خاطرات دفاع مقدس
|
برهوت
|
|
تعلقات سید مرتضی
|
|
خاطره ای از سید مرتضی آوینی/ خانم زهرا(س) گفت: با بچه من چه كار داري؟
|
پلك كه روي هم گذاشتم «بي بي فاطمه» (صلوات الله عليها) را به خواب ديدم و شروع كردم به عرض حال و ناليدن از مجله، كه «بي بي» فرمود با بچه من چه كار داري؟ من باز از دست حوزه و سيد ناليدم، باز «بي بي» فرمود: با بچه من چه كار داري؟ براي بار سوم كه اين جمله را از زبان مبارك «بي بي» شنيدم، از خواب پريدم. وحشت سراپاي وجودم را فرا گرفته بود و اصلا به خود نبودم تا اينكه نامه اي از سيد دريافت كردم. سيد نوشته بود: «يوسف جان ! دوستت دارم. هر جا مي خواهي بروي، برو! هر كاري كه مي خواهي بكني، بكن! ولي بدان براي من پارتي بازي شده و اجدادم هوايم را دارند» ديگر طاقت نياوردم و راه افتادم به سمت حوزه و عرض كردم سيد پيش از رسيدن نامه ات خبر پارتي ات را داشتم و گفتم آنچه را آن شب در خواب ديده بودم.
راوي:يوسفعلي ميرشكاك
|
روضه خوانی که کارش را از مجالس شهدا آغاز کرد
|
|
خاطرات بانوی جانباز ۷۰درصد در «پیچک این روزهای ابری» روایت شد
|
|
بارانی که عراقیها را اسیر کرد
|
|
شهید پابرهنه (شهید حمید میرافضلی)
|
|
روایتی از شهید دوران
|
|
خاطره ای از شهید حاج محسن دین شعاری ...
|
حاج محسن حال و هوای دیگری داشت گفت: با هم بر سر مزار شهدا نیز برویم وقتی وارد قطعه شهدا شدیم حاجی انگار دنبال چیزی میگشت علت سرگردانیاش را پرسیدم؟ گفت: میخواهم مزار شهید حاج علیرضا نوری را پیدا کنم. حاج علیرضا نوری قائممقام شهید لشگر ۲۷ بود که در عملیات کربلای ۵ و منطقه شلمچه به شهادت رسیده بود.
پس از کمی جستجو مزار شهید نوری را پیدا کردیم که در کنار او یک قبر خالی بود. حاج محسن با دیدن آن آرام نشست دستش را بر روی قبر خالی گذاشت و گفت: من را اینجا دفن کنید.
با تعجب گفتم: داری چی میگی؟
اما محسن آرام گفت: اینجا قبر من است.
جالب این بود که بعد از شهادتش با اینکه ما در دفن او سهمی نداشتیم اما نمیدانم برنامهها چطور ردیف شده بود که بچههای تخریب هماهنگ کردند و محسن را در همان جایی که پیشبینی کرده بود به خاک سپردند. یعنی به تعبیری محسن خانه آخرت خود را پیدا کرده بود.
منبع:يادياران
یاد و خاطر همه حماسه سازان هشت سال دفاع مقدس گرامی باد...
نثار شادی روح شهداء و امام شهداء صلوات
|
شهیدی که نمیخواست پیدایش کنیم
|
|
پخش موسیقی عربی در خط مقدم
|
|
تير آخر
|
|
روایتی از حضور رهبر انقلاب در منطقه آغشته به آلودگی شیمیایی+عکس
|
با خودمان گفتیم در این شرایط ناامن آسمان، چه کسی با هلیکوپتر به اینجا آمده؟ دیدیم یک برادر جانباز با دو عصا در زیر بغل از هلیکوپتر پیاده شد و پس از او یک نفر با لباس سپاه آمد که متوجه شدیم آیتالله خامنهای است.
به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، این عکس مربوط میشود به حضور حضرت آیتالله خامنهای در منطقه عمومی حلبچه همزمان با عملیات والفجر 10 که در روزهای پایانی اسفندماه سال 1366 صورت گرفت. منطقه تصویر، ارتفاعات شندروین عراق است که حدود 36 ساعت پیش به تصرف نیروهای سپاه درآمده بود. آیتالله خامنهای با توجه به مسئولیتشان در جنگ و در اداره کشور، برای دریافت آخرین اطلاعات و مشاهدات عینی، شخصاً در منطقه حضور پیدا کرده بودند.
منطقه شندروین در غرب رودخانهی سیروان که مرز ایران و عراق است و در عمق حدود پنج شش کیلومتری خاک عراق قرار دارد. قرار بود نیروهای سپاه برای حفظ منطقه قرارگاهی در این ارتفاع تأسیس کنند. کارها به سرعت آغاز شده بود. من در آن زمان مسئول عملیات لشکر 11 امیرالمؤمنین(ع) بودم. ما سوار بر خودرو از پایین به سمت ارتفاعات حرکت کرده بودیم. عراقیها اگر چه منطقه را در زمین از دست داده بودند، اما آسمان در اختیار آنها بود. منطقه هنوز پاکسازی نشده بود و به هیچ وجه امنیت در آن وجود نداشت. هواپیماهای عراقی مدام بر فراز آسمان پرواز میکردند و بمب میریختند. توپخانه دشمن هم بیکار نبود و روی منطقه آتش میریخت.
به ارتفاعات رسیدیم، همین که از ماشین آمدیم پایین، یک هلیکوپتر بل 206 که میخواست در آن منطقه به زمین بنشیند توجهمان را جلب کرد. با خودمان گفتیم در این شرایط ناامن آسمان، چه کسی با هلیکوپتر به اینجا آمده؟ منتظر بودیم تا سرنشینان آن بیرون بیایند تا به سرعت آنها را منتقل کنیم مبادا هلیکوپتر توسط هواپیماها هدف قرار نگیرد. دیدیم یک برادر جانباز با دو عصا در زیر بغل و یک پای قطعشده از هلیکوپتر پیاده شد و پس از او یک نفر با لباس سپاه آمد که متوجه شدیم آیتالله خامنهای است که آن زمان رئیسجمهور و رئیس شورای عالی دفاع هم بودند. فکر میکنم ایشان برای استفاده بیشتر از وقت با هلیکوپتر به اینجا آمده بودند. همگی سریع سوار ماشین شدیم و به سمت محل تأسیس قرارگاه -که «قرارگاه نجف» نام گرفته بود- حرکت کردیم.
جدا از مسیر حرکت ما، منطقه حلبچه و ارتفاعات شندروین و بالامبو هم به شدت زیر آتش توپخانه و هواپیماهای دشمن قرار داشت. کل منطقه را با بمبهای معمولی و شیمیایی هدف قرار میدادند. به محل ساخت قرارگاه رسیدیم. قرار بود سولهای در محل یک شیاری -که از امنیت بیشتری برخوردار بود- ساخته شود. فکر میکردیم این کار انجام گرفته، اما وقتی به آن محل رسیدیم، متوجه شدیم هنوز این اتفاق نیفتاده و فقط توانسته بودند چند چادر برپا کنند.
حضرت آقا از ماشین پیاده شدند. نیروهای سپاه مشغول حفر سنگر برای نصب سوله بودند. از زیر یکی از چادرها، پتویی آوردند و روی یکی از سنگرهای نیمهکاره انداختند تا آیتالله خامنهای روی آن بنشینند. همین که ایشان مستقر شدند در آنجا، هواپیماها مدام بمباران میکردند. نگران بودیم که نکند یکی از این بمبها به اینجا بخورد.
همهجای منطقه عمومی حلبچه داشت بمباران میشد. حتی مشخص بود که خود شهر حلبچه هم بمباران شیمیایی میشود. حضرت آقا از مشاهده این وضع ناراحت بودند، چون علاوه بر نیروهای ما، مردم بیگناه حلبچه هم قربانی میشدند. به همین خاطر دستور اکید صادر کردند که سپاه هرچه سریعتر مردم حلبچه را تخلیه کند و آنها را به سرعت برای مداوا به اردوگاهها، درمانگاهها و بیمارستانهای پشت جبهه منتقل کند. در واقع ایشان در آن موقعیت، اولویت کار سپاه را بر انتقال مجروحان و مصدومان مردم حلبچه قرار دادند.
عکس فوق زمانی گرفته شد که حضرت آقا و همراهانشان از ماشین پیاده شده بودند و از ارتفاع به سمت محل قرارگاه نجف در یک سرازیری حرکت میکردند. من در این تصویر، اولین نفر در جانب راست آیتالله خامنهای قرار دارم. در این تصویر دو نفری که لباس کردی به تن دارند، از نیروهای مهندسی-رزمی هستند و سه نفر از برادران که از همراهان ایشان بودند نیز در تصویر حضور دارند. ایشان حدود هشت یا نُه ساعت در آن ارتفاعات حضور داشتند و بعد سوار هلیکوپتر شدند و رفتند.
* راوی: سردار کوروش آسیابانی، جانشین فرمانده قرارگاه منطقهای غرب سپاه
|
پوست هندوانهای که مرا از مرگ نجات داد
|
|
پاسداشت سیامین سالگرد شهادت علیرضا موحد دانش یاران حاج علی را شناسایی کنید
|
به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، شهید علیرضا موحد دانش اولین فرزند خانواده بود که به سال 1337 در تهران به دنیا آمد. شهید موحد دانش در فروردین ماه 1358 به عضویت سپاه پاسداران در آمد و ابتدا مأموریت حراست از بیت امام خمینی را بر عهده گرفت. با آغاز غائله کردستان، به کردستان رفت و در چند عملیات پاکسازی علیه ضد انقلابیون شرکت کرد. پس از آن به جبهه اعزام شد و به عنوان جانشین «شهید محسن وزوایی» در عملیات بازی دراز حضور یافت و در همین عملیات، یک دستش را از ناحیه مچ از دست داد. قبل از عملیات فتح المبین، به تیپ 27 محمد رسول الله (ص) اعزام شد تا به عنوان معاون گردان حبیب بن مظاهر مأموریتش را انجام دهد.
وی پس از خاتمه عملیات فتح المبین، فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر را بر عهده گرفت و نقش فعالی در مراحل سه گانه "الی بیت المقدس" و آزادی خرمشهر ایفا کرد.
وی پس از پایان عملیات بیت المقدس، به همراه قوای محمد رسول الله (ص) به لبنان اعزام شد. بعد از بازگشت از لبنان، فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده گرفته، در عملیات "والفجر 1" با این تیپ وارد عملیات شد و در همان عملیات نیز مجدداً مجروح شد.
علیرضا موحد، عاقبت در تاریخ 13 مرداد 1362 در عملیات والفجر 2 در منطقه حاج عمران، در حالی که فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده داشت به شهادت رسید.
تصاویری که به مناسبت سیامین سالگرد شهادت حاج علی موحد دانش منتشر خواهیم کرد عکسهایی از این شهید است که در کنار هم رزمان خود انداخته. این تصاویر تا روز سالگرد ایشان ادامه خواهد داشت و امیدواریم بتوانیم با گویا سازی این عکسها خاطرات شهید موحد دانش را جمعآوری کرده و در تاریخ ماندگار کنیم.