خاطرات دفاع مقدس
|
شهید محمدرضا قوام(شهید ارتفاعات دوپازا)
|
خاطره ي جالبي كه از شهيد قوام دارم بر ميگرده به پادگان :
|
آخرين روز آموزش در پادگان توحيد
|
بعد از نماز همه توي ميدون صبحگاه(كه يه تيكه زمين صاف بود و محصور بين كوه ها بايه تيرك چوبي بعنوان ميل پرچم وسطش) جمع شديم و بعد از قرائت قران و اجراي صبحگاه مسئول اردو گفت امروز خود دسته ها بدون حضور مربيان و مسئولين پادگان بريد راهپيمائي و نرمش و گرمش رو خودتون انجام بديد. دسته ي ما كه شهيد قوام هم جزوش بود رفتيم پشت يكي از قله هاي كوتاه پشت اردوگاه و همونجا نشستيم به بگو بخند و تعريف و شيطنت و كلا بيخيال راهپيمائي واردو شديم .
بعد از ساعاتي (يك و نيم تا دوساعت) از بالاي كوه بصورت ستوني سرازير شديم و كوه رو دور زديم و وارد اردوگاه شديم. حالا ديگه ساعت حدود هفت و نيم صبح بود يكي از مربي ها اومد و خسته نباشيد گفت و ما رفتيم توي چادرمون كه صبحانه بخوريم. سفره رو كه انداختيم همون مربي اومد و گفت بچه ها بيائيد داخل ميدون صبحگاه كار دارم باهاتون . خواستيم سفره رو جمع كنيم گفت نه جمع نكنيد الان برميگرديد و صبحانتون رو ميخوريد.
خلاصه جمع شديم توي ميدون صبحگاه بعد از كلي از جلو نظام و به چپ چپ ؛ به راست راست و بشين و پا شو گفت ما به اختيار خودتون گذاشتيم كه بريد راهپيمائي ولي شما .....
بچه ها به هم نگاه ميكردند و به هم غر ميزدند و هركسي گردن ديگري مينداخت كه تقصير تو بود و اون ميگفت تقصير فلاني و بود و حق هم اين بود كه همه مقصر بودند .
مربي يه پرچم به يكي از بچه ها داد و با دست دورترين قله رو نشون داد و گفت : همه با هم بريد و پرچم ايران رو بر فراز اون قله برافراشته كنيد و برگرديد صبحانه تون رو بخوريد.
از اينجا من با دوربين كنترل ميكنم همه بايد از كوه بالا بريد ؛ راه افتاديم و هي قر و لند كرديم و از كوه بالا رفتيم . پرچم رو زديم و برگشتيم و به جاي صبحانه نهار رو ميل كرديم.
ياد باد آن روزگاران ؛ ياد باد
منبع : وبلاگ سنگرنشينان ارتفاعات دوپازا
|
نخستین استاد فرمانده سپاه چه کسی بود
|
|
دست علی را که دیدم کپ کردم
|
خبرگزاری فارس به مناسبت سیامین سالگرد شهادت این شهید عزیز گفتگوهایی با دوستان و همرزمان و نزدیکان ایشان انجام داده که به مرور در اختیار خوانندگان قرار خواهد گرفت. این مطلب صحبتهای عابدین وحیدزاده از دوستان و همرزمان شهید موحد دانش است که تا کنون در جایی منتشر نشده است. آقای وحید زاده علی رغم اینکه خیلی اهل مصاحبه نیستند اما با سعه صدر زحمت کشیدند و ساعاتی را با ما به گفتگو نشستند.
از سمت چپ تصویر( شهید موحد دانش- عابدین وحیدزاده) شهید اسکویی در عکس حضور دارد
*رفیقی از محله خیابان هاشمی
بنده «عابدین وحیدزاده» هستم. البته نام خانوادگی من چیز دیگری بود که بعد از عملیات «خیبر» تغییرش دادم. سال 59 وارد سپاه شدم. آن زمان سپاه تهران 9 گردان عملیاتی داشت و من ورودی دوره 12 بودم و جمعی گردان 9.
متولد 1341 در نظامآبادِ تهران هستم و بزرگ شده ی محله ی هاشمی اما اصلیت ام به میانه برمی گردد. پدرم کارمند سازمان تامین اجتماعی و مادرم خانهدار بودند. ما سه تا برادریم و یک خواهر. بزرگتر از بقیه هستم.
*دو تا سیلی آبدار برای انقلاب
انقلاب که جان گرفت، من 15-16ساله بودم و مثل بقیهی مردم عادی در راهپیمایی شرکت میکردم و روی پشت بام ها اللهاکبر هم میگفتم. گاهی هم لاستیک آتش میزدیم و ... یک بار در محله مان، خیابان هاشمی داشتم شعار میدادیم و کوکتل مولوتف درست میکردیم که یک دفعه یکی از اهالی محل که شهربانی چی بود، گوشم را گرفت و فحش بدی داد. من داد زدم ولم کن که دو تا سیلی هم زد به گوشم. زن های همسایه به دادم رسیدند و نجاتم دادند.
تا کی میخواهید دنبال این باشید که پپسیکولا بخورید یا نخورید؟
یک عموی ناتنی دارم به اسم «حجتی» که روحانی بود و بعدها نماینده امام در لبنان شد. پسرش «محمد ابراهیم» و دو تا نوههایش هم شهید شدند. یادم می آید، در مسجد برای مادربزرگم مجلس ترحیمی گرفتند، که ایشان رفت بالای منبر و شروع کرد گفت شما خجالت نمیکشید؟ تا چه زمانی میخواهید خر بمانید؟ تا کی میخواهید دنبال این باشید که پپسیکولا بخورید یا نخورید؟ حرام است یا نیست؟ چشمتان را باز کنید ببینید اطرافتان چه خبر است؟...حرف هایی درباره نهضت امام و مبارزه زد. ما بچه بودیم و بعدها معنی صحبت های ایشان را فهمیدیم.
از سمت راست تصویر (شهید میر علی اسکویی- شهید علیرضا موحد دانش- عابدین وحید زاده)
*جنگ شروع شد
روز22 بهمن، من به خاطر سن و سن و سالم، زیاد قاطی قضایا نبودم اما بین مردم بودیم و فقط صحنهها را میدیدم. دو سال بعد که سبیل پشت لبم سبز شد، جنگ هم شروع شد. دو هفته از شروع جنگ گذشته بود که وارد پادگان امام حسین شدم و آموزش دیدم. آموزش کوتاهی بود. بعد از آن تقسیم شدیم. حدود ششصد نفر بودیم که یک عده آمدیم فرودگاه، یک بخش رفت صدا و سیما و یک بخش هم بیت امام. کمی بعد ما را آماده کردند برای اعزام به «سرپل ذهاب». بچههای تهران را بیشتر میفرستادند آن جا. همان موقع که قرار شد اعزام شویم، گردان از 600 نفر به 300 نفر رسید.
*روایتی از اولین دیدار با دو فرمانده
در پادگان ولی عصر(عج) محسن وزوایی را معرفی کردند برای فرماندهی گردان. دیدیم یک آدم لاغراندام، نحیف و تیپش به همه چیز میخورد غیر از اینکه آدم عملیاتی باشد. به نظر ما عملیات، چهره ای خشن و قوی میخواست. بعد از طی مراحلی، رفتیم منطقه. آن جا هم تقسیم شدیم و ما را فرستادند «پادگان ابوذر» در «سر پل ذهاب». ما که رسیدیم، قرار شد یک عملیاتی در سمت «تنگ کورک» انجام بدهند. یک گروهان ادغامی از ما و بچه های ارتش درست کردند و «علی موحد دانش» شد فرمانده. شب غذایی خوردیم و آماده شدیم. بعد هم پیاده و به ستون راه افتادیم. از سرشب تا دم دمای صبح راه میرفتیم. سلاحها آن زمان مثل الان نبود. ژ-3 بود و سنگین، به اضافه ی پتو و کولهپشتی و هر کس هم 5 تا خشاب. بعضیها هم تیربار ژ-3 داشتند. من «علی موحد» را آن جا دیدم. تیپش ورزشکاری بود و یک ژ-3 دوربین دار هم در دست داشت.
*حرکات علی کاملا جنوب شهری بود
در اولین نگاه، از علی خوشم آمد. حرکات و سکناتش جنوب شهری بود و برای کسی مثل من جذاب. شما از یک آدم عملیاتی یک چهره ای خشن و زرنگ انتظار دارید و ما این را در چهره «علی موحد» میدیدیم ولی در محسن وزوایی نه. «علی موحد» حرف که میزد، نیش همه ی بچهها به خنده باز می شد ولی محسن وزوایی یک آدم خیلی کلاسیک بود. لباس رسمی سپاه پوشیده بود و خیلی شق و رق و اتو کشیده. محسن، به میدان جنگ که آمدیم خودش را نشان داد و گل کرد. این خصوصیات به پایگاه اجتماعی هر کدام از این عزیزان مربوط می شد. مثلا غلامعلی پیچک یک معلم بود، ابراهیم شفیعی، شرکت نفتی بود و «علی موحد» هنرستانی و محسن وزوایی یک دانشجو بود. لاغراندام و نحیف و ساکت. در منطقه بود که ایشان چهره ی دیگرش را نشان داد. اما «علی موحد» در همان اولین دیدار، جوهر عملیاتی اش به چشم می آمد. دنیای متلک و شیطنت های شیرین بود. وی حاضر جواب شیطون بود. اخویاش محمدرضا موحد دانش از او هم شیطانتر بود. خدا هر دو را رحمت کند. باید پای صحبت های پدرشان بنشینید تا بفهمید این دو برادر چه آتش پاره هایی بودند.
شهید موحد دانش نفر دوم از سمت راست تصویر. در عکس شهید وزوایی و حسین خالقی نیز مشاهده میشوند
*در عملیات تنگه کورک محاسبات اشتباه از کار درآمد
برگردیم به عملیات «تنگ کورک». ارتشی ها محاسبه کرده بودند یک نفر با تجهیزات انفرادی و با وضعیتی که گفتم، اگر بخواهد یک ساعت پیادهروی کند مثلا فلان قدر میتواند برود، غافل از این که منطقه پستی و بلندی دارد و از طرفی شب هم هست و دیگر این که شما از ساعت سوم، تحلیل میروی و اگر هم به آخر کار برسی، دیگر نفسی برایت باقی نمی ماند. مسیر خیلی طولانی بود و خیلی از بچهها در راه، نیمه خواب بودند. یک لحظه که گفتند بچهها بایستند، خیلی ها در ستون خوابشان برد. هوا داشت گرگ و میش میشد که گفتند برگردید و اگر برنگردید عراق آتش می ریزد و همه نابود میشوید. محاسبه آقایان این بود که ما ساعت 2 برسیم آن جا و بعد با استفاده از تاریکی شب، کار را تمام کنیم. در صورتی که وقتی رسیدیم هوا گرگ و میش بود. «علی موحد» شروع کرد بچه ها را به سمت عقب هدایت کردن. پشت ستون حرکت می کرد و میگفت بدو بدو برادر، برادر نماز بخوان. دویده بخوان. بچهها خیلی خسته بودند. یکی کوله اش را میانداخت، یکی ژ-3 اش را میانداخت و «علی موحد» این ها را بر میداشت که جا نمانند. وقتی رسیدیم لبه ی جاده ای که به گیلان غرب منتهی می شد، دیگر جنازههایمان رسیده بود. همه واقعا خوابشان میآمد. انگار یک سال نخوابیده بودیم. آن جا یک جیپی بود برای ارتش که پیچک هم داخلش بود. ایشان آمد و یک صحبت کوتاهی کرد و عذرخواهی کرد و گفت شما استراحت کنید.
*محاسبهای که پیچک را به شدت عصبانی کرد
یادم هست آن جا دیدم پیچک زد توی گوش یکی از ارتشی ها و او را هل داد به سمت ماشین و گفت: تو نمیفهمی! بعدا که پرسیدم قضیه چه بوده، گفتند: پیچک سر این محاسبهای که طرف کرده بود عصبانی بود. که در نهایت هم به این نتیجه رسیدند که آن عملیات را منتفی کنند.
*به یاد محسن چریک
در مرحله ی بعد، فرماندهان در آن جا به این نتیجه رسیدند که یک عملیات وسیعی در غرب انجام بدهند و روی منطقه بازیدراز عمل بکنند. اهمیت این منطقه زیاد بود. اگر موفق می شدیم، برد بزرگی میشد. آن زمان ارتش و سپاه بیشترین توانشان را گذاشته بودند در جبهه ی جنوب و در غرب، کمتر کار موثری میدیدی. به همین علت عراق خیالش از این طرف راحت بود. بازیدراز، سوقالجیشی بود. هم از عقب بر عراق اشراف داشت و از این طرف هم، بر «سر پل» مسلط بود و «دشت ذهاب» و جاده «گیلان غرب» هم کاملا زیر دیدش بود. وضعیت عراقی ها هم طوری بود که اگر خیز محکمی برمی داشتند، راحت به «پادگان ابوذر» می رسیدند. شنیده بودم عزیزی به نام «سعید گلاب بخش» که به «محسن چریک» معروف بود قبلا از ما خواسته بود همان حول و حوش عملیات چریکی بکند که نتوانسته و خودش و نیروهایش شهید شده بودند. روحشان شاد.
*شهید موحد دانش با طناب خودش را از سخره کشید بالا
بعد از آن که قرار شد روی بازی دراز عمل بکنیم، جناح چپ را به آقای ابراهیم شفیعی سپردند و محسن وزوایی و علی موحد شدند معاونان ایشان.حاجی بابا هم قرار بود از جناح راست عمل بکند که نتوانستند خوب کار کنند. یادم هست به یک جایی که رسیدیم، «علی موحد» طناب خواست. حسن توکلی طنابی به ایشان داد و علی، طناب را به جایی گیر داد و خودش را کشید بالا. با این که از جناح راست، عملیات تعطیل شد و پیچک میخواست کل عملیات را متوقف کند، «علی موحد» اصرار کرد که ما میرویم و رفتند. یک مقدار که بالا رفتیم، تک تیرانداز عراقی، یکی از بچههایی را که با «علی موحد» آمده بود زد. اسمش علی لسانی بود. «علی موحد» 4 نفر را از جنوب با خودش آورده بود غرب. یکی علی لسانی بود، یکی محمود(فامیلش را فراموش کردم) و یکی مجید آتشگاهی و یکی هم محمد نورینژاد که الان زنده است. آن سه تای دیگر شهید شدند. دو تایشان، همان جا در بازی دراز شهید شدند؛ علی لسانی و محمود.
*حقی که علی کف دست تک تیرانداز گذاشت
بعد از عملیات بازیدراز ،«علی موحد» به من گفت بیا با هم برویم جایی. من یک موتور داشتم که سوار آن شدیم و رفتیم خانه ی، محمود. یک خانوادة مستعضف داشت. مادرش در حمام کار میکرد و خانهشان کنار همان حمام بود و رفتیم خانهشان و او هم دو تا پایش قطع شد و رفته بود در میدان مین. «علی موحد» وقتی تیر خوردن این بچه ها را دید، از تک تیرانداز خیلی شاکی شد. با دوربینش، تک تیرانداز را پیدا کرد و بعد با تیر مستقیم او را زد. بعد به یکی از بچههای آرپیچیزن گفت سنگرش را بزن و او هم مستقیم سنگر را زد. ما رفتیم به همان سنگر و دیدیم «علی موحد» درست زده بود به پیشانی او. خلاصه «علی موحد» مسیر را آزاد کرد و بچه ها کشیدند روی 1050. هنگام عملیات، یک هلیکوپتر آمد کمک و نان و آب آورد که بعد فهمیدم اکبر شیرودی است. خیلی شیر بود. خدا روحش را شاد کند. قشنگ میرفت در دل عراقیها. وقت آب و غذا آوردن، این قدر آمد جلو که ما صورتش را تشخیص دادیم و بعد دور زد و رفت. البته دبههای آب وقتی افتادند پایین سوراخ شدند و به کارمان نبامدند. هوا که داشت تاریک میشد «علی موحد» یک تقسیم کاری کرد و محسن وزوایی کشید آن طرف و ما هم شب آن جا ماندیم. هم خوابمان می آمد، هم می ترسیدیم عراقی ها بیایند سروقتمان. قرار شد دو تا دو تا پست بدهیم. پست من که تمام شد، رفتم بخوابم. آن قدر تاریک بود که چشم چشمی را نمی دید. یک بنده خدایی در سنگر خوابیده بود. گفتم برادر! برو آن طرفتر بخواب تا من هم بخوابم. یک دفعه دیدم یکی از بچهها داد زد چرا ایستادی؟ بدو بدو عراقیها دارند میآیند بالا. بلند شدم و هر چه به این برادر گفتم بلند شو، او بلند نشد. تخت خوابیده بود. بی خیالش شدم و رفتم کنار بچه ها. دیدم در این سینهکش ارتفاع، عراقیها داشتند میآمدند. «علی موحد» گفت تا من نگفتم نزنید. این ها خیلی نزدیک شدند. من هم گفتم آقای موحد، الان می رسند. حسابی که نزدیک شدند، «علی موحد» گفت: حالا بزنید. من شروع کردم به زدن که ژ-3 گیر کرد. یک کلاش برداشتم و ادامه دادم. تعدادی کشته شدند و تعدادی هم فرار کردند و و چند تایی هم اسیر شدند.
شهید علیرضا موحد دانش فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا (سمت راست)
*خیلی ذوق زده نشوید!
«موحد» گفت: خیلی ذوقزده نشوید. این ها کارشان تمام نشده و دوباره پاتک خواهند کرد. من آن جا قضیه آن برادر را که خوابیده بود و بلند نشد، برای علی تعریف کردم. گفت: برادر کدام است؟ جنازه عراقی بوده. این جا تازه ترس من شروع شد.
بعد از این، «علی موحد» بی سیم زد و تقاضای نیروی کمکی کرد. بعدش هم بلند شد برود جلوتر را نگاهی بیاندازد. یکی از بچهها گفت: برادر موحد! جلو بروی، عراقی ها میزنند. علی گفت: نگران نباش، برایشان یَهلونی پَهلونی می کنم، کاری نداره که!
*دست علی را که دیدیم کپ کردیم
چند قدمی نرفت جلو که ما دیدیم خاکی بلند شد و هوا سیاه شد، بعد هم موحد از بین خاک و خاکستر آمد جلو، در حالی که دستش قطع شد و همین طور از عصبها و استخوانهایش دارد خون میآید. ما هم کپ کرده بودیم. موحد که وضع ما را دید گفت: چه خبره؟ چی شده؟ بعد گفت: بند پوتین من را باز کن. باز کردم و گفت: ببندید بالا تر از زخم و هر چند دقیقه این را باز کنید که دست سیاه نشود. من و یکی از بچه ها این کار را کردیم ولی رنگ صورتش هر لحظه زردتر میشد. از آن طرف درگیری هم ادامه داشت، تقریباً حول و حوش ساعت 11 صبح بود که نیروی کمکی رسید و «علی موحد» راضی شد خودش پیاده برود پایین. فکر کنم سوم اردیبهشت بود.
«علی موحد» در شهامت آدم بینظیری بود. دستش حال همه ی ما را خراب کرده بود اما خوش میگفت چیزی نشده و دستش را میکرد در جیبش. ما میدیدیم رنگش پریده و شلوارش خونی است اما خوش اصلا به روی خودش هم نمی آورد. تازه وقتی هم که راضی شد و رفت بیمارستان، فردایش دیدم با لباس سپاه و با کفش کتانی و دست بندپیچی شده، دارد میآید بالا. گفتم برادر موحد! سلام. که با خنده جوابم را داد. میگفت و میخندید.
*علی موحد در عملیات فتح المبین
بعد از عملیات، بازیدراز ، رفتیم ملاقات امام و بعد آمدیم پخش شدیم در گردان. من که گروهان 4 بودم مامور شدم به فرودگاه. مدتی بعد دوباره اعزام شدیم به «سرپل ذهاب» برای عملیات دوم بازیدراز. در این عملیات، من مجروح شدم و بعد از آن من دیگر با گردان نبودم تا عملیات فتحالمبین. آن موقع تیپ های سپاه تازه داشت تشکیل می شد. «علی موحد» در لشکر «المهدی» با حاج علی فضلی بود و محسن وزوایی در تیپ محمد رسول الله(صلوات الله علیه) در کنار حاج احمد متوسلیان بود و فرماندهی گردان حبیب را بر عهده داشت.
*پیشنهاد داوود کریمی برای تشکیل تیپ سیدالشهدا
فتحالمبین که تمام شد، «علی موحد» از تیپ «المهدی» جدا شد و آمد پیش «محسن وزوایی». در فاصله ای که بین فتحالمبین و بیتالمقدس پیش آمد، «داوود کریمی» که فرماندة سپاه منطقه ده کشوری بود، محسن وزوایی را خواست و به ایشان گفت با توجه به این که بچههای سپاه تواناییشان بالاست و قرار هم نیست همه ی بچههای با تجربه و پرتوان در یک تیپ باشند، ما میتوانیم این ها را کادرسازی کنیم. حاج داوود پیشنهاد می کند که یک تیپ(یعنی تیپ 27) را دو تیپ کنیم و سیدالشهدا را راه بیاندازیم. محسن رضایی قبول میکند و قضیه را با حاج احمد در میان می گذارد. حاج احمد می گوید شما الان این کار را نکنید، چون ممکن است کادر تیپ حضرت رسول(ص) تضعیف بشود و بماند برای بعد از بیت المقدس که وزوایی قبول می کند. به هر حال حاج داوود حکمی می نویسد و امضا میکند برای محسن رضایی به عنوان فرمانده تیپ سیدالشهدا(ع). توجه کنید که آن زمان محسن وزوایی و «علی موحد» هر کدام یک مقبولیتی در بین بچههای تهران داشتند. حاج احمد از مریوان آمده بود و یک طیفی از بچه های خودش را آورده بود ولی عموم بچههای تهران که پادگان ولی عصری بودند، وزوایی و موحد را میشناختند و اگر در آن زمان کوتاه بین فتح المبین و بیت المقدس، تیپ سیدالشهدا(ع) از تیپ حضرت رسول(ص) جدا میشود، امکان جایگزین کردن وجود نداشت. به هر حال قرار شد ماجرا به بعد از بیت المقدس موکول شود. در این زمان قرار شد محسن وزوایی مسئول محور شود و گردان حبیب به «علی موحد» تحویل گردد. یادم هست من و «علی موحد» و محسن وزوایی و حسین تقوامنش و حسین خالقی در یک تویوتا استیشن( از آن ها که به فرماندهان داده بودند) نشسته بودیم که همانجا صحبت نهایی شد که محسن « علی موحد» را به حاج احمد پیشنهاد داده و علی شده فرمانده ی گردان حبیب. البته معلوم بود قبلا صحبت هایشان را با هم انجام داده اند و توی ماشین فقط دارند کار را نهایی می کنند. بعدش محسن، بچه های گردان حبیب را در دوکوهه جمع کرد و از علی کلی تعریف و تمجید کرد و گفت: با ایشان همکاری کنید و همان طور که با من راه آمدید با ایشان هم راه بیایید و علی رسما شد فرمانده ی گردان حبیب.
شهید علی موحد دانش در کنار برادرش شهید محمدرضا موحد دانش
*این ها را میکشیم تا همه عشق کنند
این جا یم نکته ی خنده داری یادم آمد که عرض می کنم. آن روزها، دو گروهان از گردان حبیب از بچههای کادر «پرسنلی و ارزیابی» سپاه تشکیل شده بود و یک گردان هم بسیجی بودند. «پرسنلی و ارزیابی» سپاه جایی بود که به خاطر سخت گیری هایش نسبت به مسائل استخدام و گزینش بچه ها معروف بود و همه از پرسنلی شکار بودند. «علی موحد» به شوخی میگفت: خب بچه ها، خوب شد. نگران نباشید. این ها را می بریم میکُشیم که همه عشق کنند. می بریم توی کانالها جایشان می گذاریم که همه کیف کنند و دلشان خنک شود. خلاصه کلی با این موضوع شوخی کرد و با هم خندیدیم.
*چندتا فرمانده گردان مشتی میخوام
بعدش «علی موحد» در پادگان دوکوهه، مرا صدا کرد و گفت: عابدین! چند تا فرمانده گروهان مَشتی به من معرفی کن. گفتم باشد. عباس شعفآن موقع، رفته بود به گردان میثم که پیش کاظم رستگار باشد. تا فهمید من دنبال چی هستم به من گفت ما در ولی عصر(عج) همگردانی بودیم. نامردی نکنی آدمفروشی کنی(که یعنی مرا معرفی نکنی که مجبور شوم گردان میثم را ول کنم). گفتم باشد، اما تو باشی که بهتر است. تو این بچه ها را میشناسی گفت: نه. من یک مدتی دور بودم از جمع و آمادگی ندارم. یادم هست که شهید «حسین اسلامیت» را من معرفی کردم. خیلی بچه باصفایی است. هیکل درشتی داشت و در عین حال فوق العاده بچه ی مثبت و پاستوریزه بود و خیلی هم ساده. ما همه بچه جنوب شهر بودیم و او بچه ی ظفر بود. آقای پورقناد را هم معرفی کردم به عنوان پشتیبانی و تدارکات.
*شهید موحد دانش اجازه نداد برادرش در گردان او باشد
در این زمان اتفاقی افتاد که خیلی برایم جالب بود و در ذهنم ماند. در تقسیم بندی ها، محمدرضا، اخوی «علی موحد» را انداخته بودند داخل گردان حبیب. «علی موحد» قبول نکرد و گفت: ما دو تا برادریم. در عملیات یک دفعه اتفاقی میافتد و مسائل عاطفی با مسائل جنگ قاطی می شود. وقتی علی مخالفت کرد، قرار شد محمدرضا برود گردان سلمان و جانشین حسین قجهای بشود که بچه ی اصفهان بود.
|
جراحی در اردوگاه عراقیها
|
|
روح مقاومت در «عملکرد لشکر 27 در عملیات کربلای 5» بازگو شد
|
خداوردیخان درباره دلایل پرداختن به این موضوع توضیح داد: در زمان جنگ تحمیلی راوی لشکر 27 محمد رسولالله بودم و به دلیل نقش با اهمیتی که این لشکر در کنار لشکرهای 25 کربلا، 41 ثارالله(ع) و 10 سیدالشهدا (ع) در حفظ کانال ماهی داشت، به این لشکر پرداختم.
وی با بیان اینکه تاکنون اثر مستقلی درباره عملکرد لشکر 27 محمد رسولالله در عملیات کربلای پنج نوشته نشده است، گفت: حدود یک سال برای نگارش این کتاب زمان گذاشتهام. با توجه به ایستادگی و رشادت نیروهای این لشکر در طول عملیات، معتقدم که بیان آنچه در این عملیات گذشت میتواند فرهنگ ایستادگی، مقاومت و تحولآفرینی را به خوبی به جوانان منتقل کند.
خداوردیخان که این کتاب را به صورت داستان مستند نوشته است، درباره دلیل بهرهگیری از این شیوه گفت: با توجه به اینکه هفت گردان از لشکر 27 محمد رسولالله (ص) به مدت هفت شبانه روز در عملیات کربلای 5 نبرد کردند، با حجم زیاد اطلاعات در این عملیات روبهرو بودم و این امر سبب شد که نقش لشکر 27 محمد رسولالله را به صورت داستان مستند بیان کنم.
نویسنده کتاب «مهران در تحولات جنگ ایران و عراق» اثر تازه تالیفش را دارای 9 بخش معرفی کرد و افزود: داستان مستند این کتاب با ورود یکی از راویان جنگ به یکی از یگانهای عملکننده در عملیات کربلای 4 آغاز میشود. پس از ناکام ماندن لشکر 27 محمد رسولالله در عملیات کربلای 4، بیم آن میرفت که دیگر عملیاتی بر عهده این لشکر گذاشته نشود. در نخستین بخش کتاب به مذاکراتی پرداختهام که از سوی فرماندهان برای به کارگیری از ظرفیت لشکر 27 انجام شده بود.
وی ادامه داد: در نهایت با توجه به گستردگی عملیات کربلای پنج و توان رزمی بالای لشکر 27 محمد رسولالله، نحوه اجرای عملیات برای لشکر 27 محمد رسولالله از سوی سردار محمد کوثری، فرمانده وقت لشکر 27 تشریح و ایفای نفش مهمی در مرحله دوم عملیات به این لشکر واگذار شد.
این راوی دوران دفاع مقدس با اشاره به اهمیت تسلط نیروهای ایرانی بر کانال ماهی و نقش لشکر 27 درحفظ آن، تاکید کرد: اگر این خط میشکست، راه نفوذ به جبهه دشمن هموار میشد و سرنوشت جنگ تغییر میکرد.
مهدی خداوردیخان که راوی لشکر 27 در عملیات کربلای 5 بود، درباره منابع تالیف «عملکرد لشکر 27 محمد رسولالله در کربلای 5» توضیح داد: منبع اصلی کتاب نوارهای ضبط شده از عملیات بود که با پیادهسازی مورد استفاده قرار گرفت. همچنین از اسناد موجود در مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس هم در این زمینه بهره گرفتم.
مولف کتاب «اولین عملیات دریایی سپاه پاسداران در خلیج فارس» در این باره افزود: برخی نقاط ابهام اجرای عملیات را با انجام مصاحبههایی با نصرت اکبری، فرمانده گردان مالک، رضا ایزدی، فرمانده گردان عمار، حسن محقق، فرمانده گردان حبیببن مظاهر و نیز برخی دیگر از جانشینان فرماندهان برطرف کردم.
وی بهکارگیری نقشههای عملیاتی در لابهلای متن کتاب را از ویژگیهای اثرش دانست و افزود: این کتاب در مرحله ویرایش نهایی قرار دارد و تا سالروز اجرای عملیات کربلای پنج (دیماه 92) از سوی مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس به چاپ خواهد رسید.
عملیات کربلای پنج در 19 دی 1365 آغاز شد و نیروهای ایرانی، خود را به پیچیدهترین استحکامات دشمن در شرق بصره رساندند و نبرد پیروزمندانهای را تا دوم اسفند ماه ادامه دادند. در این عملیات، منطقه شلمچه به عنوان یکی از اهداف مهم نظامی در کنترل رزمندگان جمهوری اسلامی ایران قرار گرفت.
|
یادی از سردار شهیدعبدالحسین برونسی
|
|
برای شهادت آمدم
|
دستش قطع شده بود. جلو رفتم. دستی به سرش کشیدم و با حالت دلسوزانهای گفتم: خوب میشی ناراحت نباش. خیلی ناراحت شد. گفت:"شما چی فکر کردید؟ من برای شهادت آمده بودم." از خودم خجالت کشیدم. رفتم به بقیه سرکشی کنم، وقتی برگشتم پسرک را دیدم جلو رفتم و دستی به سرش کشیدم، شهید شده بود.
|
وقتی رضا چراغی با پای لنگ به شناسایی رفته بود
|
با توجه به مشکلاتی که عملیات «رمضان» در پی داشت، فرماندهان عالیرتبه جنگ، طی چندین جلسات مشورتی، به این نتیجه رسیدند تا عملیات در جبهههای جنوب را موقتاً قطع و به سمت مناطق میانی کشیده شوند. آنها در اولین اقدام، منطقه عملیاتی سومار را برای انجام عملیات انتخاب کردند. مأموریت شناسایی مناطق کوهستانی و صعبالعبور محور سومار را رضا چراغی شخصاً به دستور همت، هدایت و مدیریت میکرد.
روایت سردار محسن کاظمینی در این رابطه در ادامه میآید:
بعد از پایان عملیات رمضان، من و حاج همت و حسین اللهکرم سوار بر یک دستگاه تویوتا کالسکه، از شهر اهواز راه افتادیم و آمدیم به سمت کرمانشاه. شب را در سپاه کرمانشاه خوابیدیم، صبح بود که رفتیم به گیلانغرب سراغ مشداکبر. این آقا از رفقای حسین اللهکرم بود و از روزهای اول جنگ در محور گیلانغرب با گروه چریکی شهید اندرزگو که حسین اللهکرم در اوایل جنگ مسئول آن بود، همکاری میکرد.
مشداکبر؛ در اصل از قاچاقچیهای بومی و حرفهای قبل از انقلاب بود که اجناس مصرفی از قبیل قند و چای و بلورجات را از خاک عراق به ایران، قاچاق میکردند. او با تمام راهها و راهکارهای منطقه، آشنایی کامل داشت. انصافاً هم کل مناطق را مثل کف دستش میشناخت. با حسین و حاج همت، رفتیم پیش مشداکبر و از او خواستیم تا با ما برای پیدا کردن راهکارهای شناسایی در منطقه سومار همکاری کند.
سردار شهید رضا چراغی(نفر اول از سمت چپ)
بعد از آن اکثر روزها، سعید قاسمی، مسئول واحد اطلاعات ـ عملیات تیپ 27 به همراه بر و بچههای این واحد، برای شناسایی منطقه عازم میشدند. من هم رضا چراغی را که به خاطر مجروحیت قبلی پایش هنوز مشکل راه رفتن داشت، سوار بر موتورسیکلت، به آنها میرساندم. هفت، هشت روز کار ما این بود. گرگ و میش سحر، نماز را که میخواندیم، رضا را ترک موتور سوار میکردم و تا روستای بابکان جلو میبردم. از آنجا به بعد هم، او را روی کولم میگذاشتم و تا نزدیکی خانه خرابههای میان تنگ میبردمش.
در آنجا رضا دوربین و نقشه برمیداشت و شروع میکرد به کار با منظر و نقشه و کالک، حتی گاهی اوقات خیلی در مسأله ریز میشد و خیلی جلو میرفت، که دیگر ناچار میشدم به او بگویم: «رضاجان، اینجا را دیگر بگذار برای بچههای اطلاعات» . میگفت: «نه محسن! باید جلوتر برویم».
سردار شهید رضا چراغی(نفر اول ایستاده سمت راست)
یک روز با رضا رفتیم جلو. داخل یکی از همین خرابهها نشسته بودیم و رضا داشت دوربین میانداخت و روی کالک و نقشه کار میکرد. یک مرتبه گفت: «محسن، بدو عراقیها دارند میآیند طرف ما». تا رضا این را گفت، من هم سریع دویدم. با رضا کالک و نقشهها را جمع کردم، بعد هم او را به دوش گرفتم و دویدم به طرف موتور. همینطور که داشتیم دور میشدیم، عراقیها رسیدند به خرابه و شروع کردند به سمت ما تیراندازی کردن. گلولهها وز وزکنان از کنارمان رد میشدند. با همین وضعیت، رسیدیم به موتور. رضا را انداختم ترک موتور. هندل زدم و موتور را روشن کردم. بعد هم، هر چه زور داشتم جمع کردم توی دست راستم و گاز دادم.
جاده پر از چاله چوله و دستاندازهای وحشتناک بود. یک دفعه احساس کردم موتور سبک شده. برگشتم دیدم طفلکی رضا از موتور پرت شده پایین. پرسیدم: «آقا رضا چی شد؟» چیزی نمیگفت. رنگ به صورت نداشت. فقط پایش را با دو دست گرفته و آه و ناله میکرد. خلاصه دو مرتبه رضا را سوار موتور کردم و او را مستقیم بردم به واحد بهداری، دو تا آمپول مسکن به او تزریق کردند تا کمی آرام گرفت.
|
خنده مادر کنار شهید ۱۵سالهاش
|
*بازگشت رزمنده گردان مالک اشتر
*انتقال پیکر مطهر سه دلاورمرد به زادگاه
*خوش آمد گویی شیرزنی به استقامت کوه
*رضایت از شهادت فرزند
*دعا برای بازگشت دیگر شهدای جاویدالاثر
نام منبع: فارس
|
شبی که عمامه امام امت، بالش زیر سرم شد
|
خبرگزاری دفاع مقدس: شهید رحمت الله انصاری در آغاز جنگ تحمیلی و آغاز قائله کردستان جزو اولین سری برادران اعزامی سپاه به منطقه بود و چنان رشادتی در صحنه نبرد از خود نشان داد که جایگاه خاص در بین برادران رزمنده پیداکرد.
روح سرشار از ایمان و شیفتگی به انقلاب اسلامی و عشق به امام عزیز زمانی در وی بیشتر شعله ور شد که در زمره پاسداران و محافظان بیت امام (ره) منصوب گشت و هر روز که سیمای پیامبرگونه امام راحل را می دید چون پرنده ای سبک بال شوق پرواز در سر می پرورانید و دلبستگی اش به دنیا و ظواهر آن در وی رو به نابودی می رفت.حوادث و اتفاقات و برخوردهای رهبر کبیر انقلاب را با عشق و علاقه بسیار تعریف می کرد که متن زیر نمونه ای از این خاطرات است.
شهید انصاری یک شب نگهبانی خود و دوستانش در بیت امام (ره ) را تعریف می کرد. گویا شبی پس از عملیات و تمرینات رزمی قرعه نگهبانی به نام ایشان افتاد. محل ماموریتشان پشت بام بیت بود. ناگهان از فرط خستگی خوابش برد و زمانی که امام روح الله برای اقامه نماز شب به پشت بام آمدند، دیدند این برادر پاسدار خوابش برده. در همان حال عمامه شان را زیر سر وی گذاشتند. لحظاتی می گذرد واو از خواب بیدار می شود وقتی عمامه امام را زیر سرش می بیند حالت شعف خاصی به او دست می دهد و دیوانه وار فریاد می زند که امام امت با من پاسدار چنین برخوردی داشته است.
مشاهده این دست از برخوردها موجب شد تا شهید انصاری حالت معنوی وروحانی خاص در وجودش هویدا شود به گونه ای ک برای دومین بار با عشق هر چه تمامتر مجدد عازم جبهه های کردستان شد و پس از بازگشت با خدمت در نهاد ریاست جمهوری محافظت از وجود رییس جمهور وقت آیت الله خامنه ای را عهده دار شد.
|
امام جمعه ی شهید
|
اما همین عکس یه دنیا حرف داره.....
«پرویز تک زارع» از بسیجیان شهرستان آبیک درباره عکسی که می بینید چنین روایت می کند:
«آن روزها من کارمند بنیاد شهید آبیک بودم. مغازه هم داشتم، برای اولین بار بود که در سال 65 به جبهه اعزام می شدم، آن هم از بسیج آبیک. حاج آقا«اسماعیل طباطبایی»، با درخواست مردم، تازه به شهر ما آمده و امام جمعه آبیک بود. نمازهایش را همه دوست داشتند و انسجام خوبی در شهر ایجاد کرده بود.دیدن چهره بشاش و همیشه خندان او حسابی شارژمان می کرد.
این عکس مربوط به روز اعزام من است و من از زیر قرآنی که به دست ایشان بود گذشته و عازم جبهه ها شدم، در حالی که او می گفت: دست علی به همراهتان باشد؛ اما خود که پس از ما به جبهه ها اعزام شده بود، از خداوند خواسته بود تا همانند جَد بزرگوارش به شهادت برسد، که این چنین نیز شد و تکه های پیکر مطهرش را پس از عبور تانک های دشمن از رویش، جمع آوری و به خاک سپردند، در حالی که صورتش کاملا سالم و نورانی مانده بود.
منبع :مشرق نیوز
|
ماجرای مسلح شدن هفت رزمنده نوجوان
|
|
چند خاطره از عظمت سردار شهید حاج خداکرم
|
دومین بچه را باردار بودم . گفتم : دو تا ابراهیم تنها گذاشته و دو تا هم تو می گذاری . چرا می خواهی این کار را بکنی ؟ تو مریضی .
مدتی رفتی . بگذار یه مدت هم دیگران بروند . گفت : هرکسی برای خودش می رود . من با خون شهیدان پیمان بسته ام . اگر بنشینم ، می گویند برادرش شهید شده و خودش نشسته کُنج خانه .
گفتم : همین جا فعالیت کن . اگر جلویت را بگیرم ، هرچه دلت بخواهد ، به من بگو . گفت : باید بروم .
زدم زیر گریه . رفت فامیلش را آورد : خاله اش ، عمه اش ، زن عمویش . گفت : به این خانم ما یه چیزی بگویید . فکر می کند که همین الان شهید می شوم ...
آنها طرف من را گرفتند . جواد گفت : پس جنگ را چه کسی اداره کند؟ ما که می خواهیم ور دل زنمان بنشینیم . گفتند : برادر زاده هایت را نمی بینی ؟.....
گفت : ابراهیم در شب آخر گفته بود مسئولیت آنها پای تو . من شهید نمی شوم .
جواد پدرش را خواست و وصیتنامه قبلی را از اوگرفت و وصیت نامه تازه اش را به او داد . نوشته بود: از مال دنیا چیزی ندارم . اگر شهید شوم ،از شما می خواهم که به راه من بروید . مبادا ساکت بنشینید و دشمن را در خانه تان تحمل کنید .
این بار از همه خداحافظی کرد و ساکی برداشت و روانه شد .
غم برادرش توی چهره اش دیده می شد . مریض حال و رنجور بود . لاغر و تکیده شده بود . با این حال خیلی عجله داشت . مثل آدمی که سالها ازخانه اش دور مانده باشد .
گاهی فکر می کردم که اصلاً ما را نمی بیند . بچه اش را می بوسید و فوری رو بر می گرداند و از حیاط می دوید و پشت سرش را هم نگاه نمی کرد .
می گفتم : ما را بی خبر نگذار . جواب نمی داد . می دانستم که نه تلفن می زند و نه نامه می نویسد . باید چشم انتظاری می کشیدیم تا دوستانش برگردند .
از آنها می پرسیدیم : از جواد خبری دارید ؟ می گفتند : حالش خوب است . این چشم به در کوچه خشک می شد تا پیدایش می شد .
شاید ماه دیگر نباشم
در ماه آخر که به سراغش رفته بود ، بیست هزار تومان به او داده وگفته بود : شاید ماه دیگر نباشم . این قضیه را بعد از شهادتش شنیدم و آن مرد برای هر کس تعریف می کرد.
در طی آن سه روز که در سمینار بود ، با آن همه خستگی که داشت ، به تمام فامیل و اعضای بسیج محل سرکشی کرد و از آنها حلالیت خواست .
به یکی از بچه ها گفت : من خواب پدر و برادر شهیدم را دیده ام و پیغام داده اند که به زودی پیش آنها خواهم رفت .
وقتی هم که به زاهدان می رفت ، روی پاهای مادرش افتاد و حلالیت طلبید . همان شب که به زاهدان رسید ، دخترش خواب شهادت بابا را دید .
کم تر از سه دقیقه
همین طور هم شد . وقتی تیر گرینوف به پیشانی سردار نشست ، کمتر از سه دقیقه ، روحش پرواز کرد .
|
آی ایرانیها، ما آمدیم پناهنده شویم
|
***
خیلی کوچک بود و معلوم بود مسئولین اعزام را ذله کرده تا اجازه دادند بیاد جبهه (تجربه این کار را خودم داشتم)! تا چند وقت قبلتر حاج حسین به خود من گیر میداد که: بچه چی چی میخوای اومدی اینجا و .... حالا دیگه شده بودم نیروی قدیمی لشکر و باید یه جوری تلافی میکردم و خدا آقای کاظمی را سر راه من گذاشت تا دق نکنم.
بیچاره میشدی تا از خواب بیدارش کنی! مثلاً نیمه شب میخواستیم برای نگهبانی بیدارش کنیم، کل بچههای سنگر بیدار میشدند اما این تکون نمی خورد. خنده بازای میشد که نگو. همش من رو با مادرش اشتباه میگرفت. میگفتم: «پاشو نگهبانی!» میگفت «نمیخوام، خوردم.» میگفتم «بابا، دیر شد باید بری سر پست.» میگفت «چرا همش من برم نون بگیرم یک بار هم علی بره» و... پتو را از رویش میکشیدیم که دیگر به جاده خاکی میزد و جیغ میکشید. آخر کار هم یکی باید جورش را میکشید و به جای این شاهزادهخان نگهبانی میداد. بگذریم. این مقدمه بود تا به این برسم:
رفتیم کردستان، ارتفاع شهید فخاری مقابل هزار قله. چند روزی در خط مستقر بودیم اما حکایت من و آقای قصه ما هر شب ادامه داشت. تا اینکه به این نتیجه رسیدیم که او را از نگهبانی شب خلاص کنیم و به جای آن اول صبح سر پست نگهبانی برود.
نماز صبح را خواند و با سلام و صلوات اسلحه به دوش عازم میدان کارزار -ببخشید نگهبانی- شد. مثل همیشه صد بار گفتم: «حسین جون، خوابت نبره. ما بعد از خدا به اینکه تو نگهبانی دلمون خوشه. اینجا کردستانه، با جنوب خیلی فرق داره.» و بعد به خاطر اینکه تلافی حرفهای حاج حسین را هم در آورده باشم، طوری که بشنود میگفتم: «معلوم نیست این بچه را برای چی چی آوردند جبهه!» رفتم داخل سنگر و از بس خسته بودم خوابم برد .
با صدای شلیک اسلحه از خواب پریدم. سابقه نداشت این وقت صبح کسی این طور شلیک کند. اسلحه را برداشتم و دویدم بیرون. وای! صدا از سمت سنگر حسین میآمد. نزدیک سنگر شدم دیدم تیراندازی از آن سمت میدان مین، یعنی سمت عراقیهاست و هیچ تیری از سمت ما شلیک نمیشود. به خودم گفتم: «تموم شد، خدا به مادرش صبر بدهد. این هم شهید شد. یادش به خیر، دیگر کسی بیدارش نمیکند» و هزار فکر دیگر به سرم زد. تا اینکه وارد سنگر شدم نمیدانستم بخندم یا گریه کنم. کف سنگر پتو را پهن کرده بود و رفته بود داخل کیسه خواب و خواب را تا ته آن سر کشیده بود!
بماند که با چه مصیبتی بیدارش کردیم! به اتفاق بچهها آن طرف میدان مین را به رگبار بستیم، که با صدای فریاد عربی چند نفر، گفتم کسی شلیک نکند. یا اباالفضل، یا حسین بود که به گوش میرسید... مانده بودم این صداها چه معنی دارد؟...
آن روز 2 نفر عراقی اسیر شدند اما نکته بسیار عجیب این بود که عراقیها زل زده بودند به حسین! وقتی مترجم آمد و حرفهای عراقیها را فهمیدیم مرده بودیم از خنده! عراقیها آمده بودند اسیر شوند. گویا هرچه صدا زدند که «آی ایرانیها، ما آمدیم پناهنده شویم!» کسی جواب نداده بود.
یکی از آنها با عبور از میدان مین به سنگر نگهبانی آمده بود و با مشاهده «حسین کاظمی» ما در آن حالت _خواب_ ترسیده بود که اگه بیدارش کند او را به رگبار ببندد یا اینکه اگه او را با این شکل و قیافه ببیند در دم سنگکوب کند. این عراقی هم برگشته بود و به همراهش خبر داده بود که قصه از این قرار است و به ناچار با اسلحه به سمت آسمان شلیک میکردند که «ای بابا، یکی بیاد ما رو بگیره!»...
همیشه فکر میکنم اگر لطف خدا نبود، آن روز کدام یک از ما زنده میماند؟
فارس