کوتاه و خواندنی > لطائف
سخت گرم گفتوگو بودند كه من چيزي به خاطرم آمد، حيفم آمد نگويم. فكر كردم اگر صبر كنم ممكن است يادم برود، و شايد به همين زوديها حرف تمام نشود. اين بود كه بدون معطلي گفتم: «اتفاقاً من هم يك روز داشتم از همان مسير ميرفتم كه...» حرف مرا قطع كردند و گفتند: «پايت گلي نشد؟ مثل اينكه داشتيم گل لگد ميكرديمها. برو پايت را بشور» و بقيه حسابي به من خنديدند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 156
اگر عالم و آدم هم جمع ميشدند و ميگفتند كه من آدم خوبي هستم او حاضر نبود تأييد كند. اما آن شب نميدانم ماه از كدام طرف درآمده بود كه او خودش داشت از من تعريف ميكرد. ميگفت: «فلاني خيلي عوض شده، حالات و رفتارش مرا به ياد شهدا مياندازد. خصوصا اين شبها، بچهها كنار بخوابيد تا او پايتان را لگد نكند.» يكي از بچهها پرسيد: «يعني منظورت اين است كه نماز شب ميخواند و براي اينكه ريا نشود چراغ روشن نميكند در نتيجه روي پاي بچهها ميافتد؟!» و او پاسخ داد: «نه ! منظورم اين است كه او تازگيها در خواب راه ميرود!!! يادتان نرود خيلي به او احترام بگذاريد چون خوابش بسيار سنگين است.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها)
چهقدر ما بسيجيها مهم بوديم، كه شبهاي عمليات پزشك همراه داشتيم! (امدادگر) آنها آنقدر به فكر ما بودند كه ميگفتند: «نترسيد و جلو برويد. ما پشت سرتان هستيم، فقط سعي كنيد تير و تركش به جايي از بدنتان بخورد كه زخمش قابل بستن و پانسمان كردن باشد.» ما هم به آنان اطمينان ميداديم، كاري ميكنيم كه يا شهيد شويم، يا اسير، تا كار آنها راحتتر باشد!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 19
وقتي كسي با فاصله به جبهه ميآمد و به اصطلاح ديربهدير سر و كلهاش در منطقه پيدا ميشد، به محض اينكه پايش به منطقه ميرسيد، بچهها محاصرهاش ميكردند؛ حقيقت اين بود كه هم خوشحال بودند، هم ميخواستند به هر نحوي شده جبران مافات كرده باشند. از طرفي هم چون تازه از گرد راه رسيده بودند. دنبال بهانه ميگشتند. كافي بود كسي بگويد: «خيلي وقته پيدات نيست» يا چه عجب ازاين طرفها! راه گم كردهاي، نترسيدي؟! بلافاصله ديگري پي حرف را ميگرفت و به طعنه ميگفت: «بابا پشت جبهه خدمت ميكنه، ولش كنين». ديگري با تعجب ميپرسيد:«پشت جبهه، باركالله، خب چه كار ميكند؟»و او صدايش را صاف كرده، ميگفت: «جونم برات بگه، بافتني مي بافه، بعد آقايي كه شما باشي، مرباي هويج درست ميكنه، ترشي مياندازه و...» بچهها همه با هم ميگفتند: «احسنت، احسنت، آفرين، آفرين، پس چرا تا حالا نگفته بودي پسر، ميترسيدي ريا بشه؟ و خلاصه كاري مي كردند كه شخص پشت دستش را داغ كند كه ديگر مرخصي نرود يا يك خط در ميان به جبهه بيايد.».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 44
مسئول خط بلافاصله به نيروهاي جديد گفت: چرا معطل هستيد و در يك جا تجمع كردهايد؟ سريع برويد « پشت خاكريز » سنگر بگيريد.
-نيروها همگي تازهنفس و پرشور بودند ولي از اصطلاحات اوليهي نظامي نيز آگاهي نداشتند. مسئول خط فرياد زد: پس اينها كجا رفتند چرا يك مرتبه غيبشان زده؟
-نيروهاي تازه وارد آن طرف خاكريز و در ديد عراقيها سنگر گرفته بودند. دشمن كه آنها را در ديد داشت، زير آتش خمپاره و گلوله قرار داده بود.
مسئول خط با فرياد آنها را صدا زد و به اين طرف خواند و پرسيد چرا اينگونه عمل كرديد؟
آنها با قيافهاي حق به جانب گفتند: آخه خود شما گفتيد سريع برويد « پشت خط » سنگر بگيريد.
منبع :مجله طراوت
عمليات مرصاد تازه شروع شده بود. عجله داشتيم كه به عمليات برسيم. مسئولان مشغول توزيع كارت شناسايي, پلاك و ساير لوازم بودند. از بد شانسي نوبت من كه رسيد پلاك تمام شد. از برادري كه پشت ميز نشسته بود, پرسيدم: «پس پلاك م كدام است؟» گفت: «پلاك سفيد, شما پلاك سفيد هستيد!» اول نفهمديم چه ميگويد بعد كه متوجه شدم و رفتم دانستم كه ديگر خيلي دير بود. پلاك سفيد در مقابل پلاك قرمز, به معني شهادت بود. (سلب توفيق شهيد شدن.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 267
حقيقت گاهي حسوديمان ميشد از اينكه بعضي اينقدر خوشخواب بودند. سرشان را نگذاشته روي زمين انگار هفتاد سال بود كه خوابيدهاند و تا دلت بخواهد خواب سنگين بودند، توپ بغل گوششان شليك ميكردي، پلك نميزدند. ما هم اذيتشان ميكرديم. دست خودمان نبود.
كافي بود مثلاً لنگه دمپايي يا پوتينهايمان سر جايش نباشد، ديگر معطل نميكرديم خوب همهجا را بگرديم، صاف ميرفتيم بالا سر اين جوانان خوشخواب: «برادر برادر!» ديگر خودشان از حفظ بودند، هنوز نپرسيدهايم: «پوتين ما را نديدي؟» با عصبانيت ميگفتند: «به پسر پيغمبر نديدم» و دوباره خُر و پُفشان بلند ميشد، اما اين همهي ماجرا نبود. چند دقيقه بعد دوباره: «برادر برادر!» بلند ميشد، اين دفعه مينشست: «برادر و زهرمار ديگر چه شده؟» جواب ميشنيد: «هيچي بخواب خواستم بگويم پوتينم پيدا شد!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 55
چون توصيف بچههاي گردان پياده را شنيده بودم كه در دل شب وقت مناجات شبانه بيدار شده و به طور مخفيانه و ناشناس پوتينهاي رزمندگان را واكس ميزدند، آن شب را در گردان خوابيدم. با كوچكترين صدايي از خواب بيدار ميشدم. با آنكه خيلي هم خسته بودم.
ناگاه صداي شليك تيربار و فشنگ بالا رفت.
-بدو بيرون، برو بيرون بيحال.
گفتم: آخه من جزو اين گردان نيستم.
-امشب همه پابرهنه هستند، نيازي به پوتين نيست سريع برو به خط شو!
-جاي شما خالي تا ساعتها در گل و لاي دويديم و سينهخيز رفتيم. آن شب نه تنها پوتينها واكس نخورد، بلكه صبح زود مجبور شدم لباسهاي گلآلود را نيز شست و شو كنم.
منبع :مجله طراوت
قبل از عمليات والفجر 10، يك گردان بسيجي از شهرستان لردگان استان چهارمحال و بختياري، با پاي پياده به سوي جبهه حركت كردند. وقتي به خوزستان رسيدند، خبرنگارها به سراغشان رفتند. يكي از آنها پرسيد: «انگيزهي شما از اينكه اين همه راه را پياده آمديد، چه بود؟ رزمندهي جوان دستي به سرش كشيد و با لهجهي محلي پاسخ داد: «اي آقا، اگر با ماشين آمده بوديم حالت تهوع به ما دست ميداد، براي همين پياده آمديم.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 195
شده بود چهارشنبه سوري، منطقه يكپارچه غرق در آتشبازي كودكانه بود. دشمن تير و توپ درميكرد، تا جايي كه هيچجا به جز بهشت امن نبود، آن را هم كه به اين مفتيها نميدادند.
هركي يك چيزي ميگفت. اما حرف جوانان قديم _ پيرمردها _ يك چيز ديگر بود. پيرمردي به مزاح ميگفت: «خدا امواتتان را زياد كند، معلوم هست چهكار داريد ميكنيد؟» آمديم صنار سه شاهي پيدا كنيم، برويم با زن و بچههامان بخوريم، مگر شما وروجكها ميگذاريد» بچهها هم ميخنديدند و ميگفتند: «پيرمرد، دوربرداشتي! تند نرو، الآن عراقيها ميآيند حسابت را ميرسند!» و بعد همه با هم ميخنديدند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 123
پزشكياري تازه به ما ملحق شده بود. پيرمرد اولين بار بود كه به جبهه آمده بود. صداي گلوله كه ميآمد، خودش را روي زمين ميانداخت.
بچهها سر به سرش ميگذاشتند. از كنارش رد ميشدند و صوت ملايي مانند صفير گلوله ميكشيدند. او هم خودش را بلافاصله به زمين ميانداخت. اين حركات پيرمرد تفريح و شادي روحيهي بچهها را در پي داشت.
خودش هم ميخنديد. سرباز احمد كبابي بيشتر از همه سر به سرش مي ذاشت تا كمي بچهها در آن فضاي نگراني و اندوه، لبخندي بر لبشان بنشيند.
منبع :كتاب سرباز - صفحه: 31
براي مكاتبه با پشت جبهه و خانواده، كاغذ و پاكتهاي چاپي در اختيارمان ميگذاشتند. اين برگهها در طرحها و رنگهاي زيبا و شعارهايي از معصومين (ع) و امام امت (ره) و از جمله شعارهايي كه بيشتر زينتبخش صفحات بود، شعار: «ما تا آخر ايستادهايم» بود كه ما به آن تبصره ميزديم: «البته بعضي اوقات خسته ميشويم و مينشينيم.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 235
دوستي داشتيم به نام رحمت كرمي كه هميشه موقع صبحگاه آفتابه دستش بود. ميگفت: «اسهال دارم ميرفت داخل دستشويي و آنقدر مينشست تا صبحگاه تمام شود.» هروقت او را ميديديم و ميگفتيم: «كرمي اسهالت خوب نشد؟» و اوجواب ميداد: «نه!».
در جزيرهي مجنون خط نگه دار بوديم روزها نميتوانستيم از سنگر بيرون بياييم و شب ها نيز نگهباني داشتيم. شبي به همان درد كرمي دچار شدم به هم پستم گفتم: «مواظب اوضاع باش تا برگردم». گفت: «برو، ولي بپا روي مين نروي».
گفتم: «اگر بروم چه ميشود؟»
پاسخ داد: «هيچي تو آنجا مي ماني و من بيچاره بايد يك نفري تا صبح پاس بدهم».
رفتم روي سنگي كه دو طرفش آب بود كه ناگهان صداي سوت خمپاره آمد و شن تا سه روز از ترس، دست شويي نرفتم.
منبع :ماهنامه ستارگان درخشان
يك شب در كردستان با گلولهي توپ، پشت سنگر ما را زدند. چنين مواقعي ديوارها و سقف سنگر ميلرزيد و احياناً گرد و خاك كمي فرو ميريخت. دور هم جمع شده، در حال گفتوگو بوديم و يكي از بچهها كه خوابيده بود، هيجانزده بلند شد و گفت: «صداي چي بود؟» گفتم: «توپ، توقع داشتي چه باشد؟» راحت سر جايش خوابيد و گفت: «فكر كردم رعد و برق بود. چون من از رعد و برق ميترسم!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 209
به نسبتي كه نيروها در منطقهي عملياتي سابقهي حضور بيشتري داشتند، نيروي تازهوارد و به اصطلاح صفركيلومتر را نصيحت ميكرده و دلداري ميدادند و اگر نياز به تهور و بيباكي بود، طبيعتاً دست به تشجيعشان ميزدند. البته با اشاره و كنايه و لطيفه.
شب قبل از عمليات، وقتي براي حركت آماده ميشديم، يكي از برادران، بسيجي جواني را پيدا كرده بود و داشت او را توجيه ميكرد:
هيچ نترسيها! ببين هر اتفاقي بيفتد، از اين سه حالت خارج نيست: اگر شهيد بشوي مستقيم پيش خدا ميروي، اسير بشوي به زيارت امام حسين (ع) ميروي، و ديگر اينقدر در محرم و عاشورا مجبور نيستي به سينهات بزني، اگر هم زخمي بشوي و جراحتي برداري، كه نور علي نور است. آغوش مامان جان در انتظار توست، ديگر چه ميخواهي؟
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 20