توجیه منطقه
با بیرون ریختن خون و کف ، مجروح چشمانش را باز کرد .
او را پانسمان کردیم و به عقب فرستادیم .
این فداکاری حسین او را از مرگ حتمی نجات داد .
روزهای سخت حفاظت از خط پدافندی تمام شد و قرار شد جابی ما با افرادی دیگر عوض شود تا مات به استراحت بپردازیم .
حدود سه ماه بعددر منطقه کربلای 5 ، به یکی از امدادگران بهداری گفتم :
شما شهید توکلی را می شناختی ؟
گفت بله هر که او را بشناسد سعادتمند است !
و بعد ادامه داد بهرام دانشجوی دانشگاه اصفهان از بهترین امداد گرهای بهداری بود از موقعی که با او آشنا شدم ، احساس سعادت می کردم ولی او تنهایم گذاشت !
اما این تنهایی طولی نکشید و در همین عملیات او ( باقری) نیز به دئستش (توکلی ) ملحق شد
گفتم : مجید چی شده ؟
چیزی نگفت . دوباره گفتم مجید چی شده ؟
چیزی نگفت . از روی پاهایم بلندش کردم و روی زمین نشاندمش و قیچی را از داخل کوله پسشتی ام برداشتم و جلئی پیراهنش ذات پاره کردم جای هیچ زخمی نبود . سریع پشت پیراهنش را شکافتم دیدم کمرش به اندازه پهنای دو انگشت سوراخ شده و تیر تا نزدیک قلب پیش رفته است ! دست و پایم را گم کردم . دور و برم را نگاه کردم مجروح زیادی روی زمین بود . به خود آمدم .
مجید گفت : تنفسم بده ، تنفسم بده .
روی سینه اش افتادم و نفس مصنوعی را شروع کردم و به کمک یک پزشکیار ، کمر و سینه مجید را بستم که زخم مکنده ؛ مجید را خفه نکند .
مجید جان چیز مهمی نیست من پیشت هستم .
به چهره اش که نگاه کردم صورتش سفید و نورانی شده بود ، چشماتش از از حدقه در آمده بود و قدش کشیده شده بود .
گفت : سردمه ، سردمه .
م هم سریع لبلس گرم خود را در آوردم و روی مجید انداختم ، تا اینکه آرام شد . سراغ مجروح های دیگر رفتم ، چند دقیقه ای گذشت ، به طرف مجید آمدم و گفتم : نجید جان حالت چطوره ؟
مجید جان تنفس نمی خوعهی ؟
چیزی نشنیدم .
گفتم آقا مجید سردت نیست ؟
چیزی نگفت !
چراغ قوه را برداشتم ، چشمان آرام و بسته اش را باز کردم و در چشمانش نور انداختم ، هیچ عکس العملی نشان نداد !
چند لحظه بعد مطمئن شدم که او از همه چیز بی نیاز شده است .
با خود کار روی پیراهنش نوشتم :
شهید مجید رضایی از بهداری لشکر امام حسیسن (ع)
برای بررسی نهایی علائم حیاتی ، اجساد شهدا را به اورژانس می آورند . ناگاه چشمم به جسدی می افتد که دو پایش از بالای ران قطع شده و به نظر مشکوک می آید . سریع او را به اورژانس منتقل می کنیم ، سرم ، آمپول ، پانسمان ، تزریق خون و ... صورت می گیرد . چهار ، پنج دقیقه ای نمی گذرد که مجروح چشمهای خود را باز می کند و یکی دو دقیقه ای بعد به صحبت در می آید ! عملیات طلائیه ! تاریخ تولد دوم ایم مجروح است .
روز مسابقه هر یکصد نفر امداد گر ، با صدای شروع دو استقامت را آغاز کردند و با تمام توان خود دویدند ، اما از آنجا که هر مسابقه تعدادی برنده دارد ، 18 نفر مورد نیاز بدین طریق انتخاب شدند و بقیه که انتخاب نشده بودند ، راهی جز گریه نداشتند !
سوال کرد : چه اتفاقی افتاده "
گفتند : دیگر می خواستی چه بشود !
یکی از جراحان گفت : این همه زحمت کشیدیم ، دست تکه تکه شما را جراحی کردیم و دوختیم !
گفت : دست شما درد نکند ! خیلی ممنون ! ولی دیگر چرا چپ چپ نگاه می کنید ؟
یکی دیگر از جراحان گفت : شما در حین عمل جراحی و در حال بیهوشی می گفتید :
کار شما جراحان مهم نیست ، کار امدادگری مهم است که در شب عملیات با خواندن یک وجعلنا در تاریکی و زیر آتش دشمن ، سوزن سرم را درست به رگ دست مجروح فرو می کند ! امداد گر مهمه !
در آینه به گلویم خیره شدم ، دیدم گلویم خراشی بزرگ برداشته است و یقه پیراهنم نیز به اندازه یک دکمه سوراخ شده است !
تازه فهمیدم صدای خفیفی که شنیدم صدای تیری بوده است که از کنار رگ گردنم گذشته است !
افزودن نظر
نفر اول که شروع به استفراغ کرد ، پانزده نفر دیگر گفتند : تو شیمیایی شده ای نمی توانی در عملیات شرکت کنی ! بیچاره نفر اول از غصه در حال دق کردن بود ، چند ماه آموزش و انتظار برای امشب که عملیات است ، ولی حالا باید به عقب بر گردد ...
همین طور گذشت تا این که هر شانزده امداد گر در عملیات کربلای 5 شرکت کردند و جز سه نفر بقیه به دوست رسیدند ! شهید محمد ادهمیان ، شهید محمد خلقی ، شهید جواد مازیار فتحی ، شهید احمد رضا نبی نژاد ، شهید ابراهیم اخوان و ...
مادر روی زمین نشست و نگاهی معنادار به سویم کرد . از اینکه فرزندان دلبندش را نجات دادم ، بسیار خوشحال بود .
آنگاه اول به فرزند بزرگتر و بعد به فرزند کوچکتر ، نگاهی عمیق انداخت و روی زمین دراز کشید و جان سپرد .
کودکانش دست هایم را رها کردند و روی جسد مادر افتادند و گریه سر دادند .
اما در این گریستن تنها نبودند ، تمامی نیروهای اطراف باند هلی کوپتر آ ن دو مادر مرده را همراهی می کردند !
همه افراد اورژانس متوجه این کودک شدند ، هر کس برای نجات جان او کاری می کرد و اشک می ریخت .
در این بین فرمانده صبور و مقاوم لشکر 8 نجف اشرف برادر ، احمد کاظمی ، وارد اورژانس شد . او که هیچ کس در هیچ صحنه ای گریه اش را ندیده بود ، با دیدن صحنه بی اختیار به گریه افتاد و به شدت گریست .
گویا وضعیت این کودک بی گناه بهانه ای شد ، تا عقده های چند ساله جنگ را با گریه خالی کند !
در بین مجروحان ، کسانی که دارای وضعیت وخیمی هستند ، برای اعزام به آلمان آماده می شود . سراغ من هم آمدند : شما نیر باید به آلمان بروید .
وقتی آقای صالحی می خواست به آلمان اعزام شود ، به او گفتم اینقدر در عملیات ، مجروح به عقب انتقال دادی که حالا خودت را به آلمان انتقال دهند !
از بلند گوی استادیوم آزادی ، گلبانگ اذان مغرب در فضا طنین انداز شد و مرا برای امام جماعت فرا خواندند :
جناب حجت الاسلام باقری ، حهت اقامه نماز جماعت به جایگاه .
گوش هایم صدا را شنید ولی چشم هایم چیزی نمی دید . به اطرافیانم گفتم : با چشمان کور و بدن سوخته و ... چگونه نماز جماعت بخوانم ؟
هر طوری که بود نماز جماعت را خواندم . دوباره صدایی از بلند گو پخش شد :
رزمندگان عزیز ، مجروحین محترم ،؛ توجه بفرمایید ! بعد از تعقیبات نماز عشا ، دعای کمیل توسط حجت الاسلام باقری قرائت خواهد شد .
از سوزش و درد به خود می پیچیدم ! تاولهای دست و پایم به خارش افتاده و چشمانم لبریز از قی بود ! حالا با این وضع چگونه دعای کمیل بخوانم ! با چنین وضعی معلوم است که چه دعای کمیلی خواندم !
تا حدی بهبودی خود را باز یافته بودم که خبر شهادت آقای صالحی را در آلمان شنیدم ! خبر بسیار دردناکی بود .
بعد از این حمله عراق که شاید اولین حمله شیمیایی بود ، فرماندهان لشکر امام حسین برای آموزش نیروها و تامین ماسک و دیگر وسایل امنیتی اقدام کردند.
دیگری می گوید بوی سیر است .
سومی می گوید : بوی فاضلاب و ... تا بالاخره سر و کله بچه های پدافند شیمیایی برای بررسی منطقه پیدا می شود و از آن لحظه به بعد تک تک مراجعات به اورژانس شروع میشود .
- آقای دکتر چشمهایم می سوزد .. آقای دکتر حالت تهوع دارم ... شکمم درد می کند ...
آن روز در عملبیات کربلای پنج ، تمام منطقه شیمیایی و آلوده شد و همه نیروها از پیاده و امدادگر تا ترابری و ضد هوایی ، شیمیایی شدند ، به اورژانس آمدند و از آنجا به عقب منتقل شدند . چه روز پر کاری بود برای بچه های اورژانس که خود آنها نیز آخرین نفرات آلوده شدگان بودند و به عقب فرستاده شدند !
در راه بوی بسیار بدی آزارمان می داد به ساحل که رسیدیم، نیروهای ماسک زده فریاد بر آوردند، ماسک هایتان را بزنید، شیميایی زده اند.
خیال استراحت از سرمان پرید و ماسکها را زدیم و به راه افتادیم به استراحتگاه که رسیدیم ، با امدادگرانی رو به رو شدیم که از سرگیجه و سوزش چشم آرام نداشتند .
شام را که خوردیم ما نیز به سوزش چشم و استفراغ دچار شدیم. چاره ای نیست ، باید بپذیریم که شیمایی شده ایم ! به بیمارستان منتقل شدیم و پس از در آوردن لباسها و دوش گرفتن چشمهایمان پر از قی شد و پلک هایمان به همدیگر چسبید!
با چشم های بسته به نقاهتگاه اهوار منتقل شدیم و منتظر هواپیما بودیم تا به تهران اعزام شویم .
در سالن انتظار فرودگاه ، فیلم سینمایی بی سو را نمایش می دادند ! اما کو سو چشمی که بتوان فیلم را تماشا کرد !؟