کوتاه و خواندنی > لطائف
از حمله كه برميگشتيم، آنهايي كه در عمليات شركت نداشتند، از ما سؤال ميكردند، عمل كرديد؟
منظورشان اين بود كه وارد عمل شديد يا وضعيت لو رفت و يا وضعي پيش آمد كه موفق نشديد.
بعضي جواب ميدادند: «عمل كرديم، اما جاي عمل پاره شد!»
كنايه از اينكه، يك جاي كار عيب پيدا كرد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 22
دو تا ماشين روي پل، كنار هم شيشه به شيشه ايستادند: يكي او ميگفت و يكي اين. بچههاي عقب دو تا ماشين هم مثل هواداران دو تيم، رانندهي خودشان را تشويق ميكردند.
او ميگفت: «ما گداي شماييم.» اين جواب ميداد: «ما كبوتر حرمتيم.» او ميگفت: «ما رو بخر و آزاد كن.» اين جواب ميداد: «ما نوكرتيم داداش، دست بردار.» باز هم اين گفت: «سر ما رو بگذار لب باغچهي خونتون ببر.» و او پس از اينكه جواب داد: «ما چاكرتيم دربست، مسافر تو راهي هم سوار نميكنيم...» پايش را روي پدال گاز فشار داد و راه افتاد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 73
معمولاً در جبهه همه به هم كمك ميكردند. از چاي درست كردن، تا سنگر زدن و جنگيدن. كمتر پيش ميآمد كه يك نفر به كاري مشغول باشد و بقيه او را تماشا كنند، خصوصاً بين نيروهاي قديمي يا به اصطلاح «صدر اسلامي».
مشغول سنگر چيدن بوديم، كه ديديم يكي از نيروهاي بسيجي تازه وارد، دست به كمر زده و ما را نگاه ميكند. به او گفتم: «اخوي چرا ايستادي!» پاسخ داد: «چهكار كنم؟!» رفيقم ادامه داد: «بنشين باباجان، بنشين خستگيات رفع شود، دوباره بلند شو!» آن بندهي خدا با ترديد روي زمين نشست، در حاليكه احتمالاً فهميده بود منظور ما چيز ديگري است.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 23
ماشاالله چانهاش كه گرم ميشد، رخش رستم به گردش نميرسيد. كافي بود فقط يك سؤال از او بكنند، دل و جگر مسئله را ميآورد بيرون و با وسواس، جزجز قضيه را تجزيه و تحليل ميكرد و به چهار ميخ ميكشيد.
بعضي از بچهها شب، بيتوجه به صحبتهاي او چراغ موشي را خاموش ميكردند تا بخوابند. از آن سر چادر، آن مرد صدا ميزد، چراغ را چرا خاموش ميكني. روشن كن، روشن كن، چشممان ببنيد چه داريم ميگوييم.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 61
هر شب وقت خواب كه ميشد، بساطي داشتيم. بعضيها خوش خواب بودند و برخي پيربيخواب. قرار گرفتن اين دو گروه در كنار هم كمي وضعيت را دشوار ميكرد. عدهاي مينشستند دور هم و شروع ميكردند به حرف زدن. آنهايي كه در رختخواب بودند به كساني كه گرم گفتوگو بودند، ميگفتند: «برادرا چشم سر را ببنديد و چشم دل را بگشاييد.» ديگري ميگفت: «آنهايي كه سمت چپ هستند بگويند: «خُور خُور.» سمت راستيها هم بگويند: «پف پف.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 203
جاي آينه در جبهه و خط مقدم خالي بود! خصوصاً بعضي وقتها مثل صبحها. بچهها وقتي از خواب بيدار ميشدند و سر و صورتشان را صفا ميدادند، مرتب راه ميرفتند داخل سنگر به خودشان ميگفتند: «چهقدر دلمان براي خودمون تنگ شده.» واقعاً به در ميگفتند تا ديوار بشنود. به كساني كه يك عمر از ديدن خودشان سير نميشوند و بيش از همه خودشان را تماشا ميكنند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 40
بچهها طبق آداب جبهه، روي چهار تكه كاغذ، كلمات اسير، مجروح، شهيد، سالم را نوشته، هر كس يكي را برداشت. فرد «سالم» گفت: بله، اگر قرار باشد ما هم شهيد شويم، چه كسي از كيان اسلامي محافظت كند؟ معلوم است ما براي خدا مهم هستيم، شايد هم بايد در خليجفارس، آمريكا را سرجايش بنشانيم.
شخصي كه كلمهي «اسير» به او افتاده بود مرتب ميگفت كه: من چاهكن بودم، نميدونستم اونا كه كندم سنگره و بعثيهاي مظلوم و بيگناه را در آنجا ميزنند.
شخصي كه قرار بود زخمي باشد در حالي كه با دست روي پايش ميزد، گفت: غير ممكن است، ننهام قبول نميكنه! ميگويد بچهام را صحيح و سالم تحويل دادم، همانطور هم تحويل ميگيرم.
نفر آخر كه كلمهي «شهادت» را برداشته بود، سرش را روي ديوار گذاشته و گريه ميكرد و ميگفت: چهقدر بابام گفت نرو، نرو، من گوش نكردم، حالا اگر شهيد بشوم، بابام من را ميكشد.
منبع :مجله جاودانه ها - صفحه: 7
مرد شوخطبعي بود، همهي بچهها او را به لطيفهگويي ميشناختند. آن روز بعد از نماز، دستانش را به آسمان بلند كرد و گفت: «حاشا به كرمت! اول و آخر دو هزار تومان به ما حقوق ميدهند، من چيزي نميگويم، اما خودت بگو اين درست است؟ براي دو هزار تومان بايد هفده ركعت نماز بخوانيم، نگهباني بدهيم، ديدهبان باشيم، كمين برويم، تكان بخوريم آمادهباش ميزنند، دير بجنبيم رفتهايم روي هوا و تكه بزرگمان گوشمان است. آيا واقعاً ميصرفد؟ خودت باشي اين كار را ميكني؟»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 196
بخشي از خدمت سربازي را در آبادان گذراندم. آن روز قرار بود فرماندهي ستاد از تيپ بازديد كند. به صف شديم؛ هوا گرم بود و بچهها خسته و بيحال. طبيعي بود كه پاها جان بالا آمدن نداشته باشند.
معاون فرمانده از ما سان ديد. به جايگاه رسيديم و به اصطلاح نظر به راست كرديم. طبق معمول اگر از رژه راضي بودند، بايد ميگفتند: « گروهان! خيلي خوب ...» اما چون رژهي ما تعريفي نداشت، معاون فرمانده با همين آهنگ گفت: « گروهان! حيف نان » سرباز صفر كيلومتر اما حاضر جوابي كه در صف جلو پا ميكوبيد، با صداي بلند گفت: فرمانده! بيخيال.
تمام فرماندهان حاضر در جايگاه زدند زير خنده و به اين ترتيب تمرين لغو شد و در نتيجه گل از گل همه شكفت.
منبع :مجله جاودانه ها - صفحه: 38
هنوز نرفته، ديدم برگشت، البته با چند كمپوت گيلاس و آلبالو كه دو دستي به سينهاش چسبانده بود. يكي از بچهها گفت: اينها ديگه چيه؟ دوباره چه دوز و كلكي سوار كردي؟ حالا بيا ببينيم چي هست؟
او گفت: «چهقدر نديد بديد هستي؛ خوبه كارخونهاش تو ولايت خودمون. نترس نميخوريم» بعد معلوم شد كه ظاهراً رفته بهداري و دلش را دو دستي گرفته و شروع كرده به خودش پيچيدن. برادري كه آنجا بوده، ميپرسد: حالا چي شده اينقدر بيتابي ميكني؟ و او جواب ميدهد: كه دكتر از صبح تا حالا حالت تنوع دارم، و او با تعجب ميپرسد: تنوع؟ لابد منظورت تهوعه! ببينم دلآشوبه داري؟ حالت بهم ميخوره؟ ميخواي بياري بالا؟ او هم ميگويد: نه دكتر، چيزي نخوردم كه بالا بيارم، اگر چيزي پيدا بشه، ميخوام پايين ببرم.
دست آخر با زبان بيزباني و چربزباني حاليش ميكنه كه حالت تهوع دارم، در زبان ما يعني دلم كمپوت ميخواهد. بيا و آقايي كن، بنويس تداركات چند تا قوطي شربت سينه از آن آبدارها و هستهدارهايش به ما بدهد، بلكه اشتهايم باز شود. او هم خندهاش ميگيرد. وقتي آن سادگي و خوشمزگي را در او ميبيند، دلش نميآيد كه بگويد، نه و سفارشش را با يك نسخه كمپوتي به تداركات ميكند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 142
يك روز اخويام را به منطقه بردم و يكي از بچهها كه شوخ و بذلهگو بود، او را ناوارد و ساده گير آورده و بساط كرده بود: كه آخه مردم، دارم ميميرم، به دادم برسيد، لامروتها! نامسلمونا! اخوي ما هم كه قضيه را جدي گرفته بود، كه بيا روي كولم سوار شو بريم بهداري يا كسي را از بهداري بياورم، و از اين حرفها و او هم بيشتر ناله و زاري ميكرد.
من كه احوالات او را ميدانستم، پرسيدم حالا چي شده؟ حتماً هله هوله خوردي، و الا دل كه بيخودي درد نميگيرد و او شكسته بسته گفت: «چيزي نيست... حساسيته... من هر وقت يه گوسفند ميخورم يه خورده دلم درد ميگيرد، حالا چهكار كنم؟» كه يكي از بچهها گفت: هيچي، صد دفعه تا حالا بهت گفتم دكترت را عوض كن، و نزد دامپزشك برو!
اخوي ما كه پاك مات و مبهوت شده بود، خندهاش گرفت و تازه فهميد قضيه از چه قرار است.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 132
بلايي به سرش آورده بودند كه ديگر از ريسمان سياه و سفيد ميترسيد. ديگر تا كسي نامخانوادگياش را نميگفت، رويش را بر نميگرداند، از بس رو دست خورده بود. با اين وصف گاهي بياختيار به محض اينكه كسي ميگفت: «حسين!» برميگشت نگاه ميكرد يا ميگفت: «بله.» و دوباره بچهها اضافه ميكردند: «جانها فدايت، بميرم از برايت.» يعني ما داريم شعر ميخوانيم تو را صدا نكرديم!
ديگر طوري شده بود كه اگر واقعاً او را كار داشتند، بعد از كلمهي حسين كه يك نفر از بچهها ميگفت، خودش دست پيش ميگرفت و در تكميل آن ميگفت: «حسين ميگيم ميريم كربلا.» يا: «جان، كربلا، حسين حسين.» خلاصه كاري كرده بود كه ديگر بعضي بدون شوخي هم نام او را بر زبان نميآوردند و وقتي كارش داشتند، او را به نام فاميلش بانگ ميزدند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 56
يكي از بچهها هر چيز را يا وارونه مطرح ميكرد و يا جابهجا جواب ميداد. حتي حرفها و امور بسيار ساده و طبيعي و واضح را انكار ميكرد. مثلاً وقتي صحبت از ابري بودن آسمان و بارش باران بود، ميگفت: كو ابر؟ اينها را ميگويي؟ اينها كه دود انفجار انبار مهمات است و به همين ترتيب تاريخ روز... سال... ساعت و دقيقه را نفي ميكرد و آنقدر چهرهي جدي به خود ميگرفت كه اگر كسي با او آشنا نبود، همهچيز را باور مينمود و نسبت به همهچيز شك ميكرد. وقتي هم كسي زياد بحث ميكرد تا حرفش را اثابت كند، با تكيهكلام هميشگياش ميگفت: «حقيقت مثل منور روشنه (1)»
1_ كنايه از اينكه آنچه شما سعي داريد بهعنوان حقيقت اثبات كنيد، سريعاً روبه خاموشي ميگذارد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 50
جزيرهي مجنون در واقع شهر موشها بود. موشهاي صحرايي معروف به گربهخور! گردان تخريب كه در شلمچه مستقر بود، گربهاي داشت منحصر به فرد. گربهاي كه توانسته بود با موشهاي گردن كلفت منطقه مچ بياندازد.
شهيد خورشيدي از برادران تداركات در جزيره به فكر چاره ميافتد، قرار بر اين ميشود كه آن گربهي كذايي را مدتي از واحد تخريب عاريه بگيرند. ايشان ميآيد شلمچه و با شهيد شكوهي صحبت ميكند و او خيلي جدي ميگويد: «ما حرفي نداريم ولي بايد از ستاد لشگر برايش يك هفته حكم مأموريت بگيرند. رفاقتي نميشود، براي ما مسئوليت دارد!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 62
تندتند و خيلي جدي با بچهها روبوسي ميكرد و ميگفت: «حلالمان كنيد، يك وقت ديديد من افتادم و صدام مرد» و بچهها غش ميكردند از خنده.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 62