راسخون

داستان راسخونی

iman_karbala کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4259
|
تاریخ عضویت : دی 1387 
همین موقع بود که پسرک تصمیم گرفت یه سر به تالار روابط عمومی تو انجمن های راسخون بزنه . اونجا دید که واسه همایش اصفهان یه تاپیک زدن دکمه پاسخ و زد و اعلام آمادگی واسه شرکت تو همایش کرد......
imani87 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 138
|
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
هنوز کلیک موس روی دکمه تأیید ثبت نام همایش خشک نشده بود که ...
irag09 کاربر تازه وارد
|
تعداد پست ها : 51
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 
كامپيتورش هنگ كرد...ولي اون ناميد نشد
sifalaw کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 1637
|
تاریخ عضویت : خرداد 1388 
و دوباره با وصل شدن به اینترنت دید نمی تونه کار بکنه با اینترنت نفتی و اما مهمتر از همه اینکه معلوم نیست این همایش چقدر واقعیت داره.......
iman_karbala کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4259
|
تاریخ عضویت : دی 1387 
تو همین حین بود وجدان خوب (مسئول روابط عمومی) امد به سراغش و گفت تو سعی خودتو انجام بده آخه بچه های روابط عمومی سرتا پا  ، با جون و دل دارند کارهای همایش را پیگیری می کنند و تو نباید به وجدان خبیست گوش بدی. پس پسرک ....
sifalaw کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 1637
|
تاریخ عضویت : خرداد 1388 
پیش خودش گفت یعنی میشه این زحمات به بار بشینه یا اصلا آیا امکان داره با این مشکلات که همون شکلات زندگیاست زحمات مسئول روابط عمومی و بچه هاش جواب بده اصلا بعضی ها میزارن؟؟؟؟
ولی پیش خودش فکر کرد اگر یه روزی یه جایی کاری از دستش بر اومد در حد توان انجام بده و در همین افکار بود که...........
parvaz_j کاربر تازه وارد
|
تعداد پست ها : 9
|
تاریخ عضویت : دی 1392 
و داستان ناتمام باقی می ماند....و پسرک مامان و باباش اسمشو در کاربران راسخون دیدند و پشیمون شدند که اونو گذاشتند یتیم خانه و اومدند دنبالش و اونو بردند خونه پیش خودشون تا از راسخونی ها جداش کنند.