داستان راسخونی
اومد توی انجمن های راسخون و کلی پست ، تشکر ، ممنون ، خیلی عالیه ، دست شما درد نکنه ، خوبه ، خوب شد و از این حرفها گذاشت ، آخه هر کدومش 5 امتیاز داشت ...
وقتی که دید هیچ کدام از کارهایی که در خواب دیده بود به نتیجه نمی دهد،از بخش روابط عمومی به بیرون امد تا شانس خود را این بار در بخش محتوا و مقالات امتحان کند پس برای بالا بردن امتیاز شروع به جمع آوری و ارسال مقاله در راسخون کرد...و این بار.....
طفلکی پسرک روزی 7 -8 ساعت سرش تو کامپیوتر بود و دیگه پول نداشت اکانت اینترنت بخره و قبض تلفن خونه اش رو بده اما.......
همش ایمیلی با عنوان مقاله شما دریافت شد پس از بررسی ... دریافت نمود. ...
تا اینکه به عنوان تقدیر جایزه ای از طرف موسسه برایش ارسال شد که ....
بسیار خوشحال شد . رفت یه فنجان چایی برای خودش آورد و وقتی که می خواست بخوره ...
لبش سوخت ، اشک در چشمانش حلقه زد و با نگاهی غمزده
گفت عمو ، من هملتم ، هملت ، برادر زاده خلف شما ، آیا می خواهی با این جایزه به من رشوه دهی ؟ و مرا ...
آره این روابط عمومی ها میخوان رشوه بدهند...
طفلک پسرک قاطی کرده دیوانه شده به جای کارآگاه مومنی یکی باید دکتر بشه تا این بیچاره حالش بدتر نشده ولی عجب قاتلینی هستن این راسخونی ها البته در گوشی بود و در ادامه ........
صدایی از آیفون منزل برخواست . پسرک با سرعت تمام به طرف آیفون دوید و با برداشتن گوشی آیفون دید که پستچی پشت در است و برای او دعوت نامه آورده اما اینکه از کجا و برای چه را نمی دانست ....
پسرک بازم رفت خوابید تا فرداش دوباره به آرزوی برنده شدن از خواب بیدار شه....-ولی در آخر از جای دیگه جایزه گرفت
اما پسرک میخواست انتقاد کند . اما نمی دانست صدایش را کجا و به گوش چه کسی برساند.
فهمید که راسخون جای خوبیه. اومد و از نرم افزار هاش انتقاد کرد.
من پسرکم انگار یکی گفت همایش نه؟!!!!!
قضیه چیه من باید چکار کنم جایزه که ندادن فقط قول و انتظار ولی آیا منم دعوت می کنند
کی کجا چه موقع یا اینم سر کاریه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟روابط عمومی کجاست ؟؟؟؟؟؟