داستان راسخونی
همین موقع بود که پسرک تصمیم گرفت یه سر به تالار روابط عمومی تو انجمن های راسخون بزنه . اونجا دید که واسه همایش اصفهان یه تاپیک زدن دکمه پاسخ و زد و اعلام آمادگی واسه شرکت تو همایش کرد......
هنوز کلیک موس روی دکمه تأیید ثبت نام همایش خشک نشده بود که ...
كامپيتورش هنگ كرد...ولي اون ناميد نشد
و دوباره با وصل شدن به اینترنت دید نمی تونه کار بکنه با اینترنت نفتی و اما مهمتر از همه اینکه معلوم نیست این همایش چقدر واقعیت داره.......
تو همین حین بود وجدان خوب (مسئول روابط عمومی) امد به سراغش و گفت تو سعی خودتو انجام بده آخه بچه های روابط عمومی سرتا پا ، با جون و دل دارند کارهای همایش را پیگیری می کنند و تو نباید به وجدان خبیست گوش بدی. پس پسرک ....
پیش خودش گفت یعنی میشه این زحمات به بار بشینه یا اصلا آیا امکان داره با این مشکلات که همون شکلات زندگیاست زحمات مسئول روابط عمومی و بچه هاش جواب بده اصلا بعضی ها میزارن؟؟؟؟
ولی پیش خودش فکر کرد اگر یه روزی یه جایی کاری از دستش بر اومد در حد توان انجام بده و در همین افکار بود که...........
و داستان ناتمام باقی می ماند....و پسرک مامان و باباش اسمشو در کاربران راسخون دیدند و پشیمون شدند که اونو گذاشتند یتیم خانه و اومدند دنبالش و اونو بردند خونه پیش خودشون تا از راسخونی ها جداش کنند.