روزي جنگي بود 3
سجده اي به بلنداي ابديت شب بود و دعاي كميل و عطر كلام مولي الموحدين (ع) .در تاريكي آسمان زير لب زمزمه ميكرديم «يارب ارحم ضعف بدني...» هركسي در گوشهاي از سنگر براي خود اشك ميريخت كه يكباره آتش دشمن سنگر را متلاشي ساخت. منبع: كتاب آتش و عشق
بعد از فرو نشستن گرد و خاك نگاهم به صابري افتاد كه هنوز در سجده بود. بياختيار به سراغش رفتم. باورم نميشد، سجدهاي به بلنداي ابديت ايستاده مردن چه زيباست اما مطمئناً زيباتر در سجده شهيد شدن است. وقتي اين خبر را به پدرش دادم دستانش را به آسمان گرفت و گفت: «خدايا اين قرباني را از ما بپذير».
سجده ي وصل
در منطقهي عملياتي كربلاي 5 پلي وجود داشت به نام پل وحدت كه در برابر خمپارههاي دشمن بسيار مقاوم بود. نهر آبي در زير پل جاري بود. به اتفاق حسين به زير پل رفتيم تا وضو بگيريم. وقتي براي نماز آماده شديم، بچهها داشتند شام ميخوردند. هرچه تعارف كردند، حسين با اصرار گفت: «تا نماز نخوانم چيزي نميخورم.» نمازم كه تمام شد حسين قرآن جيبي مرا گرفت و آرام آيات الهي را زمزمه نمود. سپس قامت به نماز بست. اما در همان لحظه خمپارهاي نزديك سنگر منفجر شد. منبع: كتاب سجده ي وصل
از شدت انفجار چراغ فانوس داخل سنگر خاموش شد و حسين كه نماز ميخواند به روي من افتاد. وقتي دستم را زير سرش گرفتم، ديدم مقداري از انگشتم در زير لالهي گوش حسين (سعيديپور) فرو رفت و خوني شد.حسين براي آخرين بار نماز عشق را در كنار ملائك به پايان برد.
سرباز گارد عراق صبحگاه ششم مهرماه سال 1360 ه.ش بود. من از لبهي كارون به عقبهي جبهه بازميگشتم كه جسد پسري عراقي را ديدم. آن موقع من 16 ساله بودم. پسركي كه جسدش در مقابلم بود 14 ساله به نظر ميرسيد. منبع: مجله ياد ماندگار
او را به حالت دو زانو بر زمين نشانده بودند. گردن و هر دو مچ دستش را از پشت با سيم به تابلوي تقاطع جاده بسته بودند و خون به صورت جويباري كوچك از زير پاهايش جاري شده بود. چشمانش كاملاً باز بود. دلم خواست عكسي از چهرهي او بگيرم. ميدانستم كه با وجود اين سگهاي ولگرد گرسنه در شب، چه به روز جسد پسرك خواهد آمد.
زير لب گفتم: «به خدا اگر يك بيل داشتم حتماً خاكت ميكردم» به راه افتادم. چند متر جلوتر درست در مقابل چشمانم يك بيل قرار داشت. با ناراحتي به سمت سرباز عراقي برگشتم. شروع به كندن زمين كردم. جويبار خون جوان 14 سالهي عراقي به درون گود راه پيدا كرد. در اين فكر بودم كه جهت قبله را درست تشخيص دادهام يا نه كه با صداي انفجار به درون قبر افتادم. جسد پسر عراقي نيز به رويم افتاد.
وحشت سراپاي وجودم را فرا گرفت. با كلي زحمت جنازه را كنار زدم. شيارهاي خون تازه بر روي اوركت پسرك به من فهماند كه او حائلي شده بين من و تركشهاي انفجار. كارت شناسايي و نامهي او به خانوادهاش را از جيبش بيرون آوردم. «سعد عبدالجبار» جمعي تيپ 23 نيروهاي مخصوص گارد رياست جمهوري، از يگانهاي تحت كنترل سپاه سوم بصره»
براي جلوگيري از تماس صورتش با خاك، اوركتش را روي سرش انداختم. چهار پوكهي خالي فشنگ در ميان دندانهايش نظرم را جلب كرد. اما درنگ جايز نبود. تابلوي شكستهاي را از اطراف برداشتم و بالاي سر قبر گذاشتم. ساليان دراز از آن ماجرا گذشت.
با برادراني آشنا شدم كه كارشان تبادل اجساد بود. آدرس مدفن آن سرباز گارد را به آنها دادم. وقتي پيكر را بيرون آورديم، افراد تفحص گفتند: «يك فراري ديگر» پرسيدم: «از كجا ميدانيد» يكي از نيروها گفت: «از پوكههاي فشنگ كه در دهان او بود. اين پوكهها را بعد از مراسم اعدام در دهانش گذاشتهاند تا نيروهاي ديگر عبرت بگيرند. قبل از اعدام نيز به دو زانويش شليك كردهاند، اين را از استخوانهاي شكسته ميتوان فهميد.
بدنم ميلرزيد، او دليلي براي جنگ كردن با ما نداشت. قلم را به دست گرفتم و نامهاي براي خانوادهاش نوشتم و براي اينكه نامه به دست سربازان بعث نيفتد، آن را در استخوان شكستهي پاي او گذاشتم. اگر ده سال پيش از راز مرگ او اطلاع پيدا ميكردم، شايد هرگز چنين نامهاي نمينوشتم. ولي اكنون كه خود داراي فرزند هستم ميتوانم احساس كنم كه بر سر خانوادهي آن نوجوان چه آمده است.
سربازان امام زمان (عج)
عمليات والفجر مقدماتي بود كه همراه شهيد الياس حامدي در چادر نشسته و هريك در فكر بوديم كه چرا نتوانسته بوديم در عمليات شركت داشته باشيم. حامدي هميشه با خود يك راديوي كوچك داشت كه اخبار جبهه را از آن ميگرفت؛ يك آن ناخودآگاه توانستيم موج عراق را بگيريم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
گويندهي خبر اعلام كرد كه قصد مصاحبه با چند اسير ايراني را دارند. شخصي اعلام كرد كه اهل انديمشك است و ميخواهد كه خبر اسيرشدنش را به اطلاع خانوادهاش برسانيم. سپس تلفن خانهاش را گفت و ناگهان موج قطع شد.
شهيد حامدي شماره را يادداشت كرد و گفت: «برويم، و به خانوادهاش اطلاع بدهيم.» بنا به دلايلي آن روز نتوانستيم خبر اسير شدن اين برادر را به اطلاع خانوادهاش برسانيم.
شب حامدي در خواب دو سيد را ميبيند كه به او ميگويند: «چرا خبر اسير شدن اين برادر را به خانوادهاش نداديد، او كودكي دارد كه ديشب تا صبح گريه كرده است، در ضمن شمارهاي كه شما يادداشت كردهايد اشتباه است.» سپس آنها شمارهي درست را به او ميدهند.
وقتي الياس اين خواب را براي ما تعريف كرد، شگفتزده شديم. با هم رفتيم و اول شمارهاي را كه خودمان يادداشت كرده بوديم گرفتيم، اما كسي جواب نداد. سپس شمارهاي را كه در خواب به او داده بودند گرفتيم، پيرمردي با لهجهي عربي پاسخ داد. بعد از احوالپرسي به ديدن او رفتيم و خبراسير شدن اين برادر را به او داديم.
پيرمرد در حالي كه اشك شوق در چشمانش جمع شده بود پاسخ داد: «تا امروز شك داشتم ولي ديگر باورم شد كه شما سرباز واقعي امام زمان (عج) هستيد.»
راوي: قلي هادوي
سعادت شهادت
حدود ساعت 6 يك برادر ارتشي كه يك لندرور عراقي را به غنيمت گرفته بود، به جاي ما آمد و روي جاده كه بغلش ما سنگر ساخته بوديم، در فاصلهي 50 متري ما پارك كرد تا با برادران ارتشي تيپ 5 هوابرد صحبت كند. همين كه از ماشين پياده شد، از سينه به بالا قطع شد و حتي ذرات گوشت و مغز سرش روي لباسهاي ديگر برادران ارتشي و بسيجي ريخت. اين اولين بار بود كه فردي در مقابلم اينگونه به سعادت شهادت دست مييافت.
راوي: شهيداحمدالهامي نژاد
منبع: كتاب فاتح خرمشهر
سفر به قلب عراق
اوايل آبان ماه سال 1359 عراق توانست پس از هجومي گسترده، خرمشهر را تصرف كند، صدام حسين نواي فتح قادسيه سرداد و آنقدر از اين اتفاق خوشحال شد كه اعلام كرد به زودي تمام ايران به تصرف عراق درخواهد آمد. بيچاره تا آخر عمر هم همين جور ساده لوح و زودباور ماند و آخرش هم همين چيزها سرش را به باد داد! مقاومت در برابر حملات عراق توسط ارتش و نيروهاي مسلح ايران بينظير بود. نيروي هوايي هم در اين ميان بيكار نبود و حسابي از نيروي هوايي عراق زهر چشم گرفته بود به طوري كه هواپيماهاي عراقي وقتي در آسمان به جنگندههاي ايراني برميخوردند بيسر و صدا راهشان را كج ميكردند. در طول يك ماهي كه از جنگ ميگذشت، خلبانان شجاع هواپيماي شكاري بمبافكن اف4 توانايي خود را در بمباران دقيق اهداف استراتژيك در خاك عراق به اثبات رسانده بودند. به خاطر همين از سوي فرماندهي نيروي هوايي تصميم گرفته شد در جواب حملات عراق، نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران نيز اقدام به انهدام وسيع تأسيسات زيربنايي عراق كند. در همين اثنا فرمانده وقت پايگاه هوايي مهرآباد طي گزارشي دقيق خبر داد كه كارشناسان فرانسوي براي آموزش تعدادي جنگنده پيشرفته كه عراق از فرانسه خريداري كرده بود وارد عراق شدهاند. به خاطر همين بچههاي ما تصميم گرفتند يك خوشامد درست و حسابي به اين فرانسويها كه مثل نخود هر آش خودشان را قاطي جنگ ما كرده بودند، بگويند. به همين خاطر عمليات سلطان پيريزي شد و قرار شد تعدادي شكاري بمبافكن فانتوم با پشتيباني هواپيماهاي رهگير اف14 اين عمليات را انجام دهند. كارهاي مقدماتي به سرعت در حال انجام بود. سرانجام سحرگاه روز 7 آبان سال 1359، پايگاه دوم شكاري تبريز نظارهگر غرش هواپيماهاي ايراني بود. براي غافلگيري هرچه بيشتر عراقيها و دوستان فرانسويشان، براي اولين بار تصميم گرفته شد كه هواپيماها از خاك تركيه وارد عراق شوند كه اين كار بعدها چندين بار انجام شد. بالاخره فانتومها همچون شبح به موصل حمله كردند. اگرچه در اين عمليات هواپيماها مجبور شدند با چند جنگنده عراقي درگير شوند اما بالاخره فانتومها در اين عمليات توانستند به پايگاه هوايي الحريه در موصل حمله كنند. منبع: روزنامه جام جم
سفر عشق
حقيقي در وصيتنامهاش از خدا خواست كه بعد از شهادت سر در بدن نداشته باشد و مانند مولايش حسين (ع) با پيكري بيسر در مقابل خدا حاضر بشود.
خداوند دعايش را اجابت نمود. او در سه راهي شلمچه به آرزويش رسيد. پيكرش را از روي چفيهي مشكيرنگش كه بر روي شانهاش بود شناسايي كردند. دستهايش نيز هر دو قطع شدند. حقيقي راز سفر عشق را درك كرد و آسماني شد.
منبع: كتاب سفر عشق
سقا
با قمقمه توي كانال پايين ميرفت و لب مجروحان را تر ميكرد. ريگ گذاشته بود توي دهنش خشك نشود، به هم نچسبد. منبع: كتاب هوردرآتش؛روايت طلاييه و زيد - صفحه: 133
سقاي تشنه لب وقتي در بيمارستان بستري بودم، پسر 15 سالهاي به نام غلامعلي بابازادگان كنارم بود. او از ناحيه شكم و روده مجروح شده و بستري گرديد. پرسيدم: چه طور رفتهاي منطقه؟ گفت: با اصرار زياد؛ راضي نميشدند تا اين كه يك تعداد كلمن آب سپردند به من تا به رزمندهها آب برسانم. اما خمپاره مرا به اينجا كشاند. او 10 روز تشنه ماند. پزشكان نوشيدن آب را براي او قدغن كردند. هر از گاهي نگاهي به من ميانداخت و ميگفت: آقا جان تشنهام. اگر ميشود يك قطه آب بهم بده. جگرم آتش ميگرفت اما اجازه نداشتم. مادرش خوزستاني بود. روزهاي ملاقات ميآمد و يواشكي پنبه خيس ميكرد و ميزد به لبهاي غلامعلي. آن قدر عطش داشت كه اگر كسي در اتاق بغلي آب از پارچ در ليوان ميريخت، صداي شرشر آب را ميشنيد. با هم اتاقيها و ملاقاتكنندگان قرار گذاشتيم كسي توي اتاق آب نخورد و حتي از ملاقاتيها هم ميخواستيم كه رعايت كنند. روزهاي آخر ميگفت: « آقا جان! تو را به حضرت ابوالفضل يك قطره آب به من بده. » يك روز توي بيهوشي نميدانم چشمهايش باز بود يا نه؛ ولي يك دفعه دست برد و دو تا سرمي را كه بهش وصل بود، كشيد و گذاشت توي دهانش. صداي قطرات سرم را صداي موج دريا يا رودخانه ميشنيد. يك شب ساعت 12 دوستانم به ملاقاتم آمده بودند. من مدام به سوندهاي زير تخت او نگاه ميكردم كه ديدم سوندها پر خون شد. فرياد كشيدم پرستارها آمدند. اما دقايقي بعد خلائي در اتاق ايجاد شد و غلامعلي پر كشيد. صبح وقتي مادرش براي ملاقات آمد و جاي خالي او را ديد، گفت: توي آن دنيا به خدا خواهم گفت اگر ابوالفضل تو دو روز تشنگي كشيد، غلامعلي من 10 روز تشنگي را تحمل كرد. منبع: كتاب برداشت دو
سقاي كوچك ...تا كنار مسجد راهآهن، زير آتش كماندوهاي تيپ 33 نيروي مخصوص و تانكهاي لشگر 3 زرهي سپاه سوم عراق دويده بوديم. شرايط سخت شده بود. مانده بوديم كه چهطور بايد با عراقيها مقابله كنيم. ناگهان متوجه شدم در ميان انبوه آتش سلاح سبك و شليك تير مستقيم تانكهاي دشمن نوجواني زيكزاكي دارد ميدود و به طرفمان ميآيد. منبع: سالنامه شيدايي
البته هربار آتش شدت ميگرفت، روي زمين خيز ميرفت و تا كمي آتش سبك ميشد، بلند ميشد و ميدويد. او «بهنام محمدي» بود.
فرياد زدم: «بهنام! مواظب خودت باش» سرانجام افتان و خيزان خودش را به ما رساند و جثهي كوچكش را پرت كرد توي سنگر. برايمان آب آورده بود. در آن شرايط سخت، «بهنام» برايمان سقايي ميكرد. قمقمهاي پر از آب جلبك بسته و كثيف كه از حوض خانههاي خالي از سكنهي شهر پر كرده بود، داد به دست ما
. نگاهي به صورت نوجوانش انداختم. در ميان آتش و خون، در آن ميدان كارزار كه مرد ميخواست بماند و بجنگد، «بهنام» در شهر مانده بود. در تصور من، بهنام هميشه به عنوان «سقاي كربلاي خرمشهر» باقي مانده است. از من خوب حرف شنوي داشت. خيلي متأثر و غمزده بود. سرش را گذاشت روي سينهام. موهاي سرش خيلي بلند شده بود. مدتها بود حمام نكرده بود و بدنش بوي تند عرق ميداد. با صداي گرفتهاي پرسيد: «صالح، بهشت چه جور جاييه؟» گفتم: «جاي خيلي خوبيه، سرسبزه، نهرهاي زيادي داره، هركس شهيد بشه، ميره به بهشت».
همانطور كه سرش روي سينهام بود پرسيد: «صالح، اگر من شهيد بشم، ميروم به بهشت؟» خيلي به خودم فشار آوردم تا بغضم نتركد» دستي به موهاي خاكآلودش كشيدم و گفتم: «تو كه جايي نبايد بري، تو همينجا ميماني». گفت: «صالح!» از جوابم دلخور بود، كوتاه آمدم و گفت: «غصه نخور، هركسي در راه حق قدم بذاره، جاش توي بهشته».
بهنام در همان روزها شهيد جاويد خرمشهر شد.
سلاح غنيمتي
به همراه نيروهايي كه از منطقهي ما اعزام شده بودند، به صف ايستاده بوديم تا اسلحهي خود را دريافت كنيم. همه يكي يكي اسلحهي خود را تحويل ميگرفتند و ميرفتند. نوبت به من شد، بالاي سكو، روبهروي دريچه ايستادم، مرد با تعجب من را نگاه كرد و جلو آمد و با لبخند گفت: «شما برو پايين». منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 7
ناگهان سيل اشك از چشمانم روان شد. به سراغ مسئول گروهمان، بهتر است بگويم برادرم، رفتم. او كه از روز اعزام تا به حال به گريههاي من عادت كرده بود با بيحوصلگي گفت: «حالا چرا گريه ميكني؟!» صبر كن علتش را سؤال كنم. رفت و من ماندم با قلبي كه در حال تپيدن بود.
اضطراب شديدي داشتم كه سعيد را در كنار خودم احساس كردم. او هم حال و روز خوبي نداشت مثل اينكه سعيد هم با لبخند و جملهي شما برو پايين روبهرو شده بود. رامين به ما نزديك شد. در حاليكه نيشش تا بناگوشش باز بود. با اينكه رامين و سعيد دو سال از من بزرگتر بودند ولي رامين از نظر جثه خيلي از ما بزرگتر بود و با همين جثه توانسته بود مسئول آنجا را گول بزند و اسلحه را دريافت كند.
سعي كردم به او نزديك نشوم چون داشتم از ناراحتي ميتركيدم.... برادرم در حالي كه لبخندي بر لب داشت كه نشان از رضايتش بود به ما نزديك شد. رو به من و سعيد كرد و گفت: «بريد اسلحههايتان را تحويل بگيريد».
با خوشحالي پريديم بالاي سكو و مسئول گفت: «شما دو تا بياييد داخل تا طرز فشنگ و خشاب گذاري را يادتان بدهم».
مسئول اسلحهخانه كه مردي ميانسال بود يك كلاشينكف قنداق تاشو و يك قنداقدار را به من تحويل داد. البته قنداق تاشو نصيب من شد، قنداقدار هم به سعيد رسيد. وقتي از اسلحه خانه بيرون آمديم، همهي بچهها دور ما جمع شدند و به تفنگ غنيمتي كه بيشتر به خاطر سبكياش مورد استفاده قرار ميگرفت، خيره شدند. اخمهاي رامين هم، تو هم رفته بود. به نظرم در آن لحظه به قد بلندش كه تا چند دقيقهي پيش به آن مينازيد، نفرين ميكرد.
راوي: م.سراجي
سلام بر امام زمان (عج) وقتي برادرم شهيد شد، خيلي ناراحت بودم؛ اما مادر گفت: يادت نيست چهقدر سفارش كرد بعد از من گريه نكنيد و هرگز به خاطر شهادتم لباس سياه نپوشيد. با خودم عهد كردم گريه نكنم، با آرامش كامل در تابوت را كنار زدم تا براي آخرينبار قامت رعنا و صورت زيبا و هميشه خندان داداش را ببينم، اصلاً باورم نشد كه او برادرم است. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
دندانها، لبها و صورتش سوخته بود و پهلويش شكافته شده، تنها چيزي كه مرا آرام كرد دست راستش بود كه بر سينهاش قرار داشت. به ياد آن جملهاش افتادم: هروقت ديديد دست راستم روي سينهام است بدانيد خواستم به امام زمان (عج) سلام دهم.
راوي: ام كلثوم صالحي
سلام بر حسين (ع)
تك تيراندازمان را صدا زدم. با دست سنگري را نشانش دادم و گفتم: "اوناهاش اونجاست". اسلحهاش را برداشت از دوربين اسلحه نگاه كرد. نشانه گرفت، نفسش را حبس كرد، انگشت اشاره را گذاشت روي ماشه، يك دفعه انگشتش را برداشت اسلحه را پايين آورد. منبع: سالنامه سرداران عشق 1387
چند لحظه بعد دوباره نشانه گرفت و شليك كرد. گفتم: چرا دفعهي اول نزدي؟
گفت: داشت آب ميخورد.
سلام به امام رضا (ع) در يكي از سنگرها دو رزمنده مشغول دعا و نيايش بودند، با ديدن من گفتند: «شهريار اين راه به كجا ختم ميشود.» گفتم: خب معلومه ديگه، به جنوب عراق. منبع: كتاب مردان هور - صفحه: 87
يكي از آنها كه اسمش رضا بود با خنده گفت: «نه عزيزم اين راه به كربلا ميرسه.» اگر شهيد شدم به آقا امام رضا (ع) سلام ما را برسان و بگو در همين صحراي سوزان آقايم امام زمان (عج) را ديدم.
چند لحظه بعد با بستن حمايل قصد پريدن از خاكريز را داشت كه آسماني شد و در برابر رضاي حق تسليم گرديد.
راوي: شهريارحسن پور
سليمان خاطر
شب عمليات بود. شروع كرد به خواندن: امشب شهادتنامهي/ امشب شهادتنامهي/ عشاق امضا ميشود. فردا ز خون عاشقان اين دشت دريا ميشود / امشب خاطر هم بيبابا ميشود./ منبع: سالنامه يادياران
درست نشنيدم، از دوستم پرسيدم كي ؟ گفت: «سليمان خاطر» با خنده پرسيدم: «اين قضيهي سليمان خاطر چي بود. حالا كه اين بنده خدا شب آخر ميگفت. دوستم گفت: «اسم پسرش را گذاشته سليمان خاطر».