روزي جنگي بود 3
رنگ خون بابا
زينب خط زيبايي داشت اما هيچ وقت دفترش را خط كشي نميكرد. يكبار معلمش بالاي سرش ايستاد و گفت:"تو كه اينقدر خوشخطي دفترهايت را خط كشي كن. ببين چهقدر قشنگ ميشه." منبع: كتاب قرمز رنگ خون بابامه
هق هق گريهاش بلند شد. خودكار آبي را برداشت و دفترش را خط كشي كرد. هرچه از او پرسيدند اتفاقي افتاده؟ چيزي نميگفت و بيشتر گريه ميكرد. بالاخره كمي كه آرامتر شد گفت: « قرمز رنگ خون بابامه نميتوانم رنگ خون بابام رو ببينم.»
روز موعود ابراهيم حال و هواي عجيبي داشت. مدام در حال دعا و ذكر گفتن بود. درختان بوفلفل شاهد اين حال و هوا بودند. ابراهيم از شهيد محمدتقي خواسته بود كه قبل از عمليات والفجر8 او را مطلع كند. هيچكس دليل اين كار ابراهيم را نميدانست. محمدتقي فرماندهي گردان بود و اجازه نداشت زمان عمليات را به كسي اطلاع دهد، اما او هم نميدانست كه چرا قبول كرده 48 ساعت قبل از عمليات به ابراهيم خبر بدهد. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
ابراهيم در حال نماز خواندن بود كه تلفن به صدا درآمد. محمد تقي بود گفت: « به ابراهيم بگوييد روز موعود فرا رسيده و خود را براي عمليات والفجر8 آماده كند». گوشي را روي دستگاه گذاشتم، ابراهيم در حال قرآن خواندن بود. به او پيام رساندم. اشك شوق از چشمان او جاري شد. چهقدر خالصانه اشك ميريخت.
48 ساعت حتي پلكي هم نزد و در زير درختان بوفلفل به مناجات پرداخت. روز موعود از همه حلاليت طلبيد، همه را بوسيد و رهسپار جنگ شد. محمد تقي عظيمي و ابراهيم كياني در عمليات والفجر8 به فيض بزرگ شهادت نايل شدند.
روحشان شاد
راوي: محمد كلبادي نژاد
روي مين
فرصتي براي بريدن سيم خاردارهاي حلقوي دشمن نداشتيم. بايد سريعتر پيش ميرفتيم. منبع: مجله جاودانه ها
زارعي در حالي كه زخمي شده بود خودش را روي سيمها انداخت. بچهها با اكراه و چهرهاي خيس از اشك از روي او عبور ميكردند. عبور يك گردان نيرو همان و گلگون شدن تن مجروحش همان.
زائر مادرش خيلي دلتنگ بود. وقتي بعد از سالها پيكر شهيدش را يافت از خوشحالي در پوست خود نميگنجيد. حالا ديگر هر شب جمعه تا غروب آفتاب كنار قبر مينشست و مناجات ميخواند، اما آن شب خواب عجيبي ديد. منبع: مجله ياد ماندگار
فرزند به خواب مادر آمد و گفت: «چرا مرا آورديد عقب؟» مادر پاسخ داد: «غريب بودي آنجا، نميتوانستم به زيارت مزارت بيايم، ديگر تنها نيستي».
پسر نگاه از مادر دزديده بود: «نه مادر جان! زائر اصلي ديگر نميآيد. بعدازظهرهاي جمعه بانو زهراي اطهر (س) به ديدنمان ميآمد، چرا مرا به غربت آوردي».
زجه ي حسيني
محمدرضا، سيد مهدي را در حالي كه از شدت درد به خود ميپيچيد و در خون خودش غلط ميزد، ديد. هراسان به طرفش رفت؛ دو زانو كنارش نشست و پرسيد: «سيد چه اتفاقي افتاده؟! چرا به اين حال و روز افتادي؟!» منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 7
سيد در حاليكه به سختي ميتوانست صحبت كند در جواب پاسخ داد: «من را رها كن و به پيشروي خود ادامه بده.» محمدرضا ميخواست برود، اما دلش راضي نميشد كه او را با اين اوضاع و احوالي كه داشت رها كند.
از جايش بلند شد و در جستوجوي پناهگاهي چند متري آن طرفتر رفت در حاليكه پاهايش توان راه رفتن و چشمانش از سيل اشك در آن غوطهور بود توان ديدن نداشت.
در حال و هواي خود بود كه صدايي توجهش را جلب كرد: «محمدرضا به دنبال چه ميگردي؟!» در حالي كه اشكهايش را پاك ميكرد به طرف صدا برگشت، صدا صداي عليرضا و حسين بود كه خبر عقبنشيني را آورده بودند. محمدرضا جريان سيد را براي آنان تعريف كرد. هر سه به طرف سيد دويدند، سيد را در حاليكه رنگ به چهره نداشت و نيمهجان بر روي زمين افتاده بود يافتند.
هر سه يا علي گفتند و او را از جا بلند كردند، ناگهان گلولهاي از پشت به سر عليرضا اصابت كرد و او نقش بر زمين شد. حسين سر عليرضا و محمدرضا سر سيد را در آغوش گرفتند و هريك براي از دست دادن عزيزي گريه سر دادند و در آن صحراي كربلا حسينوار در ماتم عزيزانشان نشستند و زينبوار صبر پيشه كردند.
يادشان گرامي و روحشان شاد
زمين رملي
زمين چزابه رملي بود. خمپاره كه به زمين ميخورد، گلوله پايين ميرفت و تركشها مثل چتر ميآمدند بالا.
به نيروها گفته بوديم موقع انفجار دراز بكشند و كسي سر پا نماند.
بعضيها تركش لباسشان را پاره كرده بود.
در همان زمين رملي يك گلوله درست خورد به يكي از بچهها. به خودش، نه اين طرف نه آن طرفش. چيزي ازش نماند.
از زبانه پوتينش فهميديم كي بود.
همه آن انسان 65 كيلويي را توي يك پلاستيك دو كيلويي جمع كرديم.
منبع: كتاب جاده فانوس؛روايت دشت آزادگان
زندگي زيبا
ايستاده بود زير درخت. خبر آمد قرار است شب حمله كنند. آمدم بپرسم چه كار كنيم، اما چمران زل زده بود به يك شاخهي خالي. منبع: ويژه نامه ي راهيان نور(جغرافياي بي رنگي)
گفتم: «دكتر، بچهها ميگن دشمن آماده باش داده».
برنگشت؛ گفت: «عزيز بيا ببين چهقدر زيباست».
بعد همانطور كه چشمش به برگ بود، گفت: «گفتي كي قراره حمله كنند؟»
چهقدر زندگي در نگاه دكتر زيبا بود و هراسي از سفر نداشت......
زنده به گور تازه وارد خرمشهر شده بوديم؛ من در حوالي منطقه استقرار متوجه تعدادي از افراد غير نظامي شدم. فرماندهي گروهان ما كه سرگرد زيد يونس عاشور نام داشت [ اين فرد حتي در ميان خود عراقيها به خاطر جنايتهايي كه در زمان اشغال خرمشهر انجام داد، شهرت داشت ] آنها را ديده بود. منبع: نشريه قافله نور - صفحه: 4
فرمانده دستور داد تا آنها را دستگير كنيم. به نظرم حدود 14 نفرشان را توانستيم دستگير كنيم. تقريباً همهشان لباس عربي به تن داشتند. ما آنها را به مقرمان برديم. سرگرد زيد يونس هم آنجا منتظرمان بود. فرمانده به رانندهي يكي از لودرها دستور داد تا در همانجا زمين را گود كند و چيزي مثل سنگر بسازد.
وقتي كار لودر تمام شد، زيد يونس دستور داد تا همهي آن افراد دستگير شده به داخل آن گودال بروند. سپس به رانندهي لودر گفت كه روي آنها خاك بريزد و گودال را پر كند. راننده كه يك گروهبان هم بود، عليرغم اين كه فرمانده او را به اعدام تهديد كرد، نتوانست اين كار را انجام بدهد. وقتي فرمانده اين صحنه را ديد، رانندهاي را كه پشت فرمان بود، پايين كشيد و رانندهي ديگري را مأمور اين كار كرد.
رانندهي جديد بدون كوچكترين تأملي آن گودال را پر كرد و 14 نفر از اهالي روستاهاي خرمشهر در زير خاكها زنده به گور شدند.
زنگ ابديت
محمود (1) مثل هميشه با شوق از خانه خارج شد، اما دقايقي بعد صداي انفجار شهر را لرزاند. زن هراسان و شتابزده در جستوجوي فرزند 7 سالهاش بيرون دويد، دود سياه قدرت ديدن را از وي گرفت. اما زن در ميان دود آتش ميدويد. منبع: ضميمه روزنامه همشهري
تمام مدرسه را گشت، اما محمود نبود، ديوانهوار صورتش را چنگ ميزد، پاهايش ديگر توان راه رفتن نداشت. بالاخره روز بعد فرزندش را در سالن ورزشي طالقاني يافت. پيكر غرق در خون محمود را با دستان لرزانش برداشت و به راه افتاد. كسي نبود كه كمكش كند. تابوت فرزند را روي سر گذاشت و آرام به سمت قبرستان به راه افتاد.
با دستهاي خودش يك قبر كند، از نوك انگشتانش در اثر كندن زمين خون ميچكيد. جنازهي محمود را به سختي در قبر گذاشت. قبر برايش تنگ بود، اما با تمام توان او را در قبر جاي داد و آرام بر پيكرش خاك ريخت.
غروب بود و بايد ميرفت. روسرياش را در آورد و به چوبي بست، تا مزار فرزندش را بشناسد، هنوز يك روز هم از خاكسپاري محمود نگذشته بود كه داود در مقابل در خانه آسماني شد و تنها دخترش جانباز گشت.
1-محمود گودرزي دانشآموز دبستان فياضبخش در بروجرد.
زهرا و ليلا زهرا و ليلا آن شب در قبرستان ماندند. هوا سوز بدي داشت. پيكر 5 شهيد مقابلشان بود. با دميدن آفتاب آمبولانسي وارد قبرستان شد. ليلا گفت خدا را شكر حالا به كمك آنها شهدايمان را خاك ميكنيم. دو مرد به طرف آنها آمدند. زهرا پرسيد: «باز هم شهيد آوردهايد؟» و جوان بيآنكه پاسخ او را بگويد. سرش را پايين انداخت و سلام كرد. منبع: كتاب جاودانه ها
انگار نيرويي به او نهيب ميزد پيكر شهدا را ببيند. بياختيار به سمت آمبولانس رفت. سر يكي از كفنها را باز كرد. چهره خونآلود و كبود پدرش را ديد كه در كنار جنازهي ديگر خوابيده بود. گريه امانش نداد. با دستاني لرزان دومين كفن را باز كرد، سينه برادر جاي امني بود تا زهرا بغض فرو خورده روزهاي دربهدري را بشكند. حالا بايد پيكر 7 شهيد را به خاك ميسپردند، ديگر آن دو، كسي را در دنيا نداشتند، جز خدا.
زيباترين لبخند
در عميلات كربلاي 5 به عنوان فيلمبردار به منطقه اعزام شده بودم. در حال فيلمبرداري چند رزمنده كه چهار گوش پتويي را گرفته و به طرفم ميآمدند را مشاهده كردم. جلو رفتم پيكر غرق به خون رزمندهاي را در ميان پتو ديدم كه تمام بدنش پارهپاره شده بود. منبع: ماهنامه ستارگان درخشان
تركش خمپاره تمام صورتش را خوني كرده بود. دندانهايش شكسته و لبانش نيز پاره و خونين! در همان حال نگاهي كوتاه به دوربين كرد و لبخند زيبايي زد؛ دستي تكان داد و اين آخرين لبخندش بود. كه ديگر به ظاهر نخنديد و تكاني نخورد و به ديدار معشوق شتافت.
از دوستان نامش را پرسيدم گفتند: «شهيد بهمن سعادتخواه از لنگرود است!»
زير شني تانك تشنگي داشت ما را از پاي ميانداخت. اما همچنان «عباس» را به نوبت به دوش ميكشيديم، تا بلكه از چنگال دشمن در امان بمانيم. پس از بيست و يك ساعت راه، هنوز خون از پايش ميچكيد. ساعتي بعد در كنار تپهاي از خستگي بيهوش شديم. يكباره از صداي فرياد عراقيها بلند شديم. آنها شاد و مسرور دستهاي ما را با سيم تلفن بستند. بعد عباس را در مقابل چشمان ما زير تانك انداختند. تانك از روي بدن عباس رد شد و او را با خاك يكسان ساخت. منبع: كتاب شهداي غريب
در تمام آن روزهاي اسارت درد جانكاه شهادت «عباس محبي» بر جانم چنگ ميانداخت.
زيرهرم آفتاب
ساعت حدود سه بعد از ظهر بود. معمولاً با گردش خورشيد به طرف مغرب توپ خانههاي دشمن شليكشان بيشتر ميشد. چون نور خورشيد در پشتسر آنان قرار ميگرفت و ديدشان مناسب بود. منبع: ماهنامه وصال
مسير را اشتباهي آمده و پشت يكي از خطوط پدافندي سرگردان شده بوديم. دنبال كسي ميگشتيم تا نشاني مقر مورد نظرمان را از او بپرسيم. اكثر بچهها در سنگرها استراحت ميكردند. دلمان نميآمد مزاحمشان بشويم.
گويي در آفتاب داغ حتي پرندگان هم توان پريدن نداشتند. بالاخره در فاصلهاي دوردست جلوي يكي از سنگرها برادري را ديديم كه روي زمين نشسته بود. به طرفش حركت كرديم. نزديكش كه رسيديم، گويي اصلاً متوجه ما نشد. چند بار صدايش زديم، جواب نداد. ناچار من پياده شدم و به طرف او رفتم. از پشتسر دستي بر شانههايش زدم و گفتم: « برادر! » ولي جوابي نشنيدم.
دقت كه كردم، لبهايش تكان ميخورد. قدري تأمل كردم. صورتش را به طرف من برگرداند. در حالي كه عذرخواهي ميكرد، گفت: « ميبخشيد! داشتم نماز ميخواندم جوابتان را ندادم. »
گفتم: « اما اينجا زير اين آفتاب داغ و باران گلوله و خمپاره؟! »
گفت: « سقف سنگر كوتاه است؛ نميشود ايستاد نماز خواند. آفتاب هر قدر داغ باشد فكر نميكنم با آفتاب محشر قابل مقايسه باشد. »
گفتم : « ولي اينجا احتمال برخورد تركش و خمپاره زياد است. »
لبخندي زد و گفت: « ما هنوز آن قدر خالص نشدهايم كه سعادت شهيد شدن داشته باشيم. »
زينب گونه شانزده، هفده سالش بود. يك دقيقه آرام نميگرفت. يك پايش مسجد بود، يك پايش گلزار شهدا. يك ساعت ميرفت خط امدادگري، يك ساعت ميرفت توي خانهها دنبال مجروح و شهيد ميگشت. منبع: نشريه ي تو فقط يك بار زندگي مي كني
از صبح نديده بودمش. نزديك ظهر آمد مسجد. گفتم: «كجا بودي دختر؟» گفت: «داشتم برادرم را دفن ميكردم» پدرش هم چند روز پيش شهيد شده بود. امشب بعد از 22 سال ديدمش، توي تلويزيون خاطره تعريف ميكرد. با بغض و گريه نتوانستم تحمل كنم. هيچوقت گريهاش را نديده بودم.
ستاره ي دهلاويه
چه روزهاي سختي است، روزهايي كه هر گوشه از اين كشور را به تعداد حزبهايش ميشناسند. يك نفر با ريش بلند و سر تاس و دكتراي فيزيك پلاسما، يك گوشه اين خاك منتظر است تا هليكوپتر بيايد و زخميهاي توي بيمارستان را به جايي ديگر منتقل كند، به جايي دور از گلولههاي احزاب. منبع: مجله معبر 5
هليكوپتر ميآيد و به ديوارهاي اطراف بيمارستان ميخورد و پرههايش ميچرخد و زخميها و كشتههاي اطرافش را تكه تكه ميكند و چمران فقط نگاه ميكند و پرستار فقط جيغ ميكشد...