روزي جنگي بود 3
سنگر بتوني در روز ولادت امام هادي (ع) در محور 146 فكه يك سنگر بتوني نظرمان را جلب كرد. سنگر بر بلندي قرار داشت. طول و عرض آن حدود 4×3 متر بود. كف آن نيز 30 الي 40 سانتيمتر بتون ريخته شده بود. منبع: كتاب تفحص
شروع به كندن زمين كرديم. باورمان نميشد. پاهاي مردي در زير بتون بود و بر روي پلهي اول سر و شانهاش. در حال جمعآوري پيكر او بوديم كه پوتين ديگري توجهمان را جلب كرد. اطراف سنگر را كامل كنديم. در كنار آن سنگر، پيكر 50 شهيد را يافتيم كه روي آنها بتون ريخته و سنگر ساخته بودند.
سه روايت از يك ريش
روايت اول منبع: مجله ياد ماندگار
در اردوگاه كرخه ميخواستم سوار اتوبوس شوم كه يك نفر با صورت سه تيغه روي پاگرد اتوبوس ايستاده بود. گفتم: «برادر كجا ميرويد؟» گفت: «ميرويم صفا كوچهي وفا، پلاك... اهلشي بيا بالا» با خودم گفتم عجب آدمي است. توي اتوبوس هم با دقت او را زير نظر داشتم. مطمئن بودم او را جايي ديدهام. بالآخره جلو آمد و گفت: «بابا من هستم حاج محسن دينشعاري» باور نكردم، چون حاج محسن ريش بلند و قرمز رنگي داشت تا روي سينه.
روايت دوم
عصر همان روز حاج محسن در حسينيه سراغ شادكام رفت و با دست به شانه او زد. محسن گفت: آقا من با شما شوخي ندارم. حاجي سه مرتبه اين كار را كرد. محسن عصباني شده بود، حاجي با لبخند گفت: «منم حاج محسن دينشعاري.» آن روز آرايشگر به اشتباه بخشي از ريش دينشعاري را زده و زماني هم كه براي جبران اشتباه سعي كرده، بقيهي ريش را هم برباد داده بود.
روايت سوم
حاج محسن پايش زخمي بود. به همين علت نميتوانست درست بنشيند. روي مين خم ميشد. او براي اينكه به بچههاي ديگر روحيه بدهد هنگام خنثي كردن دست را داخل شاخكهاي والمري ميبرد و ميگفت: «گوگوري مگوري بيا بغل عمو» اين تكه كلام حاج محسن ورد زبان بچهها بود. رضايي گفت: «حاج محسن 3 مين را خنثي كرد و هنگام خنثي كردن چهارمي وقتي دستش را برد لاي شاخكها تا گفت گوگوري... مين توي صورتش منفجر شد و ريش و صورت را به يكباره با خود برد.
سه قرباني چادرم را سر كردم و راه افتادم. براي زيارت باقر آمده بود. عطشان و خاك آلود. به احترام او لب به آب نزدم. به دخترهايم و همهي كساني كه با من همراه شده بودند، گفتم: «اگر ميخواهيد با من بياييد خوب خودتان را بپوشانيد تا نامحرم شما را نبيند. اگر ميخواهيد باقر را ببينيد، بايد همانطور كه او ميخواست رفتار كنيد. » در تابوت را برداشتم، نيمي از سرش رفته بود. حنجرهاش را بوسيدم و صلوات فرستادم. دنبال دستهايش گشتم. دست راستش از بازو قطع شده بود. بازويش را بوسيدم و صلوات فرستادم. منبع: كتاب 60 خاكريز
سينهاش پارهپاره بود و هر دو پايش متلاشي. زير لب زمزمه كردم: اللهم صل علي محمد و آل محمد (ص). همهي اطرافيانم گريه ميكردند. دست به آسمان برداشتم و بلند گفتم: «سه تا پسر داشتم. دوتايش را در راه خدا دادم. يكي ديگر مانده، آن هم اگر خدا قبول كند تقديمش ميكنم».
راوي: فاطمه كنگرلومادرشهيدان شيرازي نيا
سواري از نور
وقتي شنيد، نيروها بايد عقبنشيني كنند، همه را فرستاد، اما خودش ايستاد. اگر خط را رها ميكرد، دشمن سريعتر به رزمندگان اسلام ميرسيد. در همان دقايق تركشي به شقيقهاش خورد و بينايياش را از دست داد. بيآنكه بتواند جايي را ببيند به راه افتاد. يكباره ميني در زير پايش منفجر شد و يكي از پاهاي او قطع گشت. همانجا بر خاك افتاد. خونريزي زياد او را تشنهتر كرد. منبع: كتاب ترنم باران وپرنده
بياختيار فرياد زدم يا امام زمان (عج). هوا گرم گرم بود. كسي در كنارش نشست. دستي بر چشمان او كشيد. بطري آب را به او داد و گفت: «سلام برادر» صدا با تمام صداهايي كه شنيده بود فرق داشت. دستش را گرفت و گفت: بلند شو. درحاليكه به او تكيه داده بود، به راه افتاد. كمي كه از آن منطقه دور شد گفت: «اينجا بنشين چند لحظه صبر كن.»
لحظاتي گذشت. عبدالحميد (شهيد عبدالحميد حسيني) نگران و وحشتزده با ناله گفت: «آقا كجا رفتي؟ بزرگوارا! آقا كجا رفتي؟» در همين لحظه صدايش را بچههاي گردان شنيدند او را سوار آمبولانس كردند و از نظرها دور شد. (آمبولانس رفت ولي من در فراسوي افق آن سواري را ميجستم كه با دستان نورانياش عطش جانم را به جامي زلال از زلال عشق فرو نشاند، اما هنوز در خلسهاي سبز، آمدنش را به انتظار نشستهام).
سيزده كبوتر مهرماه سال 1366 بود. 13 تن از نيروهاي گردان امام حسين (ع) در 35 كيلومتري بوكان مستقر شدند. 13 پيشمرگ كرد مسلمان، كه مردانه در حال مقاومت بودند، اما ديگر سلاحي نداشتند. به ناچار به اسارت اشرار منطقه درآمدند. نيروهاي منافق آنها را آرام آرام به بالاي كوه ترنمان كه 3000متر ارتفاع دارد، بردند. منبع: كتاب سفر عشق
ساعتي گذشت. نيروهاي منافق يكي يكي بچهها را از بالاي كوه به دره پرتاب كردند. 13 مرد دلاور بر خاك افتادند، سپس گلولهاي بر سر هريك شليك نمودند.
روز هفتم مهرماه سال 1366 يادآور خاطرهي شهادت 13 گل بوستان بهشتي است، 13 حماسهساز كه جان خويش را فداي اسلام نمودند.
سيم خاردار
مرحلهي اول عمليات محرم آغاز شده بود. دو گروهان ادغامي از ارتش و سپاه خط شكن بودند. فرماندهي اين دو گروهان را سروان ضرابي از ارتش و برادر علي مرداني از سپاه بر عهده داشتند. منبع: كتاب نبرد ميمك
وقتي به سيمهاي خاردار رسيديم هر دو به يكديگر نگاه كردند. انفجار گلولههاي دشمن زمين را ميلرزاند. باز كردن رشتههاي سيم خاردار خسارت و تلفات زيادي به همراه داشت. اين دو فرماندهي شجاع، بيدرنگ با دستهاي خود، سيم خاردار را براي عبور نيروها به طرف بالا كشيدند.
قطرات خون از لابلاي انگشتهاي آن دو در حال ريزش بود، ولي همچنان سيم خاردار را در دستهاي مجروح و خونين خود ميفشردند تا نيروها به راحتي از زير آن عبور كنند.
مرداني همان روز به شهادت رسيد. ضرابي نيز روز بعد به آسمان پيوست.
راوي: سرهنگ نيك فرد
سيم راهنما سالها از عمليات والفجر 6 در منطقهي دهلران ميگذشت، اما هنوز پيكر پاك شهدا را نيافته بوديم. چند تيم تفحص رفته بودند، اما همگي دست خالي نزد ما برگشتند. اين بار گروه تفحص «لشگر 25 كربلا» اين مأموريت را پذيرفت. منبع: ماهنامه سبزسرخ
همراه بچههاي ديگر براي يافتن شهدا به مرزهاي عراق روانه شديم. چند روزي را گذرانديم، اما هنوز خبري نبود. دلهاي شكسته و چشمها تر شده بودند. هر كس در تنهايي ذكرهايي زير لب زمزمه ميكرد. همهچيز براي خواندن دعاي توسل فراهم شد. بچهها با چشمهاي اشكآلود و دلهاي شكسته به خانم فاطمه (س) متوسل شدند.
صبح فردا قبل از شروع كار سيم تلفني از زمين بيرون زده بود و يكي از همرزمان مشغول بازي با آن بود. زماني كه مقداري از سيم را كشيد، متوجه شد كه تكههاي لباس سپاهي به آن چسبيده است. با خوشحالي فرياد زد شهدا، شهدا.
همگي با سرعت تمام كه حاصل خوشحالي زياد بود به طرف محل مورد نظر رفتيم. كمي كه زمين را كنديم، پيكر پاك شهدا را در حالي كه دستهايش با سيم بسته شده بود پيدا كرديم. گويا آنها را زنده به گور كرده بودند.
راوي: ابوالفضل عموزاده
شال سياه
در منطقهي صفر مرزي به دنبال پيكر شهدا بوديم كه چشمم به گوشهاي از لباس و اوركتي كه لا به لاي گونيهاي مخفي شده بود، افتاد. به سراغش رفتم. پيكر غريب شهيدي را يافتم كه سر در بدن نداشت. بدون هيچ علامت شناسايي و فقط يك شال سياه بلند به كمرش بسته بود. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
او را به مقر انتقال داديم و سريع به فهرست مفقودين مراجعه كرديم. فقط دو شهيد در اين منطقه مفقود بودند. در پرس و جو از بچههاي گنبد از آنها شنيدم كه فرماندهي گردان آنها به خاطر كمردرد و ناراحتي كليه عادت داشت يك شال سياه بلند به كمرش ببندد. ديگر سر از پا نميشناختيم. پيكر سيد مختار حسيني (به حول و قوهي الهي) پس از 10 سال به زادگاهش بازگشت.
شانه هاي فرمانده
تقريباً روزهاي آخر عمر با بركت شهيدحسين نادري بود. فرماندهي گردان 416 بيشتر اوقات را به راز و نياز و خلوت با خدا ميگذراند. بعضي وقتها تنهايي و بدون سر و صدا به شكار تانك ميرفت.
يك شب كه مانور داشتيم، در تاريكي متوجه شدم كه لب پرتگاهي سرش را انداخته پايين و بچهها بدون اطلاع پا روي شانهاش ميگذارند و بالا ميروند. حسابي خسته شده بود، اما در مانور كسي نميبايد حرف ميزد.
من با اشاره كه حالت خواهش و اصرار داشت او را فرستادم جلو و به جايش ايستادم. بعد همه كه رفتند مرا بالا كشيد.
منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
شاهدان تشنه
سال 1360 بود كه در جبههي آبادان به ما اعلام كردند، عقبنشيني كنيد. اما به علت سرعت پيشروي سربازان عراقي به ناچار پيكر شهدا و مجروحين را نتوانستند به عقب انتقال دهند. من هم از ناحيهي دست مجروح بودم. به علت شدت خونريزي آنجا ماندم. منبع: كتاب روايت حماسه
دو شبانه روز آنجا ميان دو خاكريز ايران و عراق، بر روي خاكهاي داغ مانديم. بعضي از مجروحان هر از چند گاهي به هوش ميآمدند و با ناله ميگفتند: «يا حسين (ع)، آب، آب» از صداي فريادشان تمام بدنم ميلرزيد.
چند مرتبه سربازان عراقي از صداي آنها به سمت ما آمدند. آنها بيرحمانه مجروحين را به شهادت رساندند. يكبار نيز به كنار من آمدند، اما من بيحركت و بدون اينكه نفس بكشم آرام بر روي خاكها خوابيدم و آنان به گمان اينكه من جزو شهدا هستم، از كنارم گذشتند.
راوي: شهيديدالله تقي يار
شاهدي براي مولا
در يكي از عملياتها برادر نوجواني از بچههاي آذربايجان، مجروح شد. نيروهاي ديگر كنارش جمع شدند، اما او از آنها خواست كه مرا صدا بزنند. با عجله خودم را به او رساندم. كمي دلداريش دادم و گفتم: «مقاومت كن تا بچهها تو را به عقب ببرند. با صدايي لرزان گفت: «حاج حسين موقعي كه آتش عراق زياد شد، ترسيديم و براي همين تعدادي از بچهها عقب كشيدند. من هم ترسيدم ميخواستم به عقب بروم اما از آقا امام زمان (عج) خجالت كشيدم. براي همين سعي كردم عقبنشيني نكنم.»
الآن تو را خواستهام تا شاهد بگيرم كه اگر آقا امام زمان (عج) را ديدي بگو كه من تا آخرين لحظه ماندم و فرار نكردم.
منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
شب مه آلود
نوارهاي باريك خورشيد به روي درختان نويد رسيدن صبح را ميداد، اما من هنوز نتوانسته بودم. حتي پلك بزنم. خيلي خسته بودم در كمين دشمن داخل مه غليظي قرار داشتيم، صداي غرش هواپيماهاي دشمن تمام بدنم را به لرزه درآورده بود. خيلي ترسيده بوم و مدام زير لب خدا را صدا ميزدم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 13
ناگهان صداها قطع شد و ما بدون اينكه توانسته باشيم حتي يك سرباز عراقي را مجروح كنيم به مقر بازگشتيم. همه به دور ما حلقه زدند و از احوال ما پرسيدند. ما كه تعجب كرده بوديم، علت كارشان را پرسيديم. در جواب ما بچههاي (ش.م.ر) گفتند كه دشمن منطقهاي را كه ما در آنجا قرار داشته بوديم، بمباران شيميايي كرده و از آنجا دور شده بودند. در دل خدا را شكر كرديم كه مه غليظي آنجا را دربرداشته و ما را از شيميايي شدن نجات داده بود.
شب يلدا ساعت 5/12 بود كه صداي هواپيماهاي دشمن در فضاي مدرسه پيچيد. حياط مملو از دانشآموزان بود. همه به سمت پناهگاه و يا همان زيرزمين مدرسه ميدويدند، اما هواپيماها خيلي سريعتر به مدرسه رسيدند. منبع: كتاب سفر عشق
گروهي از بچهها داخل حياط ماندند. يكي از بهترين دوستانم شكمش به علت انفجار بمبهاي خوشهاي پاره شد و دو تن از آنان قطع نخاع شدند.
بعد از عادي شدن اوضاع از پناهگاه خارج شديم، ولي براي خروج از مدرسه بايد از روي جنازهها ميپريديم. با لباسهاي خوني و دلي خون بارتر مسير مدرسه تا خانه را يك نفس دويدم. هيچ وقت خاطرات تلخ از دست دادن بهترين عزيزانم را در شب يلدا فراموش نميكنم. شبي كه براي من بلندترين شب عمرم شب غم بود.
شجاعت ترس
در منطقهي قلاويزان _ مهران بوديم. نوجوان بسيجي و كم سن و سالي با ما بود. يك شب كه گويي سر پست چرت ميزد، يكي از نيروهاي بعثي از كانالي كه در نزديكي سنگر بود بيرون ميآيد. اين برادر با ديدن او جيغي ميكشد و عراقي از پرتگاه به پايين ميافتد. منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
بعداً دوستان جنازهي او را پيدا كردند و معلوم شد كه هميشه شجاعت و بيباكي دشمن را نميكشد، بلكه اگر خدا بخواهد ترس هم ميشود دشمن را از پا درآورد!
شجاعت يك رزمنده در عمليات نصر 4 بود كه آن فاجعه رخ داد. هرگاه ياد آن موقع برايم زنده ميشود، اشكهايم بيامان بر گونه ميدود. فاجعه از اين قرار بود: «سال 66... به عنوان پيك گردان و فرماندهي دسته خدمت ميكردم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
در يكي از عملياتها ترابي با ما آمد تا مثل هميشه از ميهن خود دفاع كند؛ او دلي پاك و سري نترس داشت. از هيچكس هراسي به دل راه نميداد الا خداوند.
ما در بالاي تپه بوديم و عراقيها در پايين تپه چادر زده بودند و هريك از ما دو گروه قصد وارد شدن به حريم گروه ديگري را داشتيم. با انداختن سنگ از بالاي تپه به پايين به سمت عراقيها پيشروي كرديم. تا جايي كه ديگر سنگي نمانده بود. در فكر راهحلي براي پيشروي بودم كه صدايي توجهم را به خود جلب كرد: «حاجي من ميرم جلو، راه باز ميكنم و شما به دنبال من بياييد پايين.»
برگشتم. ديدم ترابي با چشماني به زلالي آب و لباني خندان چشم در چشم من است. تقريباً نيم ساعتي در حال بحث كردن با او بودم اما بالاخره مرا متقاعد كرد كه برود. يك آرپيجي برداشت و به سمت پايين راه افتاد كه يك ساعت ....دو ساعت .... سه ساعت .... خبري نبود، ديگر صدايي نميآمد، سكوت همهجا را فرا گرفته بود. نگران بودم. در دلم دلهرهاي عجيب موج ميزد، نگران بودم.
با چند نفر از بچهها به قصد پيدا كردن ترابي به پايين تپه رفتيم. هنوز چند متري از مقر دور نشده بوديم كه با پيكر عريان و بيجان ترابي در حالي كه به درخت آويزان شده بود مواجه شديم. تمام بدنم يخ كرد و اشكهايم پهناي صورتم را پوشاندند. به هر سختي كه بود او را از بالاي درخت پايين آورده و با زمزمهي: «لاالهالاالله» به بالاي تپه انتقال داديم.
روحش شاد و يادش گرامي باد.
راوي: يدالله زماني