روزي جنگي بود
ارباً ارباً يعني چه؟ چشمانش را به آسمان دوخته بود و حسابي رفته بود توي فكر. گفتم: «چيه، محمد نكنه! نكنه بريدي؟!» منبع: كتاب گلشن ياران
خيلي آرام، در حاليكه بغض در گلو داشت، گفت: «بالآخره نفهميدم ارباً ارباً يعني چه؟ ميگن آدم مثل گوشت كوبيده ميشه! ميدوني؟ يا بايد وقتي از اين عمليات برگشتم معنياش را بفهمم يا اينكه همينجا بهش برسم»
ديگر به خط رسيده بوديم. از تويوتا پياده شديم. ساعتي بعد گلولهي توپي به سنگر خورد و محمد در ميان خروارها خاك ماند. به سختي او را به بيرون آورديم. جواب سوالش را گرفت.
ارباً ارباًَ و گوشت كوبيده. ديگر لازم نبود در موردش تحقيق كند.
اسارت
صبح روز ششم اسارت بود كه ما را سوار اتوبوس كردند و به بغداد بردند. در آنجا با كابل و چوب ما را مورد ضرب و شتم قرار دادند. با صداي بلند ائمهي اطهار (ع) را صدا زديم. منبع: كتاب طراوت يقين
ناگهان يكي از مأموران از ما خواست لباسهايمان را دربياوريم. كسي حاضر نميشد كاملاً لخت شود. ولي آنها ما را مجبور كردند كه همگي لخت شويم. همه با اين شرايط داخل اتاقي نشستيم. اتاق سرد سرد بود. مات و مبهوت به زمين نگاه ميكردم. دلم ميخواست زير پايم دهان بازكند و من در آن فرو روم.
ساعتي بعد لباسهايمان را آوردند. يكي از برادران به اين عمل آنها اعتراض كردف اما آنها او را آنقدر زدند تا بيهوش شد. او را به سمت قبله خوابانديم. چارهاي نبود. يكي از بچهها سرش را در آغوش گرفت و آن برادر به سوي عرش برين پرگشود.
صبح روز بعد هر 40 نفر از ما را سوار يك ماشين كردند، به طوري كه روي يكديگر نشستيم. برادران مجروح ناله ميكردند، اما باز هم چارهاي نبود. آن روز به ياد موسيبنجعفر (ع) و حقيقت تلخ 7 سال اسارت او اشك ميريختيم.
استجابت دعا وقتي علي ابراهيمي در عمليات كربلاي 5 با تركش خمپاره به شهادت رسيد، جنازهاش را به قرارگاه برديم و از آنجا با چند برادر ديگر، عقب ماشين گذاشتيم تا به مشهد بياوريم. يكدفعه جنازه حركت كرد و روي زمين افتاد. فوراً جنازهي مطهر را برداشتيم و روي ماشين گذاشتيم، اما هنوز كمي راه نيامده بوديم كه باز پيكر شهيد روي زمين افتاد. جنازه را بلند كرديم و عقب ماشين گذاشتيم. منبع: كتاب مجموعه ي گل مجموعه ي اول
روي سينهي شهيد رفتم و شهيد را به مادرش فاطمه الزهرا قسم دادم، گفتم كه ميخواهيم تو را در بهشت رضا دفنت كنيم. چون در وصيتنامه اش گفته بود. ميخواهم مثل جدم اباعبدالله (ع) در ميدان جنگ به خاك سپرده شوم.
و در جاي ديگري هم نوشته بود: «من عاشق خدا هستم و هيچجا از جبهه به خدا نزديكتر نيست. لذا جبهه را انتخاب ميكنم». بعد از اين قسم پيكرش آرام گرفت تا اينكه او را در بهشت رضا كنار شهيد حاج ابراهيم شريفي دفن نموديم.
اسكله منتظر شماست
گفت: «اسكله چه خبر؟»گفتم: «منتظر شماست كه برويد شهيد شويد» خنديد و چند قدم جلو رفت. منبع: مجله طراوت
ايستاد، نگاهي به من انداخت و رفت. وقتي پيكرش را آوردند، گريهام گرفت، گفتم: « من شوخي كردم، تو چرا شهيد شدي».
اسلحه
توي سنگر بودم. داشتم آتش ميريختم، صدايم زد، رفتم توي سنگر او ديدم گلوله خورده، با چفيه زخمش را بسته و به نيروهاي امداد خبر دادم تا ببرندش عقب. موقع رفتن گفت: اسلحهام اين جاست، تا هوا روشن بشود يك بار از سنگر من تيراندازي كن، يك بار از سنگر خودت كه عراقيها نفهمند سنگر من خالي شده است.
منبع: سالنامه ستاره ها
اسلحه كلاشينكف
همهي نيروهايي كه از شهرمان اعزام شده بوديم پشت پنجرهي اسلحهخانه در يك صف قرار گرفتيم تا اسلحه تحويل بگيريم. پنجرهاي كه بيشتر به دريچه ميماند، حدود دومتر از زمين فاصله داشت. نيروها براي تحويل اسلحه، به بالاي سكويي ميرفتند تا بتوانند برگهي تحويل اسلحه را امضا كنند. وقتي نوبت به من رسيد، مسئول اسلحهخانه گفت: «بيا بالاي سكو» من كه روي پنجهي پا ايستاده بودم، گفتم: «من بالاي سكو ايستادهام» مرد با تعجب مرا نگاه كرد و آمد به سمت پنجره. سرش را از پنجره بيرون آورد و بعد خنديد و گفت: «شما بفرماييد پايين». بياختيار اشك از چشمانم سرازير شد.حق هم داشتم، چون تا به اين جايش را با هزار دعوا و مرافعه آمده بودم. البته پارتي هم كم نقش نداشت. بدون معطلي به سمت آسايشگاه دويدم. وقتي فرماندهي گروهمان _ كه بهتر است بگويم برادرم _ ديد من دوباره گريه ميكنم؛ جلو آمد و گفت: «با چته؟» با كلماتي كه بيشتر در هق هق گريههايم گم ميشد، گفتم: «مسئول اسلحهخانه، به من تفنگ تحويل نداد.» دادشم كه از روز اعزام تا به آن لحظه، به گريههايم عادت كرده بود، گفت: « چرا حالا گريه ميكني؟ صبر كن علتش را ازش سؤال كنم». منبع: ماهنامه سبزسرخ
سعيد و رامين دو سال از من بزرگتر بودند ولي رامين از نظر جثه از ما دو تا درشتر بود و من در بين آنها ريزتر. وقتي مسئولين اعزام مانع از رفتن ما ميشدند آن دو نفر بيشتر تقصيرها را به گردن من ميانداختند. ميگفتند: «با اين قدّت ما را هم انداختي تو دردسر» البته رامين كه هم پسرخالهام بود و هم پسرعمويم بيشتر از سعيد غر ميزد. من هم سعي ميكردم كمتر با او روبرو شوم، چون حال و حوصلهي جر و بحث با او را نداشتم. وقتي خوشحالي او را ميديدم داشتم از ناراحتي ميتركيدم...
برادرم با تبسمي كه از خبر خوشي حكايت ميكرد به ما نزديك شد و گفت: «بابا! غصه نخوريد، قرار شد به شما كلاشينكف بدهند.» من و سعيد كه تا آن روز اسم اين اسلحه را نشنيده بوديم، بدون اين كه بدانيم چه تفنگي نصيب ما ميشود، شروع كرديم به تعريف كلاشينكف. وقتي همهي نيروها تفنگ خود را تحويل گرفتند، مسئول اسلحهخانه سرش را از پنجره بيرون آورد و با لبخندي گفت: «شما دو تا بياييد تفنگتان را تحويل بگيريد.»
با شنيدن اين جمله، دو نفري پريديم بالاي سكو. مسئول اسلحهخانه خنديد و گفت: «بياييد داخل اسلحهخانه، تا نحوهي فشنگ و خشابگذاري را به شما ياد بدهم. مسئول اسلحهخانه كه مردي ميان سال بود يك كلاشينكف قنداق تاشو و يك قنداقدار را به ما تحويل داد. البته قنداق تاشو نصيب من شد، قنداقدار هم به سعيد رسيد. وقتي كه از اسلحهخانه بيرون آمديم. همهي بچهها دور ما جمع شدند و به تفنگ غنيمتي كه بيشتر به خاطر سبكياش مورد استفادهي فرماندهان و نيروهاي ويژه قرار ميگرفت، خيره شدند. اخمهاي رامين هم، تو هم رفته بود. به نظرم در آن لحظه داشت به قد بلندش كه تا چند دقيقه پيش به آن مينازيد، نفرين ميكرد.
راوي: م. سراجي
اسير دو تا بچه يك غول را همراه خودشان آورده بودند و هايهاي ميخنديدند. گفتم: «اين كيه؟» گفتند: «عراقي» گفتم: چطور اسيرش كرديد. ميخنديدند گفتند از شب عمليات پنهان شده بود. تشنگي فشار آورده و با لباس بسيجيهاي خودمان آمده ايستگاه صلواتي شربت گرفته بعد پول داده بود. منبع: سالنامه سرداران عشق 1387
اينطوري لو رفت.
اسير ايراني
روزي يكي از گروههاي گشتي ما (عراق)، يك سرباز ايراني را به اسارت گرفت. سرباز، جواني 22 ساله بود. در همان ساعت، يك كاميون آيفا قصد بازگشت به شهر و حمل نيروهاي ارتش عراق را داشت. منبع: هفته نامه استان قم دي
جمع كثيري از بچهها به مرخصي ميرفتند. سرباز ايراني نيز در جمع اين 50 نفر عراقي به عقب بازگشت، اما هيچيك از آن افرادي كه آن روز به مرخصي رفته بودند برنگشتند. فرمانده نيز ديگر به ما مرخصي نداد تا اينكه 2 نفر از آنها بعد از مدتها آمدند. پرسيدم: «تا به حال كجا بوديد؟»
آرام مرا به گوشهاي از سنگر برد و گفت: «آن سرباز ايراني يادت هست. وقتي از آنجا دور شديم و به بيابانهاي اطراف بصره رسيديم، سرباز ايراني در آن شلوغي با تردستي نارنجك را از كمر محافظ (سرباز عراقي) خود باز كرد، ضامن آن را كشيد و خودش را در وسط افراد انداخت. ناگهان انفجار وحشتناكي رخ داد. همهي افراد كشته شدند. سرباز ايراني تكه تكه شد و كاميون سوخت. فقط چند نفر به سلامت از معركه گريختند.
راوي: سرباز عراقي
اسير مجاني وقتي داشتيم عقبنشيني ميكرديم، جلوي ما يك ستون نيرو داشت ميرفت. علي شاليكار گفت: «ميرزايي! آن ستون، بچههاي لشكر نجف اشرف هستند، خوب است به آنها ملحق شويم» منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
كمي كه جلوتر رفتيم متوجه شديم آنها به زبان عربي صحبت ميكنند. سريع به بچهها گفتم: عقبنشيني كنيم. من و شاليكار عقبتر از همه بوديم. صداي برخورد اسلحه به گوشمان رسيد. به پشت سر نگاه كردم، ديدم عراقيها اسلحهها را روي هم ميچينند و با دستان بالا به سمت ما ميآيند. دقيقاً 49 نفر بودند و به گمان اينكه ما داريم آنها را دور ميزنيم تسليم ما شدند.
اشكو اليك
پيامپي پر از مجروحين حركت كرد. با آيةالكرسي و وجعلنا... آنها را بدرقه كرديم. هركس آرام زير لب دعا ميخواند تا بچهها به سلامت به مقصد برسند. با دو چشم خود ميبينم اما دلم باور نميكند. توپ مستقيم عقب پي ام پي را شكافت. محشري برپاست. منبع: مجله فكه
صداي ضجه و شيون بچهها در ميان شعلههاي آتش به آسمان بلند شد بدنهي پي ام پي مانند آهني گداخته سرخ شد. آنها در ميان پارههاي آهن سوختند و هيچكس نفهميد و نخواهد فهميد كه آنها چه كساني بودند.
«اشكو اليك» پروردگارا به تو پناه ميبرم. سالهاست كه از آن روز تلخ گذشته اما هنوزم شعلههاي آتش پي ام پي را در مقابل چشمانم ميبينم.
اعلاميه بهار سال 65 بود. سالي جديد آغاز شد و مثل سنت همهي ايرانيان من هم با خريد يك جعبه شيريني به ديدن استاد خطاطيام شيخ يونس رفتم. بعد از احوالپرسي و روبوسي در حال چاي خوردن متوجه شدم كه يونس در حال نوشتن اعلاميهاي كه محتوي آن خبر مرگ شخصي را ميداد، است. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
كنجكاو شدم كه بدانم آن شخص كيست كه با ديدن نام شيخ يونس در آخر اعلاميه متوجه شدم كه اعلاميه متعلق به حاج يونس است. شيخ اعلاميه را مقابل من قرار داد و از من در مورد متن آن سؤال كرد، خوب كه دقت كردم حتي روز سوم و هفتم آن را هم ذكر كرده بود. متعجب شدم. اول خنديدم، اما وقتي به صورت مصمم حاجي نگاه كردم، خنده بر روي لبانم خشك شد. آن روز به هر ترتيبي كه بود گذشت.
در عمليات صاحبالزمان زماني كه زير گلولههاي نيروهاي بعثي خيلي از دوستانم به ديدار پروردگار رفتند، مرا نيز به دليل جراحات وارده به بيمارستان منتقل كردند. غروب يكي از روزهايي كه در بيمارستان بودم خبر شهادت حاج يونس را برايم آوردند. دلم گرفت، لبانم لرزيد، چشمانم پر از اشك شد و صورتم به اندازهي پهناي اقيانوس خيس.... روز شهادت حاج يونس دقيقاً مصادف با همان تاريخي بود كه خودش در اعلاميهاي كه با دست خودش به چاپ رسانده بود مصادف گرديد.
راوي: عبدالصمد زراعتي
السلام عليك يا
بيسيمچي من، جواني بود اهل قزوين. هميشه ميگفت: من شهيد ميشوم و قبل از شهادت با خون خود مينويسم، «السلام عليك يا اباعبدلله الحسين (ع).» در عمليات والفجر2 مجروح شد. با چفيه گردنش را بستم كه خونريزياش قطع شود. مرا كه ديد گفت: «صبر كن». منبع: كتاب بال هاي سوخته
سپس به گلوي خود دستي كشيد و با همان دست خونآلود روي تخته سنگي نوشت: «السلام عليك يا اباعبدالله (ع)» و بعد زمزمه كرد: «اشهدان لااله الاالله» با چفيه گردن او را بستم و رو به قبله خواباندم و او جان به جان آفرين تسليم كرد.
السلام عليك يا اباعبدالله هنگام خاكسپاري يكي از شهداي شهر مشهد بود. موقع غسل دادن هرچه سعي كردند، دست شهيد را كه به احترام روي سينهي او نهاده شده بود، به حال عادي بازگردانند و زير بدن او در قبر قرار دهند نتوانستند. منبع: كتاب سفر عشق
دوستانش گفتند: او در موقع شهادت دستش را به حالت احترام به سينهي خود گذاشته و گفته است: «السلام عليك يا اباعبدالله (ع)» دست بر سينهي او باقي مانده و او را همانطور به خاك سپردند. تا در روز محشر دست بر سينه در مقابل مولاي عشق ظاهر شود.
السلام عليك...
در لحظات اوليهي مرحلهي سوم عمليات بيتالمقدس يكي از بچههاي گردان مجروح شد. در تاريكي شب فرياد زد: «شما را به خدا مرا رو به قبله خاك كنيد تا دم آخر سلامي و نمازي داشته باشم.» منبع: كتاب روايت حماسه
اما در ميان آن آتش هيچكس نميايستاد. نيروها بايد از معبر مين ميگذشتند، نميدانم چه شد كه بياختيار ايستادم. بدن بسيجي مجروح را به سمت قبله بازگرداندم. تمام توانش را جمع كرد و به صورت مقطع و بريده بريده شروع به صحبت نمود:
«السلام...عليك...يا ابا.....عبدالله....السلام....علي....ك...يابن...ر...سو...ل.... كلمهي آخر را نتوانست ادا كند.» آرام و ساكت رو به قبله خوابيد. چشمانش را براي هميشه بست. بغضي تلخ در جانم نشست. جوان به خيل عاشقان اباعبدالله پيوست.
الله اكبر استاد روپوش سفيد و تميزي پوشيده بود، تا گرد گچ روي لباسش ننشيند. صدايش سخت به ما كه ته كلاس نشسته بوديم، ميرسيد. ميگفت: «تمام عضلات بدن از مغز دستور ميگيرند، اگر ارتباط مغز با اعضاي بدن قطع شود، اعضا هيچ حركتي نخواهند داشت. اگر هم داشته باشند كاملاً غير ارادي و نامنظم خواهد بود». منبع: كتاب روزگاري جنگي بود - صفحه: 7
حرف استاد كه به اينجا رسيد، يكي از دانشجوها كه مسنتر از بقيه بود و هميشه ساكت، بلند شد و گفت: « ببخشيد استاد! وقتي تركش توپ سر رفيق منو از زير چشمهايش برد تا يك دقيقه بعد اللهاكبر ميگفت».