روزي جنگي بود 4
گلدسته هاي كربلا
قبل از عمليات فتحالمبين، شهيد ميركاظمي گفت: «آرزو دارم، وقتي انشاالله رفتيم كربلا بر گلدستههاي سالار شهيدان ابي عبداللهالحسين (ع) اذان بگويم».
او در همان عمليات به شهادت رسيد و من در عمليات والفجر مقدماتي به اسارت دشمن درآمدم. سالها بعد وقتي چشمم به گلدستههاي حرم امام حسين (ع) افتاد، اشك در چشمانم حلقه زد. ياد آرزوي ميركاظمي افتادم، اما افسوس كه مأموران عراقي همراه ما بودند و ما حتي نميتوانستيم با صداي بلند گريه كنيم. در دل با ياد او با صداي آهسته اذان گفتم.
منبع: كتاب روايت حماسه
گلوله ي شيميايي
بچهها خيلي زود بوارين و شهر كوچك دو عيجي را تصرف كردند. پريشاني در حال انتقال بلدوزرش به مقر جهاد اصفهان بود كه ناگهان گلولهاي در جلوي دستگاهش به زمين خورد. اين گلوله با گلولههاي ديگر فرق داشت. دود غليظي به آسمان برخاست. او احساس كرد نميتواند نفس بكشد، گلويش را گرفت. منبع: كتاب شب هاي قدر كربلاي 5
دود غليظ تمام منطقه را آلوده كرد. بچهها از حال رفته بودند. كمكم چهرهي پريشاني قرمز و قرمزتر و سپس متورم شد، ديگر نميتوانست به آرامي نفس بكشد. گويي آخرين ساعات حيات را پشت سر ميگذاشت.
هركدام از نيروها به سمتي ميدويدند. صدايي آنها را به خود آورد: «شيميايي زدند» پريشاني را با آمبولانس به عقب انتقال دادند، اما قبل از رسيدن به بيمارستان آخرين دقايق حيات او سپري شد. اين كار هميشه نيروهاي عراقي بود، وقتي شكست ميخوردند به سلاحهاي شيميايي پناه ميبردند. نبرد مردانه تبديل به نبردي نابرابر ميشد. نبردي نابرابر كه گلهاي باغ زندگيمان را به آتش ميكشيد.
گنج حاج احمد!
بعد از پايان عمليات فتحالمبين، «حاج احمد متوسليان» براي وفا به قولي كه به مردم «مريوان» در روز ترك شهر و رفتن به خوزستان داده بود، 24 ساعت به مريوان برگشت. خيلي سرحال و خوش بود. در تمام آن 24 ساعت كه با ما بود اقشار مختلف مردم و ادارات و رزمندهها به ديدارش ميآمدند.
سرانجام نيمههاي شب كه سرش كمي خلوت شد، رفتم نشستم كنارش و گفتم: «نوبتي هم باشه، ديگه نوبت ماست برادر احمد». به رغم خستگي برگشت با محبت دستي به شانهام كشيد و گفت: «در خدمتيم برادر مجتبي، اوضاع بيمارستانت كه رو به راهه؟» گفتم: «اي به مرحمت سركار، من هم ميبينم شما خيلي خوشي، لابد به خاطر پيروزي اخير در جنوبه، بله؟».
يك نفس عميقي كشيد و بعد همانطور كه توي چشمهايم نگاه ميكرد، گفت: «اون كه به سر صدقهي اسم مقدس خانم فاطمه زهرا (س) نصيبمون شد، ولي ميخوام يه چيزي بهت بگم مجتبي!» گوشم را تيز كردم و گفتم: «بفرماييد». سري به چپ و راست چرخاند، انگار دوست نداشت مطلبي را كه ميخواهد بگويد كس ديگري هم بشنود. با آن لحن مؤكد خودش برگشت گفت: «توي اين مأموريت خوزستان، من يه گنج كشف كردم!».
يكه خوردم و پرسيدم: «گنج؟» لبخندي زد و گفت: «ولي نه از جنس زر و زيورهاي بنجل اين عالم، يه آدميه كه واسه اين مملكت ما، حكم معدن جواهر رو داره برادر جان! اگر بدوني، اگر بدوني چه مخي دارهها، ميشينه واسهات طرح عمليات ميريزه به چه تميزي، كيف ميكنه آدم از كار اين بشر؟»
من كه ديگر خيلي مشتاق شده بودم بدانم «حاج احمد» از چه كسي اين طور دارد تعريف ميكند، پرسيدم: «حالا كي هست؟» برقي از شعف توي چشمهاي حاجي درخشيد و گفت: «گنجي كه من توي اين سفر خوزستان بهش رسيدم يه بشر نابغه است كه صداش ميزنن «حسن باقري». آدم اينقدر جوون و بعد اينقدر اعجوبه؟! «الله اكبر!».
«حاج مجتبي عسگري»
منبع: سالنامهي شيدايي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1383