روزي جنگي بود
اولين نگهباني
در يك شب باراني زير سقف طلقي نشسته بوديم و سه نفري پست ميداديم. سه تا همولايتي و گرم گفتوگو بوديم. رمز شب؛ بيست و يك، علي، شهادت بود. صداي خشخش در آن تاريكي از فاصلهي نه چندان دور به گوش ميرسيد. پيش خودمان گفتيم نكند گشتيهاي عراقي باشند.
به بچهها گفتم كاري نكنيد تا خوب بيايند جلو. وقتي كه صدا نزديكتر شد، يكي از بچهها كه براي اولين بار نگهباني ميداد، يكمرتبه بلند شد و با عجله گفت ايست، ايست. مو ميگم بيست و يك، تو بگو علي. مو ميگم شهادت. در همين لحظه صداي الاغ درآمد و مطمئن شديم كه عراقي نيست. اما تا صبح عبارت اين دوستمان را تكرار ميكرديم و ميخنديديم.
منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
ايثار
آن شب بر فراز دستگاه بولدوزر و در اوج عمليات بر اثر اصابت تركش، ساق پايم شكسته بود. قادر به حركت نبودم. در ميان انفجارهاي پي در پي به سويم آمد. گفت: «چي شده؟» منبع: كتاب دژآفرينان
گفتم: «مجروح شدهام.» مرا به دوش كشيد و به سمت عقب به راه افتاد. بارش گلوله امانمان را بريده بود. يك لحظه گلولهي خمپارهاي پشت پايمان به زمين خورد و هر دو با صورت نقش زمين شديم.
چند ثانيه بعد صدايش كردم: «اصغر! اصغر! بلند شو. به سختي سرم را از زمين بلند كردم. در نور ضعيف منورها ماسههاي كنارش را رنگين ديدم. تركش به سرش اصابت كرده بود.
دلم ميخواست به او كمك كنم، ولي هر دو دستم تركش خورده و شكسته بود. سرم را در كنارش به زمين گذاشتم و خاطراتش را در ذهنم مرور كردم: «اذان گفتنش، لبان هميشه ذاكرش، شجاعتش، ايثارش و... » آن شب او (اصغر منصوري) در كنارم آرام خوابيد، آرامشي به پهناي ابديت.
ايثار و مقاومت در زماني كه درگيريها در حال اوج گرفتن بود و عراقيها با خمپارههاي خود با ما مقابله ميكردند، ما 17 پاسدار بوديم كه از 17 كيلومتر مرز آبي خرمشهر حفاظت كرده در حاليكه مهمات ما فقط يك قبضه آرپي جي 7 بود. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 4
راوي: عباس بحرالعلوم
ايرباس
جنازهي شهداي هواپيماي مسافربري ايرباس را از توي دريا جمع ميكردم كه چشمم به خانمي افتاد كه بچهاش را بغل كرده، چنان محكم بچه را در آغوش گرفته بود كه بچه در بغلش خشك شده بود. هركاري كرديم نتوانستيم آن دو را از هم جدا كنيم. منبع: ماهنامه بشري
ايستگاه صلواتي حاج جوشن، پيرمرد بسيجي با صفايي بود كه حضور او هميشه محفل رزمندهها را گرم ميكرد. وقتي پاي حاجي به فاو باز شد گوشهاي را انتخاب كرد و ايستگاه صلواتي راه انداخت. او در آنجا با رويي گشاده و برخوردي صميمي به دست بچههاي رزمنده شربت و شيريني ميداد، به طوري كه رفتار او خستگي را از تن همه درميكرد. منبع: ويژه نامه سبزسرخ - صفحه: 5
يكبار وقتي حاج جوشن مشغول پذيرايي از رزمندهها بود متوجه دو نفر ميشود كه با قيافهاي شبيه بچههاي خودمان اما با لهجهاي خاص از او تقاضاي شربت ميكنند. حاجي به هر دو شربت داد و زيرچشمي آنها را زير نظر گرفت. او وقتي ديد آن دو نفر بعد از خوردن شربت دست در جيب برده و پولي را بابت آن به وي پرداختند، شكشبه يقين مبدل شد. زود بچهها را خبر كرد و بعد از بازرسي معلوم شد هر دوي آنها عراقي هستند. آن روز اين طور شايعه شده بود كه آنها نيروهاي اطلاعاتي عراق بودند كه براي كسب اطلاعات به فاو آمدند. بعضي از بچهها ميگفتند: "تنها اشتباهشان اين بود كه ايستگاه صلواتي ما را با كافهترياهاي بغدادد اشتباه گرفتند!"
راوي: علي مردان محمدزاده
ايمان
با اينكه يكبار ديگر سالم ماندن جسد چند ايراني را ديده بودم، ولي اين يكي خيلي شگفتانگيز بود. از ظاهر جسد برميآمد كه مدتها پيش كشته شده ولي شكل و شمايلش اصلاً تغيير نكرده بود. منبع: نشريه ي تو فقط يك بار زندگي مي كني
كمكم همهي افراد واحد براي ديدن آن جسد عجيب و غريب راهي اين نقطه شدند. يكي از سربازان شروع به گشتن جيبهايش كرد و از درون آنها يك تسبيح با دانههاي سياه و يك شيشه عطر كوچك بيرون آورد.
بعد پوتينهايش را از پايش درآوردند. انگار همين چند روز قبل دفن شده بود. وقتي متوجه شديم كه اين خاكريز در آخرين نبرد اين منطقه يعني در تابستان سال 1982، 1361 ه.ش زده شده، بيش از پيش در حيرت و شگفتي فرو رفتيم. زيرا اينك دو سال تمام از زمان كشته شدن آن رزمندهي ايراني ميگذشت، اما هيچكس حقيقت را كه ايمان آن رزمنده بود، بر زبان نياورد.
راوي: سرباز عراقي
با التماس گلولهي توپ 106 بلندتر از قد او بود. گفتم: «چه جوري اومدي اينجا؟» گفت: «با التماس» منبع: مجله جاودانه ها
گفتم: «چه جوري گلولهي توپ رو بلند ميكني ميآوري؟» گفت: «با التماس»، گفتم: «ميدوني آدم چه جوري شهيد ميشه؟»
گفت: «با التماس و رفت».
چند قدم برگشت گفت: «اگر شهيد شدم، شما دست از راه امام برندارين».
وقتي آخرين تكههاي بدنش رو تو پلاستيك ريختم، فهميدم چهقدر التماس كرده بود براي شهادت.
بابا
دوست داشتني بود. اسمش بابازادگان بود. بابا صدايش ميكرديم. منبع: كتاب آب هاي ناآرام؛روايت اروند
هر وقت ميديدمش به سبك نوحهخواني آهنگران ميگفتيم: بابا، قربان نعش بيسرت. او هم ميخنديد.
توي والفجر 8 فرمانده دسته بود. وقتي گلولهي خمپاره سرش را از تنش جدا كرد، بغض گلويم را گرفته بود.
كنار جنازه نشستم. اين بار با گريه گفتم: بابا قربان نعش بيسرت.
باران آن شب
روز عمليات غرورآفرين والفجر 8 كه اعلام شد طبق برنامهريزي انجام شده ابتدا غواصها و بعد هم نيروهاي خطشكن وارد عمل شدند. آن شب گردان مسلمبنعقيل از لشكر 25 كربلا جزو گردانهاي خطشكن عمليات بود. وقتي با سختي زياد به آن طرف اروند رسيديم و به سوي خاكريز اصلي عراقيها كه اولين هدفمان براي تصرف فاو بود، حركت كرديم، علاوه بر موانع عجيب و غريبي كه عراقيها در منطقه ايجاد كرده بودند، ناگهان باران شديدي هم شروع به باريدن كرد؛ طوريكه حركت بچهها كُند شده بود. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
اغلب فكر ميكرديم كه اين باران بيموقع جز ايجاد مشكل براي پيشروي بچهها چيز ديگري به همراه نخواهد داشت، اما فرداي آن روز به حكمت و مهرباني خدايمان كه هميشه امدادهايش به فريادمان ميرسيد، پي برديم.
ظاهراً عراق وقتي آن شب از حملهي ايران خبردار ميشود، براي اينكه جلوي پيشروي سريع نيروهاي ما را بگيرد، تصميم به استفاده از بمبهاي شيميايي ميگيرد. اگر اين اتفاق ميافتاد، نيروهايمان در همان مراحل اوليهي عمليات به نوعي زمينگير ميشدند يا لااقل سرعت عمل خود را طبق زمانبندي تعيين شده از دست ميدادند. اما باران، اين رحمت الهي كه خنثي كنندهي بمبهاي شيميايي است، آن شب به دادمان رسيد و باعث شد تا فاو را تصرف كرده و بعثيها را هر چند به شدت مقاومت ميكردند، به زانو درآوريم.
با اين حال رژيم بعث عراق فرداي آن شب بمباران شيميايي وسيعي را در منطقه به نمايش گذاشت تا پليدي خود را بر صفحهي تاريخ جهان حك نمايد.
راوي: سيد محسن مصطفوي
باز هم اسير نيروهاي عراقي موقع عقبنشيني در همهجاي شهر و اطراف آن پراكنده شدند. به هرجا كه سرك ميكشيديم. با نيروهاي عراقي مواجه ميشديم. اكثر آنها هم با ديدن بچهها، خودشان را تسليم ميكردند. در بين بچهها پخش شده بود كه داخل هر سوراخي را بگرديد، يك عراقي خواهيد يافت. منبع: ويژه نامه سبزسرخ - صفحه: 5
دو نفر از افراد ما با اصابت تركش خمپاره، مجروح شدند. جراحت آنها سطحي نبود اما آنقدر هم عميق نبود كه خطر جاني داشته باشد. موقعيت ما طوري بود كه بايد پيشروي ميكرديم و امكان انتقال آنها را نداشتيم. داخل يكي از سنگرهاي دشمن چند تخت بود.
آنها را روي تختها خوابانديم و قول داديم كه فردا براي انتقالشان برميگرديم. فرداي آن روز به وعدهمان عمل كرديم و نزد آن دو رفتيم.
آنها با ديدن ما خوشحال شدند. چون توان حركت نداشتند، قرار شد دو طرف تختهايشان را بگيريم و با همان وضعيت آنها را به عقب ببريم.
تختها را كه بلند كرديم صدايي به گوشمان رسيد. الموت لصدام. الموت لصدام... دو نفر عراقي زير تخت مخفي شده بودند و در طول مدتي كه دوستان مجروحمان در آنجا بودند، تكاني نخوردند و آن زير با گرسنگي و تشنگي به سر بردند.
راوي: محمدرضا جعفري
بازماندگان لشگر كوفه
ژنرال صباح الفخري در آغاز جنگ فرماندهي لشگر ده زرهي عراق را بر عهده داشت و پس از مدتي فرماندهي سپاه چهارم عراق شد. او مدتي هم رئيس ستاد ارتش عراق بود. از ميان 3 آجودان ويژهاش يكي از آنها سرهنگ عباس قيومه مسئول طراحي عيش و نوش او در بغداد بود. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 4
از معروفترين جنايتهاي ژنرال، ستم به اسيران ايراني بود. اغلب اسيران ايراني كه در مقابل اين گرگ پير قرار ميگرفتند شهيد ميشدند. يادم هست در عمليات فتحالمبين، سوار بر هليكوپتر از بالاي سر اسراي ايرانيها ميگذشت و چون خيلي عصباني بود و قصد داشت انتقام بگيرد، دستور داد كه همهي آنها را تيرباران كنند. خلبان هم پذيرفت.
او حتي به سربازان عراقي هم رحم نميكرد. كسانيكه عقبنشيني ميكردند يا نميخواستند به اين كشتار ادامه بدهند كشته ميشدند.
يكبار 400 سرباز عراقي و درجهدار را در مقابل چشمهاي هزاران نفر از بينندگان بازي فوتبال اعدام انقلابي نمود. اين جنازهها بر روي زمين ميغلتيدند و با خون خود زمين سبز را قرمز ميكردند. پس از اعدام فرماندهان و اسيران ايراني بسياري از درجهداران عراقي كه عقبنشيني كرده بودند در منطقهي الدريهميه، به دار آويخته شدند.
صباح الفخري قسي القلبترين فرماندهي عراقي بود و هربار كه مظلومي توسط او بر خاك ميافتاد، ما به ياد صحنهي كربلا و شمر بن ذي الجوشن ميافتاديم. هنوز بازماندگان لشگر كوفه در عراق زندگي ميكنند.
باصداي سوت خمپاره صبح زود توي يك روستاي متروك و خالي از سكنه نزديك تنگهي چزابه از ماشين پياده شديم. صداي انواع اسلحهها و انفجار از راهي نزديك شنيده ميشد. اولين بار بود كه بهوجبهه آمده بودم و به همه چيز و همهي صداها مشكوك بودم. منبع: نشريه امتداد - صفحه: 72
همراه با برادرم و تني چند از رزمندگان در هيبت بسيجي با كولهپشتي و ژ - سه ايستاده بوديم و منتظر اعزام به خط مقدم كه صداي سوت خمپارهاي به گوشم رسيد. ضمير ناخودآگاهم بيدرنگ آموزش دراز كشيدن را به يادم آورد و فرمان داد؛ آن هم چه فرماني!
چنان شيرجهاي زدم توي طويله كه اول صورت مباركم بعد هم همهي هيكلم كف طويله پخش شد و كاملاً خوشبو شدم!!
بعد از چند لحظه بلند شدم. همين طور كه خودم را ميتكاندم، به برادرم سيدخوشنام كه بار چندمش بود به جبهه ميآمد، نگاه كردم. صاف ايستاده بود و انگار نه انگار كه صداي خمپاره آمد. پرسيدم: « خوب دراز كشيدم؟» سيد گفت: « خيلي خوب بود. »
بعداً كه تو خط درگير اين مسايل شدم، با خودم گفتم: سيد چهقدر تو دلش بهم خنديده.
باك سرخ
در جبههي فاو آتش عراقيها خيلي شديد شد. چند نفر از بچهها شهيد شده بودند. آمبولانس فرستادند تا مجروحان و شهدا را ببرند. آمبولانس را زدند. آمبولانس ديگري مجروحان و شهدا را برد. منبع: مجله شميم عشق
وقتي آمبولانس به مقر موتوري رسيد، خاموش شد. هر چه استارت زدند، روشن نشد كه نشد. نگاه كرديم ديديم بنزين ندارد. وقتي خواستيم بنزين داخل باك بريزيم، همه مات و مبهوت شديم؛ چون باك سوراخ شده بود. همه آن روز را در اين فكر بوديم كه آمبولانس چگونه 15 كيلومتر راه را بدون بنزين طي كرده است!
بالگرد عراقي بالگرد عراقي كمي دورتر از ما به زمين نشست و سربازان بعثي نيروهاي ما را كه حالا اسير شده بودند، سوار بالگرد ميكردند. من مجروح روي زمين افتاده بودم، درد جانكاهي داشتم. تصميم گرفتم خود را به هر زحمتي شده به بالگرد برسانم تا از اين درد نجات پيدا كنم هر چند كه درد اسارت درد سختي است. منبع: كتاب سرباز - صفحه: 58
اما در ميان راه توان ادامه دادن نداشتم و بالگرد بلند شد. دقايقي گذشت هليكوپتر هنوز اوج نگرفته بود كه در آسمان ثابت ايستاد و لحظهاي بعد، در آن باز شد. نميدانستم علت چيست به همين دليل همين طور به آن چشم دوختم. سربازان بيرحم عراقي دست و پاي اسرا را گرفته و با قدرت تمام آنها را به پايين پرت ميكنند. بعد از پرتاب آخرين اسير، در بالگرد بسته شد و من به زحمت در ميان شهدا ميگشتم و در غم مظلوميت آنها ميگريستم.
بچه
داخل كه شدم، بسيجي نوجواني توي ستاد فرماندهي نشسته بود. گفتم: « بچه بلند شو برو بيرون الآن اينجا جلسه است ». منبع: سالنامه ستاره ها
يكي از كساني كه آنجا بود، سرش را به گوشم نزديك كرد و گفت: « اين بچه فرماندهي گردان تخريبه ».