راسخون

کوتاه و خواندنی > لطائف

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

هوا خيلي سرد بود. از بلندگو اعلام كردند جمع شويد جلوي تداركات و پتو بگيريد. فرمانده‌ي گردان با صداي بلند گفت: «كي سردشه؟» همه جواب دادند: «دشمن فرمانده.» گفت: «احسنت، احسنت. معلوم مي‌شود هيچ‌ كدام سردتان نيست. بفرماييد برويد دنبال كارهايتان. پتويي نداريم كه به شما بدهيم!»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه:

52
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

صداي خوبي داشت. وقتي مي‌خواند لذت مي‌برديم، اما وانمود مي‌كرديم كه دوست نداريم او بخواند و مي‌گفتيم: «از صدات خوشت مي‌آد؟ برو بيرون چادر. آن طرف خاكريز براي سربازهاي عراقي بخوان!» و او مي‌گفت: «چه‌قدر بنده‌ي ناشكري هستيد. مثل بلبل برايتان مي‌خوانم، آن‌وقت شما اين حرف‌ها را مي‌زنيد؟» يكي از بچه‌ها گفت: بلبليش كه بلبلي، ولي هنوز پر در نياوردي!

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 119

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

پاي منبع آب، تصادفي همديگر را ديديم. البته من سعي كردم خودم را نشانش ندهم كه مبادا احيانا خجالت بكشد، ولي برايم خيلي جالب بود كه او هم نماز شب مي‌خواند. اما وقتي برگشتم به چادر، با كمال تعجب ديدم، ظاهراً وضو گرفته و رفته تخت خوابيده. فكر كردم يعني چه؟ آدم بلند شود براي نماز شب، بعد وضو بگيرد و نماز نخوانده برود بخوابد.
گذشت تا بعدها كه كمي رويمان به هم بازتر شد. پرسيدم: آن شب قضيه چي بود؟ با همان لحن داش مشتي‌اش گفت؟ والله يك چند وقتي است حسابي حال مارو مي‌گيره؛ هرچي دوست و رفيق داريم برمي‌زنه مي‌بره، ما هم كه هرچي دست به دامنش مي‌شيم كه: اقلا حالا كه مارو نمي‌بري اين‌ها رو به خواب ما بيار، گوش نمي‌كنه كه نمي‌كنه. من هم گفتم، بگذار ببينم حال‌گيري خوبه؟

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 161


mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

اگر ما نعش نمي‌شديم صبح را به ظهر، ظهر را به شب و شب را در رختخواب به صبح مي‌رساند. خيلي بي‌حال بود، چشمت كه به او مي‌افتاد بي‌اختيار خميازه مي‌كشيدي،‌ و احساس خستگي و رنجوري به تو دست مي‌داد، و دلت مي‌خواست فقط بخواني، ولي در آن فضا جاي خلوت و خالي از سكنه‌اي پيدا نمي‌شد تا در خواب ناز فرو بروي، بچه‌ها بلايي بر سر فرد خواب آلوده مي‌آورند، كه اگر هم مي‌خوابيد، بدون شك يكسره خواب بد مي‌ديد و مرتب، هراسناك از خواب مي‌پريد، چشمش كه گرم مي‌شد، «طغاي» دسته بالاي سرش مي‌آمد و صدا مي‌زد: ببين! ببين! و شانه‌هايش را آن‌قدر تكان مي‌داد تا بيدار شود، بعد مي‌گفت: «بلند شو! يك كمي استراحت كن، دوباره بخواب پسرم! حالا ساعت چند بود؟ يازده صبح! و يا اين‌كه مي‌گفت: «پاشو، پاشو! و بنده خدا از جا مي‌پريد كه «چيه، چيه؟» و او با بي‌خيالي و خونسردي مي‌گفت: «هيچي! برادر فلاني مي‌خواست بيدارت كند، گفتم ولش كن گناه داره، تازه خوابيده!».

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 51

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

همه دور هم بوديم. صحبت از خوردني‌ها شد و اين‌كه كي چي دوست داره و كي چي دوست ندارد. بچه‌ها روي سادگي و صميميتي كه داشتند، خوب مي‌گفتند: كه مثلاً چه چيزي را دوست دارند و با ميل مي‌خوردند و چه چيزهايي را دوست ندارند و يا دوست دارند ولي با مزاجشان سازگار نيست.
به يكي از بچه‌ها كه به قول خودش هيچ غذايي نتوانسته او را سير كند و يك كارگر مي‌خواهد هيزم بزند زير اجاق، غذايش رو كرديم و به شوخي گفتيم: شما چه‌طور؟ شما چه چيزي را دوست نداريد و نمي‌خوريد برادر ( فلاني ).
كمي شكمش را خاراند و گفت:‌ من بنده‌ي ناشكر نيستم و همه چيز مي‌خورم. در واقع هر چيزي گيرم بيايد. البته چرا دروغ بگم، « من از سرخ كردني‌ها فشنگ و از پختني‌ها پاره آجر و از حاضري‌ها فقط گل سر شور را دوست ندارم. » و نمي‌خورم و بهم نمي‌سازه و الا از هيچي روگردان نيستم.
بچه‌ها از خنده،‌ دلشان را گرفته بودند و شايد بيش از خود حرف به قيافه‌ي جدي و نحوه‌ي گفتن او مي‌خنديدند كه اين‌طور شمرده‌شمرده بدون كوچك‌ترين حركت مظنوني مطلب را بيان مي‌كند و مثل چاشني يك دفعه محتواي جلسه را منفجر مي‌كند و از هم مي‌پاشاند.

منبع :ماهنامه وصال

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

راست و دروغش با آن كه تعريف كرد مي‌گفت راست است:
اول جنگ بود و بني صدر كه زماني رئيس جمهور بود براي سركشي به بعضي مقرهاي نظامي در دزفول آمده بود در حين بازديد از پادگان ارتش، چشمش به يك دستگاه «آشپزخانه سيار» افتاد اين دستگاه كه بر روي دو چرخ سوار بود و به عقب كاميون وصل مي‌شد لوله بلند عمودي در وسط داشت. بني صدر كه در فرنگ تحصيل كرده بود و از جنگ چيزي سرش نمي‌شد با تعجب از همرزمانش پرسيد:‌
-اين خمپاره تا كجا برد دارد؟
يكي از همراهان با خنده گفت: «از اين‌جا تا دستشويي.....

منبع :مجله فكه -  صفحه: 22


mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

صحبت از شكار تانك‌هاي دشمن بود و هركس در غياب آرپي‌جي زن دسته‌ي خودشان، از هنر و شجاعت،‌ دقت و سرعت عمل او تعريف مي‌كرد. يكي گفت: «شكارچي ما طوري شني تانك را نشانه مي‌گيرد كه مثل چفت در كه با دست باز كنند، همه‌ي قفل و بندهايش را از هم سوا مي‌كند و مثل شبيخوان مغازه‌هاي لوازم و وسايل يدكي مي‌چيند.»
كنارش ديگري گفت: «شكارچي ما مثل شكار يك پرنده، چنان خال زير گلوي تانك را نشانه مي‌گيرد كه فقط سرش را از بدن جدا مي‌كند در حالي‌كه بقيه‌ي بدنش سالم است و سومي كه تا اين زمان فرصت زيادي براي پيدا كردن كلمات مناسب پيدا كرده بود، گفت: «اين كه چيزي نيست، شكارچي ما هنوز شليك نكرده، تانك‌هاي دشمن به احترام آرپي‌جي‌اش كلاهشون را از سر برمي‌دارن و براش در هوا دست تكان مي‌دهند و خودشان به استقبالش مي‌آيند».

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 47


mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

يك روز كه با چند تن از دوستان با قايق در ني‌زارها در حال گشت زدن بوديم، ناگهان از جلوي دشمن در آمديم. آن‌ها مجهزتر از ما بودند و سريع قايق ما را هدف قرار دادند.
سعي كرديم دور بزنيم و به مقر برگرديم. اما اين كار طول كشيد و چند تن از بچه‌ها به شهادت رسيدند. وقتي از قايق پياده شديم و مجروحان و شهدا را از قايق خارج كرديم، يكي از بچه‌ها كه در بذله‌گويي و شوخ‌طبعي شهره بود، در كف قايق دراز كشيده بود. بلندش كردم و در حالي كه از شدت ناراحتي اشك مي‌ريختم، پرسيدم: كجات تير خورده؟ حرف بزن! بگو كجات تير خورده؟ او در حالي كه سعي مي‌كرد خود را زار نشان دهد، گفت: كوله‌پشتيم، كوله‌پشتيم ....
من كه متوجه منظورش نشده بودم، پرسيدم: كوله‌پشتيت چي؟! ...
گفت: خودم هيچيم نشده، كوله‌پشتيم تير خورده به او برس! تازه فهميدم او حالش خوب است و گلوله‌اي به او اصابت نكرده، خدا شكر كردم. هنوز مي‌خواستم از خوشحالي او را در آغوش بكشم كه متوجه شدم چه حالي از من گرفته. مي‌خواستم گوشش را بگيرم و از قايق پرتش كنم، بيرون كه بلند شد و شروع كرد به بوسيدن من. معذرت‌خواهي كرد و گفت: لبخند بزن دلاور! من هم خنده‌ام گرفت و تلافي كارش را به زماني ديگر موكول كردم.

 

منبع :مجله شميم عشق
راوي : منصور اميرپور 
 

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

كاري نبود كه با اين پاي چوبي و لنگ نكند و گاهي آن را در مي‌آورد و مثل چماق روي خاكريز نصب مي‌كرد. گاهي دست مي‌گرفت و به دنبال بچه‌ها مي‌دويد. يك وقت هم آن را جايي جا گذاشته، مي‌آمد. همه‌ي اين كارها را هم براي اين مي‌كرد كه نشان دهد، خيلي امر مهمي نيست، يا به ما نمي‌آيد كه جانباز باشيم.
ما هر وقت آن‌ها را مي‌ديديم، مي‌گفتيم: فلاني بهشت خواستي بروي، يك اردنگي هم با اين پاي مصنوعيت به ما بزن و ما را به زور هم كه شده، جا بده توي بهشت. بعضي هم مي‌گفتند: «نامردي نكن، چنان بزني كه از زمين بلند نشود. يكي از تو بخورد، يكي از ديوار!» و آن‌ها براي اين‌كه لطف مزاح را تمام كرده باشند، سرشان را بالا مي‌انداختند و مي‌گفتند و اضافه مي‌كردند كه مگر نمي‌گويند همه‌ي اعضا و جوارح اشخاص در روز قيامت شهادت مي‌دهند؟ آن‌وقت اگر پايم گفت اين پارتي بازي كرده چي؟ پايم را تو سرت خرد مي‌كنند! ما هم مي‌گفتيم: آن پايي كه گواهي مي‌دهد، پاي راست راستكي است نه اين پاها.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 164



mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

در جبهه اوضاع سياسي دنيا را نقد و بررسي مي‌كرديم. نوبت به آمريكا رسيد و رياست جمهوري آن وقت. بعضي مي‌گفتند: «حرف خودشان را به كرسي نشاندند و با اين همه مفسده كه در عالم ايجاد مي‌كنند، هم‌چنان قبله‌ي آمال ملحدين هستند!»
دوستي مي‌گفت: «من موافق نيستم، اين حرف‌ها هم نيست. ريگان را ببينيد. در دوره رياست جمهوري‌اش گند زد. آن‌قدر خرابكاري كرد تا بالاخره بوش (بويش) آمد. حالا شما فكر مي‌كنيد، مردم بوش (بويش) را چه‌قدر تحمل مي‌كنند؟ قطعاً اگر شامه‌شان معيوب نباشد، چهار سال!

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 18

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

در جريان عمليات كربلاي 5 تعداد زيادي از دوستان خوب، به شهادت رسيدند و برخي مجروح شدند. عباس‌قلي شاهرودي جزو مجروحين بود. وقتي امدادگر آمد زخم‌هايش را ببندد، گفته بود: «جلو نيا، دهانت بو مي‌دهد، حالت تهوع پيدا مي‌كنم».
بقيه‌ي مجروحين از حرف او خنده‌شان گرفته بود و باعث شد در آن فضاي پر از درد، شوخي و خنده جايگزين شود.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 66


mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

خمپاره كه مي‌زدند، طبيعتاً اگر در سنگر نبوديم، خيز مي‌رفتيم تا از تركش آن محفوظ بمانيم. بعضي صاف صاف مي‌ايستادند و جنب نمي‌خوردند و اگر تذكر مي‌دادي كه دراز بكش، مي‌گفتند: «بيت‌المال است» حالا كه اين بنده‌ي خدا به خرج افتاده، نبايد جاخالي داد، حيف است. اين همه راه آمده، خوبيت ندارد.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 140

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

مي‌گفت: « بابا يه خرده جلوي شكم‌تان را بگيريد؛ يعني چي. معني ندارد. مگر آدم هر چه دم دستش آمد، مي‌خورد؛ اين‌ها بيت‌المال است. حساب و كتاب دارد. فردا پس فردا بايد جواب پس بدهيد. ملت بيچاره‌ي عراق از سر و ته خرج‌شان مي‌زنند. شنيده‌ام حسابي در بلا و مضيقه‌اند. نان براي خوردن ندارند. آن وقت راه و نيم راه تير و تركش مي‌خوريد. مگر نشنيده‌ايد كه « في حلالها حساب و في حرامها عقاب... » ها بابا جان حرف بزرگ‌تر را گوش كنيد. اين‌قدر تير و تركش نخوريد. مال بيت‌المال عراق است؛ حساب و كتاب دارد. »

منبع :مجله جاودانه ها -  صفحه: 38


mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

در اوج باران تير و تركش، بعضي از اين نيروها سعي‌شان بر اين بود تا بگويند قضيه اين‌قدرها هم سخت نيست و شب‌ها دور هم جمع مي‌شدند و روي برانكاردها عبارت‌نويسي مي‌كردند. يك‌بار كه با يكي از امدادگرها، برانكارد لوله شده‌اي را براي حمل مجروح باز كرديم، چشممان به عبارت‌ «حمل بار بيش از 50 كيلو ممنوع» افتاد.
از قضا مجروح نيز خوش هيكل بود. يك نگاه به او مي‌كرديم، يك نگاه به عبارت داخل برانكارد. نه مي‌توانستيم بخنديم، نه مي‌توانستيم او را از جايش حركت بدهيم. بنده‌ي خدا هاج و واج مانده بود كه چه بگويد. بالاخره حركت كرديم و در راه كمي مي‌آمديم و كمي هم مي‌خنديديم. افراد شوخ طبع، دست از برانكارد خون آلود حمل مجروح هم برنداشته بودند.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 68

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

با آن سبيل چخماقي، خط ريش پت و پهن كه تا گونه‌اش پايين آمده بود و چشم‌هاي ميشي، زير ابروان سياه كماني و لهجه‌ي غليظ تهراني‌اش مي شد به راحتي او را از بقيه‌ي بچه‌ها تشخيص داد. تسبيج دانه درشت كهربايي رنگي داشت كه دانه‌هايش را چرق‌چرق صدا مي‌داد.
اوايل كه سر از گردان ما درآورد، همه ازش واهمه داشتند. هنوز چند سال از انقلاب نگذشته بود و ما داش مشدي‌هاي قداره كش را به ياد داشتيم كه چه‌طور چند محله را به هم مي‌زدند و نفس‌كش مي‌طلبيدند و نفس‌داري پيدا نمي‌كردند.
اسمش « ولي » بود. عشق داشت كه داش ولي صدايش بزنيم. خدايي‌اش لحظه‌اي از پا نمي‌نشست. وقت و بي‌وقت چادر را جارو مي‌زد؛ دور از چشم ديگران ظرف‌ها را مي‌شست و صداي ديگران را در مي‌آورد كه نوبت ماست و شما چرا؟ يك تيربار خوش‌دست هم داشت كه اسمش را گذاشته بود: بلبل داش ولي! اما تنها پامرغي نرفتنش بود.
مانده بوديم كه چرا از زير اين يكي كار در مي‌رود. تو ورزش و دويدن و كوه‌پيمايي با تجهيزات از همه جلو مي‌زد. مثل قرقي هوا را مي‌شكافت و چون تندبادي مي‌دويد. تو عمليات قبلي دست خالي با يك سرنيزه، دخل ده دوازده عراقي را درآورده بود و سالم و قبراق برگشته بود پيش ما. تيربارش را هم پس از اين كه يك عراقي گردن كلفت را از قياقه انداخته و اوراق كرده بود، از چنگش درآورده و اسمش را با سرنيزه روي قنداق تيربار كنده بود. با يك قلب كه از وسطش تير پرداري رد شده بود و خون چكه‌چكه كه شده بود: داش ولي!
آخر سر فرمانده‌ي گردان طاقت نياورد و آن روز صبح كه بعد از دويدن قرار بود پامرغي برويم و طبق معمول داش ولي شانه خالي مي‌كرد، گفت: « برادر ولي، شما كه ماشاالله بزنم به تخته از نظر پا و كمر كه كم نداريد و همه را تو سرعت عقب مي‌گذاريد، پس چرا پامرغي نمي‌رويد؟ »
داش ولي اول طفره رفت اما وقتي فرمانده اصرار كرد، آبخور سبيل پت و پهنش را به دندان گرفت و جويده‌جويده گفت:‌ « راسياتش واسه ما افت داره جناب! »
فرمانده با تعجب پرسيد: « يعني چي؟ »
-آخه نوكر قلب باصفاتم؛ واسه ما افت نداره كه پامرغي بريم؟ بگو پاخروسي برو، تا كربلاش هم مي‌رم!
زديم زير خنده، تازه شصت‌مان خبردار شد كه ماجرا از چه قرار است. فرمانده خنده‌خنده گفت: « پس لطفاً پاخروسي برويد! »
داش ولي قبراق و خندان نشست و گفت: « صفاتو عشق است! » و تخته گاز همه را پشت‌سر گذاشت.

 

منبع :مجله جاودانه ها