خاطرات دفاع مقدس
|
امتحان سختی که درهای غیب الهی را به روی احمدآقا گشود...
|
.او یکی ازشاگردان خاص ایت الله حق شناس بود.آن هنگام که این استاد برجسته اخلاق ،برای تشییع پیکر احمد علی به مسجد امین الدوله آمده بودند کرامات وخاطرات عجیبی از این بنده مخلص خدا بیان کرده ودر باره ایشان اظهار داشتند:
"آه آه ،آقا،در این تهران بگردید ببینید کسی مانند این احمد آقا پیدا می شود یا نه؟!"
ایشان در مجلسی که بعد از شهادت احمد علی داشتند بین دونماز ،سخنرانیشان را به این شهید بزرگوار اختصاص داده وبا آهی از حسرت که در فراق احمد بود بیان داشتند:
"این شهید را دیشب در عالم رویا دیدم .از احمد پرسیدم چه خبر؟به من فرمود:تمام مطالبی که (از برزخ و...)می گویند حق است .از شب اول قبر وسوال و...اما من را بی حساب وکتاب بردند.رفقا ،ایت الله بروجردی حساب وکتاب داشتند .اما من نمی دانم این جوان چه کرده بود.چه کرد که به اینجا رسید!"
سپس در همان شب ایشان به همراه چند نفر از دوستان به سمت منزل احمد اقا که در ضلع شمالی مسجد امین الدوله در چهار راه مولوی بود رهسپار شدند.در منزل این شهید بزرگوار روبه برادرشان اظهار داشتند:
"من یک نیمه شب زودتر از ساعت نماز راهی مسجد شدم .به جز بنده وخادم مسجد ،این شهید بزرگوار هم کلید مسجد را داشت.به محض اینکه در را باز کردم دیدم شخصی در مسجد مشغول نماز است .دیدم که یک جوانی در حال سجده است .اما نه روی زمین !بلکه بین زمین وآسمان مشغول تسبیح حضرت حق است.جلوتر که رفتم دیدم احمدآقا است.بعد که نمازش تمام شد پیش من امد وگفت تا زنده ام به کسی حرفی نزنید.."
بعد از تایید جضرت آقا بود که برخی از نزدیک ترین دوستان ایشان لب به سخن گشودند واز کرامات احمد آقا هر انچه که دیده بودند را نقل کردند...
شهید احمد علی نیری نشسته از چپ
دکتر محسن نوری یکی از همان دوستانی است که روزی در همان ایام کودکی به تحول عجیب معنوی احمد علی پی می برد و درصدد دانستن این تحولات عمیق روحی او برمی اید .ایشان خود در باره آن روز اینچنین روایت می کند:
"یک روز بهش گفتم من نمیدانم چرا توی این چند سال اخیر شما در معنویات رشد کردی .می خواست بحث را عوض کنداما سوالم را تکرار کردم . گفتم حتما علتی داره.گفت اگه طاقتش رو داری بشین تا برات بگم.
یه روز با رفقای محل وبچه های مسجد رفته بودیم دماوند. همه مشغول بازی بودند یکی از بزرگترها گفت احد آقا برو کتری روآب کن بیار... منم راه افتادم راه زیاد بود کم کم صدای آب به گوش رسید.از بین بوته ها به رودخانه نزدیک شدم.تا چشمم به رودخانه افتاد یه دفعه سرم را انداختم پایین و همان جا نشستم بدنم شروع کرد به لرزیدن نمیدانستم چه کار کنم . همان جا پشت درخت مخفی شدم ...می توانستم به راحتی گناه بزرگی انجام دهم. پشت ان درخت وکنار رودخانه چندین دخترجوان مشغول شنا بودن .همان جا خدا را صدا زدم و گفتم خدایا کمک کن. خدایا الان شیطان به شدت من را وسوسه میکند که من نگاه کنم هیچ کس هم متوجه نمی شوداما خدایا من به خاطر تو ازین گناه می گذرم.
کتری خالی را برداشتم از جایی دیگر آب تهیه کردم ورفتم پیش بچه ها ومشغول درست کردن آتش شدم.یه سختی آتش را آماده کردم و خیلی دود توی چشمم رفت و اشکم جاری بودیادم افتاد حاج آقا گفته بود هرکس برای خداگریه کند خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت . گفتم ازین به بعد برای خدا گریه میکنم حالم منقلب بود و از آن امتحان سخت کنار رودخانه هنوز دگرگون بودم واشک میریختم ومناجات می کردم خیلی باتوجه گفتم یا الله یا الله... به محض تکرار این عبارات صدایی شنیدم که از همه طرف شنیده میشد به اطرافم نگاه کردم صدا از همه سنگریزه های بیابان و درختها و کوه می آمد!!! همه می گفتند سبوح القدوس و ربنا الملاکه والروح...
از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد..."
یکی دیگر از دوستان احمد آقا در باره ایشان چنین می گویند"زندگی او مانند یک انسان عادی ادامه داشت ،اما اگر مدتی با او رفاقت داشتی ،متوجه می شدی که او یکی از بندگان خالص درگاه خداست.یک بار برنامه ی بسیج تا ساعت سه بامداد ادامه داشت .بعد احمد آهسته به شبستان مسجد رفت ومشغول نماز شب شد.من از دور اورا نگاه می کردم .حالت او تغییر کرده بود.گویی خداوند در مقابلش ایستاده واو مانند یک بنده ضعیف مشغول تکلم با پروردگار است.عبادت عاشقانه ی او بسیار عجیب بود.آنچه که ما از نماز بزرگان شنیده بودیم در وجود احمد اقا می دیدیم .قنوت نماز او طولانی شد آن قدر که برای من سوال ایجاد کرد.یعنی چه شده؟!بعد از نماز به سراغش رفتم واز او پرسیدم:احمد آقا تو قنوت نماز چیزی شده بود ؟احمد همیشه در جواب هایش فکر می کرد.برای همین کمی مکث کرد وگفت:نه چیز خاصی نبود.انقدر اصرار کردم که مجبور شد حرف بزند.
"در قنوت نماز بودم که گویی از فضای مسجد خارج شدم .نمی دانی چه خبر بود!آنچه که از زیبایی های بهشت وعذاب های جهنم گفته شده همه را دیدم !انبیا را دیدم که در کنار هم بودند و..."
در سال 1391 ،دفترچه ای که 27 سال پس از شهادت احمد اقا داخل کیفی قدیمی که متعلق به ایشان بود ،بدست آمد که حاوی نکات عجیب با دست حط خود ایشان بود. در قسمتی از خاطرات این دفتر چه چنین ذکر شده است:
"روز چهارشنبه می خواستم وضو بگیرم برای نماز که یک لحظه چشمم به حضرت (عج)افتاد...تاریخ 1364 /11/16 پادگان دوگوهه"
و در جایی دیگر این دفتر چه چنین ذکر شده است:
"در روز جمعه در حسینیه ی حاج همت پادگان دوکوهه در مجلس آقا امام زمان گریه زیادی کردم.بعد از توسلات وقتی به خود آمدم دیدم که از همه ی اشکی که ریختم یک قطره اش به زمین نریخته ،گویا ملائک همه را باخود برده بودند."
در یکی از یادگاری های خود در جایی دیگر ذکر می کند:
"خدا راشکر،مقام بالایی نزد ام الائمه حضرت زهرا (س) دارم"
شهید احمد علی نیری در تاریخ 1364/11/27 در طی عملیات والفجر8 به آرزوی دیرینه اش رسید وبه لقاء الله پیوست.یکی از دوستانش که شاهد لحظات قبل از شهادت ایشان بود چنین نقل می کند:
"در لحظه شهادت ترکشی به پهلوش اصابت کرد .وقتی به زمین افتاد از ما خواست که اورا بلند کنیم وقتی روی پاهایش ایستاد رو به سمت کربلا دستش را به سینه نهاد وآخرین کلام را بر زبان جاری کرد"السلام علیک یا ابا عبدالله "
احمد علی موقع خاکسپاری با اینکه 6 روز از شهادتش می گذشت ولی دستش هنوز به نشانه ادب بر سینه اش قرار داشت..."
پیکر شهیداحمدعلی نیری،که در هنگام به خاک سپاری دستش به نشانه ادب به اباعبدالله هنوز برروی سینه اش قرار داشت...
شهید احمد علی نیری پس از گذشت 28 سال از زمان شهادتش برای ما زمینیان به جا مانده، بسیار غریب وناشناخته بود .تا اینکه در سال1392 کتابی بانام " عارفانه" از این شهید بزرگوار به چاپ رسید که حاوی ذره ای از معرفت ،شناخت وکرامات ایشان بود.که البته شناخت مردان مرد را راهی به جز شناخت مسیر رسیدن به باری تعالی نیست واینانند که اشکار می سازند آنچه را که پروردگار وعده داده است در ایات الهی اش..
مزار احمد آقا ،قطعه 24 بهشت زهرا(س)
سرشت وجود شهدا از نفخات قدسی رب الارباب است ولاجرم آنان از قدس اند وبه قدوس باز می گردند.پروردگارا!هجرت از آنچه ما را به خود مشغول ،ووصل به آنچه مارا به ذات احدیتت رهنمون می سازد عطایمان کن...،تا لبریز شویم از نفخات قدسی که ما را به تو باز می گرداند...
|
شهید زنده وجاودانه است...
|
او در سال 62 ، 13 سال بیشتر نداشت که پا به جبهه گذاشت .جسم وروح او با خاک وفضای آسمانی دیار ،یکی شده بود .همه کاری در آنجا انجام می داد .اذان می گفت،مکبر نماز جماعت بود،مداحی می کرد،اسلحه به دست می گرفت و می جنگید.یک نیروی تمام عیار بود...
برادحسین ،حاج علی آقا اتفاقات جالبی را از حسین تعریف می کند:
"برای خداحافظی که رفتیم حسین گفت: «دوازده روز دیگر ان شاء الله تشییع جنازه ام خواهد بود و در حرم آقای عاصی مداحی خواهد کرد». به هرصورتی بود راهی منطقه شد. و من هنوز مات حرفهای او بودم که نکند ... چند روز گذشت و همان طور که منتظر بودم خبر شهادتش رسید، قرار شد جنازه اش با قطار بیاید، تا آن روز ده روز از اعزامش می گذشت و قرار بود جنازه ی حسین و یک شهید عزیز دیگر، با تعدادی ازحجاج جمعه خونین سال 66 با هم تشییع شود. ناگهان خبر رسید که برای اولین بار جنازه ی شهدا اشتباه به تهران برده و تا باز گردانده شود دو روز طول می کشد! بنا براین تشییع شهدای حج را هم عقب انداختند، تا با هم تشییع شوند و همین باعث شد آن دوازده روزی که حسین وعده داده بود تحقق یابد.
تشییع جنازه برپا شد حرم حضرت معصومه مملو از جمعیت بود. مداحان دیگری قرار بود مداحی کنند اما هر کدام به دلیلی موفق به حضور نشدند بطور اتفاقی آقای عاصی را در خیابان دیدیم و قرار شد در برنامه مراسم، مداحی داشته باشند و این شد که آنچه حسین با چشم دل، مدتها قبل دیده بود ما با چشم سر، شاهد شدیم و دیدیم.
حسین جریانی را نیز برای «حاج آقا صادق محمودي» تعریف میکند که ايشان آن وقت رزمنده بودند و آرپيچيزن. از او قول میگیرد تا حسین زنده است برای کسی تعریف نکند؛ هجده سال بعد از جنگ در سفری که به مدینه رفته بودیم به اتفاق ایشان و حجتالاسلام میرباقری در بقیع نشسته بودیم که ایشان این جریان را تعريف كرد.
«حسین گفته بود معتقد بودم که رفاقتها و صمیمی بودن با همدیگر نباید باعث شود که ما نسبت با فرماندهان و... برخورد نامناسبی بکنیم. رفاقتها در جای خودش، اما در جبهه باید احترامها بر اساس قواعد نظامی باشد؛ شهيد علي لطفعليزاده یک روز جلوی من رفتاری با یکی از فرماندهان میکرد که باعث ناراحتی من شد. به همین خاطر با شهيد علي لطفعليزاده سنگين شدم، اما قهر نكردم. چون ميدانستم قهر کار درستي نيست. سرسنگين شده بودم. سلامی میکردیم و خداحافظ. ميرفتیم و ديگر باهم گرم نبوديم.
این برخورد بود تا در عملیات بعدی علي لطفعليزاده شهید شد و من مجروح شدم و در خانه بستری بودم. شبها رزمندها میآمدند خانه برای ملاقات. آخر شب که همه رفتند، مادرم لامپ را خاموش میكرد و میرفت. وقتي خواستم بخوابم، دیدم یکباره در اتاق باز شد و کسی وارد شد و آمد جلوی تشک من نشست و سلام کرد. ديدم علي لطفعليزاده است. پرسیدم علي، تو كجا، اينجا كجا؟ آمدم لامپ را روشن كنم كه علی گفت نمیخواهد. مادرت متوجه ميشوند. به من گفت: از ما ناراحت بودي، سراغ ما رو نگرفتي. گفتم من بروم يک سري به شما بزنم. گفتم مگه تو شهيد نشدي؟ گفت چرا. گفتم كجا بودي؟ گفت اجازه گرفتم که فقط يک سر به تو بزنم و بروم؛ يک خيار در بشقاب كنار تشك بود. علي لطفعليزاده خیار را پوست كند و نمك زد و نصف كرد. نصف خيار را داد به من و نصف ديگر دست خودش بود. يک لحظه گفت حسين، وقتم تمام شد. باید بروم؛ ديدم رفت بعد و يک لحظه متوجه شدم که علي لطفعليزاده كه شهيد شده کجا و اتاق خانه ما کجا؟ ديدم در دستم يک نصف خيار نمك زده مانده است. شروع کردم به گریه کردن. مادرم متوجه شد. آمد و پرسيد: چی شده؟ درد كشيدي؟»حسین میگوید: «آره. خوب شدم. برو بخواب.» و قضیه را برای مادر نمیگوید."
حسین مالکی نژاد در کربلای 8 در شلمچه به شهادت رسید و12 روز بعد در تاریخ 1366/5/2 درگلستان شهدای علی ابن جعفر (ع) قم به خاک سپرده شد.روحش شادو قرین رحمت الهی...
مقام و جنتی است در نزد پروردگار که درهایش جز به روی نثار کنندگان جان ومال در راه خدا، گشوده نمی شود ...پروردگارا!طلب می کنیم شوق عروج به چنین مقامی را وشعور دست یافتن به چنین راهی که منتهی شود به جنتت الهی وچه جنتی بالاتر از رضایت خداوند...
|
شنیدن «نه» از اصغر وصالی/برای خبرنگاری از امام اجازه گرفتم
|
|
افطار باشربت شهادت...
|
آن سیه رویان که در دنیا و آخرت شرمنده خدا و رسولند اما سعید ، چه زیبا مزد روزه های خالصانه ی خود را گرفت. گوارای وجودش.
|
انتخابی که امیر 17 ساله را روزی خوار جوار حضرت حق کرد...
|
آن هنگام که آتش عشق ربوی در وجود انسانی شعله ور می شود،می زداید او را از هر آنچه که غیر خداست،ورهنمون می سازد به ذات لایزال الهی...
آنانی که در میان ابتلائات وآزمونهای الهی،آن زمان که در دوراهی انتخاب ما بین حق تعالی وگناهی نابخشودنی ،مالک بر نفس خویش می گردند،به نورانیتی دست می یابند که "رحمت للعالمین "است و این پاداش راهی است که انتهایش سکنی گزیدن در جوار حضرت حق است...
درآن روزهای آتش وگلوله ،آن هنگام که امیر 17 ساله مختار در انتخاب سعادت یا شقاوت ابدی بود،اطاعت الهی را برگزید وفائق بر نفس سرکشی گردید که آخرالامردست یافتن به مقامی بود که انتهایش "روزی خواری خوان الهی در جوار باری تعالی"است.
امیر نوجوانی 17ساله است که روزانه 10 ساعت را با دختر خاله اش که هم سن وسال اوست در خانه شان به تنهایی سپری میکند...
امه هایی که او چند صباحی قبل از شهادت، به مجله زن روز می نوشته است به سادگی سیر انسانی ،از زمین خاکی به عالم ملکوت را نشان می دهد.آنجا که اختیار انسان تکلیف شقاوت یا سعادت اورا مشخص می سازد...گاه او را به اوج می رساند وگاه بر قعر جهنمی می فرستد که به جز تیرگی وبدبختی ماحصلی بر ان تصور نمی شود...
نامه اول شهید امیر... به مجله زن روز در تاریخ 3/9/1365
بنام خداوند بخشنده و مهربان
خدمت خواهران عزیز و گرامیم در مجله مفید و پر بار زن روز
سلام من را از این فاصله دور پذیرا باشید. آرزو میکنم که در تمام مراحل زندگیتان موفق و موید و سلامت باشید.قبل از هر چیز لازم است از زحمات شما بخاطر فراهم آوردن این مجله مفید و سودمند تشکر کنم و باور کنید بدون تعارف و تمجید های دروغین، مجله زن روز بهترین مجله خانوادگی در سطح کشور و بهترین نشریه از بین نشریات موسسه کیهان است. اما دلیل اینکه امروز در این هوای بارانی ، این برادر کوچکتان تصمیم گرفت با شما درد دل کند مشکل بزرگی است که بر سر راهش قرار گرفته است جریان را برایتان بازگو می کنم:
من پسری 17 ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم اما چه ثروتی که می خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری می کنند تازه وقتی هم به خانه می آیند از بس خسته و کوفته هستند که زود می روند و می خوابند.اصلا در طول روز یکبار از خود سوال نمی کنند که پسرمان (یعنی من)کجاست؟ حالا چه کار می کند؟ با چه کسی رفت و آمد می کند؟ اما خوشبختانه به حول و قوه الهی من پسری نیستم که از این موقعیتها سوء استفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد بکشانم.البته این مشکل اصلی من نیست چون من دیگر به این بی توجهی ها عادت کرده ام واز اینکه اصلا به من کاری ندارند که کجا می روم و چه می پوشم و با کی می گردم تعجب نمی کنم بلکه مشکل اصلی من از حدود یکسال پیش شروع شد.
پدر و مادرم بدلیل اینکه من تنها بچه خانواده هستم و ضمنا وضع مادیشان هم خوب است دختر خاله ام را که در خانواده ای متوسط زندگی می کند به فرزندی که چه عرض کنم به سرپرستی قبول کردند(البته لازم به تذکر است که دختر خاله ام هم سن خود من است.) بله از آن تاریخ به بعد مشکل من شروع شد و خانه آرام و ساکت ما که در طول روز کسی جز من در آن زندگی نمیکرد تبدیل به زندگی پسری شد که سعی در دور کردن هوای نفس دارد با دختری که به مراتب از شیطان پست تر و گناهکارتر و حرفه ای تر است . تنها کارهای دختر خاله ام را در یک جمله خلاصه می کنم:"درخواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره" می دانم که منظور من را حتما فهمیده اید و لازم به توضیحات اضافی نیست. همانطور که گفتم پدر و مادرم حدود 17 ساعت از روز را در بیرون از منزل بسر می برند یعنی از ساعت 6 صبح تا 11 شب .
من هم از ساعت 7 صبح تا 1 بعد از ظهر مشغول تحصیل هستم یعنی حدود 10 ساعت از روز را با دختر خاله ام در خانه تنها هستم و همانطور که گفتم دختر خاله ام یک لحظه من را تنها نمی گذارد،دائما در سرم فکر گناه را می اندازد. بارها در طول روز از من درخواست گناه می کند. البته من پسری نیستم که تسلیم خواهش و حرفهای او شوم ، همیشه سعی می کنم از او خودم را دور کنم ولی او مانند شیطان است که سر راه هر انسان ظاهر شود او را درون قعر جهنم پرتاب می کند و برای همین است که من از او احتراز می کنم ولی او دست از سرم برنمی دارد تو را به خدا کمکم کنید چطور جواب حرفهای چرب و نرم او را بدهم؟ من بعضی وقتها فکر می کنم که او شیطان است که از آسمان به زمین آمده تا تمام عبادات چندین ساله من را دود و نابود کند و سپس به آسمان برگردد.خواهران عزیز کمکم کنید من چطور می توانم او را سر راه بیاورم؟ هر چه به او می گویم دست از سرم بردار گوشش بدهکار نیست هر چه به او می گویم شخصیت زن این نیست که تو داری انجام می دهی اصلا گوش نمی کند. می ترسم آخر عاقبت کاری دست من بدهد. دوست ندارم که تسلیم او بشوم. باور کنید حتی بعضی وقتها من را تهدید هم می کند و می گوید....
البته فکر می کنم همه این بدبختیها بخاطر این است که من یک مقدار زیبا هستم فکر می کنم اگر این موهای طلایی و پوست روشن را نداشتم حتما این مشکل سرم نمی آمد. روزی هزار بار از خداوند در خواست می کنم که این زیبایی را از من بگیرد. دوست داشتم در خانواده ای فقیر زندگی می کردم و زشت ترین پسر روی زمین بودم ولی گیر این دختر خاله شیطان صفت نمی افتادم که نمی گذارد تا قبل از ازدواج پاک بمانم. البته تا حالا که من تسلیم خواهشهای او نشده ام ولی می ترسم که بالاخره من را وادار به تسلیم کند. خواهران خوبم کمکم کنید نگذارید این برادرتان پاکی خود را از دست بدهد. بگویید به او چه بگویم و چطور او را ارشاد کنم تا دست از هوای نفس خود بردارد و من را هم اینهمه آزار ندهد؟ چطور او را مانند یک دختر مسلمان کنم و چطور می توانم طرز فکر و رفتار و عقیده اش را تغییر دهم ؟ ضمنا فکر نمی کنم که در میان گذاشتن این مسئله با پدر و مادرم فایده ای داشته باشد چون آنها نه وقت و نه حوصله فکر کردن به این مسائل را دارند،تازه اگر هم داشته باشند هیچ عکس العملی نشان نمی دهند. چون رفتار آنها هم در بیرون از خانه دست کمی از رفتار دختر خاله ام در خانه ندارد. امیدوارم که هر چه زود تر من را کمک کنید. خواهران گرامی جواب نامه ام را به این آدرس به صورت کتبی بدهید که قبلا تشکر و سپاسگزاری می کنم.
با تشکر برادرتان امیر....
3/9/65-ساعت 5/3 بعد از ظهر
نامه دوم شهید امیر... به مجله زن روز در تاریخ 1/10/1365 در آستانه اعزام به جبهه و4 روز قبل از شهادتش در عملیات کربلای چهار
سم رب الشهدا و الصدیقین
خدمت خواهران عزیز و گرامی ام در مجله زن روز
سلامی به گرمای آفتاب خوزستان و به لطافت نسیم بهاری از این راه دور برای شما می فرستم . مدتهاست که منتظر نامه شما هستم ولی تا حالا که عازم دانشگاه اصلی هستم جوابی از شما دریافت نکرده ام. البته مطمئن هستم که شما نامه ام را جواب خواهید داد. ولی وقتی شما جواب بدهید من امیدوارم در این دنیای فانی نباشم.
حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه ای نوشتم و گفتم خواهر خوانده ام من را ترغیب به گناه کبیره زنا می کند ، شبی در خواب دیدم که مردی با کت و شلوار سبز در خیابان من را دیده است و به من گفت: امیر برو به دانشگاه اصلی، وقتت را تلف نکن . من این خواب را از روحانی مسجدمان سوال کردم و ایشان گفتند که دانشگاه اصلی یعنی جبهه. من هم از اینکه خدا دست نیاز من را گرفته بود و راهی به روی من گشوده بود خوشحال شدم و حال عازم جبهه نور علیه تاریکی هستم.
البته این نامه را به کادر دبیرستان می دهم تا اگر خوشبختانه شهید شدم و بعد از شهادت من نامه شما آمد این نامه رابرایتان پست کنند تا از خبر شهادت من آگاه شوید. البته من نمی دانم حالا که این نامه من را مطالعه می کنید اصلا یادتان هست که در نامه قبلی چه نوشته ام یا اینکه کثرت نامه های رسیده شما موضوع نامه من را در خاطر شما پاک کرده است. بهر شکل همانطور که در نامه قبلی هم نوشته بودم پدر و مادر من آدمهای درستی نیستند و رفتار و گفتار و کردارشان غربی است و خواهر خوانده ام هم که این موضوع را بعد از آمدن به منزل ما دید فکر کرد منهم زود تسلیم می شوم ولی او کور خوانده است .
من مدتها با شیطان مبارزه کرده ام و خودم را از آلودگی حفظ کرده ام ولی فکر می کنید که تا کی می توانستم در مقابل این شیطان دختر نما مقاومت کنم و برای همین و با توجه به خوابی که دیده بودم تصمیم گرفتم که خودم را به صف عاشقان حقیقی خدا پیوند بزنم و از این دام شیطان که در جلوی پایم قرار دارد خلاصی پیدا کنم. من می روم اما بگذار این دختره فاسد بماند من فقط خوشحالم که حال که عازم جبهه هستم هیچ گناه کبیره ای ندارم و برای گناهان ریز و درشت دیگرم از خداوند طلب مغفرت می کنم. من می روم ولی بگذار پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدن می کنند بمانند و بهافکار غربزده خود ادامه دهند. امیدوارم که به زودی از خواب غفلت بیدار شوند.
من تا حالا به جبهه نرفته ام و نمی دانم حال و هوای آنجا چگونه است ولی امیدوارم که خداوند ما بندگان سراپا تقصیر را هم مورد لطف خودش قرار دهد و از شربت غرور انگیز و مست کننده شهادت هم به ما بنوشاند. این تنها آرزوی من است. پدر و مادرم هیچ وقت برای من پدر و مادر درست و حسابی نبودند. همیشه بیرون از خانه بودند و از صبح زود تا نیمه های شب درحال کار در بیمارستان و یا مطب خصوصی و یا در مجلس های فساد انگیزی بودند که من از رفتن به آنها همیشه تنفر داشته ام. هیچ وقت من محبت واقعی پدر و مادرم را احساس نکردم چون اصلا آنها را درست و حسابی ندیده ام. بعد هم که این دختر را پیش ما آوردند که زندگی آرام و بدون دغدغه من را تبدیل به طوفان مبارزه با گناه کردند با این همه همانطور که گفتم خوشحالم که به گناهی که خواهر خوانده ام من را به آن تشوق می کرد آلوده نشدم.
ضمنا از طرف من خواهش می کنم به روانشناس مجله بگوئید که در نوشته هایتان حتما این موضوع را به پدر و مادرها تذکردهند که پدر و مادری فقط این نیست که بچه درست کنید و آنوقت به امید خدا رها کنید بلکه به آنها بگوئید پدر و مادری یعنی محبت و توجه به فرزند. امیدوارم من آخرین پسری باشم که از این اتفاقات برایم می افتد. البته من نمی دانم که این موضوع را خانم روانشناس باید بگوید یا کس دیگری. بهر صورت خودتان این پیام من را به هر کسی که مناسب می دانید برسانید تا او در مجله چاپ کند. قلبم با شنیدن کلمه شهادت تندتر می زند و عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این کمال دروجودم شعله می کشد. همانطور که گفتم اگر خداوند ما را پذیرفت و شهید شدیم که این نامه را از طرف رئیس دبیرستان برایتان می فرستند و اگر لایق و شایسته رسیدن به این مقام رفیع ندید و برگشتیم، من اگر نامه ای از شما دریافت کرده بودم حتما جوابش را می دهم. البته امیدوارم برنگردم چون آنوقت همان آش و همان کا سه است. بیشتر از این وقت شما رامی گیرم . برای من دعا کنید. سلامتی و موفقیت همه شما خواهران گرامی را از خداوند متعال خواستارم و در پایان آرزو می کنم که همه انسانهای خفته مخصوصا پدر و مادر و خواهر خوانده ام از خواب غفلت بیدار شوند و رو بسوی اسلام بیاورند. عرض دیگری نیست. خداحافظ و التماس دعا
والسلام علی عبادا...صالحین
برادرتان امیر
1/10/65
پاسخ مجله زن روز به نامه اول شهید امیر در تاریخ 14/10/1365 بدون اینکه از شهادت وی مطلع باشد:
بسمه تعالی
برادر گرامی
سلام علیکم
حتما موضوع را با خانواده خود در میان بگذارید. زیرا آگاهی خانواده تان می تواند برای شما موثر باشد.
موفق باشید
نامه رئیس دبیرستان در تاریخ 16/10/1365 به مجله زن روز و اعلام خبر شهادت ایشان
بسمه تعالی
مجله محترم زن روز :
با سلام ، برادر امیر........در تاریخ 5/10/65 در عملیات کربلای 4 به شهادت رسیده اند
نامه شهید ضمیمه می شود.
...با تشکر
...رئیس دبیرستان شهید
16/10/65
|
رضا تنها پسرم بود...
|
گامهایمان را به وسعت دلهای مشتاقمان سرعت بخشیدیم تا وارد قطعه 27 شدیم.اینبار می خواستیم هم صحبت با مادری شویم که شنیده بودیم تنها پسرش ،12 سال پیش در حین تفحص شهدا ،خود را به قافله ای از نور رسانیده است .در میانه یک روز گرم تابستان،مادر را در کنار مزار فرزندش نیافتیم.می دانستیم که اگر بخواهیم خود را شریک لحظه های تنهاییش کنیم ،می توانیم اورا در اتاقک کوچک فلزی زرد رنگی در کنار سالن دعای ندبه که نزدیک مزار فرزندش در قطعه 27 است بیابیم.آرام که وارد حریم خلوتش شدیم،به گرمی از ما استقبال کرد.روایتمان روایت شهید علیرضا شهبازی بود.همان او که در مهر سال 55 پا به عرصه گیتی گذاشت ودر 26 آذر سال 80 در عیش شهادت ،طیش وصال را به طرب گرفت وپرواز کرد...
مادر شهید علیرضا شهبازی
مادر با نگاهی ملتمسانه وبا گویشی که تا عمق جانمان نفوذ می کرد ،در خواست مصاحبه مان را رد کرد .می گفت که هر وقت در مورد رضایش چشم در چشم دوربین می شود ومصاحبه می کند به یاد خاطرات وروزهای سخت بدون او می افتد وبند دلش پاره می شود.این گونه بود که قول دادیم فقط درد گفته هایش را بشنویم وبه عنوان یک دردودلی خودمانی ثبتش کنیم.در کنار مادر شهید علیرضا شهبازی ،خانومی نشسته بود که اورا خانم میرطاهری می نامیدند.که به زعم گفته های مادر تنها کسی بود که بعد از خدا وخود رصا،توانسته بود دل بی تابش را در آن روزهای سخت بدون رضا تسلی بخشد وآرامش کند.
مادر که می خواست از رضا برایمان بگوید، در ابتدا اشاره ای به خانم میر طاهری کرد وگفت:
"به روح خود رضا ،اگر خانوم میرطاهری نبود،من تا حالا دیوانه شده بودم.من خیلی به رضا علاقه داشتم.رضا تنها پسرم بود.بهش می گفتم ،رضا می دونی من تو رو خیلی دوست دارم.من ماه رمضونها آش دوغ می پختم روبروی آشپزخونه می نشست .همچین با حسرت منو نگاه می کرد.می گفتم رضا اینجوری منو نگاه نکنا.چرا اینجوری نگاهم می کنی!می دونی من تو رو خیلی دوست دارم یا نه.خیلی دوستش داشتم"
از او که در مورد کودکی های رضا پرسیدیم با حالتی که گویا خود هم اکنون آن لحظه ها را به نظاره نشسته است،برایمان گفت:
"من خیلی دوست داشتم که یه پسر داشته باشم.رفتیم مشهد ،کنار سقاخونه ایستادم ولی تو حرم نرفتم.گفتم یا امام رضا یه پسر به من بده من همینجا اسمشو می زارم و می رم.اسمشو می زارم علیرضا ،بهم داد ولی گفت 25 سالگی ازت می گیرم .مثل جواد خودش.وقتی به دنیا اومد 4 کیلو بود ،کاش از اون دوران عکسی داشتیم بسیار خوشگل بود ودوست داشتنی .خیلی آرام بود و هیچ وقت منو اذیت نکرد.هیچ وقت نشد که از من چیزی بخواد.نه پول می خواست ،نه موبایل ،نه زندگی آنچنانی.هیچی از من نخواست تا 25 سالگی که شهید شد.فقط یه رادیوی قدیمی داشت.فقط همین..."
کودکی علیرضا شهبازی
از او در باره علت حضور رضا در تیم تفحص شهدا، با وجود آنکه در سالهای جنگمان کوچک بود وامکان شرکت در جبهه برایش مهیا نبودجویا شدیم،برایمان تعریف کرد:
"از مدتی قبل عضو سپاه شده بود.روزی که همه باهم برای دیدار حضرت آقا رفته بودند،آقا در آن مراسم برای شهدای تفحص جمله ای گفتند که <<آن روزها دروازه شهادت داشتیم ولی حالا معبری تنگ.هنوز هم برای شهادت فرصت هست.باید دل را صاف کرد.>>این جمله آقا را که شنید از این رو به آن رو شد.گفت من برای چی موندم اینجا .بچه ها نذاشتن عراقی ها خاک ایران رو بگیرن .حالا ما چه طوری بزاریم بچه ها بمونن تو خاک فکه تو خاک عراق..از اونجا تصمیم گرفت که بره تو تیم تفحص ...."
فرمانده شان که فهمیده بود علیرضا شهبازی ،تنها پسر خانواده است،مانعی بر سر راهش قرار داده بود تا او نتوانددر تیم تفحص شهدا حضور یابد.او به رضا گفته بود که هر وقت ازدواج کرد وعقد نامه ش را به عنوان سند برایش آورد امکان حضور در تیم را خواهد داشت.او تصمیم داشت تا با ایجاد دلبستگی، علیرضا شهبازی را به خانه وخانواده اش پایبند کند تا این فکر از سر او بیرون رود.ولی نمی دانست که تشنگان وصال به معبود را نمی توان با وصالی زمینی سیراب کرد.مادر خود در باره آن روزها چنین روایت می کند:
"رضا یه روز عصر اومد خونه وروی پله ها نشست وبهم گفت مامان من زن می خوام.من از خوشحالی جیغ کشیدم وبه خواهرش زنگ زدم. اونم گفت مامان شما مطمئنی که رضا خودش گفته .آخه رضای من از یه دخترم با حیا تر بود.گفت مامان دوباره ازش بپرس.پرسیدم گفت اره.دوستم می خواد یه دختری رو بهم معرفی کنه .آدرس می گیرم که با هم بریم.به همه خبر دادم.گفتم رضا تا حالا می خواسته ازدواج کنه ولی به من نمی گفته.خبر نداشتم که جریان چیه.بالاخره ما رفتیم خواستگاری واینها باهم عقد کردن.فردای اون روز اومد به من گفت که مامان می شه بری وعقد نامه رو از محضر بگیری تا ببرم برای خانواده دختر.من که عقد نامه رو گرفتم با موتور اومد گفت ،مامان بده من سریع ببرم وبدم بهشون .رفت ویک ساعت دیگه برگشت وگفت که از نصفه راه برگشتم .بهتره کادو بخری وخودت ببری .عقدنامه رو می بره وبه فرمانده اش نشون می ده و اونها هم بسیار تعجب می کنن که اینقدر زود رفته وعقد کرده وبعد عقدنامه رو آورده.2 ماه هم نشد که بعد عقدش شهید شد"
کنجکاو بودیم که بدانیم که آیا رضا بعد از عقدش به دختری که با هزاران امید و آرزو همسرش شده ،علاقه مند بوده،وآیا این علاقه به نا به تدبیر فرمانده شان مانع رفتن او به تفحص شد یانه؟!مادر با هیجان خاصی که عطوفت مادری از جملاتش کاملا هویدا بود به ما گفت:
" بعد از عقدش ما به همراه خانومش رفتیم منزل ما واون رفت مسجد نماز خوند وبعد اومد خونه.از خانومش که پرسیدم گفت چرا رضا منو تحویل نمی گیره.از وقتی که اومده ،فقط داره نماز می خونه وبعدش آلبومو داد دسته من وگفت که اینها رو نگاه کن وبعد که تموم شد تسبیح پاره شده رو بهم داد وگفت اینها رو نخ کن که مبادا با اون صحبت کنم. یه روز ازش پرسیدم که رضا خانومه تو دوست داری،خوشگله.گفت مامان من هنوز صورت این خانومو نگاه نکردم.اون امانت دست من..اصلا تو حال وهوای دیگه ای بود..."
شهید علیرضا شهبازی
از مادر رضا خواستیم که از لحظه وداعش با او بگوید واینکه چگونه متوجه شهادت فرزندش شده است.برایمان تعریف کرد:
"موقعی که می خواست بره 15 رمضان بود .برگشت یه نگاه عجیبی به من کرد .اصلا قیافه اش یه جوری شده بود.خیلی نورانی وخوشگل شده بود .یک روز بعد عید فطر هم که شهید شد.خوب من که نمی دونستم.باباش داشت طبقه بالا تلوزیون نگاه می کرد.من که اومدم برم پائین، یک نوری به بزرگی یک پرتقال بزرگ افتاد پیش پای من.روشن شد وبعد خاموش شدهمون لحظه بوی عطری اومد که رضا همیشه می زد .دودستی زدم به سرم دویدم به طرف اتاق وبرای پدرش تعریف کردم.گفتم رضا یا شهید شده یا شهید می شه .روح رضا نور رضا افتاد جلوی پای من روشن شد وخاموش شد..پدرش شروع کرد منو آروم کردن .فرداش یکی زنگ زد خونه مون ولی صحبت نمی کرد .بهش گفتم تو رو خدا اینجا زنگ نزن . من بچه ام رفته دو کوهه .هر وقت شما زنگ می زنی بند دل من پاره می شه.که بعد چند ساعت زنگ زدن وگفتن علیرضا شهبازی شهید شده.من هی تند تند می گفتم ،علیرضا کیه.ما اصلا علیرضا شهبازی نداریم..اصلا یه حالت جنونی بهم دست داده بود."
مادر رضا که با بی تابی خاصی وبا اشکهایی که از گوشه چشمانش جاری بود،نشان می داد که دوباره خاطرات سخت ان روزها برایش تداعی شده است،در مورد سوالمان که آیا رضا برای رفتن ورسیدنش به خدا به شهدا هم متوسل شده بود یا نه ، گفت:
"آره رضا یه متکایی داشت که عکس شهید پازوکی یک سمتش وعکس شهید محمودوند هم یک سمتش بود.می گفت مامان من هر شب با اینها صحبت می کنم واینها هم قول دادن که منو با خودشون ببرن وبردن دیگه.بعد از شهادتش اصلا نمی تونستم تو خونه بمونم.می یومدم خونه خانوم میر طاهری اینها.همش احساس می کردم ،همانطور که رضا بالا برای خودش نوحه می گذاشت وسینه می زد باز داره صداش می یاد.یک بار داشت نماز شب می خوند .من کنجکاو شدم ، این صدای گریه ای که می یاد صدای چیه.دیدم داره به پهنای صورتش اشک می ریزه.داره حدا رووشهدا رو صدا می کنه.منم همینطور تکیه دادم به در وباهاش گریه کردم.بعد شهادتش اونقدر زیبا شده بود .می خواستن عکس بعد از شهادتشو به جای عکس خودش بزنن به دیوار.اصلا یه نور عجیبی تو صورتش بود..."
از مادر پرسیدیم که آیا شده تا به حال به او متوسل شوند ورضا در هنگامه های سخت به دادشان برسد.با خوشحالی می گوید:
"من هر موقع از رضا چیزی خواستم ،بهم نه نگفته .من هر وقت با رضا صحبت می کنم ،قاب عکس رضا شروع می کنه به تق تق صدا دادن.به پدرش می گم،یعنی رضا داره با من صحبت می کنه.اتفاقا چند وقت بعد از شهادتش یک خانومی از همسایه ها که خیلی دوست داشت خدا بهش فرزندی بده ولی هنوز صاحب فرزند نشده بود.اومد پیش منو بهم گفت که اگه داری می ری بهشت زهرا سر مزار پسرت ازش بخواه که از خدا بخواد که به من فرزندی بده.من بهش گفتم که برای رضا نامه بنویس من می برم بهش می دم.نامه رو نوشت و من چند لا کردم واز شکاف سنگ فرو کردم داخل قبر.چند وقته دیگه خدا به اون خانوم یه دوقلو داد.خیلی ها بودن که به رضا متوسل شدن ورضا بهشون کمک کرده.."
در انتها از او پرسیدیم که رضادر آخرین تماس تلفنی اش چه به او گفته است مادر در جواب سوالمان گفت:
" اون شبی که رضا شهید شد،یه روز قبلش به من زنگ زدو گفت که مامان من فردا می یام خونه و شما ماکارونی درست کن.من فردا خونه هستم ولی فرداش خونه نیومد مهمون خدا بود... "
مزار شهید علیرضا شهبازی،قطعه27 بهشت زهرا(س)
واینگونه شد که علیرضا شهبازی فردای همان روز به جای آنکه مهمان سفره مهربان مادر باشد،به قافله شهدا پیوست و روزی خوار جوار حضرت حق گردید.
دردگفته های مادر رضا که به پایان رسید .با همان مهربانی مادرانه اش ما را درآغوش گرفت وبه ما قول داد که برای عاقبت به خیریمان دعا کند...
|
زندانی کردن فرمانده تیپ به جرم تهیه سرپناه برای نیروهایش
|
تمامی رزمندگان لشکر 27 محمدرسول الله(ص) چه آنهایی که از نزدیک با حاج رضا دمخور بودند و چه از دور وصف حال او را شنیده بودند، همگی متفقالقول بر یک نکته تاکید دارند که حاج رضا «بمب روحیه و خنده» در لشکر بود.
بچه جنوب تهران که رگههای پررنگ داش مشتی بودن از چهرهاش نمایان بود. ترس تو دلش راه نداشت و از ابتدایی که پا به غرب گذاشت کنارسردار جاوبدان اثر حاج احمد متوسلیان توانسته بود اثرات پررنگی از خود به جای بگذارد. خاطره زیر از سردار شهید «سید محمدرضا دستواره» است که برای اولین بار در فضای مجازی منتشر میشود. راوی این مطلب خود شهید است که در کتاب «قصه ما همین بود» و باتلاش نویسنده ارزشمند گلعلی بابایی منتشر شده است. این خاطره نمایانگر رشادتهای این مرد بزرگ است که هیچ گاه از انقلاب اسلامی و آرمانهای والایش دست برنداشت و تا پایان راه زندگی دنیاییش از مسیر امام خمینی(ره) خارج نشد. روحش شاد.
***
بهمن سال 1361 عملیات والفجر مقدماتی طرحریزی و اجرا شد. عملیات بزرگی که قرار بود سرنوشت جنگ را عوض کند اما نشد. چرا؟ من نمیدانم. شاید توکل ما کم شده بود و شاید هم غرور برداشته بودیم. ولی هر چی بود، بچههای زیادی از تیپ یک عمار و تیپ دو سلمان از لشکرمان داخل کانالهای فکه گیر افتادند و شهید، مجروح و اسیر شدند. به همین خاطر عملیات متوقف شد و تیپ سه ابوذر که من فرماندهیاش را بر عهده داشتم، دست نخورده باقی ماند و ما هم مجبور شدیم تا نیروها را برگردانیم به دهکده «حضرت رسول (ص)» در «چنانه» نیروهایی که تعدادشان از حد متعارف یک تیپ محوری بیشتر بود و چادرهای موجود ما، در اردوگاه لشکر کفاف آنها را نمیداد. طوری که بعضی از بچهها به دلیل شدت سرما شبها داخل گودال میخوابیدند و مشمی به دور خود میپیچیدند.
من این معضل را بارها در جلسات لشکر به آقای علی فضلی، فرمانده لشکر گفته بودم اما گویا آنها هم توان حل این مشکل را نداشتند. به هر حال من فرمانده تیپ بودم و دلم برای بچههایی که شبها هیچ سرپناهی برای استراحتشان نداشتند، میسوخت. شاید همین دلسوزی من باعث شده بود تا روز 26 بهمن ماه 1361 آن تصمیم را بگیرم.
آن روز صبح به همراه نصرت قریب و حسن زمانی برای سرکشی رفته بودیم خط. دیدیم توی خط هم نیروها به دلیل نداشتن گونی سنگری به شدت در مضیقه هستند طوری که سنگر قرص و محکمی نمیتوانستند برای خودشان درست کنند.
از خط که برگشتیم، یک راست رفتیم دهکده حضرت رسول (ص) و از قضا سر از جایی در آوردیم که تعلق به واحد تبلیغات لشکر بود. یک جای درندشت با چادرهای زیاد که اکثرا خالی از نیرو بودند. کنار چادرها هم یک گودال بزرگ قرار داشت که داخل آن پر از گونیهای سنگری بود. از همان نوع گونیهایی که بچهها توی خط به شدت نیاز داشتند. من با دیدن آن همه چادر خالی و گونیهای سنگری انبار شده خیلی ناراحت شدم و داد و فریاد راه انداختم. اما چون وقت نماز بود، کسی در آن محوطه حضور نداشت تا جوابم را بدهد.
نصرت الله قریب که ناراحتی مرا دید گفت: میخواهی این چادرها را جمع کنیم و بیاوریم برای تیپ خودمان؟ من بلافاصله گفت: آره! اگر این کار را انجام بدهید، خیلی خوب است.
بعد هم با همان جیپ میول آمدیم سمت قرارگاه خودمان در تیپ سه ابوذر. حسن زمانی و قریب بلافاصله آماده شدند تا برگردند و چادرها را جمع کنند.
قریب به حسن گفت: تو با این چند تا نیرویی که این جا هستند برو کار را شروع کن تا من هم نمازم را بخوانم و بیایم کمک شما.
گویا حسن زمانی و آن چند نفر نیرو، موقعی به آن جا میرسند که نماز ظهر و عصر تمام شده بود. حسن به بچهها گفت: هم چند تا از چادر خالی را بردارید و هم تعدادی از آن گونیهای سنگری را. تبلیغاتیها به جای هر واکنشی فقط از بچههای ما عکس گرفتند. یعنی داشتند سندسازی میکردند.
فردای آن روز سه تا احضاریه از سوی دادستان قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) برای من و قریب و زمانی رسید. اما ما آنها را جدی نگرفتیم. چهل و هشت ساعت بعد آمدند و حسن زمانی را جلب کردند و بردند. من را هم میخواستند ببرند، اما چون برای مرخصی آمده بودم تهران؛ دستشان به من نرسید.
روز بعد منزل خواهرم بودم که نصرتالله قریب تماس گرفت و قضیه را توضیح داد. بعد هم گفت: باید هر چه سریعتر بیایی منطقه تا به اتفاق هم برویم دادستانی اهواز، من هم سریع برگشتم جنوب. سه تایی رفتیم پیش دادستانی. دادستان آقایی بود به اسم موسوی که از قضا معرف ما سه نفر برای عضویت در سپاه هم بود.
به ایشان گفتیم: حاج آقا شما که ما را میشناسید و میدانید اهل کارهای خلاف نیستم. دادستان گفت: بله آن وقتی که من شما را میشناختم، فکر نمیکنم اهل حمله مسلحانه و کارهای خلاف قانون بوده باشید. الان پروندهی شما خیلی سنگین است.
بعد هم برای هر کدام از ما سه نفر قرار پنجاه میلیون تومانی صادر کرد و گفت: تا تعیین تکلیف نهایی حق خارج شدن از استان خوزستان را ندارید.
کمتر از یک ماه پس از این جلسه، مجددا احضاریه صادر شد که برای حضور در دادگاه به اهواز برویم. این بار هم موقع ابلاغ احضاریه من در خوزستان نبودم. به قریب گفتم: تو و حسن زمانی صبح زود راه بیفتید و بروید اهواز. من هم هر طور شده با استیشن، خودم را میرسانم. برای این که سر وقت بتوانم خودم را به دادگاه برسانم، شبانه راه افتادم. در طول مسیر یکسره ماشین را گاز دادم تا رسیدم اهواز. در مدخل ورودی شهر اهواز گویا خودروی حامل قریب و حسن زمانی چپ کرده و کنار جاده واژگون شده بود. به همین خاطر آنها با تاخیر به دادگاه رسیدند. پشت سر آنها هم تبلیغاتی وارد دادگاه شدند. بعد از رسمیت پیدا کردن دادگاه، ابتدا دادستان کیفر خواست را قرائت کرد که طی آن برای ما سه نفر به جرم حمله مسلحانه و ایجاد اغتشاش، درخواست اشد مجازات کرد.
بعد از دادستان، یک آقایی که او را به خوبی میشناختم و پشت سرش هم نماز میخواندم، پشت تریبون قرار گرفت. با کمال تعجب دیدم آن آقا، چنان با شور و حال، شهادت دروغ داد و اقدام ما را به اقدام مسلحانه تعبیر کرد که من دیگر هیچ نفهمیدم و با صدای بلند گریه کردم و داد زدم. رئیس دادگاه در تکمیل حرفهای آن آقا گفت: «فرماندهان لشکر 27 خیلی یاغی هستند و باید رویشان را کم کنیم.»
جلسهی دادگاه که تمام شد، من و حسن زمانی را بردند بازداشتگاه و یک پاکت در بستهی حاوی حکم دادگاه را هم دادند دست قریب و گفتند: «این را ببر بده به آقای همت.»
وقتی که اواخر اسفند 61، پس از تحمل مدت حبس مجددا به دوکوهه برگشتم، اصلا تو حال خودم نبودم. یک روند گریه میکردم و به زمین و زمان بد و بیراه میگفتم. حرف من این بود؛ چرا باید من را نزدیک یک ماه در بدترین شرایط زندانی کنند؟ به چه جرمی؟ به جرم اینکه رفتم و چادرهای خالی را برای بچههای بی سرپناه بسیجی آوردم تیپ.
حکم دادگاه به این شرح برای ما قرائت شد:
«2 سال حبس تعلیقی به مدت سه سال و یک ماه حبس تعزیری» برای من و حسن زمانی و «2 سال حبس تعلیقی» هم برای قریب.
ما دو نفر را داخل همانبندی قرار دادند که دزدها و قاچاقچیها را در آن نگهداری میکردند. هم نشینی با آن آدمهای خلافکار برای من و حسن خیلی دشوار بود اما چاره نداشتیم و باید مدت محکومیتمان را میگذراندیم. خدا میداند در آن روزها و شبها بر ما چه میگذشت و ما دو نفر چه ایام سختی را میگذراندیم.
به هر حال این مدت را در زندان اهواز سپری کردیم و برگشتیم لشکر. یادم هست وقتی وارد ستاد فرماندهی لشکر در پادگان دو کوهه شدم، خیلی عصبانی بودم. اصلا هیچ چیزی جلو دارم نبود. یک روند داد و بیداد میکردم و به زمین و زمان بد و بیراه میگفتم. دیواری هم از دیوار حاج همتکوتاهتر پیدا نکردم بودم.
حاج همت خیلی تلاش میکرد تا من را آرام کند، اما من فقط گریه میکردم و میگفتم: چرا باید من را یک ماه در بدترین شرایط زندانی کنند؟ به چه جرمی؟ به جرم این که رفتم و بچههای بیسرپناه بسیجی را داخل چادرهای خالی جای دادم؟ همت چیزی نمیگفت و فقط تلاش میکرد تا من را آرام کند. اما مگر من آرام میگرفتم؟
* زندگی نامه شهید دستواره
به سال 1338 ه.ش در خانواده ای مذهبی و مستضعف در جنوب شهر تهران به دنیا آمد و دوران تحصیل دبستان را در مدرسه ای بنام باغ آذری گذراند. سپس تا مقطع دیپلم، تحصیلات خود را با نمرات عالی به پایان رساند. ایشان در تمام طول دوران تحصیل از هوش و حافظه ای قوی برخوردار بود.
گرایش دینی و علایق مذهبی از همان کودکی در حرکات و سکنات شهید دستواره به وضوح نمایان بود و هر روز افزایش می یافت. او به تلاوت قرآن و شرکت در مسابقات قرائت قرآن علاقه وافری داشت. زمانی که خود هنوز به سن تکلیف نرسیده بود اعضای خانواده را به انجام تکالیف الهی و رعایت اخلاق اسلامی توصیه می کرد و همسایگان، او را به عنوان روحانی خانواده اش می شناختند.
با اوج گیری انقلاب اسلامی، همراه با سیل خروشان امت مسلمان در تظاهرات و فعالیتهای مردمی شرکت فعال داشت و در این زمینه چند بار توسط عوامل رژیم منحوس پهلوی دستگیر شد.
سال 1357 زمانی که در سال آخر دبیرستان درس می خواند نه تنها خود فعالانه در تظاهرات و اعتراضات عمومی علیه طاغوت شرکت می کرد، بلکه دوستان همکلاسی و برادران کوچکترش را نیز به این امر ترغیب و تشویق می نمود.
زمانی که یکی از برادرانش گفته بود شاه توپ و تانک دارد و پیروزی بر او مشکل است اظهار داشته بود که: «ما خدا را داریم.»
به واسطه حضور فعال و مستمری که در صحنه های مختلف داشت توسط عوامل رژیم شناسایی و در روز 14 آبان سال 1357 در دانشگاه تهران دستگیر و روانه زندان گردید، اما پس از مدتی از زندان آزاد شد. به هنگام ورود حضرت امام خمینی(ره) فعالانه در مراسم استقبال از حضرت امام(ره) شرکت کرد و مسئولیت امنیت قسمتی از میدان آزادی را به عهده گرفت.
پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی جهت پاسداری از دست آوردهای انقلاب به جمع پاسداران کمیته انقلاب اسلامی پیوست و طی چهار ماه خدمت خود در این نهاد انقلابی، زحمات زیادی را در جهت انجام ماموریتهای مختلف و تثبیت حاکمیت انقلاب اسلامی تحمل نمود. سپس به خیل سپاهیان پاسدار پیوست و بلافاصله داوطلبانه طی ماموریتی عازم کردستان شد.
او همراه فرماندهان عزیزی چون شهید چراغی و حاج احمد متوسلیان، زحمات زیادی را در مقابله با ضدانقلاب به جان خرید. بعد از آزادسازی شهر مریوان در معیت برادر متوسلیان و سایر برادران رزمنده وارد شهر مریوان شد. از آنجا که این شهر جنگ زده پس از آزادی با مشکلات متعددی مواجه بود و سازمانها و موسسات دولتی تعطیل شده بودند، به دستور برادر متوسلیان، برادر پاسدار در مراکز و ادارات مختلف از جمله شهرداری،رادیو و تلویزیون مشغول خدمت شدند. شهید دستواره نیز ماموریت یافت تا کالاهای ضروری مردم را تهیه کرده و در اختیار آنان قرار دهد. او به نحو احسن این ماموریت را انجام داد و در روزهای عملیات نیز مانند سایر برادران، سلاح به دست در قله های مریوان با ضدانقلاب و با دشمن بعثی جنگید. ایشان مدتی نیز فرماندهی پاسگاه شهدا، در محور مریوان را به عهده داشت.
هنگامی که سردار متوسلیان ماموریت یافت تیپ محمدرسول الله(ص) را تشکیل دهد، او همراه سایر برادران به سمت جبهه های جنوب عزیمت کرد و در آنجا به علت مهارت در جذب نیرو مامور تشکیل واحد پرسنلی تیپ گردید.
ایشان با میل باطنی که به گردانها رزمی داشت، روحیه اطاعت پذیری اش باعث شد تا بدون هیچگونه ابهامی مسئولیت محوله را قبول کند، اما از فرماندهان تقاضا کرد که مجاز به شرکت در عملیات باشد. بنابراین در روزهای عملیات، سلاح به دست در کنار فرماندهان گردان وارد عمل می شد.
شهید دستواره به همراه سرداران لشکر محمدرسول الله(ص) برای یاری رساندن به مردم مسلمان و ستمدیده لبنان و شرکت در نبردهای پرحماسه رمضان و مسلم بن عقیل به فرماندهی تیپ سوم ابوذر منصوب گردید و تا زمان عملیات خیبر در همین مسئولیت به خدمت صادقانه مشغول بود.
در عملیات خیبر بعد از شهادت فرمانده دلاور لشکر محمدرسول الله(ص) - «شهید حاج همت» و واگذاری فرماندهی به «شهید کریمی» - سید به عنوان قائم مقام لشکر 27 حضرت رسول(ص) منصوب گردید. پس از شهادت برادر کریمی در عملیات بدر، به عنوان سرپرست لشکر در خدمت رزمندگان اسلام علیه کفار جنگید و در نهایت با انتصاب فرماندهی جدید لشکر، ایشان همچنان به عنوان قائم مقام لشکر، در خدمت جنگ و دفاع مقدس انجام می کرد.
مناطق اشغالی کردستان و صحنه های مختلف جبهه های جنوب کشور بویژه عملیات والفجر8 و جاده ام القصر (در فاو) شاهد دلاوریهای عاشقانه و جانفشانیهای این شهید عزیز است.
در عملیات کربلای یک که برادرش حسین در خط پدافندی شهید شد – جهت شرکت در مراسم تشییع و تدفین او به تهران رفت. ولی بیش از سه روز در تهران نماند و به منطقه بازگشت. وقتی به وی گفته می شود که خوب بود لااقل تا شب هفت برادرت می ماندی و بعد بر می گشتی، در جواب می گوید به آنها گفته ام کنار قبر حسین قبری را برای من خالی نگهدارید.
بیش از 10 روز از شهادت برادرش نگذشته بود که در عملیات کربلای 1، «روز آزادسازی شهر مهران» از چنگال دشمن بعثی، روح بزرگش از کالبدش رها شد و مظلومانه به شهادت رسید و در جرگه شهیدان کربلا راه یافت و بر سریر «عند ربهم» جلوس نمود.
|
پیرمردی که زیر شکنجه بعثیها برای امام دعا میکرد
|
|
خاطره خلبان از شهید چمران
|
|
روایت منصوری لاریجانی از شهید چمران
|
|
تو از اسماعیل خبری نداری؟!
|
|
شرح حال یک تصویر؛ تا حاج احمد نیامد مراسم عروسی را شروع نکردیم
|
میخواستم جریان ازدواجم را به حاج احمد بگویم اما نمیشد. مدام مریوانی، غیر مریوانی، نیروهای بسیج و سپاه با او کار داشتند. نمیدانم چه شد که یک دفعه جلو رفتم و با صداى بلند رو به دیگر بچهها گفتم: بس کنید دیگر، نوبت ماست.
به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، سردار جاویدان اثر حاج احمد متوسلیان از جمله افرادی است که شجاعت و دلاورمردی او زبانزد خاص و عام است. نقش به سزای او را نمیتوان در آرامش بخشیدن به شهر مریوان در کردستان نادیده گرفت. وی اولی فرمانده تیپ محمدرسول الله(ص) بود.
تصاویر زیادی از این سردار اسلام به جای مانده که یکی از آنها مربوط به حضور وی در مراسم عروسی یکی از همرزمانش (جواد اکبری)در مریوان میباشد که نظر شما را به خاطره این تصویر جلب می کنیم:
آن روز حمام کرده بودم و لباس تمیز سپاه به تن داشتم – من نیروى داوطلب بودم اما آن شب استثناء لباس سپاه پوشیدم- حاج احمد هم آن روز در مریوان نبود و ساعت یک نیمه شب تازه رسید. با بچهها در حیاط سپاه مریوان بودیم که حاجى رسید. میخواستم جریان ازدواجم را به حاج احمد بگویم اما نمیشد. مدام مریوانی، غیر مریوانی، نیروهای بسیج و سپاه با او کار داشتند. حسابی سرش شلوغ بود. نمیدانم چه شد که یک دفعه جلو رفتم و با صداى بلند رو به دیگر بچهها گفتم: بس کنید دیگر، نوبت ماست. من هم با حاج احمد کار دارم.
دست حاج احمد را گرفتم و او را کنار کشیدم.
گفت: جواد چى شده؟
گفتم: میخواهم چیزی به تو بگویم.
گفت :جریان چیست؟
گفتم: حاجی من ازدواج کردم.
گفت: چی؟ ازدواج کردی؟ با چه کسی؟
گفتم: با یکی از خواهرهای امدادگر مشغول در بیمارستان مریوان. آمدهام اینجا شما را دعوت کنم که در جشن ما شرکت کنی.
حاجى رو به بچه ها کرد و گفت: سپاه تعطیل است، راه بیفتید برویم به جشن عروسى.
با همان لباس گرد و خاکی به منزل مجتبی عسگری رفتیم. قرار بود مراسم آنجا برگزار شود. یک اتاق خانمها بودند و یک اتاق آقایان. در همان اتاق ها هم سفره شام پهن شد. چند عکس یادگاری هم با حاج احمد انداختیم. ما تا آخر شب منتظر حاجى مانده بودیم و نتوانستیم شام خوبى تهیه کنیم. به همین دلیل چند عدد هندوانه یا خربزه گرفتیم و شام عروسی شد: نان و هندوانه و خربزه. اما در عوض خیلی خوش گذشت.
* زندگی نامه حاج احمد متوسلیان:
احمد متوسلیان در سال 1332 در خانوادهای مومن و مذهبی در یکی از محلات جنوب شهر تهران به دنیا آمد. وی دوران تحصیل ابتدایی را در دبستان اسلامی مصطفوی به پایان برد و ضمن تحصیل، به پدرش که در بازار به شغل شیرینی فروشی اشتغال داشت، کمک میکرد.
پس از پایان دوره ابتدایی، در هنرستان صنعتی، شبانه به تحصیل ادامه داد و در سال 1351 موفق به اخذ دیپلم گردید. سپس به خدمت سربازی اعزام شد و در شیراز دوره تخصصی تانک را گذراند و پس از آن، به سرپل ذهاب اعزام شد. متوسلیان در دوران سربازی، فردی مذهبی و مومن بود و در بحثها، مخالفت خود را با رژیم ستمشاهی بیان میکرد. پس از اتمام خدمت سربازی، در یک شرکت تاسیساتی خصوصی استخدام شد و بعد از چند ماه، به خرمآباد منتقل شد و به فعالیتهای سیاسی- تبلیغی خود ادامه داد. وی پس از مدتها تعقیب و گریز، در سال 1354 توسط اکیپی از کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک دستگیر و روانه زندان شد و مدت 5 ماه را در زندان مخوف فلکالافلاک خرمآباد در سلولی انفرادی گذراند. پس از آزادی، در شروع قیامهای خونین قم و تبریز در سال 1356، نقش رابط و هماهنگ کننده تظاهرات را در محلات جنوبی تهران عهدهدار شد و رابطهای تنگاتنگ با حرکتهای مکتبی محافل دانشجویی و روحانیت مبارز تهران داشت. با شدت یافتن روند نهضت اسلامی و رویارویی مردم با مزدوران طاغوت، بارها تا پای شهادت پیش رفت و در روزهای 21 و 22 بهمن ماه 1357 تلاش و ایثار چشمگیری از خود نشان داد.
با پیروزی انقلاب اسلامی، مسئولیت تشکیل کمیته انقلاب اسلامی محل خویش را عهدهدار شد. پس از شکلگیری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به این ارگان پیوست و دوشادوش سایر همرزمانش با حداقل امکانات موجود به سازماندهی نیروها همت گماشت. احمد متوسلیان پس از شروع قائله کردستان در اسفندماه سال 1357 به همراه 66 تن از همرزمانش داوطلبانه عازم بوکان شد و به دلیل ابتکار عمل هوشیارانه و فرماندهی قاطع خود توانست کلیه اشرار مسلح را متواری کند.
وی پس از تثبیت مواضع نیروهای انقلاب در بوکان، به شهرهای سقز و بانه رفت. در ابتدای ورود به شهر بانه، به تلافی کمین ناجوانمردانهای که ضدانقلابیون به نیروهای ستون ارتش زده بودند، طی یک عملیات دقیق ضدکمین خسارات سنگینی به آنان وارد آورد که در این نبرد، چهارصد اسیر و دویست کشته از ضدانقلاب برجای ماند.
پس از آن به همراه گروهی از رزمندگان از جمله معاون خود (شهید محمد توسلی) برای فتح سنندج راهی این شهر شد.
ستون تحت فرماندهی او از سمت راست شهر، حلقه محاصره ضدانقلاب را در هم شکست و به همراه سرداران رشیدی چون محمد بروجردی و اصغر وصالی، سنندج را آزاد نمود و کمر تجزیهطلبان را شکست.
در زمستان سال 1358 به او ماموریت داده شد تا جاده پاوه - کرمانشاه را که در تصرف ضدانقلاب بود، آزاد کند. عملیات با فرماندهی او و همکاری سپاه پاوه شروع و با موفقیت کامل به انجام رسید. وی چندی بعد با حکم شهید بروجردی، به فرماندهی سپاه پاوه منصوب شد.
اوایل خرداد 1359 ماموریت آزادسازی شهرستان مریوان که در تصرف گروهکهای محارب بود، به وی محول شد. وی پس از ورود به شهر و سازماندهی نیروها، با یورشی سهمگین و برقآسا توانست شهر مریوان و مناطق اطراف آن را آزاد کند.
از همین زمان بود که مسئولیت فرماندهی سپاه مریوان به عهده وی گذاشته شد و بلافاصله به اتفاق شهدای بزرگواری چون حاج عباس کریمی، سید محمدرضا دستواره، رضا چراغی، حسین قوجهای، حسین زمانی، محسن نورانی و علیرضا ناهیدی به پاکسازی مواضع مزدوران استکبار اعم از کومله، دمکرات و رزگاری پرداخت.
پس از حذف باند بنیصدر از دستگاه اجرایی کشور - در دی ماه 1360 عملیات محمدرسولالله(ص) از دو محور مریوان و پاوه روی منطقه خرمال توسط احمد متوسلیان و شهید حاج همت رهبری شد که در این محور، رزمندگان اسلام به مرزهای بینالمللی رسیدند. این عملیات در حقیقت سنگ بنای تاسیس تیپ 27 حضرت رسول(ص) به شمار میرود.
احمد متوسلیان در سال 1360 پس از بازگشت از مراسم حج، ماموریت یافت تا رزم بیامان خود را در جبهههای جنوب ادامه دهد. او از طرف فرماندهی کل سپاه مامور شد با بکارگیری برادران سپاه مریوان و پاوه تیپ محمدرسولالله(ص) - که بعدها به لشکر تبدیل شد - را تشکیل دهد و فرماندهی تیپ مذکور را نیز خود به عهده گیرد.
چندی بعد زمینه اجرای عملیات بیتالمقدس در دستور کار یگانهای رزمی قرار گرفت. متوسلیان علاوه بر مسئولیت خطیر فرماندهی تیپ، در تمامی ماموریتهای شناسایی شرکت داشت و با نفوذ به قلب مواضع دشمن از نزدیک راهکارهای مناسب عملیات را شناسایی میکرد.
در شب دهم اردیبهشت ماه سال 1361 عملیات بیتالمقدس آغاز شد و رزمندگان اسلام به فرماندهی احمد متوسلیان از دو محور به مواضع دشمن یورش بردند. نقطه آغاز عملیات، منطقه دارخوین به سمت جاده اهواز - خرمشهر بود که با عبور نیروها از ورود متلاطم کارون به سمت دژ مارد جهتدهی شده بود.
با وجود حجم سنگین آتش کور و بیوقفه یگانهای توپخانه ارتش بعث عراق، رزمندگان اسلام توانستند نیروهای دشمن را در این محورها زمینگیر کنند و کلیه پاتکهای آنها را دفع نمایند.
احمد متوسلیان در اواخر خرداد سال 1361 طی ماموریتی به همراه یک هیات عالیرتبه دیپلماتیک از مسئولین سیاسی - نظامی کشورمان راهی سوریه شد تا راههای مساعدت به مردم مظلوم و بیدفاع لبنان را بررسی نماید.
در چهاردهم تیر سال 1361، اتومبیل هیات نمایندگی دیپلماتیک کشورمان حین ورود به شهر بیروت و در هنگام عبور از پست ایست و بازرسی، مزدوران حزب فالانژ اتومبیل را متوقف و چهار سرنشین خودرو مزبور به رغم مصونیت دیپلماتیک - توسط آدمربایان دستنشانده رژیم تروریستی تلآویو گروگان گرفته شده شدند.
این چهار نفر که عبارتند از؛ "محسن موسوی"، "احمد متوسلیان"، "تقی رستگار مقدم" و خبرنگار عکاس خبرگزاری جمهوری اسلامی - ایرنا - "کاظم اخوان" پس از شکنجه و بازجویی، به نظامیان اسرائیلی تحویل گردیدند، که از سرنوشت آنان تاکنون اطلاعی در دست نیست.
|
یادبود اسارات حاج احمد متوسلیان؛ ماجرای گریه کردن حاج احمد برای بسیجی 17 ساله
|
|
اشتباه کردم حسین را فرستادم جبهه!
|
جنازه ی حسین را آوردند !
پدرش در تشییع جنازه ی او دائم فریاد می زد:" اشتباه کردم حسین را فرستادم جبهه"!!!
اهالی روستا سرزنشش می کردند که "محمد آقا !ضدانقلابی ها دور و برمان هستند این حرفها را نزن و اجر شهید را پایمال نکن !" و دوباره پدر شهید فریاد می زد:" اشتباه کردم ،گناه کردم!"
مراسم بزرگداشت شهید مملو از جمعیت بود ؛با حضور همرزمان و بچه های سپاه و مهمانانی که برای تسلیت آمده بودند!
پدر شهید می خواست صحبت کند ؛همه نگران بودند حرفهایی بزند ! و موجب شادی دشمن و ناراحتی دوستان شود!
پدرشروع کرد به فریاد زدن : "مردم بدانید من اشتباه کردم حسین را به جبهه فرستادم ! ..."
...خانواده ودوستان شهید ناراحت شدندو سرها را پایین انداختند و این را به حساب داغی که بر دل پدر نشسته بود گذاشتند که محمد آقا ادامه داد:" تا وقتی عباس هست، حسین نباید شهید شود!!!من باید اول عباسم را به جبهه می فرستادم !"
عملیات بدر نوبت عباس شد . و پدر شهید هیچگاه تا پایان عمر خودش را نبخشید که :عباس بعد از حسین شهید شد!!!!
شادی روح شهیدان محمد حسین وعباس رجبعلی و پدر و مادر شهیدان رجبعلی "صلوات".
|
خدیجه ؛کجا میروی؟ امروز بمبباران است
|