توجیه منطقه
با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران چه در پشت جبهه و چه در خطوط مقدم جنگ حضور فعال و چشمگیری داشت و در این راستا لیاقت و شایستگی فراوان از خود نشان داد به طوری که مسئولیتهای خطیر و سنگینی بر دوش وی گذاشته شد .
ایشان در بسیاری از عملیات ها ی سپاه اسلام شرکت داشت و در مقاطع مختلف مسئولیت بهداری تیپ قمر بنی هاشم ، تیپ بقیه الله و مسئول محور بهداری لشکر 14 امام حسین (ع) را عهده دار بود . صداقت شجاعت و اخلاص این سردار بزرگ زبانزد بچه های رزمنده بود ، آنهایی که او را می شناختند مجذوب اخلاق خوب و بر خورد شایسته و اخلاق ایشان بودند . حضور مستمر ایشان در خط مقدم و در بین نیروهای تحت امرش اثر قابل توجهی بر روحیه نیروها داشت .
آری از میان همه افراد داخل سنگر دکتر رهنمون با آن روحیه متعالی مورد اصابت قرار گرفت ، بلافاصله عملیات احیاء ایشان را آغاز کردیم موثر واقع نگردید و در حال انتقال به اورژانس به شهادت رسیدند .
درد ، درد زخم نبود ، درد ، درد عشق بود دردی که به جان اطباء نیز نشسته بود . آنجا همه درمانی می خواستند آسمانی . برای کاری از سنگر اورژانس خارج شدم که ناگهان سنگر مورد اصابت گلوله های آتشین دشمن قرار گرفت . صحنه ای به ظاهر اصف بار به وجو د آمد آنچنان که نمی شد تشخیص داد که پاره های بدن مال کدام شهید است . اما من همیشه به این می اندیشم که درد مجروحان و پزشکان آن سنگر ، درد مشترک بود .دردی که سودای پیوند با خداوند را جست و جو می کرد . آن هنگامه خونین چیزی جز شباهتی انکار ناپذیر با هنگامه عاشورا . آن روز دردمندان سنگر اورژانس درمانی یافتند آسمانی و جشنی بر پا کردند جاودانی .
علیرضا صادقی
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
مجروح ناراحت و با دلی شکسته به بنده مراجعه کرد . من نیز به او گفتم این کار یک متخصص جراحی اعصاب است با وجود این ، بنده تلاشم را خواهم کرد اما شفا را از خدا بخواه .
مجروح با تمامی صحبتها ، تصمیم گرفت که عمل شود .و با توجه به اینکه در حدود 15 سانتی متر از طول اعصاب زند اسفل و زند اعلی از بین رفته بود ، از اعصاب سووال پا برای پیوند استفاده کرده به اعصاب ضایعه دیده بازوی راست پیوند زده شد . به مجروح گفتم 5/1 سال طول می کشد تا این عمل نتیجه بدهد . در این مدت فیزیو تراپی نیز برای او تجویز شد .
در موقع خداحافظی به او گفتم : ما سعی خود را کرده ایم اما توصیه می کنم تو که اهل مشهد و زاده آن آب و خاک هستی بروی و با توسل به امام هشتم شفایت را از او بخواهی .
پس از گذشت چندین سال او که برای کاری به اصفهان آمده بود به من مراجعه کرد ؛ مشاهده کردم که دست راست او که فلج بود به کار افتاده و عصب ترمیم شده است .
برای اطمینان نوار عصبی نیز گرفته شد که بهبود عصب ها را نشان می داد .
این مجروح از اینکه این عمل در کشورش انجام گرفته خیلی خوشحال و مسرور بود و آن را مدیون خون شهدا و الطاف رحمانی امام رضا می دانست .
محل زخم و جراحت کاملا باز بود و استخوان نازک نی نیز به طور واضح دیده می شد .
مجروح توسط چندین پزشک ویزیت شده بود و همگی بر قطع زانوی پای چپ او نظر داده بودند ولی خودش نپذیرفته بود و هنوز امید وار بود .
پس از مراجعه با دیدن وضعیت و روحیه اش پذیرفتم و با توکل به خدا طی سه مرحله عمل جراحی استخوان نازک نی او را به جای استخوان درشت نی انتقال دادیم .
پس از گذشت مدتی قطر استخوان نازک نی به اندازه ی کلفت شده که می تواند فشار بدن را تحمل کند و نشکند .
جالبتر اینکه این مجروح با اراده قوی و روحیه فوق العاده در حال حاضر با پروتز مصنوعی دست و پای راست و پای چپ ترمیم شده می تواند راه برود و حتی رانندگی نیز بکند .
این یکی از عجیب ترین جراحی ها بود که در طول جنگ اتفاق افتاده بود چرا که به جای ترکش و .... خمپاره به رزمنده اصابت نموده بود . تعدادی عکس از زمانی که مجروح را به اتاق عمل منتقل می کردیم توسط بچه های اورژانس گرفته شد که در سطح کشور و به خصوص جبهه پخش شد و نمایشگاه های دفاع مقدس در معرض دید همگان قرار گرفت .
برادر انصار الحسینی راننده های آمبولانسی را برای تخلیه مجروحین آماده کرده بودند .
در یک لحظه همراه گرد و خاک حاصل از انفجار موشک کاتیوشا به هوا رفت . لبهایش تکان می خورد ، گرچه خاک آلود شده بود اما ایشان را شناختم . ترکش به سفید ران او اصابت کرده و آن را متلاشی کره بود .
سرش را روی زانو گذاشته و صورتش را پاک کردم ؛ صدایش به گوشم رسید ، خیلی آهسته برای خودش زمزمه می کرد .خواستم به او دلداری بدهم ، گفتم : آقای انصار الحسین مساله ای نشده ان شاء الله حالتان خوب می شود اما در کمال تعجب ایشان با آن حالت روحانی که داشت گفت : من آرزوی شهادت را دارم و از خدا می خواهم که مرا قبول کند .
در آن لحظات ، به مادرش زهرا (س) خدا را قسم می داد که شهادت را نصیب او نماید .
در آن لحظات سخت او این آیه را بر زبان جاری می کرد :
یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه المرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی . پس از آن نام فاطمه الزهرا (س) را بر لبان جاری ساخت .
در زیر آتش سنگین دشمن با کمک بچه ها او را به بیمارستان بردیم . سر انجام این پاک زهرا به آرزویش رسید .
علیرضا یزدانخواه
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سايت ساجد
چون هنوز جاده مواصلاتی نداشتیم و مجروحین را باید با برانکارد به پایین می آوردیم ، این کار بسیار سخت و مشکل بود . در حین رسیدگی به مجروحین دو نفر عراقی را اسیر کردیم که یکی از آنها مجروح بود و ما سریعا به او رسیدگی کردیم ؛ اما نفر دومی که اسیر کردیم می توانست کم و بیش فارسی صحبت کند ؛ او آمادگی خود را برای کمک به مجروحین اعلام کرد و در صحبت هایش به شیعه بودن خود و اینکه صدامیان او را به زور به جبهه آورده اند اشاره کرد .
با توجه به اینکه در آن حوالی ، دو نفر امداد گر بیشتر نداشتیم . و هر دو نیز جراحت سطحی داشتیم کمک او بسیار موثر بود ، در عین حال یکی از بچه های مجروح با اسلحه مراقب او بود .
این اسیر چندین مجروح را به تنهایی بر دوش می گرفت و به پایین انتقال می داد . وقتی که ما یک نفر را برای مواظبت از او گماردیم گفت : تو را به خدا نگران من نباشید ، من شیعه و پیرو حضرت علی و بچه هایش هستم و خود را وقف شما خواهم کرد .
با هر زحمتی بود موفق شدیم تمامی مجروحین را به پایین بیاوریم ، تعدادی از آنها که سر حال تر بودند را با قاطر به عقب بردند و بقیه نیز توسط آمبولانس به اورژانس انتقال یافتند .
با اصرار زیادی که این اسیر عراقی داشت او را به سنگر فرماندهی بردیم او نیز تمامی اطلاعاتی را که راجع به نیروهای عراقی داشت در اختیار مسئولین قرار داد . پس از آن ، از او جدا شده و خداحافظی کردیم .
یکی از بچه ها تعریف می کرد . یک روز کنار رود خانه کارون آقا مسعود را دیدم و گمان کردم ناصر است ، ظرفی را پر از آب کرده و آهسته و مخفیانه نزدیک او بردم و آبها را به او پاشیدم و گفتم : آقا ناصر کجایی؟ صبح تا حالا دنبالت می گشتم . او خیلی خونسرد سرش را بر گرداند و گفت : من مسعود برادر ناصر هستم . من خیلی خجالت کشیدم و عذر خواهی کردم : گفت اشکالی ندارد من ناراحت نمی شوم ، من و ناصر فرقی نداریم .
مجروحی که در عقب تویوتا قرار داشت را به پست امداد لشکر امام حسین (ع) آوردند .
من به یکی از تخت های اورژانس تکیه داده بودم و از فرط خستگی و بیخوابی رمقی نداشتم و چهره ام گرفته شده بود ، ناگهان متوجه شدم کسی با دست آرام روی شانه ام می زند ، ایشان دکتر کرباسی بودند به صورت من خیره شدند و گفتند : چرا گرفته ای و نمی خندی ؟ به خود آمدم و گفتم : دکتر ، خنده ام نمی آید . گفتند : چرا خنده ات نمی آید ؟ گفتم : دلیلی برای خندیدن نمی بینم ، دکتر تبسمی کرد . و گفت : اشتباه می کنی برادر ، البته جاهایی هست که انسان برای خنده دلیل منطقی ندارد و خنده غفلت می کند و ظاهری شاد دارد ، اما زمانی که بینش و شناخت پیدا کردی و فهمیدی که از کجا و برای چه آمده ای و هدف را روشن دیدی آن موقع تبسم به لبانت می آید و شاد می گردی و آنوقت است که می توانی به مجروحین خدمت بیشتری بکنی ؛ سپس دوباره با دست روی دوش من زد و گفت : یا الله بخند و کارت را شروع کن و رفت . این کلام به قدری برای بنده مفید بود که حس کردم نسبت به وظیفه ام غافل بودم و الان به واقعت نزدیک شده ام ، سخن ایشان با آن لحن گرم مرا به خود آورد و انگار غبار خستگی و گرفتگی را از تنم زدود .
دکتر کرباسی چند روز بعد در همین عملیات به شهادت رسید .
واخر عملیات والفجر 4 ، در بیمارستان شهید رادمنش توفیق خدمت به مجروحین را داشتم . با توجه به کوهستانی بودن منطقه عملیاتی انتقال مجروحین از صحنه درگیری بسیار مشکل بود و امداد گران مجبور بودند مسافت زیادی مجروحین را توسط برانکارد حمل نمایند . در یکی از روزها ، یک رزمنده بسیجی را که ظاهرا اهل شمال بود به بیمارستان آوردند . ایشان حدود 20 روز بر اثر جراحت نتوانسته بود حرکت نماید و چون در مسیر عبور و مرور رزمندگان قرار نداشته در تنهایی و شرایط دشواری قرار گرفته بود .
وقتی از ایشان در مورد طریقه مجروح شدنش سوال کردم گفت : در زیر اتش شدید دشمن دچار شکستگی و پارگی عضله پا گردیدم وقتی همرزمانم خواستند به من کمک کنند آنها را به جلو فرا خواندم و بعد به زحمت خود را به کنار رودخانه رساندم و همانجا نقش بر زمین شدم و در این مدت 20 روز خوراکم علف و آب رود خانه بود . در پا رزمنده حفره ای ایجاد شده بود که پر از عفونت بود . بلافاصله شیشه اتر درون سوراخ ریختیم تا عفونتها از بین بروند . با وجود مداوا و رسیدگی با لاخره پای این عزیز را از زانو قطع شد .
روحیه قوی و غیر قابل وصف او باعث شده بود اوقات فراغت خود را نیز در کنار امدادگران و رزمندگان سپری نماید .