روزي جنگي بود 5
مين
بعد از عمليات مسلمبنعقيل در سال 61 در منطقهي غرب در محوطهاي از كشورمان از جمله نفتشهر و سومار، نيروها كه اكثراً از بچههاي تهراني بودند، در آن منطقه مستقر شديم. در حال استراحت بوديم كه يك كاميون انگور آوردند و در گوشهاي خالي كردند. در حال ناهار خوردن بوديم كه متوجه شديم، اطراف انگورها را زنبورها پر كردهاند. به دنبال زنبورها افتاديم تا آنها را از بين ببريم. منبع: كتاب پنجمين يادواره لاله هاي جاويدان
من همراه فرماندهي گردانمان به نام سليماني به دنبال زنبوري تا چادر استراحت بچهها پيش رفتيم. فرمانده با پا روي زنبور كوبيد. همانطور كه در حال كوبيدن زنبور بود، متوجه شديم همانجايي كه فرمانده در حال پا كوبيدن بود يك مين ضد نفر قرار دارد. از ترس چند قدمي به عقب رفتيم. يكي از بچهها آمد و اطراف مين را خالي كرد و نهايتاً آن را خنثي نمود.
آنجا همه با هم گفتيم كه اين زنبور مأموريت داشته كه اين مين را به ما نشان دهد. لازم به ذكر است كه اگر اين مين منفجر ميشد پاي يكي از رزمندهها را قطع ميكرد اما به خاطر لطف و عنايت خدا ما توسط اين زنبور از وجود اين مين مطلع شديم.
راوي: زينب گنجي
مين منور
در منطقهي 112 فكه بوديم كه چيزي نظرمان را جلب كرد. كمي كه نزديكتر رفتيم، متوجه شديم پيكر شهيدي آنجاست. بالاي سرش يك رديف مين منور قرار داشت. داود درست روي يكي از مينها آرميده بود.
مين منور شعلهي زيادي دارد، به طوريكه كلاه آهني را ذوب ميكند. حرارتي كه در نزديكي آن نميتوان گرمايش را تحمل كرد. آثار سوختگي زيادي بر پيكر آن شهيد به وضوح ديده ميشد.
او نوجواني تخريبچي بود كه شب عمليات در هنگام زدن معبر و باز كردن راه، مين منور در مقابلش منفجر شده و لو به ناچار براي تأمين سلامت ديگر نيروها و پنهان نمودن زمان عمليات از سپاه شب بر روي مين خوابيده است تا شعلههاي آن منطقه را روشن نكند و نيروها بتوانند به عمليات ادامه دهند. به دنبال پلاكش گشتم اما پلاك نيز به علت شدت آتش ذوب شده بود.
منبع: كتاب تفحص
ن والقلم
همه سرشان را با صداي انفجار خمپارهي 60 و سر و صداي پيك دسته بيرون آوردند. محمد غلامي از بچههاي گنبد شهيد شده بود. جلو رفتم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 8
خمپاره درست، به فرق سرش اصابت كرده بود. همينطور مات و مبهوت به او نگاه ميكردم كه كاغذ و خودكاري كه در دست داشت توجهم را جلب كرد.
هنوز نوك خودكار روي كاغذ بود. كاغذ را از دستش بيرون كشيدم. روي كاغذ را خون مغز و موي سرش پوشانده بود، آنها را كنار زدم. باورم نميشد نوشته بود: «خدايا مرگ مرا شهادت در راه خودت قرار بده». بدنم ميلرزيد آنجا آيهي ن والقلم و ما يسطرون برايم تفسير شد.
نامه
يادم هست در محور عمليات داشتيم ميرفتيم كه يك پيرمرد تقريباً با همين لباس جنگهاي نامنظم نزديك من آمد و يك كاغذ از چمران به دستم داد و گفت: اين را چمران نوشته است. من نگاه كردم ديدم سفارشي كرده و يك چيزي نوشته و به آن پيرمرد داده و گفته برو به فلاني بگو فلان كار انجام بگيرد. من فهميدم چون چمران فكر كرده ممكن است اين پيرمرد در آن جا شهيد شود هر چه كرده او برگردد راضي نشده و بالاخره هم به بهانه نامه او را به پشت خطوط مقدم فرستاده است. پيرمرد هم گفت: «كه او هر چه اصرار كرد من برنگشتم تا اين كه وظيفه رساندن نامه را به من سپرد.»
راوي: مقام معظم رهبري
منبع: ماهنامه سبزسرخ
نامه هاي بي جواب
اين چهارصد و هفتاد و چهارمين نامهاي است كه برايت مينويسم. نامههاي قبلي را هريك در جايي قرار دادم، بعضي را زير شنها، بعضي ديگر بر تختهسنگ و يا به دست باد ميسپارم كه به تو برسد و نگويي كه نامههايت را نديدهام. هرچه نامه نوشتهام بيجواب بوده، ميدانم كه اگر اين نامه را هم بنويسم باز هم بينتيجه خواهد بود. 15 سال است كه هيچ خبري از تو ندارم و تنها با ياد و خاطرهي دوران مدرسه و بازيهاي توي كوچه وقت خود را ميگذرانم و اميد به ديدن تو دارم. منبع: هفته نامه فرهنگي، هنري، دانشجويي خط
چهقدر بيانصافي، اين همه نامه نوشتهام اما حتي يكي از آنها را هم جواب ندادهاي. ديروز سيمين نامهام را پيدا كرد و گريه سر داد. هميشه آرام در گوشهاي ميرود و گريه ميكند.
خيال ميكند من ديوانه هستم. زن همسايه چند روز پيش چند نامه در دست داشت و به سيمين گفت: «مثل اينكه همسرتان ديوانه شده است. چون هرچند وقت يكبار كاغذي را خطخطي كرده و از پنجره بيرون مياندازد.» زن فضول... به تو چه مربوط است كه نامههاي مردم را باز ميكني و داخلش را ميخواني.
حاج رضا برادر سيمين چند وقت پيش اينجا آمده بود. تا از راه رسيد پسر كوچكش مهدي گفت: «عمو يك خاطره از دوران جنگ برايم تعريف كن». در جوابش پاسخ دادم: «تو اول برو موهايت را مرتب كن بعد از من بخواه برايت خاطره تعريف كنم».
يك آن متوجه شدم سيمين پشت ديوار ايستاده است و گريه ميكند. حس كردم شايد ناراحت شده است خاطره نگفتهام. بنابراين شروع كردم: «دورخيز كردم، يك گام، دو گام، پريدم اول صداي خرد شدن استخوانها و بعد صداي يا زهرا (س) در فضا پر شد.
من بايد ميمردم، بايد دست و پاهايام زير مينيبوس خرد ميشد اما نشد، آقا مجيد هنوز نفس مي كشيد، همراه او بيسيم و خار بود بعد بيسيم بود و بعد آقا مجيد و بعد مرد....» متوجه شدم سيمين گريه ميكند و حاج آقا در حال داد زدن بر سر سيمين است كه طلاقت را ميگيرم و خانهاي جديد برايت ميگيرم.
سيمين در حالي كه گريه ميكرد تكههاي خرد شدهي شيشه را از پايم درميآورد و چون هنگام نشان دادن پرشم به مهدي روي ظرف ميوه پريده بودم و شيشههاي آن داخل پايم رفته بود، به روي خودم نياوردم. به خاطر سيمين حتي آخ هم نگفتم.
من اينجا راحت هستم، خانهي جديدم خيلي خوب است. سيمين هر روز به من سر ميزد و از صبح تا شب پيشم ميماند، حاج آقا ديگر بداخلاق نيست و اگر مهدي من را دست بياندازد او را كتك ميزند، اينقدر ميخندم اين صحنه را ميبينم.
دائم آرزو ميكنم كه حالم خوب نباشد. آخه ميداني هر وقت كه حالم بد ميشود من را ميگذارند توي يك جايي كه مثل آكواريوم. آنوقت حس ميكنم ماهي شدم، همش بالاو پايين ميپرم. آنوقت دكترها ميترسند و سعي ميكنند نگهم دارند اما من بالاتر و بالاتر ميپرم. بعضي وقتها سيمين آنقدر به دكترها التماس ميكند كه دلشان بسوزد و اجازه دهند كه شب را پيش من به صبح برساند.
ديگر حوصلهي نوشتن ندارم.
اين چهارصد و هفتاد و چهارمين نامهاي بود كه براي تو نوشتم.
راوي: سها رمضان زاده
نامه ي چمران
در محور عملياتي مشغول انجام دادن كارهايم بودم كه متوجه پيرمردي با لباسهاي نامنظم شدم كه نامهاي در دست داشت. نامه را به من داد و گفت: فلاني داده تا بياورم و سفارش كرده است كه نامه محرمانه بماند.
نامه را باز كرده و يك جملهي بيربط را خواندم و بعد امضا شهيد چمران، سردرگم بودم كه چرا اين حرف را چمران گفته است. يكآن به ياد آوردم كه وي براي اينكه بخواهد از شهيد شدن پيرمردها و نوجوانهاي زير سن بلوغ جلوگيري كند، بهانهاي ميآورد و آنها را به عقب بازميگرداند.
روبه پيرمرد كرده و گفتم اين نامه خيلي مهم است كه چمران مسئوليتش را به شما داده است. لبخند بر روي لبهاي پيرمرد خودنمايي كرد، دستهاي او را بوسيدم و از او به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كردم. او نيز با چهرهاي خندان از من جدا شد و رفت.
بعد از رفتن او به دل صاف و بيآلايش آن مرد غبطه خورده و افسوس به حال قشر بيتفاوت جامعه خوردم. بعد از مدتي خبر شهادت پيرمرد را از چمران شنيدم و به دليل اينكه او نيز عاقبت به آرزويش رسيده بود با تمام وجود خوشحال شدم.
راوي: سيدعلي خامنه اي
منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 9
نذرت قبول
يدالله نذر كرده بود اگر درسش تمام شد، به جبهه بيايد. وقتي دورهي تربيت معلمش تمام شد، معطل نكرد با اولين كاروان به جبهه اعزام شد. آن وقتها من در اطلاعات عمليات بودم و از آنجا كه يدالله همشهري من بود، زود با هم اخت شديم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
در عمليات محرم، يدالله رانندهي اطلاعات و عمليات تيپ كربلا بود. از آنجا كه نميشد دو نفري رانندگي كرد، مجبور شديم بعضي جاها از هم جدا باشيم ولي در بيشتر مواقع با هم بوديم. در عمليات محرم وقتي بچهها به جادهي بصره – العماره رسيدند، دستور رسيد همانجا متوقف شوند. من با يدالله تماس گرفتم و گفتم وقتي ميخواهد به خط مقدم بروم، دنبال من بيايد.
بعد از اذان ظهر سر و كلهي يدالله پيدا شد. وقتي ديد دارم نماز ميخوانم، به بچهها گفت نميتواند معطل بماند و سريع خودش را به خط مقدم برساند. موقع خداحافظي گفت: به سيد بگوييد برميگردم و او را ميبرم. از آنجا كه فرد خوشقولي بود، من منتظر ماندم ولي از آمدنش خبري نشد.
خيلي نگران شدم و موضوع را پيگيري كردم. يكي از بچهها كه از خط مقدم برميگشت، به من گفت: بين راه يكي از تويوتوها مورد اصابت گلولهي مستقيم تانك قرار گرفت و رانندهاش كاملاً سوخت. با شنيدن خبر، دلم ريخت. يقين داشتم آن تويوتا، خودروي يدالله و آن شهيد، يدالله است. خومان را سريع رسانديم؛ بدنش جدا از سوختن، قطعه قطعه شده بود. با زحمت توانستيم اورا از لابه لاي پارههاي آهن بيرون بكشيم.
تو دلم گفتم: يدالله نذرت قبول.
نزديك تر از مرگ
در مرحلهي اول عمليات كربلاي 5، پس از چند روز تلاش تصميم گرفتم به اورژانس برگردم. در بين راه صداي خفيف و گذرايي را از فاصلهي بسيار نزديك شنيدم و در گلويم احساس خارش كردم. در مركز اورژانس به دنبال آينه گشتم تا بتوانم گلويم را نگاه كنم.
آينه در دستم بود، سرم گيج ميرفت. عرق سردي بر تنم نشست. نميتوانستم خودم را ببينم. به سختي چشمانم را به صفحهي آينه دوختم. گلويم خراش بزرگي برداشته بود و يقهي پيراهنم به اندازهي يك دكمه سوراخ شده بود. تازه فهميدم صداي خفيفي كه شنيدم صداي تيري بوده است كه از كنار رگ گردنم گذشته است.
راوي: سيدحسين نصر
منبع: كتاب فرشتگان نجات
نشان بي نشان
دنبال پيكرش همهي جزيرههاي اطراف را گشتيم تا نزديكي امارات هم رفتيم، پيدا نشد. خودش هم ميگفت: خوبي دريا به اينه كه نشوني از آدم نميمونه. منبع: ماهنامه بشري
نشانه
آخرين بار كه راهي شد، خواستم گلويش را ببوسم، يوسف نگذاشت. به پيشانياش اشاره كرد و گفت: «اينجا را ببوس كه اينجا تير ميخورد».
وقتي پيكرش را آوردند، تقريباً تمام بدن سوخته بود. شك داشتم كه يوسف باشد. براي همين درست همانجايي را كه گفته بود ببوسم نگاه كردم و دست كشيدم، جاي گلوله روي پيشاني يوسف بود و من يقين پيدا كردم اين پيكر يوسف رائيجي است.
راوي: خواهر شهيد
منبع: يادمان سالنامه ي لشگر 27 محمد رسول الله (ص) 1385
نعره ي وحشتناك
بي سيم چي بودم. شبي در محور بازي دراز – سر پل ذهاب همراه بچههاي دستهي شناسايي به گشتزني رفتيم. منبع: مجله شميم عشق
در طول مسير يكي از برادران بيخبر رفت روي سنگر عراقيها و از ترس نعرهي وحشتناكي كشيد. همه يك لحظه گفتيم كارمان تمام است. اما در كمال تعجب ديديم هشت نفر سرباز عراقي به تصور اين كه ما به آنها شبيخون زدهايم، دستشان را روي سرشان گذاشتند و يكي يكي از سنگر بيرون آمدند. با ناباوري آنها را جلو انداختيم و به پشت خط برديم و تحويلشان داديم.
نفس هاي خاموش
سكوتي مرگبار و عجيب فضا را پر كرده بود. شب بعد از عمليات جنازهي كشتهها بر زمين بود. ترس تمام وجودم را فرا گرفت. ديگر توان راه رفتن نداشتم. چشمم به پتويي افتاد. جلوتر رفتم، پتو را بالا زدم. يكي از بچههاي خودمان با خيال راحت خوابيده بود. با خودم گفتم: «حتماً جاي امني است» آرام كنارش خوابيدم و قسمتي از پتوي او را روي خودم كشيدم.
سحرگاه براي نماز بيدار شدم. چند بار او را صدا زدم اما جواب نداد. جلوتر رفتم پتو را از صورتش برداشتم باز هم صدايش كردم، حالت عجيبي داشت.
باوركردني نبود. دستم را روي صورتش گذاشتم. سرما در بدنم رسوخ كرد. تازه فهميدم كسي كه شب تا صبح را كنارش خواب بودم شهيدي بود كه با وجود بدن بيروح و سردش، من زندگي را در نفسهاي خاموشش احساس ميكردم.
منبع: كتاب روايت عشق
نگهبان
در ميان ما يك بسيجي اهل آمل بود كه اگر جايي ميرفت هيچ كس از دست او در امان نبود. انگار خداوند اين بشر را آفريده بود براي درست كردن شر و آزار رساندن به مردم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
خدا رحم كند زماني كه به مدت يك ساعت به نگهباني ميرفت، وقتي كه برميگشت هركس را كه در چادر خواب بود بيدار كرده و ميگفت: «فلاني، فلاني و فلاني كار من تمام شد، بيدار شويد. در آنجا بود كه هركس هرچيزي نزديك دستش بود، به طرفش پرت كرده و ميگفت: «الهي بروي ديگر برنگردي ... اين چه وضعي است اي مسلمان! و ....»
نماز ابدي
بلافاصله اقتدا كردم «الله اكبر». منتظر محمود بودم. صداي سوت خمپارهها نميگذارند، صداي امام جماعت را بشنوم. گوشم را تيز ميكنم به ركوع ميروم، دست راستم روي تكهي بزرگي شبيه به گل نرم قرار ميگيرد. سنگر تاريك است و من چيزي نميبينم. در ميان ركعت دوم كسي داد زد: «محمود شهيد شده.»
امام جماعت نماز را تندتر خواند. من مدام به گل نرمي كه به لباسهايم چسبيده بود، فكر ميكردم. يكباره به خودم آمدم. محمود كنار من بود. صف آخر نماز فانوسي آوردم. تكههاي سفيد روي لباس حساسيت مرا بيشتر كرد. تمام لباسم آغشته به خون بود. نميتوانستم حرف بزنم. بچهها با بغض و گريه گفتند: «رستمي روي لباست تكههاي مغز محمود است. پاهايم رمق ايستادن نداشت، خود را به سنگر بهداري رساندم. سر محمود از سجدهگاه دوتا شده بود.
باورم نميشد او اينگونه بيصدا در كنار من جان داد. صورتش خيس بود، آب وضو و خون سرخ زيبايي خاص را به صورتش داده بود. تكههاي مغز محمود را به بدن ملحق كردم. محمود با وضوي خون به نماز ابدي ايستاد و من اولين فاتحه را بر او قرائت كردم.
منبع: كتاب نوازشگران جان
نماز شهادت
وقتي در عمليات كربلاي 3 در خليجفارس دچار مدّ و امواج متلاطم آب شده بوديم، من نگران و متحير ستون در حال حركت را در داخل آب كنترل ميكردم كه ديدم يكي از بچهها، سرش را بدون حركت داخل آب قرار داده است؛ بيشتر نگران شدم. شانهاش را گرفتم و تكان دادم. منبع: نشريه قافله نور - صفحه: 6
سرش را بلند كردم، با نگراني و تعجب پرسيدم: چي شده؟ چرا تكان نميخوري؟
خيلي خونسرد و بدون نگراني گفت: مشغول نماز شب بودم.
اطمينان و آرامش اين جوان بسيجي زبانم را بند آورده بود. گفتم: اشكالي نداره، ادامه بده! التماس دعا!
صبح روي اسكلهي الاميه اولين شهيدي بود كه به ديدار معشوق نايل آمد؛
او شهيد غلامرضا اكبري بود.