کوتاه و خواندنی > لطائف
به شوخي يقهي حاج آقا را گرفت و گفت: «حاج آقا راست ميگويند كه براي هريك خمپاره، يك حوري ميدهند؟
روحاني دسته با خجالت گفت: «لابد ميدهند.» پسرك دوباره دست به آسمان بلند كرد و ادامه داد: «كجايي خمپاره جان كه بيايي و مرا پرتاب كني به دامن يك حوري بلوري».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 284
آدم شوخطبعي بود، اولين بار كه داخل خاك عراق شديم، به محض عبور از مرز، شلوار خاكيرنگش را درآورد. پرسيدم: «پسر اين چه كاري است ميكني؟» با خنده گفت: «دلم ميخواهد اينجا كه ديگر ايران نيست، خارج از كشور است، هرطور مايل باشم لباس ميپوشم. ميخواهم آزاد باشم. شما هم اگر گرمتان است، ميتوانيد لباستان را بيرون بياوريد».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 239
خبر پيروزي و شور و هيجان عمليات در مناطق مختلف جبهه را از راديو، همه با صداي رسا و نفس گرم و گيراي آقاي عباس كريمي بارها شنيده بودند. در مواقع عقبنشيني، بعضي از بچهها اداي او را با همان آب و تاب درميآوردند كه بيا و ببين. ميگفتند: «رزمندگان اسلام، خدا خيرتان بدهد. انشاالله حماسهاي ديگر، دستتان درد نكند، محشر كرديد، عقبنشيني از اين سريعتر غيرممكن است. بشتابيد، غفلت موجب پشيماني است!.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 23
هر وقت ميآمد به سنگر ما بساط همين بود. هنوز ننشسته و سير همديگر را نديده بوديم و به اصطلاح «اختلاط» نكرده بوديم، با عجله پا ميشد و دمپايي را به پا ميكرد و با عجله ميرفت طرف سنگر خودشان و ميگفت: «بلند بشويم برويم بابا، يك وقتي ديدي خدا يك خمپاره براي شما فرستاد، ما را هم به هواي شما خركش كرد و برد، آن وقت چه خاكي بر سرمان كنيم.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 62
تا او در ميان جمع بود، كسي بين دو نماز دعا نميكرد، چون به كسي مهلت نميداد. دعا كردنش هم خلاف همه بود. عقبه كه بوديم، كولاك ميكرد و در دعا، از آن حرفهاي شهادتطلبانهي داغ. جلو كه ميرفتيم، همهي آن دعا يادش ميرفت و فقط ميگفت: «خدايا ما را براي اسلام و مسلمين حفظ بفرما.»
همه ميخنديدند و ميگفتند: «اگر راست ميگويي از آن دعاهاي تنوري اول راه بكن.» تبسمي ميكرد و ميگفت: «جانم! هر دعايي جايي داره، اينجا كه شهر نيست. اينجا جبهه است. دعا زود اجابت ميشود. آمديم و دعاي ما را استجابت كرد، تكليف بچههايمان چه ميشود؟»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 209
قبل از غروب آفتاب رسيديم مهران؛ خسته و كوفته با سر و وضعي آشفته. صحنهاي را ديدم كه هرگز از يادم نميرود.
حتماً ميدانيد كه گاهي قبل از غروب آفتاب، حال عجيبي به آدم دست ميدهد. در منطقه اين حال، حال ديگري بود. هر كسي براي خودش گوشهي دنجي پيدا ميكرد و با خداي خودش حال ميكرد.
جلو در اورژانس يك نفر نشسته بود؛ چه راز و نيازي ميكرد. بايد ميديديد. گوشهايم را تيز كردم، ميگفت: « خدايا از اين كه مرا آفريدي مرسي! دستت درد نكند شاهكار كردي به خدا. خدايا! خيلي مرسي شرمندهام كردي به خدا! مرسي! »
منبع :مجله جاودانه ها - صفحه: 31
براي چند روز مرخصي به اصفهان رفتم. مادرم با اصرار فراوان مرا به خواستگاري دختري برد.
پدرش از وضع تحصيل و كارم سؤال كرد. گفتم: « راستش حاج آقا ما فعلاً در جبهه حضور داريم و خوب آنجا انسان هر لحظه در معرض زخمي شدن و يا شهادت است. انشاالله تصميم داريم اگر به خواست خدا مجروح يا شهيد نشديم، تا آخر كار در جبهه حضور داشته باشيم. »
پدر دختر با اشاره به ميوهها تعارفي كرد و با لحن طعنهآميز گفت: « البته ما هم با حضور شما در جبهه مخالفتي نداريم؛ حالا هم كه ظاهراً عمليات والفجر 2 تمام شده. شما بهتر است برويد جبهه و بعد از والفجر 10 تشريف بياوريد! »
منبع :مجله طراوت
در مهندسي_رزمي جهاد، رانندهي بلدوزر بود و فرماندهي دسته، پسري فوقالعاده ساده و صميمي. معمولاً نيروي جديد كه ميآمد به دستهي ما، بايد ميرفت پيش او و نسبت به كار و منطقهي جديد توجيه ميشد. ظاهراً هر كدام از اين برادرها كه ميرفتند با هم صحبت كنند، جهت عادت ميپرسيدند: كه مثلاً شما چهقدر در جبهه بوديد و چند وقت است منطقه هستيد؟ يكبار به يكي از اين بچهها گفته بود، بيست ماه است كه تو خط هستم، و او بعد از تأملي با تعجب گفته بود، 20 ماه؟! خوب زنده ماندهاي!
و او هم كه حسابي بهش برخورده بود، ميگفت: خوب زنده موندم كه موندم، حسوديت ميشه!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 116
خمپاره كه ميزدند، طبيعتاً اگر در سنگر نبوديم، خيز ميرفتيم تا از تركش آن محفوظ بمانيم.
بعضي صاف صاف ميايستادند و جنب نميخوردند و اگر تذكر ميدادي كه دراز بكش، ميگفتند:« بيتالمال است، حالا كه اين بندهي خدا به خرج افتاده نبايد جا خالي داد و حيف است اين همه راه آمده، خوبيت ندارد. »
منبع :مجله جاودانه ها - صفحه: 27
در لشگر نجف اشرف روحاني بيرودربايستياي داشتيم وقتي به او ميگفتيم: «حاج آقا ما را براي نماز شب از دعا فراموش نكن و جزو آن چهل مؤمن قرار بده»، صاف و پوستكنده ميگفت: «چشمت كور خودت بلند شو بخوان.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 112
مثل همهي بسيجيان دو تكه تركش خمپاره را برداشته، به عنوان يادگاري، كف ساكم جاسازي كردم و با در دست داشتن برگهي مرخصي به طرف دژباني حركت نمودم. دژبان تمام وسايلم را بيرون ريخت، طوري جاسازي كرده بودم كه به عقل جن هم نميرسيد، ولي پيدايش كرد و پرسيد: چند ماه سابقهي منطقه داري؟ توضيح دادم. گفت: شما هنوز نميداني تركش خوردنش حلال است، بردنش حرام؟ گفتم: نميشود جيره خشك حساب كني و سهم ما را حالا كه نخوردهايم بدهيد ببريم!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 271
ايام ماه مبارك رمضان روزهايي كه كار مهمي نداشتيم، بعضي از بچهها به بهانهي روزه تا ظهر ميخوابيدند و اگر كسي صدايشان ميكرد، پتو را به سرشان كشيده و ميگفتند: «مگر نميبيني داريم عبادت ميكنيم.» بچهها هم در جواب ميگفتند: «بسه ديگه! خورشيد را شرمنده كردي. چهقدر عبادت ميكني؟» كنايه از اينكه آفتاب هم دارد غروب ميكند و خورشيد هم ديگر نميتواند به صورت تو نگاه كند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 142
دست خودش كه نبود. خيلي خوش اشتها تشريف داشت.
دوستم را ميگويم؛ پرسيدم: « تلويزيون ميبيني؟» گفت: « اگر باشد، بدم نميآيد. » پرسيدم: « از بين كارتونها از پينوكيو بيشتر خوشت ميآيد يا پلنگ صورتي؟ »
گفت: « راستش را بخواهي، من كارتن خرما را ترجيح ميدهم!!»
منبع :مجله جاودانه ها - صفحه: 36
گرسنه بوديم. سر و صداي اين شكم بيدين و ايمان كه بلند ميشد، شمر جلودارمان نبود .خصوصاً اگر غذا دير ميرسيد، آن وقت ديگر واقعاً كربلا بود. بعضي برادران ميگفتند: «شما شكم را دست كم نگيريد، خيانت به آن خيانت به مملكت است، خيانت به اسلام است، خيانت به انقلاب است، اگر شكم نباشد هيچ چيز نيست، سنگ روي سنگ بند نميشود.» ديگران هم تأييد ميكردند. صحيح است، صحيح است.
منبع :مجله طراوت
آقا خیلی بی مزه بود
اصلا با حال نبود
اینا چی میزنید
اخه یه چیز با حال بزنید