خاطرات دفاع مقدس
|
جانبازی در آغوش شهید...
|
خون بود که توی هوا می پیچید و به سر و صورتم می ریخت. بخش های زیادی از بدنم داغ شده بود. یکی از رزمنده ها هم ترکش خورده بود و کنارم دراز کشیده بود. من جایی افتاده بودم روی زمین که نمی توانستم به درستی وضعیت خودم را ببینم. فکر می کردم خونی که به هوا پاشیده، از رزمند های بوده که در کنارم افتاده است.
از او پرسیدم: برادر رزمنده چی شده؟ من در آن لحظه کاملاً گرم بودم و هیچی متوجه نمی شدم. او هم که می دانست چه اتفاقی افتاده، از دلش نمی آمد که ماجرا را مستقیم به من بگوید.
گفت:« خودت نگاه کن » و دستش را زیر سرم گذاشت و بلند کرد تا خودم ببینم. کمی بلند شدم. مسیر نگاهم را اول انداختم به بدن او. ولی وقتی مسیر خون را که پی گرفتم، رسیدم به پای راست خودم. دیدم پای راستم، تقریباً از زانو به پایین نیست، خواستم پایم را تکانی بدهم که تکة گمشده اش را ببینم، احساس کردم پایم کاملاً بی حس است و انگار اصلاً جزو بدنم نیست.
دوست رزمنده ام پرسید: «چی شده ؟»
گفتم: « پایم نیست، اما چرا اصلاً درد ندارم ؟»
در همین حال و روز بودم که علی اکبر خمسه که در عملیات بعدی شهید شد از راه رسید و بالای سرم نشست. سرم را روی دامانش گذاشت. شروع کرد به پاک کردن صورتم و بوسه زدن بر آن.
گفت: «مرا می شناسی ؟ »
گفتم : « راستش، درست نمی توانم ببینم. »
گفت: «اشکال ندارد، ناراحت نباش . »
من دیگر نمی توانستم جوابش را بدهم. در حالی که اشک هایش به سر و صورتم می ریخت، شنیدم که می گوید: «راضی باش به رضای خدا. داداشم »
خوش به سعادتت، ای کاش این محبت در حق من می شد.
منبع:ما همه رهسپاریم....
|
آدم عجيب ...
|
|
مبارز خستگی ناپذیر، کلامش بر دلها حکمرانی می کرد
|
خبرگزاری دفاع مقدس: شهید محمد باقر طباطبایی نژاد درسال 1341 در جنوب شهر تهران در خانواده ای روحانی متولد شد. پدرش حاج سید عباس طباطبایی نژاد و اجداد بزرگوارش از طرف پدر و مادر هر دو از علما و فضلای بنام منطقه اردستان و زواره می باشند. او که الفبای عشق حسین(ع) و ائمه اطهار(ع) را از کودکی آموخته بود به دلیل برخورداری از غنای فکری و فرهنگی، به سهم خود در بسط ارزشهای اسلامی کوشش می کرد.
قلم و زبان از بیان ایثارها و مبارزات ایشان ناتوان است
با صدای اولین گلوله های دشمن بعثی که سکوت مرزها را در هم شکست و ضدانقلاب کوردل جدی تر از همیشه در خاک مقدس کردستان، ندای هل من مبارز سر می داد، آن بزرگوار (که یک ماه پیش از این حادثه، به عضویت سپاه در آمده بود)، پس از گذشت یک هفته از جنگ تحمیلی، همراه با عده ای دلاورمردان سپاه عازم کردستان شدند تا به وظیفه خود عمل کرده و کردستان مظلوم را از لوث وجود این یاغیان پلید، پاک سازند.
به راستی قلم و زبان از بیان ایثارها و مبارزات ایشان ناتوان است. سزاوار است تا صخره های هولناک، دره های مرگبار کردستان و ارتفاعات سر به فلک کشید ه و صعب العبور غرب، زبان گشوده، روایت شیرین سردار سرفراز و همرزمان دیگرش را نقل نمایند و سرود حماسه ها و ایثارشان را بسرایند.
ایشان در مدت هشت سال مبارزه خستگی ناپذیر در محورهای غرب کشور، با مسئولیت های متفاوت مانند مسئولیت پرسنلی ستاد غرب، فرماندهی سپاه سقز، فرماندهی سپاه باختران، فرماندهی سپاه پاوه و فرماندهی قرارگاه نصر رمضان، به دفاع از آرمانهای والای جمهوری اسلامی ایران پرداخت.
دیده یا شنیده نشد که کسی را برنجاند و بیازارد
شهید طباطبایی نژاد تواضع و فروتنی خاصی در کنار اخلاص و ایثارش داشت. شهامت و شجاعت، به کار بستن عقل سلیم و تجارب به دست آمده در انجام امور، علاقه شدید همسنگران و همرزمانش به ایشان و برخورد خوب و مردم داری او باعث شده بود که مردم منطقه نیز شیفته و شیدای او شوند. چیزی که آن شهید بزرگوار را به کارش دلگرم و علاقمند کرده بود، عشق و ایمانی بود که نسبت به کار در کردستان داشت.
همیشه از مظلومیت افراد و فقر فرهنگی که به آنان روا داشته اند، سخن می گفت و بر احوال ایشان خون دل می خورد. هنوز خاطره زیبای آن تبسمهای شیرین و دلنشین که نشان از قلب رئوف و مهربانش داشت، در اذهان همکاران و آشنایانش باقی است.
او با قرآن مانوس بود و علاقه فراوانی به مطالعه کتابهای اعتقادی، بویژه نهج البلاغه داشت و در گفتار و کردارش، از احادیث و آیات، بسیار بهره می برد.
التزام عملی و تقید او به احکام اسلام باعث شده بود که کلامش بر دلها بنشیند و در نصایح خود ارزشهای متعالی اسلام را گوشزد کند. او با احساس تعهد و مسئولیتی که داشت در جهت خالص کردن نیت ها برای خدا و تبعیت از حضرت امام (ره) و ولایت فقیه و دوری از مظاهر فریبنده دنیوی برادران پاسدار را سفارش می کرد.
دائماً به نیروها تاکید و توصیه داشت که آموزش نظامی را خوب بیاموزیند، زیرا که جنگ ما با دشمنان اسلام هر روز پیچیده تر می شود. بنابراین تقویت بنیه دفاعی کشور اسلامی برای پاسداری از ارزشهای انقلاب، را عاملی مهم می دانست.
او کلامی شیرین داشت. دیده یا شنیده نشد که کسی را برنجاند و بیازارد. هرگز دیده نشد که غیبت کند، یا دروغ گوید و یا حرف لغوی بزند.
این راهی را که ما انتخاب کردیم سختی های زیاد دارد
پدرش نقل می کند: "در سال 1357 نیمه شبی که سید باقر خسته از تظاهرات برگشته و از فرط خستگی تاب نداشت، دراز کشید و همان طور خوابش برد. مدتی بعد به آرامی بلند شدم و خواستم زیر سرش بالش بگذارم که یک مرتبه بلند شد و بالش را به کنار گذاشت. وقتی دلیل آن را پرسیدم گفت: این راهی که ما آن را شروع کردهایم از این سختی ها زیاد دارد باید از حالا به این چیزها عادت کنیم."
ایشان در مدت هشت سال مبارزه خستگی ناپذیر در محورهای غرب کشور با مسئولیتهای متفاوت مانند مسئولیت پرسنلی ستاد غرب، فرماندهی سپاه سقز، فرماندهی سپاه باختران، فرماندهی سپاه پاوه و فرماندهی قرارگاه نصر رمضان، به دفاع از آرمانهای والای جمهوری اسلامی ایران پرداخت.
شهادت سید مبارز
سید باقر با وجود آن همه مجاهدت خالصانه و مستمر، دلش در عالم دیگری بود و ناراحت از اینکه چرا پس از هشت سال حضور در صحنه های ایثار و شهادت و مصاحبت با ابرار، هنوز در این دنیای خاکی باقی و به فیض شهادت نایل نیامده است، لذا با ابتهال و تضرع به آستان ربوبی طالب شهادت بود، تا اینکه لطف حق شامل حالش شد.
که سرانجام در پنجم مرداد 1367در حالی که عازم عمق خاک عراق بود با عدهای دیگر از همرزمانش در کمین بعثیان ملحد گرفتار و پس از نبردی سخت به درجه رفیع شهادت نائل آمد و در جوار حق مأوا گزید.
|
پیکر سالم شهید محمدرضا شفیعی ، ۱۶ سال بعد از شهادت
|
سال ۸۱ یک روز اخبار اعلام کرد ۵۷۰ شهید را به میهن اسلامی باز گردانده اند ...
زنگ درب خانه به صدا در آمد: به شما نوید می دهم پیکر محمدرضایتان را بعد از 16 سال آورده اند ولی پسر شما با بقیه فرق می کند؛ پیکر محمدرضا صحیح و سالم است و هیچ تغییری نکرده است ...
وقتی وارد سردخانه شدم پاهام سست شده بود، نفسم بند آمد؛ بالاخره او را دیدم، نورانی ومعطر بود موهای سر ومحاسنش تکان نخورده بود، چشمهایش هنوز با من حرف می زد .
بعثی ها بعد از مشاهده ی پیکر محمدرضا برای از بین بردن این بدن آن را سه ماه زیر آفتاب داغ قرار داده بودند وحتی آهک هم روی آن ریخته بودند. بازهم چهره ی او بهم نریخته بود فقط زیر آفتاب کبود شده بود .
یکی از همرزمان قدیمی محمدرضا، بالای قبر می گفت: من می دانم چرا بعد از ۱۶ سال سالم برگشته !
*او غسل جمعه اش، زیارت عاشورایش، نماز شبش ترک نمی شد. همیشه با وضو بود، هر وقت در مجلس روضه شرکت می کرد یا در سنگر مصیبت می خواندیم، اشکهایش را به بدنش می مالید و گریه می کرد ...*
|
هر هشت نفر شهید شدند
|
وقتی عملیات والفجر چهار انجام شد ، قرار شد گردان را برای عملیات به منطقه بیاوریم . نصف شب بود که به دره ی پنجوین و دره ی شیلر رسیدیم و دیدیم از دور یک نفر می آید . بچه ها تازه پیاده شده بودند و هوا هم سرد بود ؛ وقتی نزدیک آمد ، دیدیم محمد است . وقتی ایشان را در آن لحظه دیدیم ، با چهره ی ملکوتی و با صفایی که داشت ، انگار روی پیشانی اش نوشته بود که محمد دیگر برگشتنی نیست ؛ محمد شهید می شود ، محمد در حال پرواز است . محمد نیم ساعتی پیش ما ماند و سفارش ها را به ما کرد و رفت .
سه چهار شب بعد به ما دستور حرکت دادند و عملیات حدود دو شب بود که شروع شده بود . گردان ما برای احتیاط آمده بود تا اگر عملیات در جایی قفل کرد ، از گردان ما که پاسدار بودند ، استفاده کنند . عملیات به جایی رسید که ما را خواستند و شبانه ما را حرکت دادند . آن شب ما راه را گم کردیم و ارتفاعات را دور زدیم و بالاخره پیدا نکردیم . تا فردا شب نزدیکی های غروب بود که فهمیدیم محمد در درگیری به حالت جنگ تن به تن در شب ، در آن جا شهید شده بودند و جنازه ی ایشان را بچه ها با چهارپایی که داشتند می آوردند .
بچه ها محمد را خیلی دوست داشتند ، ولی سفارش های محمد در ذهن بچه ها بود که : « اگر کسی شهید شده ، جنگ ما قائم به شخص نیست ، تکلیف ما قائم به شخص نیست . اگر کسی رفت ، دیگران باید جای او را پر کنند و خوب انجام وظیفه کنند . » من پیش سردار فتوحی و آقای مغازه ای و شهید مهدی زین الدین آمدم ، دیدم آنها خیلی عادی نان دو آتیشه که قدیم داخل کارتون ها می ریختند و برای جبهه ها می آوردند ، داخل چفیه ریخته اند و می خورند و شهید مهدی در حال مزاح است . گفتم : « خدایا ! مگر این ها خبر ندارند که محمد شهید شده است و این طور می خندند ؟! » آمدم و از سردار فتوحی سؤال کردم از محمد خبر دارید ؟ گفت : بله او به آن جایی که می خواست برسد ، رسید گفتم قرار بود به کجا برسد ؟ این سؤال را کردم تا واقعاً بدانم که آیا می داند یا خیر ؟ ایشان گفت : « آن جایی که می خواست برسد ، رسید . الآن من و توایم که عقب مانده ایم ؛ برو فکری به حال خودت بکن ! » فهمیدم که آنها خبر دارند ؛ ولی با روحیه ی بالایی که داشتند و ما از آن روحیه ی والایشان روحیه می گرفتم ، راحت نشسته اند . یک مقدار خودمان را حفظ کردیم و به داخل گردان برگشتیم . به بچه ها گفتم : « ان شاء الله مشکلی نیست . ما باید برویم و انتقام محمد را بگیریم . »
خط های عملیاتی ، به گردان ما داده شد تا این که جنازه ی شهید محمد بنیادی را آوردند و گردان ما با آنها روبرو شد . در آن جا شهید شیخی ، به جای محمد ، فرمانده گردان ما شد و آقای تقی لو معاون فرمانده شد . ما به سمت خط حرکت کردیم و شهید شیخی گردان را هدایت می کرد . در حین عملیات چند اتفاق افتاد که شهید دل آذر ، شهید مهدی و شهید شیخی در باز پس گرفتن ارتفاعات تپه ی سبز بسیار دخیل بودند و از تدابیرشان استفاده شد . بچه ها با توجه به این که گردان ، به نام امام حسین ( علیه السلام ) نام گذاری شده و از طرف دیگر نامش ضد زره بود ، همه پاسدار و عمدتاً آرپی جی و تیربار داشتند . بچه ها آن ارتفاعات منطقه را که دست تیپ زرهی عراق بود ، دوباره باز پس گرفتند .
صبح روز بعد ، وقتی که آن تپه گرفته شد و حدود هجده تانک عراقی را بچه های ما زدند ، شهید دل آذر به ما گفت : « نگذارید تانک و امکانات عراقی ها در این جا باقی بماند ؛ عراق تا این امکانات را یان جا دارد ، وابستگی دارد و می خواهد به بالای ارتفاعات بیاید . پس نگذارید امکاناتی برایشان باقی بماند . چند تا از بچه های زرنگ ما به داخل دره ای که عراقی ها در آن امکانات زیادی داشتند ، رفتند و همه را منهدم کردند .
خلاصه ، شب اول ما روی تپه ماندیم و شب دوم در حالی که اواسط شب کمی باران گرفته بود ، داشتم داخل سنگر نیمه خراب عراقی ها استراحت می کردم ، که در یک لحظه خوابم برد . در خواب دیدم شهید محمد امده و مرا صدا می زند . گفتم : « بله ! » گفت : « بلند شو بچه ها را آماده کنید ! » گفتم : « بچه ها آماده اند ؛ شما دیشب تا حالا کجا بودی ؟ دنبالت می گشتم . » گفت : « بچه ها را آماده کنید ! » و هشت نفر از بچه ها را شمرد و گفت : « این ها را بفرست بیایند دنبال من و بچه ها دنبال ایشان حرکت کنند . »
از گروهان آن چند نفر را جدا کردیم و به دنبال محمد فرستادیم ؛ حالا من صدای محمد را می شنوم ، ولی خودش را نمی بینم . فردا شب در همان ساعت شهید زین الدین با من تماس گرفت و گفت : « به سمت تپه ی روبرویی حرکت کنید که هیچ کس آن جا نیست و شما در آن جا مستقر شوید . »
خب بچه های اطلاعات رفته و دیده بودند در آن جا کسی نیست . همزمان با این که بچه های اطلاعات حرکت کرده بودند تا به طرف ما برگردند ، عراقی ها پشت سرشان به بالای تپه آمده و مستقر شده بودند . زمانی که ما حرکت کردیم ، از آن بچه ها ، آن هشت نفری که محمد را صدا زده بود و من جدا کردم ، هر هشت نفرشان شهید شدند . یکی از این بچه ها به نام « قدیم » وقتی دید تیربار عراقی خاموش نمی شود ، از زیر تیربار رفته بود و نارنجک را کشیده بود . هم خودش شهید شد و هم آن دو نفر عراقی کشته شدند تا تیربار را خاموش کند .
* راوی : سرهنگ عطایی
|
وقتی همت از زمین و زمان شاکی شد
|
|
جنگ روانی به روش سید حسن نصرالله
|
|
ان ربک لبا المرصاد...
|
|
روایتی جالب از اولین شهید شرهانی(شهید مهدی منتظر القائم)
|
از طرفی خوشحال بودیم که مجوز حضور در منطقه را گرفته ایم و از طرفی التهاب عجیبی که مبادا دست خالی برگردیم. مدت زمان ما کم بود. محور بسیار وسیع و فوق العاده خطرناک. همه چیز دست به دست هم داده بود تا ما بیشتر احساس یأس و ناامیدی کنیم اما با امید به رحمت خداوند کار را شروع کردیم هر روز با گذشتن از همین میدان های وسیع مین و سیم های خاردار و تله های انفجاری، خود را به محور عملیاتی لشکر می رساندیم و سرگردان بدنبال پاره های جگر این امت می گشتیم و در بازگشت هر روز ناامیدتر از دیروز. وضعیت منطقه، میدان های مین و موانع دیگر و حضور منافقین هیچ کدام ترسی در دل ما راه نمی داد جز اینکه مبادا فرصت تمام شود و دستمان خالی بماند و شهید یافت نشود.
بچه ها رمز حرکتمان را «یا مهدی(عج)» گذاشتند و تفحص روز آخرمان را آغاز کردیم. باید فردا به قرارگاه تفحص می رفتیم و خبر می دادیم که شهید داریم یا پیدا نکردیم. هرچه می گشتیم، هیچ اثری از شهدا نمی یافتیم.
آن روز یکسره تا عصر مشغول جستجو بودیم ولی همه ناامید و پریشان شده بودیم. همگی خدا خدا می کردند،خورشید هم سر به سرما می گذاشت و مثل اینکه زودتر می خواست خود را به پشت ارتفاع 178 برساند.
غروب نزدیک شد و آسمان به زیباترین شکل درآمده بود که بهترین نقاش ها با بکارگیری عالی ترین رنگ ها نمی توانند چنین صحنه ای نقاشی کنند. ما باید سریعاً منطقه را ترک می کردیم. لحظات وداع شروع شد. به بچه ها گفتم: برمی گردیم و دیگر هم اینجا نمی آییم. غروب نیمه شعبان است آقا جان ما قابل نبودیم. امروز با امید به شما کار را شروع کردیم. حال در این لحظه های آخر باید دست خالی برگردیم.
اشک، چشمان بچه ها را گرفته بود هر کس به دنبال چیزی می گشت تا به عنوان تبرک و یادگاری با خود به عقب بیاورد. یکی از بچه ها مشتی خاک برمی داشت. دیگری تکه ای از سیم خاردار و ته گلوله منور را بر می داشت و دیگری هم تجهیزات همراه رزمنده ای که پر بود از تیر و ترکش را ج
سردار علیرضا غلامی (که بعد ها خودش توی فکه بهش شهادت رسید)می گفت: من هم به سمت یک شقایق که نظرم را جلب کرده بود، رفتم تا آنرا از ریشه کنده و در قوطی کنسروی قرار دهم و با خود به عقب بیاورم. وقتی آرام آرام داشتم دور شقایق را می کندم تا از زمین جدایش کنم، باورش بسیار سخت بود. درست شقایق روی جمجمه یک شهید سبز شده بود فریاد یا حسین (ع) یا مهدی(عج) یا زهرایم(س) بلند شد.
بچه ها همه به سمت من آمدند نمی توانم حال و هوای آن لحظه را برایتان تعریف کنم. اشک پـهنای صورتم را گرفته بود. با بچه ها آرام خاک های روی پیکر شهید را کنار می زدیم. و پشت سرهم صلوات نثار روحش می کردیم. پیکر مطهر شهید را کامل از زیر خاک بیرون آوردیم. بر استخوان های این شهید بوسه زدیم اما باز هم دلهره داشتیم که آیا این شهید پلاک هویت دارد؟ آیا از لشکر 14 امام حسین (ع) می باشد؟ با پیدا شدن پلاک شهید، همه بلند صلوات فرستادند.
دیگر یقین کردیم که امام زمان(عج) عنایت کرده حال می خواستیم نام شهید را بدانیم. برایمان جالب بود که اولین شهید تفحص شده در منطقه شرهانی را بشناسیم. شهید را همراه خود به چادر آوردیم بچه ها از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند،ولی وقتی خوشحال تر شدند که پلاک هویت شهید استعلام شد.آن وقت دیگر روی پای خودمان بند نبودیم و واقعاً او هدیه ای از طرف آقامون بود؛ شهید مهدی منتظر القائم از شهدای لشگر 14 امام حسین (ع) در عملیات محرم.
شادی روح شهید مهدی منتظر القائم صلوات بفرستید
|
شوخی های جنگی
|
***
|
هم رزم شهید عطاالله میرمحمدی:
|
یکی از دوستان گفت: خبر داری بچه محلتون هم کشته شده؟ دوستانی که آنجا بودند می دانستند من با سیدعطا یک ارتباط روحی و عاطفی خاصی داشتم. البته خودم هم یک چیزهایی متوجه شده بودم ولی نمی خواستم باور کنم.
شهید عطاالله میرمحمدی از جمله شهدایی بود که علاوه بر داشتن روحیه ای مهربان و سرشار از امید، همواره سبب دل گرمی رزمندگان بود و به عنوان برادری دلسوز، با محبت به دیگران سبب جذب آنان می شد. به همین منظور با دوست و هم رزم این شهید بزرگوار به گفت وگو نشستیم. متن زیر مصاحبه خبرگزاری دفاع مقدس با با هم رزم شهید عطاالله میرمحمدی است.
جاذبه عجیبی در جذب افراد داشت
آشنایی من با سیدعطا به حضور ایشان در مسجد جامع خزانه بخارایی برمیگردد. اوقات خوب و باصفایی با این عزیز داشتیم. در آن زمان، جوانان و نوجوانان به لحاظ شرایط خانوادگی و فضای اجتماعی دچار یکسری کمبودهای عاطفی و خلأهای روحی بودند. فضای مسجدجامع هم یک فضای خاصی بود که همچنان هم باقی مانده است.
در سال 61 که فضای کشور به لحاظ فکری و شرایط اجتماعی به شدت توسط منافقین آلوده شده بود، سیدعطا باهمان لباس پاسداری در کوچه و خیابان حضور پیدا می کرد. (آن موقع، هرکسی جرأت پوشیدن لباس پاسداری به دلیل مسایل امنیتی و مباحث مربوط به ترور و آدم ربایی و غیره را نداشت. همچنین منافقین هم در آن زمان دارای نفوذ خاصی در جامعه بودند و میتینگ های مختلفی در سطح شهر برگزار می کردند و در محله خزانه هم دارای پایگاه مستحکمی بودند که البته بعدها برخی از آنها را دستگیر و اعدام کردند.) همین موضوع سبب توجه بیشتر بقیه به ایشان شده بود.
سیدعطا جاذبه های عجیبی در جذب افراد داشت. شهید کاتبی و شهید خدیور از جمله کسانی بودند که رابطه عاطفی عمیقی با این شهید داشتند. سید عطا در آن زمان با سن حدود 29سال، نوجوانان و جوانانی را جذب خود کرده بود که حداکثر 19-18 سال سن داشتند و با او ارتباط عاطفی عمیقی برقرار کرده بودند.
زمانیکه سیدعطا منزل نبود، در مسجد مشغول کارهای مختلف از جمله آموزش نظامی به بچه ها بود. شبهایی هم که حضور ایشان تا دیروقت به طول می انجامید، اجتماع بزرگ ما تبدیل به یک جمع خصوصی می شد. این جمع ها در مسجد، بیرون مسجد و یا فضاهایی که خود ایشان در نظر می گرفت تشکیل می شد.
عاشق حضرت اباعبدالله (ع)بود
سیدعطا خیلی به چایی علاقه داشت و همیشه در جمع های دوستانه، بساط چایی فراهم بود.ایشان به حضرت اباعبدالله علاقه و ارادت خاصی داشت و چون صدای خوبی هم داشت، گاهی اوقات نوحه و یا روضه ای می خواند. سیدعطا، تویوتا وانتی داشت و ما یک جمع 8-7 نفره بودیم که مشتری دائم آن محسوب می شدیم و شب گردی ها را در کنارهم گاهاً تا سحر می گذراندیم. این شب گردی تنها معطوف به ماه مبارک رمضان نبود و بعد از ماه مبارک هم ادامه داشت.
ورود ما به این فضاها سبب می شد خلأهای فکری، روحی، عاطفی و محرومیت هایی که گاهاً از سوی خانواده هایمان احساس می کردیم پر شود. سید عطا با روحیه دلی و لحن و بیانی که داخل و بیرون خانه داشت همه را جذب خود می کرد. در نهایت نیز، توصیه و سفارش ایشان باعث شد که ما هم لباس مقدس پاسداری را بر تن کنیم و در این عرصه به این نظام مقدس خدمت کنیم.
محبت کردن هیچ خرجی ندارد
ما یک اعتقادی داشتیم که برخلاف سیدعطا هیچ گاه درعموم از لباس پاسداری استفاده نمی کردیم و البته، هرزمانی سیدعطا لباسش را درمی آورد، برسر آن دعوا داشتیم که چه کسی بلافاصله آن را بر تن کند. عکس های آن زمان را دارم که مثلاً با همین لباس، شهید کاتبی هم عکس انداخته است. من هم آرم های لباس بچه ها را از تنشان جدا می کردم.
یک روز بنده، شهید کاتبی و شهید خدیور به همراه سیدعطا با تویوتا وانت به سمت پادگانی در بوم هن حرکت کردیم. بنده، شهیدخدیور و شهید کاتبی عقب ماشین نشسته بودیم و بر سر لباس سیدعطا دعوا می کردیم و هرکسی تلاش می کرد گوشه ای از این لباس را برای خود بردارد. طبق معمول، آرم لباس سیدعطا به من رسید.
ایشان در مراحل مختلف زندگی ما تأثیرگذار بود. بعضی اوقات آنقدر با رفتار و عمل خود(بدون هیچ عمل هنرمندانه روانشناسی) به ما نزدیک می شد و با ما گرم می گرفت که ما را به شدت مجذوب خود می کرد. سیدعطا همیشه به ما می گفت: محبت کردن هیچ خرجی ندارد.
در هیچ واژه ای نمی گنجد
من نمی توانم ایشان را در یک واژه قرار دهم چون واژه ها ممکن است گاهاً بتوانند به لحاظ ادبی حرف خود را بزنند ولی اینها در این واژه ها جا نمی شوند. اگر بخواهیم این کار را انجام دهیم، در حقشان اجحاف کردیم.
برای همه ارزش قائل بود
خود من، روش محبتی که به خانواده و یا هرکس دیگری که دارم کاملاً به سبک سیدعطا است و هیچ موقع آن را برای خودم کهنه نکردم. مثلاً شهید کاتبی فردی بود که خانواده اش تهران نبودند و تمام لحظات عمرش را با من یا سیدعطا می گذاراند و تا آخرین لحظات عمرش هم سیدعطا را فراموش نکرد. سیدعطا برای همه ارزش قائل بود و طوری به ما محبت می کرد که حتی شاید خانواده ما نیزنسبت به ما تا این اندازه محبت نمی کردند.
نان بازوی خودتان را بخورید
ایشان جدای احترام و ادب بسیار زیادی که برای پدر و مادرش قائل بود ،یک استقامت و صبوری خاصی داشت. سیدعطا به ما هم بسیار سفارش می کرد که حتماً احترام بزرگترها خصوصاً پدر و مادر را داشته باشید. شهید عطا به حلال یا حرام بودن روزی خیلی تأکید داشت و برای بچه ها در این رابطه خیلی صحبت می کرد. دائماً تأکید می کرد که باید در زندگی تلاش کرد و سختی کشید و می گفت: نان بازوی خودتان را بخورید و منتظر کسی نمانید.
سیدعطا یک تیکه کلامی داشت و به هرکسی که خیلی علاقه پیدا می کرد می گفت: "مرده شور" .
یک پلاتین برد ایرانی اختراع کرد
در آن زمان فردی از جریان نفاق که کارهای تبلیغاتی منافقین را هم انجام می داد، به سمت مسجد گرایش پیدا کرده و جذب سیدعطا شده بود. سیدعطا خیلی به او بها می داد و با او صحبت می کرد. خیلی ها به سیدعطا خورده می گرفتند و این کار او را ناصحیح عنوان می کردند. شاید این رفتار سیدعطا برای ما خیلی قابل درک نبود ولی او با همین رفتارهایش سبب جذب کسانی شد که حتی شاید این نظام اسلامی را نیز قبول نداشتند.
سیدعطا در کار ادوات هم یک مهارت خاصی داشت و البته لازمه این کار، برخورداری از هوش و ذکاوت بالا بود که ایشان داشت. چون مانع ورود پلاتین بُرد به کشور می شدند، حتی در اواخر عمرش یک پلاتین برد ایرانی اختراع کرد.
نمی خواستم باورکنم که سیدعطا شهید شده است
شهادت ایشان در عملیات خیبر اتفاق افتاد. اکثر بچه های محل هم در این عملیات شرکت کرده بودند. در آن زمان من در گردان تخریب لشگر10 بودم. در آن عملیات پیشروی داشتیم و به سمت جلو حرکت می کردیم که البته در آن موقع شهید عباسی هم با ما بود که متأسفانه به واسطه آتش شدیدی که دشمن بر سر ما می ریخت، این شهید را در آن منطقه جا گذاشتیم و برگشتیم.
صبح که برگشتیم، آنقدر گردان برهم ریخته بود که هیچ کس، کس دیگری را پیدا نمی کرد. من یادم هست که جزیره مجنون یک جزیره شمالی و یک جزیره جنوبی داشت. ما از جزیره جنوبی بدون اینکه خودمان بدانیم وارد جزیره شمالی شده بودیم. چون من در آنجا از گردان جدا شده بودم دنبال بچه محل ها می گشتم که متوجه شدم چندتن از بچه ها درگردان قمربنی هاشم از لشگر10 سیدالشهدا در جزیره شمالی هستند.
به هرشکلی بود تلاش کردم خودم را به این بچه ها برسانم. در مسیر، فردی جلوی مرا گرفت و گفت: کجا میروی؟ گفتم: گردان قمربنی هاشم. گفت: وضعیت آنجا خیلی خراب است و بچه ها به دلیل آتش سنگین دشمن در کانال ها گیر کرده اند و به هیچ وجه امکان رفتن به آن منطقه نیست. گفتم: اشکالی ندارد و من به هرشکل ممکن باید به آنجا بروم. در نهایت به هرنحوی که بود خودم را به جاده ای در جزیره شمالی رساندم.
این جاده، خیلی عریض بود و هردو طرف آن نیز کانال کشی شده بود. در این کانال ها حدود 300-200 نفر به دلیل آتش سنگین دشمن نشسته بودند. عراقی ها هم با گوله مستقیم تانک می زدند و هیچ کس جرأت نمی کرد سرش را بالا بیاورد. خیلی اوضاع بسته و وحشتناکی بود. من دراین اوضاع توانستم بچه ها راپیدا کنم.
وقتی بچه ها را پیدا کردم دیدم خیلی پَکر هستند، گفتم: چه شده است؟ گفتند: هیچی. یکدفعه یکی از دوستان گفت: خبر داری بچه محلتون هم کشته شده؟ دوستانی که آنجا بودند می دانستند من با سیدعطا یک ارتباط روحی و عاطفی خاصی داشتم. البته خودم هم یک چیزهایی متوجه شده بودم ولی نمی خواستم باور کنم و به روی خودم بیاورم چراکه می دانستم سیدعطا هم در این گردان حضور داشته است.
خلاصه دوستان ما یک جوری به ما فهماندند که فلانی هم ظاهراً شهید شده است. زمانیکه این حرف ها را شنیدم دیگر در حال خودم نبودم و نمی دانستم چه کار می کنم. تلاش داشتم به هرشکلی که شده به آن طرف کانال بروم. فاصله مابین کانال ها هم حدود 20-15 متر بود و اگر کسی بلند می شد بلافاصله با گوله تانک می زدنش.
به هرحال به هر نحوی که شده طول این کانال را گرفتم و عقب رفتم تا از آنجا فرار کنم. بعضی به من می گفتند که نرو ولی من گوش نمی کردم و به راه خود ادامه می دادم. وقتی با ترفندها و کلک های مختلف به انتهای کانال رسیدم ، خودم را به آنطرف کانال رساندم.
نزدیک سیدعطا شدم. (کسانی در کنار کانال ها بودند و با خمپاره هایی که می انداختند سعی می کردند از بچه ها در مقابل دشمن پشتیبانی کنند. وظیفه سیدعطا هم همین بود. ظاهراً سیدعطا چند دقیقه ای کنار جاده نشسته و درحال استراحت کردن بود که یک گلوله خمپاره 60 به کنار او اصابت می کند و نیمی از صورت سیدعطا متلاشی می شود و به شهادت می رسد.)
زمانیکه رسیدم دیدم چند تا از بچه های گردان، ماتم زده کنار جاده نشستند و اصلاً هم برایشان اهمیت ندارد که چه چیزی شلیک می شود، چه کسی شلیک می کند و به چه کسی می زند. برانکاردی هم کنار آنها بود که فردی داخل آن قرار داشت و یک پارچه سفید هم رویش کشیده بودند. به من هم نمی گفتند چه کسی است و می گفتند که یک شهیدی است. من هم اصلاً دلم نمی خواست جلو بروم و ببینم چه کسی در برانکارد است. در فضای ذهنی خودم دوست نداشتم سیدعطا باشد.
وقتی چشمم به پوتین های او افتاد با خودم گفتم خودش است و بعد می گفتم نه خودش نیست. در نهایت رسیدم کنار شهید و وقتی پارچه را کنار زدم متوجه شدم سیدعطا است. بدنم یخ کرد و دیگر در حال خودم نبودم و هیچ چیز متوجه نمی شدم. یادم نمی آید که دیگر چطور آن صحنه را ترک کردم و مرا عقب آوردند.
من ساربان، فرمانده گردان قمرم
در آن زمان شهیدی به نام شهید ساربان نژاد( من علاقه خاصی به ایشان دارم و هرموقع بهشت زهرا می روم، اول بر سر قبر ایشان حاضر می شوم) فرمانده گردان قمربنی هاشم بود. ایشان برای اینکه روحیه از دست رفته بچه ها را که به واسطه شهادت سیدعطا اتفاق افتاده بود به آنها برگرداند، بدون هیچ ترسی یکدفعه رفت وسط جاده و گفت: من ساربان، فرمانده گردان قمرم، ازهیچ چیز نترسید. در همین حال یک گوله توپ تانک به سمت او شلیک شد و سرش را از بدنش جدا کرد و درحالیکه همچنان بدون سر، چند قدمی حرکت می کرد، به زمین افتاد و به شهادت رسید.
سیدعطا از شهدای به یادماندنی هستند که همواره با یاد او زندگی می کنم.
|
احتمالاً عملیات لو رفته است
|
|
ورزش در جبهه + تصاویر
|
قشنگی جبهه در این بود که همه چیز جای خودش بود و چیز خوبی بین رزمنده ها مغفول نمی ماند. از جمله کارهای روزانه و مداوم بین بچه ها – علی الخصوص در زمانهای غیر از عملیات – ورزش بود. از نرمشهای صبحگاهی تو میدون صبحگاه دوکوهه تا ورزشهای حرفه ای تر مثل باستانی، فوتبال و....
ورزش باستانی بخاطر خصلت و خوی پهلوانی که در اون موج می زد در بین رزمنده ها خیلی طرفدار داشت ولی بقیه ورزشها هم با توجه به موقعیت ها و امکانات بکار گرفته می شد. با توجه به اینکه این ایام همه نگاه ها به المپیک معطوفه ما این پست قافله رو به گوشه هایی از ورزش رزمندگان اختصاص دادیم تا یادی کنیم از اون قهرمانان و پهلوانان واقعی....
ورزش باستانی
«... در اوضاع و احوالی که سخت نیاز به تحرک بود کاستیهای لوازم جنگی نمود نداشت. بعضی باستانی کار میکردند در حالی که قابلمه غذا ضربشان بود و تفنگ، میل و تخته شنایشان و قبضه آر.پی.جی، کبادهشان. از پوکه توپ 106میل درست میکردیم، دستهای به آن جوش میدادیم و اگر قابلمه غذا نبود، منبع آبی را که با ترکش ضدهوایی آبکش شده و بلااستفاده بود طبل میکردیم.به هر ترتیب، خودمان را حرکت میدادیم...»
شطرنج
«... بعد از اینکه حضرت امام(ره) شطرنج بدون برد و باخت را جایز شمردند، ما در جبهه هر وقت فرصت پیدا میکردیم با بچهها شطرنج میزدیم. با کاغذ و مقوا صفحه شطرنج را به همان ترتیب سیاه و سفید میکشیدیم. به جای مهره سرباز از پوکه کلاش، به جای اسب از پوکه دوشکا، به جای وزیر از پوکه ضد هوایی 57میلیمتری و به جای شاه از پوکه ضد هوایی تکلول استفاده میکردیم. حالا صفحه این شطرنج را با اقلام ذکر شده در نظر بگیرید...» «...شطرنج در جبهه دونفره نبود، اغلب سه، چهارنفره یا بیشتر بود. بعضی چفیه -دستمال مربعشکل نخی- را صفحه شطرنج میکردند. به این ترتیب که تعدادی از مربعهای آن را مانند صفحه شطرنج واقعی سیاه میکردند...»
فوتبال
«... برای بازی فوتبال یک تیم ایرانی میشدیم، یک تیم عراقی. به محض اینکه دروازه دشمن گلباران میشد همه با ا...اکبر تشویق میکردند و به هیجان میآمدند. در ضمن بازی نیروهای عراق فرضی را مسخره میکردیم و به عربی شکسته بسته به آنها متلک میگفتیم، اما وقتی عراقیها به ما گل میزدند همه عصبانی میشدند.
والیبال
«... برای رفع خستگی از گشت روزانه عملیات خیبر یک بازی ترتیب دادیم. در محوطهای خاکی و پر از چاله و چوله با دو قطعه چوب و چند تکه طناب به هم گرهزده تور والیبال درست کردیم. بعضی وقتها وضع از این هم بدتر بود. از پوکه به جای میله و چوب و از ملحفه سوراخسوراخ به جای تور استفاده میکردیم...»
|
من مثل همیشه، بی تاب نبودن های او
|
خبرگزاری دفاع مقدس: نوروزعلی ایمانینسب در روز ۱۶مهر ۱۳۳۹به دنیا آمد و پس از پایان دوره سربازی، از جمله اولین نفرات اعزامی به جبهه بود. به جز چند روزی که برای مرخصی یا درمان مجروحیتهایش به پشت جبهه برمیگشت، بقیه روزها در جبهه بود. سردار شهید مهدی زینالدین فرمانده شهید لشگر ۱۷علی ابن ابیطالب (ع) درباره شهید نوروز علی ایمانینسب گفته بود: من اگر ۱۰نفر مثل ایمانی نسب داشتم تا قلب بغداد میرفتم.
سردار ایمانینسب فرمانده گردان ادوات تیپ ۱۲قائم (عج) سمنان پنجم مردادماه ۱۳۶۷ در عملیات مرصاد به شهادت رسید و حالا بعد از گذشت سالها، پای صحبت با همسر او می نشینیم.
داستان یک زندگی شیرین
در یک محل زندگی می کردیم. سال 60 بود که به خواستگاری من آمدند. نوروز علی در استخدام سپاه بود. من عاشق سپاهی ها بودم و علاوه بر این چون همسایه بودیم و شنخات کافی از او داشتم، باعث شد که او را به عنوان همسر بپذیرم.
28 بهمن سال 60 خود را کنار نوروز علی در زیر یک سقف پیدا کردم. عید را کنار هم گذراندیم. قصد داشت که در خرداد ماه به جبهه برود. اما از طرف سپاه اعزام نشد، چون تازه ازدواج کرده بودیم، مانع رفتن به جبهه شدند.
بالاخره بعد از مدتی دوباره پا به میدان نبرد گذاشت. رفتن او همانا و شروع بی تابی های من همانا. تاب ماندن را نداشتم. اگر می خواستم می ماندم اما بدون نوروزعلی هرگز. می خواستم تمام لحظاتم را کنار او باشم و لبریز از محبت او شوم. پس به او اصرار کردم که من را هم با خودش ببرد. همان طور هم شد. به اهواز نقل مکان کردیم و از طرف سپاه در یک خوابگاه مستقر شدیم. حالا می توانستم هر روز، هر یک ماه یکبار همسرم را ببینم و یا حداقل مطمئن بودم که به او نزدیک ترم.
1363، پسرم مجید در سرخه به دنیا آمد، اما نوروزعلی کنار ما نبود، بلکه در عملیات بدر، کنار دیگر رزمنده ها از اسلام و مرز و بوم دفاع می کرد. مجید دو ماهه بود که آغوش پدر را لمس کرد و برای اولین بار او را در قاب چشمانش دید.
بعد از آن دوباره به جنوب رفتیم. هنوز 15 ماه از تولد مجید نگذشته بود که فرزند دومم را ناقص و در 7 ماهگی به دنیا آوردم، اما او هرگز در این دنیا نفس نکشید که دکترها علت آن را گازهای شیمیایی می دانشتند. وقتی فرزندم در بیمارستان اهواز به دنیا آمد، همسرم کنارم نبود. لحظات سختی بود. هیچ گاه آن دقایق از خاطرم پاک نمی شوند.
سال 67، زهرا به دنیا آمد. قطعنامه قبول شده بود و می شد بی قراری را از چشمان نوروزعلی خواند. زهرا 10 روزه بود که نوروز علی 30 تیر 1367 برای آخرین بار در قاب خاطراتم ظاهر شد و برای همیشه خانه را به مقصد کردستان ترک کرد.
31 تیر زنگ تلفن خانه به صدا در آمد. خودش بود. می گفت: "شناسنامه ام را برایتان فرستادم. بروید و شناسنامه برای دخترم، زهرا بگیرید. برایتان یک نامه هم نوشته ام. دوباره با شما تماس می گیرم".
صدای نوروز علی هنوز در گوشم زمزمه می شود که دوباره با شما تماس می گیرم. اما سر قولش نماند. هیچ وقت تماس نگرفت. نوروزعلی که به خوش اخلاقی زبانزد بود، بد قولی کرد و من، مجید و زهرا را برای سالیان دراز تنها گذاشت.
|
تولد در کربلا؛ شهادت در مرصاد
|