كرامات امام زمان (عج)
|
|
|
|
بعد از اينكه عصبهاي دستم در اثر اصابت گلولههاي دشمن قطع شد، دكترها اعلام كردند دست من بايد قطع شود يا اگر قطع نشود به صورت غيرفعال و بيحس باقي خواهد ماند. حدود يكسال در بيمارستان بستري بودم. |
|
| راوي: |
منبع: ماهنامه عرشيان - صفحه: 25
|
|
|
|
محمدبنعلي بن بابويه قمي معروف به ابن بابويه و شيخ صدوق، از مفاخر فقهاي دنياي شيعه و محدث عالي مقام در نيمهي دوم سدهي چهارم هجري است. بعد از سال 305 هـ . ق كه نايب دوم امام زمان عليه السلام از دنيا رفت، شيخ اجل حسين بابويه قمي پدر شيخ صدوق كه از علماي قم بود، وارد بغداد شد و چون تا آن زمان صاحب فرزندي نشده بود و از اين نظر رنج ميبرد، لذا فرصت را مغتم شمرد و ضمن نامهاي به حسين بن روح نوبختي از او تقاضا نمود كه در حين شرفيابي به محضر آقا امام زمان عليه السلام نامهي او را به آن حضرت تقديم نمايد. وي در آن نامه اشتياق خود را به داشتن پسري ابراز كرده بود و جواب امام زمان عليه السلام هم به او رسيد كه ما براي تو دعا كرديم و عنقريب پسري و يا پسراني فقيه و پاك سرشت به تو خواهد داد. به اين ترتيب عنايت الهي شامل حال وي شده و دعاي حضرت حجت عليهالسلام به سال 311 هـ . ق با تولد شيخ صدوق تحقق يافت. اسناد اين روايت معتبر است. چنانچه شيخ صدوق خود در كتاب گرانقدرش كمالالدين آورده است و شيخ طوسي در كتاب غيبت صفحه 195 اين حديث را آورده بود. همچنين اين حديث را دانشمند رجالشناس شيخ نجاشي در كتاب خود صفحه 184 نقل كرده است. |
|
| راوي: |
|
|
|
|
باقي بن عطوه علوي كه از سادات حسيني بود و مورد اعتماد علي بن عيسي اربلي ميباشد، نقل كرده كه گفت: |
|
| باقي بن عطوه علوي | راوي: |
منبع: سالنامه نورعلي نور
|
|
|
|
آيتالله اشتهاردي و توسل به امام زمان براي رفتن به قم |
|
| آيت الله اشتهاردي | راوي: |
عاقبت مصطفي الحمود
|
|
|
|
مردي از اهل سنت سامرا، به نام مصطفي الحمود در لباس خدام حرم بود و كاري جز آوردن زوار و گرفتن اموال آنها به هر حيله و مكري نداشت و اكثر اوقات در سرداب مقدس بود و پشت پنجرهي ناصر عباسي، حاضر ميشد. او بيشتر زيارات را از حفظ داشت و هركس وارد آن مكان شريف ميشد شروع به زيارت ميكرد، او را از حالت زيارت و حضور قلب ميانداخت و پيوسته خواننده را متوجه غلط هايي كه معمولاً افراد در زيارات و ادعيه دارند، ميكرد و با اين كار باعث از بين رفتن حضور قلبشان ميشد. |
|
| راوي: |
منبع: كتاب بركات حضرت ولي عصر (عج) - صفحه: 282
|
|
|
|
حجتالاسلام سيدكاظم قزويني كه از علما و نويسندگان والامقام در رابطه با حضرت حجت (عج) بيان فرمودند: |
|
| راوي: |
|
|
|
|
به دليل مسموميت، چند روزي در بيمارستان نمازي شيراز بيهوش بودم. پزشكان از مداواي من قطع اميد كرده بودند. برادرم كه در آن لحظات كنار تخت من بود، ميگفت: « ديدم كه خط صافي روي صفحهاي كه نوار قلب را نشان ميداد، ظاهر شد. » او گريه ميكند و خود را روي من مياندازد. دكترها او را از اتاق بيرون ميبرند و دستگاهها را از بدن من جمع ميكنند. آنها ميخواستند جنازهام را تحويل دهند كه ناگهان آثار حيات در من ظاهر ميشود: قلبم شروع به كار ميكند؛ فشار خون از 3 به 10 ميرسد. پزشكان سريعاً مرا براي دياليز و تصفيهي خون به بيمارستان سعدي و صحرايي ميبرند. عقيدهي پزشكان بر اين بود كه اگر دياليز هم ميشدم، باز هم معلوم نبود كه زنده بمانم، اما من زنده شدم. عمهام كه زن مؤمن و باتقوايي است و هميشه ائمهي معصومين (عليهمالسلام ) را در خواب ميبيند و 79 سال هم سن دارد، موقعي كه حال من خيلي بد بود و خبر مردن مرا برايش برده بودند، همان شب در خواب امام زمان (عج) را ميبيند كه حضرت فرموده بودند: « نترسيد و ناراحت نباشيد كه ما شفاي جوان شما را از خدا خواستهايم. خدا جوان شما را شفا خواهد داد.» عمهام از خواب بيدار ميشود و بوي عطر آقا را استشمام ميكند و به افراد فاميل خبر شفاي مرا ميدهد. ابتدا همه او را مسخره ميكنند ولي بالاخره معجزه به وقوع ميپيوندد. من نيز بعد از اين معجزه براي قدرداني به مسجد جمكران مشرف شدم. |
|
| راوي: |
منبع: پايگاه اطلاع رساني جمكران
|
|
|
|
سال 1367 ازدواج كردم. مانند تمام زوجهاي جوان منتظر هديهاي از طرف خداوند بوديم، تا گرماي زندگيمان را دو چندان كند. ولي بعد از 7 سال انتظار و استفاده از داروهاي گوناگون، از داشتن فرزند مأيوس شدم. بعد از عاشوراي حسيني به همسرم گفتم: « حالا كه پزشكان قطع اميد كردهاند، بيا به مسجد جمكران برويم و به امام زمان (عج) متوسل شويم. » |
|
| خانمي از اهالي ساوه | راوي: |
|
|
|
|
آقاي سيدمرتضي حسيني، معروف به ساعتساز قمي كه از اشخاص با حقيقت و متديّن قم و در نيكي و پارسايي مشهور و معروف است، برايمان تعريف كرد: « يك شب پنجشنبه در فصل زمستان كه هوا بسيار سرد بود و برف زيادي در حدود نيم متر روي زمين را پوشانده بود، توي اتاق نشسته بودم. ناگاه يادم آمد كه امشب شيخ محمد تقي بافقي ( رحمه الله ) به مسجد جمكران مشرف ميشود. اما با خودم گفتم كه شايد ايشان به واسطهي اين هواي سرد و برف زياد، برنامهي امشب جمكران را تعطيل كرده باشد؛ ولي دلم طاقت نياورد و به طرف منزل شيخ راه افتادم. او در منزل نبود؛ در مدرسه هم نبود. به هر كس كه ميرسيدم، سراغ ايشان را ميگرفتم تا اين كه به « ميدان مير » كه سر راه جمكران است، رسيدم. در آنجا به نانوايي رفتم كه نانوا از من پرسيد: چرا مضطربي؟ گفتم: در فكر حاج شيخ محمدتقي بافقي هستم كه مبادا در اين هواي سرد و برف زياد كه بيابان پر از جانور است، به مسجد رفته باشد. آمدم تا او را ببينم و مانع رفتن او شوم. نانوا گفت: معطر نشو! چون حاج شيخ با چند نفر از روحانيها به طرف جمكران رفتند. با عجله به راه افتادم. نانوا پرسيد: كجا ميروي؟ گفتم: شايد به آنها برسم و بتوانم آنها را برگردانم يا شايد چند نفري را با وسيله دنبال آنها بفرستم. نانوا گفت: اين كار را نكن! چون قطعاً به آنها نميرسي و اگر به خطري برخورد نكرده باشند، الآن نزديك مسجد هستند. بسيار پريشان بودم. زيرا ميترسيدم كه با آن همه برف و كولاك، مبادا برايشان پيشآمدي شود. چارهاي نداشتم. به منزل برگشتم. به قدري ناراحت بودم كه اهل خانه هم از پريشاني من مضطرب شدند. خواب به چشمانم نميآمد. مشغول دعا شدم تا اينكه نزديك سحر چشمم گرم شد و در خواب حضرت مهدي ( عليه السلام ) را ديدم كه وارد منزل ما شد و به من فرمود: « سيدمرتضي چرا مضطربي؟ » گفتم: اي مولاي من! به خاطر شيخ محمدتقي بافقي است كه امشب به مسجد رفته و نميدانم بر سر او چه آمده است؟ فرمود: سيدمرتضي! گمان ميكني كه من از حاج شيخ دور هستم؟ وسايل استراحت او و يارانش را فراهم كردهام. بسيار خوشحال شدم. از خواب برخاستم و به اهل منزل كه از من پريشانتر بودند، مژده دادم و صبح زود رفتم تا بدانم آيا خوابم درست بود يا نه؟ به يكي از ياران حاج شيخ رسيدم. گفتم: دلم ميخواهد جريان ديشب خود را در جمكران برايم تعريف كني. گفت: ديشب ما و حاج شيخ به سمت مسجد جمكران حركت كرديم. در آن هواي سرد و برفي وقتي از شهر خارج شديم، يك حرارت و شوق ديگري داشتيم كه در روي برف، از زمين خشك و روز آفتابي سريعتر ميرفتيم. در اندك زماني به مسجد رسيديم و متحيّر بوديم كه شب را در آن سرما چگونه به صبح برسانيم. ناگهان ديديم كه جوان سيدي كه به نظر 12 ساله مينمود، وارد شد و به حاج شيخ گفت: ميخواهيد برايتان كرسي، لحاف و آتش حاضر كنم؟ حاج شيخ گفت: اختيار با شماست. سيد جوان از مسجد بيرون رفت. چند دقيقه بيشتر طول نكشيد و با خود كرسي، لحاف و منقلي پر از زغال و آتش آورد و در يكي از اطاقها گذاشت. جوان وقتي خواست برود از حاج شيخ سؤال كرد: آيا چيز ديگري هم احتياج داريد؟ شيخ گفت: خير. يكي از ما گفت: ما صبح زود ميرويم. اين وسايل را به چه كسي تحويل دهيم؟ فرمود: هر كس آورد، خودش خواهد برد و بعد از اتاق ما خارج شد. ما تعجب كرده بوديم كه اين سيد چه كسي بود و اثاثيه را از كجا آورده بود. الآن هم از اين فكر بيرون نرفتهايم. لبخند زدم و به او گفتم: من ميدانم آن سيد جوان چن كسي بود. بعد سرگذشت اضطراب و خواب خود و فرمايش حضرت را به او گفتم و يادآور شدم: من از منزل بيرون نيامدم، مگر اين كه راست بودن خواب خود را ببينم و الحمدالله كه فهميدم و ديدم كه مولايم امام زمان ( عليه السلام ) از حاج آقا شيخ محمد تقي بافقي و ساير نمازگزاران مسجد خود غافل نيست. » |
|
| راوي: |
منبع: پايگاه اطلاع رساني امام مهدي (عج)
|
|
|
|
« بيماري من از يك سرماخوردگي ساده شروع شد، در كمتر از 25 روز به قدري حالم بد شد كه در بيمارستان شهيد مصطفي خميني بستري شدم. نميتوانستم غذا بخورم و پزشكان مرا به وسيلهي سرم و دارو زنده نگه داشته بودند.» |
|
| راوي: |
عنايت خدا و امام زمان (عج)
|
|
|
|
دست و پاي برادرزادهام فلج بود. كمي پول تهيه كرديم و او را از نجفآباد به اصفهان برديم و از سرش عكس گرفتيم. عكس را در نجفآباد به دكتر زماني نشان داديم. وقتي دكتر عكس را ديد، گفت: اين بچه غدهي سرطاني دارد و بايد هر چه زودتر بستري شود. |
|
| راوي: |
منبع: پايگاه اطلاع رساني جمكران
|
|
|
|
محمدبنمحمدبن نعمان، معروف به شيخ مفيد از علماي بزرگ شيعه در قرن پنجم و داراي بيش از 200 كتاب در رشتههاي مختلف علوم اسلامي بود. روزي از او پرسيدند: «زني باردار فوت كرده ولي بچه در رحمش زنده است. آيا او را همانطور دفن كنيم يا شكمش را شكافته و بچه را بيرون آوريم؟» |
|
| راوي: |
|
|
|
|
ما [شهيد سيدعلي اندرزگو] رفتيم به سوي افغانستان، ميبايست از طريق مشهد قاچاقي ميرفتيم. در بين راه رودخانهاي وسيع و خيلي عميق وجود داشت. به ما نگفته بودند كه يك چنين رودخانهي بزرگي در آنجا وجود دارد. آب موج ميزد سر راه ما. |
|
| شهيد سيدعلي اندرزگو | راوي: |
منبع: كتاب درهاي هميشه باز
|
|
|
|
آقاي اميري ميگويد: شانزده سال بود كه ازدواج كرده بودم ولي صاحب فرزند نميشدم. متوسل به همهي دكترها، داروها و پزشكان جسمي شده بودم، اما نتيجه نگرفته بودم. همه اطباء بر اين عقيده بودند كه زن و شوهر سلامتيم، ولي علت بچهدار نشدن ما را نميدانستند. |
|
| راوي: |
|
|
|
|
خانهي حسين مدمل، ديوار به ديوار صحن حضرت اميرالمؤمنين _ عليهالسلام _ بود. او به ناگاه مريض شد و بعد از مدتي هر دو پايش مثل چوب خشكيد و خانهنشين شد. چون نميتوانست كار بكند، دچار فقر و نيازمند مردم شد و زن و بچههايش روزگار سختي را ميگذرانيدند. |
|
| راوي: |
منبع: پايگاه اطلاع رساني انديشه قم