روزي جنگي بود
اللهم اني اسئلك
تا مرا ديد اشك در چشمانش حلقه زد. پسرش را خوب شناخته بود. گفت: پيكرش بدون سر به خاك سپرده شد. گفتم: به دقيقه نكشيد با تركش توپ، سر و گردنش به كلي جدا شد، پيدا هم نشد. منبع: كتاب چيدن سپيده دم
گفت: خواسته و دعاي هميشگي محمدعلي همين بود. گفت: حتي توي وصيتنامهاش نوشته بود:
اللهم اني اسئلك الراحه عند الموت
خدايا جان دادن راحتي را نصيبم كن.
آهي كشيد و زير لب چيزي زمزمه كرد كه من نفهميدم.
پرسيدم: محمدعلي مصطفايي چند سالش بود؟
گفت: چهارده سال
الهي و ربي
كنارش نشسته بودم. هنوز ريشهايش درنيامده بود. كميل ميخوانديم: « الهي و ربي من لي غيرك »
رفت سجده؛ دعا تمام شد. بلند نشد؛ صدايش كرديم، بلند شد با دست تكانش دادم؛ او آرام پر كشيده بود.
منبع: كتاب روزگاران (خاطرات) - صفحه: 86
ام وهب دفاع مقدس
جنازهي شهيد شفاهي را سالها پس از شهادت، توسط گروه تفحص كشف كردند و جهت تشييع جنازه به تهران انتقال دادند. منبع: كتاب راه ناتمام - صفحه: 95
وقتي مادر شهيد را خبر نمودند شروع به گريه و انابه كرد. سؤال كردند: «مادر چرا بيتابي ميكني؟» گفت: من براي شهادت فرزندم گريه نميكنم، من براي خودم گريه ميكنم كه چرا خداوند هديهاي را كه در راه او دادم پس فرستاده، يعني من به اندازهي ام وهب ارزش نداشتم كه خدا هديهي مرا قبول كند؟ من هديهاي را كه در راه خدا دادم باز پس نميگيرم.
راوي: امير سرتيپ شفاهي
امداد الهي رفيعي درست جلوي من و حسن شكري حركت ميكرد. يك دفعه نشست. پرسيدم: « چي شده؟ چرا نشستي؟ » منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
گفت: نميدانم چرا پايم قفل كرد. چند لحظه مكث كرد؛ سپس با دستش خاك جلوي پايش را كنار زد. باورمان نميشد. روبهرويمان ميدان مين بود.
رفيعي چاشني يكي از مينها را درآورد. اين امداد الهي بود كه رفيعي آن لحظه نتواند قدم جلو بگذارد. چرا كه اگر جلوتر ميرفت با انفجار مينها عمليات لو رفته و زحمات بچهها هدر ميرفت.
امداد غيبي
دو روز بعد از عمليات فتحالمبين باد شديدي وزيدن گرفت. جهت وزش باد به سمت رزمندههاي ايران بود و با وزش باد ماسهها به سمت آنها به حركت درآمدند. ديد بچهها دچار مشكل شد. ربع ساعتي بچهها جلويشان را نميتوانستند ببينند. كاري از دست كسي ساخته نبود. اگر وضع به همان صورت ميماند، ديگر كسي زنده به عقب برنميگشت. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
رزمندهها دست به دامن ائمهي اطهار شدند. دقايقي بعد جهت وزش باد به سمت مواضع عراق تغيير كرد و تانكهاي دشمن زمينگير شدند.
ايرانيها نيز توانستند آنها را محاصره كرده و به اسارت خود درآورند. آن روز همهي آن رزمندهها خدا را به پاس اين امداد غيبي شكر نمودند.
امشب شب عاشورا است! عمليات والفجر هشت يكي از عملياتهاي مهم و سختي بود كه طي دوران دفاع مقدس اتفاق افتاد و محور كارخانهي نمك نيز يكي از سختترين محورهايي بود كه بچههاي ما توانستند آن را با چنگ و دندان حفظ كنند. منبع: ويژه نامه سبزسرخ - صفحه: 6
شهيد حاج حسين بصير كه آن وقت فرماندهي گردان يا رسول (ص) بود، در همين محور با نيروهايش حضور داشت.از كل نيروهايش 53 يا 54 نفر بيشتر نمانده بودند. پشت بيسيم به من گفت: "دو تا اسير گرفتيم، بيا اونها را ببر عقب" آن وقت من مسئول محور اطلاعات بودم. حاج حسين اصرار داشت كه من حتماً بروم. من هم يك نفربر گرفتم و رفتم. وقتي به آنجا رسيدم تنها چيزي كه مرا متعجب ساخت شرايط سختي بود كه رزمندههاي ما در آن به سر ميبردند. تا زانو در آب بودند و پشت سنگرهايي سنگر گرفته بودند كه با كلوخ و گونيهاي پاره پاره ساخته شده بودند! حاج بصير به من گفت: "اسيرها را بده يك نفر ببرد پشت و تو بمان" من قبول كردم. برحسب اتفاق آن شب عراقيها تك سنگيني را تدارك ديدند. از همين تعداد باقي مانده هم 7 يا 8 نفر به شهادت رسيدند و يازده نفر مجروح شدند. فشار دشمن هر لحظه سختتر و سختتر ميشد. يكي از بچهها را ديدم كه با سر و صورت خوني وارد سنگر شد. يك دستش نيز با چفيه محكم بسته شده بود. چيزي را ميان روزنامهاي پيچيده بود. بدون اينكه او را وارسي كنيم، گفتيم: " اون چيه كه وسط روزنامه پيچوندي؟" گفت: "گفت سوغاتيه، ميخواهم ببرم پشت جبهه!" كمي مصر شديم. روزنامه را باز كرد. ديديم دستي از آرنج به پايين در آن قرار دارد. تازه متوجه شديم كه دست خود وي است. آن شب تا صبح با همان شرايط پيش ما ماند. بچهها هم توانسته بودند پاتك سنگين دشمن را جواب دهند و با 50 كشته عقبنشيني كردند. يادم نميرود كه شهيد بصير وقتي تعدادي از بچهها آمدند و گفتند: "شرايط سخت شده و ما نميتوانيم مقاومت كنيم" برگشت به آنها گفت: "امشب شب عاشوراي ماست اينجا جنگ احد است، ما را در اين تنگه گذاشتهاند تا دشمن از آن عبور نكند، پس ما مقاومت ميكنيم.
انا عراقي
عمليات والفجر هشت من و يكي ديگر از تيربارچيها شروع به تيراندازي كرديم. ساعتي بعد او گفت: يك نفر سر تيربارم را ميكشد. فكر كردم خيالاتي شده، مگر ميشود در حال شليك لولهي داغ تيربار را كسي دست بزند، چهبرسد به اينكه آن را بكشد. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 7
صبح وقتي داشتم اسلحهام را تميز ميكردم يكنفر گفت: الافي. فكر كردم بچهها دارند شوخي ميكنند، بدون اينكه نگاه كنم گفتم: بروكنار بگذار به كارم برسم. دوباره گفت: انا عراقي. يكباره سرم را بالا گرفتم. باورم نميشد يك سرباز عراقي با تجهيزات كامل.
آب تو دهنم خشك شد. سريع تجهيزاتش را زمين گذاشت و دستانش را بالا برد. بعد هم گفت: شب گذشته او سر تيربار را ميكشيده است. ترس عراقيها براي ما جالب بود. شايد اين لطف خدا بود كه آنها اينگونه خود را تسليم كردند.
انار دور هم نشسته بوديم، با شور و حال خاصي انار ميخورديم كه محمود گفت: «بچهها ديشب خواب ديدم كه مثل حالا داشتيم انار ميخورديم. از بيرون سنگر، صداي عجيبي به گوشمان خورد. من رفتم ببينم چه خبر است كه تيري به قلبم خورد. در حال بيهوش شدن بودم كه مردي سبزپوش و نوراني مرا در آغوش كشيد و گفت: «تو هم مثل من شدي بيا با هم برويم». منبع: كتاب روايت عشق
هنوز حرف سيد تمام نشده بود كه صدايي از بيرون سنگر توجه ما را جلب كرد. همهي نگاهها به خروجي سنگر دوخته شد. خورشيدي بلافاصله بيرون دويد و ما هم پشت سر او حركت كرديم. اما در بيرون سنگر اصابت تيري به قلب رسيد او را بر خاك انداخت.
انتظار
وقتي وارد خانهي عليرضا شدم، صدايي از درد در درونم گفت: «چه دير!» بغض گلويم را فشرد پيرمرد مقابلم دو زانو بر زمين نشست. منبع: كتاب نوازشگران جان
گفتم: «من نميدونستم عليرضا شهيد شده» صدايم آشكارا لرزيد، پيرمرد پاسخ داد: نبودنش داغ سنگينيه. من و مادرش هنوز عادت نكردهايم. هنوز شبهاي جمعه منتظرش هستيم، اما حالا ديگر او نميآيد ما بايد سر مزارش برويم. خيلي سخت است كه سالها به جان براي فرزندت بكوشي، اما كينه و قساوت انساني گلت را در اوج شكوفايي پرپر كند.
انفجار
احمد ميخواست نفربر عراقي را بزند. لطفي، پشت فرمان بود. گوشم را گرفتم، اما صدايي نيامد. برگشتم تا ببينم چي شده كه ناگهان موج انفجار مرا به جلو پرتاپ كرد. تند سرم را برگردانم به طرف ماشين. لطفي سرش روي فرمان افتاد و دستهايش دور فرمان آويزان بود. خون از سرش خط كشيده بود تا كف ماشين.
صدايش كردم؛ اما جوابي نداد. شعلههاي آتش از ماشين بلند بود. مغز سر لطفي پاشيده بود كف ماشين.
چشمهايم را بستم.
منبع: كتاب كناره ها هنوز زنده اند
انگشت شكسته
نشسته بود كنار نهر آّب، داشت همهي لباسها را ميشست. رفتم لباسهايم را از توي تشت برداشتم، سرش داد زدم «ميخواي بگن فلاني نشسته، هركس بايد كار خودشو انجام بده». منبع: كتاب كاش ما هم
خنديد و بلند شد تا لباس را از دستم پس بگيرد. انگشت سبابهاش توي دستم بود، محكم فشارش دادم انگشتش شكست.
آرام گفت: «بيانصاف، كار خودت را كردي، ديگر نميتوانم لباس بشورم».
خبر دادند شهيد شده، براي ديدنش رفتم معراج شهدا. تركش انگشتهاي دستش را برده بود، اما آن انگشتي را كه من شكسته بودم هنوز سرجايش بود.
انگشتر و اسير
رفتيم توي كمپ اسراي عراقي.
توي آن همه، يك اسير ناراحت و درهم، كز كرده بود يه گوشه. علي آقا رفت سروقت او. دستي روي سر او كشيد. عراقي سفرهي دلش رو باز كرد كه: « يه انگشتري يادگاري از خانواده داشتم. يه رزمندهي ايراني به زور از دستم درآورد! »
علي آقا اين رو كه شنيد، انگشتر خودش رو درآورد و كرد توي انگشت اسير عراقي. يه تسبيح هم بهش هديه كرد و به كمپوت گيلاس برايش باز كرد.
اسير عراقي شرمنده به او نگاه كرد.
منبع: مجله جاودانه ها - صفحه: 12
اوركت
رفته بوديم براي سركشي خط. وسط صحبت يك خمپاره خورد بين مون. منبع: سالنامه ستاره ها
صورتم يك لحظه بي حس شد. وسط گرد و خاك بلندم كرد
گفت:«چي شده؟»
گفتم:«فكر كنم تركش خوردم».
زير بغلم را گرفت برد بهداري. خيلي مهم نبود. شب توي سنگر ديدم پشتش خوني است.
گفت:«چيزي نيست».
به زور اوركتش را كنديم، اصرار كرديم كه ببريمش بهداري.
ميگفت:«خودش خوب ميشه».
شب، اوركتش را پهن كرد زيرش كه زمين خوني نشود.
ميگفت:«بچهها اونجا نماز ميخوانند».
تا صبح اوركت خوني بود.
اول اسارت بعد شهادت
روزهايي بود كه اطراف بانه در منطقهاي بسيار حساس نگهباني ميداديم. پس از چند روز نگهباني تعدادي تانك عراقي پيدا شدند. غرش تانكها همهي ما را وحشتزده كرده بود. چون امكانات دفاعي بسيار محدودي داشتيم فكرمان به جايي قد نميداد.
محمدرضا كه روح بلندش پايبند تعلقات دنيوي نبود، مردانه قبضهي آرپيجي را برداشت و به سمت تانكها رفت. با تير اول تانكي را مورد هدف قرار داد و به آتش كشيد؛ بيتوجه به اينكه ديگر تيري در دست ندارد مزدوران بعثي با تانك او را محاصره كردند و او با دستي خالي اسير شد.
در همان گود كوچكي كه با تانكها به وجود آمده بود، آنقدر سيد را زدند تا روي زمين افتاد و بعد بر اثر اصابت گلوله شهيد شد.
منبع: كتاب باغ گيلاس
اولين اعزام
وقتي داداشم وارد حياط شد، با خودم گفتم: «اينبار هر طوري كه شده به جبهه ميروم. هنوز از گرد راه نرسيده بود با سمجبازي از داداش قول گرفتم كه اينبار كه به جبهه ميرود من را هم با خود ببرد. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 7
بچه زرنگ مدرسه ميخواست به جبهه برود، توي مدرسه به همه گفتم كه ميخواهم به جبهه بروم. همه از تعجب چشمانشان گرد شده بود، بعضيها هم بياعتنا بودند كه به حساب حسوديشان گذاشتم.
شب قبل از حركت تا صبح نخوابيدم، خيلي خوشحال بودم، نفهميدم چه وقت خوابم برد، اما وقتي از خواب پريدم اولين چيزي كه به ذهنم رسيد خواندن نماز صبح قضا شدهام بود. از رختخواب با عجله بلند شده و با ديدن جاي خالي برادرم بر جايم ميخكوب شدم.
مادرم با دستپاچگي گفت: «صبح هرچه صدايت زدم از خواب بلند نشدي به همين دليل برادرت رفته». بعد از خواندن نماز به قدري گريه كردم كه صداي هقهق گريههايم پدرم را از خواب بيدار كرد. پدرم عصباني شده و با صداي بلند طوري كه به گوش من برسد گفت: «قول داده پس بايد سر قولش بماند، الآن ميبرمش چالوس.» اين حرف هنوز از دهان پدرم خارج نشده بود كه به طرف ساك لباسم رفتم و خيلي سريع به طرف چالوس حركت كرديم.
در آن موقع محل اعزام بسيجيان به جبهه جادهي چالوس بود. در راه با فكر اينكه شايد نتوانم به جبهه بروم، اشك را بر روي صورتم روان مي كرد. به چالوس كه رسيديم دل توي دلم نبود. ميخواستم هر طور كه شده به جبهه بروم.
با پرس و جو فهميديم كه برادرم به طرف ترمينال رفته است. پدرم با نااميدي يك دربست گرفت و به سمت ترمينال حركت كرديم. با ديدن برادرم با دست زدم پشتش و گفتم: «اي بدقول! كجا! تنها تنها ....؟!» از برادرم نه و از من آره بود كه پدرم به ميان آمد و رو به برادرم گفت: «تو قول دادهاي و بايد سر قولت هم بماني». برادرم با ديدن رضايت پدر راضي شد و من در سن 14 سالگي براي اولين بار به جبهه اعزام شدم.
راوي: ح.مؤمني