغاز شد. روبه رو سيم خاردار بود و ميدان مين. يك گروه با شهامت از سيم خاردار و از ميدان مين گذشتند. اما با عبور گروه دوم، مين منور روشن شد و به دنبال آن دشمن همه منطقه را زيرآتش گرفت.
بجه هازير آتش شديد دشمن تا خاكريز دوم عراق هم پيش رفتند.آن روز خوش اخلاق هم پا به پاى نيروها پيش مى تاخت و در گرماگرم خون و آتش به محض اين كه مجروحى را مى ديد، با وسايلى كه در اختيار داشت به بالاى سرش مى رفت و زخمهايش را مى بست.
خوش اخلاق فرشته نجات بچه ها شده بود. مثل يك بره آهوى چابك از جايى به جايى ديگر مى رفت و با ايثار خود آرامش روح و جسم بچه ها را فراهم مى كرد.
حجم آتش دشمن سنگين بود و امان همه را بريده بود و روحيه ايثار رزمندگان امان دشمن را.
چشمم به خوش اخلاق بود. داشت مجروحى را پانسمان مى كرد كه ديدم پاهايش سست شده است و دستهايش از رمق افتاده، لحظه بعد به خود آمد و دوباره پانسمان مجروح را از سر گرفت در حالى كه از شدت درد به خود مى پيچيد داشت كار را تمام مى كرد كه باز گلوله اى ديگر و تركشى ديگر. اين بار ديگر همان نيمه رمق هم از او گرفته شد. آهسته سرش را بر روى خاك گذاشت. مجروح به تكاپو افتاد تا شايد بتواند براى خوش اخلاق كارى بكند، اما ديگر كار از كار گذشته بود. خون همه صورت خوش اخلاق را پوشانده بود و او براى هميشه چشمانش را بست، در حالى كه هنوز چسب و باند و قيچى در ميان دست هاى خون آلود او بود. يادش گرامى باد.
* م.سلطانى
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
امش «خوش اخلاق» بود. آن شب نوحه «امشب شهادت نامه عشاق امضا مى شود» را چنان با شور مى خواند كه اشك همه را درآورد.
از كاركنان شركت نفت بود و در آن جا وضع خوبى داشت. «خوش اخلاق» پيش از اين كه به جبهه بيايد مسوول بهدارى سپاه بود، ولى توى عمليات راننده سيمرغ شد.
وقتى كه برگشت آنقدر شاد بود كه هركس در مورد او حدسى زد. يكى مى گفت ممكن است براى او خبر تولد فرزندش را آورده باشند. ديگرى گفت: حقوقش اضافه شده، سومى... اما خوش اخلاق در حالى كه اشك شوق مى ريخت و شادى در چشمانش برق مى زد از همان جا داد زد: موفق شدم موفق شدم.
- كجا موفق شدى؟
و او در حالى كه برگه اى را جلو چشمان همه گرفته بود گفت: بالاخره توانستم فرمانده را راضى كنم كه به عمليات بيايم.عمليات آغاز شد و ما به پشت خاكريز دشمن رسيديم. رمز حمله را دادند و به دنبال آن يورش بچه ها آغاز شد. روبه رو سيم خاردار بود و ميدان مين. يك گروه با شهامت از سيم خاردار و از ميدان مين گذشتند. اما با عبور گروه دوم، مين منور روشن شد و به دنبال آن دشمن همه منطقه را زيرآتش گرفت.
بجه هازير آتش شديد دشمن تا خاكريز دوم عراق هم پيش رفتند.آن روز خوش اخلاق هم پا به پاى نيروها پيش مى تاخت و در گرماگرم خون و آتش به محض اين كه مجروحى را مى ديد، با وسايلى كه در اختيار داشت به بالاى سرش مى رفت و زخمهايش را مى بست.
خوش اخلاق فرشته نجات بچه ها شده بود. مثل يك بره آهوى چابك از جايى به جايى ديگر مى رفت و با ايثار خود آرامش روح و جسم بچه ها را فراهم مى كرد.
حجم آتش دشمن سنگين بود و امان همه را بريده بود و روحيه ايثار رزمندگان امان دشمن را.
چشمم به خوش اخلاق بود. داشت مجروحى را پانسمان مى كرد كه ديدم پاهايش سست شده است و دستهايش از رمق افتاده، لحظه بعد به خود آمد و دوباره پانسمان مجروح را از سر گرفت در حالى كه از شدت درد به خود مى پيچيد داشت كار را تمام مى كرد كه باز گلوله اى ديگر و تركشى ديگر. اين بار ديگر همان نيمه رمق هم از او گرفته شد. آهسته سرش را بر روى خاك گذاشت. مجروح به تكاپو افتاد تا شايد بتواند براى خوش اخلاق كارى بكند، اما ديگر كار از كار گذشته بود. خون همه صورت خوش اخلاق را پوشانده بود و او براى هميشه چشمانش را بست، در حالى كه هنوز چسب و باند و قيچى در ميان دست هاى خون آلود او بود. يادش گرامى باد.
* م.سلطانى
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
مى رفت جاى من كه دندان درد داشتم نگهبانى بدهد. موقع رفتن چشمش افتاد به كارتى كه كنار شهيد سرپرست بود صادقى خم شد كارت را برداشت و گذاشت توى جيبش. شهيد سرپرست متوجه شد. دفتر خاطراتش كه دستش بود را ورق زد و متوجه شد كه كارتش نيست.
-از كجا آورديش؟
صادقى خنديد، دم سنگر ايستاد.
-پيدايش كردم.
- پسش بده! مال منه.
دستش را دراز كرد طرف طرقى.
صادقى دستش را گذاشت رو جيبش: گفتم كه پيدايش كردم، نمى دم
-از لاى دفترم افتاده.
- علايى شاهده كه من كار تو پيدا كردم. مگه نه علايى؟
هر دو نگاه كردند. بلند خنديدن.
صادقى هم خنده اش گرفت. آمد طرف شهيد سرپرست نشست كنارش و گفت: حالا نميشه كارت تو يه بار پيش من باشه؟
شهيد سرپرست دفترش را باز كرد و خودكار را گرفت دستش و گفت: صحيح و سالم برش مى گردونى!
- يه ذره كثيف شده باشه. خودت مى دونى.
- قربون تو.
صادقى پيشانى شهيد سرپرست را بوسيد و از سنگر زد بيرون.
شهيد سرپرست مشغول نوشتن شد. من دراز كشيدم مى خواستم اگر شده بخوابم دندان درد نمى گذاشت مدتى گذشت تازه چشمهايم گرم شده بود كه صداى انفجار آمد. پريدم بيرون سنگر.
گلوله توپ درست خورده بود به سنگر نگهبانى صادقى و سنگر شده بود يك مشت خاك.
دنبال اثرى از صادقى مى گشتيم. خبرى نبود.
نشستم يك گوشه و سرم را گرفتم ميان دستهايم . صداى شهيد سرپرست آمد.
-چى شده ؟
- ايستاده بود جلوم.
-تقصير من بود. اگه جا مونو عوض نمى كرديم...
-بغضم تركيد. شهيد سرپرست سعى مى كرد آرامم كند كه صداى صادقى آمد.
-بچه ها بچه ها، ببينيد!
كارت را گرفته بود جلوى چشمهايمان
- جونمو نجات داد. همين كارت
- ايستاده بودم همين جا
اشاره كرد به محل اصابت گلوله توپ
- خواستم دوباره كارتو ببينم كه باد آن را برد، رفتم دنبالش كه صداى انفجار آمد.
كارت را از صادقى گرفتم و نگاهش كردم روى آن نوشته شده بود «ياصاحب الزمان ادركنى»
از خاطرات برادر مهدوى
تهيه و تنظيم: و.ص
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
جديدترين دانلودها
سخنرانی امام خمینی(ره)-دلدادگان
(کلیپ)سخنرانی مقام معظم رهبری-شهادت، برگ تاریخ ساز
(مقام معظم رهبری)سخنرانی مقام معظم رهبری-فیلمسازان تصویرگران پشت جبهه ها
(مقام معظم رهبری)آیه های حیات، متن وصیت نامه های شهدای مسجد بلال اهواز
(زندگینامه شهدا)راهنمای مناطق عملیاتی جبهه های جنوب
(راهیان نور)
فرم ورود کاربران
- بازیابی گذرواژه
- بازیابی شناسه
- ایجاد یک حساب
آمار بازدیدکنندگان
| 4596 | امروز | |
| 6838 | دیروز | |
| 29057 | این هفته | |
| 36469 | هفته گذشته | |
| 130966 | این ماه | |
| 295549 | ماه گذشته | |
| 8697243 | کل بازدیدها |
امروز: 05 فروردين 1390
| آچار فرانسه !! |
| پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۳۳ |
|
اگر بگويم آچار فرانسه گردان بود اغراق نكرده ام. اگريك نفراو را نمي شناخت وبراي اولين بار او را مي ديد، خيال مي كرد، نيروي خدماتي گردان است. چون از آرايشگري گرفته تا مكانيكي خودروها و ... همه را او انجام مي داد. يك روز كه داشت پلاتين انگشت هاي دستش را با انبر دست در مي آورد، گفتم: «خليل! چرا دستات اين طوري شدند.» خنديد و گفت:
«عمليات والفجر 8 با يك عراقي گلاويز شدم و او 16 تير به شكم و دستانم زد.»گفتم: خودش چي شد؟ گفت:« با اين كه منو سخت مجروح كرده بود با هزاربدبختي با سرنيزه او را از پاي در آوردم.» گفتم: «چرا خودت پلاتين ها را در مي آوري؟!» گفت: «خوشم نمي آد وقتم را در بيمارستان هدر بدهم.»
شب عمليات كربلاي 4 مثل يك شير غران به دشمن هجوم برد. با اين كه دشمن از شروع عمليات با خبر بود، ولي او تا خاكريز سوم جزيره پيش رفت. وقتي او را ديدم دستانش باند پيچي شده بود. گفتم: «خليل چي شد؟» گفت: «دوباره تركش خوردند.» شهيد خليل زالپولي راوي: سيد حشمت الله شهرزاد |
v
گفتم : «تا به من نگوييد محمد چه طور شهيد شد ، امروز شما را رها نمي كنم .» با اندوه گفت : «جان مادرت بي خيال ما شو.» مثل سايه دنبالش راه افتادم و گفتم :«هادي ! چقدر محمد را شناختيد ؟ مي گويند شما با محمد، عالمي داشتيد. راستي در آن شب با شكوه رمضان كه محمد شهيد شد شما كجا بودي؟»كلافه اش كردم. هرچه مي خواست رازش را از من پنهان كند نتوانست. آن گاه با چشم هاي باراني صورت گل انداخته تپي زد و گفت :«حالا كه اصرار داري ،باشد.» با خودم گفتم: «خدايا شكرت كه بخت ما را باز كردي.» آن گاه دلش را مثل يك پنجره روبرويم گشود و گفت ،«محمد حال و هواي خاصي داشت ،ديگر او عارفي عاشق بود، طلبه مداح اهل بيت (س) چه مي خواهي برايت بگويم ، آن چه خدا از نظر مي سن در ديگران به وديعه نهاده بود مي توانستيد همه را يك جا در وجود او ببنيد.»گفتم : «چطور شهيد شد؟» گفت : «محمد علاقه ي خاصي به اهل بيت (س) داشت ، با صداي گرمش همه بچه ها را ديوانه خودش كرده بود ، همه نماز شب خوان ، همه با معرفت ، تا صداي محمد بلند مي شد. صداي شكستن دلها را مي توانستيد حس كنيد. از اون صدايي كه هر كس مي شنود دلش ترك برمي دارد. بارها در عمليات رمضان به من مي گفت : «هادي ! چه مي شد در عمليات رمضان فيض شهادت نصيب من مي شد ؟» آن سال گذشت ؛ اما هميشه قاطع به من و مهرداد مي گفت : «من عاقبت در ماه رمضان شهيد مي شوم .» تا اين كه شب نوزدهم سال بعد ، فرا رسيد . رمضان 61 ، فاو 64 يك سال بعد نمي شود سر سال اختلاف است . رمضان 62 در بهار بود و در سال 64 رمضان در تابستان روزه ! شبي كه در «مسجد فاو» بچه ها جمع شده بودند و براي مظلوميت امام علي (ع) قرآن به سر ، سينه مي زدند ، او عمامه به سر كرده بود و مداحي مي كرد . بچه ها شور و حال عجيبي پيدا كرده بودند. در همين حال بودند كه محمد گفت : «بلند گو ها را طرف عراقي ها بگيريد ، اين ها هم مسلمانند ، شايد دلي شستشو دادند .» هنوز ساعتي نگذشته بود كه باران توپ و خمپاره تمام منطقه را فراگرفت و مسجد در دود و غبار فرو رفت ، همين كه چشم باز كردم ، بچه ها در خون غلطيده بودند . سراغ سيد رفتم ، سينه اش شكافته بود. سرش را در بغل گرفتم و هاي هاي گريستم . آري همان طور كه خودش آرزو كرده بود. در ماه رمضان به شهادت رسيد.»حرف هايش تمام شد ، مثل دو شقايق باران ديده در آغوش هم فرو رفتيم و هاي هاي گريستيم . و به ياد روزهايي افتاديم كه به هم قول داده بوديم هم ديگر را تنها نگذاريم .
راوي : محمد مهدي محمودي
محمد مي گفت : « اصغر زميني نيست ، آسماني است . »
وقتي قبل از عمليات كربلاي پنج محمد را ديدم، خيلي خوشحال به نظر ميرسيد . مرا سخت به آغوش كشيد . با اين كه جعفر از قبل به من گفته بود براي ساختن منزل شهيد اصغر ، محمد مسرور سنگ تمام گذاشته است ولي دلم نيامد موضوع را از دهان خودش نشنوم . گفتم : « كم به جبهه مي آيي ، حاجي حاجي مكه » آهي كشيد و گفت : « در اين مدت داشتم منزل اصغر را تمام مي كردم . دلم نيامد زن و فرزندان اصغر را بي سر پناه ببينم . باور كن الان احساس سبكي ميكنم. بار سنگيني بود كه از دوشم برداشته شد.»
محمد مي گفت : « اصغر زميني نيست ، آسماني است . »
وقتي قبل از عمليات كربلاي پنج محمد را ديدم، خيلي خوشحال به نظر ميرسيد . مرا سخت به آغوش كشيد . با اين كه جعفر از قبل به من گفته بود براي ساختن منزل شهيد اصغر ، محمد مسرور سنگ تمام گذاشته است ولي دلم نيامد موضوع را از دهان خودش نشنوم . گفتم : « كم به جبهه مي آيي ، حاجي حاجي مكه » آهي كشيد و گفت : « در اين مدت داشتم منزل اصغر را تمام مي كردم . دلم نيامد زن و فرزندان اصغر را بي سر پناه ببينم . باور كن الان احساس سبكي ميكنم. بار سنگيني بود كه از دوشم برداشته شد.»
راوي: عليرضا غلامنژاد
راوي: عليرضا غلامنژاد
وقتي هوا روشن شد دستور دادند مجروحان را در اسرع وقت به آن طرف اروند انتقال دهند. انگار همين الان بود وقتي به اسكله خودمان رسيديم سردار شهيد محمدرضا عسگري دستم را گرفت تا من پياده شوم. فيلم آن لحظهي تخليه مجروحين در لشكر 25 كربلا موجود است. رحمت الله بهرامي آن وقت يك دوربين داشت و فيلمبرداري ميكرد. به او گفتم بيا ما را پياده كن، الان موقع فيلمبرداري نيست. ولي الان وقتي آن صحنه را از پشت منيتور تلويزيون ميبينم تو دلم از او تشكر ميكنم كه چنان لحظهاي را ثبت كرد.
يك هفته از شروع عمليات با شكوه والفجر هشت مي گذشت، روزي نبود كه منطقه توسط هجوم هواپيماهاي دشمن بعثي بمباران نشود. رزمندههاي ما هم به خوبي از خجالت آنها در ميآمدند و هرروز چند هواپيماي مهاجم را ساقط ميكردند.
راوي: سيد حسين غفاري از لشكر 25 كربلا
يك هفته از شروع عمليات با شكوه والفجر هشت مي گذشت، روزي نبود كه منطقه توسط هجوم هواپيماهاي دشمن بعثي بمباران نشود. رزمندههاي ما هم به خوبي از خجالت آنها در ميآمدند و هرروز چند هواپيماي مهاجم را ساقط ميكردند.
راوي: سيد حسين غفاري از لشكر 25 كربلا
يك هفته از شروع عمليات با شكوه والفجر هشت مي گذشت، روزي نبود كه منطقه توسط هجوم هواپيماهاي دشمن بعثي بمباران نشود. رزمندههاي ما هم به خوبي از خجالت آنها در ميآمدند و هرروز چند هواپيماي مهاجم را ساقط ميكردند.
راوي: سيد حسين غفاري از لشكر 25 كربلا
يك هفته از شروع عمليات با شكوه والفجر هشت مي گذشت، روزي نبود كه منطقه توسط هجوم هواپيماهاي دشمن بعثي بمباران نشود. رزمندههاي ما هم به خوبي از خجالت آنها در ميآمدند و هرروز چند هواپيماي مهاجم را ساقط ميكردند.
راوي: سيد حسين غفاري از لشكر 25 كربلا