کوتاه و خواندنی > لطائف
از بچههاي گردان حضرت قمر بني هاشم عليهالسلام لشكر 10 بود؛ شهيد علي لطفينسب.
وقتي ميديد يكي از دوستان با وجود دسترسي به آب به خودش نميرسد و تر و تميز نميگردد و تنبلي ميكند، دست ميكرد جيبش و يك پنج توماني درميآورد و ميگذاشت كف دست طرف و با اصرار ميگفت: «اينو بگير! »
و وقتي او ميگفت آخر براي چي. اين را چكارش كنم؟ دستش را ميزد به پشتش و ميگفت: « بگير يك حمام برو، بدو باركالله. »
|
پس از پرسيدن اسم و آدرس و شغل، نوبت به مدت حضور در جبهه، يا به اصطلاح «سابقهي مبارزاتي» ميرسيد. |
|
|
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 60 |
آموزش خمپارهانداز بود و تفاوت آنها با يكديگر. اينكه بعضي سوت و صدا ندارند و ناغافل ميآيند و چهطور ميشود از تركش آنها در امان بود. مسئول آموزش ميگفت: «گاهي آدم زماني به خودش ميآيد كه ديگر خيلي دير است» خمپاره درست بالاي سرت است، حتي فرصت اينكه بنشيني، نداري.
صحبت كه به اينجا رسيد، كسي از ميان جمع برخاست و گفت: «در چنين شرايطي واقعاً چه ميشود كرد؟» گفت: هيچي. اينكه زندگي كني و آن را روي هوا بگيري و نگذاري بيفتد روي زمين و منفجر بشود!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 137
از خستگي تلوتلو ميخورديم، شوخي نبود، بيش از هفت، هشت ساعت راه رفته بوديم. آن هم روي صخرهها و ارتفاعات. موقع برگشتن وقتي كه بچهها نه ناي حرف زدن داشتند و نه پاي رفتن، سرگروهمان گفت: «برادرا با يك صلوات در اختيار خودشان.»
همه خندهشان گرفته بود، چون ديگر براي كسي اختياري و تواني نمانده بود. يكي از بچهها گفت: «برادر! اگر در محاصرهي دشمن بوديم چه ميگفتي؟» و او كه در حاضر جوابي كم نميآورد، پاسخ داد: «هيچي، ميگفتم: برادرا با يك صلوات در اختيار دشمن!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 72
هروقت آدم ياد حرفهايش ميافتاد، بياختيار خندهاش ميگرفت و ديگر اعتنايي هم به اطراف خود نداشت. كه اگر كسي نميدانست قضيه چيست، با خود ميگفت: «خدا شفاش بده، احتمالاً كم و كسر داره.
مثلاً يكي از كارهايش كه خوب يادم هست، از آن روزهايي كه هنوز او را نميشناختم اين است كه وقتي ميديد بچهها زيادي سرشان به كار خودشان گرم است، ميآمد و در حالي كه به ظاهر اعتنايي هم به ديگران نداشت، به نقطهاي خيره ميشد و ميگفت: «ببين... ببين!» طبيعي بود كه هركس چون تصور ميكرد او را صدا ميكند، برميگشت و او در ادامه در حالي كه يك دستش را هم به سينهاش ميزد، ميگفت: «ببين حال پريشانم، حسين جانم، حسين جانم.»
كنايه از اينكه مثلاً دارم نوحه ميخوانم و كسي را صدا نكردهام!
شلمچه بوديم! بلدوزرهارو خاموش كرديم و نماز صبح رو خونديم. دور هم نشسته بوديم كه نادي رفت نشست رو يه سنگر و شروع كرد سخنراني كردن. رو به فرمانده كرد و گفت: «آقاي قيصري! من اين قدر از اين بچه ننهها، بدم ميادا». فرمانده گفت: «كدوم بچه ننهها؟ عباس!». نادي گفت: «بچههايي كه هنوز صداي گلولهاي نيومده از بالا ميپرند پايين و دراز به دراز ميخوابند رو زمين. آدم بايد شجاع باشه. نترس باشه. من كه تا خمپاره منفجر نشه، تكون نميخورم. يعني اصلاً كم شده كه بترسم!»
داشت از خودش تعريف ميكرد كه صالح گفت: «آررّه! نادي راست ميگه! من كه نديدم به اين راحتي بترسه». و بعد به پيرمرادي چشمك زد و اشاره كرد. پيرمرادي رفت پشت سر نادي نشست. صالح ادامه داد: «مثلاً موقعي كه گلولهاي مياد؛» پيرمرادي يه دفعه، صداي شليك شدن يه خمپاره رو درآورد. هنوز صداي پيرمرادي تموم نشده بود كه نادي داد زد: «يا ابوالفضل! برادر بخواب!» و از بالاي سنگر مثل گنجشكي پريد پايين و دراز به دراز خوابيد و دستاشو گرفت رو سرش. صداي خندهي بچهها همه جا رو پر كرد. لحظهاي گذشت. نادي آروم سرشو بلند كرد و گفت: «پس كو خمپاره؟ كجا خورد؟»
آقاي قيصري كه ميخنديد گفت: «خورد رو زمين؛ البته نادي، نه گلوله!»
منبع :مجموعه خاطرات طنزدفاع مقدس(1)
راوي : محسن صالحي حاجي آبادي
جديجدي، مانع نماز شب، تهجد و شب زندهداري بچهها ميشد. تا جايي كه ميتوانست، سعي ميكرد نگذارد كسي نماز شب بخواند. گاهي آفتابه آبهايي كه آنها از سرشب پر ميكردند و پشت سنگر مخفي ميكردند، خالي ميكرد. اگر قبل از اذان صبح بيدار ميشد، پتو را از روي سر بچهها كه در حال نماز بودند، ميكشيد. اگر به نگهبان سپرده بودند كه زودتر صدايشان كند و ميخواست به قولش وفا كند، نميگذاشت و خلاصه هر كاري از دستش ميآمد كوتاهي نميكرد.
با اين وصف، يك وقت بلند ميشد، ميديد اي دل غاقل! حسينيه پر است از نماز شب خوانها. آن وقت بود كه خيلي بافر ميايستاد و داد و بيداد ميكرد اي بدبختها! چهقدر بگويم نماز شب نخوانيد. اسلام والله به شما احتياج دارد. فردا اگر شهيد بشويد، كي ميخواهد اسلحههايتان را از روي زمين بردارد؟ چرا بيخودي خودتان را به كشتن ميدهيد؟ بچهها هم بياختيار لبخندي بر لبانشان مينشست و صفاي محفل ميشد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 160
انگار در وضعيتي كه آدم سخت گرفتار بود و حال و روز خوشي را نميفهميد و دل و دماغ هيچكاري، خصوصاً خوش و بش كردن را نداشت، بيشتر به پايش ميپيچيدند. بيچاره پيك با آن سر و روي آشفته، كلي راه را آمده پيغامي را برساند و تند و تيز هم برگردد. هنوز چند قدمي از سنگر اجتماعي دور نشده بود، يك نفر داد زد: برادر...! او هم برميگشت و منتظر خبر اين مبتدا ميشد. او هم اينقدر دست دست ميكرد، تا طفل معصوم تمام راهي را كه رفته بود، برگردد. آن وقت خوب كه نزديك ميشد، دستش را به سوي او دراز ميكرد و ميگفت: «خداحافظ، التماس دعا!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 122
يك روز عصر جمعه بود و هركس به نحوي مشغول كاري بود؛ يكي با مطالعه، يكي با نوشتن نامه، بعضي با نظافت و جفت و جور كردن وسايلشان و بعضي ديگر با گفتوگو و درد و دل. كه در همين هنگام، مسئول خطي كه بچهها مسئوليت نگهداريش را بر عهده داشتند، سرزده وارد شد و در آستانهي ورودي در ايستاد. كاغذ و قلم را خيلي رسمي به نحوي كه همه گمان نوشتن چيزي يا اسامي خاصي را كنند، به دست گرفت و خطاب به بچهها گفت: «برادرهايي كه مايل هستند، صاف (عمودي) بنشينند، و با اين حرف شكوفهي لبخند بر لبها كه هيچ، در چشمها هم شكفته شد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 108
صدا به صدا نميرسيد. همه مهياي رفتن و پيوستن به برادران مستقر در خط بودند. راه طولاني، تعداد نيروها زياد و هوا بسيار گرم بود. رانندهي خوشانصاف هم در كمال خونسردي آينه را ميزان ميكرد و به سر و وضعش ميرسيد.
بچهها پشت سر هم صلوات ميفرستادند، براي سلامتي امام، بعضي مسئولين و فرماندهي لشگر و... اما باز هم ماشين راه نيفتاد. بالاخره سر و صداي بعضي درآمد: «چرا معطلي برادر؟ لابد صلوات ميخواهي. اينكه خجالت نداره. چيزي كه زياد است صلوات.» سپس رو به جمع ادامه داد: «براي سلامتي بنده! گير نكردن دنده، نبودن جادهي لغزنده، كمتر شدن خنده يك صلوات رانندهپسند! بفرستيد.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 217
بچهها، حسين عاشق صدايش ميكردند. خودش ميگفت: «من عاشق خمينيام.» راه به راه دستور صلوات ميداد. همهمان دوستش داشتيم. سر نترسي داشت و مشتري پر و پا قرص جبهه بود. خيلي هواي بچههاي كم سن و سال ر ا داشت، از هيچ كاري هم رو گردان نبود. تكيه كلامش هم اين بود: «براي سلامتي خدا صلوات» ما ميمانديم كه بايد صلوات بفرستيم يا نه... در ادامه خودش ميگفت: «به مولا حرف نداره، خيلي آقاست. همهي برنامههايش رو حسابه.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 218
همه آماده بودند تا مربي بيايد و درس تخريب را شروع كند. براي اينكه بچهها سر حال بيايند و آمادگي شنيدن مطالب درسي را داشته باشند، يكي از برادران از ميان جمع برخاست و گفت: «برادرا! براي سلامتي خودتان و خانوادتان... به دكتر مراجعه كنيد.» (به جاي صلوات)
يكي ديگر گفت: «براي سلامتي خودتان و خانوادتان... ورزش كنيد» و اين شروع رجزخواني نيروها قبل از درس شد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 111
بچهها با صداي بلند صلوات ميفرستادند و او مي گفت: «نشد، اين صلوات به درد خودتون ميخوره» نفرات جلوتر كه اصل حرفهاي او را ميشنيدند و ميخنديدند، چون او ميگفت: «براي سماوراي خودتون و خانوادهاتون يه قوري چايي دم كنيد» ولي بچههاي رديفهاي آخر فكر ميكردند كه او براي سلامتي آنها صلوات ميگيرد و پشت سر هم ميگفت: « نشد، مگه روزه هستيد» و بچهها بلندتر صلوات ميفرستادند. بعد از كلي صلوات فرستادن، تازه به همه گفت كه چه چيزي ميگفته و آنها چه چيزي ميشنيدند و بعد همه با يك صلوات به استقبال خنده رفتند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 121
دعاي جوشنكبير خوانده ميشد. يكي از پاسدار وظيفهها در گوشم گفت: « التماس دعا ما را از دعاي خير فراموش نكن. » يك حالت خاصي داشت.
دعا و احيا كه به پايان رسيد، رو به من كرد و گفت: « واقعاً برايم دعا كردي؟ »
گفتم: « فكر كردي من يادم رفت! وقتي كه جمله " يا كافي و يا مُعافي " خوانده شد، ياد تو افتادم و دعا كردم انشاالله به سلامت پايان خدمت را بگيري و بروي. »
منبع :مجله طراوت
روزي از محمد در مورد روحيهي رزمندگان سؤال كردم. گفت: «روحيهي رزمندگان ما مانند برق سهفازي است كه وقتي مزدوران عراقي را ميگيرد، آنان را به علت نداشتن تقوا، خشك ميكند و از پا درميآورد».
منبع :كتاب سيرت شهيدان