توجیه منطقه
شما بیایید مجروحین و جانبازان را ببینید که چطور جانشان را برای انقلاب و اسلام داده اند، آن وقت به من نمی گویید چرا در منزل نیستی.
صلوات بفرستی د و برای رزمندگان اسلام دعا کنید.
بی بی منیره موسوی (همسر شهید)
آقا مرتضی به من می گفت:
اگر من شهید شوم، شما چه کار می کنید؟
من می گفتم:
خدا نکند ما خانواده ی عیالباری هستیم و اگر شما شهید شوید، ما چه کار کنیم؟
او گفت:
بگویید ان شا اﷲ چون من آرزوی شهادت دارم. دوستانم در نزدیکی من به شهادت می رسند، ولی من سالم هستم. معلوم است که گنهکارم و هنوز گناهانم پاک نشده است. دعا کنید که من شهید شوم.
آخرین باری که به مرخصی آمد، با حال خاصی گفت:
از من راضی باشید من این دفعه شهید می شوم. بعد از شهادتم فرزندانم را خوب تربیت کنید.
بی بی منیره موسوی
در طول زندگی مشترکمان که 12 سال طول کشید، صاحب شش دختر شدیم. هر وقت یکی از دختر ها به دنیا می آمد. آقا مرتضی خیلی خوشحال می شد و جشن می گرفت. وقتی دختر پنجمم به دنیا آمد، آقا مرتضی همه ی دوستانش را به خانه دعوت و با خوشحالی از آن ها پذیرایی کرد. مادرش وقتی این همه شاد مانی را دید، گفت:
آقای صنعتی، این یکی هم که دختر شده!
و او در جواب مادرش گفت:
الهی درد و بلایش بخورد به چشم هایم. مگر من از دختر ناراضی ام؟ پنچ تا هیچ، اگر صد تا هم داشته باشم، باز هم راضی هستم. همین دخترهایند که پدر و مادرشان را به جایی می رسانند.
همسر شهید
هر وقت که پدر می خواست به پادگان برود، به من توصیه می کرد که د ر کارهای خانه به مادرم کمک کنم. یک بار به من قول داد که اگر دختر خوبی باشم و مادر از من راضی باشد، برایم یک هدیه می خرد و از من پرسید که چه چیزی دوست دارم؟
من گفتم: بابا! من یک ساعت مچی دوست دارم.
پدر رفت و من بی صبرانه منتظر بازگشتش بودم. آن قد ر انتظار کشیدم که خوابم برد. نمی دانم چه قدر گذشت. فقط همین را می دانم که یک دفعه احساس کردم کسی دارد دستم را نوازش می کند. وقتی چشم هایم را باز کردم دیدم که پدر کنارم نشسته و دارد دستم را نوازش می کند. از جا پریدم و وقتی ساعت مچی را در دست پدر دیدم ، خودم را د ر آغوش او انداختم و او را غرق بوسه کردم. آن شب تا صبح خوابم نبرد. گه گاه بر بالین پدر می رفتم. و در حالی که خواب بود او را می بوسیدم و نوازش می کردم. آن شب نمی دانستم که یک هفته ی دیگر پد رم را از دست می دهم.
مریم صنعتی
آن طور که همرزمانش تعریف می کنند، نحوه ی شهادت مرتضی به این صورت بوده که در منطقه ی اشنویه، مرتضی و یکی از پزشکان سوار آمبولانس شده و به پشت جبهه بر می گشته اند. در حین بازگشت دو نفر از رزکندگان را می بینند که در باتلاق گیر کرده اند و در حالی که دست و پا می زنند، کمک می خواهند، مرتضی خیلی سریع از آمبولانس پایین می پرد و برای نجات آنها به طرف باتلاق می رود. اما چیزی نمی گذرد که یک خمپاره به طرف او شلیک می شود و همه چیز به هم می ریزد. وقتی دکتر بالای سر او می رود، می بیند که بیهوش است و خون زیادی از بدنش رفته. چون د و سه روز قبل از این اتفاق چند واحد خون به مجروحان اهدا کرده بود، دیگر راهی برای نجاتش باقی نمی ماند. ساعتی بعد مرتضی جان به جان آفرین تسلیم می کند و به شهادت می رسد.
همسر شهید
برایم دعوت نامه فرستاده اید که به یاری اسلام بروم؟
یک دفعه بیهوش شد و روی زمین افتاد. با عجله بالای سرش رفتم و تکانش دادم تا به هوش آمد. اما دوباره فریاد زد:
و دوباره بیهوش شد. این قضیه سه بار تکرار شد. دفعه ی سوم که به هوش آمد، پرسیدم:
بابا جان! چه شده؟ چرا این قدر بیتابی می کنی؟
در جوابم گفت:
در عالم رویا، خانم و آقای سیدی بالای سرم آمد ند و گفتند:
عبدالعلی! نمی خواهی اسلام را یاری کنی؟ بعد نامه ای را به دستم دادند و گفتند:
این نامه را امام حسین نوشته و می گوید که برای یاری اسلام اقدام کن.
پدر! خواهش می کنم اجازه بدهید که من به جبهه بروم. اگر اجازه ندهید، خودتان باید جواب گوی حضرت مهدی و حضرت فاطمه باشید.
این اتفاق باعث شد که من با رفتنش به جبهه موافقت کنم.
قربان محمد صالحی
شب بود و برف شدیدی می بارید. اما پدر هنوز نیامده بود. زیر کرسی نشسته بودیم و تلویزیون می دیدیم. مادر هر چند گاهی کنار پنجره می رفت و به د ر چشم می دوخت. پدر تازه به مرخصی آمده بود و می خواست بر گردد. ما به نبود او عادت داشتیم. با این حال دیر کرد نش نگرانمان کرده بود. یک دفعه با صدای در، از جا بلند شدم و خود را به حیاط رساندم.
با با! کجا می رویی؟
برگشت و نگاهم کرد و گفت:
دوست داری با من بیا؟
با خوشحالی سر تکان دادم و خیلی زود لباس گرم پوشیدم. پدر کیسه ای را که کنار در گذاشته بود، برداشت و راه افتادیم. از د ر بیرون آمدیم و وارد خیابان شدیم. باد سردی می وزید. پاهایم تا زانو در برف فرو می رفت. با این حال سعیب می کردم که از پدر عقب نمانم. بعد از طی کردن راهی طولانی، به چند خانه ی قدیمی و نیمه ویران رسیدیم که نور کم رنگی از پشت پنجره ها ی آنها به چشم مکی خورد. پدر دم در یکی از این خانه ها توقف کرد و در زد. پیرزنی شکسته و خمیده در را باز کرد وبا دیدن پدر خطوط چهره اش از هم باز شد. پدر سلام کرد. پیرزن جواب سلام او را داد و از ما دعوت کرد که به خانه اش برویم. خانه ی پیر زن سرد و کم نور بود. خودم را به چراغ نفتی نزدیک کردم تا گرم شوم. پدر کیسه ای را که همراه خود آورده بود، باز کرد و پلاستیکی را که داخل آن گوشت و برنج بود، بیرون آورد و گوشه ای گذاشت . کمی بعد از خانه بیرون آمدیم و با پیرزن که مرتب دعا می کرد، خداحافظی کردیم.
پدر مرا بغل کرد. سرم را روی شانه اش گذاشتم. او در حالی که با نفس هایش گرمم می کرد، گفت:
بعد از من، تو مرد خانه هستی. به مادرت کمک کن. به مردم هم کمک کن. آن ها مثل خواهران و برادران تو هستند.
وقتی به خانه رسید یم، برف ما را سفید و خیس کرده بود. ماد ر د ر را باز کرد و مرا به خانه برد. اما پدر هم به حیاط رفت. پیت نفتی را که کنار حیاط بود، برداشت و از در بیرون رفت.
فرزند شهید
آخرین باری که تصمیم رفتن به جبهه را داشت. مصادف با ایام عید بود. من به او گفتم:
این چند روز را صبر کن و بعد از عید برو.
ولی او گفت:
همسر شهید
چرا این قدر به بچه بی توجهی؟ مگر از به دنیا آمدنش خوشحال نیستی؟
او در جوابم گفت:
چرا. ولی نمی خواهم زیاد به او وابسته شوم. اگر با او انس بگیرم، دیگر نمی توانم د ر جبهه بمانم.
برادر شهید
گاهی که با هم صحبت می کردیم، سید امیر می گفت:
دوست دارم مانند جدم امام حسین موقع شهادت سر د ر بدن نداشته باشم. د وست دارم مثل حضرت علی اکبر بد نم تکه تکه شود.
او به آرزویش رسید.
مرتضی خراسانی – فرمانده ی شهید
پدرم 60 ساله بودند که به جبهه رفتند و به امداد گری مشغول شدند. آن طور که همرزمانش تعریف می کنند. یک روز صبح، موقع نماز، پدر به اصرار بقیه ی رزمندگان، پیش نماز می شود. امال وقتی نماز شروع می شود، تعدادی از مزدوران حزب دمکرات به مسجد حمله می کنند و پس از به شهادت رساندن نگهبانان، وارد مسجد می شوند و به طرف نماز گزاران شلیک می کنند.
تیری به کتف پدر می خورد. ایشان تفنگ را به سینه خود می چسباند و به سجده می روند و در همان حال تیر دیگری که به طرفشان شلیک می شود، به شهادت می رسند.
من داشتم با صدای بلند نوحه می خواندم. بچه ها گفتند که نخوانم. ولی من ادامه دادم. آنها دنبالم کرد ند و من از دستشان فرار کردم و آمدم این بالا.
خنده ام گرفت. احساس کردم که او رابطه ی عمیقی با ائمه دارد.
معلم ریاضی مان که فردی طاغوتی بود، از من خوشش نمی آمد. چند بار مرا پای تخته برد و از من سوال کرد. یک بار بلد نبودم. مساله را حل کنم. معلم که منتظر چنیین فرصتی بود، دستش را با لا برد و سیلی محکمی توی گوشم زد.
خواهر شهید
نمی دانم به د لم برات شده بود که درباره مقام شهید بنویسم.
چند روز بعد غلامعلی سجودی به شهادت رسید.
سید احمد احمدی حسینی
این قبر من است. مرا این جا د فن می کنند.
من که ناراحت شده بودم گفتم:
این چه حرفی است که تو می زنی؟
خندید و گفت:
این جا را نشانی بگذار. مرا داخل همین قبر خواهند گذاشت.
گریه ام را که دید، گفت:
من که هنوز شهید نشده ام. ولی قول بده که اگر شهید شدم ، برایم گریه نکنی
وقتی شهید شد، او را د ر همان جا دفن کردیم.
همسر شهید
آخرین بار که پدر می خواست به جبهه برود، چند تا عکس به من داد و گفت:
دخترم! این عکس ها را امانت نگه دار!
پرسیدم: بابا! چرا این عکس ها را از آلبوم د ر آورده ای؟
مرا بوسید و گفت:
یک روز عمویت می آید و می گوید که چند تا از عکس ها ی مرا به او بدهی.
با ناراحتی گفتم:
خوب بدهید به مادر.
پدر گفت:
آن روز مادر در خانه نیست. فقط تو هستی. حالا این عکس را در جایی بگذار تا آن روز دنبالشان نگردی.
پدر به جبهه رفت. یک روز در خانه تنها بودم، عمویم به خانه ما آمد و گفت:
عمو جان! آلبوم عکس ها را بیاور و نشانم بده!
آلبوم را آوردم. عمو نگاهی به عکس ها انداخت و گفت:
نه اینها را نمی خواهم عکس بهتری ندارید.
یک دفعه به یاد عکس هایی افتادم که پدر به من داده بود. اشک د ر چشمان عمو حلقه زده بود. تازه فهمیدم که پدرم شهید شده است.
دختر شهید
برادر کاخکی! در همین اورژانس بمان! مجروح زیاد است.
شما که این جا هستید. در خط مقدم مجروحین زیادی هستند که به کمک نیاز دارند. من باید بروم.
او رفت و دیگر بر نگشت.
احمد زمانی
پسرم معلم بود. صبح ها خیلی زود تر از شروع کلاس به مدرسه می رفت و شب ها دیر بر می گشت. یک روز از او پرسیدم:
چرا اینقدر زود می روی و دیر بر می گردی؟
در جوابم گفت:
پدر شهید
من دیشب خوابی دیدم که باید آن را برای شما تعریف کنم.
گفت: خواب دیدم که محمد حسین کنار دریا چه ای نشسته و خیلی شاد و سر حال است. به او گفتم:
این جا چکار می کنی؟
خندید و گفت:
این باغ مال من است. این جا درخت سیب زیاد است. برو یک دانه سیب برای خودت بکن.
بعد سیبی را به دست من داد و گفت:
این را ببر بده به پدرم و بگو که نصفش کند. نصفش را بخورد و نصف دیگرش را به ماد رم بدهد تا دیگر گریه نکنند.
همان روز برای یاد بود شهید بر سر مزار او رفتیم. جمعیت زیادی آمده بودند. یک دفعه چشمم به سیبی افتاد که کمی آن طرف تر از مزار محمد حسین روی زمین افتاده بود. تعجب کردم و. ما هیچ چیز برای پذ یرایی از مهمان ها نبرده بودیم. فکر کردم دارم اشتباه می کنم. به مردی که کنارمن ایستاده بود گفتم:
آن جا را نگاه کن. چیزی می بینی؟
گفت نه چیزی نمی بینم.
دوباره نگاه کردم. باز هم سیب را دیدم. خودم خجالت کشیدم بروم جلو و آن را بردارم. به مردی که کنارم ایستاده بود، گفتم:
فلانی! برو آن جا را نگاه کن. یک دانه سیب افتاده. می خواهم آن را برایم بیاوری.
او رفت و بعد از کمی گشتن سیب را پیدا کرد. سیب را به همسرم دادم و گفتم:
این را نگه دار!
چهل روز بعد سیب را نگاه کردم. مثل روز اولش سالم بود. دوباره آن را تا چهل روز دیگر نگه داشتیم. باز هم سالم بود. باز هم چهل روز دیگر نگهش داشتیم. بعد آن را نصف کردیم. نیمی از سیب را من خوردم و نیمی دیگر را همسرم. بعد ازآن احساس خوبی داشتیم و دیگر برای محمد حسین گریه نکردیم.
پدر شهید